معنی ارمنده
7 بازدید
[ اَ مَ دَ / دِ ] (نف) آرمنده. اَرْمَنْد. آرام. ساکت. آرمیده. (آنندراج). آرام گرفته. (آنندراج). مخفف آرمیده بود. (جهانگیری). مقابل ارغنده (پرآشوب): گه ارمنده ای و گه ارغنده ای گه آشفته ای و گه آهسته ای.رودکی. کمان را بزه کرد بهرام گور برانگیخت زان دشت ارمنده شور.فردوسی. چه باید که ارمنده گیتی چنین پرآشوب گردد ز درد و ز کین.فردوسی. || ساکن. بی جنبش. مقابل گردنده و جنبنده و متحرک : که پذرفت خسرو ز یزدان پاک ز گردنده خورشید و ارمنده خاک که تا من بوم شاه در پیشگاه مرا باشد ایران و گنج و سپاه نخواهم ز دارندگان باژ روم نه لشکر فرستم بدان مرز و بوم.فردوسی. خداوند گردنده چرخ بلند خداوند ارمنده خاک نژند.فردوسی. چو کشتی شد ارمنده روی زمین کجا موج خیزد ز دریای چین.فردوسی. چو رساند مرا بدان قومک طالع سعد و بخت فرخنده تا بدان مندگان رسم بکری خر بیار ای غلام خربنده که چو من در نشاط این سفرند منده از سفریانی ارمنده .سوزنی.
کلمات همقافیه با «ارمنده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر