معنی ارس
6 بازدید
[ اَ ] (اِ) اشک. (جهانگیری). آب چشم. (صحاح الفرس) (اوبهی). اشک چشم. دمع. دمعة: ز آهم بود یک شراره درخش اَرَس باشد اَرْسِ مرا مایه بخش.قریع الدهر. اَرَس شد اَرْسِ من از جستجویت.لطفی.[ اِ ] (ع اِ) بیخ و اصل پاک. نژاد پاک. نسل طیب.[ اَ ] (ع مص) کشاورز شدن. برزگری کردن. برزگر شدن. (تاج المصادر بیهقی).[ اَ رِ ] (ع ص) کشاورز. ج، اریسون. اَرارسه.[ اُ ] (اِ) سرو کوهی. (جهانگیری) (آنندراج). شعوری بکسر راء آورده گوید: درخت آراج و بعضی فرهنگ ها درخت چنار نوشته اند. (شعوری). <۵۳۰۶۴۰۰۲۰۱۱۸۳۱۰۱>... گونه ایست از سرو کوهی که آنرا به خراسان اُرس نامند و در جادهٔ چالوس و گچسر هورَس گویند و در نوده بنام اَورَس مشهور است و در منجیل اَربس نام دارد و در هرزویل اردوج خوانده می شود و در آمل موسوم به وَرس باشد و در قوشخانه و سوالدی مسمی به اَرچه است و نیز آنرا ارچا و اُرسا گفته اند. مؤلف برهان گوید: و بعربی آنرا ابهل و عرعر خوانند و تخم ثمر آنرا جوزالابهل و ثمرةالعرعر گویند. (برهان قاطع). این درخت بیشتر در زمینهای استپی و آخر جنگلهای مرطوب چون منجیل و نوده و قوشخان و خراسان شرقی و کوههای میان چالوس و طهران منتشر است در ارتفاع ۵۰۰ گزی نوده تا ۲۰۰۰ گزی قوشخانه. (گااوبا): الا تا مؤمنان دارند روزه الا تا هندوان گیرند لکهن بدریابار باشد عنبر تر بکوه اندر بود کان خماهن نروید از درخت ارس، کافور نخیزد از میان لاد، لادن زیادی خرم و خرم زیادی میان مجلس شمشاد و سوسن.منوچهری. از برای قوت دل گر بخوری بایدم صندل و مندل نیابم غیر چوب ارس و تاغ. ابن یمین. رجوع به ابهل و عرعر و جوزالابهل و ثمرةالعرعر و پیرو و هُوَرْس شود.[ اُ رُ ] (ص، اِ) در تداول عوام، روس. روسی.[ ] (اِخ) نویین. از امرای مغول که در سال ۶۶۱ هـ . ق. با امیرباغو و دوازده هزار سوار به سیستان شد. (تاریخ سیستان ص ۴۰۰).[ اَ رَ ] (اِخ) (رود...) آب ارس از جنوب بشمال میرود و از کوههای قالیقلا و ارزن الروم برمیخیرد و بولایت ارمن و آذربایجان و اران میگذرد و به آب کُروقراسو ضم شده در حدود گشتاسفی بدریای خزر میریزد و در این ولایات که ممر این آب است بر آن زراعت بسیار است. طول این رود صد و پنجاه فرسنگ باشد. (نزهةالقلوب ص ۲۱۲). جغرافیون عرب، ارس را الرّس (رسّ) ضبط کرده اند و بعقیدهٔ بعضی مستشرقین آن همان رود دائی تیای مذکور در اوستا است. آنرا در قدیم اِرِاسک و یونانیان آراکس مینامیدند. نام رودی بزرگ است که از کوههای ارزن الروم آید و بر صحرای نخجوان و از آنجا به ارّان رود و بچندین بخش گردد و بر بیشتر مزارع آن ولایت رسد و اندکی که باقی ماند به رود کر پیوندد و هر دو بدریای آبسکون که قلزم نیز میخوانند منتهی شود. (صحاح الفرس). رودخانه ای است مشهور که از کنار تفلیس و مابین آذربایجان و اران میگذرد. (برهان). ارس، اسم رودی است که از کوههای قالیقلا خارج میشود در محلی که طول آن شصت و هفت و عرض چهل و یک و از اردبیل میگذرد و طول آن هفتاد و سه و عرض سی و نه و نصف است و بعد به اراضی ورثان می گذرد و سپس در نزدیکی بحر خزر به نهر کُر متصل می شود و متحداً بدریای خزر ریزند. (تقویم البلدان از مرآت). رود ارس از ارمینیه خارج شود و از ورثان گذشته از پشت مغان و نهر کر گردیده بدریای طبرستان ریزد. (ابن حوقل). ارس که مورخین یونانی آنرا آراکس مینامیده اند از رودهای عظیم آسیاست. سرچشمهٔ این رود در جبال ارمینیةالکبری است. جریانش از مغرب بمشرق و رودخانه های آرپه چای و آق چای و قراسو داخل این رود میشود و از جنوب بادکوبه ببحر خزر میریزد. این رود عظیم و جریانش تند است اما چندان عمق ندارد. در قدیم هر چه خواسته بودند بر روی آن پلی استوار کنند ممکن نشده بود، یعنی هر چه ساخته بودند بجهت طغیان آب در فصل بهار خراب شده. هنوز آثار خرابی اغلب از آن پلها باقی است. و مؤلف مرآت البلدان گوید: من خود در شعبان هزار و دویست و هشتاد که بمأموریت اقامت پاریس میرفتم، از جلفا از روی ارس گذشتم. چون اوایل زمستان بود آب رودخانه قسمی منجمد بود که از روی یخ عبور کردم. در مراجعت در شعبان هزار و دویست و هشتاد و سه که اواخر پائیز بود آب یخ نکرده بود با کرجی عبور کردم. (مرآت البلدان). رود ارس (آراکس قدیم) تقریباً به طول هشتصدهزار گز از کوه هزار برکه در جنوب اَرزروم سرچشمه گرفته از حوالی دوالو تا قره دونی در سرحد ایران جاری میباشد و پس از آن از خاک مغان داخل قراباغ قفقازیه شده و در جِسر جواد، رود کر یا کوروش که از تفلیس می آید به آن ملحق گردیده بعد بجنوب شرقی منحرف. و در سالیان دو شعبه شده یکی در شمال خلیج قزل آقاج وارد بحر خزر میشود و دیگری بخلیج مزبور میریزد. مجرای این رود که بین کوه های قراداغ و قراباغ جاری است بسیار باریک و درهٔ آن هولناک و جریانش سریع است و از ساحل یمین و یسار شعبات متعددی ضمیمهٔ آن میشود. مهمترین رودهائی که از قفقازیه به آن ملحق میگردد عبارت است از: آرپا و رود نخجوان و رود آقرا که نزدیک پل خداآفرین به ارس متصل میشود. رودهای واردهٔ به ارس در ایران از این قرار است: اول رود ماکو یا زنگمار که سرچشمهٔ آن در بایزید ترکیه است و اراضی ماکو را مشروب کرده در شمال غربی نخجوان به ارس متصل میشود. دوم آق چای (سفیدرود) که دارای دو شعبه است: یکی موسوم به قُتورچای که از خوی میگذرد و دیگری رود مَرَند که در جنوب ماری کند به قُتورچای وصل میشود و در ماری کند شعبهٔ اصلی آق چای که از جنوب چالدران میگذرد به آنها ملحق گردیده، در مغرب جلفا به ارس وارد میشود، در شرق آق چای خط آهن جلفا به تبریز از روی ارس عبور میکند. سوم رودهای کوچک مانند گوگ گنبد و غیره از قراداغ سرچشمه گرفته به ارس میریزد. چهارم اندرآب که دارای دو شعبه است یکی از اهر و دیگری از اردبیل جاری و سرچشمهٔ رود اردبیل از کوه سبلان و سرچشمهٔ اهر از جنوب کوه های قراداغ است. رود ارس از آرتاکزاستا (به ارتفاع ۷۹۰ گز محل اتصالش با رود کوروش ۱۲ گز دارای یک نشیب ۷۷۸ گزی است در صورتی که طول آن پانصد هزار گز است. این نشیب بطریق ذیل تقسیم میشود: از اولین نقطهٔ سرحدی تا جلفا که فاصلهٔ آن ۱۵۰ هزار گز است، ۶۰ گز، از جلفا تا ابتدای دشت مغان که فاصلهٔ آن ۲۰۰ هزار گز است، ۵۴۰ گز، از ابتدای دشت مغان تا قلعهٔ گوسفند (قویون) که فاصله اش ۱۵۰ هزار گز است، ۱۷۸ گز، از قلعهٔ گوسفند تا کنار دریا که فاصلهٔ آن ۱۰۰ گز است و ارس به کوروش ملحق میشود ۳۸ گز. پس حد اعلای نشیب آن بین جلفا و کویر مغان در هر گزی ۰۰۲۷/۰ است. در صورتی که در مغرب جلفا ۰۰۰۴/۰ و در قسمت سفلی یعنی از کویر مغان به بعد ۰۰۰۸۶۴/۰ است. (جغرافیای طبیعی تألیف کیهان صص ۶۵-۶۷): شهرک باژگاه برلب رود ارس نهاده است. (حدود العالم). ارس را در بیابان جوش باشد بدریا چون رسد خاموش باشد.نظامی. ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس. حافظ. درآورد کشتی به آب ارس ز دریای لشکر ارس ماند پس.هاتفی. ارس شد ارس من از جستجویت.لطفی. و رجوع به حبط ج ۲ ص ۱۶۸ و ۴۱۰ و ذیل جامع التواریخ رشیدی تألیف حافظ ابرو ص ۱۷۷ و ۱۸۲ و ۲۲۲ و ایران باستان ص ۶۹۲، ۱۳۸۷، ۱۴۷۴، ۱۶۸۹، ۱۹۰۸، ۱۹۱۸، ۲۲۶۸، ۲۲۸۴، ۲۳۶۸، ۲۳۷۰، ۲۳۷۱، ۲۳۷۴، ۲۳۷۶، ۲۴۵۹، ۲۵۹۳ و تاریخ مغول ص ۱۲۰، ۱۲۹، ۱۳۷، ۲۰۵، ۲۰۶، ۳۲۴ شود.[ ] (اِخ) از قصبات فرغانه. (جهانگشای جوینی ج ۱ ص ۷۳).[ ] (اِخ) برادر توقماق از نوکران امیر چوپان. (ذیل جامع التواریخ رشیدی تألیف حافظ ابرو ص ۹۸).[ ] (اِخ) یا راس یا اربس بن وندیح (ویذیح، وندیح، وندیچ و وندح) از اجداد جودرز (گودرز). (تاریخ سیستان صص ۳۴-۳۵ حاشیه بنقل از طبری).[ اَ رَ ] (اِخ) (... خان) نام شاهزاده ای است از قبچاق : به پور ارس خان سپردش عنان قوی دست کردش به تیغ و سنان. هاتفی (از شعوری).[ اِ رُ ] (اِخ) اِروس. نام یونانی رب النوع عشق.[ اِ رُ ] (اِخ) طبیب. وی در قرن اول قبل از میلاد میزیسته است. ارس نامی طبیب ژولی دختر اغوسطس بود و دو تن دیگر نیز بنام ارس خوانده میشوند که یکی از آنان در قرن دوازدهم میلادی میزیسته است. ابن ابی اصیبعه در عیون الانباء (ج ۱ ص ۳۳) در زمرهٔ کتب ابقراط «رسالة فی منسوبات افلاطن علی ارس» را یاد کند و جای دیگر نیز (ص ۱۰۹) نام او را در طبقات اطباء اسکندرانیین و من کان فی ازمنتهم من الاطباء النصاری و غیرهم آورده است. ابن الندیم نیز در الفهرست در ذکر ارس آرد: او را دو کتاب است بزرگ و کوچک در صنعت کیمیا.[ اُ رُ ] (اِخ) (از لاطینی اِاوروس) باد مشرق نزد یونانیان.[ اَ رُس س ] (اِخ) موضعی است در قول مطیربن الاشیم: تطاول لیلی بالأرُسّ فلم أنم کأنی أسُوم العَیْن نَوماً محرّما تَذَکّر ذِکری لابن عَمّ رزِئتهُ کأنی أرانی بعده عِشتُ أجذما فان تک بالدّهنَا صَرَمتَ اقامةً فباللََّه ماکُنّا مَلِلْناک عَلْقَما.(معجم البلدان).[ اِ رِ ] (اِخ) موضعی قرب لِس بُس. (ایران باستان ص ۱۲۸۱).
کلمات همقافیه با «ارس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رس» برای سرودن شعر