معنی ارشک
6 بازدید
[ اَ رَ ] (اِ) رشک. حسد. (برهان قاطع) (جهانگیری).[ اَ شَ ] (پارسی باستان و پهلوی اشکانی، اِ) از مادهٔ اَرشَن به معنی مرد و نر در مقابل زن. (یشتها تألیف پورداود ج ۲ ص ۲۲۶). و آن نام بسیاری از ایرانیان قدیم بوده است. رجوع به ارشک در ذیل شود.[ اَ شَ ] (اِخ) ارزاس. والی مملکتی در جوار آبیسارِس بزمان اسکندر. آنگاه که اسکندر بهند سفر میکرد در کنار رود آسِه زین هفِس تیون را بساخت. در خلال این احوال ارزاس (ارشک) مزبور با برادر و سرداران عمدهٔ آبیسارس پادشاه آن ناحیت وارد شهر شده هدایای گرانبها و نفیس از طرف او آورده گفت که خود پادشاه میخواست بیاید و بپای اسکندر بیفتد، ولی بیماری مانع شد. فرستادگان اسکندر هم قول او را تأیید کردند و اسکندر از این اظهارات خشنود گشت و آبیسارس را بپادشاهی ابقاء کرده ارشک را گماشت که نزد او بماند. (ایران باستان ص ۱۸۱۸، ۱۸۱۹).[ اَ شَ ] (اِخ) پسر بزرگتر داریوش دوم هخامنشی که پس از جلوس بتخت سلطنت به اردشیر موسوم گردید. رجوع به ایران باستان ص ۹۶۱ و ۹۶۲ و ۹۹۰ و ۹۹۲ و اردشیر دوم شود.[ اَ شَ ] (اِخ) اَرزاسِس. اسکندر وی را بجای ساتی بَرزَن والی آرتاکوان کرد. (ایران باستان ص ۱۶۵۴).[ اَ شَ ] (اِخ) اشک. آرزاکس . مؤسس خاندان اشکانیان یا پارتیان (۲۵۰-۲۴۸ ق. م.) و هریک از پادشاهان این سلسله نام او را عنوان و لقب خویش قرار داده اند. رجوع به اشک و اشکانیان و ارشک بزرگ و ایران باستان ص ۲۰۷۳ و ۲۱۶۵ و ۲۱۹۷ و ۲۱۹۹ و ۲۲۰۰ و ۲۲۰۳ و ۲۲۰۶ و ۲۰۷۶ و ۲۲۳۳ و ۲۵۹۸ شود.[ اَ شَ ] (اِخ) پسر آتیابئوشنه. بر روی مهری از آثار عهد هخامنشی نام او نوشته شده. (ایران باستان ص ۱۶۱۶).[ اَ شَ ] (اِخ) پسر ارشد وال ارشک پادشاه ارمنستان. (ایران باستان ص ۲۵۸۶).[ اَ شَ ] (اِخ) پسر خسرو سوم، پادشاه ارمنستان روم. رجوع به ایران باستان ص ۲۶۲۱ شود.[ ] (اِخ) قریه ای از توابع سمنان و دارای معدن سرب است.[ اَ شَ ] (اِخ) بزرگ، بقول سبه اوس اسقف ارمنی. در سال یازدهم سلطنت آن تیوخوس پارتیان شوریدند و ارشک پسر پادشاه تتالیان که در پَهل شاهسدان در صفحهٔ کوشان میزیست، حکومت را بدست گرفت و همهٔ مردمان مشرق و نیز شمال مطیع او گشتند. رجوع به ایران باستان ص ۲۵۲۹ و ۲۵۹۶ و ۲۵۹۷ و ۲۶۰۱ و ارشک مؤسس خاندان اشکانیان و اشک اول شود.[ اَ شَ ] (اِخ) بیست وپنجم. رجوع به بلاش دوم شود.[ اَ شَ ] (اِخ) بیست وچهارم. رجوع به خسرو شود.[ اَ شَ ] (اِخ) بیست ودوم. رجوع به بلاش اول شود.[ اَ شَ ] (اِخ) بیست وسوم. رجوع به پاکر دوم شود.[ اَ شَ ] (اِخ) بیست وششم. رجوع به بلاش سوم شود.[ اَ شَ ] (اِخ) بیست ونهم. رجوع به اردوان پنجم شود.[ اَ شَ ] (اِخ) بیستم. رجوع به گودرز شود.[ اَ شَ ] (اِخ) بیست وهشتم. رجوع به بلاش پنجم شود.[ اَ شَ ] (اِخ) بیست وهفتم. رجوع به بلاش چهارم شود.[ اَ شَ ] (اِخ) بیست ویکم. رجوع به ونُن دوم شود.[ اَ شَ ] (اِخ) پانزدهم. رجوع به فرهاد پنجم شود.[ اَ شَ ] (اِخ) پنجم. رجوع به فرهاد اول (فرهادک) شود.[ اَ شَ ] (اِخ) جوان ، بقول بعض مورخین ارمنی. وی پسر ارشک بزرگ بود. و در زمان پدر بحکومت ارمنستان رسید و پس از وی در شهر مِدزپین (نصیبین) با برادر خویش وال ارشک بر تخت ارمنستان نشست و سلطنت او ۴۲ سال بود. (ایران باستان ص ۲۵۹۶ و ۲۵۹۷).[ اَ شَ ] (اِخ) چهاردهم. رجوع به فرهاد چهارم شود.[ اَ شَ ] (اِخ) چهارم. پادشاه اشکانی ایران. رجوع به فری یاپت شود. || پسر پاپ. سی وهشتمین پادشاه اشکانی ارمنستان بنا بنوشته های مورخین ارمنستان و نویسندگان رومی (۳۷۸-۳۷۹ م.). و بروایتی وی با وال ارشک (واگارشک) برادر خود به سال ۳۸۲ م. بسلطنت رسید. (ایران باستان ص ۲۶۲۱ و ۲۶۳۷).[ اَ شَ ] (اِخ) دلیر. نخستین از پادشاهان اشکانی طبق نوشته های موسی خورنی و سبه اوس. رجوع به ارشک مؤسس خاندان اشکانیان و اشک و ارشک بزرگ و ایران باستان ص ۲۵۸۴ و ۲۵۹۹ و ۲۶۱۲ شود.[ اَ شَ ] (اِخ) دوازدهم. رجوع به مهرداد سوم شود.[ اَ شَ ] (اِخ) دوم. رجوع به تیرداد اول شود.[ اَ شَ ] (اِخ) دهم. رجوع به سنتروک شود.[ اَ شَ ] (اِخ) سوم اشکانی. رجوع به اردوان اول شود. || ارشک سوم. سی وپنجمین پادشاه ارمنستان (۳۴۱-۳۶۷ م.) موافق نوشته های مورّخین ارمنستان و نویسندگان رومی. رجوع به ایران باستان ص ۲۶۲۱ شود. || ارشک سوم دیران. یازدهمین از پادشاهان شاخهٔ دوم سلسلهٔ اشکانیان ارمنستان. وی در ۳۴۱ م. بتخت جلوس کرد. (ایران باستان ص ۲۶۳۷).[ اَ شَ ] (اِخ) سیزدهم. رجوع به ارد اول شود.[ اَ شَ ] (اِخ) شانزدهم. رجوع به ارد دوم شود.[ اَ شَ ] (اِخ) ششم. رجوع به مهرداد اول شود.[ اَ شَ ] (اِخ) کبیر. رجوع به ارشک بزرگ و ایران باستان ص ۲۵۸۵ و ۲۶۱۲ شود.[ اَ شَ ] (اِخ) گیو. از اشکانیان ارمنستان. (نام های ایرانی تألیف یوستی ص ۴۱۲) (ایران باستان ص ۲۴۲۳).[ اَ شَ ] (اِخ) نوزدهم. رجوع به بردان شود.[ اَ شَ ] (اِخ) نهم. رجوع به مهرداد دوم شود.[ اَ شَ ] (اِخ) هشتم. رجوع به اردوان دوم شود.[ اَ شَ ] (اِخ) هفتم. رجوع به فرهاد دوم شود.[ اَ شَ ] (اِخ) هفدهم. رجوع به وُنُن اول شود.[ اَ شَ ] (اِخ) هیجدهم. رجوع به اردوان سوم شود.[ اَ شَ ] (اِخ) یازدهم. رجوع به فرهاد سوم شود.
کلمات همقافیه با «ارشک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شک» برای سرودن شعر