معنی ازرک
7 بازدید
[ اَ زَ رِ ] (اِ) بز. معز.[ اَ رَ ] (اِخ) پسرعموی کیافخرالدین و کیاویشتاسپ، رؤسای خاندان جلال، که مدتی کوتاه پس از مرگ فخرالدوله حسن، در مشرق مازندران حکومت میکرد. (سفرنامهٔ مازندران و استراباد رابینو ص ۴۶ از ظهیرالدین).
کلمات همقافیه با «ازرک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رک» برای سرودن شعر