معنی ادا
7 بازدید
[ اَ ] (از ع، اِ) در تداول فارسی، غمزه. عشوه. ناز. بشک. خوبی حرکات معشوق. (غیاث اللغات): خوش ادا. || رمز. اشاره. (غیاث اللغات): هرچه در خاطر عاشق گذرد میدانی خوش ادایاب و ادافهم و ادادان شده ای. صائب. || حالتی چون خشم و کراهت بتصنع. - امثال: آدم گدا اینهمه ادا! گاهی به ادا گاهی به اصول، گاهی به خدا گاهی به رسول. || آواز. (غیاث اللغات). - ادا درآوردن؛ بتصنع حالتی چون خشم و کراهت و مانند آن نمودن. - ادای کسی را درآوردن؛ او را بازخمانیدن. بازخمانیدن او. شکلک ساختن بر کسی. لوچانیدن او را. والوچانیدن او را. تقلید کردن کسی را به استهزاء.[ اَ ] (اِخ) کنت نشینی در جنوب غربی ایداهو و نهر سباک آنرا از اوریفون جدا کند. مساحت آن در حدود ۲۸۰۰ میل مربع و سکنهٔ آن در حدود ۳۰۰۰ تن است. بزرگترین شغل اهالی استخراج معادن است و شهر بوازی قصبهٔ این ناحیت است. (ضمیمهٔ معجم البلدان).[ اِ ] (اِخ) جزیره ای واقع در شمال اسقوجیا بطول ۱۰ هزار گز و عرض ۴ هزار گز. اراضی آن کوهستانی است و چراگاهها و چند بندر دارد. (قاموس الاعلام).[ اُ ] (اِخ) از ولاة معاصر اردشیر، از خانوادهٔ آمادونی، داماد خانوادهٔ سلگونی و پدرخواندهٔ خسرودخت. دختر خسرو. اردشیر همهٔ ولاة به استثنای ادا را مطیع خود ساخت و اُدا در کوه آنی پنهان شد. رجوع به ایران باستان ص ۲۶۰۷ شود.[ اَدْ دا ] (اِخ) نهریست در لومباردیا که از کوه امبرالی در قلتلینة خارج شود و بدریاچهٔ کومو و غیر آن ریزد. طول مجرای آن ۲۴۰ هزار گز و معدل عرض آن از ۶۰ تا ۷۰ گز است و در مسیر خود پاره های زر بسیار حمل کند و در آن ماهی بسیار است. (ضمیمهٔ معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «ادا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دا» برای سرودن شعر