معنی اری
6 بازدید
[ اَرْیْ ] (ع اِ) طعامی که در بن دیگ چسبد از سوختگی. ته گرفتگی. ته دیگ. || شهد. (غیاث اللغات). شهدی که جمع کند آن را زنبور در شکم خود و بیرون آورد، یا شهدی که در اطراف خانهٔ زنبور چسبیده بود. انگبین. (مهذب الاسماء). عسل. || نمی که بر درخت افتد. (منتهی الارب). || آنچه از مأکول که از دست یا دهان افتد گاه خوردن و آنرا لطاخه نیز گویند.[ اَرْیْ ] (ع مص) لازم گرفتن ستور مربط و بستنگاه خود را. || خشم گرفتن بر. || کینه گرفتن در دل. کینه ور شدن. || ریختن، چنانکه ابر باران را. || راندن باد ابر را. || آمیزش و الفت گرفتن و خو کردن ستور با هم و علف خوردن با هم در یک جا: ارت الدابة الی الدابة. || شهد نهادن زنبور عسل. انگبین کردن. عسل کردن زنبور عسل. انگبین کردن منج. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || سوختن بن دیگ و چسبیدن طعام بر آن. ته گرفتن دیگ. در بن دیگ گرفتن. (تاج المصادر بیهقی). در بن گرفتن. || بجوش آمدن دیگ.[ ] (ع اِ) آریّ. اخیه که چهارپایان بدان بندند. معلف. آخر. آخور. میخ آخور. (دستور الاخوان). ج، اَواری، اواریّ.[ اَ ] (هندی، حرف ندا) کلمهٔ نداست و مشترک در هندی عامیانه : اری گیدی تو کجا درک کجا شعر کجا لاف چیزی که ندانی چه زنی پیش کسان. شفائی (از آنندراج).[ اَ ] (اِخ) رجوع به اریا و آری شود.[ اَ ] (اِخ) یکی از نواحی بندپی بارفروش. (سفرنامهٔ مازندران و استرآباد رابینو ص ۱۱۷ بخش انگلیسی).[ اِ ] (اِخ) جورج بیدل. عالم هیوی و ریاضی دان انگلیسی، مولد آلنویک (نرثمبرلاند) ۱۸۰۱ و متوفی بلندن ۱۸۹۲ م. استاد هیئت در دارالفنون کمبریج. وی رصدخانهٔ این شهر را تکمیل کرد. در سال ۱۸۳۵ مدیر رصدخانهٔ گرینویچ شد و تا سال ۱۸۸۶ این سمت داشت. در ۱۸۲۸ عضو انجمن علم هیئت گردید و در سال ۱۸۳۵ بمقام ریاست آن انجمن رسید و در ۱۸۳۶ عضو انجمن سلطنتی لندن شد و سپس عضو آکادمی علوم پاریس گردید و نشان «لژیون دنور» بدو دادند (۱۸۵۶). او راست: رصدهای نجومی (کمبریج ۱۸۲۹ -۱۸۳۸). مباحثی در باب قوهٔ ثقل و جاذبه (۱۸۳۷). در باب هیئت (۱۸۵۳). مثلثات (۱۸۵۵). مکانیک و مناظر و مرایا و مغناطیس و غیره. و او نخستین کسی است که پی بحقیقت قوس قزح برد. و رجوع به ایران باستان ص ۱۹۹ شود.
کلمات همقافیه با «اری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر