معنی ارسام
5 بازدید
[ اِ ] (ع مص) ارسام ناقه؛ راندن او را تا نشان پای بر زمین گذارد. (منتهی الأرب). راندن ناقه را تا نشان سپل او بر زمین ماند. مؤلف تاج العروس آرد: و ارسمتها انا. قال حمیدبن ثور: أجدّت برجلیها النجاء و کلفت بعیری غلامی الرسیم فأرسما. قال ابوحاتم اراد أرسمَ الغلامان بعیریهما و لم یرد ارسم البعیر.[ اَ ] (اِخ) ارساماسس. ارسامس. ارسامن. مبدّل ارشام. نام گروهی از بزرگان عهد هخامنشی از جمله نام پدر هیستاسپ (ویشتاسپ، گشتاسب) و جدّ داریوش. (ایران باستان ص ۲۴۵۰). || پسر داریوش (بزرگ) از آرتیس تُن دختر کوروش. وی در عصر خشایارشا زمانی رئیس میکیان بود. (ایران باستان ص ۷۳۳). در زمان دیگر فرماندهٔ اعراب و حبشیانی که بالای مصر سکنی داشتند. (ایران باستان ص ۷۳۴). || پسر ارته باذ که با پدر و دو برادر خود آنگاه که اسکندر بگرگان شد، نزد او رفتند. (ایران باستان ص ۱۶۴۱).
کلمات همقافیه با «ارسام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر