معنی ارقم
5 بازدید
[ اَ قَ ] (ع ص، اِ) ارقش. مار پیسه. (منتهی الأرب). مار سیاه و سپید. (مهذب الاسماء) (مؤید الفضلاء). مار ابلق سپید و سیاه. ماری که در پوست آن نقش سیاه و سپید باشد، چنانکه گوئی نوشته اند. مار سیاه که نقطه های سفید بر پشت دارد. (غیاث). نوعی از مار که زهری سخت کشنده دارد و گویند او بدترین مارها باشد. مار نابکار. ماری که خطهای سرخ و سیاه و خاکی رنگ دارد. || یا مار نر و مادهٔ آن رقشاء است. ج، اَراقم. (منتهی الأرب): شیری که شهنشاه بدان شیر نهد روی از بیم شود موی بر او افعی ارقم.فرخی. مبارزان را گردد در آن زمین از بیم بدست نیزه و زوبین چو افعی ارقم.فرخی. خاقانیا ز عالم وحشت مجوی انس کانفاس عیسی از دم ارقم نیافت کس. خاقانی. با لطف کفش گرفت تریاق چون چشم گوزن، کام ارقم.خاقانی. عقرب ندانم اما دارد مثال ارقم از رنگ خشت پخته سنگ رخام و مرمر. خاقانی. صد کاسه انگبین را یک قطره بس بود زان چاشنی که در بن دندان ارقم است. ظهیر فاریابی. خلاف حضرت تو موی کرده بر تن اعدا ز باد رمح تو افعی، ز بیم تیغ تو ارقم. امامی هروی.[ اَ قَ ] (اِخ) حیّی است از تغلب. (منتهی الأرب).[ اَ قَ ] (اِخ) حیّی است از تغلب. (منتهی الأرب).[ اَ قَ ] (اِخ) ابن عبدمناف بن عبداللََّه. رجوع به ارقم بن ابی الارقم شود.[ اَ قَ ] (اِخ) ابن هاشم بن عبدالمطلب بن عبدمناف. پدر شفا و او مادر سایب و او جدّ ابوعبداللََّه محمدبن ادریس بن عباس بن عثمان بن شافع بن السایب است. (حبط ج ۱ ص ۲۸۸).[ اَ قَ ] (اِخ) (سناءالدّین... فارسی) (امیر) برادر اتابک دکله که ممالک فارس در تحت تصرف و فرمان او بود و از حدّ مکران تا ساحل عمان در ضبط و امکان او. او را ابیات است از آن جمله: روی تو بطعنه بر قمر می خندد لعلت بکرشمه بر گهر می خندد از شیرینی که هست گوئی لب تو پیوسته چو پسته بر شکر میخندد. (لباب الالباب ج ۱ ص ۵۹).
کلمات همقافیه با «ارقم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قم» برای سرودن شعر