معنی از
9 بازدید
[ اَزز ] (ع مص) اَزاز. ازیز. جستن رگ. جهش رگ. || سخت جوشیدن دیگ. بجوش آمدن. (منتهی الارب). برجوشیدن دیگ. (تاج المصادر بیهقی): ازت القدر. || بهم درشدن. (تاج المصادر بیهقی). || آمیختن با زن. || سخت دوشیدن ماده شتر. || آب ریختن. || جوشانیدن آب. || برانگیختن. برآغالیدن. بگناه دلالت کردن:{/B أَنََّا أَرْسَلْنَا اَلشَّیََاطِینَ عَلَی اَلْکََافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا۴-۱۰۱۹:۸۳/} (قرآن ۱۹/۸۳)؛ فرستادیم شیاطین را بر کافران که برانگیزند و برآغالند ایشان را بر گناه. || افروختن آتش: ازّ النار. (منتهی الارب). || بجنبانیدن. (تاج المصادر بیهقی). از جای بجنبانیدن. از جای ببردن. (تاج المصادر بیهقی). سخت جنبانیدن چیزی و درآمیختن آن: ازّ الشی ء. (از منتهی الارب). || فراهم آوردن. واهم آوردن. (تاج المصادر بیهقی). || (اِ) دردی در دمل.[ اَ ] (اِ) آزاد. آزار. اَزدار. اَزّار. وازدار. نیل. سیخ. سُخ. سیاه دور. و چانچو (شانه چوب) از این درخت کنند. و رجوع به ازادرخت شود.[ اَ ] (اِخ) موضعی در کیاکلا (ساری). (سفرنامهٔ مازندران و استراباد رابینو ص ۱۲۱).
کلمات همقافیه با «از»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «از» برای سرودن شعر