معنی اخنس
7 بازدید
[ اَ نَ ] (ع ص) مرد که بینی وی سپس رفته باشد و سر بینی اندک بلند باشد. آنکه بینی او واپس جسته باشد. بینی بازپس جسته. (مهذب الاسماء). بینی واپس جسته. (زوزنی). بینی باپس جسته. (تاج المصادر بیهقی). ماربینی. آنکه بینی آویخته دارد. (زمخشری): حدثنی... ان مسیلمة الکذاب کان... اخنس الانف افطس. (بلاذری). مؤنث: خَنْساء. ج، خُنس. (مهذب الاسماء). || (اِ) کنه. || شیر. اسد.[ اَ نَ ] (اِخ) ابن شریق. و او اُبی بن شریق بن عمروبن وهب بن علاج بن ابی سلمةبن عبدالعزی بن نمیرهٔ ثقفی است. مؤلف قاموس الاعلام آرد: یکی از شعرای جاهلیت است و خصومت او با رسول اکرم صلوات اللََّه علیه و صحابهٔ کرام مشهور است. مؤلف منتهی الارب اخنس ثقفی بن شهاب بن شریق (کذا) را صحابی دانسته است. رجوع به امتاع الاسماع مقریزی ج ۱ ص ۷۱، ۷۲، ۳۰۳ و رجوع به قاموس الاعلام و رجوع به اخنس بن شهاب شود.[ اَ نَ ] (اِخ) ابن شهاب بن شریق بن ثمامةبن ارقم بن عدی بن معاویةبن عمروبن غنم بن تغلب. صواب آنست که وی از صحابه نبود و اخنسی که از صحابهٔ رسول (ص) بود همان اخنس بن شریق الثقفی است. (تاج العروس). و این بیت از اوست: تظلّ به رُبدُالنعام کأنها اماء تزحی بالعشی حواطب. (الموشح چ مصر ص ۴۴).[ اَ نَ ] (اِخ) ابن عباس بن خنیس. شاعریست از عرب.[ اَ نَ ] (اِخ) ابن غیاث بن عصمة. شاعریست از عرب.[ اَ نَ ] (اِخ) ابن قیس. رئیس فرقه ای از خوارج معروف به اخنسیه. (قاموس الاعلام).[ اَ نَ ] (اِخ) ابن نعجةبن عدی کلبی. شاعریست از عرب.[ اَ نَ ] (اِخ) ثقفی. رجوع به اخنس بن شریق شود.[ اَ نَ ] (اِخ) سلمی بن جناب. صحابی است. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «اخنس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نس» برای سرودن شعر