معنی ارتطام
5 بازدید
[ اِ تِ ] (ع مص) انبوهی کردن چیزی بر کسی. (منتهی الارب). ازدحام. ارتکام. برهم نشستن. (زوزنی). || در کاری افتادن که نتوان از آن بیرون شد. (منتهی الارب). در کاری دشخوار گرفتار شدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || در گِل افتادن. (منتهی الارب). در گل ماندن. || در گل افکندن چیزیرا. (غیاث اللغات). || بازداشتن پلیدی را. (منتهی الارب). || فرورفتن در زمین سخت، چنانکه پای اسپ: فارتطمت بسراقة فرسه؛ پای اسب او فرورفت بزمین سخت.
کلمات همقافیه با «ارتطام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر