معنی ارتیاح
5 بازدید
[ اِ ] (ع مص) شادمانی. (منتهی الارب). شادی. شادمان شدن. (منتهی الارب). شاد شدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). مسرت. سرور. رَوح. فرَح: ابوالحارث از آن حال ارتیاح نمود و بکتوزون را که امیر حاجب بزرگ بود به سپاهسالاری لشکر نیشابور فرستاد و او را سنان الدوله لقب داد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۸۶). بکتوزون بهر جانب مُسرعان دوانید و از فتحی که برآمده بود اعلام داد و اولیای دولت بدان مسرّت و ارتیاح فزودند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۹۸). و چون امیر ناصرالدین بخراسان آمد و ابوعلی را از خراسان بیرون کرد بملاقات قابوس ارتیاح نمود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۵۸). و در غم آشیان دنیا این چه سرور و ارتیاح است. (جهانگشای جوینی). || آسایش. راحت یافتن : کفو باید هر دو جفت اندر نکاح ورنه ننگ آید، نماند ارتیاح.مولوی. || بنوبت کاری کردن. || رغبت کردن بچیزی. || رَحمت. شفقت. ترحم. رحمت آوردن. || ارتاح اللََّه له؛ از بلا نجات بخشد او را خدا. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «ارتیاح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اح» برای سرودن شعر