معنی ادحاض
6 بازدید
[ اِ ] (ع مص) باطل کردن. (تاج المصادر بیهقی). دفع کردن. باطل کردن حجت. مغلوب کردن. || لغزانیدن پای. بخیزانیدن. (تاج المصادر بیهقی). || قرعه انداختن. || گردانیدن آفتاب بمغرب از وسطالسّماء.
کلمات همقافیه با «ادحاض»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اض» برای سرودن شعر