معنی ارتهاش
5 بازدید
[ اِ تِ ] (ع مص) لرزیدن. ارتعاش. اضطراب. مضطرب شدن. (منتهی الارب). || نرم و سست گردیدن. || از بن برکندن. || نوعی نیزه زدن در پهنا. (منتهی الارب). نیزه بر پهلو زدن. || جنگ درافتادن میان... در جنگ افتادن. (منتهی الارب). || بر یکدیگر خوردن سمهای ستور گاه رفتن و مجروح شدن آن. دست بدست کوفتن اسب چنانکه خون بیاید. سم بر یکدیگر زدن ستور و مجروح شدن آن. (منتهی الارب). ارتهاس. || ارتهاش قوس؛ نرم و سست گردیدن کمان.
کلمات همقافیه با «ارتهاش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اش» برای سرودن شعر