معنی اخماس
7 بازدید
[ اِ ] (ع مص) پنج شدن. || خداوند شتران خمس شدن. || پنجم بآب آمدن اشتر. (تاج المصادر بیهقی). || در بیت ذیل سنائی این صورت آمده است و مکسور یا مفتوح بودن همزهٔ آن نیز معلوم نیست ظاهراً از اصطلاحات تجوید یا نقطه و شکل است : به اخماس و به اعشار و به ادغام و امالت کی ترا رهبر بود قرآن بسوی سِرّ یزدانی. سنائی.[ اَ ] (ع اِ) جِ خُمس. پنج یک ها. - اخماس غنائم؛ خمسها که از غنائم دهند. - اخماس معادن؛ خمسی که بصدقه از حاصل معادن دهند. || هما فی بُرْدَةٍ اخماس؛ نزدیک یکدیگر و مجتمع و با هم دوستند، یا فعل هر دو یک است که از آن با هم متشابه میشوند گویا در یک جامه اند. || یضرب اخماساً لاسداس؛ میکوشد در مکر و فریب، در حق کسی گویند که مقصودش غیراظهار وی بود، لانّ الرجل اذا اراد سفراً بعیداً عود اِبِله اَن تشرب خِمساً سِدساً و ضرب بمعنی بین؛ ای یظهر اخماساً لاجل اسداس؛ أی رَقی اِبلهُ من الخمس الی السدس. || (اِخ) اخماس بصره پنج است: اول عالیه، دوم بکربن وائل، سوم بنی تمیم، چهارم عبدالقیس، پنجم ازد و کنده. - رُؤس اخماس؛ رؤسای قبایل مذکوره. (مفاتیح).
کلمات همقافیه با «اخماس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اس» برای سرودن شعر