معنی اخفش
8 بازدید
[ اَ فَ ] (ع ص، اِ) خردچشم. بدبین. (تاج المصادر بیهقی). خردچشم کم بین. تنگ چشم. (زوزنی) (زمخشری). صاحب چشم کوچک و کم سو. (انساب سمعانی). کسی که در تاریکی بهتر بیند که بروشنائی و در ابر بهتر بیند که روز صافی بی ابر. || شب پرک یعنی روزکور. (آنندراج): چشم اخفش بنور چشم فلک تا نیارد نگاه کردن خوش بی نظر باد چشم بد بتو شمس چون در آن شمس دیدهٔ اخفش.سوزنی. || آنکه پلکهای چشم وی علتی دارد بی درد. || شتر که پیش کوهان خرد دارد و دراز نبود. مؤنث: خَفْشاء. ج، خُفْش. || مرغیست. (مهذب الاسماء).[ اَ فَ ] (اِخ) نام سه کس از ائمهٔ نحو. ج، اَخافش. (منتهی الارب). مؤلف روضات الجنات بنقل از بغیةالوعاة آرد که اخافش یازده تن باشند. (روضات الجنات ص ۵۴). و ترجمهٔ هر یک در ذیل بیاید و چون اخفش مطلق گویند مراد سعیدبن مسعده است. - مثل بز اَخفش؛ آنکه نادانسته و درنیافته تصدیق سخنان کند. گویند اخفش را بزی بود که مسائل علمی چون با همدرسی بر وی تقریر کردی و بز سر جنبانیدی : هر بزرگی نرسد در شرف حشمت تو هر بزی را نبود صاحب و مونس اخفش. ادیب صابر.[ اَ فَ ] (اِخ) ابوالحسن سعیدبن مسعدة بصری. رجوع به اخفش اوسط شود.[ اَ فَ ] (اِخ) ابوالحسن علی بن مبارک. از مردم کوفه است، یکی از اَخافِش.[ اَ فَ ] (اِخ) ابوالخطاب عبدالحمیدبن عبدالمجید هجری ثعلبی بصری نحوی. مشهور به اخفش اکبر یا کبیر. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح (چ مصر صص ۱۲۱ -۱۲۳) از او روایت کند. وفات او بسال ۲۱۵ هـ . ق. است. (المزهر). وی از موالی و شاگردان ابی عمروبن العلاء و هم طبقگان وی و استاد سیبویه و کسائی و یونس و ابی عبیده است. او از اعراب اخذ لغت و عربیت کرد. رجوع به عبدالحمید... و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.[ اَ فَ ] (اِخ) ابوعبداللََّه. رجوع به اخفش هرون بن موسی شود.[ اَ فَ ] (اِخ) احمدبن عمران بن سلامة الألهانی النحوی مکنی به ابی عبداللََّه و ملقب به اخفش الأوّل یا اخفش قدیم. رجوع به احمدبن عمران... و روضات الجنات ص ۵۴ و ۵۵ شود.[ اَ فَ ] (اِخ) احمدبن محمد الموصلی. او شیخ ابوالعباس بن محمد شافعی فقیه نحوی است و ثانی اَخافِش است و ابن جنی معروف نزد او قرائت کرده و او راست: کتاب فی تعلیل القراآت السبع. (روضات الجنات ص ۵۵).[ اَ فَ ] (اِخ) حسین بن حسن اخفش. از اولاد ائمه در کوکبان. وی اعجوبهٔ زمن بود و هم در کوکبان بسال ۱۱۰۳ هـ . ق. درگذشت. (تاج العروس در مادهٔ خفش).[ اَ فَ ] (اِخ) خلف بن عمر. او شیخ ابوالقاسم شقری بلنسی نحوی است و در علم عروض از مَهَره است و محمدبن عزیز العزیزی صاحب الغریب از او روایت دارد و او پس از سال ۴۲۰ هـ . ق. درگذشته است. (روضات الجنات ص ۵۵).[ اَ فَ ] (اِخ) سعیدبن مسعده المجاشعی. رجوع به اخفش اوسط.... شود.[ اَ فَ ] (اِخ) عبدالعزیز. و او ابوالاصبغ بن احمد نحوی مغربی اندلسی است و ابن عبدالبر از او روایت دارد و وی بقول حمیدی در تاریخ اندلس بسال ۳۸۹ هـ . ق. حیات داشته است. (روضات الجنات ص ۵۵). و رجوع به عبدالعزیز... شود.[ اَ فَ ] (اِخ) عبداللََّه بن محمد. و او ابومحمد نحوی بغدادی است و از اصمعی روایت دارد. (روضات الجنات ص ۵۵).[ اَ فَ ] (اِخ) علی بن اسمعیل الفاطمی. او شریف ابوالحسن بن اسمعیل بن رَجاء النحوی است. (روضات الجنات ص ۵۵).[ اَ فَ ] (اِخ) علی بن سلیمان. رجوع به اخفش صغیر شود.[ اَ فَ ] (اِخ) علی بن محمد نحوی. یاقوت گوید ذکر او در جائی نیافتم جز در کتاب الفصیح بخط علی بن عبداللََّه بن اخی الشبیه العلوی. و صورت آن چنین است: حذق علی هذاالکتاب و هو الکتاب الفصیح ابوالقسم سلیمان بن المبارک الخاصة الشرفی أدام اللََّه أیامه من اوّله الی آخره قراءة فهم و تصحیح و قرأت انا علی علی بن عمیرة رحمه اللََّه فی محلة باب البصرة ببغداد عندالمسجد الجامع الکبیر و قرأ هو علی أبی بکربن مقسم النحوی عن أبی العباس ثعلب رحمه اللََّه و کتب علی بن محمد الأخفش النحوی سنة ۴۵۲. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۵ ص ۴۰۹). و او راست: و کأنّ العذار فی حمرةالخدْ- دِ علی حسن خدّک المنعوت صولجان من الزبرجد معطو- فُ علی اکرة من الیاقوت. (روضات الجنات ص ۵۵).[ اَ فَ ] (اِخ) مجاشعی. رجوع به اخفش اوسط شود.[ اَ فَ ] (اِخ) هارون بن موسی بن شریک. او شیخ ابوعبداللََّه بن موسی دمشقی قاری نحوی است و نزد عبداللََّه بن ذکوان و جز او قرائت کرده است و ابوالحسن بن الاجزم از او قرائت دارد. اخفش از ابی مسهر الغسانی و از او ابوبکربن فطیس حدیث آموخت و وی از اهل ادب و فضل بود و کتب بسیار در قراآت و عربیت تصنیف کرد و او خاتمةالاخافیش است و بسال ۲۲۱ هـ . ق. درگذشت. (روضات الجنات ص ۵۵).
کلمات همقافیه با «اخفش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فش» برای سرودن شعر