معنی احول

معنی واژه احول

4 بازدید
[ اَ وَ ] (ع ص) مرد که چشمش حولاء باشد. صاحب حول. کژچشم. (زوزنی) (السامی) (مهذب الاسماء) (زمخشری). کج چشم. کژ. کاژ. کاج. کوچ. کلک. کلیک. کلیک چشم. (دستور). چپ. دوبین. دوبیننده. اخلف. (منتهی الارب). کسی که یک چیز را دو بیند. (غیاث). آنکه یکی را دو بیند. (مؤید). احدر. کلاژ. کلاژه. کلاجو. کلاذه. لوش. لوچ. چشم گشته. (صحاح الفرس). گشته کاینه. شاه کال. رنگ. صاحب آنندراج بنقل از منتخب گوید: آنچه مشهور است که احول فطری یکی را دو می بیند غلط است مگر آنکه بنادر یافته شود اما احول که بتکلف چشم را کج کند اکثر اوقات یکی را دو بیند: یک دو بیند همی بچشم احول.مسعودسعد. احول ار هیچ کج شمارستی بر فلک مه که دوست چارستی.سنائی. و اگر نادانی این اشارت را که بازنموده شده است بر هزل حمل کند کوری بود که احولی را سرزنش کند. (کلیله و دمنه). همه روز اعور است چرخ ولیک احولست آن زمان که کینه ور است.خاقانی. شاه احول کرد در راه خدا آن دو دمساز خدائی را جدا.مولوی. اصل بیند دیده چون اکمل بود فرع بیند چونکه مرد احول بود.مولوی. این منی و هستی اول بود که از او دیده کژ و احول بود.مولوی. گفت احول زان دو شیشه تا کدام پیش تو آرم بکن شرحی تمام.مولوی. آن نظر بر بخت چشم احول کند کلب را کهدانی و کاهل کند.مولوی. مؤنث: حَوْلاء. ج، حول.
[ اَ وَ ] (ع ن تف) حیله کننده تر. حیله ورتر. حیله گرتر. (منتهی الارب). مکارتر. چاره گرتر. احیل. - امثال: احول من ذئب؛ پرحیلت تر از گرگ. || نعت تفضیلی از حول. گردان تر. گردنده تر. - امثال: احول من ابی براقش. احول من ابی قلمون.
[ اَ وَ ] (اِخ) رجوع به ابوالعلاء احول شود.
[ اَ وَ ] (اِخ) رجوع به احمدبن ابی خالد احول شود.
[ اَ وَ ] (اِخ) رجوع به احمد محرر و احول محرر شود.
[ اَ وَ ] (اِخ) ابوالعباس محمدبن حسن بن دینار. یکی از علماء لغت و شعر. او راست: کتاب الدواهی. کتاب السلاح. کتاب ما اتفق لفظه و اختلف معناه. کتاب فعل و افعل. کتاب اشباه. و او دیوان ذوالرمه و بعض دیگر از شعرای عرب را گرد کرده است. (ابن الندیم).
[ اَ وَ ] (اِخ) عباس. معاصر هرمز شاهنشاه ساسانی. در آغاز سلطنت این پادشاه وی با عمرو ازرق از بلاد عرب بکنار فرات شتافته ساکنان سواد را در انواع مشقت و تعب انداختند. رجوع بحبط ج ۱ ص ۸۶ شود.
[ اَ وَ ] (اِخ) (صفین...) وزیر مروان اموی. رجوع بحبط ج ۱ ص ۲۴۳ شود.
[ اَ وَ ] (اِخ) فرید. رجوع بفرید احول شود.
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید