معنی اذلال
7 بازدید
[ اِ ] (ع مص) خوار پنداشتن کسی را. (منتهی الارب). خوار شمردن. خوار گرفتن کسی را. || خوار داشتن. (منتهی الارب). خوار کردن. (تاج المصادر بیهقی) (غیاث) (مؤید الفضلاء). تذلیل. ذلیل کردن. اقماع. (تاج المصادر بیهقی): ابوعلی را باکرام و احترام تمام بجرجانیه بردند و خوارزمشاه را در لباس اذلال و کسوت نکال بر مرکبی بستند و بجرجانیه رسانیدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۶۱). و در اذلال صعاب و رقاب براهین معجز نموده... (جهانگشای جوینی). با خاندان خوارزمشاهیه و سلجوقیه... چه مایه اذلال رفت. (رشیدی). گفت بعد عزّت این اذلال چیست گفت آن داد است و اینت داوری است. مولوی. || اذلال کسی؛ خوار یافتن او را. || خداوند یاران خوار شدن. (تاج المصادر بیهقی). صاحب یاران خوار گردیدن. (منتهی الارب). صاحب یاران خوار و ذلیل شدن. || نرم گردانیدن. رام کردن. - اذلال بعیر صعب؛ رام کردن شتر سرکش را به برکشیدن کنه ها را از او. برکشیدن کنه از شتر سرکش تا لذّت یابد و انس و الفت گیرد. (منتهی الارب). || اخلاق دیباجه. آب رو ریختن.[ اَ ] (ع اِ) جِ ذِلّ. مجاری. مسالک. طُرق: اصدر امیرالمؤمنین کتابه هذا و قد استقامت له الامور و جری علی اذلاله التدبیر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۰۱). اموراللََّه جاریة اذلالها و علی اذلالها؛ ای مجاریها. (منتهی الارب). || احوال. || عادات. - اذلال الناس؛ مردم کم پایه. (منتهی الارب). اراذل مردم.
کلمات همقافیه با «اذلال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر