معنی اردشیر

معنی اردشیر

22 بازدید
[ اَ دَ / دِ ] (ص) کسی را گویند که در قوت و شجاعت بی تهور و جبن باشد. (جهانگیری) (برهان قاطع) (آنندراج): چو دیدش بدانگونه وی را دلیر همیخواند ازین پس ورا اردشیر.فردوسی.
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) مرکب است از لفظ ارد بالفتح که به معنی خشم و قهر است یا از لفظ ارد بضم که به معنی مانند و نظیر است. (غیاث اللغات). و معنی ترکیبی اردشیر، شیر خشمناک است. (منتهی الارب) (برهان قاطع). اسد غضبان. و این وجه اشتقاق صحیح نیست چه این کلمه در پارسی باستان اَرتَه خشَثْرَه و در پهلوی ارتخشیره است مرکب از دو جزء: ارته (ارد، اشا) به معنی مقدس و متدین و درستکار و خشثره (شهر، شهریاری) و کلمهٔ مرکب به معنی شهریاری مقدس و کسی که حکومت مقدس دارد، باشد و آن نام بسیاری از ایرانیان باستان است. || و گاه چون مزید مقدم بر سر اسماء امکنه آید چون: اردشیر خرّه. || گاه چون مزید مؤخری در اسماء امکنه بکار رود مانند: بهمن اردشیر، خرداراردشیر، رام اردشیر، هرمزداردشیر. (فردوسی). برکه اردشیر. بنا پادشااردشیر و بنا پادشاه اردشیر. (فردوسی).
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) موبد موبدان شاه فیروز یزدگرد و او تا زمان نوشروان حیات داشت.
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) نام پسر گشتاسب کیانی و او در جنگ با تورانیان کشته شد: نخستین کی نامدار اردشیر پسِ شهریار، آن نبرده دلیر پیاده کند ترک چندان سوار کز اختر نباشد مر آن را شمار ولیکن سرانجام کشته شود نکونامش اندرنوشته شود.دقیقی.
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) نام سواری از لشکر گشتاسپ در جنگ ارجاسب که کشتهٔ زریر را در میدان به بستور پسر زریر بنمود.
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) آرتاشِس طبق نوشته های موسی خورنی مورخ ارمنستان و سِبه اوس. دوم از پادشاهان اشکانی ایران، که با شاهان اشکانی از اردوان اول تا فرهاد اول مطابق است. (ایران باستان ص ۲۶۱۲ از نامهای ایرانی تألیف یوستی ص ۴۱۳).
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) آرتاشِس یا آرداشِس پسر ارشک پادشاه ارمنستان که ۲۶ سال سلطنت کرد. (ایران باستان ص ۲۵۸۵ و ۲۵۸۶).
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) اَرتَخشَثرَه پسر خشیارشا. (ایران باستان ص ۱۶۱۳).
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) (ملک...) آخرین ملوک شبانکاره که در ۷۴۲ هـ . ق. بحکومت رسیده و در سال ۷۵۶ امیر مبارزالدین (مؤسس سلسلهٔ آل مظفر) بخاک شبانکاره لشکر کشیده و شاه قطب الدین محمود پسر خود را بدفع ملک اردشیر فرستاد و او در این سال تمام خاک شبانکاره و ایگ را مسخر ساخته ملک اردشیر را منهزم کرد و سلسلهٔ ملوک شبانکاره با فرار او منقرض گردید. (تاریخ مغول صص ۳۹۹ -۴۰۰ -۴۲۰).
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) ابن باحرب. رجوع به اردشیر حسام الدولةبن باحرب شود.
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) ابن بیژن. پهلوان عهد بهمن بن اسفندیار. (مجمل التواریخ والقصص ص ۹۲).
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) ابن حسن. رجوع به اردشیر حسام الدولة بن حسن شود.
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) ابن دیلمسپار (دیلمسپاه) نجمی. از این شاعر در مقدمهٔ بعض نسخ لغت نامهٔ اسدی نامی برده شده است و اسدی گوید: فرزندم حکیم جلیل اوحد اردشیربن دیلمسپار النجمی الشاعر... از من... لغت نامه ای خواست الخ. و در لغت نامه نیز بیت ذیل بنام نجمی شاهد کلمه جغبت آمده است که ظاهراً از همین شاعر است: رویش اندر میان ریش تو گفتی پنهان گشته است زیر جغبت کفتار. نسخه ای از ترجمان البلاغه (محمدبن عمر الراذویانی) در کتابخانهٔ فاتح در استانبول موجود است که در خاتمهٔ آن با خط متن این عبارت مندرج است: «اسپری شد این کتاب به پیروزی و نیک اختری و فرخی بدست ابوالهیجاء اردشیربن دیلمسپاه النجمی و القطبی الشاعر اندر اواخر شهراللََّه المبارک رمضان سال بر پانصد و هفت از هجرت پیغامبر محمدالمصطفی صلی اللََّه علیه و سلم. رجوع بمجلهٔ یغما سال اول شمارهٔ ۵ (نسخهٔ ترجمان البلاغه) و لغت نامهٔ اسدی ص «ی و یا» و ص ۱، ۲ و رجوع به دیلمسپار شود.
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) ابن سیف الدوله. رجوع به اردشیر حسام الدوله با حرب شود.
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) ابن شیرویه. رجوع به اردشیر دوم (ساسانی) شود.
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) ابن علاءالدوله حسن. رجوع به اردشیر حسام الدولةبن حسن شود.
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) ابن فخرالدوله. رجوع به اردشیر حسام الدولةبن نماور... شود.
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) ابن قباد. رجوع به اردشیر سوم (ساسانی) شود.
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) ابن کینخوار. رجوع به اردشیر حسام الدولةبن کینخوار شود.
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) ابن نام آورد یا نماور. رجوع به اردشیر حسام الدولةبن نماور و اسپندار اردشیر شود.
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) ابن هُرمز. رجوع به اردشیر دوم (ساسانی) شود.
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) ابن یزدجرد. ابن عبد ربه آرد: فی سیرة العجم اّن اردشیربن یزدجرد لما استوثق له امره، جمع الناس فخطبهم خطبة حضهم فیها علی الالفة و الطاعة، و حذرهم المعصیة و مفارقة الجماعة، و صفف الناس اربعة. (عقدالفرید چ محمد سعیدالعریان ج ۲صص ۱۰ -۱۱). در سلسلهٔ ساسانیان سه تن بنام اردشیر پادشاهی کرده اند و نام پدر هیچیک از آنان یزدجرد (یزدگرد) نبوده است و ناگزیر در این مورد خلطی شده است. رجوع به اردشیر بابکان و اردشیر دوم و اردشیر سوم (ساسانی) شود.
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) بهمن بن اسفندیار پدر داراب (در داستانهای ایرانی) و او را بهمن نیز نام بود. (مؤید الفضلاء). چون جدش گشتاسب او را بسیار دلیر دید بدین لقب ملقب کرد. (غیاث اللغات) (برهان قاطع). کی بهمن پسر اسفندیار بود و مادرش را نام استور بود و از فرزندان طالوت الملک، و نام او اردشیر بود که اردشیر درازانگل خواندندی او را و به بهمن معروفست و او را درازدست نیز گویند سبب آنک بر پای ایستاد و دست فروگذاشتی از زانوبند بگذشتی و اندرین معنی فردوسی از شاهنامه گفته است: چو بر پای بودی سرانگشت او ز زانو فروتر بدی مشت او و بروایتی گویند درازانگل از بهر آن گفتند که غارت بدور جایگاه کردی و مشرق و روم، و او را پسری بود نامش ساسان و دختری همای و دختر راحب از نسل رحبعم بن سلیمان بزنی کرد نام او ابردخت و او از جملهٔ اسیران بیت المقدس بود و سبب او را بهمن فرمود که بیت المقدس آباد بازکردند. (مجمل التواریخ و القصص ص ۳۰). بهمن بن اسفندیار سخت کریم و نیکوسیرت بود و او را اردشیر بهمن درازدست گفتندی از آنچ بسیار ولایتها بگرفت و برفت و سیستان بغارتید و شهر رستم بکند و خراب کرد بکینهٔ آنچ با پدرش کرده بودند و پدرش و برادرش را بکشت و تاختن به ارومیه کرد با لشکرهای بی اندازه و خراج بر ایشان نهاد و بخت نصر اصفهبد عراق و شام بود از قبل او همچنانک از قِبل پدرش و جدش، و رسولی از آن بهمن به بیت المقدس شده بود و زعیمی کی جهودان را بود آن رسول را بکشت پس بهمن بخت النصر را بفرستاد تا انتقام کشید و آن زعیم را و خلقی را بکشت و یکی بود سینا نام او را بر ایشان گماشت و لقب او صیدقیا داد و چون بخت النصر ببابل آمد آن صیدقیا آنجا بیت المقدس خلاف او کرد و عصیان نمود پس بخت النصر بازگشت و صیدقیا را بگرفت و بیت المقدس بغارتید پسری را کی از آن صیدقیا بود بنوا داشت و کور کرد و پس بکشت و جهودان را از بیت المقدس آواره گردانید و هیکل بکند و بعد از آن چهل سال بزیست، و چون بخت النصر گذشته شد پسری داشت نمرود نام یکچندی بجای پدر بنشست و بعد ازو پسری داشت بلت النصر نام همچنین منصب پدر داشت اما کار ندانست کردن و بهمن او را عزل فرمود و بجای او کیرُش را بگماشت و تمکین داد فرمود تا بنی اسرائیل را نیکو دارد و ایشان را باز جای خویش فرستد و هر که را بنی اسرائیل اختیار کند بر ایشان گمارد ایشان دانیال را علیه السلم اختیار کردند و این کیرُش را نسبت این است، کیرُش بن احشوارش بن کیرش بن جاماسب بن لهراسب، و مادر این کیرُش دختر یکی بود از انبیاء بنی اسرائیل نام این مادر اواشین گفتندی و برادر مادرش او را توریة آموخته بود و سخت دانا و عاقل بود و بیت المقدس را آبادان کرد بفرمان بهمن و هر چه از مال و چهارپایان و اسباب بنی اسرائیل در خزانه و در دست کسان بخت النصر و در خزانهٔ بهمن مانده بود با ایشان داد، و بعضی از اهل تواریخ گفته اند که در کتابی از آن پیغمبر بنی اسرائیل یافته اند کی ایزد عزوجل وحی فرستاد به بهمن کی من ترا برگزیدم و مسیحی گردانیدم باید کی ختنه کنی خویشتن را و شرع کاربندی و بنی اسرائیل را نیکو داری و باز بیت المقدس فرستی و بیت المقدس را آبادان گردانی و او همچنین کرد و این توفیق یافت و نام آن کتاب کورش است، و مادر بهمن از فرزندان طالوت پیغمبر علیه السلام بودست و دختری از نژاد راخبعم بن سلیمن علیه السلام زن او بود راحب نام و برادرش زربابل را مدتی ملک کنعان و بنی اسرائیل داده بود تا آنگاه کی گذشته شد، و شهر فسا از پارس و شهری کی آنرا بشکان گویند و جهرم و آن اعمال بهمن بنا کرد، و مدت ملک او صد و دوازده سال بود و چون گذشته شد از وی پنج فرزند ماند دو پسر یکی ساسان دیگر دارا و سه دختر یکی خمانی دیگر فرنگ سه دیگر بهمن دخت، اما ساسان با آنک عاقل و عالم و مردانه بود رغبت بپادشاهی نکرد و طریق زهد سپرد و در کوه رفت، و دارا طفل بود شیرخواره پس پادشاهی بر خمانی کی دختر بزرگتر بود قرار گرفت، و قومی گفته اند دارا پسر خمانی بود از پدرش بهمن و چون او را وفات آمد دارا هنوز نزاده بود و مادرش پادشاهی میراند تا او بزرگ شد و روایت اول درست تر است. (فارسنامهٔ ابن البلخی چ کمبریج صص ۵۲ - ۵۴). قفطی در تاریخ الحکماء (ص ۱۸) در ترجمهٔ افلاطون آرد: و عرف افلاطون و شهر فی زمن ارطخشاست من ملوک الفرس و هوالمعروف بالطویل الید و هو بشتاسف الملک الذی خرج الیه ذرادشت و اللََّه اعلم و ارطخشاست مبدل ارتخشتر و اردشیر است. ابن ابی اصیبعه در عیون الانباء (ج ۱ص ۲۷) گوید: قال جالینوس ان ابقراط لم یجب احد ملوک الفرس العظیم الشان المعروف عندالیونانیین بارطخسشث (کذا) و هو اردشیر الفارسی جدّ دارابن دارا فانه عرض فی ایام هذاالملک للفرس و باء فوجه الی عامله بمدینة فاوان أن یحمل الی ابقراط مائة قنطار ذهباً و یحمله بکرامة عظیمة و اجلال و ان یکون هذا المال تقدمة له و یضمن له اقطاعاً بمثلها و کتب الی ملک الیونانیین یستعین به علی اخراجه الیه و ضمن له مهادنة سبع سنین متی أخرج ابقراط الیه فلم یجب ابقراط الی الخروج عن بلده الی الفرس فلما الح علیه ملک الیونانیین فی الخروج قال له ابقراط لست أبذل الفضیلة بالمال و لما علل بردقس الملک من امراض مرضها لم یقم عنده دهره کله و انصرف الی علاج المساکین و الفقراء الذین کانوا فی بلدته و فی مدن أخر و ان صغرت و دار هو بنفسه جمیع مدن الیونانیین حتی وضع لهم کتاباً فی الاهویة و البلدان قال جالینوس و من هذه حاله لیس انما یستخف بالغنی فقط بل و بالحفض و الدعة و یؤثر التعب و النصب علیها فی جنب الفضیلة (و من بعض التواریخ) القدیمة ان بقراط کان فی زمن بهمن بن اردشیر و کان بهمن اعتل فانفذ الی اهل بلد بقراط یستدعیه فامتنعوا من ذلک و قالوا ان اخرج بقراط من مدینتنا خرجنا جمیعاً و قتلنا دونه فرق لهم بهمن و اقره عندهم -انتهی. بعد از گشتاسب نوبت سلطنت به بهمن رسید که او را در داستانها اردشیر درازدست نیز گفته اند. در این روایت یک اردشیر جانشین سه اردشیر شده است و اموری که به او نسبت میدهند مربوط به اردشیر هخامنشی است . راجع به اردشیر داستانی گفته شده است که اسم او بهمن بوده و لقب درازدست داشته و دختر خود را تزویج کرده است. در تاریخ میخوانیم که از اردشیرهای هخامنشی، اسم اردشیر سوم وهوکا و لقب اردشیر اول درازدست بود و اردشیر دوم موافق نوشتهٔ پلوتارک عالم یونانی، دختر خود «آتس سا» را ازدواج کرد. راست است که بهمن از وهومنه می آید نه از وهوکا، ولی در داستانگوئی تصحیف وهوکا یا تبدیل آن به بهمن تعجبی ندارد اما اینکه سه اردشیر یکی شده اند طبیعی است و نظایر آن بسیار است. سلطنت طولانی خارق عادت اردشیر از این جهت است که وی جایگیر سه اردشیر شده. استعمال اسم همای بجای «آتس سا» از اینجاست که موافق اوستا همای نامی دختر گشتاسپ بوده و معلوم است که این اسم از این جهت که در کتاب مقدس زرتشتیان ضبط شده در موقع جمع آوری داستانها در زمان ساسانی مأنوس تر و بخاطرها نزدیک تر از اسم «آتس سا» بوده اگرچه «هوتااس سا» نامی هم دختر دیگر گشتاسپ بوده ولی اسم اولی بمراتب از اسم دومی کوتاه تر و مأنوس تر بوده یکی از دلایل این نظر آنکه تقریباً شش قرن بعد زن شاپور برادر اردشیر بابکان (اول) هم همای نام داشته . سلطنت همای بهیچوجه مطابقت با تاریخ ندارد. اسم او را در داستانها داخل کرده اند تا جای خالی سه اردشیر راکه یکی شده اند پُر نمایند و بعضی از محققین بر این عقیده اند که کارهای سمیرامیز ملکهٔ داستانی آسور را به او نسبت داده اند. (داستانهای ایران قدیم تألیف پیرنیا ص ۱۲۳ -۱۲۴). قفطی در تاریخ الحکماء ص ۹۱ آرد: و کان [ بقراطبن ایراقلس ] فی زمن اردشیر من ملوک الفرس و هو جدّ دارابن دارا و ذکر جالینوس فی رسالته التی ترجمها عن الفاضل بقراط انّ اردشیر دعاه الی معالجته من مرض عرض له فأبی علیه اذ کان اردشیر عدواً للیونانیین و ان ملکین من ملوک یونان دعاه کل واحد منهما الی علاج نفسه فاجابهما الی ذلک اذ کانا حسنی السیرة و لما عوفیا من مرضیهما لم یقم عندهما تنزّها عن الدّنیا و أهلها و قیل انّ اردشیر لما اشتد مرضه بذل لبقراط ألف قنطار من الذهب علی أن یحضر الیه و یعافیه من مرضه فأبی علیه بقراط و لم یجب سؤاله -انتهی. و رجوع به ایران باستان ص ۹۰۷ و رجوع به ریوندست شود.
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) تواچی. از امرای شاهرخ میرزا که بسفارت بختای رفت و در سنهٔ ۸۲۲ هـ . ق. بازگشت. (حبط ج ۲ص ۱۹۶).
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) حسام الدولةبن باحرب شانزدهمین از فرمانروایان خاندان اسپهبدان پادوسبان. وی ۲۵ سال حکومت داشته است. (سفرنامهٔ مازندران و استرآباد رابینو ص ۱۴۵) (حبط ج ۲ ص ۱۰۳).
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) حسام الدولةبن حسن هفتمین از اسپهبدان طبقهٔ دوم آل باوند (۴۶۶ -۶۰۶ هـ . ق.) متوفی به سال ۶۰۲ هـ . ق. (سفرنامهٔ مازندران و استرآباد رابینو ص ۲۶، ۳۹، ۵۲، ۵۳، ۸۴، ۹۰، ۱۳۱، ۱۳۲، ۱۳۵، ۱۳۶، ۱۴۸، ۱۵۵، ۱۵۹). مؤلف مجمل التواریخ و القصص در ذکر تمیشه طبرستان آرد: بنای قدیم بوده و گویند افریدون کرده است بر دامن کوهی بر کنار دریا خراب شده بود که در همهٔ طبرستان ناپسندیده تر از آن موضع نیست و در سنهٔ تسع و ثمانین و خمسمائه(۸۹ هـ . ق.) ملک طبرستان اردشیربن الحسن تجدید عمارت آن می فزود (کذا). (مجمل التواریخ ص ۵۲۶). شاه اردشیربن علاءالدوله حسن بصفات حمیده و سمات پسندیده آراسته بود و در ایام دولت خود در بزم [ شاید: در بذل و عطا ] عطا بقدر مقدور مبالغه مینمود. شجاعتش درجهٔ کمال داشت و عدالتش اوراق حکایت نوشیروان بر طاق نسیان گذاشت. بیت: گه بزم سیم و گه رزم تیغ ز جوینده هرگز نکردی دریغ. و او بعد از فوت پدر افسر سروری بر سر نهاده بحسن تدبیر قاتلان پدر را بدست آورده اکثر ایشان را بتقل رسانید و مدت سی و چهار سال و هشت ماه حکومت کرده در شهور سنهٔ اثنی و ستمائه (۶۰۲ هـ . ق.) متوجه عالم عقبی گردید. (حبیب السیر ج ۱ ص ۳۴۷ و ج ۲ ص ۱۰۳، ۱۰۴).
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) حسام الدولةبن کینخوار. از سران خاندان کینخواریه از آل باوند. رجوع بسفرنامهٔ مازندران و استرآباد رابینو ص ۳۵، ۵۳ و ۱۳۶ شود. خواندمیر در حبیب السیر در ذکر ملوک باوندیّه آرد: مورخان خردمند بعبارت دلپسند آورده اند که بتاریخ سنهٔ خمس و ثلثین و ستمائه (۶۳۵ هـ . ق.) که معمورهٔ جهان سیما بلاد ماوراءالنهر و ایران بسبب تسلط و بیداد سپاه توران خراب و ویران گشته بود، حسام الدوله اردشیربن کنجیور (کذا) بن شهریاربن کنجیور (کذا) بن رستم بن دارابن شهریاربن قارن بن سرخاب بن شهریاربن دارابن رستم به شیرون کنجیور (کذا) بن سرخاب بن قارن بن شهریاربن قارن بن شیروین بن سرخاب بن شهریاربن قارن بن شیروین بن سرخاب بن مهرداربن سرخاب بن شهریاربن باوین شاپوربن کیقوس بن قبادبن فیروز ملک عجم. جدّ انوشیروان عادل، خروج کرده بدستور اجداد خود مازندران را ضبط نموده و بعد از وی هفت نفر از اولاد و احفادش در آن دیار بر مسند اقبال نشستند و مدت دولت ایشان صد و پانزده سال امتداد یافته فی شهر محرم سنهٔ خمسین و سبعمائه (۷۵۰ هـ . ق.). بنهایت انجامید. (حبط ج ۲ صص ۱۰۵ -۱۰۶).
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) حسام الدولةبن نماور (نام آورد) بن بیستون. بیست و پنجمین از اسپهبدان پادوسبان. (سفرنامهٔ مازندران و استرآباد رابینو ص ۱۴۵). و رجوع به اسپندار اردشیر شود.
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) حسن. رجوع به حسن (امیر...) اردشیر شود.
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) درازانگل. اردشیر درازدست. رجوع به اردشیر اول هخامنشی و اردشیر بهمن شود.
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) درازدست. رجوع به اردشیر بهمن و اردشیر اول هخامنشی شود.
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) شمس الملوک حاکم مازندران. معاصر هلاکوخان. (حبط ج ۲ص ۱۰۴).
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) شیروی. رجوع به اردشیر سوم شود.
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) نرم. رجوع به اردشیر دوم ساسانی شود.
[ اَ دَ / دِ ] (اِخ) نکوکار و نیکوکار. رجوع به اردشیر دوم ساسانی شود.

کلمات هم‌قافیه با «اردشیر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید