معنی احمد

معنی واژه احمد

17 بازدید
[ اَ مَ ] (ع ن تف) احسن. بغایت ستوده. ستوده تر. حمیدتر. مستدعی بسیار حمد. اکسب للحمد: العود احمد: چون باریتعالی او را از اکرام نفوس در مناقب و مفاخر شناخت لاجرم از برای وی احمد انواع منایا و احسن اقسام رزایا مقدر ساخت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی).
[ اَ مَ ] (اِخ) نامی از نامهای رسول صلوات اللََّه علیه:{/B مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اِسْمُهُ أَحْمَدُ. ۲۱-۲۷۶۱:۶/}(قرآن ۶۱/۶). قال (ص): انا فی السماء اَحمَد و فی الارض محمد. گفت جز خواجهٔ مؤیّدرای احمد مرسل و رسول خدای.نظامی. تختهٔ اول که الف نقش بست بر در محجوبهٔ احمد نشست.نظامی. نام احمد نام جمله انبیاست چونکه صد آمد نود هم پیش ماست. مولوی. احمد ار بگشاید آن پرّ جلیل تا ابد مدهوش ماند جبرئیل.مولوی. و گویند از پیش کس این نام نداشته است و حرمت حضرت او را در زمان وی و مدتی دراز پس از رحلت او صلوات اللََّه علیه کس را این نام ندادند. لیکن سپس این اسم متداول و شایع گشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) او را منظومه ای است در لغت شامل ۶۵۰ بیت.
[ اَ مَ ] (اِخ) او راست: کتاب مساحة الاشکال البسیطة والکریة.
[ اَ مَ ] (اِخ) یکی از امراء متهور ایلدرم، سلطان عثمانی، در محاربهٔ با امیر تیمور گورکان. رجوع بحبط ج ۲ ص ۱۶۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نام پسر مقتدی باللََّه بیست وهفتمین خلیفهٔ عباسی است. و او در حیات پدر درگذشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) از اعیان ملازمان ملک ناصر، سلطان مصر که بهمراهی اتلمش و آقیه بسفارت نزد امیرتیمور گورکان رفت و تیمور او را به انعام خلعت و زر و کلاه و کمر اختصاص داد. رجوع بحبط ج ۲ ص ۱۶۶ و ۱۶۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) از امراء مسلم ماوراءالنهر از جانب خطا: دارای جهان احمد کین سقف فلک را دارنده کف اوست باستون دو بازو. شمس الدین منصوربن محمود اوزجندی. رجوع به لباب الالباب ج ۱ ص ۱۹۶ و ۳۴۲ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) رجوع به آق قویونلو شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) یکی از ملوک آل عراق، پدر محمدبن عراق. او تقویم سنین و شهور اهل خوارزم را اصلاح کرد. رجوع به احمدبن محمدبن عراق شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نام چند تن از سلاطین عثمانی: احمد اول رجوع به احمد اول شود. احمد دوم رجوع به احمد ثانی... شود. احمد سوم رجوع به احمد ثالث شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) از بنوموسی او در آوردن کتب از روم سعی کرد. رجوع به بنوموسی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (امیر ...). رجوع به احمدبن خطیب گنجه ای شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (امیر...). رجوع به احمد بناکتی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (خواجه...). پسر حاکم چشت. مؤلف حبیب السیر (ج ۱ ص ۳۰۶) آرد که: در سنهٔ ستین ومأتین (۲۶۰ هـ . ق.) خواجه احمد متولد گشت و چون مدت بیست سال از عمرش درگذشت روزی با پدر خود که حاکم ولایت چشت بود بشکار رفت و در اثناء صید از پدر جدا افتاد و در میان کوهی دید که چهل تن از رجال اللََّه بر سر سنگی ایستاده اند و شیخ ابواسحاق شامی در میان ایشانست. حال بر وی متغیر گشت و از اسب پیاده شد و در پای شیخ افتاد و پشمینه پوشید و روی بوادی مجاهده و ریاضت نهاد و هرچند پدرش سعی کرد او را از آن مقدمه باز نتوانست آورد و بالاخره پدر نیز بر دست او توبه کرد و خواجه احمد را ولدی بود محمد نام و سید محمد در سنّ بیست وچهارسالگی تکمیل علوم دین کرده و معارف نفسی را اخذ فرموده در سنهٔ احدی وعشرین و اربعمائة (۴۲۱ هـ . ق.) از عالم انتقال نمود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (خواجه سید...). از وزراء امیر حسن بیک بن علی بیک بن قرا عثمان. رجوع بحبط ج ۲ ص ۳۳۰ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (سلطان...). از جملهٔ همراهان ایلچیان شاهرخ میرزا و میرزا بایسنقر بختا. رجوع بحبط ج ۲ ص ۱۹۶ و ۴۰۰ و ۴۰۳ و ۴۰۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (سلطان...). رجوع به احمدبن شاه شجاع... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (سلطان...). رجوع به احمدبن اویس... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (سلطان...). رجوع به احمد جلایر شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (سید...). وزیر سلطان محمود غزنوی ممدوح فرخی در قصیدهٔ «دل من همی داد گفتی گوائی...»
[ اَ مَ ] (اِخ) (سید...). رجوع به احمد (خواجه سید...) شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (سیدی...). رجوع به احمد (خواجه سیدی...) شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (سیدی...). رجوع به احمد (سلطان سید...) شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (سیدی...). رجوع به احمدبن ابی الحسن الرفاعی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (شهاب...). رجوع به احمدبن عزالدین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (شیخ...). او راست: کتاب المیم.
[ اَ مَ ] (اِخ) (شیخ الشیوخ...). رجوع به احمدبن ابی العافیة... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (قاضی القضاة...). رجوع به احمدبن ابراهیم سروجی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قاضی القضاة. رجوع به احمدبن حسن بن قاضی الجبل... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (قول...). از امرای سلطان حسین میرزا تیموری. رجوع بحبط ج ۲ ص ۲۴۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (ملا...). پدر او در سند مسند قضای حنفیه داشت، لکن احمد طریقهٔ تشیع گزید و بخدمت اکبرشاه پیوست و به امر او بتألیف تاریخی عام به نام الفی آغاز کرد و تا زمان چنگیز و وقایع عصر او بنوشت و چون بسال ۹۹۶ هـ . ق. در لاهور کشته شد بقیهٔ کتاب را آصف خان جعفربیک بپایان رسانید. احمد را تألیفی دیگر به نام خلاصةالحیاة هست.
[ اَ مَ ] (اِخ) (مولی...). رجوع به پاره پاره زاده شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (مولی...). رجوع به پاره پاره زاده شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (میرزا سید...). او راست منظومهٔ: لطافت نامه بفارسی.
[ اَ مَ ] (اِخ) (میرزا میرک...). رجوع به میرک احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (میرک...). رجوع به میرک احمد (میرزا...) شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) آقبوقا. برادر سعادت تیمورتاش که هر دو برادر در گرگان بزمان امیر تیمور گورکان عصیان کردند، پس از رسیدن سپاهیان تیمور، عاصیان بترسیدند و هر یک بطرفی جستند، سعادت و برادرش احمد آقبوقا را مردم قشون حسن صوفی ترخان در بادغیس گرفته آوردند و سعادت بیاسا رسیده برادرش احمد آقبوقا را آزاد کردند. رجوع بحبط ج ۲ ص ۱۸۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) آقحصاری. رجوع به احمد رومی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) آق قویونلو. هشتمین از امرای آق قویونلو از ۹۰۲ تا ۹۰۳ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) آل معدل. شاعری قلیل الشعر است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابّان بن السیّد اندلسی لغوی. یاقوت در معجم الادباء (ج ۱ ص ۳۶۴) آرد: او از ابوعلی القالی و دیگر دانشمندان بلاد خویش علم آموخت و عالم حاذق و ادیب بود و بقول ابوالقاسم خلف بن عبدالملک بن بشکوال القرطبی در تاریخ خویش، به سال ۳۸۲ هـ . ق. وفات یافت واحمد مشهور به صاحب الشرطة است. ابونصر حمیدی در آخر کتاب خویش در باب من یعرف باحد آبائه ابن سید گوید: او در لغت وعربیّت امام بود و به ایام مستنصر میزیست. و مصنف کتاب العالم فی اللغة است در حدود صد مجلد که بترتیب اجناس از فلک آغاز و به ذرّه ختم کرده است و نیز در عربیّت کتاب العالم و المعلم علی المسئلة والجواب و کتاب شرح کتاب الأخفش و کتب دیگر دارد و ابومحمد علی بن احمد نام آن کتب آورده و او را ثنا گفته است -انتهی. و افلیلی از وی روایت کند. و نیز او راست شرحی بر الکتاب سیبویه. و رجوع شود به روضات الجنات ص ۶۵ و طبقات النحاة و یاقوت ج ۱ ص ۳۶۴.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم. رجوع به ابن خلکان و رجوع به احمدبن محمد معروف به ابن خلکان شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم مکنی به ابوالحسن الکاتب. او شعر بعربی می گفت. دیوان وی پنجاه ورقه است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم مکنی به ابوریاش. یاقوت در معجم الادباء (ج ۱ ص ۷۴) گوید: بخط حمیدی از آنچه روایت کرده است از تنوخی در کتاب نشوارالمحاضره، یافتم که او ابوریاش احمدبن ابی هاشم القیسی است و بخط بعض ادبای مصر دیدم که ابوریاش احمدبن ابراهیم الشیبانی است و شاید ابوهاشم کنیت ابراهیم باشد و چنانکه ابوغالب همام بن فضل بن مهذب المغربی در تاریخ خود آورده است وفات وی به سال ۳۳۹ هـ . ق. است. ابوعلی محسن بن علی تنوخی گوید از روات ادبی که ما دیدیم یکی ابوریاش احمدبن ابی هاشم القیسی است و گویند که او پنج هزار ورقهٔ لغت و بیست هزار شعر از برداشت جز آنکه ابومحمد مافرّوخی بر او فائق و غالب آمد چه آن دو نخستین بار که ببصره یکدیگر را دیدند و سخن از اشعار جاهلیت در میان آمد، ابومحمد قصیده ای را نام می برد و ابوریاش شاه بیت های آن قصیده را میخواند لکن ابومحمد تمام آن قصیده را از اول تا آخر انشاد می کرد و پس از آن ابومحمد قصایدی خواند که ابوریاش از آنها خبری نداشت و آن بیشتر از صد قصیده بود. این حکایت را یکی از حضار آن مجلس برای من نقل کرد و ابوالعلاء احمدبن عبداللََّه بن سلیمان معرّی در کتاب خود معروف به الریاش المصطنعی آرد که ابوریاش درازقامت و درشت آوا بود و بزبان بادیه تکلم میکرد و ظاهراً مذهب زیدیه داشت و بسیار زن میکرد و طلاق میگفت و میگفت مولد من ببادیه است و صباوت من در حضرمة، بستانی در ناحیهٔ یمامه گذشت و تأدب من ببصره بود و ریش و ریاش در کنیت او بمعنی حسن هیئت و نیکوجامگی است و ابومنصور عبدالملک بن محمد ثعالبی در یتیمة آرد که ابوریاش در حفظ ایّام عرب و انساب و اشعار آن قوم بمنتهی رسید بلکه در روایت دواوین و نقل اخبار با فصاحت بیان و اعراب و اتقان، آیتی بود لکن عدیم المروّه بود و جامه های شوخگن دربر میکرد و بنظافت خود توجهی نداشت و ابوعثمان خالدی دربارهٔ او این دو بیت گفته است: کأنما قمل ابی ریاش مابین صئبان قفاه الفاشی و ذا و ذا قدلج فی انتعاش شهدانج بدد فی خشخاش. و کان مع ذلک شرها علی الطعام رجیم شیطان المعدة حوتی الألتقام ثعبانی الالتهام سیئ الادب فی المؤاکلة. گویند روزی او را ابویوسف زیدی در بصره بمهمانی خواند چون بخوردن آغاز کرد دست به پاره ای گوشت برد و از آن برخی بگرفت و باقی را بکاسه بازگردانید و سپس هرگاه که ابویوسف او را دعوت میکرد طبقی جدا برای وی می نهادند و نیز وقتی بر سفرهٔ مهلبی وزیر دستمالی چرکین بیرون کرد و بینی پاک کرد و آب دهان در آن افکند سپس از کاسه ای زیتونه ای برگرفت و بفشرد تا استخوان زیتون بجست و بر روی وزیر آمد و مهلبی از سوءادب او متعجب گشت لکن بعلت فرط علم وی تحمل کرد و ابن لنگک در شکم خوارگی او این دو بیت آرد: یطیر الی الطعام ابوریاش مبادرة و لو واراه قبر أصابعه من الحلواء صفر ولکن الاخادع منه حمر. و نیز گوید: ابوریاش بغی والبغی مصرعه فشدد الغین ترمیه بآبدته عبد ذلیل هجا للحین سیده تصحیف کتبته فی صدغ والدته.باز ابن لنگک آنگاه که مافروخی ابوریاش را بعمل بصره گماشته بود گوید: قل للوضیع أبی ریاش لاتبل ته کل تیهک بالولایة والعمل ما ازددت حین ولیت الاخسة کالکلب أنجس ما یکون اذا اغتسل. و ابن لنگک را دربارهٔ او اشعار بسیار است و بعض آنها در کتاب الشعراء در اخبار ابن لنگک آمده است و در موضع دیگری از کتاب نشوارالمحاضرهٔ قاضی تنوخی خوانده ام که گوید ابوریاش احمدبن ابی هاشم القیسی الیمامی مردی از حفاظ لغت بود و در آغاز سپاهی بود سپس از همه چیز دست کشید و بعلم و شعر گرائید و او در بصره، آنگاه که من جوان بودم و با عمّ خود نزد او میرفتیم تا وقتی که بجای مردان رسیدم، برای ما روایت میکرد و من روایات او می نوشتم و فوائد نیکو بردم و ابوریاش خود مرا گفت که من وزیر مهلبی را مدحی گفتم و صلت او دیرکشید و قطعهٔ ذیل بدو فرستادم: و قائلة قد مدحت الوزیر و هو المؤمل و المستماح فماذا افادک ذاک المدیح و هذا الغدو و ذاک الرواح فقلت لها لیس یدری امرؤ بأیّ الامور یکون الصلاح علیَّ التقلب و الاضطرا- ب جهدی و لیس علیَّ النجاح.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم. رجوع به احمدبن ابراهیم بن محمد حلبی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم. پدر خاندانی بزرگ از حضرموت که به آل باجمّال معروفند و از آن خاندان علما و ادبا و عرفای بسیار برخاسته است و در هندوستان و جنوب عربستان و غیر آن میزیسته اند و هم احمدبن عبدالرحمان بن سراح شاگرد ابن حجر و برادرش محمد صاحب کتاب مواهب البر الرؤوف از این خاندانند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن ابی بکربن خلکان بن ناوک بن عبداللََّه بن شاکل بن الحسین بن یحیی بن خالد البرمکی الأربلی الشافعی. رجوع به ابن خلکان شمس الدین ابوالعباس... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن ابی خالد. رجوع به ابن جزار شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن ابی عاصم اللولوئی، ابوبکر الزبیدی و من نحاة القیروان ابن ابی عاصم. او یکی از دانشمندان نقاد در عربیت و غریب و نحو است. و بر اکثر دواوین عرب شرح دارد. و چنانکه زبیدی گوید وفات وی بچهل وشش سالگی در سال ۳۱۸ هـ . ق. بوده است. احمد بیشتر ملازمت ابومحمد مکفوف نحوی می کرد و نحو و عربیت از وی فراگرفت و در علم و بیان و پاسخ اسئله علمی صادق بود و او راست تألیفی در ضاد و ظاء و این کتابی روشن و خوش عبارت است. و وی شاعری شیرین سخن بود و پدرش از توانگران عصر خود بود و او هیچگاه کس را بقصد صلت و جائزه مدح نگفت و در آخر عمر از سرودن شعر دست بازداشت و تنها بطلب حدیث فقه پرداخت. و از گفته های اوست: ایا طلل الحیّ الذین تحملوا بوادی الغضا کیف الأحبة و الحال و کیف قضیب البان و القمر الذی بوجنته ماء الملاحة سیال کأن لم تدر ما بیننا ذهبیة عبیریّة الأنفاس عذراء سلسال و لم اتوسد ناعماً بطن کفه و لم یحو جسمینا مع اللیل سربال فبانت به عنی و لم ادر بغتة طوارق صرف البین و البین مغیال فلما استقلت ظعنهم و حدوجهم دعوت و دمع العین فی الخد هطال حرمت منای منک ان کان ذاالذی تقوّله الواشون عنی کما قالوا.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن احمد العمی. رجوع به ابوبشر احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن احمد رسمی. ابوالکمال فاضل و ادیب از مردم جزیره اقریطش [ کرت ] (اِخ) . ولادت او بسال ۱۱۰۶ هـ . ق. در جزیرهٔ مزبور بود و بدانجا مقدمات علوم و عربیت و ادب آموخت و به سال ۱۱۴۷ هـ . ق. باسلامبول رفته به تکمیل فقه و تفسیر و منطق و ادب پرداخت و در انشاء ترسل و حفظ وقایع و اشعار و حسن خط تفوق یافت و در مشاغل سلطان داخل شد و در جنگی که میان سلطان مصطفی خان و روس واقع شد حضور داشت و از صاحبان مناصب بود و در آخر عمر چشمش ضعیف گشت و در سال ۱۱۹۷ هـ . ق. درگذشت. و او را دو کتاب است یکی به نام حدیقةالرؤساء شامل تراجم رؤسای کتاب در دولت عثمانی و دیگر خمیلةالکبری مشتمل بر تراجم خواص و مقربین دولت مزبور و رسمی در عنوان وی نسبت برسمو نام دیگر جزیرهٔ اقریطش است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن احمدبن صالح بن احمدبن عصفور الدرازی البحرانی. یکی از اجلهٔ شاگردان شیخ سلیمان ماحوزی. عالمی فاضل و محققی مدقق و کثیرالتشنیع به اخباریین. وی در اول اخباری بود و سپس از آن عقیدت بازگشت و او پدر یوسف بن احمدبن ابراهیم الدرازی است. و دراز یکی از قراء بحرین است. رجوع به یوسف... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن ادریس. رجوع بحبط ج ۱ ص ۲۳۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن اسماعیل بن داودبن حمدون الندیم مکنی به ابوعبداللََّه. ابوجعفر طوسی در مصنفین امامیه ذکر او آورده است و گوید وی شیخ اهل لغت و وجه آنان و استاد ابوالعباس ثعلب بود. وثعلب در اول شاگردی احمد میکرد و سپس نزد ابن الاعرابی تلمذ کرد و تخریج ثعلب بدست احمد بوده است و او از خواص ابومحمد حسن بن علی علیهماالسلام و پیش از آن از اصحاب ابوالحسن علیه السلام بود و او را با ابوالحسن (ع) مسائل و اخباری است. احمد را کتبی است و از جمله: کتاب اسماء الجبال و المیاه و الأودیة. کتاب بنی عبداللََّه بن غطفان. کتاب طیی ء. کتاب شعر العجیر السلولی و صنعته. کتاب شعر ثابت بن قطنة و صنعته. کتاب بنی مرةبن عوف. کتاب بنی نمربن قاسط. کتاب بنی عقیل. شابشتی گوید: احمدبن حمدون از خصیصین متوکل خلیفه و ندیم او بود سپس متوکل وی را بتکریت نفی کرد و باز گوش وی به امر خلیفه ببریدند و بار دیگر به بغداد شد و خلیفه کرت دیگر او را بمنادمت خود برگزید. احمد گوید در آن زمان روزی اسحاق بن ابراهیم موصلی را دیدار کردم و نابینا شده بود. اخبار خلیفه و دیگر کسان از من پرسیدن گرفت و من آنچه دانستم بگفتم و در میانه از بریده شدن گوش خود به امر خلیفه و گرانی گوش شکایت کردم و او مرا تسلیت میکرد و شکیبائی میفرمود سپس سؤال کرد امروز در دربار خلیفه کدام ندیم مقرب تر باشد گفتم محمدبن عمر بازیار، گفت این مرد کیست و در علم و ادب بر چه منزلت است گفتم از ادب وی چیزی ندانم تنها آنچه را که در همین نزدیکی از او شنیده ام ترا حکایت کنم و تو خود ناشنوده ها بر این شنوده قیاس کن، چند روز پیش که خلیفه برای سه پسر خویش عقد لوا میکرد مروان بن ابی الجنوب بن ابی حفصه بمجلس خلیفه درآمد و قصیده ای که بتبریک این روز کرده بود خواندن گرفت و چون بدین بیت آمد که: بیضاء فی وجناتها ورد فکیف لنا بشمه. خلیفه عظیم خوش شد و سرور و انبساط بسیار نمود و گفت بدره ای زر بر او نثار کردند و باز امر داد تا زرها برچیدند و در دامان وی ریختند و هم وی را منشور حکومت یمامه و بحرین فرمود و مروان گفت ای امیرمؤمنان چنین روز در همه عمر ندیدم و باشد که نیز نبینم خدای تعالی تا آسمانها و زمین است ترا باقی داراد محمدبن عمر گفت و پس از آسمانها و زمین و پیش از آن نیز. اسحاق را این عیّ و بلادت سخت عجب آمد و گفت با اینهمه بگرانی گوش اسف خوری. اگر مکوکی گوش داشتی ترا از شنیدن این گونه سخنان چه سود بودی. احمدبن ابی طاهر گوید که ابن حمدون ندیم مرا حکایت کرد که وقتی واثق باللََّه ندماء خویش را گفت خواهم که در خلوات حشمت من مدارید و از گفتن نادره ها که شما را دست دهد هرچند بر من باشد مشکوهید و ما چندی چنین کردیم و گاه بود که بذله های ما بخلیفه بازمی گشت و او تحمل میکرد و واثق را بر سیاههٔ یکی از دو چشم سپیدیی بود و روزی قطعه ای از ابیات ابی حیه نمیری می خواند تا بدین بیت رسید: نظرت کأنی من وراء زجاجة الی الدار من ماء الصبابة انظر. یعنی می نگریستم و گوئی خانه را از پشت شیشه ای میدیدم، من گفتم و الی غیرالدار یا امیرالمؤمنین؛ یعنی و جز خانه را نیز ای امیرمؤمنان. واثق تبسم کرد. لکن سپس بوزیر گفته بود: این مرد مرا چیزی گفت که دیگربار روی وی نتوانم دیدن، جاریة و جرایت و ارزاق و صلات وی جمله کن و معادل آن در اهواز او را اقطاعی ده وی را بدانجا فرست و او چنین کرد و بدان جا خون بر من غلبه کرد گفتم حجام مرا بخوانند تا فصد کنم. گفتند او بیمار است و امروز بخدمت نیامده است گفتم حجام دیگر که نظیف و حاذق باشد طلب کنید و با وی نهاده آید که بسیار سخن نکند و نیز بذله و لطیفه نگوید. حجامی پیر را حاضر آوردند در غایت پاکیزگی و خوشبوئی و غلام آیینه در برابر بداشت و حجام به اصلاح موی سر و ریش من درآمد و من پیوسته به او می گفتم: این چند موی باز کن، آن موی ها دست بدار این ها برگیر آن چند شاخ بستر آن طاقات برابر کن این لاغها فروهشته دار و بس دراز میگفتم و او دائم خاموش بود و گفته های من کار می بست چون حجامت خواست کردن، گفتم در جانب راست بیش از دوازده تیغ مران لکن در سمت چپ چهارده زخم کن چه خون بسوی چپ کمتر از دست راست است چه کبد در ضلع راست جای دارد و از این رو حرارت در این جهت بیشتر و خون افزون است و چون از ناحیهٔ راست بیش خون بیرون کنی تعادل حاصل آید یعنی از دو بهر تن بیک اندازه خون گرفته باشی و او چنین کرد و در تمام مدت کلمه ای بر زبان نیاورد و این خاموشی او مرا خوش آمد و غلام را گفتم تا او را دیناری دهد و او بداد لکن حجام دینار رد کرد با خود گفتم آری همه چشمهای طمع در من دوخته و دندانها بمال من تیز کرده اند که ندیم خلیفه و صاحب اقطاع است بغلام گفتم دیناری دیگر بر آن بیفزای و او چنان کرد و باز حجام امتناع کرد و من بخشم شدم و گفتم تو دلاک دهی باشی و با نیم درم و کمتر مردمان را حجامت کنی و آنگاه دو دینار مرا اندک شماری گفت نه بجان تو من در کمی آن نگاه نکردم لکن من و تو همکاریم و می اندیشم که در حجامی ترا از من تجربت بیش است و خدا مرا نیامرزد اگر من تا امروز هرگز از همکاران فلسی اجرت حجامت و ستردن موی پذیرفته باشم. من خجل گشتم و او هر دو دینار بنهاد و برفت. دیگر سال باز در همان هنگام مرا اشتداد دم پیدا آمد گفتم پیر پارینه را بخوانید او بکار خود استاد بود و نیز ما را بدو وام است تا دین پیشین او نیز بگذاریم و وی بیامد و همچنان خاموش موی سر و ریش من راست کرد و حجامت کرد در غایت حذق و مهارت. گفتم تو در اینجا که از آبادیهای بزرگ دور است این استادی از که فرا گرفته ای گفت راست خواهی مرا در این پیشه تا غایت حذق و مهارتی نبود لیکن پار حجام خلیفه بر این ده گذرکرد و در همین خانه مسکن داشت و مرا بخواند و من این نازکیهای صناعت از او آموختم. و من بی اختیار بخندیدم و گفتم او را سی دینار بدادند. و از شعر ابوعبداللََّه احمدبن ابراهیم بن اسماعیل بن داودبن حمدون است در نامه ای بعلی بن یحیی: من عذیری من ابی حسن حین یجفونی و یصد منی کان لی خِلّاً و کنت له کامتزاج الروح بالبدن فوشی واش فغیره و علیه کان یحسدنی انما یزداد معرفةًبودادی حین یفقدنی. و جحظهٔ برمکی در امالی این ابیات از خود در رثاء ابن حمدون آورده است: ایعذب من بعد ابن حمدون مشرب لقد کدرت بعد الصفا المشارب اصبنا به فاستأسد الضبع بعده و دبت الینا من اناس عقارب و قطّب وجه الدهر بعد وفاته فمن ایّ وجه جئته فَهْوَ قاطب بمن الج الباب السدید حجابه اذا ازدحمت یوماً علیه المواکب بمن ابلغ الغیات ام من بجاهه انال و اهوی کل ما انا طالب فاصبحت حلف البیت خلف جداره و بالأمر منی یستعیذ النجائب. و باز جحظه در امالی آرد که ابوعبداللََّه بن حمدون مرا حکایت کرد که وقتی حساب کردم در دورهٔ چهارده سال و چند ماه خلافت متوکل مجموع آنچه از وی بمن رسید سیصدوشصت هزار دینار بود و در مدت سه سال و ماهی چندِ خلافت مستعین بیش از تمام چهارده سال خلافت متوکل بمن واصل شد و سپس مستعین را خلع و بواسط فرستادند و از هر چیز جز قوت او را ممنوع داشتند و او را در آنجا نبیذ آرزو کرد و دایهٔ او بمردم واسط متوسل گشت و بازرگانی گفت او را نزد من هر روزه پنج رطل نبیذ دوشاب است و دایه هر روز پنهانی نزد بازرگان میشد و آن نبیذ برای مستعین می برد تا آنکه او را از واسط ببردند و در قاطول بکشتند. و در روضات الجنات ص ۵۴ آمده است: شیخ ابوجعفر طوسی در فهرست خویش پس از ترجمهٔ حال وی، قسمتی از اقوال ابوجعفر طوسی علوی را که در فوق درج شد، ذکر کرده است و او از خواص ابی محمد حسن بن علی (ع) و پیش از وی از خصیصین ابی الحسن (ع) بود و احمد را با آن حضرت مسائل و اخباری است. و او را تألیفاتی است از جمله: کتاب اسماء الجبال و المیاه و الأودیة. کتاب بنی مرّةبن عوف. کتاب بنی النمیربن قاسط. کتاب بنی عقیل. کتاب بنی عبداللََّه بن غطفان. کتاب طیّ شعر البحیر الشکری و صنعته وشعر ثابت بن قطنة و صنعته. و نجاشی در رجال نیز نظیر همین اقوال آورده، از کتاب النمربن قاسط و السلولی [ بد و لام ] نام برده و کتاب بنی کلیب بن یربوع و اشعار بنی مرّةبن همام و نوادر الاعراب را افزوده است و در رجال شیخ در باب من روی عن ابی محمد العسکری (ع) آمده که وی کاتب ندیم و شیخ اهل لغت بود و از آنحضرت (ع) و پدر وی روایت کرده است. و رجوع به ابوعبداللََّه احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن اسماعیل ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح فی مآخذالعلماء علی الشعراء از وی روایت کند. (الموشح چ مصر ص ۲۹۹).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن اسماعیل مکنی به ابوبکر جرجانی، فقیه و محدّث شافعی ، متوفی به سال ۳۷۱ هـ . ق. او راست: معجم الشیوخ.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن اسماعیل بن ایّوب حنفی. او راست: فتح المجنی فی شرح المغنی. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن ایوب مسوحی مکنی به ابوعلی. او از اجلهٔ مشایخ و ظراف و متوکلین (؟) بغداد بود و با سری سقطی و جز او صحبت داشته و از سری حسن مسوحی روایت کند و گفته اند که وی حج کردی با پیراهنی و ردائی و نعلینی، بی آنکه رکوه یا کوزه ای بردارد مگر کوزه ای بلورین که در آن سیبی شامی نهادی و بوئیدی. رجوع شود بصفة الصفوة جزو دوم ص ۲۴۰ و نفحات الانس چ هند ص ۶۲.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم مکنی به ابن جزار. رجوع به ابن جزار و رجوع به احمدبن ابراهیم افریقی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن الزبیربن محمدبن ابراهیم بن الزبیر العاصمی مکنی به ابوجعفر ثقفی اندلسی. مولد او جیان و منشأ وی غرناطه است او شیخِ ابوحیان توحیدی نحوی مشهور میباشد واحمد محدث نحوی اصولی، ادیب، مُقری، مفسر و مورخ است. او در مالقه و غرناطه و دیگر بلاد درس نحو و حدیث و قرآن کرد و از ابوالخطاب بن خلیل و عبدالرحمان بن العرس و ابن فرتون روایت دارد. و ابوالیمن بن عساکر و غیر او، بوی اجازهٔ روایت داده اند. او راست: ردع الجاهل عن اعتساف المجاهل. والاعلام بمن ختم به قطر الاندلس و ملاک التأویل و معجم الشیوخ والبرهان فی تناسب صور القرآن و تعلیقی بر الکتاب سیبویه و کتاب صلة الصله در دو مجلد و آن تکمله ای است کتاب صلهٔ ابوالقاسم بن بشکوال را، که خود صله کتاب ابوالولیدبن الفرضی در تاریخ علماء اندلس است، و سیوطی این کتب را در دست داشته و در طبقات النحات از آنها نقل کرده است و از شعر اوست: مالی و للتسآل لا اُمّ لی ان سلت من یعزل او من یلی حسبی ذنوبی اثقلت کاهلی ما ان اری غماءها ینجلی. ولادت ابن الزبیر در حدود سال ۶۲۷ هـ . ق. و وفات او بسنهٔ ۷۰۸ هـ . ق. در غرناطه بود. رجوع به غرناطی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن زمانه. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن سماع ملقب به شرف الدین فزاری شافعی خطیب از محدثین و فصحاء و مایل بتصوف. وی از سخاوی و جز او حدیث شنوده و به سال ۷۰۵ هـ . ق. درگذشته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن عبدالرحمان. عمادالدین واسطی. عالم صوفی صاحب اشعار و بیانی شیرین و تألیفاتی در تصوف. وی بسن پنجاه وچهارسالگی ۷۱۰ هـ . ق. درگذشته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن علی بن ابی خالد قیروانی مکنی به ابوجعفر. رجوع به ابن جزار و رجوع به احمدبن ابراهیم افریقی و رجوع به عیون الانباء ج ۱ و معجم الادباء یاقوت چ مارگلیوث ص ۸۱ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن علی بن ابی خالد قیروانی مکنی به ابوجعفر. رجوع به ابن جزار و رجوع به احمدبن ابراهیم افریقی و رجوع به عیون الانباء ج ۱ و معجم الادباء یاقوت چ مارگلیوث ص ۸۱ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن مانک مکنی به ابوعبداللََّه. نامش احمدبن ابراهیم است و مانک جدّ اوست. وی از معتبرین عرفای اواخر مائهٔ چهارم هجری است در زمان طایع والقادر باللََّه عباسی و از سلاطین دیالمه با فخرالدوله و شرف الدوله معاصر بوده اصلش از ارجان فارس است و خود شاگرد و مرید بنداربن حسین ارجانی است و نسبتش در عرفان بدو میرسد و نیز درک صحبت شیخ شبلی کرده و عمرش بیکصدواند سال رسیده. نقل است که چون خواستی تکلم نمود دو کس از مریدان بر دو سمتش می نشستند و آب دهانش را با دستارچه پاک میکردند از آنروی که دندان نداشت و قوای او ضعف پیدا کرده بود و آب از دهان وی بیرون می افتاد. شیخ الاسلام از شیخ ابونصر قبائی که پیر او بود حکایت کرده که او میگفته است که من شیخ ابوعبداللََّه بن مانک را دیده بودم و از وی روایت حدیث داشت و ازجمله می گفت که وی از برای من حکایت کرد که شبلی روزی بر منبر گفت که حق، جنید حاضر بود گفت غیبت حرام است. شبلی دریافت که سخن او چیست زیرا که حق گفتن او از روی مشاهده نبود گویند وقتی شیخ ابوسعید خراز بمصر شد او را گفتند ای سیّد قوم چرا سخن نگوئی گفت اینانرا که می بینید از حق غایبند ذکر حق با غایبان غیبت است. و از کلمات اوست که چون عارف ارشاد بزبان کرد و دل را با زبان وافق نداشت در آن حرف تأثیری نخواهد بود بلکه مرید را بگمراهی و ضلالت خواهد انداخت. سال وفات وی بدست نیامد و ظاهراً در اواخر مائهٔ چهارم و اوائل مائهٔ پنجم می زیسته است واللََّه اعلم . مانک با میم و الف و فتح نون و کاف [ و در لهجهٔ طبری بمعنی ماه یعنی قمر است ]. (نقل به اختصار از نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۶۶).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن محمدبن عبداللََّه بن حسن فارسی مقری ادیب. نزیل نیشابور. مکنی به ابوحامد. او مصنفات کثیره در قراآت گرد کرد و حاکم گوید: از عباد بود و سالها در خانهٔ ابواسحاق مزکّی برای تأدیب اولاد وی اقامت داشت. و او را در مولد خویش بفارس از اصحاب ابوالأشعث و عمربن شبة و اقران آن دو سماع بود. و در نیشابور به سال ۳۴۶ هـ . ق. درگذشت و باز حاکم گوید: ابوحامد فارسی مرا روایت کرد از ابوالحسین بن زکریا که گفت من نزد ابوبکر محمدبن داودبن علی اصفهانی فقیه بودم و او بیکی از دوستان خود این ابیات می نوشت: جعلت فداک قد طال اشتیاقی و لیس تزیدنی الّا مطالا کتبت الیک استدعی نوالاً فلم تکتب الیَّ نعم و لالا نصحت لکم حذاراً ان تعابوا فعاد علیَّ نصحکمُ وبالا سأصبر ان اطعت الصّبر حتی یملّ الصبر او تهوی الوصالا.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن محمد حلبی مکنی به ابوذر سبط العجمی و ملقب به موفق الدین متوفی به سال ۸۸۴ هـ . ق. او راست: حاشیه ای بر شرح نفیسی و اوفی الوافیه و شرحی ناتمام بر مصابیح السنة بغوی. و قرةالعین فی فضائل الشیخین و الصهرین و السبطین. و شرح شفا فی تعریف حقوق المصطفی (ص) از عیاض بن موسی قاضی یحصبی که ناتمام مانده است. و عروس الافراح فیما یقال فی الراح و عقد الدرر و اللآل فیما یقال فی السلسال. و شرح صحیح بخاری. و توضیح لمبهمات الجامع الصحیح. و توضیح الاوهام الواقعة فی الصحیح. و ذیل تاریخ حلب. و سیر الجمال فیما یقال فی الحال و الهلال المستنیر فی الفداء المستدیر. و نیز حاجی خلیفه ذیل کنوزالذهب فی تاریخ حلب تألیف صاحب ترجمه، وی را ابوذر احمدبن البرهان ابراهیم سبطبن العجمی الحلبی نام میبرد. رجوع به کشف الظنون شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن محمد السجزی مکنی به ابونصر. رجوع به ابونصر احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن معلی بن اسدالعمّی مکنی به ابوبشر. شیخ ابوجعفر طوسی نام او در مصنفین امامیه آورده و گوید: عمّ در نسبت او، مرّةبن مالک بن حنظلةبن زیدبن مناة است و او از جملهٔ کسانی است که در تنوخ داخل حلف و در اهواز ساکن شدند و او مستملی ابواحمد جلودی بود و همه کتاب جلودی را از مؤلف سماع دارد و روایت کند و در حدیث ثقه و نیکوتصنیف است و در روایت از عامّه و اخباریین اکثار کند. و جدّ او معلی بن اسد از اصحاب صاحب الزنج و از مختصین او بود و او را تصانیفی است. از جمله: کتاب التاریخ الکبیر. کتاب التاریخ الصغیر. کتب مناقب علی علیه السلام. کتاب اخبار صاحب الزنج. کتاب الفرق و آن کتابی نیکو و غریب است. کتاب اخبار سیّد حمیری. کتاب عجائب العالم. و رجوع به ابوبشر احمدبن ابراهیم بن احمد العمی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم الأدیبی الخوارزمی مکنی به ابوسعید. یکی از مشاهیر فضلاء و ادباء و شعراء خوارزم. ابومحمد در تاریخ خوارزم گوید: ابوالفضل الصفاری در کتاب خود ذکر او آورده است. و بخط ابوالفضل دیدم که نوشته بود: احمدبن ابراهیم کاتبی بارع و در ترسل نیکوتصرف بود و در حسن کتابت و فصاحت و بلاغت حظی وافر داشت. و خط او در اقسام زیبائی و جودت در درجهٔ علیا بود و از گفته های اوست: الزیادة فوق الحدّ نقصان و الاساءة بلسان الحق احسان. و او هرگاه که کتابتی متعقد و متکلف میدید میگفت کتابت نیکو دوم مسکر است. و در شکایت از مردی گرانجان به بعض رؤسا نوشته است: قد منیت من هذا الکهل الرازی صاحب الجبة الکهباء و اللحیة الشهباء بالداهیة الدهیاء والصیلم الصماء، جعل لسانه سنانه و اشفار عینیه الصلبة شفاره فاذا تکلم کلم بلسانه اکثر مما یکلم بسنانه و اذا لمح ببصره جرح القلوب بلحظه اشدّ مما جرح الآذان بلفظه. یظهر للنّاس فی زیّ مظلوم و انّه لظالم و یشکو الیهم وجع السلیم و هو سالم. و بیکی از رؤسا که از وی روی نهان کرده بود نوشته: و محجب بحجاب عز شامخ و شعاع نور جبینه لایحجب حاولته فرأیت بدراً طالعاً والبدر یبعد بالشعاع و یقرب قبّلت نور جبینه متعززاً باللّحظ منه و قد زهاه الموکب کالشمس فی کبد السماء و نورها من جانبیه مشرق و مغرب ان بان شخصی عن مجالس غیره فالنفس فی الطافه تتقلب و اذا تقاربت النفوس و انتأت اشخاصها فهو الجواد الأقرب. و بکسی که او را گوسفندی فرستاده بود نوشته است: وصلت الشاة فکانت شاة الشیّاة، حسنة الحلی والشیات ففرح الفراریج بمکانها و ملأ و امنها حواصلهم و ثنوا بالدبا و الدعاء اناملهم. و نیز او راست: ساعدت الأیام بالمراد و وفت بالمیعاد و جمعت لی بین طرفی الأصعاد و الأسعاد. و هم از اوست: حضرت موالیاً الحضرة التی تضرب الیها اکباد الأبل من کل فجٍ عمیق و تمدّ نحوها اعناق الأمل من کلّ فوج و فریق. و باز او گوید: ایام مولانا مشرقة کاخلاقه و اخباره عبقة کاعراقه یزهی بجلال مکانه الرّتب و المعارج و یزین بکرم وجهه الأعیاد و المهارج. و هم از اوست: لایلیق خاتم العز و الجلال الاّ بخناصره و لایرجع الباطل الی الحق الا عند ناظره . و از اوست: من لحظته عند اقباله و سنته عین افضاله، قابلت سعوده باشراق و اذن عوده بابراق. و له: ان کانت الوزارة دثرت رسومها و آثارها و درست اعلامها و منارها فلقد قیض اللََّه لها مولانا فمّد باعها و عمّر رباعها فأنست بتدابیره الثاقبة من وحشة نفارها و استروحت من آرائه الصائبة الی کنفها و قرارها. و له: کتابی و انا فی سلامة الاّ من الشوق الی طلعته المسعودة و النزاع الی اخلاقه المشهودة و ملاحظة تلک الهمم العلیة و مطالعة تلک الحرکات الشهیّة و مجاری تلک الأنامل بالأقلام فأنها اذا جرت نثرت الدرر و اسالت علی جباه الأنام الغرر و سنّت للبلغاء و الکتّاب سنن الفقر و الآداب.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم افریقی. رجوع به ابن جزار شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم البزاز. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در کتاب الموشح از وی روایت کند. (الموشح چ مصر ص ۴۵ و ۱۴۸). و رجوع به ابن شاذان.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بسری. محدث است. (منتهی الارب).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم معروف به تاج الدین حنفی از صدور و رؤسای شام (۱۰۰۷ -۱۰۶۰ هـ . ق.). چندی قاضی دمشق بوده و مدتی تدریس بعض مدارس آن شهر کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم معروف به تاج الدین حنفی از صدور و رؤسای شام (۱۰۰۷ -۱۰۶۰ هـ . ق.). چندی قاضی دمشق بوده و مدتی تدریس بعض مدارس آن شهر کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم جُرفی. محدث است از مردم جُرف موضعی به یمن.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم الجمّال. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در کتاب الموشح خود از او روایت کند. (الموشح چ مصر ص ۷۱ و ۱۷۹ و ۱۹۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم حلبی. غرس الدین. متوفی به سال ۹۷۱ هـ . ق. او راست شرحی بر قصیدهٔ میمیّهٔ ابوالسعود و حاشیه ای بر الفوائد الضیائیهٔ جامی [ تا آخر مرفوعات ] (اِخ) و حاشیه ای بر فلکیات شرح مواقف.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم خالدی ابیوردی. رجوع به احمدبن ابی المجد ابراهیم... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم سروجی مکنی به ابوالعباس. قاضی القضاة شمس الدین فقیه حنفی. صاحب مصنفات مشهور از جمله: الحجة الواضحة فی ان البسملة لیست من الفاتحة. وی بسن هفتادودوسالگی به سال ۷۱۰ یا ۷۱۷ هـ . ق. درگذشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم السیاری الشیعی اللغوی النحوی مکنی به ابوالحسین. وی خال ابوعمر زاهد است و این ابوعمر از اصحاب ثعلب باشد و بخط شهید اول دیده شده است که ابوبکربن حمید گفت: ابوعمر زاهد را گفتم: سیاری کیست؟ گفت خال من است، وی رافضی بود و چهل سال پیوسته مرا برفض دعوت کرد و من نپذیرفتم و چهل سال من پیوسته او را بسنت دعوت کردم و او نپذیرفت. (روضات الجنات ص ۵۷).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم الصعیدی الدمشقی المعروف بالشرف الفزاری. وی مقری و نحوی است و خطیب مسجد اموی و شیخ دارالحدیث ظاهریه بود. او از سخاوی و ابن عبدالدائم بن ابی اکبس و جماعت دیگری حدیث شنیده است و نجم قحفازی از او روایت کند. مولد احمد رمضان سال ششصدوسی و وفات در ماه شوال سال هفتصدوپنج است. (روضات الجنات ص ۴۲۹).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم الضبّی مکنی به ابوالعباس و ملقب به کافی الأوحد وزیر. او پس از وفات صاحب ابوالقاسم بن عباد وزارت فخرالدوله ابی الحسن علی بن رکن الدولةبن بویه داشت و بصفر سال ۳۹۹ هـ . ق. ببروجرد از اعمال بدربن حسنویه درگذشت. ثعالبی در یتیمه ذکر وی آورده و گوید: هو جذوة من نار الصاحب ابی القاسم و نهر من بحره و خلیفته النائب منابه فی حیاته، القائم مقامه بعد وفاته و کان الصاحب استصحبه منذ الصبی و اجتمع فیه الرای و الهوی، فاصطنعه لنفسه و ادّبه بآدابه و قدّمه بفضل الاختصاص علی سائر صنائعه و ندمائه و خرج به صدراً یملأالصدور کمالاً و یجری فی طریقه ترسماً و ترسّلاً و فی ذری المعالم تَوغلاً... و قد کانت بلاغة العصر بعد الصاحب و الصابی ء بقیت متماسکةً بابی العباسی فاشرفت عل التهافت بموته و کادت تشیب بعده لمم الأقلام و تجف غدر محاسن الکلام... و احمدبن ابراهیم الضبّی راست: لاترکننّ الی الفرا- ق فأنّه مُرّ المذاق والشّمس عند غروبها تصفرّ من الم الفراق. و هم او راست خطاب بصاحب بن عباد: اکافی کفاة الأرض ملکک خالد و عزک موصول فاعظم بها نعما نثرت علی القرطاس درّاً مبدّداً و آخر نظماً قد فرعت به النجما جواهر لوکانت جواهر نظّمت و لکنها الأعراض لاتقبل النظما. واین نمونه ای است از نثر احمد که به ابوسعید شیبی نوشته است: و قد اتانی کتاب شیخ الدولتین فکان فی الحسن روضة حزن بل جنة عدن و فی شرح النفس و بسط الأنس برد الأکباد و القلوب و قمیص یوسف فی اجفان یعقوب. و هم از آن رساله است: و بعد، فأن المنازی للأمیر حسام الدولة نسور قد افنتها العصور و دولته حرسها اللََّه فی ابان شبابها و اعتدالها و ریعان اقبالها و اقتبالها قد اسست علی صلاح و سداد و عمارة دنیا و معاد و هی مؤذنة بالدّوام فی ظل السلامة و السلام. و سبب فرار احمد به بروجرد این بود که سیده مادر مجدالدوله گمان کرد که وی برادرزادهٔ او را بسم کشته است. و باز آنگاه که ببروجرد پناهید دویست هزار دینار برای بازگشت بمقام وزارت بذل کرد لکن جواب رد شنید و چون درگذشت ترکهٔ وی را که مالی عظیم بود پسر او ابوالقاسم سعد گردکرد لکن او نیز چند ماه پس از مرگ پدر بمرد و آن اموال به ابوبکر محمدبن عبدالعزیزبن رافع رسید. و تابوت احمد را همراه یکی از حجاب او به بغداد بردند و پسر احمد به ابوبکر خوارزمی شیخ اصحاب ابوحنیفه نوشت که پدر من وصیت کرده است که جسد وی در مشهد حسین بن علی علیهماالسلام بخاک سپارند و از خوارزمی درخواست که بدین امر قیام کند و جائی برای تربت احمد ابتیاع کند و خوارزمی بشریف ابواحمد طاهر گفت زمینی برای قبر احمد به پانصد دینار بفروشد و طاهر گفت این مردی است که بجوار جد من التجا کرده است من از برای تربت وی بها نستانم و تابوت را به براثا بردند و طاهر ابواحمد و همراه وی اشراف و فقها بیرون شدند و بر وی نماز کرد و طاهر پنجاه تن از کسان خویش همراه کرد تا جنازه را به محل معلوم آن برده دفن کردند. و مهیار دیلمی در رثاء احمد گفت: ابکیک لی ولمن بلین بفرقة ال ایتام بعدک و النساء ارامل والمستجیر والخطوب تنوشه مستطعم والدهر فیه آکل ولمعشر طرق العلوم ذنوبهم فی الناس وَهْیَ لهم الیک وسائل قد کنت ملتحفاً بمدحک حلة فخراً تجر لها علیک ذلاذل فالیوم اشکرک الصنیع مراثیاً خرس المسبب عندها و العاذل. و مهیار را در مدح وی قصائدی بوده است و از جمله: اجیراننا بالغور والرکب منهم ایعلم خال کیف بات المتیم رحلتم و غمر اللیل فینا و فیکمُ سواء ولکن ساهرون و نوّم فیا انتمُ من ظاعنین و خلفوا قلوباً ابت ان تعرف الصبر عنهم تفوق الوجوه الشمس و الشمس فیهمُ و یسترشدون النجم و النجم منهم اناشد نعمان الأجایین عنهمُ کفی حیرة مستفصح وَهْوَ اعجم و لمّا جلا التودیع عمّن احبّه ولم یبق الّا نظرةً تتعتّم بکیت علی الوادی و حرمت ماءه و کیف یحل الماء اکثره دم و نفّرت بالأنفاس عنی حدوجهم کأنَّ مطایاهم بهنّ توسّم و انّ ملوکاً فی بروجرد کرّمت همُ بذلوا الأنصاف حین تکرّموا یمیّز من اعدائهم اولیاءهم اذا انتقموا یوم الجزاء و انعموا اسادتنا و الجود صیرنا لکم عبیداً و نحن قوم نعز و نکرم الام و کان البّر منکم سجیةً تواصلنا یجفی و کم نتظلم من اعتضتم عنّا خطیباً لفضلکم و هل مثل شعری عن علاکم یترجم و هل غیر مدحی طبق الأرض فیکمُ و ان کان ملأ الأرض ما قد مدحتم. و هلال گوید در عصر جمعهٔ بیست وچهارم صفر سال ۳۸۵ هـ . ق. صاحب بن عباد درگذشت و پس از او کار وزارت به احمدبن ابراهیم ضبّی ملقب به الکافی الأوحد مفوض شد و او اقامهٔ مجلس عزای صاحب کرد و خود بمجلس بنشست و مجدالدوله به ابوالعباس ضبی گفت از اعمال و متصرفین آن سه هزارهزار درهم تحصیل باید کردن و ابوالعباس امتناع ورزید و در اینوقت ابوعلی حسن بن احمدبن حموله داوطلب وزارت شد و بفخرالدوله نوشت که اگر وزارت بدو گذارد او ضمان هشت هزارهزار درم کند و مجدالدوله از احمد درخواست تا از اعمال و متصرفین اعمال سی هزارهزار درهم حاصل آرد و گفت صاحب، اموال را تباه کرد و حقوق را مهمل گذاشت و سزد که مافات دریافت شود و طریق پیشینگان مسلوک آید و با اینکه این دعوت مکرّر گردید احمد ضبی از قبول آن امتناع ورزید و در این وقت ابوعلی حسن بن احمدبن حموله [ یکی از بزرگان کتاب پیشین و از جمله کسانی که صاحب او را بخود اختصاص داده و بفضل آنان اقرار کرده بود و سرداری بسیاری سپاه کرده و دشمن های کثیر هزیمت کرده و ازینرو در قلوب عساکر و ملوک مجاور هیبت او درافتاده بود و هنگام مرگ صاحب با سپاهی بمدافعهٔ قابوس بن وشمگیر و جیوش خراسان مقیم جرجان بود ] داوطلب وزارت شد و بفخرالدوله نوشت که هشت هزارهزار درهم ضمان کنم فخرالدوله به او جواب داد که بری آید و چون نزدیک رسید فخرالدوله به ابوالعباس ضبی گفت ابوعلی درمیرسد و من فردا به استقبال او بیرون خواهم شد و قواد و اصحاب خود را نیز گفته ام که پیشواز وی کنند و برای او پیاده شوند تو را نیز چنین باید کردن و این گفته بر ابوالعباس گران آمد و خواص بوالعباس بدو گفتند این نتیجهٔ امتناع تو از قبول خدمت و تقاعد از استیفای وزارت است و باش که دیگرها بینی و بوالعباس بفخرالدوله نامه کرد و قبول وزارت کرد و بذل شش هزارهزار درهم بپذیرفت بدین شرط که او را از تلقی ابوعلی معاف دارند و فخرالدوله به پیشباز ابوعلی شد بی ابوالعباس و فخرالدوله چنان صواب دید که هر دو را در امر وزارت شریک کند و از بذل ابوعلی که هشت هزارهزار درم پذیرفته بود دوهزارهزار درم بکاست و از شش هزارهزار درم پذرفتاری بوالعباس نیز دوهزارهزار درم کم کرد و ده هزارهزار درم بر مجموع دو وزیر مقرر داشت و هر دو را خلعت متساوی کرد و گفت هر دو بر یک دست نشینند و یک روز یکی توقیع کند و دیگری نشان نهد و روز دیگر بر خلاف روز پیشین و نامه ها به نام هر دو باشد و یک روز نام یکی مقدم و نام دیگری موخر و روز دیگر بعکس باشد و هر دو وزیر بدین نهاده تراضی کردند و کارها بدینسان جاری گشت و در اعمال و تحصیل اموال و گرفتن اصحاب صاحب و آنها که در دور او با آنان تسامح رفته بود و مصادرات آنان، هر دو وزیر نظر داشتند. و قاضی ابوالعباس از ابوالعلاءبن المقرن حکایت کند که از اصفهان به تنهائی مبلغی و افر بستدند و در نواحی دیگر نیز همین معاملت رفت و ابوبکربن رافع را برای استیفاء معاملین به استرآباد و نواحی آن فرستادند و گویند او وجوه و ارباب احوال را بخواند و آنانرا تا ظهر بارنداد و آنگاه که گرمای نیم روز بغایت رسید آنان را بطعام خواند و در این طعام نمکی فراوان کرده بودند و ایشان بخوردند و آب منع کرد و تشنگی آنان بالا گرفت و سپس قلم و دوات حاضر آوردند و چندان بداشت تا بخط خویش ده هزارهزار درم التزام کردند. و عمال از رفتن بقزوین امتناع می ورزیدند چه مردم آن شهر بدبده و قوی بودند و فاراضی بن شیر مردی گفت من بدانجا شوم و مال بستانم و بقزوین شد و بمطالبت پرداخت و مردم گردآمدند و بخانهٔ وی هجوم بردند و وی را بکشتند. و فخرالدوله را مالی عظیم در خزائن و قلاع گرد آمد سپس فخرالدوله درگذشت و ابوطالب رستم مجدالدوله به جای پدر نشست و مادر او سیده عنان ملک بدست گرفت و هر دو وزیر مانند زمان فخرالدوله در کار بودند و در اموال فخرالدوله درافتادند وتا غایت حدّ دست تبذیر و تلف بگشودند. تاآنگاه که قابوس بر مجدالدوله خروج کرد و بر جرجان مستولی شد و تجهیز جیشی در برابر قابوس ضرور آمد و نهاده آمد که یکی از دو وزیر با سپاه بیرون رود و قرعه افکندند، به نام جلیل ابوعلی حسن بن احمدبن حموله برآمد و او با لشکری بزرگ بیرون شد و جنگهای بسیار میان او و قابوس پیوسته گشت و مالی که حسن بن احمد برای سوق جیش بهمراه داشت بآخر رسید و محتاج امداد ری گشت و ابوالعباس ضبّی از فرستادن مال تقاعد ورزید و حسن بن احمد مخذول ومفلول بری بازگشت و باز مدتی دو وزیر بکارهای خویش اشتغال ورزیدند تا سعات و وشات در میان آمدند و کارها سخت درپیچید و فساد امر را در اشتراک و اختلاف آراء دو وزیر می دیدند و میگفتند صواب بر کنار کردن یکی از آن دو باشد. و ابن حموله بر استقرار مقام خویش سخت اطمینان داشت و معتقد بود که لشکریان جز او را دوست نگیرند و غیر او را نگزینند و در این غفلت بنهانی ابوالعباس تدبیر امر خویش میکرد تا به امر سیدهٔ مادر، ابن حموله را دستگیر و بقلعهٔ استوناوند بند کردند و احمد کس فرستاد تا ابن حموله را هم در قلعه بکشتند و ابوالعباس یک تنه ازمهٔ امور ملک در دست گرفت و کارها افتاد تا به آخر مرد عاجز و ناتوان شد و به سال ۳۹۲ هـ . ق. برادرزادهٔ سیّده بمرد و احمد را بمرگ او متهم داشتند و گفتند او را بشرب سم بکشته است و احمد بگریخت و ببروجرد ببدربن حسنویه پناه برد و تا گاه مرگ بدانجا ببود و در سال ۳۹۷ هـ . ق. یا ۳۹۸ ببروجرد درگذشت و پسر ابوالقاسم سعد نیز مدتی کوتاه پس از مرگ پدر بمرد. گویند ابوبکربن رافع یکی از غلامان سعد را بفریفت و او خواجهٔ خویش را زهر داد و بکشت و ابوبکر از همدان ببروجرد برای آوردن ترکهٔ ابن حموله کس فرستاد و گویند آن مال که بدست بوبکر پسر رافع افتاد زیاده از ششصدهزار دینار بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم طالقانی. رجوع به ابونصر احمدبن ابراهیم طالقانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم عینتابی مکنی به ابوالعباس و ملقب بشهاب الدین. قاضی عسکر دمشق. متوفی به سال ۷۶۷ هـ . ق. او راست المنبع فی شرح المجمع [ یعنی مجمع البحرین و ملتقی النحرین تألیف امام مظفرالدین احمدبن علی بن ثعلب ]. و شرح ملتقی البحار شمس الدین قونوی موسوم به المرتقی. و شرح مغنی عمربن محمد خبازی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم الغنوی. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح فی مآخذ العلماء علی الشعراء از او روایت کند. (الموشح چ مصر ص ۲۹۴).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم القزوینی. یکی از شیوخ اجازهٔ شیخ الطائفه ابوجعفر ثالث، محمدبن حسن بن علی الطوسی. رجوع به ص ۵۸۴ س ۱۵ روضات الجنات شود.
[ اَمَ ] (اِخ) ابن ابراهیم لغوی. رجوع به رمذی صغیر شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم مصری. رجوع به ابوسعید مهرانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم مقدسی مکنی به ابومحمود شاگرد حافظ ذهبی. او راست: اسماءالمدلسین.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم نحاس دمشقی مکنی به ابوالعباس و ملقب بمحی الدین شافعی. متوفی شهیداً سنهٔ ۸۱۴ هـ . ق. او راست: تنبیه الغافلین عن اعمال الجاهلین و تحذیر السالکین من افعال الهالکین. و مشارع فی شارع الأوراق. و حاشیه ای بر حاشیهٔ سیّد شریف بر تجرید و بیان الغنم فی الورد الاعظم.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم واسطی حنبلی ملقب بعمادالدین و متوفی به سال ۷۱۱ هـ . ق. او راست شرحی نافع بر منازل السائرین عبداللََّه انصاری. و البلغة والاقناع فی حلّ شبهة مسئلة السماع. و مدخل اهل الفقه و اللسان. حاج خلیفه در کشف الظنون در ذکر البلغة و الاقناع فی حل شبهة مسئلة السماع نسب احمد را شیخ عمادالدین احمدبن ابراهیم الواسطی الحنبلی متوفی به سال ۷۱۱ هـ . ق. می آورد و در ذکر مسئلةالسماع [ در باب سین ] نسب او را عمادالدین ابوالعباس احمدبن ابراهیم الواسطی الشافعی متوفی بسال ۶۹۴ هـ . ق. و گوید [ و هی ] مشتملة علی فصول... قد تکلّم فیه الشافعی و انکر علیهم فی هذا العصر و فیه البلغة والاقناع فی حل شبهة مسئلة السماع للشیخ عمادالدین. و ظاهراً دو احمد مزبور یک تن و دو کتاب یکی باشد. واللََّه اعلم.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم واسطی حنبلی ملقب بعمادالدین و متوفی به سال ۷۱۱ هـ . ق. او راست شرحی نافع بر منازل السائرین عبداللََّه انصاری. و البلغة والاقناع فی حلّ شبهة مسئلة السماع. و مدخل اهل الفقه و اللسان. حاج خلیفه در کشف الظنون در ذکر البلغة و الاقناع فی حل شبهة مسئلة السماع نسب احمد را شیخ عمادالدین احمدبن ابراهیم الواسطی الحنبلی متوفی به سال ۷۱۱ هـ . ق. می آورد و در ذکر مسئلةالسماع [ در باب سین ] نسب او را عمادالدین ابوالعباس احمدبن ابراهیم الواسطی الشافعی متوفی بسال ۶۹۴ هـ . ق. و گوید [ و هی ] مشتملة علی فصول... قد تکلّم فیه الشافعی و انکر علیهم فی هذا العصر و فیه البلغة والاقناع فی حل شبهة مسئلة السماع للشیخ عمادالدین. و ظاهراً دو احمد مزبور یک تن و دو کتاب یکی باشد. واللََّه اعلم.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی احمد طبری شافعی مکنی به ابوالعباس. رجوع به ابن قاص شود. و نیز او راست: فتاوی ابن القاص و هم کتابی راجع بردّ و قبول اعتراضات بر شافعی و مفتاح در فروع شافعیه.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی احمد طلحه... رجوع به معتضد... و رجوع به مجمل التواریخ و القصص ص ۳۷۰ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی الأسود قیروانی. زبیدی ذکر او آورده و گوید: او در نحو و لغت در غایت حدّ بود و از اصحاب عبدالملک المهدیست و تصانیفی در نحو و غریب و مؤلفات نیکوی دیگر دارد و شاعری مجیّد است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی الأصبع. رسول معتمد خلیفهٔ عباسی نزد عمروبن لیث. رجوع بتاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۹۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی اصیبعهٔ خزرجی. رجوع به احمدبن القاسم بن خلیفه... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی باکربن ابی محمد الخاورانی. رجوع به ابوالفضل احمدبن ابی باکر... و رجوع به احمدبن ابی بکربن محمد الخاورانی شود. و در برخی مآخذ نام پدر او ابوبکر آمده. و هم او راست: رسالهٔ صالحه.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکر. او راست: کتابی به نام مشرع المناقب. و این کتاب در سیرت رسول صلوات اللََّه علیه و مناقب خلفای اربعه است. (ازقاموس الأعلام). و مؤلف قاموس الأعلام گوید تاریخ وفات و محلّ او را نیافتم.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکر مکنی به ابوالقاسم او راست: رساله ای در اسطرلاب.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکربن ابی محمد خاورانی. رجوع به احمدبن ابی باکر... و رجوع به ابوالفضل احمدبن ابی باکر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکربن احمد یمنی. وی به سال ۱۰۱۹ هـ . ق. در تریم متولد شد و پس از فرا گرفتن ادب و فقه از مشایخ یمن اخذ تصوف کرد، آنگاه بهندوستان شد و جاه و مرتبتی بزرگ یافت و بعربستان بازگشت و در موطن خود تریم به سال ۱۰۵۷ هـ . ق. درگذشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکربن اسماعیل بن سلیم البوصیری. متوفی به سال ۸۴۰ هـ . ق. او راست: اتّحاف الخیرة بزوائد المسانید العشرة.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکربن الرَّداد الزبیدی الصوفی. ملقب به شهاب. رجوع به احمدبن ابی بکربن محمد معروف به ابن الرَّداد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکربن زرارة. رجوع به ابومصعب احمدبن ابی بکر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکربن زرارة. رجوع به ابومصعب احمدبن ابی بکر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکربن سالم. [ باعلوی ] ولادت او در مکه و از علمای متصوفه است او بر اکثر علوم واقف بود و بسال ۱۰۹۱ هـ . ق. درگذشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکربن سالم یمنی. وی بقریهٔ عینان متولد شد و به تریم و عدن شد و از مشایخ آن ناحیت استفادت کرد. وی خود از مشایخ است و مردم عربستان را بدو اعتقاد نیکو بوده و کرامات بدو نسبت میکرده اند. وفات وی در بندر شحر به سال ۱۲۰ هـ . ق. (؟) بوده است. و رجوع به احمدبن ابی بکربن احمد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکربن عبداللََّه. از مشایخ صوفیه و عالم فقه و حدیث، ولادت او در تریم و وفاتش در ۱۰۰۴ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکربن عبدالوهاب قزوینی. ملقب به بدیع الدین. وی به سال ۶۲۵ هـ . ق. در سیواس میزیسته. او راست: جامع الحریز لعلوم کتاب اللََّه العزیز.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکربن محمدبن ابی عثمان بن سعید الحُرّی، صاحب تفسیر کبیر و صحیح. وفات به سال ۳۵۳ هـ . ق. رجوع بحبط ج ۱ ص ۳۰۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکربن محمد معروف به ابن رداد قرشی صوفی تمیمی زبیدی شافعی مکنی به ابوالعباس و ملقب به شهاب الدین. او راست: موجبات الرحمة و عزائم المغفره. و تلخیص القواعد الوفیة فی اصل حکمة خرقةالصوفیة. وفات او۸۲۱ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکربن محمدبن رضوان صماقووی معروف به کشفی. او راست دو شرح کبیر و صغیر بر کتاب الطریقة المحمدیة فی الموعظة تألیف برکلی. و وفات او به سال ۱۱۶۰ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکربن محمدبن عماد حموی. او راست: المقصد المنجح لفروع ابن مفلح.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکربن محمد الخاورانی النحوی الادیب مکنی به ابوالفضل و ملقب به مجد. یاقوت گوید: او جوانی فاضل و بارع با هوش تند و خاطری تیز بود. و بدانش نحو توجهی خاص داشت. و مفصل را شرح کرد و دو کتاب کوچک در نحو بنوشت و کتب دیگر نیز در دست داشت لیکن عمر او به اتمام آنها وفا نکرد و به سی سالگی در سنهٔ ۶۲۰ هـ . ق. درگذشت. رجوع به ابوالفضل احمدبن ابی باکر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکربن محمد سلامهٔ مقری سلمی موزعی. او راست: مناقب یافعی به نام المسلک الأرشد فی مناقب عبدبن اسعد. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکربن محمد نجم الدین النقچوانی. صاحب روضات بنقل از تلخیص الآثار گوید او شارح کتاب اشارات ابوعلی بن سینا و شارح کلیات قانون اوست و بیش از این تاکنون چیزی از وی ندانم. (روضات ص ۷۷).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکربن محمد نجم الدین النقچوانی. صاحب روضات بنقل از تلخیص الآثار گوید او شارح کتاب اشارات ابوعلی بن سینا و شارح کلیات قانون اوست و بیش از این تاکنون چیزی از وی ندانم. (روضات ص ۷۷).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکر حلوانی مکنی به ابوالعباس. متوفی به سال ۶۲۰ هـ . ق. وی را شرحی است بر مفصل زمخشری.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکر حموی ملقب بشیخ شهاب الدین و معروف به رسام. او راست: عقدالدرر و اللآلی فی فضل الشهور و الأیام و اللیالی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکر خطیب قسطلانی شافعی. او راست: مشارق الانوار المضیئة.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکر سنوی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکر قزوینی. رجوع به حمداللََّه مستوفی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکر مرعشی حلبی حنفی مکنی به ابوالفضائل. وی عمدةالعقائد احمد نسفی را نظم و قصیدهٔ بردهٔ بوصیری را تخمیس کرده. و وفات وی به سال ۸۷۲ هـ . ق. بوده است. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکر نسفی. مشهور بقعود. او در بسیاری از فنون بارع بوده است و منظومه ای در نحو و منظومه ای در علل و زحافات عروضیه کرده است و بمصر میزیسته و وفات او در ۱۰۰۷ هـ . ق. بوده است. او راست: فی خد من احببته شامة ما الند فی نکهته ندها والعنبر الرطب غداً قائلاً لا تدعنی الابیا عبدها.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی ثابت اسماعیل. رجوع به احمدبن اسماعیل... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی جامع عاملی. او جدّ شیخ عبداللطیف بن علی بن احمدبن ابی جامع العاملی است. و یکی از علماء عصر خود و از فقهاء زمان خویش است. وی ثقه و ورع بود و از شیخ علی بن عبدالعالی باجازه ای که شیخ به سال ۹۲۸ هـ . ق. بوی داده روایت کند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی جعفر. رجوع به طبسی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی حاتم محمدبن عبداللََّه بن عبدبن هرثمةبن زکوان. مکنی به ابوالعباس. پسر خواهر عبدالرحمن بن اسماعیل بن بدر المعروف بالاقلیدس الاندلسی. رجوع به تاریخ الحکمای قفطی ص ۲۲۵ س ۱۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی الحارث محمدبن فریغون مکنی به ابونصر. از امرای فریغونی والی جوزجان که سلطان محمود غزنوی دختر او را به پسر خود امیر ابواحمد محمد تزویج کرد. متوفی به سال ۴۰۱ هـ . ق. رجوع به شرح یمینی صص ۲ -۱۰۱ و لباب الالباب ج ۱ ص ۲۹۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی حامد کرمانی ملقب به افضل الدین. هدایت در مجمع الفصحاء (ج ۱ ص ۹۴) آرد: از فضلای گرانمایه و مترسلین بلندپایهٔ عهد خود بوده است. موطنش بر دسیر و کوبنان [ کوه بنان ] و در آنولایت بعلم و فضل و حکمت طبیعی نادرهٔ دوران. در اختتام دولت ملوک سلاجقهٔ کرمان و انقلاب و اختلال امورات آن سامان در سنهٔ ۵۵۸ هـ . ق. بیزد مهاجرت نموده و در ابتدای ورود ملک عمادالدین مشهور بملک دینار از قوم غراقز [ شاید: قراغز؟ ] ترکمانیه، حسب الامر بموطن بازگشته رسالهٔ عقدالعلی للموقف الاعلی را در مدح ملک و وزیر و شرح حال خود مرقوم داشته. رساله ای است منشیانه و در کمال امتیاز و گاهی نظمهای عربی و فارسی منظوم مینموده بعضی از آنها این است که قلمی میشود. و در شهور سنهٔ ۵۶۲ هـ . ق. درگذشت. در مدح عمادالدین ملک دینار گفته: پردهٔ نیلی حجاب چهرهٔ خور کرده اند سرمهٔ مشکین شب در چشم اختر کرده اند وه که نقاشان شب بر سقف طاق لاجورد از بدایع خرده کاریهای بیمر کرده اند بر جبین زهره سِمطِ دُر ز پروین بسته اند وز مه نو حلقه در گوش دوپیکر کرده اند این بریدان کواکب بوده رهزن بر خلیل در ره صورتگری تعلیم آزر کرده اند بر فلک انجیل میخواند مگر هر شب مسیح وین چراغ بیشمار از بهر آن برکرده اند خرگه شب را بشمع اختران آراسته برمثال حضرت سلطان اکبر کرده اند بوالمظفر خسرو عادل عماد دین حق آنکه ملکش حارس شرع پیمبر کرده اند سایهٔ یزدان که اهل دین بمعیار خرد طاعتش با طاعت یزدان برابر کرده اند زیرکان درشش جهت تاسیرحکمش دیده اند چارتکبیر فنا بر ملک سنجر کرده اند. و نیز ازوست: از وزر بترسم و وزیری نکنم میرم بگرسنگی و میری نکنم با آنکه دو بئر است دو حضرت در یزد در قعر دو بئر من دبیری نکنم. زد تیغ ملک در دل دشمن دی نار با دولت گفت رونقی با دین آر گر می بخشند پادشاهان دینار جان می بخشد خسرو عادل دینار.- انتهی. کتاب عقدالعلی للموقف الأعلی به سال ۱۲۹۳ هـ . ق. با مقدمهٔ محمدحسین فروغی و بار دیگر به تصحیح عامری در تهران بطبع رسیده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی حامد کرمانی ملقب به افضل الدین. هدایت در مجمع الفصحاء (ج ۱ ص ۹۴) آرد: از فضلای گرانمایه و مترسلین بلندپایهٔ عهد خود بوده است. موطنش بر دسیر و کوبنان [ کوه بنان ] و در آنولایت بعلم و فضل و حکمت طبیعی نادرهٔ دوران. در اختتام دولت ملوک سلاجقهٔ کرمان و انقلاب و اختلال امورات آن سامان در سنهٔ ۵۵۸ هـ . ق. بیزد مهاجرت نموده و در ابتدای ورود ملک عمادالدین مشهور بملک دینار از قوم غراقز [ شاید: قراغز؟ ] ترکمانیه، حسب الامر بموطن بازگشته رسالهٔ عقدالعلی للموقف الاعلی را در مدح ملک و وزیر و شرح حال خود مرقوم داشته. رساله ای است منشیانه و در کمال امتیاز و گاهی نظمهای عربی و فارسی منظوم مینموده بعضی از آنها این است که قلمی میشود. و در شهور سنهٔ ۵۶۲ هـ . ق. درگذشت. در مدح عمادالدین ملک دینار گفته: پردهٔ نیلی حجاب چهرهٔ خور کرده اند سرمهٔ مشکین شب در چشم اختر کرده اند وه که نقاشان شب بر سقف طاق لاجورد از بدایع خرده کاریهای بیمر کرده اند بر جبین زهره سِمطِ دُر ز پروین بسته اند وز مه نو حلقه در گوش دوپیکر کرده اند این بریدان کواکب بوده رهزن بر خلیل در ره صورتگری تعلیم آزر کرده اند بر فلک انجیل میخواند مگر هر شب مسیح وین چراغ بیشمار از بهر آن برکرده اند خرگه شب را بشمع اختران آراسته برمثال حضرت سلطان اکبر کرده اند بوالمظفر خسرو عادل عماد دین حق آنکه ملکش حارس شرع پیمبر کرده اند سایهٔ یزدان که اهل دین بمعیار خرد طاعتش با طاعت یزدان برابر کرده اند زیرکان درشش جهت تاسیرحکمش دیده اند چارتکبیر فنا بر ملک سنجر کرده اند. و نیز ازوست: از وزر بترسم و وزیری نکنم میرم بگرسنگی و میری نکنم با آنکه دو بئر است دو حضرت در یزد در قعر دو بئر من دبیری نکنم. زد تیغ ملک در دل دشمن دی نار با دولت گفت رونقی با دین آر گر می بخشند پادشاهان دینار جان می بخشد خسرو عادل دینار.- انتهی. کتاب عقدالعلی للموقف الأعلی به سال ۱۲۹۳ هـ . ق. با مقدمهٔ محمدحسین فروغی و بار دیگر به تصحیح عامری در تهران بطبع رسیده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی الحسن الرفاعی (سیدی...). سید عابد و سرسلسلهٔ رفاعیه. خوندمیر در حبیب السیر (ج ۱ ص ۳۱۴) آرد که: سیدی احمد از اولاد امجاد امام موسی الکاظم علیهماالسلام بود و جمال حالش بکمالات صوری و معنوی آرایشی داشت و در کتب سلف از وی کرامات و خوارق عادات بسیار منقول است. وفات او به سال ۵۷۹ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی الحسن الشافعی الجامی. رجوع به احمدبن محمدبن جریر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی الحسن علی بن احمد. رجوع به احمدبن مهذب الدین ابی الحسن... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی الحسن علی بن یوسف قرشی بونی. او راست: هدایة القاصدین و نهایة الواصلین. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی الحسن النامقی. رجوع به احمدبن محمدبن جریر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی حفص کبیر بخاری. او راست: فتاوی ابی عبداللََّه.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی الحواری مکنی به ابوالحسن . از جملهٔ اجلهٔ مشایخ شام. جنید دربارهٔ او گفت: احمدبن ابی الحواری ریحانةالشام. وی مرید ابوسلیمان دارانی بود. و صحبت سفیان بن عیینه و مروان بن معاویة القاری دریافته بود. از وی می آید که گفت: الدنیا مزبلة مجمع الکلاب و اقل من الکلاب من عکف علیها فان الکلب یأخذ منه حاجته و ینصرف و المحب لها لایزول عنها و لایترکها بحال؛ یعنی دنیا چون مزبله است و جایگاه جمع شدن سگان. و کمتر از سگان باشد آنکه بر سر معلوم دنیا بایستد، از آنچه سگ از مزبله حاجت خود روا کند و سیر شود و بازگردد و دوستدار دنیا هرگز از دنیا و جمع آن بازنگردد. و اهل دنیا را کمتر از سگان داشت و علت آورد که چون سگ بهرهٔ خود از مزبله برگیرد از آن فراتر شود و اما اهل دنیا پیوسته بر سر جمع کردن و محبت آن نشسته باشند و هرگز بازنگردند. وی اندر ابتدا طلب علم کرد و بدرجهٔ ائمه رسید آنگاه آن کتب خود برداشت و بدریا برد و گفت: نعم الدلیل انت و اما الاشتغال بالدلیل بعد الوصول الی المدلول محال؛ گفت: نیکو دلیل و راهبری بودی تو ما را اما پس از رسیدن بمقصود مشغول بودن بدلیل محال بود. (نقل به اختصار از کشف المحجوب هجویری). شیخ فریدالدین عطار نیشابوری در تذکرةالأولیاء بعنوان احمد حواری (چ لیدن ج ۱ ص ۲۸۶) آرد که: آن شیخ کبیر آن امام خطیر آن زین زمان آن رکن جهان آن ولی قبهٔ تواری قطب وقت احمد حواری رحمةاللََّه علیه یگانهٔ وقت بود و در جملهٔ فنون علوم عالم بود و در طریقت بیانی عالی داشت و در حقایق معتبر بود و در روایات و احادیث مقتدا بود و رجوع اهل عهد در واقعات بدو بود و از اکابر مشایخ شام بود و بهمهٔ زبانها محمود بود تا بحدی که جنید گفت احمد حواری ریحان شام است. از مریدان ابوسلیمان دارانی بود و با سفیان عیینه صحبت داشته بود و سخن او را در دلها اثری عجب بود و در ابتدا بتحصیل علم بدرجهٔ کمال رسید آنگاه کتب را برداشت و بدریا برد و گفت نیکو دلیل و راهبری بودی ما را اما از پس رسیدن بمقصود مشغول بودن بدلیل محال بود که دلیل تا آنگاه باید که مرید در راه بود چون پیش گاه پدید آمد درگاه و راه را چه قیمت پس کتب را بدریا رها کرد و بسبب آن رنجهای عظیم کشید و مشایخ گفتند آن در حال سکر بود. نقل است که میان سلیمان دارانی و احمد حواری عهد بود که بهیچ چیز وی را مخالفت نکند. روزی سخن می گفت وی را گفت تنور تافته اند چه فرمائی ابوسلیمان جواب نداد سه بار بگفت ابوسلیمان گفت برو و در آنجا بنشین چون بر این حال ساعتی برآمد یاد آمدش گفت احمد را طلب کنید طلب کردند نیافتند گفت که در تنور بنگریت که با من عهد دارد که بهیچ چیز مرا مخالفت نکند چون بنگرستند در تنور بود موئی بر وی نسوخته بود. نقل است که گفت حوری را بخواب دیدم نوری داشت که میدرخشید گفتم ای حور روئی نیکو داری گفت آری یا احمد آن شب که بگریستی من آن آب دیدهٔ تو در روی خود مالیدم روی من چنین شد. و گفت بنده تایب نبود تا پشیمان نبود بدل و استغفار نکند بزبان و از عهدهٔ مظالم بیرون نیاید تا جهد نکند در عبادت چون چنین بود که گفتم از توبه و اجتهاد زهد و صدق برخیزد و از صدق توکل برخیزد و از توکل استقامت برخیزد و از استقامت معرفت برخیزد بعد از آن لذت انس بود بعد از انس حیا بود بعد از حیا خوف بود از مکر و استدراج و در جمله این احوال از دل او مفارقت نکند از خوف آنکه نباید که این احوال برو زوال آید و از لقای حق بازماند. و گفت هرکه بشناسد آنچه ازو باید ترسید آسان شود بر وی دور بودن از هرچه او را نهی کرده اند از آن. و گفت هرکه عاقل تر بود بخدای عارف تر بود و هرکه بخدای عارف تر بود زود بمنزل رسد. و گفت رجا قوت خایفانست. و گفت فاضلترین گریستن گریستن بنده بود در فوت شدن اوقاتی که نه بر وجه بوده باشد. و گفت هرکه بدنیا نظر کند بنظر ارادت و دوستی حق تعالی نور فقر و زهد از دل او بیرون برد. و گفت دنیا چون مزبله است و جایگاه جمع آمدن سگان است و کمتر از سگ باشد آنکه بر سر معلوم دنیا نشیند. هرکه نفس خویش را نشناسد او در دین خویش در غرور بود. و گفت مبتلا نگرداند حق تعالی هیچ بنده را بچیزی سخت تر از غفلت و سخت دلی. گفت انبیا مرگ را کراهیت داشته اند که از ذکر حق بازمانده اند و گفت دوستی خدای دوستی طاعت خدای بود و گفت دوستی خدایرا نشانی هست و آن دوستی طاعت اوست. و گفت هیچ دلیل نیست بر شناختن خدای جز خدای اما دلیل طلب کردن برای آداب خدمتست. و گفت هرکه دوست دارد که او را بخیر بشناسند یا نیکوئی او را یاد کنند او مشرکست در عبادت خدای تعالی بنزدیک این طایفه از بهر آنکه هرکه خدایرا بدوستی پرستد دوست ندارد که خدمت او را هیچ کس بیند جز مخدوم او. والسلام. جامی در نفحات الانس (چ هند ص ۴۴) آرد: از طبقهٔ اولیست. کنیت او ابوالحسین از اهل دمشق است صحبت داشته با ابوسلیمان دارانی و ابوعبداللََّه نباجی و غیر ایشان از مشایخ و وی را برادری بود محمدبن ابی الحواری از زهاد بود پدر وی ابوالحواری که نام وی میمون بود از متورعان و عارفان بود. خاندان ایشان خاندان زهد و ورع بود. مات رحمه اللََّه سنة ثلثین ومأتین و کان الجنید یقول احمدبن ابی الحواری ریحانةالشام. وی گفته که دنیا مزبله و مجمع سگانست و کمتر از سگ آن کس است که از وی دور نمیشود زیرا که سگ حاجت خود را از آن میگیرد و میرود و دوستدار وی از وی بهیچ حال جدا نمیشود. گویند که وی را با ابوسلیمان دارانی عهدی بود که هرگز مخالفت فرمان او نکند روزی ابوسلیمان در مجلس سخن میگفت احمد آمد و گفت تنور تافته شد چه میفرمائی. ابوسلیمان جواب نداد و دو سه بار تکرار کرد ابوسلیمان را دل بتنگ آمد گفت برو آنجا نشین ابوسلیمان ساعتی مشغول شد بعد از آن با یاد او آمد که احمد را چه گفتم گفت احمد را بجوئید که در تنور خواهد بود چون باز جستند وی را در تنور یافتند یکموی از وی ناسوخته - انتهی. وفات وی به سال ۲۴۶ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی خالد. یکی از خوشنویسان معروف در خط عربی. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی خالد. یکی از خوشنویسان معروف در خط عربی. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی خالد الاحول. هندوشاه در تجارب السلف (ص ۱۶۸) آرد: او از مولی زادگان است. مردی داهی و عاقل و فَطِن و ادیب و کاتب و فصیح بود و در امور مملکت سداد و بصارت داشت. مأمون با او گفت که حسن بن سهل بسبب تغییر مزاج از ما منقطع شد میخواهم که وزارت بتو دهم. احمد گفت یا امیرالمؤمنین مرا از نام وزارت عفو کن و آنچه بر صاحب آن واجب باشد از من بطلب و میان من و میان غایت من منزلتی که دوست بدان امیدوار باشد و دشمن بترسد بگذار که بعد از غایات آفات است. مأمون از او آن بپسندید و وزارت به او تفویض کرد گویند چون مأمون طاهربن الحسین را امارت خراسان داد با احمد ابوخالدمشورت کرد احمد گفت این رأی نیکو است. مأمون گفت از آن ترسم که مرا خلع کند و غدری اندیشد. احمد گفت اگر چنین کند ضمان آن بر من. مأمون به این اعتماد خراسان را بطاهربن الحسین داد. بعد از مدتی از طاهر حرکات نامرضی صادر شد. مأمون نامه ای با تهدید تمام به او نوشت و او را از بیراهی منع کرد. طاهر آن نامه را جوابی نوشت و در عقب آن عاصی شد و نام مأمون را از خطبه بینداخت و خبر بمأمون رسید. احمدبن ابی خالد را بخواند و به او گفت بمشاورت تو خراسان را بطاهر دادم و تو ضامن عثرات او شده ای. اکنون می شنوم که سر از اطاعت من کشیده است و دم خلافت میزند، اگر تدبیر نکنی بازخواست بلیغ خواهی یافت. احمد گفت یا امیرالمؤمنین هم در این نزدیکی خبر هلاک او بشنوی. بعد از آن احمد جهت طاهر هدایا ترتیب کرد و طاهر کامخ دوست داشتی قدری کامخ مسموم از جملهٔ هدایا بطاهر فرستاد. طاهر بخورد و درحال هلاک شد. و بعضی گویند احمد چون در فرستادن طاهر بخراسان رضا داد و خوی طاهر میدانست و ضامن عثرات او شده بود با خود اندیشه کرد که اگر طاهر روزی سر از اطاعت امیرالمؤمنین بکشد چارهٔ من چه باشد؟ پس خادمی عاقل را که بر او اعتماد داشت بطاهر بخشید و قدری زهر بدو داد و گفت هر گاه طاهر خلاف طاعت کند و نام مأمون از خطبه بیندازد ببین که از طعامها چه دوست دارد، از این زهر قدری در آن طعام کن. خادم دید که طاهر مخالفت ظاهر کرد قدری زهر بدو داد و طاهر همان شب هلاک شد. و بشارت هلاک او بمأمون آوردند و احمد ابوخالد را در دل مأمون منزلت زیاده گشت و کار او ترقی کرد. احمد در سنهٔاثنتی عشرةومأتین (۲۱۲ هـ . ق.). وفات یافت . ابن الندیم گوید: احمدبن ابی خالد یکی از خوشنویسان معروف در خط عربی است. در مجمل التواریخ والقصص (ص ۳۵۶) آمده: مأمون پس از عزل ابومحمد حسن بن سهل وزارت به ابوالعباس احمدبن ابی خالد الاحول داد مولی بنی عامربن لوّی از شام -انتهی. و رجوع به دستور الوزراء ص ۶۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی خالد الضریر مکنی به ابوسعید. رجوع به احمدبن خالد الضریر مکنی به ابوسعید شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی خمیصه. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی خمیصه. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی الخیر زرکوب مکنی به ابوالعباس شیرازی. [ نیمهٔ اول قرن هشتم ] وی به معین و فخرالدین ملقب بوده و مؤلف تاریخی است از شهر شیراز«شیرازنامه» که آن را بعد از مراجعت از سفر حج در سال ۷۴۴ هـ . ق. تألیف کرده و او غیر از این کتاب وقایع سلطنت شاه شیخ ابواسحاق اینجو را نیز در دو جلد نوشته بوده که حالیه در دست نیست. احمدبن ابی الخیر در انشاء کتاب شیرازنامه و تألیف آن چندان زحمتی بخود راه نداده و غالب مطالب آن را از کتب دیگران با عین عبارت برداشته و آنها را بنام خود تلفیق کرده و قسمت عمدهٔ وقایع تاریخی آن مقتبس از تاریخ وصاف است غالباً با عین عبارات وصاف و در آخر کتاب او فصلی است در ذکر طبقات ائمه و مشایخ شیراز. (تاریخ مغول).
(اِخ) ابن ابی داود ابوعبداللََّه. (الموشح ص ۲۷۰، ۳۴۱، ۳۴۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی ذهل. رجوع به ابوذهل احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی الربیع المالقی مکنی به ابوالعباس. او از علمای نحو و حدیث و فقیه و راویه است. از مردم مالقهٔ اسپانیا و وفات او به سال ۴۰۹ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی الرّجا مکنی به ابوالولید. در نامهٔ دانشوران (ج ۲ ص ۲۷۵) آمده است که او: از مشاهیر علما و عرفای اواخر مائهٔ دویم و اوایل مائهٔ سیم هجریه است زمان هارون الرشید تا اوایل خلافت المتوکل علی اللََّه را دریافته. مولد و منشأ وی قریهٔ ازاذانست که متصل بوده است بشهر هرات و او عالم بعلوم ظاهر و باطن است و از تلامیذ امام اجل عالم، احمد حنبل است بفنون فضایل آراسته بود و بخاری در صحیح خود از او حدیث نقل میکند و او در زمان ملوک طاهریه در هرات معروف و مشهور بود و طلحةبن طاهر را با وی اتحاد مخصوص و بسیاری از اهالی آن ملک از علوم ظاهر و باطن وی بمقامات عالیه رسیده ترقیات علمی و نفسانی نمودند. نقل است که در بدایت حال آن عالم اجل کامل، مالی بسیار نقدینهٔ بیشمار داشت همه را در طلب اخذ حدیث و حج و غزا صرف کرده است پیوسته از هرات سفر میکرد هرگاه مال وی به آخر برسیدی بهرات مراجعت کردی دیگربار بعض املاک خود بفروختی و باز بسفر رفتی و حج کردی تا جمله مال خود بدین طریق نفقه کرد نقل است که وقتی یکی از دوستان او بچهارهزار درم محتاج شد نزد وی اظهار احتیاج نمود. چون به خانهٔ خود رفت وی چهارهزار درم در کیسه کرده بنزد او فرستاد. آن دوست مهم خود کفایت کرد پس از مدتی مبلغ را نقد کرده در صره بوی بازپس فرستاد ابوالولید قبول نکرد و پیغام فرستاد که من آن وجه را نداده بودم که پس بگیرم آن دوست برخاست و بنزدیک وی رفت و سلام کرد و آن عارف کامل گفت اگرنه رد سلام واجب بودی جواب سلام تو بازندادمی چهارهزار درم را چه قدر باشد که من آن را بازپس ستانم و هم نقل کرده اند که وقتی دیگر از مکانی میگذشت شخصی را دید که بسمت خانهٔ صاحب شرطه میبردند ماجری را پرسید گفتند چهارهزار درم مقروض است نزدیک رفته گفت او را رها نمائید و بگفت تا قرض او را دادند و آنشخص خلاص گردید و آن عالم عامل روزگار زندگانی بقریهٔ ازاذان هرات بسر میبرد تا در سال دویست وسی ودو هجری در زمان عبداللََّه از ملوک طاهریه دار باقی را بسرای فانی برگزید و در قریهٔ ازاذان مدفون گردید. جامی نگاشته که قبر وی اکنون در قریهٔ ازاذانست مردمان از هر گروه آن را زیارت نموده و بدان تبرک جویند و او را در طریق سیر و سلوک کلماتی بوده است بس عالی آنچه را که از آن کلمات بدست آمد در این مقام نوشته میشود از جمله آنهاست که گفته: عالم که علم خود را در غیر موقع بخرج داد بدتر از جاهلیست که در جهل خود مانده باشد چه بر آن ضررها ناشی است و در این فسادی مترتب نه. حاصل آن است که نباید علم را بغیر اهل آن آموخت و نیز از کلمات نصیحت آیات اوست که گفته علم را چون با آداب آن آموختی از آن فایدت خواهی برد و مردمان از آن منتفع خواهند شد و چون غیر این باشد هر لحظه از آن ضرر کلی خواهی دید و ترا بمهالک خواهد افکند. وقتی کسی بسفری میرفت ازو وصیتی خواست گفت با همراهان خود اگر بباطن نتوانی همراهی نمود بظاهر دوستی را از دست مده چه بدون اتحاد و انس نتوان سفرهای ظاهر و باطن را نمود. ازو پرسیدند یا شیخ مودت و اتحاد در میان دو نفر از چه پیدا گردد گفت چون از یکدیگر طمع دنیوی را ببرند قهراً دوستی پیدا گردد و در میان ایشان بماند و اگر غیر ازین شد لحظه ای بر جای نماند. رجا بفتح راء مهمله و جیم معجمه. آزاذان بزاء معجمه و الف و ذال معجمه و الف و نون از قراء هرات است و مؤلف حبیب السیر (ج ۱ ص ۲۹۲) آرد: در سنهٔ اثنی وثلثین ومأتین (۲۳۲ هـ . ق.). خواجه ابوالولید احمدبن ابوالرجا که جمال حالش بحلیهٔ علوم ظاهر و باطن آرایش داشت و در حدیث رایت مهارت برمی افراشت در بلدهٔ فاخرهٔ هرات وفات یافت و در قریهٔ آذان [ ازاذان ] مدفون گشت. و رجوع به ابوالولید احمدبن ابی الرجا شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی الرجال. رجوع به احمد صفی الدین بن صالح... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی الرضای حموی شامی. او راست: فصل الخطاب و ملتقی الحنة فی تناسخ الکاتب و السنة. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی الروح. عیسی بن خلف مکنی به ابوالمواهب. وی از احفاد شیخ مرزوق رشیدی است. او راست: قرة العین بمجمع البحرین که در سال ۹۴۴ هـ . ق. از تألیف آن فراغت یافت. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی السرح. رجوع به ابن ابی السرح شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی سعد. رجوع به ص ۳۰ کتاب محاسن اصفهان مافروخی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی سعدان مکنی به ابوبکر. از معتبرین فضلای عرفای مائهٔ سیم هجری است و با معتضد و مکتفی و مقتدر معاصر بوده از اصحاب شیخ جنید بغدادی است و از اقران ابوعلی رودباری است. مولد و منشأ وی بغداد بوده بعلوم این طایفه زیاده مأنوس و بفهم کلام اینها از جمله پیش است. شیخ ابوالحسن حدیق و ابوالعباس فرغانی در حق وی گفته اند که در این زمان نمانده است این طایفه را مگر دو تن ابوعلی رودباری بمصر و ابوبکربن ابی سعدان بعراق و ابوبکر بفهم عبارات نزدیکتر از اوست. شیخ ابوعبداللََّه بن خفیف که او را کتابیست در شرح حال این طایفه گفته است که وقتی در بغداد بودم با شیخ ابومحمد رویم بجهت نماز عید بمسجد شدیم پس از نماز مرا گفت ابن ابی سعدان را می شناسی گفتم آری گفت برو و او را گوی که امروز ما را بمجال است و مؤانست خود مشرف گرداند بفرمودهٔ وی برفتم در دهلیزخانه دریافتمش که آنجا غیر یکپاره بوریای پاره چیزی نبود و او در آنجا نشسته پس از نشستن و صحبت اداء رسالت از جانب شیخ ابومحمد کردم گفت از جای خیز این سفره را بگیر شخصی است در بیرون در بوی ده تا خوردنی بیاورد گفتم مگر اجابت دعوت شیخ ابومحمد رویم را نمی کنید گفت اجابت دعوت برادر دینی لازمست پس این حدیث برخواند روی عن علی علیه السلام ان رسول اللََّه صلی اللََّه علیه وآله وسلم دعی الی مأدبة و هی التی تسمونها الولیمة فقال قم بنا یا علی الی البیت نأکل کسیرة لیحسن مواکلتنا من الناس؛ روایت شده است از علی علیه السلام که پیغمبر خدایرا خواندند بمأدبه که غذا و ولیمهٔ عروسی باشد فرمود برخیز یا علی تا به خانه رویم و خشک پاره نانی تغذیه نمائیم تا خوردن بمردم نیکو افتد که بحسب صورت حرص در خوردن غذا واقع نشود ابوعبداللََّه گوید من سفره بردم و بآن شخص دادم سه گرده نان و نان خورشی آورده بخوردیم آن گاه با هم به منزل شیخ ابومحمد رویم رفتیم و از این حکایت ارشاد میشود مرید به ترک حرص و شکم پروری و قناعت و هم اجابت کردن دعوت برادر دینی را. از کلمات او است که گفته هرکه با صوفیان صحبت دارد باید که وی را نفسی نبود دل نبود و ملک نبود چون بچیزی نگرد از اسباب این از بلوغ بمقصد خود بیفتد به آن نرسد در معنی این کلمات گفته اند که او را نفس نبود و دل نبود و ملک نبود یعنی بایست نفس و دل خود را بازگذارد و بگذرد از آن، و آنچه دارد و از این طایفه داند و چیزی را منسوب بخود نسازد و نیز از کلمات او است الصوفی هو الخارج عن النعوت و الرّسوم و الفقیر هو الفاقد للأسباب فقد السبب اوجب له اسم الفقر و سهل له الطریق الی المسبب، صوفی کسیست که از تأثیر و تصرف احوال و آثار بیرون آمده باشد یعنی احوال و آثار وی از آنچه در آن است بیرون نیارد و فقیر آنکسی است که دست از اسباب بدارد که دست بازداشتن از اسباب موجب است مر او را اسم فقر با آنکه بس آسانست راه بسوی مسبب اسباب که سبب رفع فقر است. و هم او راست من لم یتطرف فی التصوف فهو غبی ای جاهل؛ آنکس که در این طایفه بود و در تصوف او را سخنان طرفه و شگرف نبوده باشد او نادان است. یکی از بزرگان علما را نگاشته اند که از تلامیذ و اصحاب خود سخنان تازه می طلبیده و همواره میگفته است که گوشت قدید میاورید گوشت تازه بیاورید. سال وفات آن عارف کامل در تراجم این طبقه مسطور نیست همینقدر از ترجمه اش مستفاد میگردد که مقارن بوده است با اواخر مائهٔ سیم هجری هو اللََّه العالم بحقایق الامور. (نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۱۵۹).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی سعیدبن جلال الدین میرانشاه بن تیمور. از تیموریان ماوراءالنهر. از ۸۷۲ تا ۸۹۹ هـ . ق. و او پسر بزرگتر سلطان سعید، میرزا سلطان ابوسعید بود و در بلدهٔ فاخرهٔ سمرقند سلطنت میکرد و در غرهٔ ذیقعدهٔ سنهٔ تسع و تسعین و ثمانمائه (۸۹۹ هـ . ق.) وفات کرد. رجوع بحبط (ج ۲ ص ۲۳۸ و ۲۶۸) شود. خوندمیر در حبیب السیر آرد که: او اسن اولاد امجاد سلطان سعید بود و در زمان حیات آنحضرت بحکومت سمرقند قیام مینمود بصفت رأفت اتصاف داشت و در زمان حکومت رایت نیکنامی برافراشت. چون خبر واقعهٔ سلطان سعید را شنید بعزم تسخیر هراة از آب آمویه عبور فرمود اما در حدود اندخود خبر استیلاء میرزا سلطان حسین استماع کرده بمقتضای العود احمد معاودت نمود و تا آخر ایام حیات سلطنت سمرقند و بخارا تعلق به آن پادشاه سعادت انتما داشت و در سنهٔ تسع وتسعین وثمانمائه به اجل طبیعی درگذشته ملک موروث ببرادر خود بازگذاشت. مشهور است که نوبتی سلطان محمود میرزا و عمر شیخ میرزا با یکدیگر اتفاق نموده لشکر بسمرقند کشیدند و سلطان احمد میرزا از شهر بیرون رفته مقابله و مقاتلهٔ برادران را پیشنهاد همت ساخت و در روزیکه هر دو سپاه در برابر یکدیگر صف قتال بیاراستند ناگاه خبر رسید که خواجه ناصرالدین عبیداللََّه بدان معرکه تشریف می آورند آن سه پادشاه جهت حرمت آن جناب عنان کشیده داشته دست به استعمال آلات قتال نبردند تا معلوم شود که سبب آمدن خواجه چیست و همان لحظه خواجه عبیداللََّه بدانجا رسیده بزلال موعظت و نصیحت نایرهٔ قتال و جدال را انطفا داد هر سه پادشاه را بصلح و صفا راضی ساخته فرمود تا در میان میدان شامیانه برافراشتند و میرزا احمد و میرزا سلطان محمود و میرزا عمر شیخ از صفوف خویش جدا شده بدانجا رفتند و هر یک بر زیلوچه نشسته در حضور خواجه عهد و پیمان در میان آوردند که من بعد با یکدیگر در مقام وفاق بوده و پیرامن نفاق نگردند آنگاه هر یک بسپاه خود پیوسته بولایت خویش رفتند و تا آخر ایام حیات بر جادهٔ موافقت ثابت بودند. رجوع به حبط ج ۲ صص ۲۳۸ -۲۴۰، ص ۲۴۹، ۲۵۰، ۲۵۵، صص ۲۵۷ -۲۵۹، ص ۲۶۲، ۲۶۳، ۲۷۹، ۲۸۱ و ۲۸۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی سعید علائی. احمدبن علی بن حجر الهیثمی العسقلانی از او روایت دارد. رجوع به روضات الجنات ص ۹۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی سعید علائی. احمدبن علی بن حجر الهیثمی العسقلانی از او روایت دارد. رجوع به روضات الجنات ص ۹۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی سعید نبسهٔ (؟) جلال الدین امیرانشاه بن تیمور. پس از آنکه بسال ۸۷۳ هـ . ق. اوزون حسن، ابوسعید را بکشت، احمد در سمرقند جانشین پدر شد و ۲۷ سال در ماوراءالنهر حکم راند و در ۸۹۹ هـ . ق. درگذشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی سلمه. کاتب عباس . بعربی شعر می گفته و دیوان او پنجاه ورقه است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی سهل الحلوانی. [ احمدبن محمد ] ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از او روایت کند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی شجاع بویه بن فناخسرو. رجوع به معزالدوله ابوالحسین احمد... و رجوع به احمدبن بویه... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی الضیاء محمد قرشی عدوی مالکی مکنی به ابوالبقاء. او راست: المستند فی مختصر المسند. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی طالب بن نعمه. متوفی به سال ۷۳۰ هـ . ق. بسن صدواندسالگی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی طاهر. افسانه ها از زبان حیوانات می کرده است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی طاهر. افسانه ها از زبان حیوانات می کرده است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی طاهر الاسفراینی مکنی به ابوحامد. امام اصحاب حدیث به بغداد. و ثعالبی در یتیمه ذکر او آورده و گوید: و هو صدر فقهاء البغداد. و انه بلغ من الفقه و التدریس مبلغاً تشیر الیه الأنامل و تثنی علیه الخناصر... و من هو من افراد هذه المعمورة. شیخ ابوالسعادات مجدالدین مبارک بن اثیر در کتاب جامع الاصول فی احادیث الرسول گوید: مروج علم فقه و مجدد فن فروع بر سر مائهٔ چهارم از امامیه شریف نقیب علم الهدی است و از حنفیه ابوبکر محمدبن موسی خوارزمی و از مالکیه ابومحمد عبدالوهاب بن نصر و از حنابله ابوعبداللََّه حسین بن علی بن حامد و از شافعیه ابوحامد احمدبن ابی طاهر اسفراینی. ولادت وی در سال سیصدوچهل وچهار هجری بود و فقه از ابوالحسن بن مرزبان و ابوالقاسم دارکی فراگرفت و حدیث از عبداللََّه بن عدی و ابوبکر اسماعیل و ابراهیم بن محمد اسفراینی استماع کرد. ابوبکر خطیب در تاریخ بغداد آرد که ابوحامد به سال سیصدوشصت وسه به بغداد شد و بتعلم وتعلیم مشغول گشت تا ریاست آن سواد اعظم به او اختصاص یافت و در نزد سلاطین و امراء جاه و مکانت بگرفت و من مکرر در مدرس وی که مسجدی در صدر قطیعةالربیع بود حضور یافتم و از بعضی شنیدم که در مجلس درس او هفتصد فقیه حاضر آیند. دربارهٔ وی میگفتند: لوتَراه الشافِعی لَفَرحَ بِه. در تاریخ منتظم ابوالفرج بن جوزی آمده است که مقام قبول و مرتبت اعتبار ابوحامد بدانجا کشید که ابوغالب فخرالملک وزیر مجدالدولهٔ دیلمی و سایر ارکان خلافت و امراء دارالسلام بزیارت او میرفتند و از اقطار و اصقاع ممالک اسلام وجوهات و زکوات بحضرت او میفرستادند و او شاگردان خود را بر سبیل استمرار یکصدوشصت دینار مشاهره میداد در دیگر وجوه برّ و مصارف خیر نیز نقود موفور و اموال گزاف صرف می کرد چنانکه در یک سال چهارهزار دینار به حاج بخشید و در تاریخ مرآت الجنان آمده است که ابوالفتوح یحیی بن عیسی از پدر خویش حکایت کرده که در یکی از مراسم حج شیخ ابوحامد اسفراینی را در مکّهٔ معظمه دیدم با لباس و موکبی شایستهٔ سلاطین روزی او را در طواف دیدم که مردم در تعظیم و توقیر وی مبالغتی اکید میکردند در آن حال یکی بر حسب اتفاق این کریمه تلاوت کرد:{/B تِلْکَ اَلدََّارُ اَلْآخِرَةُ نَجْعَلُهََا لِلَّذِینَ لاََ یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی اَلْأَرْضِ وَ لاََ فَسََاداً.۱-۱۳۲۸:۸۳/} ابوحامد را از استماع این آیه گریستن گرفت گریستن شدید و شنیدم که میگفت: اَمَّا العُلوّ یارَب فَقَد اَرَدناهُ و اَمّا الفساد فَلَم نُردهُ. شیخ ابواسحاق شیرازی مؤلف طبقات الفقهاء گوید: ابوالحسین احمد قدوری که رئیس حنفیان بود در تعظیم جانب ابوحامد اسفرائنی عظیم مبالغت می کرد و وزیر ابوالقاسم علی بن حسین مرا حکایت کرد که قدوری میگفت: انّ اَباحامِد عنِدی اَفقَهُ و انظَرُ مِنَ الشافِعی. گفتم: ایّها الوزیر قدوری را عصبیّت حنفیّت بر آن داشته که بر امام شافعیّه اینگونه تجری کرده است و از تابعین محمدبن ادریس یکی را بر وی ترجیح نهاده سخن قدوری در این باب التفات را شایسته نیست چه ابوحامد و کسانی که اعلم و اقدم ازو بوده اند بسی از درجهٔ شافعی بدورند مَثَل شافعی و مَثَل فقهائیکه پس از وی آمده اند چنانست که شاعر گفته: نَزَلوا بِمَکَّة فی قَبائل نوفِلٍ وَ نَزَلتُ بالبیداء اَبعَدَ مَنزلٍ و ابوحامد میگفت: ماقُمتُ مِن مَجلِس النَّظر قَطُّ فَنَدمتُ عَلی معنی ینبَغی اَن یُذْکَر فَلَم اَذْکُرْه؛ یعنی هیچگاه نشد که از مجلس افادت برخیزم و تحقیقی که شایستهٔ بیان بوده ترک کرده باشم و بر ترک آن پشیمانی خورم. سلیمان بن اَیّوب رازی مؤلف کتاب اشاره و غریب الحدیث یکی از فقهاء شافعیه از شاگردان ابوحامد حکایت کند که: من در بدایت امر سمت شاگردی بوحامد نداشتم روزی بخانهٔ یکی از علماء دارالسلام میرفتم اتفاقاً عبورم بمدرس بوحامد افتاد دیدم این مسئله را عنوان کرده است که اِذا اولج ثم احَسَّ بالفجر فَنزَعَ لختی گوش فراداشتم و در طرز استدلال و احتجاج ابوحامد تأمّل کردم و با خود گفتم اینچنین محقّقی بارع، ابداع فوائد و حل معضلات کند و من خود را محروم می دارم و از آن سپس همه روزه در مجلس افادت وی حضور یافتم و تحقیقاتی را که در کتاب صیام املاء می کرد فراهم کردم و تعلیقه ای جداگانه ساختم و هم سلیمان گوید که رسم بوحامد آن بود که هرگز فارغ ننشستی تا در جمع افاضل حضور داشت بصحبت علمی میگذرانید و چون بجائی میرفت تلاوت قرآن می کرد حتّی وقتی که بتراشیدن قلم مشغول بود زبان او از قرائت بازنمی ایستاد. قاضی احمدبن خلکان آورده است که فقیهی را در مجلسی با ابوحامد مناظرت افتاد و بر وی پرخاش کرد و کلمات ناسزاوار گفت و چون شب شد نزد او رفته و از در اعتذار و اظهار ندامت درآمد ابوحامد در جواب این دو شعر انشاد کرد: جَفاء جَری جهراً لَدی النّاس وانبَسط وَ عُذرٌ اتی سِرَاً فأکَّد ما فَرط وَ مَن ظَنَّ اَنْ یَمْحو جلیَّ جَفائه خفیّ اعتذار فَهْوَ فی اَعْظَم الغلط. وقتی ابوحامد بعیادت مریضی رفت آن مریض از مقدم وی زیاده خوشنود گشت و این دو بیت در مدح او گفت: مَرضَت فاشتقت اِلی عائد فَعادَنی العالَمُ فی الواحدِ ذاکَ اِمام بن ابی طاهِرٍ اَحْمَد ذوالْفضلِ ابی حامدِ. و در کتب سیر مسطور است که سیصدونودوهشت به بغداد میان مریدان شیخ مفید که ریاست فرقهٔ امامیه داشت و تابعان ابوحامد اسفراینی که امام عامه بود نزاعی بزرگ افتاد بمثابه ای که آن دو رئیس بناچار چندی رخ در نقاب غیاب کشیدند و بر وظیفهٔ تدریس و حق ترویج قیام نتوانستند تفصیل این اجمال بدانسان که ابوالفرج بن جوزی در منتظم و عزالدین بن اثیر در کامل و دیگر علماء اخبار در دیگر کتب آثار آورده اند آن است که روزی یکی از هاشمیین که در بغداد بمحلهٔ باب البصره می نشست بمسجد شیخ مفید درآمد و از در عصبیت آغاز سفاهت کرده نسبت به آن عالم جلیل سخنان نالایق بر زبان راند شیخ از این معنی زیاده آزرده و دلتنگ شد و اصحاب او به حمایت برخاستند و از مردم کرخ که همگی شیعهٔ امامی بودند گروهی انبوه فراهم آمدند و به سرای قاضی ابومحمدبن الاکفانی رفتند و در کیفر پیشوای خویش زبان هتک دراز کردند و آنگاه در تفحص دیگر اکابر اهل سنت شدند و عامهٔ شهر بحمایت خواص خود برخاستند و از طرفین میدان تعصب گرم و غبار فتنه بالا گرفت قضا را در همان اوقات مصحفی بدست اهل سنت و جماعت افتاد و چنین مذکور شد که آن مصحف عبداللََّه بن مسعود است و آن را با سایر مصاحف اختلافی بسیار بود و در یوم جمعهٔ بیست وهشتم شهر رجب آن سال اشراف و فقهاء و قضاة مجمعی بزرگ ترتیب کردند و آن مصحف را حاضر ساخته و در آیاتش نظر کردند و مواضع اختلاف برأی العین مشاهدت نمودند ابوحامد و سایر فقها به تحریق آن حکم کرده و فتوی نوشتند و در همان محضر بسوختند چون ایامی چند بر این بگذشت به قادر خلیفه خبر بردند که در شب نیمهٔ شعبان در مسجد حایر مردی شیعی از اهل جسر نهروان بکسانیکه آن مصحف سوختند دشنام و ناسزا می گفته است خلیفه حکم داد تا آنمرد را دستگیر کرده بکشتند و چون مقتول بر آئین تشیع میرفت شیعیان کرخ دربارهٔ او سخنان گفتند و کار به پیکار کشید نائرهٔ قتال در میان مردم کرخ با عامهٔ باب البصره و باب الشعیر زبانه کشیده و در آن میانه جمعی از جوانان شیعه بخانهٔ ابوحامد اسفراینی ریختند ابوحامد از سرای خود بمحلهٔ دارقطن گریخت و کرخیان در آنحال آواز یا منصور یا منصور برداشتند چه خلیفهٔ فاطمی مصر در آن وقت منصور الحاکم بامراللََّه بود همین که این شعار در حضرت قادر عباسی مذکور شد سخت بهم برآمد و حکم داد تا لشکریان آنچه حاضر درگاهند با عامه پیوندند و در استیصال کرخیان ثبات ورزند چون مدد خلیفه بدان گروه رسید زیاده قوی دل شدند و بر مردم کرخ چیره گشتند و برخی از دیار و مساکن ایشان را که بر کنار شهر دجاج بود بسوختند پس جمعی از اشراف و تجار بنزد خلیفه رفتند و از آن جسارت اغماض طلبیدند و قادر از تجری کرخیان درگذشت و چون امیر ابوعلی عمیدالجیوش که سپهسالار دیالمه بود و از جانب سلطان بهاءالدّوله بویهی ولایت عراق و امارت عسکر داشت از این واقعه استحضار یافت به بغداد درآمد و نخست به جلاء شیخ مفید حکم داد و موکلان بر وی گماشت تا او را از دارالسلام بیرون فرستند شیخ در بیست وسیم رمضان آن سال از بغداد انتقال جست آنگاه از مردم غوغائی جمعی را بگرفت بعضی را به سیاست رسانید و برخی را محبوس داشت ابوحامد به مسجد خویش بازگشت و واعظان از منابر و قصه خوانان از معابر ممنوع گشتند چه عمدهٔ موجبات فتنه و آشوب سخنان ایشان بود پس علی بن مزید که از ارکان امراء بشمار میرفت در حق شیخ مفید توسط کرد و شفاعت او پذیرفته شد و مفید دیگر بار در صدر ریاست برقرار گشت و هکذا وعاظ و قصاصین دستور یافتند و بر سر کار خود رفتند با شرط که از در حمیت و عصبیت خبرهای فتنه آمیز نخوانند و داستان های شورانگیز نگویند. مورخین در حوادث سال چهارصد هجری آورده اند که در رمضان این سال قادر باللََّه را مرضی صعب افتاد بدان پایه که اراجیف در دارالخلافه بموت او شیوع یافت و خبر به قادر بردند در یکی از جمعات بُرد رسول بر دوش و قضیب آن حضرت در دست گرفته برابر مردم بنشست و شیخ ابوحامد اسفراینی بر حسب منزلتی که در بارگاه قادری داشت حاضر گشت و بر لسان ابوالعباس بن حاجب به خلیفه پیغام داد که آیتی چند از کلام مجید تلاوت کند تا مردم به صوت خلیفه آرام گیرند پس قادر به اشارت ابوحامد آواز به این آیات برداشت: {/Bلَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ اَلْمُنََافِقُونَ وَ اَلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ اَلْمُرْجِفُونَ فِی اَلْمَدِینَةِ لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ ثُمَّ لاََ یُجََاوِرُونَکَ فِیهََا إِلاََّ قَلِیلاً. `مَلْعُونِینَ أَیْنَمََا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِیلاً. ۱-۲۸۳۳:۶۰-۶۱/}(قرآن ۳۳/۶۰ و ۶۱). چون لطف اختصاص این آیات بقرائت منوط بترجمت بود ظاهر کلمات مبارکات بپارسی ترجمت شد تا به ظهور رسد که قادر از کتاب مبین تا چه حد آیت مناسب مقام تلاوت کرده. فرماید: سوگند یاد می کنم که اگر کسانی که نفاق می ورزند و آنان که در دل مرضی دارند و مردمی که اراجیف اخبار انتشار دهند از شیوه و شعار خویش بازنایستند البته ترا بر ایشان مسلط سازم بدان پایه که از آنجمله جز قلیلی در جوار تو نمانند بر حالتی که همگان از رحمت خدای رانده باشند هر جا بدست آیند گرفتار گردند و با تیغ مسلمانان درگذرند. چون مردم بغداد صوت خلیفه اصغاء کردند آواز بگریه برآوردند و او را دعا گفته بازگشتند و هم در کتب سیر ثبت است که چون صبح دولت بنی فاطمه از افق مغرب زمین طالع گشت از شام پرچم آن سلسله روز خلافت آل عباس تار شد چه حکم آن طبقه از اقطار اسپانی و افریقا و برخی از قسمت آسیا رسید و جمع خراج مصر جزو دیوان ایشان گردید پس اولاد عباس از در التباس در نسب آن گروه قدح کردن گرفتند. قادرباللََّه در سال چهارصدودو فرمان داد تا در بغداد مجلسی عظیم تشکیل نمودند وجوه اشراف و مشایخ فقهاء و صنادید قضاة و دیگر علما در آن محفل انبوه شدند شیخ ابوحامد که آنزمان در بحبوحهٔ ریاست بود نیز حاضر آمد و محضری عریض برداشتند و هر یک گواهی خویش در طعن نسب آن سلسله ثبت کردند و نژاد ایشان از جرائد بنی هاشم بیرون کردند ابوحامد اسفراینی بر حسب هواخواهی خلفا سجلی صریح در قدح آن طبقه مرقوم داشت آنچه ابن اثیر در ضبط اسامی حاضران مجلس نوشته که شریف ذوالحسبین رضی نیز مانند نقیب ذوالمجدین علم الهدی و شیخ اجل محمدبن النعمان المفید شهادت خویش بر طبق سایر سجلات درج کردند منافی گفتهٔ دیگر مورخین است و ابوحامد به شب شنبهٔ نوزدهم شهر شوال از سال چهارصدوشش هجری قمری در بغداد وفات یافت و عمر او شصت ویک سال و چندماه بود. ابوالفرج بن جوزی گوید نعش ابوحامد را بخارج بغداد حمل دادند تشییع جنازهٔ او را انبوهی عظیم و ازدحامی عام از مردم دارالسلام فراهم آمد و ابوعبداللََّه بن مهتدی که خطیب جامع منصور بود بر وی نماز گذارد و ثانیاً جنازهٔ او را به شهر آورده در سرای خود به خاک سپردند و در سال چهارصدوشانزده بار دیگر استخوانهای وی را به باب الحرب نقل دادند و از مصنّفات اوست: تعالیق مختصر مزنی و کتاب بستان. و تعالیق کبری -انتهی. رجوع به روضات الجنات ص ۴۶ س ۳۲ و ص ۴۷ همان کتاب س ۳ و یتیمةالدهر ثعالبی و نامهٔ دانشوران ج ۱ ص ۲۸۴ و رجوع به ابوحامد اسفراینی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی طاهر طیفور مروروذی مکنی به ابوالفضل. یاقوت گوید: او یکی از بلغاء شعراء و از روات صاحب فهم و مشارالیه در علم است. و اوست مؤلف تاریخ بغداد در اخبار خلفاء و وزراء و حوادث روزگار آنان که به سال ۲۸۰ هـ . ق. درگذشت و به بغداد در باب الشام تن وی بخاک سپردند و مولد او سنهٔ ۲۰۴ هـ . ق. یعنی سال دخول مأمون از خراسان به بغداد بود و این تاریخ ولادت را پسر او عبیداللََّه در ذیلی که بتاریخ بغداد پدر خود نوشته از قول پدر آورده است و احمد از عمربن شبة و از احمد پسرش عبیداللََّه و محمدبن خلف المرزبان روایت کند. و جعفربن احمد صاحب کاتب الباهر گوید: احمدبن ابی طاهر نخست مؤدب کتاب و عامی بود و سپس تخصص گرفت و در بازار وراقان بجانب شرقی بنشست و او را به تصحف و بلادت در علم و لحن نسبت کند و گوید احمد وقتی مرا شعری انشاد کرد دربارهٔ اسحاق بن ایوب و در ده واند موضع لحن آورد و باز گوید او اسرق ناس بود در سرقت بیت و ثلث بیت، و بحتری نیز در حق وی همین می گفت با اینهمه ابن ابی طیفور پیری شیرین سخن جمیل الأخلاق و ظریف المعاشرة بود. ابودهقان حکایت کند که منزل من بجوار خانهٔ معلی بن ایوب صاحب عرض جیش مأمون خلیفه بود و ابوطاهر نیز در خانهٔ من منزل داشت. وقتی ما را دست تنگی و ضیق معیشت بشدیدترین حدی رسید و همه ابواب وجوه چاره بر ما بسته شد و من به ابوطاهر گفتم با من همداستانی کنی که نزد معلی بن ایوب روم و گویم که مرا یکی از دوستان بمرده است و از وی بهای کفنی ستانم و در کار نفقهٔ خود کنیم و تو آن دوست مرده باشی گفت چنان کن و من نزد وکیل معلی شدم و او با من بمنزل ما درآمد و در ابن ابی طاهر نگریست و سپس بینی وی خاریدن گرفت قضا را در اینوقت از ابن ابی طاهر بادی رها شد وکیل معلی مرا گفت این چیست گفتم این بقیهٔ روح اوست که چون گندا بوده از مخرج زیرین بیرون میشود و من و وکیل و مرده هرسه خود را نتوانستیم از خنده بازداشتن و وکیل بشد و ماجری بمعلی بگفت و او دیناری چند ما را فرستاد. و جهشیاری در کتاب الوزراء گوید احمدبن ابی طاهر، حسن بن مخلد وزیر معتمد را مدیحه ای گفت و ابن مخلد در صلت آن، او را صد دینار به ابورجاء خادم حوالت کرد و احمد نزد ابورجاء شد و او گفت وزیر مرا چیزی نفرموده است احمد این دوبیت در تقاضای صلت، حسن بن مخلد را فرستاد: اما رجاء فأرجی ما امرت به فکیف ان کنت لم تأمره یاتمر بادر بجودک مهما کنت مقتدراً فلیس فی کلّ حال انت مقتدر. و ابن مخلد او را اضعاف آن مال امر داد. و پسر احمد در کتاب خود بیت ذیل را از پدر خود روایت کند: و لوکان بالاحسان یرزق شاعر لاجدی الذی یکدی و اکدی الذی یجدی. و هم احمد راست: قد کنت اصدق فی وعدی فصیرنی کذابة لیس ذا فی جملة الأدب یا ذاکراً حلت عن عهدی و عهدکمُ فنصرة الصدق افضت بی الی الکذب. و مرزبانی در کتاب المقتبس از عبداللََّه بن محمد الحلیمی روایت کند که احمدبن ابی طاهر قطعهٔ ذیل را از گفته های خود در حق ابوالعباس المبرد برای من انشاد کرد: کملت فی المبرّد الآداب واستقلت فی عقله الالباب غیر انّ الفتی کما زعم النا - س دعیّ مصحّف کذّاب. و صولی از ابوعلی بن عینویه کاتب و او از احمدبن ابی طاهر روایت کند که گفت وقتی در ماه تموز به نیم روز از منزل ابوالصقر بیرون شدم و گفتم خانهٔ مبرّد بدین جا نزدیک است بدانجا شوم چه خانهٔ من بباب الشام بود و در گرمگاه نیم روز تموز مرا تا خانه شدن دشوار می آمد نزد او رفتم و او مرا به حظیرگک مانندی که در خانه داشت درآورد و مائده بگسترد و دو رنگ خورش لذیذ با هم بخوردیم و آبی سرد مرا بنوشانید و گفت من ترا حکایت گویم تا آنگاه که بخواب شوی و دلکش ترین قصه ها گفتن گرفت لکن از بداختری و ناسپاسی این دو بیت مرا فراز آمد و گفتم مرا دو بیت دست داد و اینک میخوانم او گمان کرد که وی را مدح گفته ام و من این دو بیت بخواندم: و یوم کحرالشوق فی صدر عاشق علی انه منه احر و اومد ظللت به عند المبرد قائلاً فمازلت فی الفاظه اتبرد. گفت: اگر سپاس من نداشتی باری توانستی از ذم من بازایستادن و اینک جزاء تو جز این نباشد که درحال از این جا بیرون شوی و مرا از خانه براند و من راه محلت باب الشام که بدانجا خانه داشتم پیش گرفتم و خویشتن را ملامت می کردم و از گرمائی که مرا رسید چندین روز بیمار بیفتادم. خالدی از جحظه و او از احمدبن ابی طاهر روایت کند که گفت: وقتی بزیارت یکی از کتّاب که او را مدحی گفته بودم به سرمن رای شدم و او مرا بپذیرفت و خلعتی جزیل داد و غلامی رومی نیکوروی به آن مزید کرد و من راه بغداد گرفتم و از رود گذشتن بزورق نخواستم و براه خشکی میرفتم و چون فرسنگی بپیمودیم هوا سخت بیاشفت و بارانی سیل آسا فروریختن گرفت و در اینوقت ما نزدیک دیر سوسن بودیم غلام را گفتم فرزند عنان ما بدین دیر بازگردان تا ساعتی بیاسائیم و باران سبک شود و بدیر شدیم لکن باران هر ساعت شدیدتر بود تا شب درآمد راهب گفت شب همین جا بباش و مرا شرابی نیکو هست بیاشام و مستان شو و بخسب و ماندگی بیفکن و باران هم بازایستد و راهها خشک شود و بامداد شادان و سرخوش راه خود گیر. گفتم چنین کنم و راهب شرابی بیاورد که هرگز صافی تر و خوشبوتر از آن ندیده بودم و باربگشادیم و غلام مرا سقایت و راهب منادمت کردن گرفتند تا از مستی بی خویشتن شدم و مرا خواب درربود صبحگاهان براه افتادم و این ابیات بگفتم: سقی سرمن را و سکانها و دیراً لسوسنها الراهب سحاب تدفق عن رعده الصْ- -صفوق و بارقه الواصب فقد بتُّ فی دیره لیلة و بدرٌ علی غصن صاحبی غزال سقانیّ حتی الصبا - ح صفراء کالذهب الذائب علی الورد من حمرة الوجنتین و فی الآس من خضرة الشارب سقانی المدامة مستیقظاً و نمت و نام الی جانبی فکانت هناة لک الویل ممن جناها الذی خطه کاتبی فیا ربّ تب و اعف عن مذنب مقر بزلته تائب. و احمدبن ابی طاهر را تآلیف بسیار است و از جمله آنچه را که محمدبن اسحاق الندیم نام می برد کتب ذیل است: کتاب المنثور والمنظوم، چهارده جزء، وآنچه در دست مردم است سیزده جزء است. کتاب سرقات الشعراء. کتاب بغداد. کتاب الجواهر. کتاب المؤلفین. کتاب الهدایا. کتاب المشتق المختلف من المؤتلف. کتاب اسماء الشعراء الاوائل. کتاب الموشی. کتاب القاب الشعراء و من عرف بالکنی و من عرف بالاسم. کتاب المعرقین من الانبیاء. کتاب المعتذرین. کتاب اعتذار وهب من ضرطته. کتاب من انشد شعراً و اجیب بکلام. کتاب الحجّاب. کتاب مرتبة هرمزبن کسری بن انوشروان. کتاب خبر ملک العاتی فی تدبیر المملکة و السیاسة. کتاب الملک المصلح و الوزیر المعین. کتاب الملک البابلی و الملک المصری الباغیین و الملک الحکیم الرومی. کتاب المزاح و المعاتبات. کتاب معاتبة النرد و النرجس. کتاب مقاتل الفرسان. کتاب مقاتل الشعراء. کتاب الخیل، کبیر. کتاب الطرد. کتاب سرقات البحتری من ابی تمام. کتاب جمهرة بنی هاشم. کتاب رسالته الی ابراهیم بن المدبر. کتاب رسالته فی النهی عن الشهوات. کتاب الرسالة الی علی بن یحیی. کتاب الجامع فی الشعراء و اخبارهم. کتاب فضل العرب علی العجم. کتاب لسان العیون. کتاب اخبار المتظرفات. کتاب اختیار اشعار الشعراء. کتاب اختیار شعر بکربن النطاح. کتاب المونس. کتاب اختیارات شعر دعبل و سمل. کتاب الغلة و الغلیل. کتاب اختیار شعر العتابی. کتاب اختیار شعر منصور النمری. کتاب اختیار شعر ابی العتاهیة. کتاب اخبار بشار و اختیار شعره. کتاب اخبار مروان و آل مروان و اختیار اشعارهم. کتاب اخبار ابن منادر. کتاب اخبار ابن حرمة و مختار شعره. کتاب اخبار و شعر ابن الدّمیمة. کتاب اخبار و شعر قیس بن عبیداللََّه الرقیات و قفطی در ترجمهٔ ثابت بن سنان گوید: و اذا اردت التاریخ متّصلاً جمیلاً فعلیک بکتاب ابی جعفر الطبری رضی اللََّه عنه فأنه من اوّل العالم الی سنة تسع و ثلثمائة و متی شئت ان تقرن به کتاب احمدبن ابی طاهر و ولده عبیداللََّه فنعم تفعل لأنّهما قدبالغا فی ذکر الدولة العباسیة و اتیا من شرح الأحوال بما لم یأت به الطبری بمفرده و هما فی الانتهاء قریبا المدّة و الطبری ازید منهما قلیلاً... رجوع به معجم الأدباء یاقوت چ مارگلیوث ج ۱ ص ۱۵۲ و ص ۵۹ س ۱۴ و ص ۳۶۹ س ۱۴ و تاریخ الحکماء قفطی چ لیپزیک ص ۱۱۰ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی طاهر. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کند. (الموشح چ مصر ص ۳۷، ۴۰، ۵۱، ۷۳، ۱۰۶، ۱۰۸، ۱۰۹، ۱۱۱، ۱۱۲، ۱۷۶، ۱۹۲، ۲۵۹، ۲۶۴، ۲۷۵، ۲۷۹، ۲۸۲، ۲۸۴، ۲۸۶، ۲۸۸، ۳۰۳، ۳۳۳، ۳۳۶، ۳۳۷، ۳۳۹، ۳۵۱).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی طاهربن محمدبن ابی طاهر. رجوع به ابوحامد اسفراینی و رجوع به احمدبن ابی طاهر الاسفراینی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی الطیب ابوسلیمان. تابعی است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی عاصم. رجوع به احمدبن عمرو شیبانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی العافیة (شیخ الشیوخ...). از مردم ژنده قلعه ای از تاکرتی به اندلس.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی عبداللََّه مکنی به ابوجعفر. رجوع به احمد ابوجعفربن ابی عبداللََّه شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی عبداللََّه بن محمدبن خالدبن عبدالرحمان بن محمدبن علی قمی کوفی مکنی به ابوجعفر و معروف به برقی. از روات فقهاء شیعه. اصل او از کوفه است و یوسف بن عمر الثقفی والی عراق از دست هشام بن عبدالملک جد او محمدبن علی را پس از قتل زیدبن علی بند کرد و خالد در این وقت صغیر بود و با پدر خود عبدالرحمان به برقهٔ قم گریخت و از آنوقت این خاندان برقه را موطن گرفتند و نسبت ایشان ببرقی مراد همین برقه قریهٔ قم باشد. و احمد خود از ثقات است لیکن در نقل از ضعفا اکثار کند و هم اعتماد بمراسیل دارد و کتب بسیار تصنیف کرده است و از جملهٔ آن کتب است: کتاب الابلاغ. کتاب التراحم و التعاطف. کتاب ادب النفس. کتاب المنافع. کتاب ادب المعاشرة. کتاب المعیشة. کتاب المکاسب. کتاب الرفاهیة. کتاب المعاریض. کتاب السفر. کتاب الأمثال. کتاب الشواهد من کتاب اللََّه عز و جل. کتاب النجوم. کتاب المرافق. کتاب الدواجن. کتاب المشوم. کتاب الزینة. کتاب الأرکان. کتاب الزی. کتاب اختلاف الحدیث. کتاب المآکل. کتاب الفهم. کتاب الاخوان. کتاب الثواب. کتاب تفسیر الأحادیث و احکامه. کتاب العلل. کتاب العقل. کتاب التخویف. کتاب التحذیر. کتاب التهذیب. کتاب التسلیة. کتاب التاریخ. کتاب التبصره. کتاب الغریب. کتاب المحاسن. کتاب مذام الأخلاق. کتاب النساء. کتاب المآثر و الأحساب. کتاب انساب الأمم. کتاب الزهد و الموعظة. کتاب الشعر و الشعرا. کتاب العجائب. کتاب الحقایق. کتاب المواهب و الحظوظ. کتاب الحیاة و هو کتاب النور و الرحمة. کتاب التعیین. کتاب التأویل. کتاب مذام الأفعال. کتاب الفروق. کتاب المعانی و التحریف. کتاب العقاب. کتاب الامتحان. کتاب العقوبات. کتاب العین. کتاب الخصائص. کتاب النحو. کتاب العیافة و القیافة. کتاب الزجر و الفال. کتاب الطیرة. کتاب المراشد. کتاب الأفانین. کتاب الغرائب. کتاب الخیل. کتاب الصیانة. کتاب الفراسة. کتاب العویض. کتاب النوادر. کتاب مکارم الأخلاق. کتاب ثواب القرآن. کتاب فضل القرآن. کتاب مصابیح الظلم. کتاب المنتخبات. کتاب الدعابة والمزاح. کتاب الترغیب. کتاب الصفوة. کتاب الرؤیا. کتاب المحبوبات والمکروهات. کتاب خلق السموات و الأرض. کتاب بدء خلق ابلیس و الجن. کتاب الدواجن والرواض. کتاب مغازی النبی صلعم. کتاب بنات النبی و ازواجه. کتاب الأحناش والحیوان. کتاب التأویل. کتاب طبقات الرجال. کتاب الاوائل. کتاب الطب. کتاب التبیان. کتاب الجمل. کتاب ما خاطب اللََّه به خلقه. کتاب جداول الحکمة. کتاب الأشکال و القرائن. کتاب الریاضة. کتاب ذکر الکعبة. کتاب التعازی. کتاب التهانی. (نقل به اختصار از معجم الأدباء یاقوت). و نیز او راست: کتاب الأحتجاج و کتاب البلدان. و صاحب روضات گوید: احمدبن ابی عبداللََّه [ بن ] محمدبن خالد البرقی مکنی به ابوجعفر. منسوب به برقه از اعمال قم. اصل وی از کوفه است. جد سوم او، محمدبن علی را یوسف بن عمر پس از شهادت زیدبن علی (ع) در حبس بکشت و خالد در این وقت صغیر بود و با پدر خود عبدالرحمان بن محمد به برقه گریخت و در آنجا توطن گزیدند. و او از اجلهٔ محدثین و فقهای شیعه و از رجال جواد و هادی علیهماالسلام و ماهر در علوم عربیت و ادب است و ابوالحسین احمدبن فارس لغوی مشهور و ابوالفضل عباس بن محمد نحوی ملقب بعرام دو شیخ اسماعیل بن عباد عربیت و ادب از وی فراگرفته اند و صفار صاحب بصائرالدرجات از وی روایت کند. و او از ضعفاء روایت میکرد و به احادیث مرسل اعتماد داشت و ازین رو احمدبن محمدبن عیسی الأشعری وی را از خود دور داشت لیکن سپس از او پوزش و عذر خواست و بازگردانید و حتی برای برائت خویش جنازهٔ او را با پای برهنه تشییع کرد. و احمد را تصانیف بسیار است و بزرگترین مصنفات وی کتاب المحاسن اوست که نزد علمای شیعه مشهور است و این کتاب را بیش از صد باب است از ابواب فقه و حکم و آداب و علل شرعیه و توحید و دیگر مراتب اصول و فروع. صدوق علیه الرحمة در غالب مؤلفات خود پیروی و تقلید او کرده است و نیز او را در آداب و تفسیر و تواریخ و خطب و علل و نوادر کتب بسیار است. وفات احمد بقول ابن الغضائری در تاریخ خود،دویست وهفتادوچهار و ببعض اقوال دیگر به دویست وهفتاد بوده است و پدر او محمدبن خالد نیز از کبراء روات و محدثین و عظماء اهل فضل و دین و از ثقات اصحاب رضا و کاظم علیهماالسلام بوده است. (روضات الجنات ص ۱۳).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی عثمان کاتب. او را پنجاه ورقه شعر است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی عمر المقری المعروف به احمد الزاهد مکنی به ابوعبداللََّه اندرابی. وفات او به بیستم ربیع الآخر سال ۴۷۰ هـ . ق. بود. عبدالغافر ذکر او آورده و گوید او شیخی زاهد و عابد و عالم بقراآت بود و او را در علم قراآت تصانیف نیکوست و سماع حدیث کرده است و بیشتر سماع او با رفیق خود سید ابوالمعالی جعفربن حیدر علوی هروی صوفی بود و آندو صحیح مسلم و جز آن را با یکدیگر شنیده اند و از محمدبن یحیی بن حسن حافظ روایت کند و از او ابوالحسن حافظ روایت آرد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی الفضل اسعدبن حلوان مکنی به ابوالعباس و ملقب به نجم الدین بن النفاخ. ابن ابی اصیبعه در عیون الانباء (ج ۲ ص ۲۶۵) آرد: نجم الدین بن المنفاخ، حکیم اجل عالم فاضل ابوالعباس احمدبن ابی الفضل اسعدبن حلوان معروف به ابن العالمة زیرا مادر وی در دمشق عالمه و به بنت دهین اللوز معروف بود و مولد نجم الدین به دمشق در سال ۵۹۳ هـ . ق. بود. وی اسمراللون و نحیف بدن و تندذهن و مفرطالذکاء و فصیح زبان و کثیرالبراعة بود و کسی در بحث و جدل با او یارای برابری نداشت. و نزد شیخ ما حکیم مهذب الدین عبدالرحیم بن علی بصناعت طب اشتغال ورزید تا آنکه در آن صناعت متقن شد و در علوم حکمیه متمیز و در علم منطق قوی و ملیح التصنیف و نیکوتألیف و در علوم ادبیه فاضل بود و در ترسل و شعر دست داشت و عود نواختن میدانست و خط نیکو مینوشت و ملک مسعود صاحب آمد را بصناعت طب خدمت کرد و از او بهره مند شد و مسعود او را بوزارت برگزید و سپس بر او خشم گرفت و همه اموال او بستد و احمد به دمشق شد و در آنجا اقامت کرد و جماعتی نزد او بصناعت طب اشتغال ورزیدند و او در دولت متمیز بود و صاحب جمال الدین بن مطروح در جواب نامه ای از او نوشته: للََّه درّ انامل شرفت و سمت فاهدت انجماً زهرا و کتابة لو أنها نزلت علی ال -ملکین ما ادعیا اذن سحرا لم اقر سطراً من بلاغتها الا رأیت الآیة الکبری فاعجب لنجم فی فضائله انسی الانام الشمس والبدرا. و نجم الدین رحمه اللََّه بعلت حدت مزاج کم تحمل بود و باکسان مدارا نمیکرد و گروهی بجهت فضل وی باو حسد میورزیدند و قصد آزار او میکردند. وی روزی بر نهج تمثل این اشعار بر من بخواند: و کنت سمعت ان الجن عند اس -تراق السمع ترجم بالنجوم فلما ان علوت و صرت نجماً رمیت بکل شیطان رجیم. و در آخر عمر خویش خدمت ملک اشرف بن ملک منصور صاحب حمص در تل باشر کرد و مدتی دراز نزد او بماند و در سیزدهم ذی القعدهٔ سال ۶۵۲ هـ . ق. وفات کرد و برادر مادری او قاضی شهاب الدین بن العالمه مرا حکایت کرد که وی مسموم گشت و بمرد و از کتب نجم الدین راست: کتاب التدقیق فی الجمع و التفریق که در آن ذکر امراض و موارد تشابه و اختلاف هر یک از آنها با دیگری کرده است. و کتاب هتک الاستار فی تمویه الدخوار. تعالیق ماحصل له من التجارب و غیرها. شرح احادیث نبویة تتعلق بالطب. کتاب المهملات فی کتاب الکلیات. کتاب المدخل الی الطب. کتاب العلل و الاعراض. کتاب الاشارات المرشدة فی الادویة المفرده - انتهی. و صاحب کشف الظنون وفات او را در جائی ۶۵۲ هـ . ق. و در موضع دیگر ۶۵۶ هـ . ق. آورده است و کتاب تنبیهات العقول علی حل تشکیکات الفصول را نیز بدو نسبت دهد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی فنن. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح فی ماخذ العلماء علی الشعراء از او روایت کند. (الموشح چ مصر ص ۳۴۷ -۳۴۸).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی القاسم مکنی به ابن خلوف. رجوع به ابن خلوف احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی القاسم دولت آبادی. او راست: کتاب اسباب الفقر والغنا.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی القاسم عبدالغنی. رجوع به قطری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی قسر کاتب. شعر بعربی می گفته و دیوان او صد ورقه است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی کامل مکنی به ابوالعباس. خال یوسف بن یحیی المنجم. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر صص ۳۰۳، ۳۷۸).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی المجد ابراهیم خالدی ابیوردی شبذی (حافظ رشیدالدین) مکنی به ابوبکر. از مردم شبذ ابیورد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی محمد الیزیدی مکنی به ابوجعفر. حافظ ابوالقاسم بن عساکر در تاریخ دمشق گوید: احمدبن محمدبن یحیی بن المبارک بن المغیرة ابوجعفر العدوی النحوی که پدر وی معروف به یزیدیست از ندماء مأمون بود و با وی به دمشق شد و از آنجا بغزای روم رفت. وی از جد خویش ابومحمد یحیی و از ابوزید انصاری سماع دارد و مقری بود و دو برادر او عبیداللََّه بن محمد و فضل بن محمد و برادرزادهٔ وی محمدبن العباس و محمدبن ابی محمد و عون بن محمد و کندی و محمدبن عبدالملک الزّیات از او روایت کنند. و او اندکی قبل از سال ۲۶۰ هـ . ق. وفات کرد. یاقوت گوید در کتاب ابوالفرج اصفهانی [ یعنی اغانی ] خواندم که گوید حدیث کرد ما را محمدبن العباس از پدر خویش و او از برادر خود ابوجعفر که روزی در قارا به خدمت مأمون شدم و او قصد غزو داشت و به خواندن این شعرها که در مدیح وی گفته بودم آغاز کردم: یا قصر ذاالنخلات من باراانی حننت الیک من قارا ابصرت اشجاراً علی نهر فذکرت انهاراً و اشجارا للََّه ایّام نعمت بها فی القفص احیاناً و فی بارا اذ لا ازال ازور غانیة الهو بها و ازور خمّارا لا استجیب لمن دعا لهدی و اجیب شطّاراً و دعّارا اعصی النصیح و کلّ عاذلة و اطیع اوتاراً و مزمارا. گوید در اینجا مأمون بخشم رفت و گفت من در برابر دشمن صف آراسته و مردمان را بغزو تشجیع کنم و تو نزهت بغداد را بیاد ایشان آری. گفتم ای امیرمؤمنان، الشی ء بتمامه. سپس خواندن گرفتم: و صحوت بالمأمون من سکری و رأیت خیر الأمر ما اختارا و رأیت طاعته مودّیة للفرض اعلاناً و إسرارا فخلعت ثوب الهزل من عنقی و رضیت دارالجدّلی دارا و ظللت معتصماً بطاعته و جواره و کفی به جارا ان حلّ ارضاً فَهْیَ لی وطن و اسیر عنها حیثما سارا. پس یحیی بن اکثم گفت یا امیرالمؤمنین او گوید در اول در مستی و خسار بودم و پس آنرا ترک گفتم و از آن بازآمدم و طاعت خلیفهٔ خود برگزیدم و دانستم که رشد در طاعت او باشد. و غضب مأمون فرونشست و خاموش گشت. و احمدبن یزیدی راست این بیت که در آن تمام حروف معجم را جمع کرده است: و لقد شجتنی طفلة برزت صحی کالشمس خثماءالعظام بذی الغضا. و ابوبکر زبیدی ذکر یزیدی آورده است و گوید او در علم اشرف و امثل افراد خاندان خویش است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی مرعشی حنفی مکنی به ابوالعباس. متوفی به سال ۸۷۲ هـ . ق. او راست: کنوزالفقه. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی المؤید محمودی نسفی. او راست: نظم الجامع الکبیر محمدبن حسن شیبانی در چند قصیده که به سال ۵۱۵ هـ . ق. به اتمام رسانیده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی نافع الموصلی مکنی به ابوسلمة. تابعی است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالنجم مکنی به ابوالرمیل. شاعری است از آل ابوالنجم. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی نصر الحصیب الأقریطشی. رجوع بروضات الجنات ص ۶۶ س ۲ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی الولید. رجوع به احمدبن ابی دؤاد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی یزید. رجوع به احمدبن رکن الدین ابی یزید شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی یعقوب اسحاق بن ایوب بن یزیدبن عبدالرحمان بن نوح صِبْغی نیشابوری مکنی به ابوبکر یکی از علماء و فقهاء بزرگ نیشابور. او راست: کتاب فضائل خلفاء الاربعه. ولادت وی به سال ۲۵۸ هـ . ق. و وفاتش در سال ۳۴۲ هـ . ق. بوده است. رجوع به ص ۱۹۹ ج ۲ کشف الظنون چ ۱ استانبول و ص ۱۹ ج ۶ تاج العروس و ورق ۳۴۹ انساب سمعانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی یعقوب اسحاق بن جعفربن واضح الاخباری العباسی. ابوعمر محمدبن یوسف بن یعقوب مصری کندی مورخ ذکر او در تاریخ خویش که از سال ۲۸۰ هـ . ق. آغاز کرده آورده است و گوید: احمدبن اسحاق بن واضح از موالی بنی هاشم است و وفات او به سال ۲۸۴ هـ . ق. بوده است و او را تصانیف بسیار است از جمله: کتاب تاریخ کبیر [ و مؤلف مجمل التواریخ و القصص ظاهراً از این کتاب مستفید بوده است. رجوع بمجمل ص ۲۲۹، ۲۷۱ و ۲۷۸ شود ] . کتاب اسماء البلدان در یک مجلد. کتاب فی اخبار الامم السالفة و این کتابی کوچک است. کتاب مشاکلة الناس لزمانهم.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی یعقوب مولی ولدالعباس که سعید ابوعبداللََّه محمدبن احمد تمیمی مصاحب او بود. رجوع به عیون الانباء ج ۲ ص ۸۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن اخی شافعی. یاقوت گوید او مردی از اهل ادب بود. و جماعتی از اعیان علما را دیدم که بنقل از خط وی مباهات میکردند و من خط او دیدم خوش دیدار نیست لکن متقن الضبط است و کسی را نیافتم که از او ذکری کرده باشد تنها خط او را در آخر کتابی دیدم که نوشته بود: کتبه احمدبن احمدالمعروف باخی شافعی وراق ابن عبدوس الجهشیاری. و این جهشیاری همانست که دیوان بحتری و جز او را گرد کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن احمد مکنی به ابن القاص طبری و ابوالعباس. رجوع به ابن قاص و رجوع به احمدبن ابی احمد طبری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن ابی القاسم. رجوع به احمد ابوالمظفر شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن احمد دمامینی سیواسی. او راست: مجمع الاقوال فی الحکم والامثال بزبان فارسی. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن احمدبن عبداللطیف شرجی زبیدی حنفی ملقب به زین الدین و مکنی به ابوالعباس. او راست: نزهة الاحباب و مختصر صحیح بخاری و کتاب الفوائد و الصلاة و العوائد و طبقات الخواص. وفات او به سال ۸۹۸ هـ . ق. بوده است. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن محمدبن عیسی برنسی معروف به زروق. متوفی ۸۹۹ هـ . ق. او راست: شرح الحزب الاعظم علی بن عبداللََّه بن عبدالحمید.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن محمد سودانی معروف به بابا از علمای مغرب. او بسال ۱۰۳۲ هـ . ق. درگذشته است. و در مراکش و الجزائر شهرتی بسزا داشته است. او راست تصنیفات بسیار از آنجمله کتاب الدیباج او معروف است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن حمزة الرملی الانصاری ملقب به شهاب الدین. وی اجرومیهٔ ابن آجروم را شرح کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن دمامینی سیواسی. رجوع به احمدبن احمدبن احمد دمامینی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن دمامینی سیواسی. رجوع به احمدبن احمدبن احمد دمامینی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن سلامه. ملقب بشهاب الدین. قلیونی شافعی عالم مصری. او در اکثر علوم از جمله طب مهارت داشت و در قاهره بتدریس می پرداخت. او راست: رسالة فی معرفة القبلة بغیر آلة. کتاب فی الطب و حواش علی شرح المنهاج و علی شرح التحریر و علی شرح ابی شجع لابن قاسم الغزی وعلی شرح الازهریه و علی شرح خالد علی الاجرومیه و علی شرح ایساغوجی لشیخ الاسلام و کتاب المعراج. و غیر آن. وفات او در سال ۱۰۶۹ هـ . ق. است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن علی سمندی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن محمدبن حسن. تلمیذ مسلم. محدث و صاحب تصنیف. وفات او به سال ۳۲۵ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن محمد عجمی شافعی مصری. در تاریخ و سیر و انساب و ایام عرب یگانهٔ عصر خود بود و کتب بسیار گرد کرد. او راست شرح ثلاثیات بخاری و رساله ای در آثار نبویه. (۱۰۱۴ - ۱۰۸۶ هـ . ق.).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن مهدی مدلجی کنانی معروف به عزالدین نسائی. عالم شافعی. وی در مدرسهٔ فاضلیهٔ قاهره تدریس کرد و در مکه به سال ۷۱۶ هـ . ق. درگذشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن احمد مکنی به ابوالعنایات. شاعر نابلسی نزیل دمشق از بلغای عهد خود. و وفات او به سال ۱۰۱۴ هـ . ق. بسن هشتادسالگی بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن هشام سلمی نحوی مکنی به ابوجعفر و بمناسبت شهرت جد خود به ابن هشام معروف است. وی معاصر استاد جمال الدین ابومحمد عبداللََّه بن یوسف بود و در سال ۷۵۰ هـ . ق. وفات یافت. رجوع به روضات الجنات ص ۴۵۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن احمد بندنیجی مکنی به ابوالعباس. محدث بغداد. متوفی به سال ۶۱۵ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن احمد بندنیجی مکنی به ابوالعباس. محدث بغداد. متوفی به سال ۶۱۵ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن احمد زبیدی حنفی ملقب به زین الدین. رجوع به احمدبن احمدبن عبداللطیف شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن احمد سروجی ملقب به زین الدین. او راست: تحفة الاصحاب.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن احمد قربانی معروف به بیری رئیس. وی متن وقایهٔ صدرالشریعهٔ اول را بترکی نظم کرده. وفات وی به سال ۹۷۲ هـ . ق. بوده است. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن احمد گیلانی. رجوع به احمدبن احمد جیلانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الاخشید. رجوع ابن الاخشید شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ادریس بن یحیی ماردینی حنفی. لقب وی شرف الدین است. وفات او به سال ۷۲۸ هـ . ق. بود و او را منظومه ای است به نام نظم الدرر فی معرفة منازل القمر در ده باب و آن را به دمشق کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ادریس صنهاجی قرافی مالکی. کنیت وی ابوالعباس و لقب او شهاب الدین است. وی از فقهاء مذهب مالکی بود و صاحب کشف الظنون که ظاهراً در هفت جای از کتاب خود از وی نام میبرد در شش جا او را مالکی و در یک جا (ج ۲ ص ۲۴۳ چ ۱ اسلامبول) شافعی گفته و تألیفی نیز به نام قواعد فی فروع الشافعیه به او نسبت میدهد. سال وفات او را نیز در شش مورد ذکر کرده است، در دو موضع یعنی در کتاب استبصار فیما یدرک بالابصار و انوار البروق فی انواع الفروق سنه ۶۸۲ هـ . ق. و چهار محل دیگر سنه ۶۸۴ هـ . ق. آورده است و او راست: ۱ - الاجوبة الفاخره عن الاسئلة القاصره دارای چند باب در رد یهود و نصاری. ۲ -الاحکام فی تمییز الفتوی عن الاحکام. و این ردّی است بر مخالفین خویش در امر فرق میان حکم و فتوی. ۳ -استبصار فیما یدرک بالابصار و آن شامل ۵۰ مسئله است. ۴ - انوار البروق فی انواع الفروق و آن کتاب بزرگی است حاوی ۵۴۰ مسئلهٔ فقهی. ۵ - تنقیح الفصول فی الاصول و آن جمع کتاب محصول با کتاب افاده عبدالوهاب مالکی است بر بیست باب و صد فصل و گویند شرحی نیز بر آن دارد و مولی حلولو را نیز بر تنقیح شرحی است. ۶ -ذخیرة فی فروع المالکیه. ۷ -قواعد فی فروع الشافعیة. ۸ - شرح بر محصل فخرالدین محمدبن عمر رازی. رجوع به ص ۵۰ و ۵۷ و ۹۱ و ۱۶۲ و ۳۴۱ و ۵۲۹ ج ۱ و ص ۲۴۳ ج ۲ کشف الظنون چ ۱ اسلامبول و روضات الجنات ص ۹۱ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ارسلان. ملقب به نورالدوله. رجوع به آل افراسیاب شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الاسبر تکسینی مکنی به ابوالنصر و ملقب به سیف الدین. او راست ترجمهٔ اسباب النزول ابن مطرف بفارسی. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسحاق بن ابراهیم ماهان بن بهمن بن نسک ارجانی فارسی معروف بموصلی. رجوع به الفهرست چ مصر ص ۲۰۱ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسحاق بن ایوب مکنی به ابوبکر. رئیس شافعیهٔ نیشابور. وی در خراسان و عراق و حجاز و جبل حدیث شنید و پنجاه و چند سال متصدی افتاء بود و بعقل و رأی مَثَل بود و او را کتبی در فقه و حدیث است. و وفات وی به سال ۳۴۲ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسحاق معروف به ابن صبیح جُرجانی. او راست: کتاب التوبة.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسحاق بن البهلول بن حسان بن سنان ابوجعفر التنوخی، انباری الاصل. او بیست سال متولی قضاء مدینةالمنصور بود و یازده شب از ربیع الآخر رفته سال ۳۱۸ هـ . ق. بهشتادوهشت سالگی درگذشت. مولد او انبار بسنهٔ ۲۳۱ هـ . ق. بود. ابوبکر خطیب گوید وی حدیث بسیار روایت کرد و از ابولهب محمدبن العلاء یک حدیث داشت و از وی دارقطنی و ابوحفص بن شاهین و مخلص و جماعتی دیگر روایت کرده اند. و احمد در روایات ثقه است. و طلحةبن محمدبن جعفر آنجا که از قضات بغداد نام برد، گوید: احمدبن اسحاق بن البهلول عظیم القدر واسع الأدب تام المرؤة حسن المعرفة بمذهب اهل عراق است لیکن ادب وی غلبه دارد. و پدر وی اسحاق را مسندی کبیر و نیکوست و او ثقه است. و از این خاندان مردانی برخاسته اند از آنجمله بهلول بن حسان و پس پسر وی اسحاق و بعد از او اولاد اسحاق میباشند و احمدبن اسحاق از سال ۲۹۶ هـ . ق. تا ربیع الآخر سنهٔ ۳۱۶ هـ . ق. قضاء مدینةالمنصور داشت سپس منصب قضا ترک گفت. و او در آنچه حدیث کرده نیکوضبط و در علوم مختلف صاحب فتواست از جمله در فقه بمذهب ابوحنیفه و اصحاب او، مگر در مسائلی اندک که با ابوحنیفه و پیروان او مخالفت ورزیده است. و در لغت تام العلم و بنحو بر مذهب کوفیان تسلطی تمام داشت و در آن کتابی کرده است و شعر بسیار از قدیم و جدید و اخبار طوال از بر داشت و بعلم سیر و تفسیر دانا بود و هم شاعری بسیارشعر و خطیبی نیکوخطابه و زبان آور و نیکوبیان و در ترسل و مکاتب و مخاطب بلیغ و با این همه وَرِع و در حکم و قضا درشت و سخت گیر بود و خطی نیکو داشت. و از دست موفق باللََّه الناصر لدین اللََّه در سال ۲۷۶ هـ . ق. مقلد قضاء انبار و هیت و طریق فرات شد و بار دیگر از قبل ناصر تصدی قضا کرد سپس از جانب معتضد هم این منصب کفالت کرد و باز در سال ۲۹۲ هـ . ق. مکتفی قضاء بعض شهرهای جبل بدو گذاشت و او امتناع ورزید و در سال ۲۹۶ پس از فتنهٔ ابن المعتز، مقتدر باللََّه قضاء مدینةالمنصور، مدینةالسلام و دو طسوج قطربل و مسکن و انبار و هیت و طریق فرات را بدو محول کرد و پس از چند سال، قضاء مجموع اهواز و نواحی آن را بعد ازوفات قاضی آنجا محمدبن خلف معروف بوکیع بر قلمرو قضاء وی مزید کرد و هم بدان مقام ببود تا سال ۳۱۷ هـ . ق. که از شغل خویش کناره جست. ابونصر یوسف بن عمربن القاضی ابی عمر محمدبن یوسف گوید: آنگاه که من جوانی نورس بودم با ابوالحسین که در آن وقت قاضی القضات بود در سواد بدربار المقتدرباللََّه حاضر می آمدم و در بعض مواکب ابوجعفر را میدیدم که او نیز همینکه چشم پدرم بدو می افتاد بجانب او می شد و نزد او می نشست و از شعر و ادب و علم سخن راندن می گرفتند. تا عده ای کثیر از خدم چنانکه مردمان بر معرکه گیران و قصاصان گرد آیند گرد آندو حلقه میزدند و از بحث و مذاکرهٔ آندو لذت میبردند روزی ابوجعفر بیتی که اکنون از خاطر من بشده است بخواند و پدر من گفت ایهاالقاضی من این بیت بروایتی خلاف این شنیده ام و ابوجعفر فریادی سخت برآورد و گفت خاموش شو با چون منی این گوئی که پانزده هزار بیت از شعر خود و اضعاف و اضعاف و اضعاف آن از دیگران محفوظم و کلمهٔ اضعاف چند بار تکرار کرد و در روایت عبدالرحیم آمده است که گفت ایعجب! بمن این گوئی در حالیکه بیست واندهزار بیت از شعر خود علاوه بر شعر دیگران از بردارم و پدر مرا باحترام سن و مکانت وی شرم آمد و دم فروبست. و باز ابونصر یوسف بن عمر گوید که: قاضی ابوطالب محمدبن القاضی ابی جعفربن البهلول مرا گفت: روزی با پدر خویش به جنازهٔ یکی از وجوه اهل بغداد بودیم و ابوجعفر طبری در جنب پدر من جای گرفته بود و پدر من صاحب عزا را تعزیت میگفت و با انشاد اشعار و روایت اخبار پند و تسلیت میداد طبری نیز در آن زمینه دنبال سخن او گرفت و سپس دامنهٔ مذاکرات پدرم و ابن جریر وسعت یافت و در فنون بسیاری از ادب و علم ببحث درآمدند و حاضران مجلس را آن سخنان خوش می آمد و شگفتی مینمودند تا روز تنگ شد و بپراکندیم و من از پی پدر میرفتم پدرم بمن گفت پسرکم دانی این شیخ که امروز با او بمذاکره پرداختیم چه کس بود گفتم یا سیدی آیا او را نشناسی گفت نی گفتم این ابوجعفر محمدبن جریر طبریست گفت افسوس: تو نیک رفیقی نیستی گفتم چگونه مولای من گفت اگر بمن گفته بودی او کیست من از لونی دیگر با وی سخن میکردم این مرد بحفظ و احاطه بصنوف علوم مشهور است و من بناء بحث مذاکرهٔ خود با وی بر طراز و رتبت وی ننهادم. یوسف گوید: مدتی بر این بگذشت و در ماتم دیگری از بغدادیان بودیم و طبری از در درآمد. من آهسته بپدرم گفتم اینک ابوجعفر طبری است که از مقابل ما می آید پدرم به او اشاره کرد که در جانب وی جای گیرد و جای بازکردیم و او بنشست و پدرم با وی بمصاحبه پرداخت و مباحثی از ادب و جز آن در میان آمد و نام هر قصیده که برده میشد محمدبن جریر ابیاتی چند از آن میخواند و پدرم آنروز تا ظهر لحظه ای ساکت نماند و حضار را تقصیر طبری ظاهر آمد سپس برخاستیم و پدرم گفت اکنون داد خویش دادم. و این ابوجعفر تنوخی را کتابی است در نحو بمذهب کوفیین. ابوعلی تنوخی از ابوالحسین علی بن هشام بن عبداللََّه معروف به ابن ابی قیراط کاتب ابن فرات و از ابومحمد عبداللََّه بن علی ذکویه کاتب نصر قشوری و ابوطیب محمدبن احمد الکلواذانی کاتب ابن الفرات روایت کند که آنان گفتند با ابوالحسن بن فرات در دورهٔ وزارت دوم ابن الفرات بروز پنجشنبه بیست وپنجم جمادی الآخره سال ۳۱۱ هـ . ق. در دربار مقتدر خلیفه بودیم و ابن قلیجه را که او را علی بن عیسی در وزارت اولی خویش نزد قرامطه فرستاده بود حاضر آورده بودند و در آن مجلس در حضور ما اعتراض آوردند بر علی بن عیسی که او مبتدئاً رسول بقرامطه فرستاه است سپس آنان با او مکاتبه کرده اند و از وی بیل و کلند و طلق و عده ای حوائج دیگر خواسته اند علی بن عیسی همهٔ خواهشهای آنان را بجای آورده و خواسته های ایشانرا بقرامطه فرستاده است و ابن الفرات علی بن عیسی را در آن مجلس حاضر آورده بود با نامه ای بخط ابن ثوابه در جواب قرامطه و ارسال حوائج ایشان و علی بن عیسی بخط خویش پاره ای اصلاحات در نامه کرده بود و در آن نامه اصلا اشاره به اینکه شما بعلت عصیانتان به امیرالمؤمنین و مخالفتتان با اجماع مسلمین و شق عصای مسلمانان از ملت اسلام خارج باشید نکرده بلکه تنها گفته بود که شما از اهل رشاد و سداد نیستید و در جملهٔ اهل عناد و فسادید و ابن فرات به علی بن عیسی اعتراض کرده گفت ویحک تو این عقیدت داری که قرامطه مسلمانانند در صورتیکه تمام مسلمین اجماع دارند بر اینکه ایشان اهل ردّه اند نماز نگذارند و روزه نگیرند و به آنان طلق فرستی (و طلق چیزیست که چون ببدن مالند آتش در آن تأثیر نکند). علی بن عیسی گفت من درین کار مصلحت میدیدم و میخواستم با رفق و مدارا و بی جنگ آنان را بطاعت بازگردانم. ابن فرات رو به ابی عمر قاضی کرده گفت ای اباعمر در این تو چه گوئی خط و اقراری بستان و مطلب را کوتاه کن و متوجه علیّ بن عیسی شده گفت ای مرد بدان چیز اقرار کردی که اگر امامی مرتکب آن بشود مسلمین از ترک طاعت وی ناگزیر باشند و علی بن عیسی در این وقت نظری تیز در وی افکند چه میدانست که مقتدر در قرب آن مجلس است و بگفتار آنان گوش دارد لکن حاضرین مجلس او را نمی بینند و ابن فرات میکوشید که علی بن عیسی بخط خویش چیزی بنویسد و او ننوشت و قاضی گفت غلط و اشتباهی کرده است و من بیش از این نتوانم گفت و علی بن فرات گفت این خط و نامهٔ اوست که بر کردهٔ او گواه است سپس به ابوجعفر احمدبن اسحاق بن بهلول قاضی توجه کرد و گفت ای اباجعفر رأی تو در این باب چیست. ابوجعفر گفت اگر وزیر اجازت دهد آنچه را که من در این باب میدانم و بر من یقین است بشرح بازگویم گفت بگو گفت: آنچه که مرا درست شده است این است که این مرد و اشاره به علی بن عیسی کرد با دو نامه که بقرامطه در وزارت خویش نوشته است یکی مبتدئاً و دیگری در جواب نامهٔ آنان و خون ۳۰۰۰ مسلمان را خریده است در حالیکه آن سه هزار تن اموال و نعمت ها نیز با خود همراه داشتند و ایشان با نعم و اموال خویش سالم و تندرست به اوطان خویش بازگشته اند و هر کس از نظر طلب صلح و بغلط افکندن دشمن چنین نامه ای کند چیزی بر او واجب نیاید ابن فرات گفت در این چه گوئی که قرامطه را مسلمان خوانده است گفت اگر او خبر از کفر آنان نداشته و ایشان در نامهٔ خود به بسم اللََّه و صلوات بر رسول او محمد آغاز کرده اند و خود را مسلمان خوانده اند و میگویند که فقط در امام سخن دارند اطلاق نام کفر بر آنان نشود. گفت در امر طلق چه گوئی که او بدشمنان امام می فرستد که اگربتن مالند هیچ آتشی به آنان اثر نکند و در این وقت بر ابی جعفر به انکار بانگ زد و گفت در این معنی چه گوئی ابن بهلول رو به علی بن عیسی کرد و گفت تو این طلق که اثرش این است بقرامطه فرستادی علی بن عیسی گفت نی. ابن فرات گفت این است رسول و ثقهٔ تو ابن قلیجه که بدان اقرار کرده است قاضی گفت این را اقرار نگویند این ادّعاست و بیّنه میخواهند ابن فرات گفت او ثقهٔ علی بن عیسی بوده است که به این کار وی را مأمور کرده است گفت تنها در امر حمل نامه او را ثقه شمرده است و در غیر این مورد ثقه شمردن وی ابن قلیجه را دلیل خواهد. ابن فرات گفت تو وکیل علی بن عیسی ای و از جانب وی احتجاج کنی در صورتیکه تو قاضی و حاکمی گفت لکن حق گویم چنانکه دربارهٔ وزیر ایّده اللََّه تعالی آنوقت که حامدبن عباس در وزارت خود بر وزیر اعزّه اللََّه حیلت برانگیخته بود بزرگتر از این، گفتم. اگر در آنوقت بحق نبوده ام اکنون نیز نیستم و ابن فرات خاموش شد و سپس رو به علی بن عیسی کرد و گفت ای قرمطی علی گفت ای وزیر آیا من قرمطی باشم؟ و در عقیب این راوی قصه ای طویل آرد که مربوط بترجمهٔ ابن بهلول نیست و یاقوت گوید از این رو آن قصه را حذف کرده ام. و ابوالحسن علی بن هشام بن ابی قیراط گوید با پدرم بر ابی جعفر احمدبن اسحاق داخل شدیم و پدر از او این قصه پرسید. ابوجعفر گفت من و ابوعمر و علی بن عیسی و حامدبن عباس در حضرت خلیفه با گروهی از خواص وی بودیم و همهٔ آنان از وزیر ایده اللََّه منحرف و بدخواه او بودند در این هنگام حامد مردی سپاهی را حاضر آورد و ادعا کرد که وی او را در مراجعت از اردبیل بقزوین و اصفهان و بصره یافته است و او بدون پرسش اقرار کرده که رسول ابن فرات بسوی ابن ابی الساج است در باب عقد امامت برای مردی از خاندان طالبیین مقیم طبرستان و تقویت ابن ابی الساج او را و گسیل داشتن وی به بغداد و اعانت ابن فرات و هم این مرد گفته است که بارها در این باب رفت و آمد کرده است و ما در حضرت خلیفه از او می پرسیم که هرچه میداند بگوید. پس آن مرد، آنچه را که حامد گفته بود تأیید کرد و گفت که موسی بن خلف از ابن فرات خبر داده گفته است او از دعاتی است که به طالبیین دعوت میکند و وی وقتی بسوی ابن ابی الساج در باب امری مربوط بهمین منظور رفته است. پس چون خلیفه همهٔ داستان بشنود بسیار خشمگین شد و روی به ابن عمر گفت اگر چنین کاری کرده، امری فظیع را مرتکب شده و بر کاری اقدام کرده که همهٔ مسلمانان را زیان دارد و من کلمه ای یاد ندارم که سزاوار چنین کس باشد ابوجعفر گفت من به علی بن عیسی کراهیت ماجری را رساندم و انکار دعوی و طنزی را که گفته بودند از او خواستم. آنگاه خلیفه بمن روی آورد و گفت یا احمد رأی تو در باب کسی که چنین کاری از او سرزده چیست گفتم اگر امیرالمؤمنین مرا زنهار دهد جواب بگویم. گفت چرا؟ گفتم باشد که خلیفه بدان خشم گیرد و حال آنکه من برضای وی محتاجم یا مخالف میل وی باشد و این امر مرا زیان دارد خلیفه گفت جواب بازگوی گفتم: قال اللََّه تعالی {/Bیََا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جََاءَکُمْ فََاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهََالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی ََ مََا فَعَلْتُمْ نََادِمِینَ .۱-۱۸۴۹:۶/} و ای امیرالمؤمنین در مثل این موضوع خبر واحد پذیرفته نیست و تمیز از قبول مانند این ادعا در باب ابن الفرات منع کند آیا گمان میکنی که او راضی باشد که تبعیت ابن ابی الساج کند و ظاهراً او راضی نباشد چه مقام وزارت دارد و او را باید بحاجبی بگمارد. آنگاه من روی به آن مرد سپاهی کردم و گفتم شهر اردبیل را وصف کن و بگو آیا باره ای دارد یا نه تو مدعی هستی که وارد آن شهر شده ای و ناچار باید آن شهر بشناسی و ما را از صفت دروازهٔ دارالامارة آگاه کن و بگو آیا آن را از آهن ساخته اند یا از چوب پس مرد به تلجلج افتاد آنگاه بدو گفتم نام و کنیت کاتب ابن ابی الساج بن محمود چیست نمیدانست از او پرسیدم نامه هائی که با تو بودند کجاست گفت چون بدست آنان گرفتار شدم نامه ها را از ترس اینکه معاقب شوم دور انداختم. احمدبن اسحاق گوید که من بخلیفه روی آوردم و گفتم ای امیرالمؤمنین این مرد نادانی روزی طلب و مأموری است از جانب دشمن پس علی بن عیسی در تأیید گفتار من گفت من این امر را بوزیر گفتم و او نپذیرفت و اگر این مرد را تنبیه کنند موضوع را اقرار کند. خلیفه رو بنذیر الحرمی آورد تا او را تازیانه زند -و بنصر الحاجب این دستور نداد چه از رابطهٔ او و ابن الفرات آگاه بود -و هنوز صد تازیانه او را نزده بودند که اقرار کرد پس مرد را از حضرت خلافت بیرون بردند تا دورجائی بزنند خلیفه گفت هم اینجا بزنید پس در قرب حضرت خلیفه او را بزدند و هنوز ده تازیانه نزده بودند که فریاد برآورد که غدر کردم و دروغ گفتم و تاوان پذیرفتم سوگند بخدا که هرگز به اردبیل داخل نشده ام پس نزاربن محمد الطیبی ابومعد صاحب شرطه را احضار کرد و آنگاه خلیفه علی بن عیسی را گفت بگو این مرد را صد تازیانه زنند و وی را در زنجیر گران بند و در مطبق حبس کنند، احمدبن اسحاق گفت قسم بخدا که حامد را دیدم که از انخذال و انکسار و آشفتگی و اشفاق سر پائین آورده بود و ما از حضرت بیرون آمدیم و در سرای نصر حاجب جلوس کردیم و حامد بازگشت و علی بن عیسی در حوائج و پایان امر آن مرد نظر میکرد و حاجب وی ابن عبدوس او را گفت نذیر مضروب متکذب را تنبیه کرده است بدو گفتم اگر جاهل باشد من از ترس آنکه سبب آزار شده ام اندوهگینم اگر بتوانی مکروه از او بازداری یا بعض از آن بکاهی ترا پاداش باشد گفت در کار این ملعون اجری نیست ولی من به پنجاه مقرعه بسنده کنم و از تازیانه معاف دارم و نزار را چنین فرمود و ما بازگشتیم و حامد از دشمن ترین دشمنان من گردید. ابن عبدالرحیم گوید قاضی ابوالقاسم تنوخی مرا حدیث کرد -و وی را در امر صاحب ترجمه خبرت تامه بود - که ابوجعفر از بزرگان و دانشمندان بود و به سال ۲۷۰ هـ . ق. در ایام معتمد تقلد قضاء انبار و هیت و رحبه و طریق الفرات کرد و تا سال ۳۱۶ هـ . ق. بدان شغل بود و اهواز و کور هفتگانهٔ آن بنواحی قضاء وی افزوده گشت و جدّم ابوالقاسم علی بن محمد تنوخی را در سال ۳۱۱ هـ . ق. جانشین خود در آن مواضع کرد و ابوجعفر بر ماه کوفه و ماه بصره نیز علاوه بر آنچه گذشت تقلد یافت سپس مدینهٔ منصور و طسوج مسکن قطربل پس از فتنهٔ ابن معتز در سال ۲۹۶ هـ . ق. بدو دادند و پیوسته بر این ولایات تا سال ۳۱۶ هـ . ق. قضا میراند و چون پیر و ضعیف شد آنگاه ابوالحسین اشنانی قضاء مدینه یافت و او را احادیث قبیحه است و گویند مردم بر او به نام قباء -اشاره به بغاء -سلام میگفتند و در بغداد بر او حسبت رانده بودند پس در روز سوم مضروب شد و عمل را بار دیگر به ابوجعفر دادند ولی او از قبول آن امتناع کرد و از همهٔ کارهائی که تقلد داشت سر باززد و گفت دوست دارم که بین معزولی و قبر فرجه ای باشد و از قلنسوه بگور نشتابم و در این باب گفته است: ترکت القضاء لأهل القضاء و اقبلت اسمو الی الآخرة فان یک فخراً جلیل الثناء فقد نلت منه یداً فاخرة و ان کان وزراً فأبعد به فلا خیر فی امرة وازرة. بدو گفتند چیزی بذل کن تا عمل را بفرزندت ابوطالب دهند گفت من در حیات و ممات چنین امری بعهده نگیرم نکنم. پسرم سلطان را خدمت کرده است و سلطان او را عملها داده است پس اگر بخدمت او وثوق دارد وی را تقلد دهد و اگر از روش او ناراضی باشد وی را معزول کند و این فضیحت من است و این اشعار انشاد کرد: یقولون همت بنت لقمان مرة بسوء و قالت یا ابی ما الذی یخفی فقال لها ما لایکون فأمسکت علیه و لم تمدد لمنکرة کفّا و ما کل مستور یغلّق دونه مصاریع ابواب و لو بلغت الفا بمستتر والصائن العرض سالم و ربتما لم یعدم الذم و العرفا علی ان اثواب البری ء نقیة و لایلبث الزور المفکک ان یطفا. گفت من نمیدانم که این شعر از خود اوست یا آنکه بدان تمثل جسته است. تنوخی گوید ابوجعفر تأدباً و تطرفاً شعر میگفت و من ندانم که کسی را بچیزی مدح گفته باشد و او را قصیدهٔ طریهٔ مزدوجهٔ مطولی است و مردم از علم او استفادت بسیار کردند و از اشعار اوست: رأیت العیب یلصق بالمعالی لصوق الحبر فی لفق الثیاب و یخفی فی الدنی ء فلاتراه کما یخفی السواد علی الاهاب. و او راست در حق وزیر ابن الفرات: قل لهذا الوزیر قول محق بثه النصح ایما ابثاث قد تقلدتها ثلاثاً ثلاثاً و طلاق البتات عندالثلاث. و همچنان شد که او گفت، چه ابن الفرات پس از وزارت سوم در محبس کشته شد. و هم او راست: اَقبلت الدنیا و قد ولّی العمر فما اذوق العیش الاکالصبر للََّه ایام الصبی اذ تعتکر لاقت لدیناً لوتؤوب ما تسر. و نیز: و یجزع من تسلیمنا فیردنا مخافة ان تبغی یداه فیبخلا و ما ضرّه ان یجیبنا ببشره فننفع بالبشر الجمیل و نرحلا. و نیز: و حرقة اورثتها فرقة دنفاً حیران لایهتدی الاّ الی الحزن فی جسمه شغل عن قلبه و له فی قلبه شغل عن سائر البدن. و نیز: أبَعْدَ الثمانین افنیتها و خمساً و سادسها قد نما ترجی الحیاة و تسعی لها لقد کاد دینک ان یکلما. و نیز: الی کم تخدم الدینا و قد جزت الثمانینا لئن لم تک مجنوناً فقد فقت المجانینا. ابوعبیداللََّه بن بشران در تاریخ خویش آورده که ابوالقاسم عمربن شاذان جوهری بر قاضی احمدبن اسحاق بن بهلول داخل شد و گفت پیش آی ای ابوحفص. یکی از حاضران گفت او ابوالقاسم است پس ابن بهلول این ابیات انشاد کرد: فان تنسنی الایام کنیة صاحب کریم فلم انس الأخاء و لا الودا ولکن رأیت الدهر ینسیک ما مضی اذا انت لم تحدث اخاء و لا عهدا. (معجم الأدباء چ مارگلیوث ج ۱ ص ۸۲).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسحاق بن خربان. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسحاق بن یعقوب. مولی الحضرمیین از حضارمهٔ کوفه برادر اسحاق بن یعقوب، محدث است. او از عکرمةبن عمار و همام و از او ابوخیثمه و عبد و صنعانی و دیگران روایت کنند. وفات ۲۱۱ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسحاق. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح فی مآخذ العلما علی الشعراء از او روایت کند. (الموشح چ مصر ص ۷۲).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسحاق. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح فی مآخذ العلما علی الشعراء از او روایت کند. (الموشح چ مصر ص ۷۲).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسحاق انباری نحوی مکنی به ابوجعفر. او راست: کتاب ادب القاضی بمذهب ابی حنیفه و ناسخ الحدیث و منسوخه و کتاب الدعاء. وفات وی به سال ۳۱۷ هـ . ق. و بقول حاجی خلیفه در کشف الظنون به سال ۳۱۸ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسحاق البرحی، اهزل. ابن ابی اصیبعه در ترجمهٔ ابن مندویه الاصفهانی، ذیل کتب وی نویسد: رسالة فی علة الاهزل احمدبن اسحاق بن اصطفن المتطبب. رجوع به عیون الانباء ج ۲ ص ۲۲ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسحاق معروف بجفر، حمیری النسب مصری الدار. یاقوت گوید جز در کتاب زبیدی ذکری از او نیافتم و زبیدی او را در شمار نحات مصر آورده و گوید: وفات او به سال ۳۰۱ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسحاق الحرانی. یکی از صناع آلات فلکی برای ربیع بن فراس حرانی. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسحاق الحضرمی. مکنی به ابواسحاق. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسحاق الخارجی مملوک. و او را پنجاه ورقه شعر است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسحاق المقتدر مکنی به ابوالعباس و ملقب به القادرباللََّه. از خلفای آل عباس است (۳۸۱ -۴۲۲ هـ . ق.). و در تجارب السلف دربارهٔ او چنین آمده است: کنیهٔ او ابوالعباس است و نام و نسبش احمدبن اسحاق المقتدر، با او مبایعت کردند در سنهٔ احدی وثمانین وثلثمائه (۳۸۱ هـ . ق.). و او ببطیحه می نشست پیش مهذب الدوله ابوالحسن علی بن نصر صاحب بطیحه و از طائع گریخته بود چون طائع را بگرفتند بهاءالدوله پسر عضدالدوله بطلب قادر فرستاد و خلافت به او مقرر گردانید و سوگند خورد و بیعت کرد و او را بر خلافت نشاند و طایع را به او سپرد، قادر مردی متدین متعبد عاقل و دانا و فاضل و بسیارخیر بود، طایع را در حجره ای نیکو بنشاند و جمعی را بر او موکل کرد تا او را نگاه میداشتند و خدمتش مینمودند و با طایع احسان و اکرام می کرد و سکینه دختر بهاءالدولةبن عضدالدوله را بخواست و در روزگار او دولت عباسیان رونق گرفت و قادر در سنهٔ اثنتین وعشرین واربعمائة نماند و احوال وزراء او معلوم نیست. رجوع به ص ۲۵۲ و ۲۵۳ تجارب السلف و قادرباللََّه شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسحاق منقالی قیصری. او راست کتاب مظهر الآثار فی علم الاسرار و آن کتابی است مختصر بزبان فارسی و مشتمل است بر مقدمه ای و دو مقاله. رجوع به ص ۴۵۷ ج ۲ کشف الظنون چ ۱ اسلامبول شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسدبن سامان سامانی. وفات ۲۵۰ هـ . ق. بفرغانه. (ابن خلکان ذیل ترجمهٔ محمدبن زکریای رازی صاحب حاوی). و رجوع به احمدبن اسد سامانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسد البجلی مکنی به ابوعاصم. رجوع به ابوعاصم احمدبن اسد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسد سامانی. جد ملوک سامانیه. وی برادر نوح و پدر اسماعیل سامانی است، امیری عالم و پارسا. صاحب تاریخ بخارا گوید:... و چون خلافت بمأمون رسید غسان بن عباد امیر خراسان شد مأمون وی را فرمود تا فرزندان اسدبن سامان خدات را ولایت دهد از شهرهای خراسان هر یکی را شهری معتبر داد در حق آنچه کرده بود و غسان بن عباد نوح بن اسد را بسمرقند امیر کرد و احمدبن اسد را بمرو امیر کرد این در سال دویست ودو بود و چون غسان از خراسان معزول شد طاهربن الحسین امیر خراسان شد و این ولایتها بر ایشان مقرر داشت و نوح بن اسد را که بزرگتر بود خلعت داد و وی بسمرقند می بود تا از دنیا برفت برادر خویش احمدبن اسد را خلیفه کرد و این احمدبن اسد مردی بود عالم و پارسا و بسمرقند می بود تا از دنیا برفت پسر خویش را خلیفه کرد. و ابن الأثیر در حوادث سال ۲۶۱ هـ . ق. که سال حکمرانی نصربن احمد بر ماوراءالنهر است گوید: چون غسان بن عباد امیر خراسان شد احمدبن اسد را در سال ۲۰۴ هـ . ق. ولایت فرغانه داد... و سپس ترکان فرغانه را از احمد بگرفتند و هنگامی که احمدبن خالد، پس از مرگ طاهر، برای ضبط امور خراسان و تحقیق در کار طلحه،از طرف مأمون، مأمور خراسان شد، بسیار کوشید تا فرغانه را بازستد و دوباره به احمدبن اسد داد. ابن الأثیر گوید احمد را هفت پسر بود: نصر، ابویوسف یعقوب، ابوزکریا یحیی، ابوالاشعث اسد، اسماعیل، اسحاق و ابوغانم حمید. و نیز ابن الأثیر گوید احمد مردی عفیف و نیکوسیرت بود واز رشوه و ارتشاء پرهیز داشت و اصحاب وی نیز چنین بودند و این شعر دربارهٔ وی و یا پسرش نصر گفته شده است: ثوی ثلاثین حولاً فی ولایته فجاع یوم ثوی فی قبره حشمه. و مؤلف حبیب السیر آرد: در زمان مأمون خلیفه ولد سامان، اسد با چهار پسر بمرو شتافته منظور نظر عنایت گشتند و اسد در مرو فوت شده و در وقتی که مأمون عزیمت دارالسلام بغداد نمود ایالت ممالک خراسان و ماوراءالنهر را بغسان بن عباد که عمزادهٔ فضل بن سهل ذوالریاستین بود تفویض کرد و او را گفت که اولاد اسد را والی سمرقند گردانیده و احمدبن اسد را بمناصب ارجمند سرافراز سازد و غسان بر طبق فرمان، نوح بن اسد را والی سمرقند گردانید و احمدبن اسد را به امارت فرغانه فرستاد... در زمان امارت طلحةبن طاهر ذوالیمینین، نوح بن اسد بچنگ گرگ اجل گرفتار شده زمام مهام سمرقند را طلحه در کف کفایت برادرانش یحیی و احمد و اسماعیل و اسحاق و حمید نهاد و این احمد مردی بود بغایت پرهیزکار عدالت شعار و هفت پسر داشت: نصر و یعقوب و یحیی و اسد و اسماعیل و اسحاق و حمید. و چون احمدبن اسد روزی چند در سمرقند بلوازم ایالت پرداخت بعد از آن طریق انزوا اختیار کرده آن شغل را بولد خود نصر بازگذاشت. و وفات احمد به سال ۲۵۰ هـ . ق. بوده است و در سمرقند روی داد. و ابن خلکان ذیل ترجمهٔ محمدبن زکریای رازی وفات او را در فرغانه گفته است. رجوع بتاریخ بخارا ص ۹۰ و ۹۱ و کامل ابن الأثیر، حوادث سال ۲۶۱ هـ . ق. و حبیب السیر ج ۱ ص ۳۲۲ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسد سامانی. جد ملوک سامانیه. وی برادر نوح و پدر اسماعیل سامانی است، امیری عالم و پارسا. صاحب تاریخ بخارا گوید:... و چون خلافت بمأمون رسید غسان بن عباد امیر خراسان شد مأمون وی را فرمود تا فرزندان اسدبن سامان خدات را ولایت دهد از شهرهای خراسان هر یکی را شهری معتبر داد در حق آنچه کرده بود و غسان بن عباد نوح بن اسد را بسمرقند امیر کرد و احمدبن اسد را بمرو امیر کرد این در سال دویست ودو بود و چون غسان از خراسان معزول شد طاهربن الحسین امیر خراسان شد و این ولایتها بر ایشان مقرر داشت و نوح بن اسد را که بزرگتر بود خلعت داد و وی بسمرقند می بود تا از دنیا برفت برادر خویش احمدبن اسد را خلیفه کرد و این احمدبن اسد مردی بود عالم و پارسا و بسمرقند می بود تا از دنیا برفت پسر خویش را خلیفه کرد. و ابن الأثیر در حوادث سال ۲۶۱ هـ . ق. که سال حکمرانی نصربن احمد بر ماوراءالنهر است گوید: چون غسان بن عباد امیر خراسان شد احمدبن اسد را در سال ۲۰۴ هـ . ق. ولایت فرغانه داد... و سپس ترکان فرغانه را از احمد بگرفتند و هنگامی که احمدبن خالد، پس از مرگ طاهر، برای ضبط امور خراسان و تحقیق در کار طلحه،از طرف مأمون، مأمور خراسان شد، بسیار کوشید تا فرغانه را بازستد و دوباره به احمدبن اسد داد. ابن الأثیر گوید احمد را هفت پسر بود: نصر، ابویوسف یعقوب، ابوزکریا یحیی، ابوالاشعث اسد، اسماعیل، اسحاق و ابوغانم حمید. و نیز ابن الأثیر گوید احمد مردی عفیف و نیکوسیرت بود واز رشوه و ارتشاء پرهیز داشت و اصحاب وی نیز چنین بودند و این شعر دربارهٔ وی و یا پسرش نصر گفته شده است: ثوی ثلاثین حولاً فی ولایته فجاع یوم ثوی فی قبره حشمه. و مؤلف حبیب السیر آرد: در زمان مأمون خلیفه ولد سامان، اسد با چهار پسر بمرو شتافته منظور نظر عنایت گشتند و اسد در مرو فوت شده و در وقتی که مأمون عزیمت دارالسلام بغداد نمود ایالت ممالک خراسان و ماوراءالنهر را بغسان بن عباد که عمزادهٔ فضل بن سهل ذوالریاستین بود تفویض کرد و او را گفت که اولاد اسد را والی سمرقند گردانیده و احمدبن اسد را بمناصب ارجمند سرافراز سازد و غسان بر طبق فرمان، نوح بن اسد را والی سمرقند گردانید و احمدبن اسد را به امارت فرغانه فرستاد... در زمان امارت طلحةبن طاهر ذوالیمینین، نوح بن اسد بچنگ گرگ اجل گرفتار شده زمام مهام سمرقند را طلحه در کف کفایت برادرانش یحیی و احمد و اسماعیل و اسحاق و حمید نهاد و این احمد مردی بود بغایت پرهیزکار عدالت شعار و هفت پسر داشت: نصر و یعقوب و یحیی و اسد و اسماعیل و اسحاق و حمید. و چون احمدبن اسد روزی چند در سمرقند بلوازم ایالت پرداخت بعد از آن طریق انزوا اختیار کرده آن شغل را بولد خود نصر بازگذاشت. و وفات احمد به سال ۲۵۰ هـ . ق. بوده است و در سمرقند روی داد. و ابن خلکان ذیل ترجمهٔ محمدبن زکریای رازی وفات او را در فرغانه گفته است. رجوع بتاریخ بخارا ص ۹۰ و ۹۱ و کامل ابن الأثیر، حوادث سال ۲۶۱ هـ . ق. و حبیب السیر ج ۱ ص ۳۲۲ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسرائیل الانباری مکنی به ابوجعفر. او نخست کاتب منتصر بود، بقول صاحب حبیب السیر، احمدبن اسرائیل سمت کتابت منتصر را هنگام ولیعهدی وی داشته است و سپس در محرم سال ۲۵۲ هـ . ق. وزارت معتز یافت و به سال ۲۵۵ هـ . ق. صالح وصیف سردار معتز او را مصادره کرده و پانصد تازیانه بزد و بر اثر این شکنجه احمدبن اسرائیل بمرد. صاحب مجمل التواریخ والقصص در باب وزراء و کتاب معتز گوید: ابوموسی عیسی بن فرخانشاه پنج ماه وزیر معتز بود، پس ابوجعفر احمدبن اسرائیل الانباری را وزارت داد. در تجارب السلف آرد که: چون پسر فرخانشاه معزول شد معتز وزارت به ابوجعفر احمدبن اسرائیل داد و احمد کاتبی حاذق بود چنانکه تمامت دخل و خرج دیوان بر خاطر داشت تا حدی که گویند دفتری از محاسبات دیوان ضایع شد، او تمامت آن را از ذهن خویش ایراد کرد، بعد از آن دفتر بیافتند همچنان بود که املا کرده بود بی زیاده و نقصان و احمد اسرائیل را زمان وزارت اندک بود بسبب آنکه ترکان او را بگرفتند و پس از ضربی عنیف مال از او طلبیدند و معتز و مادرش نزد صالح پسر وصیف که مقدم ترکان بود در باب وزیر شفاعت کردند و صالح شفاعت ایشان قبول نکرد و احمدبن اسرائیل را دیگرباره چندان بزد که وفات کرد. رجوع به ص ۳۶۴ مجمل التواریخ و القصص و بحوادث سال ۲۵۲ و ۲۵۵ هـ . ق. تاریخ ابن الأثیر و ص ۲۳۰ و ۲۹۵ ج ۱ حبیب السیر چ طهران و ص ۷۲ دستورالوزراء و ص ۱۸۶ تجارب السلف شود. و مؤلف قاموس الأعلام احمدبن اسرائیل را یکی از منجمین زمان واثق باللََّه (۲۲۷ -۲۳۲ هـ . ق.) گفته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسعدبن حلوان. رجوع به احمدبن ابی الفضل اسعد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسکندر رومی. کاتب. نزیل دمشق. محبّی گوید: او در صنعت انشاء تفوق داشت زیرا که سه زبان عربی و فارسی و ترکی را کامل میدانست و انشاء مقبول بزبان ترکی آن است که از سه زبان مرصع باشد و در سایر علوم ماهر بود چنانکه از اعلام وقت شمرده میشد. وفات او اندکی پس از هزار در دمشق بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسماعیل. بن الحسبانی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسماعیل. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح فی مآخذالعلماء علی الشعراء از او روایت کند. (الموشح چ مصر ص ۲۹۱ و ۳۵۲ و ۳۷۲).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسماعیل بن ابراهیم بن الخصیب. یاقوت گوید وی قهرمانی در ادب از مردم انبار و کاتب عبیداللََّه بن عبداللََّه بن طاهر است. بلیغ، مترسل، شاعر، ادیب و متقدم در صناعت بلاغت و او را با دوستان خود مکاتباتیست و میان او و ابن المعتز مراسلات و جوابات عجیبه است. محمدبن اسحاق الندیم ذکر او آورده و گوید او راست از تصانیف: کتاب دیوان رسائل او در هزار ورقه محتوی انواع محاسن رسائل. کتاب الطبیخ. کتاب طبقات الکتاب. کتاب اسماء المجموع المنقول من الرقاع و آن مشتمل مسموعات وی از علماء و مشاهدات او از اخبار بزرگان است. کتاب صفة النفس. کتاب رسائل او بدوستان. یاقوت در معجم گوید: جد او خصیب بن عبدالحمید صاحب مصر است و اصل این خاندان از مذار است. و او راست: خیر الکلام قلیل علی کثیر دلیل و العی معنی قصیر یحویه لفظ طویل و فی الکلام عیون و فیه قال و قیل و للبلیغ فصول و للعّیی فضول. و هم از اوست: لاتجعلن بعد داری مخسسا لنصیبی فربّ شخص بعید الی الفؤاد قریب و ربّ شخص قریب الیه غیر حبیب ما القرب و البعد الّا ما کان بین القلوب. وی راست در مدح کاتبی: و اذا نَمْنَمَتْ بنانک خطّا معرباً عن اصابةٍ و سدادِ عجب الناس من بیاض معان یجتنی من سواد ذاک المداد. و هم او گوید: ماذا اقول لمن ان زرته حجبا و ان تخلفت عنه مکرهاً عتبا و ان اردت خلاصاً من تعتبه ظلماً فعاتبته فی فعله غضبا. و احمدبن یحیی گوید که احمدبن اسماعیل بن ابراهیم کاتب شاعری علامه و صاحب معرفت نیکو بشعر و ظریف و مزاح بود وقتی از من پرسید بنات مخر چیست گفتم ابرهای سپید است که پیش از تابستان در آسمان پیدا آیند و زنان را در سپیدی و حسن بدان تشبیه کنند چه ابر تابستان آب ندارد و سیاه شود و بسوزد احمدبن اسماعیل مرا گفت دل تو عربیست. و وقتی از احمدبن اسماعیل کسی درخواست تا کتاب حدود فراء را بدو بخشد و او آن کتاب را بفرستاد و بر پشت آن نوشته بود: خذه فقد سوغت منه مشبها بالروض او بالبرد فی تفویفه نُظمَت کما نظم السحاب سطوره و تأنق الفرّاء فی تألیفه و شکلته و نقطته فأمنت من تصحیفه و نجوت من تحریفه بستان خطٍّ غیر انّ ثماره لاتجتنی الّا بشکل حروفه. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۱ ص ۳۷۷).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسماعیل بن احمدبن اسدبن سامان سامانی. پس از مرگ پدر بجای او نشست و مدت امارت او پنج سال و چهار ماه بود (۲۹۵ -۳۰۱ هـ . ق.).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسماعیل بن محمد کورانی مکنی به ابوالعباس (مولی...) قاهری رومی شافعی، ملقب بشهاب الدین. متوفی بسال ۸۹۳ هـ . ق. او راست: الدرر اللوامع فی شرح جمع الجوامع. و کشف الاسرار عن قرائة الائمة الاخیار. و غایة الامانی فی تفسیر الکلام الربانی. و الشافیه فی العروض، قصیده ای مشتمل بر ششصد بیت. و تخریج احادیث الشرح الکبیر للوجیز. (کشف الظنون).و هم حاجی خلیفه در ذکر «حرزالامانی و وجه التهانی» شیخ محمد القاسم بن فیرة الشاطبی، حاشیه ای بر شرح شیخ برهان الدین بر کتاب مزبور، بدو اسناد میدهد و در این جا لقب او را شمس الدین می آرد. و باز در ذیل «جامع الصحیح» بخاری نام او را احمدبن اسماعیل بن محمد الکروانی الحنفی می گوید و کتاب دیگری به نام الکوثر الجاری علی ریاض البخاری بدو منسوب میدارد و مینویسد که در ۸۷۴ به ادرنه از آن فارغ شده است و نیز رسالة فی الولاء را بدو نسبت می دهد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسماعیل ابی ثابت بن محمد آیدوغمش حنفی تمرتاشی. مفتی خوارزم ملقب بظهیرالدین و مکنی به ابومحمد. متوطن کارکنج . از اوست: فتاوی التمرتاش. (کشف الظنون). و کتاب التراویح و کتاب شرح الجامع الصغیر محمدبن حسن الشیبانی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسماعیل جزائری. فقیه شیعی. منشأ وی نجف و وفات او در حدود سال ۱۰۵۰ هـ . ق. بوده است و از تصانیف او است: شرح تهذیب و آیات الاحکام و غیر آن.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسماعیل سامانی مکنی به ابونصر. دومین پادشاه از سلسلهٔ سامانیان (۲۹۵ -۳۰۱ هـ . ق.). خوندمیر در حبیب السیر (ج ۱ ص ۳۲۴) آرد: بعد از فوت پدر در بلدهٔ بخارا قدم بر مسند پادشاهی نهاده مکتفی خلیفه جهت او لوائی فرستاد و تمامی مملکت امیراسماعیل را به او داد خروج عمروبن یعقوب بن محمدبن عمروبن لیث در سیستان در ایام دولت احمد بوقوع انجامید و احمد چنانچه سابقاً مسطور شد حسین بن علی مروروذی را بدان جانب فرستاد تا خاطر از ممر عمرو فارغ گردانید آنگاه احمد سیمجور دیوانی [ ظ: دواتی ] را به ایالت آن مملکت نامزد کرد و در سنهٔ احدی وثلثمائه (۳۰۱ هـ . ق.). روی توجه بصید و شکار آورد و در منزلی فرودآمده بعد از رجعت از آنجا فرمود تا آتش در آن مرحله زدند و همان لحظه از جانب جرجان خبر آمد که حسین بن علی الأطروش العلوی بر طبرستان استیلا یافته صعلوک که در آن دیار نایب احمد بود فرار بر قرار اختیار کرده احمد از شنیدن این خبر آشفته گشت و گفت الهی اگر تقدیر چنان است که این مملکت از تصرف من بیرون رود مرا مرگ ده و آنگاه بازگشته در همان موضع که سوخته بود نزول نمود. احمد بحسب اتفاق در همان شب کشته گشت. تبیین این مقال آنکه احمدبن اسماعیل بصحبت ارباب فضل و کمال، شعف تمام داشت و اکثر اوقات با آن زمرهٔ واجب التبجیل مجالست نموده غلامان را پیرامون خود نمیگذاشت بنابراین غلامان از سلطنتش متنفر شده قصد قتل او کردند و هر شب بر درگاه پادشاه دو شیر می بستند تا هیچکس دلیر در آنجا نتواند رفت اتفاقاً در شب پنجشنبهٔ بیست وسیم جمادی الآخر سنهٔ مذکوره آن قاعده مرعی نداشتند غلامان فرصت یافته در سحرگاه آن شب درآمدند و احمد را شربت فنا چشانیدند و بعد از آن او را امیر شهید خواندند و جسدش ببخارا برده دفن کردند و مدت دولت امیر شهید شش سال و چهار ماه و چند روز بود و بوزارتش ابوعبداللََّه بن احمد قیام نمود -انتهی. مؤلف مجمل التواریخ بنقل از حمزهٔ اصفهانی آرد (مجمل التواریخ والقصص ص ۳۸۷): بعد از او [ اسماعیل ] پسرش احمدبن اسماعیل بنشست اندر خلافت المکتفی و سخت عظیم بدخوی بود و تند و ناسازگار، و خاص و عام از او ستوه شدند، و غلامانش در جامهٔ خواب بکشتندش سال بر سیصد و یک. و همهٔ مدت فرمان دادن او شش سال بوده است، پس از آن پسر او را بنشاندند نصربن احمد -انتهی. و رجوع به لباب الالباب ج ۱ ص ۲۲ و مجمل التواریخ والقصص ص ۱۹ و ۳۸۷ و حبط ۱ ص ۳۱۵، ۳۲۲، ۳۲۴، ۳۲۵ و ۳۴۴ و ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۳۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسماعیل طالقانی. رجوع به احمدبن اسماعیل بن یوسف طالقانی قزوینی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اسماعیل نطاحه مکنی به ابوعلی کاتب. بعربی شعر هم می گفته دیوان او پنجاه ورقه است. (ابن الندیم). و رجوع به احمدبن اسماعیل بن ابراهیم بن الخصیب... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اشتریّ. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اِشکاب. محدّث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اضرب حلبی. او راست: المغنی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اعثم کوفی. اخباری مورّخ. مکنی به ابومحمد. وی شیعی است و یاقوت گوید او نزد اصحاب حدیث ضعیف بشمار است. او راست: کتاب المألوف و کتاب الفتوح معروف. و در آن اخبار ایام تا زمان رشید خلیفه آورده و کتاب التاریخ که خبرهای زمان را از ابتداء خلافت مأمون تا آخر عهد مقتدر ذکر کرده است و محتمل است که این کتاب اخیر ذیل کتاب اول باشد و من هر دو را دیده ام و ابوعلی حسین بن احمد سلامی بیهقی قطعهٔ ذیل ابن اعثم را برای من انشاد کرد: اذا اعتذر الصدیق الیک یوماً من التقصیر عذر اخ مقر فصنه عن جفائک و ارض عنه فانّ الصفح شیمة کلّ حر. و رجوع به ابن اعثم و حبط، ج ۲ ص ۴۱۶ و معجم الأدباء یاقوت ج ۱ ص ۳۷۹ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اعرابی. رجوع به احمدبن محمدبن زیاد غزی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اعوذ دانشمند آقشهری حنفی. او راست: الانتقاد فی شرح عمدة الاعتقاد. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن افضل امیرالجیوش مکنی به ابوعلی. خوندمیر در دستورالوزراء (ص ۲۲۳) آرد: ابوعلی احمدبن افضل در زمان خلافت المستعلی باللََّه بن المستنصرباللََّه، افضل امیرالجیوش بود و از روی استقلال بسرانجام مهمات ملک و مال قیام و در ایام ایالت الآمر باحکام اللََّه امیرالجیوش بر دست فدائیان نزاریه کشته گشت و امیر بزخم تیغ آن جماعت بعالم آخرت شتافته، چون الحافظ لدین اللََّه بر مسند سلطنت قرار گرفت ابوعلی احمد را منظور نظر تربیت ساخت و منصب وزارت را بوی تفویض فرمود و ابوعلی در غایت اعتبار و اختیار در آن منصب دخل نموده، بعد از اندک زمانی فدائیان او را نیز از عقب پدر فرستادند و شخصی دیگر قایم مقام شده، آن مستمند نیز پس از روزی چند بضرب خنجر فدائیان بداختر بعالم دیگر شتافت. آنگاه الحافظ لدین اللََّه منصب وزارت را بپسر خویش حسن تفویض فرمود و حسن بنابر آنکه بغایت سفاک و دلیر بود و از نشانهٔ جنون بهره ای تمام داشت در یک شب چهل کس را از امرای پدر بقتل رسانید و حافظ از ولد اعز متوهم گشته، جمعی را خفیه بقصد او اغواء نمود و حسن برین معنی اطلاع یافته، آن جماعت را نیز بکشت و بعد از آن بقیهٔ امراء و متجنده نزد حافظ رفته، بعرض رسانیدند که: اگر حسن را بما می سپاری فهو المطلوب و الا ترا از میان برمیداریم و حافظ در تسکین آن جماعت کوشیده، طبیبی را فرمود تا حسن را زهر داده، بعالم عقبی فرستاد. مصرع: بداندیش را هم بد آید بپیش. و رجوع بحبط ج ۱ ص ۳۶۱ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الیاس. اصلاً ایرانی و از نژاد کرد و از مردم شهرزور بود. پدرش به دمشق هجرت گزید و احمد بدانجا بزاد و ابتدا در مدرسهٔ سمیساطیه طباخ بود و ضمناً بفرا گرفتن علوم ادب پرداخت در لغت عرب و شعر و ادب چنان مهارت یافت که او را ارجانی صغیر و قاموس ماشی می گفتند، پس از آن بقسطنطنیه رفت و چندی ندیم یکی از ارکان دولت بود، سپس بطرابلس و مصر و دمشق شد. و در حلب به سال ۱۱۶۹ هـ . ق. درگذشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الیاس القائد. رجوع به عیون الأنباء فی طبقات الأطباء ابن ابی اصیبعه ج ۲ ص ۴۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن امیرالجیوش. رجوع به احمدبن افضل شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن امین الدین بسطامی فقیه فرضی، شافعی مفتی نابلس. او راست: شرح قصیدهٔ برده. شرح اربعین نووی. المناهج البسطامیه. و وفات وی در ۱۱۵۷ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن امیةبن ابی امیة الکاتب مکنی به ابوالعباس. مرزبانی ذکر او آورده است و گوید او از خاندان کتابت و غزل و ظرافت و ادب بود. و احمدبن ابوالقاسم نیشابوری گوید که او را پس از سال ۲۵۰ هـ . ق. یا حوالی آن دیدم و علم ادب بسیار از وی فراگرفتم. یاقوت گوید امیة پدر احمد از موالی هشام بن عبدالملک است و در دولت بنی عباس بربیع حاجب منصور پیوست و کاتب وی بود و او را شعر نیکوست و اولاد او همه از مردان علم و ادبند از جمله احمد صاحب ترجمه و برادر او محمد و در اخبار شعرا ذکر او آورده ام و مرزبانی قطعهٔ ذیل را از احمد روایت کند: خبرت عن تغیری الاترابا و مشیبی فقلن باللََّه شابا نظرت نظرة الیّ فصدّت کصدود المخمور شمّ شرابا انّ ادهی مصیبة نزلت بی ان تصدی و قد عدمت الشبابا. و ابوهفان میگفت در دنیا هجائی اشرف و اظرف از این قول احمدبن امیة نیست: اذ ابن شاهک قد ولیته عملاً اضحی و حقک عنه وَ هْوَ مشغول بسکّة احدثت لیست بشارعة فی وسطها عرصة فی وسطها میل نری فرانقها فی الرکض مندفعاً تهوی خریطته و البغل مشکول. و ابن الندیم گوید او را سی ورقه شعر است.
[ اَ مَ ] ((اِخ) سلطان...) ابن اوغورلی محمودبن اوزون حسن. آنگاه که پدر وی محمود بقتل رسید وی بسلطان بایزید عثمانی التجا جست و سلطان بحسن قبول او را بپذیرفت و بشرف مصاهرت بایزید نائل گشت لکن سپس بی اطلاع سلطان به ایران گریخت و در ساحل ارس رستم بیگ عم زادهٔ خویش را بکشت و تبریز را متصرف گردید و بر آن شد که تنظیمات و قوانین عثمانی را در تبریز اجرا کند این امر بر کسان او ناگوار آمد و بر او بشوریدند و پس از یکسال سلطنت در سال ۹۰۱ هـ . ق. پسرعم دیگر او موسوم به مرادبک او را بکشت و تبریز را بحیطهٔ ضبط خویش درآورد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اویس بن حسن ایلخانی. چهارمین از امرای آل جلایر (۷۸۴ - ۸۱۳ هـ . ق.). بعد از قتل سلطان حسن برادر دیگر او ابویزید از ترس از تبریز گریخته بسلطانیه پیش عادل آقا رفت و عادل آقا او را بپادشاهی نصب کرده برای سرکوبی سلطان احمد بسمت تبریز در حرکت آمد. سلطان احمد ابتدا جماعتی از امرای همراه عادل آقا را بطرف خود کشاند و همین قضیه پای جنگجوئی عادل آقا را سست کرده او را به مراجعت بسلطانیه وادار نمود و او در ضمن شیخ علی حاکم بغداد و خواجه علی بادک امیر او را بمخالفت با سلطان احمد واداشت و ایشان به آذربایجان لشکر کشیدند. لشکریان بغداد سلطان احمد را شکست دادند و سلطان احمد از طریق خوی بنخجوان گریخت و در آن حدود بملاقات قرامحمد ترکمان رفته از او استمداد جست. قرامحمد با تحمیل دو شرط حاضر شد سلطان احمد را یاری کند اول آنکه سلطان در کارهای جنگ دخالت ننماید، دیگر آنکه پس از فتح در غنایم طمع نکند. سلطان احمد این دو شرط را پذیرفت و قرامحمد ۵۰۰۰ سوار بکمک او فرستاد و ترکمانان شیخ علی و خواجه علی هر دو را در جنگ کشتند و غنایم بسیار گرفتند و سلطان احمد بتبریز برگشت و اندکی بعد با عادل آقا از در صلح خواهی درآمد ولی عادل آقا اعتنا نکرده بتبریز نزدیک شد و امرای بغداد هم در خدمت او داخل گردیدند سلطان احمد ناچار بموقان و ارّان فرار نمود. عاقبت امیر ابخاز بین اثنین واسطهٔ صلح شد و مقرر گردید که آذربایجان بالاستقلال در تصرف سلطان احمد قرار گیرد و عراق عجم بسلطان بایزید تحت الحمایهٔ عادل آقا، عراق عرب را هم سلطان احمد و عادل آقا بشرکت هم اداره کنند. عادل آقا بسلطانیه برگشت و یکی از سرداران خود را به همراهی امرای بغداد روانهٔ آن شهر نمود تا از جانب او در ادارهٔ امور عراق عرب ناظر باشد. مأمور عادل آقا بمحض ورود به بغداد قاتلین امیراسماعیل رشیدی و مخالفین دیگر را بقتل آورد و فتنه در بغداد بالا گرفته شورشیان خزانه ای را که برای ارسال بخدمت عادل آقا فراهم آمده بود غارت کردند. چون این اخبار بتبریز رسید سلطان احمد عازم بغداد شد و عامل عادل آقا را که گریخته بود بچنگ آورده کشت و شاه منصور مظفری را که از حبس عادل آقا فرار نموده بود از جانب خود بحکومت شوشتر برقرار کرد و در سال ۷۸۵ به تبریز برگشت عادل آقا که از استبداد و سفاکی سلطان احمد راضی نبود با سپاهیان خود به آذربایجان آمد و در نزدیکی مراغه با اردوی سلطان احمد روبرو گردید. سلطان غالب شد و عادل آقا بسلطانیه برگشته از بیم احمد بهمدان رفت و از آنجا به شاه شجاع پیغام فرستاد او را به فتح آذربایجان برانگیخت. شجاع بقصد تبریز حرکت کرد و عادل آقا و سلطان بایزید به استقبال او رفته در گلپایگان بملاقات او نایل آمدند و بهمراهی هم بهمدان رسیدند. سلطان احمد بشاه شجاع پیغامی محترمانه داد و عادل آقا را بندهٔ عاصی خود قلمداد نمود. شاه شجاع هم بهمین نظر سلطانیه را ببعضی از امرای خویش سپرده سلطان بایزید را اسماً بر آنجا پادشاه قرار داد و دست عادل آقا را از کارها کوتاه نموده بخوزستان رفت. امرای ابویزیدی امرای شاه شجاع را بسلطانیه راه ندادند و خود بر آنجا استیلا یافته اما چون قدرتی نداشتند سلطان احمد بزودی بسلطانیه آمده آنجا را بتصرف خود گرفت و ابویزید را بتبریز برد و قلعهٔ سلطانیه را به اسم پسر دوسالهٔ خود بشیخ محمود جاندار سپرد. در همین ایام بود که خبر وصول لشکریان امیرتیمور گورگانی از ماوراءالنهر بخراسان و از آنجا بقومس و ری رسید و عده ای از ایلچیان آن امیر نیز برای ملاقات سلطان احمد بتبریز آمدند. سلطان احمد ایلچیان امیرتیمور را به بغداد فرستاد و خود نیز در عقب ایشان روانه شد تا در آن شهر با فرستادگان تیموری ملاقات و مذاکرات کند. عادل آقا از غیاب سلطان احمد استفاده کرده بار دیگر خود را بسلطانیه رساند و آنجا را از کف عمال سلطان احمد بیرون آورده بمخالفت با احمد قیام نمود و او تا ورود امیر تیمور بسلطانیه شهر و قلعهٔ آن را در ید تملک خود داشت. از سال ۷۸۸ تا تاریخ ۸۱۳ هـ . ق. که تاریخ قتل سلطان احمد است بدست قرایوسف ترکمان، سلطان احمد تمام مدت را در سرگردانی و زدوخورد با مخالفین و یأس و نومیدی سرمیکرد. امیرتیمور در ۷۸۸ آذربایجان را مسخر ساخت و آن قطعه از تصرف آل جلایر بکلی بیرون رفت و ملک سلطان احمد منحصر بعراق عرب گردید. هفت سال بعد از این واقعه بغداد نیز مسخر امیر گورکانی شد و احمد بمصر گریخت و تا امیر تیمور زنده بود جرأت اقدامی نداشت، همینکه خبر فوت آن امیر قهار رسید سلطان احمد بممالک سابق خود برگشته عراق عرب را متصرف شد و پنج سال دیگر در بغداد سلطنت کرد ولی بین او و قرایوسف ترکمان دشمنی بروز کرد و میان ایشان در تبریز جنگ اتفاق افتاد و سلطان احمد در ۸۱۳ بقتل رسید و او در حقیقت آخرین امیر سلسلهٔ ایلکانی است. و سلطان احمد مردی سفاک و خونریز و سخت کش بود و بهمین علت غالباً امرا از او متوهم بودند و در استیصالش میکوشیدند چنانکه مخالفین او را بتسخیر آذربایجان تحریک میکردند و همین کیفیات نگذاشت که او را از دورهٔ بالنسبه طولانی سلطنت بهره ای کافی حاصل شود با این حال مردی بود شعردوست و خود نیز شعر میگفت و موسیقی میدانست و خواجه حافظ شیرازی در دو غزل او را مدح گفته است به آبادانی نیز بی علاقه نبود چنانکه پس از مرگ تیمور مراجعت به بغداد قسمتی از خرابیهای آن شهر را مرمت نمود از آنجمله باروی شهر را مجدداً ساخت. رجوع بتاریخ مغول صص ۴۶۱ -۴۶۴ و رجوع بحبط ج ۲ صص ۸۲ -۸۳ و ص ۸۴ و ۹۸ و مرآت البلدان ج ۱ ص ۳۹۹ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ایوب ارجانی. از مردم ارجان فارس. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بایزید ثانی. او پس از وفات شهنشاه بن بایزید که هم در حیات پدر درگذشت اکبر اولاد بایزید بود و بایزید وی را ولایت عهد داد و از غایت عشق و علاقه ای که بدو داشت هم در حیات خود تخت و تاج را به او واگذاشتن خواست لیکن ینی چریها پس از وفات بایزید برادر کوچک احمد را موسوم به سلیم بسلطنت برداشتند. احمد که سی سال از دست پدر حکمرانی و ولایت آماسیه داشت از این کردهٔ ینی چریان ناخشنود و در آناطولی علم طغیان برافراشت و پسر خود علاءالدین را به ضبط بروسه مأمور کرد و آنگاه که سلیم بدانجا لشکر کشید احمد آماسیه را ترک گفته بجبال مجاور پناهید و سلطان سلیم داودپاشا را بحکومت آماسیه تعیین کرد و بازگشت. پس از زمستان سلطان احمد بآماسیه عودت کرد و آن ناحیه را متصرف گردید و بار دیگر بایزید با لشکری گران به آماسیه متوجه شده و پس از جنگی صعب سلطان احمد مغلوب و اسیر شد و او را بفرمان سلیم در ۹۳۹ هـ . ق. بکشتند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بخار. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بختیاربن علی بن محمد الماندائی الواسطی مکنی به أبوالعباس. یاقوت گوید: او راست معرفة جیّده به ادب و نحو و لغت و در جمادی الآخرهٔ سال ۵۵۲ هـ . ق. به بغداد درگذشته است و مولد او در ذی الحجة سنهٔ ۴۷۶ در اعمال واسط بود. او فقیهی فاضل با معرفتی تام به ادب و لغت و یدی باسط در کتب سجلات و کتب حکمیّه است. و او تولیت قضاء واسط داشت و از ابوالقاسم بن بیان و ابوعلی بن نبهان و جز آندو سماع دارد و ابوالفرج بن الجوزی گوید او با ما برای سماع نزد علی بن فضل بن ناصر حاضر میشد. و او را تصانیفی است. از جمله: کتاب القضاة و کتاب تاریخ البطائح. یاقوت گوید بخط حجةالاسلام ابومحمد عبداللََّه بن احمدبن احمدبن الخشاب دیدم که نوشته بود: دوست ما شیخ ابوالعباس احمدبن بختیاربن علی بن محمد ماندائی این شعر خویش مرا بخواند: قد نلت بالجهل اسباباً لها خطر یضیق فیها علی العقل المعاذیر مصیبةً عمت الاسلام قاطبةً لایقتضی مثلها حزم و تدبیر اذا تجازی ذووالالباب جملتها قالوا جهول اعانته المقادیر.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بدر الواسطی. رجوع بعیون الانباء ابن ابی اصیبعه ج ۱ ص ۲۵۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بُدَیل ایامی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن البرخشی. رجوع به احمدبن محمدبن العباس... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بُرهان. رجوع به ابن بُرهان ابوالفتح و احمدبن علی بن بُرهان... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن برهان الدین. رجوع به احمدبن عبدالعزیز... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بسنوی. متوفی ۹۸۳ هـ . ق. او راست: رسالة فی مناظرة السیف والقلم.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بشربن عامر مروزی مکنی به ابوحامد. او راست: شرح کبیر بر مختصر المزنی. وفات او به سال ۳۶۲ هـ . ق. بوده است. و رجوع به ابوحامد احمدبن بشر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بشربن علی التجیبی معروف به ابن الأغبس. حمیدی ذکر او آورده و گوید وفات وی به سال ۳۲۶ هـ . ق. بود. او فقیهی بمذهب شافعیست مائل بحدیث و عالم بکتب قرآن و در همه علومی که وی داشت از عربیت و تفسیر و لغت و قرائت متقن و استوار بود و لغت عربیّه را از برداشت و کثیرالرّوایة و در کتابت کتب نیکو خط و ضبط بود و از عجلی و خشنی و ابن الغازی اخذ ادب کرده بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بشربن علی التجیبی معروف به ابن الأغبس. حمیدی ذکر او آورده و گوید وفات وی به سال ۳۲۶ هـ . ق. بود. او فقیهی بمذهب شافعیست مائل بحدیث و عالم بکتب قرآن و در همه علومی که وی داشت از عربیت و تفسیر و لغت و قرائت متقن و استوار بود و لغت عربیّه را از برداشت و کثیرالرّوایة و در کتابت کتب نیکو خط و ضبط بود و از عجلی و خشنی و ابن الغازی اخذ ادب کرده بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بشر المرثدی. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۱۱۸، ۱۲۱، ۱۲۹، ۱۹۲، ۲۱۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بشرویه. از قدماء ادباء اصفهان است. رجوع به ص ۳۱ کتاب محاسن اصفهان مافروخی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بشیر کوفی مکنی به ابوبکر. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بغرا (امیر...). بدست محمودبن محمدبن ملکشاه سلجوقی کشته شد. رجوع به مجمل التواریخ والقصص ص ۴۱۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بَقَقیّ. مکنی به ابوالفتح هم نسب با مظفربن عبدالقاهر بَقَقیّ محدث. او بزندقه کشته شد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بَقَنَّه. وزیر علویان در اندلس از بنی حَمّود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بکار بصری مکنی به ابوهانی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بکران بن الحسین الزجاج. یاقوت گوید: کتب عنه علی بن محمد الأزدی فی سنة ۳۵۵ هـ . ق. رجوع بمعجم الأدباء ج ۱ ص ۳۸۱ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بکر بالسی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بکر سبعی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بکرالعبدی مکنی به ابوطالب. صاحب کتاب شرح ایضاح ابوعلی فارسی. او عالمی نحوی و لغوی و قیم بقیاس و افتنان در علوم عربیت است. و از قاضی ابوسعید سیرافی و ابوالحسن الرّمانی و ابوعلی الفارسی اخذ ادب و علم کرد و۴۰۶ هـ . ق. در خلافت القادرباللََّه درگذشت. یاقوت گوید من از او در جائی خبری نیافتم تا حکایت کنم مگر آنچه را که او خود در شرح ایضاح راجع بخویش میگوید و آن این است که: انّه تلکم مع ابی محمدبن یوسف بن ابی سعید الحسن السیرافی (قال العبدی و کان ابن السیرافی مکیناً فی هذا الشأن علی شهرته عندالناس فی اللغة) فی تاء تفعلین، فقال هی علامة للتأنیث و الفاعل مضمر. فقلت له و لو کانت بمنزلة التاء فی ضربت علامة للتأنیث فقط لثبتت مع ضمیر الاثنین و علم انّ فیها مع دلالتها علی التأنیث معنی الفاعل فلما صار الاثنین بطل ضمیر الواحد الذی هو الیاء و جاءت الألف وحدها. فقال هذا اذاً زبیل الحوالج کذا و کذا و انقطع الوقت بالضحک من ابن شیخنا و فی قلة تصرفه. و در فوائدی که از ابوالقاسم مغربی وزیر نقل شده است خواندم که عبدی را در آخر عمر اختلالی در عقل راه یافت. و او راست از تصانیف: کتاب شرح الایضاح و کتاب شرح الجرمی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بکر مغربی. او راست ارجوزه ای در حدیث به نام معلم الطلاّب بما للاحادیث من الالقاب. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بکر مغربی. او راست ارجوزه ای در حدیث به نام معلم الطلاّب بما للاحادیث من الالقاب. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بکیر الاسدی. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از او روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۱۹۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بکیر الاسدی. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از او روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۱۹۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن البنّاء. رجوع به ابن البنّاء، و احمدبن عثمان بن بناء ازدی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بندار الآذری. رجوع به ص ۱۱ کتاب محاسن اصفهان مافروخی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بندار سفار. محدّث و فقیهی اصفهانی است. متوفی به سال ۳۵۴ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بندار سفار. محدّث و فقیهی اصفهانی است. متوفی به سال ۳۵۴ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن البهائم. رجوع به احمدبن محمد معروف به ابن البهائم... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن تقی الدین عمربن الملک المظفر الأول نورالدین شاهنشاه ایوبی. برادر محمد الملک المنصور اول و شاهنشاه است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن تمربغا ملقب به شمس الدین شهاب. او راست: البرق الساطع فی تلخیص البارع (تألیف علی بن ابی الرجا در نجوم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن توفیق. اصلاً از مردم گیلان پدرش منلا توفیق در ایران حکمت و ریاضیات آموخت پس از آن بمملکت عثمانی منتقل شد و بعد از تقلبات چند بقسطنطنیه رفت و با ارکان دولت آشنا گردید تا سال ۱۰۱۰ هـ . ق. درگذشت و فرزندش احمد صاحب ترجمه، معروف بتوفیقی زاده یکی از فضلای روم است و در بسیاری از مدارس آنجا تدریس کرد تا بقضاء سلانیک منصوب شد و آنگاه در سال ۱۰۴۰ بقضای شام و پس از چندی بقضای مصر و سپس ادرنه مأمور گردید و بدانجا به سال ۱۰۵۱ درگذشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن تیمیة. رجوع به ابن تیمیة... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الثلاج. رجوع به احمدبن محمدبن یحیی البلدی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جابر مکنی به ابی بکر. وی شیخی فاضل در طب و مردی حلیم و عفیف و طبیب مستنصرباللََّه بود و همهٔ اولاد ناصر بدو اعتماد داشتند و بتعظیم و تبجیل و معرفت حقش میکوشیدند و نیز نزد رؤسا مؤتمن بود و او ادیبی فهیم بود و بخط خویش کتب بسیار در طبّ و مجامع و فلسفه بنوشت و زمانی دراز بزیست. (عیون الانباء ابن ابی اصیبعه ج ۲ ص ۴۶).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جابر بِتانی. منجم است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جابر بلادری مکنی به ابوالعباس است. او راست: استقصاء فی الأنساب و الاخبار. و آن را در چهل مجلّد تسوید کرد و بتکمیل آن توفیق نیافت. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جابر الشاطبیه، استاد زین الدین بن علی بن احمد معروف به شهید ثانی. رجوع به روضات الجنات ص ۲۸۹ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جباره. رجوع به احمدبن محمدبن عبدالوالی مقدسی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جبیربن محمد کوفی نزیل انطاکیه. او راست: کتابی در قراآت خمس و از هر شهر یک تن را ذکر میکند. وفات او به سال ۲۵۸ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جحدر الخراسانی الغریبی. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از او روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۳۵۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جحی بن موسی الحسبانی دمشقی ملقب به تقی الدین. وی ذیلی بر وفیات شیخ تقی الدین بن رافع دارد. وفات او به سال ۸۱۶ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جحی بن موسی الحسبانی دمشقی ملقب به تقی الدین. وی ذیلی بر وفیات شیخ تقی الدین بن رافع دارد. وفات او به سال ۸۱۶ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جزار. رجوع به ابن جزار و رجوع به احمدبن ابراهیم افریقی و رجوع به عیون الانباء ج ۲ صص ۳۷ -۳۹ و ص ۴۵ و ۴۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جعفر. ابن ابی اصیبعه در عیون الانباء (ج ۱ ص ۲۰۹) گوید: شیخ ابواحمد حسن بن عبداللََّه بن سعید عسکری لغوی در کتاب الحکم و الامثال گوید که احمدبن جعفر بنقل از احمدبن طیب سرخسی بنقل از یعقوب بن اسحاق کندی شعری از یعقوب بمطلع ذیل انشاد کرد و آن این بیت است: أناف الذنابی علی الارؤس فغمض جفونک أو نکس.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جعفر. ابن ابی اصیبعه در عیون الانباء (ج ۱ ص ۲۰۹) گوید: شیخ ابواحمد حسن بن عبداللََّه بن سعید عسکری لغوی در کتاب الحکم و الامثال گوید که احمدبن جعفر بنقل از احمدبن طیب سرخسی بنقل از یعقوب بن اسحاق کندی شعری از یعقوب بمطلع ذیل انشاد کرد و آن این بیت است: أناف الذنابی علی الارؤس فغمض جفونک أو نکس.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جعفربن غلام بن زریق. نام معزّمی بطریقهٔ مذمومه و او معاصر ابن الندیم بوده و از زیر طشت آواز آدمی برمی آورده است. (ابن الندیم چ مصر ص ۴۳۲).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جعفربن لبان مقری مکنی به ابوالعباس. او راست: تنبیه ذوی الاغترار علی مسالک الابرار.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جعفربن محمدبن عبداللََّه بن ابی داود بغدادی. رجوع به ابن المنادی احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جعفربن موسی بن یحیی بن خالدبن برمک معروف به جحظه و مکنی به ابوالحسن. ابن خلکان آرد: ابوالحسن احمدبن جعفربن موسی بن یحیی بن خالدبن برمک معروف به جحظهٔ برمکی ندیم فاضل و صاحب فنون و اخبار و نجوم و نوادر بود و ابونصربن المرزبانی اخبار و اشعار او را گرد کرده است و وی از ظرفای عصر خویش و از ذریهٔ برامکه بود و او را اشعار رائقه است از جمله: انا ابنُ اناس موّل النّاس جودُهم فاضحوا حدیثاً للنّوال المشهّر فلم یخلُ من اِحسانهم لفظ مُخبر و لم یخل من تقریضهم بطن دفتر. و نیز او راست: فقلت لها بخلت علیّ یقظی فجودی فی المنام لمستهام فقالت لی و سرت تنام ایضاً و تطمع ان ازورک فی المنام. و نیز: اصبحتُ بین معاشر هجروا النّدی و تقبلوا الاخلاق من اسلافهم قومٌ احاولُ نیلَهُم فکأنّما حاولت نتف الشعر من آنافِهم هات اسقنیها بالکبیر و غنّنی ذَهَب الذین یعاش فی اکنافهم. و نیز: یا ایها الرّکب الذین فراقهم احدی البلیّة یوصیکم الصّب المقیم بقلبه خیرالوصیّة. و همچنین: و قائلةٍ لی کیف حالک بعدنا ا فی ثوب مثر انت ام ثوب مقتر فقلت لها لاتسألینی فانّنی اروحُ و اغدو فی حرام مقتّر. و او را دیوان شعریست که اکثر آن نیکو و قضایای وی مشهور است، و از ابیات سائرهٔ اوست: وَ رَقّ الجوّ حتّی قیل هذا عتاب بین جحظة والزّمان. و ابن الرّومی در حق او گوید او مشوةالخلق بود: نبّئت جحظة یستعیرُ جحوظه من فیل شطرنج و من سرطان واوحمتا لمنادمیه تحمّلوا اَلم العیون للذّة الآذان. وی در سال ۳۲۶ و بقولی به سال ۳۲۴ هـ . ق. به واسط وفات یافت وگفته اند تابوت او را از واسط به بغداد حمل کردند. (ابن خلکان چ طهران ج ۱ ص ۴۳). و یاقوت در معجم الأدباء آرد که او: ملقب به جحظه ومکنی به ابوالحسن است ابوعبداللََّه حسن بن علی بن مقله گوید جحظه را پرسیدم که این لقب که ترا داد گفت ابن المعتز و چنین بود که روزی مرا گفت کدام حیوان است که چون قلب شود یکی از آلات دریانوردی گردد؟ گفتم علق که چون قلب شود قلع گردد گفت احسنت ای جحظه و جحظه کسی را گویند که چشمش سخت بر آمده باشد واین جحظه مردی زشت رو بود و لقب دیگرش خنیاگر است که معتمد وی را بدین لقب میخواند. این مرد، در ادب مهارت تمام داشت. با روایات بسیار در فنون عدیده چون نحو و لغت و نجوم متصرف و حاضر النادره بود. شعر او ملیح و الفاظ وی پسندیده است. وی در نواختن طنبور نیز حاذق و سرآمد اقران بود مولد او به سال ۲۲۴ و وفات در سنهٔ ۳۲۴ بوده است. ابن الندیم گوید: از تصانیف جحظه کتاب الطبیخ و کتاب الطنبوریین و کتاب فضائل السکباج و کتاب الترنم و کتاب المشاهدات و کتاب ماشاهده من امرالمعتمد علی اللََّه و کتاب ما جمعه مماجر به المنجمون فصح من الاحکام، و دیوان شعر او. و نیز گوید که جحظه مردی شوخگن و دنی النفس و لاابالی به امور دینی بود و او راست: اذا ما ظمئت الی ریقه جعلت المدامة منه بدیلا و أین المدامة من ریقه ولکن اعلل قلباً غلیلا. و نیز او راست: لی صدیق مغری بقربی و شدوی و له عند ذاک وجه صفیق قوله ان شدوت احسنت زدنی و بأحسنت لایباع الدقیق. خطیب روایت کند که جحظه گفت: عبیداللََّه بن عبداللََّه بن طاهر را این شعر خود خواندم: قدنادت الدنیا علی نفسها لو کان فی العالم من یسمع کم واثق بالعمر واثقته و جامع بددت مایجمع. و او مرا گفت گناه تو کمال تست. و از شعر اوست: اقول لها و الصبح قد لاح ضوءه کما لاح ضوء البارق المتألق شبیهک قد وافی و لاح افتراقنا فهل لک فی صوت و کاس مروق فقالت شفائی فی الذی قد ذکرته و ان کنت قد نغّصته بالتفرق. جحظه گفت یکی از ملوک مرا حواله ای بداد و کهبد دفع الوقت می کرد تا ملول شدم و بملک نوشتم: اذا کانت صلاتکم رقاعا تخطط بالانامل و الاکفّ و لم تکن الرقاع تجرّنفعاً فها خطی خذوه بألف الف. و باز جحظه در امالی خویش از اشعار خود آورده است: طرقنا بزوغی حین اینع زهرها و فیها لعمر اللََّه للعین منظر و کم من بهار یبهر العین حسنه و من جدول بالبارد العذب یزخر و من مستحث بالمدام کأنه و ان کان ذمّیّاً امیر مؤمر و فی کفه الیمنی شراب مورَّد و فی کفه الیسری بنان معصفر شقائق تندی بالندی فکأنها خدود علیهن المدامع تقطر و کم ساقط سکراً یلوک لسانه و کم قائل هجراً و ماکان یهجر و کم منشد بیتاً و فیه بقیة من العقل الاّ انه متحیر فکان مجنی دون من کنت اتقی ثلاث شخوص کاعبان و معصر و کم من حسان جس اوتار عوده فألهب ناراً فی الحشا تتسعر یغنی و اسباب الصواب تمدّه بصوت جلیل ذکره حین یذکر أحنّ حنین الواله الطرب الذی ثنی شجوه بعد الغداء التذکر اجحظة ان تجزع علی فقد معشر فقدت بهم من کان للکسر یجبر و اصبحت فی قوم کأن عظامهم اذا جئتهم فی حاجة تتکسر فصبراً جمیلاً ان فی الصبر مقنعا علی ما جناه الدهر و اللََّه اکبر. و نیز آرد: یا من بعدت من الکری ببعاده الصبر مذ غیبت عنی غائب اصبحت اجحد اننی لک عاشق والعین مخبرة بأنی کاذب. و نیز از اشعار خود آورده است: قد قلل الادمان اکلی فما اطعم زاداقیس ابهام فالحمدللََّه و شکراً له قدصرت من بابة اقوام قوم تری اولادهم بینهم للجوع فی حلیة ایتام. و نیز: اری الایام تضمن لی بخیر ولکن بعد ایام طوال فمن ذا ضامن لدوام عمری الی دهر یغیر سوء حالی هی التسعون قد عطفت قناتی و نفرت الغوانی عن وصالی و فیها لوعرفت الحق شغل عن الامر الذی اضحی اشتغالی کأنی بالنوادب قائلات و جسمی فوق اعناق الرجال الا سقیاً لجسمک کیف یبلی و ذکرک فی المجالس غیر بالی. و نیز از خود آرد: انفق و لا تخش اقلالاً فقد قسمت بین العباد مع الآجال ارزاق لاینفع البخل مَعْ دنیا مولیة ولایضر مع الاقبال انفاق. و نیز آورده است: تعجبت اذ رأتنی فوق مکسور من الحمیر عقیر الظهر مضرور من بعد کل امین الرسغ معترض فی السیر تحسبه احدی التصاویر فقلت لاتعجبی منی و من زمن انخی علیَّ بتضییق و تقتیر بل فاعجبی من کلاب قد خدمتهمُ تسعین عاماً باشعاری و طنبوری و لم یکن فی تناهی حالهم بهمُ حر یعود علی حالی بتغییر. وقتی از او پرسیدند: کیف حالک، گفت چنان که شاعر گوید: ایّ شی ء رأیت اعجب من ذا ان تفکرت ساعة فی الزمان کل شی ء من السرور بوزن و البلایا تکال بالقفزان. و نیز از اشعار اوست: الحمدللََّه لیس لی کاتب و لا علی باب منزلی حاجب و لا حمار اذا عزمت علی رکوبه قیل جحظة راکب و لا قمیص یکون لی بدلاً مخافة من قمیصی الذاهب و اجرة البیت فیه مقرحة اجفان عینی بالوابل الساکب اِن زارنی صاحب عزمت علی بیع کتاب لشعبة الصاحب اصبحت فی معشر تشمتهم فرض من اللََّه لازب واجب فیهم صدیق فی عرسه عجب اذا تأملت امرها عاجب تحسبها حرة و حافرها ارق من شعر خالد الکاتب. و نیز: الحمد للََّه لم اقل قط یا بد- ر و یا منصفاً و یا کافور لا و لا قلت این ابن الشواهی -ن و وزاننا و این البدور لا و لا قیل قد اتاک من الضی -ـعة برّ موفر و شعیر و اتاک العطاء بالندلما قیل فی الخزائنین بخور انا خلو من الممالیک والام -لاک جلد علی البلا و صبور لیس الاّ کسیرة و قدیح و خلیق اتت علیه الدهور. و نیز او راست: و لی صاحب زرته للسلام فقابلنی بالحجاب الصراح و قالوا تغیّب عن داره لخوف غریم ملح وقاح و لو کان عن داره غائباً لأدخلنی اهله للنکاح. و در طلب دیدار دوستی گوید: لنا یا اخی زلة وافرة و قدر معجّلة حاضرة و راح تزیل اذا صفقت سنا البرق فی اللیلة الماطرة و مسمه لم یخنها الصواب و زامرة ایّما زامرة و ما شئت من خبر نادر و نادرة بعدها نادرة فأیت و لو کنت یا ابن الکرام و حاشاک من ذاک فی الآخرة. و نیز: ما زارنی فی الحبس من نادمته کاسین کاس مودة و مدام بخلوا علیَّ و قد طلبت سلامهم فکأننی طالبتهم بطعام. و نیز: و ذی جدة طلبت الیه برّأ من الجلساء مذموم الخلائق فاقسم انه رجل فقیر ارانیه المهیمن وَ هْوَ صادق کأنی بالمنازل عن قلیل خلون من المطرزة النمارق و قد ظفر النساء بما ترکتم فصار لماهر بالنیک حاذق. و نیز: و قائل قال لی من انت قلت له مقال ذی حکمة و انت له الحکم لست الذی تعرف البطحاء وطأته والبیت یعرفه والحل و الحرم انا الذی دینه اسعاف سائله والضر یعرفه والبؤس و العدم انا الذی حب اهل البیت افقره فالعدل مستعبر والجور مبتسم. و نیز او راست: و لی کبد لایصلح الطب سقمها من الوجد لاتنفکّ دامیة حری فیا لیت شعری والظنون کثیرة ایشعر بی من بتّ ارعی له الشعری. و نیز او راست: شکری لاحسانک شکر امری ءٍ یستوهب الاحسان من واهبه و کیف لااشکر من لااری فی منزلی الا الذی جاد به. و نیز: حسبی ضجرت من الادب و رأیته سبب العطب و هجرت اعراب الکلام و ما حفظت من الخطب و رهنت دیوان النقا - ئض واسترحت من التعب. و نیز او راست: لا تعجبی یا هند من حالی فما فیها عجب ان الزمان بمن تقد- م فی النباهة منقلب فالجهل یضطهد الحجی والرأس یعلوه الذنب. خطیب از ابوالفرج اصفهانی آرد که جحظه گفت: وقتی مرا تنگدستی روی داد و آنچه داشتم از دست بدادم و در خانه جز بوریائی چند نماند و روزی، صبح کردم نمونهٔ مثل: افلس من طنبور بلاوَتَر و با خود اندیشیدم که نامه ای به محبرةبن ابی عباد، که همسایهٔ من بود نویسم [ وی از دوسال باز از کارها کناره کرده و بیماری نقرس او را زمین گیر ساخته بود که او را بر دست یا تخت می بردند و با این حال مردی ظریف و بزرگ منش و بلندهمت بود و بشراب و نشاط می نشست ] تا شاید مرا نزد خود خواند و چیزی دهد و مدتی بدان معاش گذارم و بدو نوشتم: ماذا تری فی جدی و فی غضار بوارد و قهوة ذات لون یحکی خدود الخرائد و مسمع یتغنی من آل یحیی بن خالد ان المضیع لهذانزر المروءة بارد. دیری نگذشت که محفهٔ محبره را دیدم غلامانش بخانهٔ من می آرند، و من بر در نشسته بودم. بدو گفتم چرا آمدی و کدام کس ترا بدینجا خواند؟ گفت تو. او را گفتم: منظور من خانهٔ تو بود نه خانهٔ من. و سوگند با خدا که خانهٔ من مصداق آیهٔ: افرغ من فؤاد ام موسی است. وی گفت حالی نخواهم بازگشت، بخانهٔ تو درآیم، و آنچه باید گویم تا از خانه بیارند. چون بخانه درآمد و جز بوریائی ندید گفت: یا اباالحسن، راستی که ترا بفقری سخت و رنجی صعب دچار می بینم گفتم چنان است که بینی و وی کس بخانهٔ خود فرستاد و فرش و آلات و قماش و غلامان خواست فراشان بیامدند بساطها بگستردند و ظروف و شمع و دیگر مایحتاج بیاوردند. و آنچه در مطبخ از آلات و ابزار بکار بود، طباخ وی بیاورد. و ساقی او جامها و ظروف و مخروط و میوه و بخور و بخوردان، و انواع شرابها حاضر کرد. و محبره، آن روز و آن شب پیش من ببود و به آواز من، و آواز مغنیه ای که با او مأنوس بودم، شراب خورد. چون دیگر روز شد، غلام او کیسه ای بهزار درم و پشتواره ای از جامه های گرانبها، بریده و نابرید مرا داد. و محبره محفه بازخواست و بنشست و من وی را مشایعت کردم چون به آخر صحن رسیدم گفت: یا اباالحسن بجای خود باش و خانهٔ خویش نگاهدار، آنچه در آن است از آن تو است و مگذار کس چیزی از آن بیرون برد و غلامان را گفت بیرون شوید، و آنان خارج شدند. و در ببستم و آن اموال بسیار بملک من درآمد. و سلامی قطعهٔ ذیل را از او در حق سعد حاجب انشاد کرد: یا سعد انک قد خدمت ثلاثة کل علیه منک وسم لائح و اراک تختم رابعاً لتمیته رفقاً به فالشیخ شیخ صالح یا خادم الوزراء انک عندهم سعد ولکن انت سعد الذابح. و از اوست: و لی صاحب لاقدس اللََّه روحه و کان من الخیرات غیر قریب اکلت عصیداً عنده فی مضیرة فیا لک من یوم علیَّ عصیب. و نیز: دعانی صدیق لی لأکل القطائف فأمعنت فیها آمنا غیر خائف فقال و قد اوجعت بالأ کل قلبه رویدک مهلاً فَهْیَ احدی المتالف فقلت له ما ان سمعنا بهالک ینادی علیه یا قتیل القطائف. و از شعر جحظه است: و لیل فی جوانبه حران فلیس لطول مدته انقضاء عدمت مطالع الاصباح فیه کأن الصبح جود او وفاء. و نیز او راست: رحلتم فکم من انه بعد زفرة مبینة للناس شوقی الیکم و قد کنت اعتقت الجفون من البکا فقد ردها فی الرق حزنی علیکم. و هم از اوست: ما لی و للشار و اولاده لأقدس الوالد و الوالده قد حفظوا القرأن و استعملوا ما فیه الا سورة المائدة. و نیز: یطول علیَّ اللیل حتی املَّه فأجلس و النوّام فی غفلة عنی فلا انا بالراضی من الدهر فعله و لا الدهر یرضی بالذی ناله منی. ابوعلی گوید ابوالقاسم حسین بن علی بغدادی، که پدر او نخست ندیم ابن الحواری بود و سپس بریدیین را ببصره ندیمی کرد و سالها در آنجا ببود مرا روایت کرد که جحظه، سست عقیدت بودی و برمضان روزه نداشتی و بنهانی صرف طعام کردی. روزی برمضان، بسلام پدر من آمد و او را بنشاندیم و چون نیمروز شد گرده نانی بدزدید و به آب خانه شد اتفاق را پدرم بدانجا رفت و وی را بدید و گفت یا اباالحسن این چیست؟ گفت: برای بنات وردان نان ریزه کنم. و از شعر اوست: ان کنت ترغب فی الزیا- رة عند اوقات الزیارة فدع الشتیمة للغلا- م اذا دنوت من الغضارة. و نیز از شعر مطبوع اوست: و اذا جفانی صاحب لم استجزماعشت قطعه و ترکته مثل القبو- ر ازورهافی کل جمعه. و در امالی از شعر خود آرد: دعینی من العذل ابن الکبیر بحرمة معبودک الاکبر فلست بباک علی ظاعن و لا طلل محول مقفر و لکن بکائی علی ماجد اراد نوالاً فلم یقدر. و نیز: مرضت فلم یعدنی فی شکاتی من الاخوان ذوکرم و خیر فان مرضوا و للایام حکم سینفذ فی الکبیر و فی الصغیر غدوت علی المدامة و الملاهی و ان ماتوا حزنت علی القبور. و نیز: یا راقداً و نسیم الورد منتبه فی رقة القفص و الاطیار تنتحب الورد ضیف فلاتجهل کرامته و هاتها قهوة فی الکاس تلتهب سیقاله زائراً تحیی النفوس به یجود بالوصل حیناً ثم یجتنب تبا لحر رآه وَهْوَ ذوجدة لم یقض من حقه بالشرب ما یجب. و نیز او راست: نادیت عمراً و قد مالت بجانبه مدامة اخذت بالرأس والقدم قد لاح فی الدیر نارالراهبین و قد ناداک بالصبح ناقوساً هما فقم فقام یعثر فی اثواب نعسته لبزل صافیة کالنجم فی الظلم فاستلها و شدا و الکاس فی یده سلم علی الربع من سلمی بذی سلم لو دام لی فی الوری خل و عاتقة لما حفلت بذی قربی و لارحم و لابکرت الی حلو لنائلة و لا التفت الی شی ء من النعم. ابوعلی محسن بن علی بن محمد روایت کند که حسن بن مخلد در بذل مال بخشنده ترین مردم و در اطعام بخیل ترین آنان بود و ندیمان او بر سر سفره حاضر میشدند ولی کس را جرأت آن نبود که دست بچیزی برد و تا بنمایند هیچ نخورده اند دستها بریش خود پاک میکردند و او را حکایتهای عجیب است جحظه گوید: روزی که ابن مخلد مرا بمهمانی خوانده بود، از وی پانصد دینار و پانصد درهم و پنج جامهٔ گرانبها و یک طبله مشک خالص مرا بهره آمد گفتند آن چگونه بود. گفت: حسن بن مخلد در مال بخشنده و در طعام بخیل بود و ندیمان خود را بغتة بخانه می برد و با آنان طعام میخورد و شراب میداد و هر کس را که طعام خوردی او را دشمن داشتی و هر کس بی نقل و مزه شراب آشامیدی نزد او جاه و منزلت یافتی. روزی بخانهٔ او بودم گفت یا اباالحسن گفته ام برای صبوح فردا جا شری کنند، شب را پیش ما بباش. گفتم این نتواند بود، امشب بروم و فردا پگاه نزد تو آیم. صبوحی چه خواهد بودن؟ گفت چنان و چنین، و آنچه را که بطباخ فرموده بود برشمرد و بر این قرار که پگاه نزد او روم از هم جدا شدیم و من بخانه آمدم و طباخ را بخواندم و هرآنچه را که ابن مخلد بطباخ خویش دستور داده بود گفتم تا او نیز مهیّا سازد و پاسی از شب گذشته آماده باشد، و وی چنان کرد بخفتم و نیمی از شب گذشته برخاستم و از آنچه ساخته بود بخوردم و مرکب زین کردند تا برنشینم حالی فرستادگان او دررسیدند و نزد وی شدم گفت: ترا بجان من سوگند، چیزی خوردی؟ گفتم پناه بخدا، قبل از غروب از پیش تو برفتم و اکنون نیمی از شب گذشته است چه وقت چیزی خورده باشم غلامان خود را پرس مرا بر چه حال یافتند. غلامان گفتند ما او را لباس پوشیده و منتظر زین کردن استر خود یافتیم، ابن مخلد سخت شاد شد و طعام بیاوردند و مرا گرسنه نبود ناچار از خورد خودداری کردم و او استدعاء خوردن میکرد، و عادت وی چنان بود که در این حال اگر کسی چیزی میخورد، روزگارش تباه بود، و من میگفتم ای خواجه، دست بکار خوردن هستم، مگر در دنیا کس بیش از این خورد؟! و چون کار طعام بپایان رسید دست در شراب بردیم، و رطلهای گران، خوردن گرفتم، و او از این کار شاد بود و چنین میپنداشت که ناشتا شراب مینوشم و یا اینکه به آن مختصر طعامی که با او خوردم، اکتفا کرده ام و مرا فرمان خواندن داد و من فرمان بردم و او طرب کرد و رطلها بنوشید. چون شراب در او کار کرد، گفتم: خواجه بر آواز من طرب میکند، مرا بر چه طرب باید کردن؟ ابن مخلد دوات خواست و غلام دوات بیاورد و رقعه ای بنوشت و بسوی من افکند بصیرفی معامل خود، مرا پانصد دینار نوشته بود برگرفتم و سپاس گزاردم طرب و مستی زیادت کرد، در این حال از او جامه خواستم، مرا پنج جامه خلعت داد و فرمود آنچه بخور در آنجا بود بکار برند و طبله ای نیکو که عطرهای بسیار در آن بود بیاوردند و غلامان از آن طبله بخور کردن گرفتند و چون فارغ آمدند گفتم ای خواجه من نیز بخور دوست دارم. گفت چه خواهی؟ گفتم: نصیب خود از این طبله خواهم. گفت: همهٔ آن بتو بخشیدم وبگرفتم. سپس نیز رطلی بنوشید و بر تکیه گاه پشت داد، و این نشان ختم شدن مجلس او بود در مستی، حاضران برخاستند و من نیز سپیده دم، چون دزدی، با جامه ها و طبلهٔ مشک بر پشت غلام بارکرده، بیرون شدم و به خانه رفتم و بخفتم و سپس آهنگ صیرفی کردم به درب عون و رقعه بدو دادم، گفت ای خواجه تو آن کس باشی که نامت در این دستخط بیامده است؟ گفتم آری. گفت خواجه داند که امثال ما معامله برای سود کنند؟ گفتم دانم. گفت در این مواقع هر دینار را درهمی کسر کنیم، و این رسم است. و از تو زیاده نخواستم. گفتم چنان کن. گفت وصف و نام تو بسیار شنیده ام، و آرزوی دیدار تو داشتم، اکنون ارزان بدست آمدی. اگر خواهی تا نیمروز در این جای بمان تا از کار فارغ شوم و با من برنشینی و بخانه رویم و امروز و امشب را نزد من باشی و زر را تمام و بی نقصان بتو پردازم گفتم چنان کنم او رقعه در آستین گذاشت و بکار خود مشغول شد هنگام ظهر استری چابک بیاوردند، و برنشست و من نیز برنشستم و بخانه شدیم خانه ای فراخ و نیکو، و بفرش و آلات گرانبها مزین، و کنیزکان رومی خدمت را آماده مرا در مجلس بگذاشت و به اندرون خانه شد و پس از آن با لباس اولاد خلفا از گرمابه بدرآمد و خود را معطر ساخت و با من هم چنان کرد و با او بهترین و پاکیزه ترین طعامها بخوردیم و بمجلس شراب که در آن میوه و آلات فراوان بود، شدیم و همه شب می گساری کردیم، و این شب را خوش تر از دوشین که بخانهٔ ابن مخلد بودم، گذراندم. چون صبح شد دو کیسه دینار و درهم بکشید و گفت ای خواجه این زری است که بدان فرمان یافته ام و این پانصد درهم، ترا از من، هدیه باشد. زر و سیم بستدم و بخانهٔ خود بازگشتم و آن صیرفی از آن روز یکی از دوستان من شد. و خطاب به ابواسحاق ابراهیم بن عبداللََّه مسمعی گوید: الیک ابااسحاق منی رسالة تزین الفتی ََ ان کان یعشق زینه لقد کنت غضباناً علی الدهر زاریاً علیه فقد اصلحت بینی و بینه. و این ابواسحاق ادیب و شاعر نیز بود و از شعر اوست: الا طفّ من اجله اهله و کل الیَّ حبیب قریب و اسأل عن غیره قبله لأبطل ظن الذی یستریب. و نیز از شعر جحظه است: قد نلتم صحة ما نالها بشر و حزتم نعمة ما نالها ملک فلیت شعری امقدار تعمدکم بما اتاکم به ام وسوس الفلک. و نیز از شعر اوست: یا من دعانی و فر منی اخلفت اللََّه حسن ظنی قد کنت ارضی بخبز رزّ و مالح او قلیل بنِ و سکرة من نبیذ دبس اقام یوماً بقعر دنِ فکیف یغلو بما ذکرنا مساعد شاعر مغنی. و نیز از شعر خود در امالی آرد: یقول لی مالکی والدمع منحدر لأخفف اللََّه رب العرش بلواکا و ان دعوت الیه عند معتبة یقول قلبی له فی السر حاشاکا. رجوع به معجم الادبا ج ۱ صص ۳۸۳ -۴۰۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جعفر حنفی ملقب بامام. او راست: قصائد الطحاوی (بیان السنة و الجماعة). وفات وی به سال ۳۲۱ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جعفر خُتَّلی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جعفر خولانی. رجوع به ابن ابار شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جعفر دینوری. داماد، یعنی شوهر دختر ثعلب مکنی به ابوعلی. یکی از مبرزین نحات. او اصلا از مردم دینور است و در سال ۲۸۹ هـ . ق. بمصر درگذشت. و این دینوری محبره برمیگرفت و از منزل پدر زن خویش در حالیکه ثعلب بر در خانه نشسته بود بیرون می شد و از میان اصحاب ثعلب میگذشت و بخواندن الکتاب نزد ابوالعباس مبرد میرفت و ثعلب به او میگفت چون مردم ترا بینند که مرا گذاری و بدرس این مرد شوی چه گویند و او بگفتهٔ وی اعتنا نمیکرد. یاقوت گوید احمدبن جعفر نیکومعرفت بود و مصعبی گوید از او پرسیدم از چه روی مبرد بکتاب سیبویه داناتر از ثعلب بود گفت از اینکه مبرد الکتاب را از علماء فن فرا گرفت و ثعلب آن را از پیش خویش بخواند. زبیدی گوید اصل او از دینور است و ببصره تلمذ مازنی کرد و کتاب سیبویه را نزد او قرائت کرد. سپس به بغداد شد و به اصحاب مبرد پیوست و بعد از آن بمصر رفت و کتاب المهذب را در نحو بنوشت و در اول آن اختلافات بین بصریین و کوفیین را آورد و هر مسئله را بصاحب آن نسبت کرد و علل آن ذکر نکرد و حجتی برای مقالهٔ خویش نگفت و در مراجعهٔ ثانوی بکتاب المهذب اختلافات را بریخت و تنها بنقل مذهب بصریین قناعت ورزید و در این معنی اعتماد بر کتاب اخفش سعیدبن مسعدة کرد. و نیز احمد را کتاب مختصریست در ضمائر قرآن که آن را از کتاب المعانی فرّاء استخراج کرده است و آنگاه که علی بن سلیمان اخفش بمصر شد وی از مصر بیرون آمد و چون اخفش به بغداد مراجعت کرد او بمصر بازگشت و هم بدانجا ببود تا در سنهٔ مقدم الذکر درگذشت. و او راست: کتاب اصلاح المنطق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جعفر راضی باللََّه مکنی به ابوالعباس. خلیفهٔ عباسی. مؤلف مجمل التواریخ در (ص ۳۷۸) آرد: مدت خلافت راضی [ باللََّه ] هفت سال بود و بدیگر روایت شش سال و دو ماه و نه روز درین روزگار فرمان زیادت نبود (؟) علی بوئی با برادران خود شیراز و آن نواحی فراز گرفتند و اصفهان و ری و آن نواحی تا حلوان مرداویج گیل داشت و برادرش وشمگیر و خراسان از آن روی جمله بدست سامانیان بود و بمغرب و مصر بسیاری متغلبان بیرون آمده بودند، و بدست خلیفه جز عراق نبود بر فتنه و تعصب سپاهان [ و ] رعیت و حشمت و شکوه پادشاه خود برآشفته بودند و مستولی شده، پس رسول علی بویه بدرگاه خلافت آمد و راضی او را منشور شیراز فرستاد و خلعت داد، و راضی بمرد به بغداد در ماه ربیع الاول روز آدینه سال سیصدوبیست وهشت و بیست ونه نیز گویند. نسب او: ابوالعباس احمدبن جعفر المقتدر مادرش ام ولد نام او ظلوم، و راضی مردی نیکوروی بود و اسمر. وزیر و کتّاب او ابن مقله بود تا بکتبت افتاد [ و ] دستش بفرمود بریدن. پس ابوجعفر محمدبن القاسم الکرخی و ابوالفتی بن الخیر، و ابوالفضل بن جعفربن الفرات، و ابوایوب سلیمان بن حسن بن مخلد. نقش خاتم او: یا عدتی عند شدتی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جعفر الفقیه. از متقدمین علماء اصفهان است. رجوع به ص ۲۹ کتاب محاسن اصفهان مافروخی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جعفر المتوکل. رجوع به معتمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الجغد. جامی در نفحات الانس (چ هند ص ۳۷۶) آرد: امام یافعی گوید رحمه اللََّه تعالی که در بلاد یمن دو شیخ بودند یکی شیخ کبیر عارف باللََّه شیخ احمدبن الجغد و دیگری شیخ کبیر سعید، هر یک را اصحاب و تلامذه بودند. روزی شیخ احمد با اصحاب خود عزیمت زیارت بعض گذشتگان کرده بود بشیخ سعید رسید. شیخ سعید نیز موافقت کرد. چون مقداری راه برفتند شیخ سعید پشیمان شد از موافقت ایشان بازگشت و شیخ احمد بر عزیمت برفت و زیارت کرد و بازآمد و بعد از آن چند روز دیگر شیخ سعید بیرون آمد با اصحاب خود و عزیمت همان زیارت کرد. شیخ احمد شیخ سعید را گفت فقرا را بر تو حقی متوجه شده است که آن روز از موافقت ایشان بازگشتی. شیخ سعید گفت بر من هیچ حقی متوجه نشده است. شیخ احمد گفت شیخ برخیز و انصاف ده. شیخ سعید گفت هرکه ما را برخیزاند وی را بنشانیم. شیخ احمد گفت هرکه مارا بنشاند وی را مبتلا گردانیم. پس بهر یک از آن دو بزرگ آنچه در حق یکدیگر گفته بودند رسید. شیخ احمد مقعد شد و بر جای بماند تا آنکه بحق تعالی پیوست و شیخ سعید مبتلا شد به آنکه تن خود را میکند و می برید تا آنکه بجوار حق تعالی پیوست. امام یافعی می گوید رحمةاللََّه تعالی که احوال فقرا از شمشیرهای برنده تیزتر است. چون احوال اصحاب با یکدیگر برابر باشد احوال ایشان در یکدیگر سرایت میکند و گاه باشد که حال سابق تأثیر میکند دون المسبوق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جلال الدین محمد معروف بسلطان ولد و ملقب به بهاءالدین. وی نافع (محمدبن یوسف حسینی) را نظم کرده. وفات او به سال ۷۱۲ بود. رجوع به بهاءالدین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جمال حنفی سرائی مکنی به ابومحمد ضیاء. او راست تذکرة الطالبین.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جمال عبداللََّه. رجوع به احمد شهاب بن جمال... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جمیل بن الحسن بن جمیل مکنی به ابومنصور. یاقوت گوید: او ادیبی اریب و فاضلی کامل و صاحب بسط ید در نظم و نثر بود و از مردم بغداد است و در باب الازج خانه داشت. ابوالفرج بن الجوزی در ذیل ترجمهٔ صدقةبن الحسن ذکر او آورده است و گوید او صاحب فضل و عارف به ادب بود و او را کتاب مقاماتی است مقابل مقامات حریری. و در ربیع الآخر سال ۵۷۷ هـ . ق. درگذشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جمیل المروزی مکنی به ابویوسف. محدّث است و از ابن المبارک روایت کند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الجنید. رجوع به کتاب الوزراء جهشیاری ص ۱۲۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جوشن مکنی به ابوجعفر. صاحب طبقات الامم گوید او و علی بن احمر عیدلانی [ شاید: صیدلانی ] متبحرترین مهندسان زمان خود باشند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حاتم ابونصر باهلی، صاحب اصمعی. او از اصمعی کتب وی را روایت کرده است و ابوالعباس محمدبن احمد القمری الاسکافی النّحوی گوید که ابونصر باهلی خواهرزادهٔ اصمعی است. و ابوالطیب در کتاب مراتب النحویین آرد که بعضی گمان برند که احمد خواهرزادهٔ اصمعی باشد و این ثابت نیست چه من ابوجعفربن باسوه را دیدم که بر این معنی انکار داشت. و احمد شاگردی اصمعی و ابوعبیده و ابوزید می کرد و در بغداد اقامت داشت. و روایت کثیر از ابوعمرو شیبانی داشت و چنانکه ابوالطیب و ابوعبداللََّه بن الاعرابی و عمروبن عمرو الشیبانی گفته اند وفات او در هفتادوچندسالگی بسنهٔ ۲۳۱ هـ . ق. بود و مرزبانی از ابوعمر الزاهد روایت کند که ثعلب گفت وقتی نزد یعقوب بن السکّیت شدم و او در آنوقت مشغول تألیف اصلاح المنطق بود و به من گفت: در رستهٔ ما دکان گرفتی. گفتم کتاب تو بزرگ است و من کتاب الفصیح را برای کودکان نوشته ام سپس مرا گفت خواهی تا با هم نزد ابونصر صاحب اصمعی رویم. گفتم نیک آمد و برفتیم در راه گفت من از ابونصر در شعری سؤالی کردم و او جوابی گفت که مرا قانع نکرد چه بینی که سؤال بر او اعاده کنم. گفتم این مکن چه او را در هر مسئلتی جوابهاست و او یکی را بتو گفته است و چون بمجلس ابونصر درآمدیم او آن سؤال از نو بپرسید و ابونصر در غضب شد و کلمتی زشت بر زبان راند و گفت مرا بر این سؤال بیست جواب است و ابن السکّیت خجل گشت و باز گشتیم و من بیعقوب گفتم دیگر این شهر جای ماندن تو نیست از سرمن رای بیرون شو و هر پرسش که از او خواهی بمن نویس تا من خود سؤال کنم و پاسخ گیرم و ترا آگاهی دهم. و از اصمعی حکایت کنند که می گفت هیچکس براستی و درستی بونصر از من روایت نکند و ابونصر ثقه و مأمون بود و از جمله کتب اوست: کتاب الشجر و النبات. کتاب اللباء و اللبن. کتاب الابل. کتاب ابیات المعانی. کتاب اشتقاق الأسماء. کتاب الزرع و النخل. کتاب الخیل. کتاب الطیر. کتاب مایلحن فیه العامة. کتاب الجراد. و حمزه در کتاب الاصفهان ذکر او آورده است و گوید آنگاه که خصیب بن اسلم ابومحمد باهلی صاحب اصمعی را به اصفهان طلبید او همهٔ مصنفات اصمعی و اشعار شعراء جاهلیت و شعراء اسلام را که نزد اصمعی خوانده بود با خود بدانجا برد و قدوم وی به اصفهان بعد از سال ۲۲۰ هـ . ق. بود و چند ماهی بدین شهر بزیست سپس عزم زیارت خانه کرد و بدین وقت نزد عبداللََّه بن الحسن شد و از او درخواست که او را به امینی دلالت کند تا وی کتب خویش به دو سپارد و او گفت محمدبن عباس این امر را شایسته است و محمدبن عباس مؤدب اولاد عبداللََّه بن الحسن و مقبول القول بود و باهلی کتب و دفاتر خویش تسلیم او کرد و به اصفهان شد و محمدبن عبداللََّه در غیبت بونصر تمام کتب او را برای مردم بنویسانید و چون باهلی از مکه بازگشت دنیا در چشم او تیره گشت و نزد عبداللََّه بن الحسن رفت و گفت من امید داشتم که بدین دفاتر کسب رزق کنم و آن امید من باطل شد و عبداللََّه بن الحسن از مردم شهر ده هزار درهم گرد کرد و خود نیز ده هزار درم بر آن بیفزود و او مجموع بیست هزار درهم بستد و ببصره بازگشت. رجوع به ص ۸۳ فهرست ابن الندیم چ مصر و ص ۴۰۵ و ۴۰۶ معجم الادبا چ مارگلیوث و الموشح چ مصر ص ۲۳۹ و ص ۱۰۸ کشف الظنون چ ۱ استانبول شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الحاج. رجوع به احمدبن محمد... و رجوع به ابن الحاج... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حاجب ملقب به مهذب الدین. ابن ابی اصیبعه آرد (ج ۲ ص ۱۸۱ ببعد): وی طبیبی مشهور و در صناعت خویش فاضل و در علوم ریاضی متقن و در ادب و علم نحو متعین بود. مولد او به دمشق است و او در آنجا نشو و نما یافت و به صناعت طب نزد مهذب الدین بن نقاش اشتغال ورزید و مدتی ملازمت او کرد و آنگاه که شرف الدین طوسی که در حکمت و علوم ریاضی و غیر آن یگانهٔ زمان بود بشهر موصل شد، ابن حاجب و حکیم موفق الدین عبدالعزیز نزد او رفتند تا بآموختن علم مشغول شوند و هنگامی بدو رسیدند که وی قصد شهر طوس داشت و در موصل مدتی اقامت کردند. سپس ابن حاجب به اربل سفر کرد و فخرالدین بن دهان منجم، آنجا بود پس بدو پیوست و ملازمت وی اختیار کرد و با او زیجی را که ابن دهان کرده بود حل کرد و قرائت آن را نزد وی متقن و بخط خویش نقل کرد و آنگاه به دمشق بازگشت و این ابن دهان منجم معروف به ابوشجاع و ملقب به ثعیلب و بغدادی بود و بیست سال در موصل بزیست و به دمشق رفت و صلاح الدین و فاضل و جماعت رؤساء مقدم او را گرامی داشتند و سی دینار ماهیانهٔ او را اجرا برقرار کردند و او متدین و باورع و نسک و کثیرالصیام بود و در جامع دمشق چهار ماه معتکف شد و برای او مقصوره ای را که در کلاسه است بساختند و او را تصانیف بسیار است از آن جمله زیج مشهور و آن نیکو و صحیح است و نیز المنبر فی الفرائض و آن مشهور است و کتاب فی غریب الحدیث که چند مجلد است و کتاب فی الخلاف مجدول علی وضع تقویم الصحة و وی دائم الاشتغال بود و او را شعر بسیار است. احمدبن حاجب قصد حج کرد و به بغداد بازگشت (پس از متجاوز از چهل سال) و در آ نجا بمرد و در جوار قبر پدر و مادر مدفون شد و مهذب الدین بن الحاجب کثیرالاشتغال و محب العلم و پیش از شهرت به طب آنگاه که بجامع دمشق میزیست در صناعت هندسه قوی النظر بود و سپس در صناعت طب متمیز گردید و از جملهٔ بزرگان این فن بشمار آمد و در بیمارستان کبیر که ملک العادل نورالدین بن زنگی بساخت بطبابت پرداخت و سپس خدمت تقی الدین عمر صاحب حماة برگزید و پیوسته در خدمت او بحماة بود تا تقی الدین وفات یافت. پس ابن حاجب به دمشق شد و از آنجا بدیار مصریه روی آورد و خدمت ملک الناصر صلاح الدین یوسف بن ایوب کرد و باز بطب اشتغال ورزید و تا پایان عمر صلاح الدین نزد او ببود آنگاه بملک المنصور صاحب حماة پسر تقی الدین پیوست و دو سال نزد او بماند و در حماة بعلت استسقاء درگذشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الحارث بن المبارک الخراز مکنی به ابوجعفر. راویهٔ ابوالحسن المدائنی و العتابی. و او راویه ای مکثر و متصف بثقة و شاعر و از موالی المنصور بود. و چنانکه مرزبانی از قانع آرد وفات وی بذی الحجهٔ سال ۲۵۷ هـ . ق. بوده است او بباب الکوفة منزل داشت و هم بمقابر باب الکوفة جسد وی بخاک سپردند و بعضی مرگ او را در سنهٔ ۲۵۹ هـ . ق. گفته اند. مرزبانی در المقتبس گوید: حدیث کرد مرا علی بن هارون از عبیداللََّه بن احمدبن ابی طاهر و او از پدر خویش و او از محمدبن صالح بن النّطاح و مولی بنی هاشم و او از والد خود که گفت منصور خلیفه گروهی را برای دربانی میخواست بدو گفتند اینکار را مردمی لئیم الأصل و ناکس و بی شرم باید و بدین صفت جز غلامان یمامی نباشند و او را دویست غلام از یمامه بخریدند و خلیفه بعض آنانرا به بوّابی گماشت و بقیه عاطل ماندند. و عاطلان یکی خلّال جد ابوالعیناء محمدبن القاسم بن خلال و حسّان جدّ ابراهیم بن عطار جد [ کذا ] احمدبن الحارس الخراز بود. مرزبانی گوید محمد یحیی خبر داد مرا از حسین بن اسحاق که گفت وقتی شعرکی از بحتری به احمدبن الحارث خواندم و او بر آن شعر خرده گرفت و این بسمع بحتری رسید و این قطعه بگفت: الحمدللََّه علی ما اری من قدر اللََّه الذی یجری ما کان ذا العالم من عالمی یوماً و لا ذا الدهر من دهری یعترض الحرمان فی مطلبی و یحکم الخراز فی شعری. محمدبن داود این ابیات احمد را دربارهٔ ابراهیم بن المدبر و حاجب او بشر روایت کرده است: وجه جمیل و صاحب صلف کذاک امر الملوک یختلف فأنت تلقی بالبشر و اللطف و بشر یلقاهم به جنف یا حَسَنَ الوجه و الفعال و یا اکرم وجه سما به شرف و یا قبیح الفعال بالحاجب ال غث الّذی کل امره نطف فأنت تبنی و بشر یهدمه والمدح و الذّم لیس یأتلف. و ابوبکر خطیب ذکر احمد آورده است و گوید او صاحب فهم و معرفت و صدوق بود و همهٔ کتب مدائنی را از او سماع داشت و وی بغدادی است. و سکری و ابن ابی الدنیا و غیر آندو از او روایت کرده اند. احمد بزرگ سر و بلمه و نیکوروی و فراخ دهان و شکسته زبانک بود. و یکسال پیش از مرگ محاسن خویش بسرخی سرخ خضاب کرد و از وی سبب آن پرسیدند گفت شنیده ام آنگاه که نکیرین بگور درآیند اگر مرد بخضاب باشد منکر به نکیر گوید از او درگذریم. و هم از اوست: انی امرؤ لا أری بالباب اقرعه اذا تنمع دونی حاجب الباب و لا الوم امرؤ فی ودّ ذی شرف و لا اطالب ودّ الکاره الآبی. و آنگاه که بغاء ترکی باغر ترکی را بکشت و ترکان بر مستعین بشوریدند و وی از ایشان بترسید و از سرمن رأی به بغداد رفت در محرم سال ۲۵۱ هـ . ق. احمدبن الحارث این شعر بگفت: لعمری لئن قتلوا باغرا لقد هاج باغر حرباً طحونا و فر الخلیفة و القائدا- ن باللیل یلتمسون السفینا و حلّ به بغداد قبل الشّروق فحلّ بهم منه ما یکرهونا فلیت السفینة لم تأتنا و غرَّقها اللََّه و الراکبینا. و این قصیده ای است که در آن حرب و صفت آن گفته است. و باز احمد دربارهٔ بشر حاجب و ابراهیم بن المدبر گوید: قدترکناک لبشرو ترکنا لک بشرا. و محمدبن اسحاق الندیم در کتاب خویش ذکر او آورده و گوید او راست از کتب: کتاب المسالک و الممالک. کتاب اسماء الخلفاء و کناهم والصحابة. کتاب مغازی البحر فی دولة بنی هاشم و ذکر ابی حفص صاحب اقریطش. کتاب القبائل. کتاب الأشراف. کتاب ما نهی النّبی صلی اللََّه علیه وسلّم عنه. کتاب ابناءالسراری. کتاب نوادر الشعر. کتاب مختصر. کتاب البطون. کتاب مغازی النبی صلی اللََّه علیه وسلم و سرایاه و ذکر ازواجه. کتاب اخبار ابی العباس. کتاب الأخبار و النوادر. کتاب شحنةالبرید. کتاب النسیب. کتاب الحلائب و الرهان. کتاب جمهرة ولدالحرب بن کعب و اخبارهم فی الجاهلیه و ابن الندیم گوید: صاحب مداینی کنیت او ابوجعفر و نامش احمدبن الحارث بن المبارک مولی المنصور از مردم بغداد. متوفی ۲۵۸ و یا ۲۵۶ و از کتب اوست: کتاب المسالک و الممالک. کتاب اسماء الخلفاء و کتابهم و الصحابة. کتاب القبائل. کتاب الأشراف. کتاب مغازی البحر فی دولة بنی هاشم و ذکر ابی حفص صاحب اقریطش. کتاب ما نهی النّبی صلی اللََّه علیه وسلم عنه. کتاب ابناءالسراری. کتاب نوادرالشعر کتاب مختصر. کتاب البطون. کتاب مغازی النبی و سرایاه و ذکر ازواجه. کتاب اخبار ابی العباس. کتاب الأخبار والنوادر. کتاب شحنة البرید. کتاب النسیب. کتاب الحلائب والرهان. (از ابن الندیم). و صاحب عیون الأنباء گوید: احمدبن الطیب و عمّ ابوالفرج صاحب اغانی از او روایت کنند. (عیون الأنباء ج ۱ ص ۱۱۷ و ۲۱۴).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حازم. معروف به ابن ابی غَرزَه. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حازم. معروف به ابن ابی غَرزَه. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حامد راذکانی. از مردم راذکان دهی بطوس. یکی از علمای فقه است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حَبْرون. شاعری است از عرب.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الحجاج. شاعری قلیل الشعر است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الحجازی الفشنی. رجوع به فشنی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الحجازی الفشنی. رجوع به فشنی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حجر مکّی هیثمی شافعی ملقب به شهاب الدین و شیخ الاسلام. مفتی حجاز. او راست: کف الدماغ (؟) من محرمات اللهو و السماع. المنح المکیة فی شرح ام القری (افضل القری) و قرةالعین فی بیان ان التبرع لایبطله الدین. الصواعق المحرقة علی اهل الرفض و الزندقة. وفات وی به سال ۹۷۳ هـ . ق. بود. (کشف الظنون). و رجوع به ابن حجر شهاب الدین... و احمدبن علی بن حجر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حجی بن موسی الحسبانی الدمشقی ملقب به تقی الدین. او راست: ذیل بر وفیات شیخ تقی الدین بن رافع. وفات ۸۱۶ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حرب زاهد نیشابوری مکنی به ابوعبداللََّه. او راست: کتاب الدعاء و کتاب الکسب. وفات او به سال ۲۳۴ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسام الدین. او راست: مرآةالملوک ترکی در اخلاق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسان مکنی به ابوجعفر. ابن ابی اصیبعه در عیون الانباء (ج ۲ ص ۷۹) آرد: وی الحاج ابوجعفر احمدبن حسان الغرناطی است. مولد و منشأ او غرناطه بود و بصناعت طب اشتغال داشت و در علم و عمل طب صاحب جودت بود و بطبابت منصور منصوب بود. و او با ابوالحسین بن جبیر غرناطی ادیب کاتب صاحب کتاب الرحلة حج گذارد و ابن جبیر ذکر وی در رحلة آورده است و ابوجعفربن حسان در مدینهٔ فاس درگذشت. و از کتب اوست: کتاب تدبیر الصحة که به نام منصور کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن. رجوع به احمد رانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن. صاحب مجمل التواریخ و القصص در ص ۵۲۳ در ذکر عجائب همدان آرد که یکی از آن عجائب حکایت درخت بلوط است که از عهد دارا در سرای احمد و هرون ابناء الحسن بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن. رجوع به بدیع الزمان همدانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن بن اسماعیل السکونی الکندی النسابة مکنی به ابوعبداللََّه. او از خواص مکتفی و مقتدر بود و ابوالحسن محمدبن جعفربن النجار الکوفی در تاریخ کوفه ذکر او آورده است و گوید او در ادب از شاگردان ثعلب و ملیح المجلس و حسن الترسل و ممکّن از نفس خویش بود. و این عین لفظ ابن النجار است. و ابن النجار از ابوعبداللََّه و او از عبدة النساب نقل کند که گفت هیچ نسابی بحقیقت از انساب عرب آگاهی نداشت تا آنگاه که او نزاریات را بگفت و با آن علمی بسیار را پیدا و آشکار کرد و من در شعر او نظر کردم و دیدم هیچکس بعرب و ایام عرب اعلم از وی نیست. ابوعبداللََّه گوید چون این سخن از ابن عبدة شنیدم شعر کمیت را گرد کردم و آن اشعار مرا بتصنیف ایام عرب یاری داد. و یاقوت گوید من کتابی از ابوعبداللََّه در نام آبهای عرب دیدم و آن را نقل کردم لیکن آن نقل ناتمام ماند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن بن بابویه الحنائی پدر ابوالعباس محمد. محدث است. رجوع به تاج العروس (مادهٔ ح ن ا شود).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن بن خِراش. شیخِ مسلم است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن بن خیرون بغدادی مکنی به ابوالفضل. محدث است و از علی بن شاذان و برقانی روایت دارد. وفات بسال ۴۸۸ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن معروف به ابن زرکشی. وی هدایهٔ مرغینانی را شرح کرد و وفات او به سال ۷۳۸ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن بن زریق. محدث است. (تاج العروس).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن بن سهل السجزی. ابن السبکی و عبادی در طبقات الکبری نام او آورده اند. (تاج العروس در مادهٔ سجز).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن بن سهل السجزی. ابن السبکی و عبادی در طبقات الکبری نام او آورده اند. (تاج العروس در مادهٔ سجز).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن بن ظهیر موصلی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن بن عبداللََّه عسکری. او راست: المختلف و المؤتلف فی مشتبه اسماء الرجال. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن بن علی علوی علیهماالسلام. از فرزندان حسن بن علی بن ابیطالب است. (مجمل التواریخ و القصص ص ۴۵۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن بن علی الکلاعی البلشی المالقی مکنی به ابوجعفر زیات. او را در نحو ید طولی بود و علم از ابوعلی بن ابی الأحوص و ابوجعفربن البطاع و ابن الصایغ و ابن ابی الربیع فراگرفت. او راست: کتاب وصف نفائس اللآلی و وصف عرائس المعالی در نحو. کتاب قاعدة البیان و ضابطة اللسان در عربیت. کتاب لذّة السمع فی القراآت السبع. کتاب شرف المهارق فی اختصار المشارق و جز آن. مولد وی به بلش بسال ۶۵۰ هـ . ق. و وفات هم بدانجا در شوال سال ۷۲۸ بود. و قطعهٔ ذیل از اوست: یقال خصال اهل العلم الف و من جمع الخصال الألف سادا و یجمعها الصلاح فمن تعدّی مذاهبه فقد جمع الفسادا. و رجوع به احمدبن حسن مالَقی...شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن بن قاسم بن محمدبن علی بن رشیدبن احمدبن حسین بن علی بن علی بن یحیی بن یوسف الملقب بالأشل بن قاسم بن الامام یوسف الداعی بن الامام منصور یحیی بن امام ناصر احمدبن امام هادی یحیی بن حسین بن قاسم بن ابراهیم طباطبا. امام یمن. او پس از عم خود اسماعیل متوکل مقام امامت یمن یافت (۱۰۷۹ هـ . ق.) و خویش را لقب مهدی داد و با اشتغال به امور رعایا بعلم و ادب توجه داشت و شعر نیکو میگفت. در آغاز امر عم زادهٔ وی قاسم بن امام محمد المؤید با او خلاف کرد و دعوی امامت کرد لیکن مردم یمن پس از وقایع بسیار بر امامت احمد صاحب ترجمه اتفاق کردند. وفات او بغراس در ۱۰۹۲ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن بن قاضی الجبل حنبلی مکنی به ابوالعباس و ملقب بقاضی القضاة شرف الدین. قطعه ای از اول منتفی مجدالدین را به نام قطرالغمام فی شرح احادیث الاحکام شرح کرده است و نیز الفائق فی فروع الحنبلیة و تنقیح الابحاث فی رفع التیمم للاحداث از اوست. وفات وی ۷۷۱ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن بن محبوب السراده. از اصحاب محمد باقر علیه السلام و صاحب کتبی در فقه شیعه است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الحسن بن محمدبن الیمان بن الفتح الدیناری مکنی به ابوعبداللََّه. او مردی ادیب بود لیکن حسن خط در او غلبه داشت. یاقوت گوید اینکه ذکر او در معجم الادباء آورده ام نظر بنیکوئی خط وی است که آنرا بغایت رسانید و ابوالوزیر ابوسعدبن عبدالرحیم در اخبار پسر احمد، عبدالجبار گوید که پدر عبدالجبار، ابوعبداللََّه دیناری مقدمی مکرم بود و از بسیاری تسلط او بفن خط، خط ابوعبداللََّه بن مقله را میساخت و این تزویر بدانگونه بود که کس تمیز اصل از مزور نمی کرد -انتهی. و باز یاقوت گوید او را پسری است ادیب مکنی به ابویعلی و موسوم به عبدالجبار که ذکر او در باب خود بیاورده ام.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الحسن بن محمدبن الیمان بن الفتح الدیناری مکنی به ابوعبداللََّه. او مردی ادیب بود لیکن حسن خط در او غلبه داشت. یاقوت گوید اینکه ذکر او در معجم الادباء آورده ام نظر بنیکوئی خط وی است که آنرا بغایت رسانید و ابوالوزیر ابوسعدبن عبدالرحیم در اخبار پسر احمد، عبدالجبار گوید که پدر عبدالجبار، ابوعبداللََّه دیناری مقدمی مکرم بود و از بسیاری تسلط او بفن خط، خط ابوعبداللََّه بن مقله را میساخت و این تزویر بدانگونه بود که کس تمیز اصل از مزور نمی کرد -انتهی. و باز یاقوت گوید او را پسری است ادیب مکنی به ابویعلی و موسوم به عبدالجبار که ذکر او در باب خود بیاورده ام.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن مکنی به ابوشقیر. او راست مختصر فی النحو. و وفات او به سال ۳۱۷ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الحسن. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۳۲۶).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن مکنی به ابوالمکارم و ملقب به فخرالدین. نزیل تبریز. رجوع به احمدبن الحسن الجاربردی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن بن احمد الاصبهانی الخوزی از مردم خوز محله ای از اصفهان. او از ابونعیم حدیث شنیده و به سال ۵۱۷ هـ . ق. درگذشته است. (تاج العروس).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن بلقینی شافعی. او راست: کشف الاسرار فی معرفة السادة الاخیار.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن الجاربردی یا چارپردی شافعی ملقب به ابوالمکارم فخرالدین. و پدر او الامام السعید حسن الجاربردی نزیل تبریز است. احمد از علمای رأس مائهٔ ثامنهٔ هجریهٔ قمریه و معاصر محمدبن تاج الدین علی ساوی وزیر است، چنانکه شرح شافیهٔ ابن حاجب را به نام این وزیر کرده است. وی شاگرد قاضی بیضاویست و او را بر کتاب منهاج قاضی استاد خود شرحی است. و مصنفات بسیار دارد از جمله شرح شافیهٔ ابن حاجب و شرح منهاج و حاشیه ای بر ایضاح ابن حاجب و حاشیه ای بر کشاف زمخشری و شرح هدایهٔ مرغینانی و شرحی ناتمام بر حاوی در فقه و رساله ای موسوم به مغنی که آن را تلمیذ او مولی محمدبن عبدالرحیم بن محمد القمری المیلانی شرح کرده است و در آن شرح نام استاد را بدین گونه آورده است: استادی العلامة فرید دهره و وحید عصره العالم بالاصول و الفروع و الجامع بین المعقول و المشروع عمان المعانی لقمان الثانی قدوةالسالکین فخرالملة والدین احمدبن الحسین الجاربردی تغمده اللََّه تعالی بغفرانه و اسکنه بحبوحة جنانه. و صاحب روضات از عبارت قدوةالسالکین که در عناوین وی آمده گمان می برد که یکی از بزرگان اهل طریقت و عظمای طلاب حقیقت نیز بوده است و باز میگوید در بعض کتب در عناوین فوق نام پدر او حسین آمده است بجای حسن و نیز نام خود او را محمد گفته اند بجای احمد ولی مشهور حسن و احمد است. و میان احمد و قاضی عضد ایجی مشاجرات شدیده در مراتب شتی علوم بوده است و هر یک را بر ردّ صاحب خود تألیفاتی است و از جمله ردود احمد بر قاضی ایجی کتابیست در حلّ بعض معضلات کشاف به نام السیف الصارم علی عنق العضد الظالم و صاحب روضات این نام را سخت پسندیده است. و سبکی در طبقات الشافعیة در وصف احمد جاربردی گوید: هذا الرجل نزیل تبریز کان اماماً فاضلاً دیّناً خیراً وقوراً مواظباً علی العلم و افادة الطلبة و اخذ عن القاضی ناصرالدین البیضاوی و صنف شرح منهاجه و مات فی رمضان سنة اثنتین واربعین وسبعمائة بتبریز (۷۴۲ هـ . ق.). و صاحب کشف الظنون وفات وی را۷۴۶ هـ . ق. گفته است و از جملهٔ کتب او شرح تصریف را نام برده است. و او از مشایخ ابن رافع نحوی و سید عبداللََّه العجمی جمال الدین الشهیر به نقره کار و محقق رضی استرآبادی میرزا کمال الدین محمد الفسائی الفارسی و آقا هادی مازندرانی و جماعتی دیگر از فضلاء امامیه است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن جوغانی مکنی به ابوجعفر. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن حمدوی مکنی به ابوسهل. رجوع به ابوسهل حمدوی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن الخطیب. او راویهٔ ثعلب نحویست. (معجم الأدباء یاقوت چ مارگلیوث ج ۲ ص ۶ س ۱۷). و محتمل است که این احمد، احمدبن حسن بن اسماعیل ابوعبداللََّه سکونی شاگرد ثعلب باشد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن خطیب قسطنطینی. او راست: ارجوزه ای در طب که بسال ۷۱۲ هـ . ق. نظم کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن خیاط. رجوع به مجیرالدین احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن ارَّجانی از مردم ارَّجان فارس. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن صوفی. رجوع به ابوعبداللََّه احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن ضریر سقری بُرسُفی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن الطلاوی الشافعی. او راست: الاغاثة فی حکم الطلاق بالثلاثة و این کتاب در ۱۳۲۹ هـ . ق. در مطبعة الحسینیه بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن طوسی مکنی به ابوسعید. رجوع به خویشاوند شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن عاقولی مکنی به ابوالعباس مقری. محدث است. متوفی بسال ۶۰۸ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن غالی شافعی ملقب به قطب الدین متوفی به سال ۷۷۹ هـ . ق. او راست: شرح الحاوی الصغیر موسوم به «توضیح الحاوی».
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن فارسی نحوی. او راست: کتاب المقصور و الممدود. متوفی بسال ۳۷۷ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن فیج (پیگ). محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن فیج (پیگ). محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن مالقی مکنی به ابوجعفر. وفات ۷۲۸ هـ . ق. او راست: شرف البهار فی اختیار مشارق الأنوار. و قاعدة البیان و ضابطة اللسان فی لسان العرب. (از کشف الظنون). و رجوع به احمدبن حسن بن علی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن المستضی ء بنوراللََّه بن المستنجد. رجوع به ناصرلدین اللََّه ابوالعباس احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن مقری از مردم شام. از روات قرائت کسائی و در پاره ای حروف با کسائی مخالف است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن نیشابوری مکنی به ابوحامد زهری. وفات او به سال ۴۶۳ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسن یزیدی؟. رجوع به الجماهر بیرونی ص ۶۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین. رئیس حنفیهٔ بغداد. فقیهی معتزلی و باری با داود ظاهری مناظره کرده او را در حجت مقطوع کرد و در مکه به سال ۳۱۷ هـ . ق. کشته شد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین. رجوع به ابن برهان فارسی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین. رجوع به ابن قنقوذ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین بن ابی عوف فقیه معروف بقاضی مکنی به ابوالعباس. او راست: شرح مختصر القدوری.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین بن احمد قاضی مکنی به ابونصر. از شیوخ سمعانی است. رجوع به انساب سمعانی ص ۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین بن احمد قاضی مکنی به ابونصر. از شیوخ سمعانی است. رجوع به انساب سمعانی ص ۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین بن احمدبن عبید ابی نصر ضبی نیشابوری ناصبی. نام او در اسانید عیون الاخبار آمده است و از صدوق نقل کنند که می گفت ناصبی تر از او ندیده ام و کار او در نصب بدانجا کشیده بود که می گفت اللهم صلّ علی محمد فرداً.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین بن احمدبن معالی بن منصوربن علی خباز اربلی موصلی ضریر مکنی به ابوالعباس نحوی و ملقب بشمس الدین. مشهور به ابن خباز. وفات او بسال ۶۳۷ یا ۶۳۹ هـ . ق. در موصل بود. وی استادی بارع در نحو، و در لغت و عروض و فرائض علامهٔ زمان خویش بود و او را مصنفات سودمند است. و از جمله: کتاب النهایة در نحو. کتاب شرح الفیهٔ ابن معطی و آن موسوم است به الغرة المخفیة فی شرح الدرة الالفیة. و شرح مقدمهٔ جزولیهٔ جزولی. شرح میزان ابن انباری. و النظم الفرید فی نثرالنقید. و شرح اللمع. رجوع به ص ۱۴۳ ج ۱ و ص ۶۲۲ ج ۲ کشف الظنون چ ۱ استانبول و ص ۸۵ روضات الجنات شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین بن احمد نیشابوری رازی. جدّ اعلای ابوالفتوح حسین بن علی بن محمد رازی صاحب تفسیر. او شاگرد سید مرتضی و ابوجعفر طوسی و اولین تن ازین خاندان است که از نیشابور به ری هجرت کرده و اقامت گزید. او راست: کتاب امالی.کتاب عیون الاحادیث و روضه و سنن و جز آن.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الحسین بن احمد الواعظ مکنی به ابوالحسین و مشهور به ابن سماک. در عصر القادرباللََّه و القائم بامراللََّه عباسی از اجلهٔ وعاظ و محدثین معدود بود و از معاصرین ابوعبداللََّه محمدبن عبداللََّه بن بیضاوی شافعی است. ولادتش سیصدوسی. فن حدیث از جعفر خالدی و گروهی از مشایخ فرا گرفته و مرویات خود بدان جماعت اسناددهد. و پس از تشیید مبانی و تمهید مقدمات حدیث تمامت همت خویش در تحصیل نکات وعظ و دقایق خطابت مصروف ساخته مجالس شیوخ وعاظ را ملازم گشت تا آنکه در فن موعظت خلاصهٔ ایام و مقبول خاص و عام گردیده روزها در جامع منصور و جامع مهدی بسریر وعظ ارتقا جسته مردمان را موعظت مینمود جمعی کثیر و جمّی غفیر از عموم ناس در مجلسش حاضرمیشدند، و در وعظ طریقهٔ اهل تصوف مسلوک میداشت. ابوالفرج بن جوزی در تاریخ منتظم از ابومحمد تمیمی حکایت کند که گفت با جمعی از اهل دانش و فضل در مجمعی نشسته از هرگونه سخن میراندیم تا آنکه در لفظ ابابیل سخن در میان آمد که آیا همزهٔ آن همزهٔ قطع یا همزهٔ وصل است هر یک از اهل ادب و ارباب دانش که در آن جمع حضور داشتند در آن باب کلامی گفتند در خلال آن احوال ابن سمّاک در آن مجلس درآمد از مناظرت و مباحثت ما پرسش نمود صورت حال بر وی مکشوف داشتیم گفت همزهٔ ابابیل نه همزهٔ وصل و نه همزهٔ قطع است بلکه همزهٔ خشم و غضب است آیا در کتب اخبار و سیر ندیده ای که آن طیر چگونه زندگانی اصحاب فیل را تباه و ایشان را هلاک نمود و بعضی از اصحاب حدیث در روایات او را بکذب متهم دانند چنانکه از ابوالفتح محمدبن مصری حکایت شده که گفت از متهمین بکذب هیچگاه روایتی ضبط و اخذ ننمودم جز چهارتن که از جملهٔ ایشان ابن سمّاک است. مع الجمله درماه ذیحجهٔ ازسال چهارصدوبیست وچهار هجری طریق سفر آخرت پیش گرفت و مدت عمر وی نودوپنج سال بود و در مقبرهٔ باب حرب مدفون گردید.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الحسین بن احمد الواعظ مکنی به ابوالحسین و مشهور به ابن سماک. در عصر القادرباللََّه و القائم بامراللََّه عباسی از اجلهٔ وعاظ و محدثین معدود بود و از معاصرین ابوعبداللََّه محمدبن عبداللََّه بن بیضاوی شافعی است. ولادتش سیصدوسی. فن حدیث از جعفر خالدی و گروهی از مشایخ فرا گرفته و مرویات خود بدان جماعت اسناددهد. و پس از تشیید مبانی و تمهید مقدمات حدیث تمامت همت خویش در تحصیل نکات وعظ و دقایق خطابت مصروف ساخته مجالس شیوخ وعاظ را ملازم گشت تا آنکه در فن موعظت خلاصهٔ ایام و مقبول خاص و عام گردیده روزها در جامع منصور و جامع مهدی بسریر وعظ ارتقا جسته مردمان را موعظت مینمود جمعی کثیر و جمّی غفیر از عموم ناس در مجلسش حاضرمیشدند، و در وعظ طریقهٔ اهل تصوف مسلوک میداشت. ابوالفرج بن جوزی در تاریخ منتظم از ابومحمد تمیمی حکایت کند که گفت با جمعی از اهل دانش و فضل در مجمعی نشسته از هرگونه سخن میراندیم تا آنکه در لفظ ابابیل سخن در میان آمد که آیا همزهٔ آن همزهٔ قطع یا همزهٔ وصل است هر یک از اهل ادب و ارباب دانش که در آن جمع حضور داشتند در آن باب کلامی گفتند در خلال آن احوال ابن سمّاک در آن مجلس درآمد از مناظرت و مباحثت ما پرسش نمود صورت حال بر وی مکشوف داشتیم گفت همزهٔ ابابیل نه همزهٔ وصل و نه همزهٔ قطع است بلکه همزهٔ خشم و غضب است آیا در کتب اخبار و سیر ندیده ای که آن طیر چگونه زندگانی اصحاب فیل را تباه و ایشان را هلاک نمود و بعضی از اصحاب حدیث در روایات او را بکذب متهم دانند چنانکه از ابوالفتح محمدبن مصری حکایت شده که گفت از متهمین بکذب هیچگاه روایتی ضبط و اخذ ننمودم جز چهارتن که از جملهٔ ایشان ابن سمّاک است. مع الجمله درماه ذیحجهٔ ازسال چهارصدوبیست وچهار هجری طریق سفر آخرت پیش گرفت و مدت عمر وی نودوپنج سال بود و در مقبرهٔ باب حرب مدفون گردید.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین بن حسن بن عبدالصمد الجعفی الکندی الکوفی المعروف بالمتنبی. رجوع به ابوالطیب متنبی و ص ۸۲ و ۱۱۱ کتاب محاسن اصفهان مافروخی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین بن خیرون حافظ. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین بن زیدبن فضالة البلدی. ابن ابی اصیبعه گوید که احمدبن ابی الاشعث، مقالة فی النوم و الیقظة را بدرخواست وی بزبان عزوربن طبیب یهودی بلدی، نوشته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین بن سهل فارسی مکنی به ابوبکر. او راست: عیون المسائل در نصوص شافعی. وفات به سال ۷۰۲ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الحسین بن العباس بن الفرج النحوی مکنی به ابوبکر و معروف به ابن شقیر. او بروایت کتب واقدی بواسطه احمدبن عبید مشهور است و وفات او در صفر سال ۳۱۷ هـ . ق. بروزگار المقتدر بود. وی در طبقهٔ ابوبکر سراج است و تصانیفی دارد، از جمله: کتاب مختصر فی النحو. کتاب المقصور و الممدود. کتاب المذکر و المؤنث. یاقوت گوید در کتاب ابن مسعده خواندم که کتاب موسوم بجمل را که بخلیل نسبت کنند از ابن شقیر است و در آن کتاب گوید که نصب بر چهل وجه است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الحسین بن عبیداللََّه بن ابراهیم بن عبداللََّه الأسدی الغضاری. ادیبی ذکی و فاضل و او را خطی شبیه بخط ابن مقله بود که تمیز میان آن و خط ابن مقله صعب بود. (معجم الادباء یاقوت ج ۱ ص ۱۱۸).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الحسین بن عبیداللََّه الغضائری مکنی به ابوالحسین معروف به ابن الغضائری. رجوع به ابن عضائری ابوالحسین احمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین بن علی. رجوع به ابوبکر بیهقی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الحسین بن علی بن احمدبن محمدبن عبدالملک الزیات. رجوع به ابوطالب احمد...شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین بن علی بن بابویه حنّائی دمشقی. محدث است. رجوع به تاج العروس مادهٔ ب و ب شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین بن علی بن عبداللََّه بن موسی بیهقی خسروجردی مکنی به ابوبکر. او راست: جماع ابواب وجوه قرائة القرآن. و مناقب الأمام احمدبن محمدبن حنبل. و فصوص الشافعی در ده جلد. و کتاب الأسماء والصفات. و انتقاد علی الشافعی. و بیان خطأ من اخطا الشافعی. و الجامع المصنف فی شعب الایمان. و ینابیع فی الأصول. و کتاب ماورد فی حیاة. الانبیاء بعد وفاتهم. والمبسوط فی فروع الشافعیه، که اعظم کتب این فن است در بیست جلد. و کتاب الاعتقاد والهدایة الی سبیل الرشاد. و رساله ای راجع به انتقاد (محیط) تألیف عبداللََّه بن یوسف جوینی. اثبات عذاب القبر. و مؤلف تاج العروس در مادّهٔ بهق آرد: ابوبکر احمدبن حسین بن علی بن موسی بن عبداللََّه الفقیه الشافعی عالم فی الحدیث و الفقه و شیخه فی الحدیث الحاکم ابوعبداللََّه و فی الفقه ابوالفتح ناصربن محمد العمری المروزی. و مصنفاته تدلّ علی کثرة فضله منها السنن الکبیر و الصغیر. و الآثار و دلائل النّبوة. و شعب الایمان ولد سنة ۳۸۴ و مات سنة ۴۵۸ هـ . ق. و ولده اسماعیل سمع عن ابیه و اخوته ابوسعید و ابوعبداللََّه سمعا ایضاً من ابیهما کما رأیته علی نسخة السنن الکبیر المقروءة علی ابیهم الحافظ. و رجوع به حبط ج ۱ ص ۳۰۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین بن قاسم بن حسن بن علی مکنی به ابوبکر و ملقب به فلکی. و او جدّ ابوالفضل الفلکی الحافظ الهمذانیست. شیرویه گوید: احمد فلکی از حسن بن حسین تمیمی و ابوالحسن علی بن حسن بن سعد بزاز و ابوبکر عمربن سهل الحافظ روایت کند و از او دو پسر وی ابوعبداللََّه الحسین و ابوالصقر الحسن روایت کنند و گوید او امامی جامع در هر فن و عالم به ادب و نحو و عروض و سائر علوم و خصوصاً حساب بود و از اینرو او را احمد حاسب و احمد فلکی لقب میدادند و مردی باهیبت و نزد مردمان صاحب حشمت و منزلت بود و در ذی القعدهٔ سال ۳۸۴ هـ . ق. در ۸۵ سالگی درگذشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین بن محمد جریری. رجوع به ابومحمد جریری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین بن مهران مکنی به ابوبکر مقری. از مردم اصفهان. نزیل نیشابور. مصنف کتاب الغایه و الشامل فی القراآت و کتاب سجودالقرآن. وفات او بسال ۳۸۱ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین ابوالحسین بن عبیداللََّه غضائری. رجوع به ابن غضائری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین اهوازی. او راست: شوارد الشاهد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین اهوازی. او راست: شوارد الشاهد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الحسین البردعی. رجوع به بردعی احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین بغدادی معروف به شبان. محدث و شیخ مخلّد باقرجی است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین بلخی و لقب حسین شیخ المشایخ بن شیخ حسین بلخی است. رجوع به احمد لنگر دریا...شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین تُوَیی. از مردم توی، موضعی از اعمال همدان. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین جاربردی ملقب به فخرالدین. او راست: مغنی فی النحو.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین جاربردی ملقب به فخرالدین. او راست: مغنی فی النحو.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین رازی. مکنی به ابوزرعهٔ صغیر. محدث است. و وفات او بسال ۳۷۵ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین طوسی ملقب به شیخ ابوسعید. یکی از جمع کنندگان اربعین حدیث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین عاقولی ملقب به بطی ء. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین علیف، شاعر بطحا. او راست: الدّرالمنظوم فی مناقب بایزید ملک الروم.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین متنبّی و پدر او ملقب به عیدان السّقاء بود. رجوع به ابوالطیب متنبّی ...شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین مروزی. مکنی به ابوغانم محدث خراسان. وفات ۴۴۴ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الحسین المستوفی الکشائی ملقب به امیر حمیدالدین. عوفی در لباب الالباب (ج ۱ صص ۱۰۸ -۱۰۹) آرد: حمید مستوفی که هر فاضلی که سخن او مستوفی بشنیدی مست وفاء او شدی، عارض نیسانی چون بعقود منظوم آن مستوفی ناظر گشتی از حیاء حیاء خود در عرق غرق شدی. در آن وقت که روضهٔ جلال شمس الملک امیرناصر بشکفتن گل فرزندی ناضر شد حمیدالدین بر سبیل تهنیت این ابیات بخدمت او آورد: ز شاخ طوبی رفعت گلی ببار آمد خزان دولت اسلام را بهار آمد یگانه دری از بحر ذات شمس الملک بفضل باری در سلک اختیار آمد جمال طلعت خورشید زندگانی شد طراز جامهٔ اقبال روزگار آمد همه خلف را تاج سر جلالت شد همه سلف را فهرست افتخار آمد گل پیاده مدانش که از کمال شرف کمیت سرکش اقبال را سوار آمد سرش بقدر اگر بر فلک رسد شاید که رفع قاعدهٔ عمرش استوار آمد چو بخت چهرهٔ خوبش بدید گفت مگر جمال یوسف مصری بتخت بار آمد خجسته باد و مبارک قدوم میمونش بدانکه بهجت او ملک را مدار آمد سپهر دولت و دین، شمس مملکت ناصر که نور رأیش خورشید را شعار آمد بچشم همت اگر در سحاب کرد نظر قطار فیضش چون در شاهوار آمد برزم تیغش برق شهاب صولت شد ببزم کفّش ابر ستاره بار آمد خیال رمحش یک روز در مصاف بدید سپهر سرکش توسن بزینهار آمد دماع فتنهٔ بیدار را مهابت او بخاصیت عوض تخم کوکنار آمد حسام فتحش در ضربت اعادی ملک بمرتبت بدل بأس ذوالفقار آمد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الحسین المهدی. پانزدهمین از ائمهٔ رسی سعدای یمن از ۶۲۳ تا ۶۵۶ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حسین همدانی مکنی به ابوالفضل بدیع الزمان. رجوع به احمدبن حسین بن یحیی بن السعید...شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حفص مکنی به ابوعمرو. صحابی است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حفص بن عبداللََّه محدث است. و از ابراهیم بن سالم نیشابوری روایت کند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حکم حفصون. عالمی مدقق و در منطق بصیر و از علوم فلسفی مطلع و طبیبی معروف است. او نزد حاجب جعفر صقلی میزیست و بر خواص او مسلط بود جعفر او را طبیب خاص مستنصرباللََّه کرد. پس از وفات جعفر او از حلقهٔ اطبای درباری کناره کرد و تا گاه وفات شغلی نورزید. (عیون الانباء ج ۲ ص ۴۶).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حلال. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حمدان بن احمد ملقب به شهاب الدین معروف به اذرعی. او راست: قوت المحتاج فی الشرح المنهاج در فروع. و التوسط و الفتح بین الروضة. و شرح و تعلیقاتی بر مهمّات اسنوی و مختصر حاوی صغیر تألیف عبدالغفار قزوینی. و الغنیة. وفات وی به سال ۷۸۳ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حمدان بن سنان نیشابوری مکنی به ابوجعفر. او از مشاهیر عرفای اواخر مائهٔ سیم و اوایل مائهٔ چهارم هجریه است مولد و منشأ وی نیشابور و هم در آن ملک ساکن و در عداد بزرگان این قوم معدود بود و بصحبت ابوعثمان حیری و ابوحفص حداد رسیده و زمان سلطنت امیراسماعیل سامانی و بعض دیگر را دریافته بود در زهد و ورع یگانه دوران و در خوف و طاعت سرآمد اهل زمان بود جماعتی از بزرگان این طبقه بخدمت او رسیدند و بطریق هدایت ارشاد شده و او در میان این طبقه بفضل و علم معروف و بجودت بیان و تصنیف و تألیف موصوف است و ازجمله مؤلفات او که یافعی در مرآت الجنان نام می برد کتاب صحیح است که تألیف آن بر همان شرط و روشی که بخاری ملتزم شده میباشد و آن کتاب در آن زمان مشهور و معروف بوده است و دیگر کتاب اسرارالعرفا که در آن احادیث نبوی و بعض دیگر از احادیث را جمع کرده است و دیگر کتاب رسایلی در میان این طبقه بوده که نسبت بدو میدادند. وی سالهای دراز در نیشابور زندگانی کرد تا در سال سیصدویازده در زمان خلافت المقتدرباللََّه درگذشت و در همان شهر مدفون گردید. از کلمات اوست که گفته: تکبر المطیعین علی العصاة بطاعتهم شرّ من معاصیهم و اضرّ علیهم؛ یعنی تکبر فرمان برداران بر گناهکاران بر بازنگریستن بطاعات بدتر است از گناه گناهکاران و اضرّ است آن جماعت را از معصیت عاصیان و نیز از کلمات اوست که گفته: جمال الرّجل فی حسن مقاله و کماله فی صدق فعاله؛ یعنی حسن صوری مرد در نیک گفتاری است و حسن معنوی وی در خوب کرداری و چون کسی جامع این دو حسن باشد حکیم است که حکیم راست گفتار و راست کردار بود. و هم از بیانات اوست که: من انقطع الی اللََّه علی الحقیقة ان لایرد علیه ما یشغله عنه؛ یعنی علامت آنکسی که از غیر حق منقطع گشته و بحق پیوسته آن است که وارد نشود بر وی امری که شاغل و مانع وی گردد از حق سبحانه و تعالی مراد ازین بیان آن است که هیچ چیز از امور دنیوی و دیگر کارها نتواند او را از توجه حق بازداشت و از این کلمات مقام یقین واضح و لایح میگردد. وقتی ازو پرسیدند یا شیخ در بدایت امر علامت توفیق چیست گفت در آنکس واضحست که در مقام اطاعت باشد یعنی آنکس که فرمانبردار باشد کلام بزرگان و اهل تقوی [ را ] در او تأثیری دیگر است و چون این حالت در بدایت امر در مریدی ظهور و بروز کرد سبب ترقیات دنیا و آخرت او گردد و نیز گفته چون در مرید تکبر دیدی ازو روی بگردان که او را ترقی پدید نخواهد گردید و بطریق مستقیم هدایت نخواهد افتاد. واللََّه اعلم بحقایق الأمور. رجوع بنامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۷۹ شود. وفات احمد۳۱۱ هـ . ق. بود و او راست: تخریج بر صحیح مسلم [ الصحیح علی شرط مسلم ] .
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حمدون بن شبیب. رجوع به ابن شبیب شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حمدان جَبّلی. از مردم جَبّل دهی بکنار دجله. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حمدان. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۲۹۲).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حمدون بن اسماعیل بن داود. از خاندان آل حمدون. راویهٔ اخباری است و روایت از عدوی کند و کتاب الندماء و الجلساء از اوست. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حمدون المروزی مکنی به ابوسعید. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حمزهٔ عریضی مکنی به ابومنصور. رجوع بروضات الجنات ص ۵۸۰ س ۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حمزهٔ فناری معروف بعرب چلبی و ملقب بشمس الدین. او راست حاشیه ای بزبان ترکی بر شرح وقایهٔ صدرالشریعة الثانی و فصول البدائع لاصول الشرائع. وفات وی به سال ۸۳۴ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حمودبن دلیل. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حمید مکنی به ابوالحسن. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حمیس بن عامربن منیح مکنی به ابوجعفر و معروف به ابن منیح. از علماء طلیطله. او از بزرگان هندسه و نجوم و طب است و در ادبیات و شعر نیز ماهر بود و در طلیطله علم آموخت و در حساب و هندسه و هیئت افلاک و نجوم بارع گردید و مردمان از وی استفادات علمیه میکردند و هم در آن شهر بشب چهارشنبه سه شب به آخر رجب مانده سال ۴۵۴ هـ . ق. وفات یافت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن حنبل. رجوع به احمدبن محمدبن حنبل... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن خاتون. رجوع به احمدبن محمدبن علی بن محمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن خالد اندلسی. محدّث و امام مالکیان در اندلس. او به سال ۳۲۲ هـ . ق. درگذشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن خالد ملقب به جبّاب. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن خالد الریاشی کاتب. او بعربی شعر نیز می گفته و مقل است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن خالد ضریر بغدادی مکنی به ابوسعید. یاقوت گوید: رأیت فی فوائد ابی الحسین احمدبن فارس بن زکریا اللغوی صاحب کتاب المجمل ما صورته: وجدت فی تفسیر ابی موسی محمدبن المثنی العنزی و لم اسمعه، حدثنی ابومعاویة الضریر محمدبن حازم حدثنا اسماعیل روی عن ابی صالح. هکذا اسماه و قد سماه السلامی کما ذکرناه فی الترجمة والذی ترجمناه اصح لأنی رأیته فی الترجمة و الذی موافقاً له. واللََّه اعلم. ازهری گوید طاهربن عبداللََّه بن طاهر وی را از بغداد بخراسان خواند و ابن خالد در نیشابور اقامت گزید و به املاء معانی و نوادر پرداخت. وی درک صحبت ابوعمرو شیبانی و ابن الأعرابی کرد و هم با آن دسته فصحاء اعراب که ابن طاهر آنانرا بخراسان کوچ داد مصاحبت داشت و از آنان فوائدی اخذ کرد. و شمر و ابوالهیثم، احمد را توثیق کنند. و یاقوت از کتاب نتف الطرف تألیف ابوعلی الحسین بن احمد السلامی البیهقی صاحب کتاب ولاة خراسان نقل کند که او از ابوجعفر محمدبن سلیمان شرمقانی شنیده است که او می گفت از ابوسعید ضریر شنیدم که گفت: اگر خواهی بخطاء استاد خود واقف آئی با استادان دیگر مجالست کن. و احمد را کتبی است و از جمله: کتاب الرد علی ابی عبید فی غریب الحدیث. کتاب الأبیات. سلامی از ابوالعباس محمدبن احمد غضاری و وی از عم خود محمدبن فضل آنگاه که محمدبن فضل بسن صدوبیست سالگی رسیده بود روایت کند که چون عبداللََّه بن طاهر به نیشابور آمد و جماعتی از دلیران طرسوس و ملطیه و گروهی از ادباء اعراب ازقبیل عرام و ابوالعمیثل و ابوالعیسجور و ابوالعنجس و عوسجة و ابوالغدافر و غیرها را با خود بخراسان آورد، فرزندان امراء و قواد و جز آنان را برای فراگرفتن آداب حرب و آموختن عربیت بدیشان سپرد و یکی از آن کسان که از ادباء نامبرده اخذ آداب و عربیت کرد احمدبن خالد بود که بدست این استادان امام و پیشوای ادب گردید. و احمد را عبداللََّه بن طاهر با خود بخراسان برده بود و او از پیش بعراق مصاحبت ابوعبداللََّه محمدبن زیاد اعرابی کرده و از وی عربیت و ادب اخذ کرده بود. گویند وقتی به محمدبن زیاد برداشتند که احمد در خراسان بسیار روایت کند او گفت ابوسعید احمد اشعار عجاح و رؤبه را بر من عرضه نزد من تصحیح کرده است آنچه را از این دو دیوان از من روایت کند درست باشد و اگر چیزی دیگر بمن نسبت کرد نباید از وی پذیرفتن و غضاری از عم خود روایت کند که وقتی میان اعراب سابق الذکر یعنی آن اعراب که همراه عبداللََّه بن طاهر بخراسان آمده بودند خصومتی برخاست و دعوی بصاحب شرطهٔ نیشابور رفع کردند و او از ایشان به ادعاء خویش گواهان خواست و آنان را گواه گذرانیدن میسر نیامد و ابوالعیسجور گفت: ان یبغ منا شهوداً یشهدون لنا فلا شهود لنا غیر الأعاریب و کیف نبغی بنیسابور معرفة من داره بین ارض الحزن و اللوب. یاقوت گوید: در کتاب محمدبن ابی الأزهر بخط عبدالسلام بصری خواندم که: حدیث کرد مرا وهب بن ابراهیم خال عبیداللََّه بن سلیمان بن وهب، که روزی به نیشابور در مجلس ابوسعید احمدبن خالد مکفوف حضور داشتیم و این احمد جداً عالم لغت بود ناگاه دیوانه ای از مردم قم بر ما هجوم آورد و بر جماعتی از اهل مجلس فروافتاد و اهل مجلس از سقوط وی مضطرب گشتند و ابوسعید از جای بجست و چون نابینا بود گمان کرد که ما را آفتی رسیده از قبیل فروافتادن دیواری یا رمیدن ستوری و مانند آن، و چون دیوانه بوسعید را بدینحال بدید گفت زهی سکینه و وقار! ای شیخ مترس این کودکان مرا می آزردند و مرا از جای ببردند و بکاری که از دیگران نمی پسندم داشتند. ابوسعید گفت کودکان را از وی بازدارید، و ما در کودکان افتادیم و آنانرا که هنوز آزار او میخواستند براندیم و بازگشتیم و لحظه ای چند مجلس را خاموشی فرا گرفت و سپس بموضوع بحث بازگشتیم و یکی از ما بخواندن قصیده ای از نهشل بن حری تمیمی آغازید تا بدین بیت رسید: غلامان خاضا الموت من کلِّ جانب فآبا و لم تعقد وراءهما ید متی یلقیا قرناً فلابدّ انّه سیلقاه مکروب من الموت اسود. و هنوز بیت آخر نرسیده بود که دیوانه گفت ای خواننده هم اینجا بایست، عبارت را میخوانی و معنی آن نمی پرسی مراد شاعر از «و لم تعقد وراءهما ید» چیست و ما همگی سکوت کردیم و او روی به ابوسعید کرد و گفت ای شیخ پیشوا و منظورالیه از تو می پرسم. ابوسعید گفت: شاعر می گوید که آندو تنهای خویش در بحبوحه و شدت حرب افکندند و بازگشتند شادان و آنانرا برده نگرفتند تا دستهایشان را بر دوشها بندند. دیوانه گفت: آیا به این جواب دل تو خرسند است. و ما شاگردان از این جسارت دیوانه بهم برآمدیم و بیکدیگر نگاه کردیم. بوسعید گفت: من این دانم و اگر تو را نظری دیگر است بنمای. دیوانه گفت: ای شیخ معنی «و لم تعقد وراءهما ید» این است که بازگشتند هیچ دستی در پی آنان چون دست آنان بسته نیامد یعنی هیچکس بعد از ایشان این کار نتوانست کردن چنانکه شاعر دیگر گوید: قوم اذا عدت تمیم معا ساداتها عدّوه بالخنصر البسه اللََّه ثیاب الندی فلم تطل عنه و لم تقصر. و نزدیک بدین است قول این شاعر: قومی بنومذحج من خیرالأمم لایصعدون قدماً علی قدم. یعنی آنان پیشوای مردم شدند و پیروی کسی نکردند و این دو نیز کاری کردند که دیگران نکردند. وهب بن ابراهیم گوید در اینوقت چهرهٔ ابوسعید از شرم اصحاب خویش سرخ شد و دیوانه سر خویش بمندیلی بپوشید و برخاست و گفت: بر صدر نشینند و مردمان را با نادانی خویش بیراه کنند. پس از رفتن وی ابوسعید گفت او را بازجوئید چه من گمان برم که وی شیطان باشد و ما از پی او بشدیم وی را نیافتیم. شافعی گوید از ابوجعفر شرمقانی شنیدم که بوسعید توانگر و ممسک بود چنانکه کس نان او نشکست و چاشت و شام در خانهٔ آشنایان خوردی لکن ادیب النفس و عاقل بود و روزی بمجلس عبداللََّه بن طاهر بود قصب السّکر که بقطعات خرد بریده شده بود درآوردند. عبداللََّه طاهر، بوسعید را بخوردن آن خواند او گفت اینرا ثفلی است که از دهان بیرون کردن باید و من در مجلس امیر این بی ادبی روا ندارم، عبداللََّه گفت بخور میان من و تو رسم ادب نگاهداشتن نباید و امّا خرد تو اگر بصد تن بخش کنند هریک مردی خردمند و فرزانه آیند و بعضی گویند این سخن میان بوسعید وابودلف رفته است. غضاری گوید فرزندان قواد جیش عبداللََّه طاهر را، ابوسعید مؤدبین برمی گزید و مقدار ارزاق هر یک معلوم میکرد و بکار تدریس آنان رسیدگی و سرکشی میکرد روزی در میدانی بیک تن از آن مؤدّبان راست آمد و گفت ای فلان اجری تو از کجاست گفت: من شادیاخ. بوسعید گفت: بر آن الف لام بیفزای مؤدّب گفت: من شادیاخال. بوسعید گفت: سبحان اللََّه الف لام را برسر کلمه نِه. گفت: الف لام شادیاخ. بوسعید گفت: خدات مرگ دهاد ماهیانهٔ تو چند است گفت هفتاد درهم و او امر کرد تا آن مؤدب را برداشتند و دیگری را تعیین کرد حاکم در کتاب نیسابور آرد از ابوزکریا یحیی بن محمد العنبری و او از پدر خویش: آنگاه که به سال ۲۱۷ هـ . ق. مأمون، عبداللََّه طاهر را بولایت خراسان منصوب داشت و بدست خویش عهد بوی داد عبداللََّه گفت ای امیر مؤمنان مرا استدعائیست گفت خواهش تو برآورده است بازگوی. گفت امیرالمؤمنین استصحاب سه تن از علماء را با من اجابت فرماید گفت آن سه تن کیانند گفت حسین بن فضل بجلی و ابوسعید ضریر و ابواسحاق قرشی. خلیفه بپذیرفت. سپس گفت امیرالمؤمنین طبیبی را نیز اجازت کند که با من بدانصوب آید چه در خراسان طبیب استاد نباشد گفت که را خواهی. گفت ایوب رهاوی را. خلیفه گفت این حاجت تو نیز اسعاف کردیم لکن تو عراق را از مردان برجسته تهی ساختی. و باز حاکم گوید حسین بن فضل با عبداللََّه طاهر بنشابور آمد و بدروازهٔ عزره آن خانهٔ مشهور بخرید و بدانخانه تا گاه مرگ بتعلیم کسان و جواب فتاوی پرداخت و در صدوچهارسالگی به ۲۸۲ درگذشت و جسد وی درمقبرهٔ حسین معاذ بخاک سپردند. و گوید اگر این مرد در بنی اسرائیل بودی یکی از عجائب آن قوم بشمار آمدی. و بخط ازهری در کتاب نظم الجمان منذری خواندم که او از ابوعبداللََّه المعقلی المزنی و او از ابوسعید ضریر روایت کند که من [ ابوسعید ] اصول شعر را جدا جدا بر ابن اعرابی عرضه میداشتم و دیوان کمیت را نیز در مجالسی که من حاضر بودم دیگری به ابن الاعرابی عرضه می کرد و من نکت آن فرامیگرفتم و حفظ می کردم. روزی ابن اعرابی مرا گفت آیا شعر کمیت را بر من عرضه نخواهی کردن؟ گفتم فلان دیوان کمیت بتو عرضه داشت و من هم بر معانی و نکت که او را گفتی گوش فرامیداشتم و اینک همه آنها از بر دارم و از آنچه فراگرفته بودم لختی به ابن اعرابی انشاد کردم و او را شگفت آمد. و باز ابوسعید ضریر گوید ابودلف مرا از این بیت امرؤالقیس که گوید: کبکرالمقاناة البیاض بصفرة. بپرسید و گفت آیا بکر همان مقانات است یا چیز دیگر است، گفتم هم آن است. گفت آیا ذات را بر صفت او اضافه توان کرد، گفتم آری. گفت: کجا دیده ای، گفتم: در قول خدای تعالی که فرماید: «و لدارالآخرة». و در این جا دار بصفت خود که آخرت است اضافه شده است و دلیل بر اینکه آخرة مضاف الیه دار است، این است که در سورهٔ دیگر آمده است: «والدار الآخرة.» گفت دلیلی شافی تر از این باید. این شعر جریر را بر وی خواندم: یا صب انَّ هوی القیون اضلکم کضلال شیعة اعور الدجال. او راست ردّی بر غریب الحدیث ابوعبیده. و ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی نام و نسب او را احمدبن خالد المبارکی مکنی به ابوسعید الضریر آورده است. (الموشح چ مصر ص ۴۵ و ۳۲۵) (روضات ص ۵۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن خالد کاتب مکنی به ابوالوزیر. یاقوت در معجم البلدان ذیل سامراء در سبب احداث سرمن رای گوید: ابن عبدوس آورده است که درسال ۲۱۹ هـ . ق. معتصم خلیفه به ابوالوزیر احمدبن خالدالکاتب امر کرد تا بصدهزار دینار در ناحیهٔ سرّمن رای زمینی خرد و در آنجا شهری کند و گفت من ترسم که این سپاهیان وقتی طغیان کنند و غلامان من بکشند لکن اگر تو این زمین بخری و در آنجا شهری بنا کنی چون آنجا سرکوب و بلند است من بر آنان مسلط خواهم بود و اگر کسی عصیان کند من از راه آب و خشکی او را دریابم. (معجم البلدان چ مصر، ج ۵، ص ۱۴).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن خالد المادرائی مکنی به ابوالحسین. بعربی شعر می گفت. دیوان او پنجاه ورقه است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن خالد المبارکی مکنی به ابوسعید الضریر. رجوع به احمدبن خالد ضریر بغدادی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن خالد الوهبی مکنی به ابوسعید. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن خصیب بن عبدالحمیدبن ضحاک القاسمی الجرجانی. خوندمیر در دستورالوزرا (صص ۷۱ -۷۲) آرد که: چون منتصر بر سریر خلافت نشست منصب وزارت را به احمدبن الخصیب که از جملهٔ اکابر زمان بود تفویض فرمود و احمد در غایت اعتبار و اختیار چندگاهی بتمشیت این امر اقدام نمود. و در جامع التواریخ مذکورست که: احمدبن الخصیب که از جملهٔ اکابر زمان بود و بصفت فضل و سخاوت و جود و شجاعت اتصاف داشت، اما حدت و سرعت و غضب بر مزاجش مستولی بود، چنانکه روزی در مضیقی سائلی سر راه برو گرفته، چیزی طلبید و شرط الحاح بجای آورد، احمد در خشم شده ازغایت اضطراب پای از رکاب بیرون کرد و بر سینهٔ آن بیچاره زد و این حرکت در میان مردم شهرت یافت و یکی از شعراء این قطعه در سلک نظم کشید: قل للخلیفة یابن عم محمد اشکل وزیرک انه رکال قدنال من اعراضنا بلسانه ولرجله عندالصدور مجال. و بدین سبب احمد از منصب وزارت معزول شد. و رجوع به ابوالعباس احمدبن ابی نصر شود. و هندوشاه بن سنجر در تجارب السلف (ص ۱۸۲) آرد: وزیر او [ یعنی وزیر محمد المنتصربن المتوکل جعفر ] : احمدبن الخصیب. و احمد در صناعت خویش مقصر بود و در عقل مطعون و طیشی تمام داشت اما مردی بامروت بود، هر که طیش و حدّت او را تحمل کردی مراد خود از او بیافتی. گویند مردی در مضیقتی پیش او آمد و حاجتی خواست و الحاح کرد احمد در خشم شد و پای از رکاب بدر آورد و لگدی بر سینهٔ آن مرد زد و آن خبر فاش شد و این چنین حالات وزرا را عیبی عظیم باشد، و یکی از شعرا در این معنی گفت: «قل للخلیفة...» منتصر بجز احمد دیگر وزیری نداشت و نیز ضمن ذکر خلافت المتسعین بن المعتصم آرد (ص ۱۸۴): [ المستعین ] احمدبن خصیب را دو ماه وزارت داد و بعد از آن او را معزول کرد و وزارت به ابوصالح عبداللََّه بن محمدبن یزداد تفویض کرد. رجوع به حبط، ص ۲۹۴ و ۳۰۱ و ۳۰۲ و الموشح چ مصر ص ۳۳۶ و ۳۳۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الخضر معروف به خضرویهٔ بلخی. یکی از بزرگان صوفیه و او را کتابی است به نام الرعایة بحقوق اللََّه. (کشف المحجوب هجویری). و در صفةالصفوة (ج ۴ ص ۳۳۷) آمده است که: کنیهٔ وی ابوحامد و مصاحِب ابوتراب نخشبی و حاتم اصم بود و نزد [ با ]یزید و ابوحفص نیشابوری شد و ابوحفص او را گفت: ما رأیت احداً اکبر همة و لااصدق حالاً من احمدبن خضرویه. محمدبن الفضل گوید: قال احمدبن خضرویه القلوب جوّالة اما ان تحول حول العرش و اما ان تحول حول الحش. محمدبن حامد الترمذی گوید: قال احمدبن خضرویه الصبر زاد المضطرین و الرضاء درجة العارفین. و هم او گفت که مردی احمد را گفت: مرا وصیتی کن گفت: امت نفسک حتی تحییها -و هم گفت: قال احمد لانوم اثقل من الغفلة و لارق املک من الشهوة ولولا ثقل الغفلة لم تظفر بک الشهوة. و گفت از احمد پرسیدند: ای الاعمال افضل؟ فقال: رعایةالسرّعن الالتفات الی شی ء غیراللََّه. و نیز گفته است که من نزد احمدبن خضرویه نشسته بودم و او در حال نزع بود و سن وی به نودوپنج سال رسیده بود از او مسئله ای پرسیدند اشک بر چهره اش روان شد و گفت: یابنی باب کنت ادقه خمساً و تسعین سنة هو ذایقتح لی الساعة لا ادری أیفتح لی بالسعادة او بالشقاوة انّ لی اوان الجواب. و اورا هفتصد دینار وام بود و طلبکاران حاضر بودند وی بدیشان نظر کرد گفت: اللهم انک جعلت الرهون وثیقة لارباب الاموال و انت تأخذ عنهم و ثیقتهم فأدّعنی. آنگاه در بکوفتند و یکی گفت: اینجا سرای احمدبن خضرویه است؟ گفتند آری گفت: طلبکاران او کجایند؟ آنان بیرون رفتند و وام بستدند. پس احمد جان تسلیم کرد. و احمدبن خضرویه باسناد از محمدبن عبدةالمروزی روایت کند و وفات او بسال ۲۴۰ هـ . ق. بود. و مولوی در مجلد ثانی مثنوی بعنوان «حلوا خریدن شیخ احمد خضرویه بجهت غریمان به الهام حق تعالی» فرماید: بود شیخی دائماً او وامدار از جوانمردی که بود آن نامدار ده هزاران وام کردی از مهان خرج کردی بر فقیران جهان هم بوام او خانقاهی ساخته خان و مان و خانقه درباخته احمد خضرویه بودی نام او خدمت عشاق بودی کام او وام او را حق ز هر جا میگذارد کرد حق بهر خلیل از ریگ آرد گفت پیغمبر که در بازارها دو فرشته میکند دائم ندا کای خدا تو منفقانرا ده خلف وای خدا تو ممسکانرا ده تلف خاصه آن منفق که جان انفاق کرد حلق خود قربانی خلاق کرد حلق پیش آورد اسماعیل وار کارد بر حلقش نیارد کرد کار پس شهیدان زنده زانرویند و خوش تو بدان قالب بمنگر گبروش چون خلف دادستشان جان لقا جان ایمن از غم و رنج و شقا شیخ وامی سالها این کار کرد می ستد میداد همچون پایمرد تخمها میکاشت تا روز اجل تا بود روز اجل میر اجل چونکه عمر شیخ در آخر رسید در وجود خود نشان مرگ دید وام داران گرد او بنشسته جمع شیخ در خود خوش گدازان همچو شمع وام داران گشته نومید و ترش درد دلها یار شد با درد شش شیخ گفت این بدگمانانرا نگر نیست حق را چارصد دینار زر؟ کودکی حلوا ز بیرون بانگ زد لاف حلوا بر امید دانگ زد شیخ اشارت کرد خادم را بسر که برو آنجمله حلوا را بخر تا غریمان چونکه آن حلوا خورند یک زمانی تلخ در من ننگرند در زمان خادم برون آمد ز در تا خرد آن جمله حلوا را بزر گفت او را کاین همه حلوا بچند گفت کودک نیم دینار است و اند گفت نی از صوفیان افزون مجو نیم دینارت دهم دیگر مگو او طبق بنهاد اندر پیش شیخ تو ببین اسرار سراندیش شیخ کرد اشارت با غریمان کاین نوال نک تبرک خوش خورید این را حلال بهر فرمان جملگی حلقه زدند خوش همی خوردند حلوا همچو قند چون طبق خالی شد آن کودک ستد گفت دینارم بده ای پرخرد شیخ گفتا از کجا آرم درم وام دارم میروم سوی عدم کودک از غم زد طبق را بر زمین ناله و گریه برآورد و حنین ناله میکرد و فغان و های های کای مرا بشکسته بودی هر دو پای کاشکی من گرد گلخن گشتمی بر در این خانقه نگذشتمی صوفیان طبل خوار لقمه جو سگدلانِ همچو گربه روی شو از غریو کودک آنجا خیر و شر گردآمد گشت بر کودک حشر پیش شیخ آمد که ای شیخ درشت تو یقین دان که مرا استاد کشت گر برِ استا روم دست تهی او مرا بکشد اجازت میدهی وان غریمان هم به انکار و جحود رو بشیخ آورده کاین بازی چه بود مال ما خوردی مظالم میبری از چه بود این ظلم دیگر بر سری تا نماز دیگر آن کودک گریست شیخ دیده بست و بر وی ننگریست شیخ فارغ از جفا و از خلاف درکشیده روی چون مه در لحاف با اجل خوش با ازل خوش شادکام فارغ از تشنیع و گفت خاص و عام آنکه جان در روی او خندد چو قند از ترش روئی خلقش چه گزند آنکه جان بوسه دهد بر چشم او کی خورد غم از فلک وز خشم او در شب مهتاب مه را بر سماک از سگان و عوعو ایشان چه باک سگ وظیفهٔ خود بجا می آورد مه وظیفهٔ خود برخ می گسترد کارک خود میگذارد هر کسی آب نگذارد صفا بهر خسی خس خسانه میرود بر روی آب آب صافی میرود بی اضطراب مصطفی مه میشکافد نیم شب ژاژ میخاید ز کینه بولهب آن مسیحا مرده زنده میکند وان جهود از خشم سبلت میکند بانگ سگ هرگز رسد در گوش ماه خاصه ماهی کو بود خاص اله می خورد شه بر لب جو تا سحر در سماع از بانگ چغزان بیخبر هم شدی توزیع کودک دانگ چند همت شیخ آن سخا را کرد بند تا کسی ندهد بکودک هیچ چیز قوت پیران ازان بیش است نیز شد نماز دیگر آمد خادمی یک طبق بر سر زپیش حاتمی صاحب مالی و حالی پیش پیر هدیه بفرستاد کز وی بد خبیر چارصد دینار در گوشهٔ طبق نیم دینار دگر اندر ورق خادم آمد شیخ را اکرام کرد و آن طبق بنهاد پیش شیخ فرد چون طبق پوش از طبق برداشت رو خلق دیدند آن کرامت را از او آه و افغان از همه برخاست زود کای سر شیخان و شاهان این چه بود این چه سر است این چه سلطانی است باز ای خداوند خداوندان راز ما ندانستیم ما را عفو کن بس پراکنده که رفت از ما سخن ما که کورانه عصاها میزنیم لاجرم قندیلها را بشکنیم ما چو کران ناشنیده یک خطاب هرزه گویان از قیاس خود جواب ما ز موسی پند نگرفتیم کو گشت از انکار خضر او زردرو با چنان چشمی که بالا می شتافت نور چشمش آسمان را می شکافت کرده با چشمت تعصب موسیا از حماقت چشم موش آسیا شیخ فرمود آن همه گفتار و قال من بحل کردم شما را آن جدال سر این آن بود کز حق خواستم لاجرم بنمود راه راستم گفت این دینار گرچه اندکست لیک موقوف غریو کودکست تا نگرید کودک حلوافروش بحر بخشایش نمی آید بجوش ای برادر طفل طفل چشم تست کام خود موقوف زاری دان نخست کام تو موقوف زاری دلست بی تضرع کامیابی مشکلست گر همی خواهی که مشکل حل شود خار محرومی بگل مبدل شود گر همی خواهی که آن خلعت رسد پس بگریان طفل دیده بر جسد زاهدی را گفت یاری در عمل کم گری تا چشم را ناید خلل گفت زاهد از دو بیرون نیست حال چشم بیند یا نبیند آن جمال گر ببیند نور حق خود چه غم است در وصال حق دو دیده چه کم است ور نخواهد دید حق را گو برو این چنین چشم شقی گو کور شو غم مخور از دیده کان عیسی تراست چپ مرو تا بخشدت دو چشم راست عیسی روح تو با تو حاضر است نصرت از وی جوی کاو خوش ناظر است لیک بیگار تن پراستخوان بر دل عیسی منه تو هر زمان همچو آن ابله که اندر داستان ذکر او کردیم بهر راستان زندگی تن مجو از عیسیت کام فرعونی مجو از موسیت بر دل خود کم نه اندیشهٔ معاش عیش کم ناید تو بر درگاه باش این بدن خرگاه آمد روح را یا مثال کشتیی مر نوح را ترک چون باشد بیابد خرگهی خاصه چون باشد عزیز درگهی. و عطار در تذکره آرد که: آن جوان مرد راه آن پاکباز درگاه آن متصرف طریقت آن متوکل بحقیقت آن صاحب فتوت شیخی احمد خضرویه بلخی رحمةاللََّه علیه از معتبران مشایخ خراسان بود و از کاملان طریقت بود و از مشهوران فتوت بود و از سلطانان ولایت و از مقبولان جمله فرقت بود و در ریاضت مشهور بود و در کلمات عالی مذکور بود و صاحب تصنیف بود و هزار مرید داشت که هر هزار بر آب میرفتند و بر هوا می پریدند و در ابتدا مرید حاتم اصم بود و با ابوتراب صحبت داشته بود و بوحفص را دیده بود. بوحفص را پرسیدند که از این طایفه کرا دیدی گفت هیچ کس را ندیدم بلندهمت تر و صادق احوال تر که احمد خضرویه و هم ابوحفص گفت اگر احمد نبودی فتوت و مروت پیدا نگشتی و احمد جامه برسم لشکریان پوشیدی و فاطمه که عیال او بود اندر طریقت آیتی بود و از دختران امیر بلخی بود توبت کرد و بر احمد کس فرستاد که مرا از پدر بخواه احمد اجابت نکرد دیگربار کس فرستاد که مرا از پدر بخواه احمد اجابت نکرد دیگربار کس فرستاد که احمد من ترا مردانه تر از این دانستم راه بَر باش نه راه بُر احمد کس فرستاد و از پدر بخواست پدر بحکم تبرک او را به احمد داد فاطمه بترک شغل دنیا بگفت و بحکم عزلت با احمد بیارامید تا احمد را قصد زیارت بایزید افتاد فاطمه با وی برفت چون پیش بایزید اندر آمدند فاطمه نقاب از روی برداشت و با ابویزید سخن میگفت احمد از آن متغیر شد و غیرتی بر دلش مستولی شد گفت ای فاطمه این چه گستاخی بود که با بایزید کردی فاطمه گفت از آنکه تو محرم طبیعت منی و بایزید محرم طریقت من. از تو بهوی برسم و از وی بخدا می رسم و دلیل سخن این است که او از صحبت من بی نیاز است و تو بمن محتاجی و پیوسته بایزید با فاطمه گستاخی می بودی تا روزی بایزید را چشم بر دست فاطمه افتاد که حنا بسته بود گفت یا فاطمه از برای چه حنا بستی گفت یا بایزید تا این غایت تو دست و حنای من ندیده بودی مرا بر تو انبساط بود اکنون که چشم تو بر اینها افتاد صحبت ما با تو حرام شد و اگر کسی را اینجا خیالی رود پیش از این گفته ام. بایزید گفت از خداوند درخواست کرده ام تا زنانرا بر چشم من چو دیوار گرداند و بر چشم من یکسان گردانیده است چون کسی چنین بود او کجا زن بیند. پس احمد و فاطمه از آنجا به نیشابور آمدند و اهل نیشابور را با احمد خوش بود و چون یحیی معاذ رازی رحمةاللََّه علیه به نیشابور آمد و قصد بلخ داشت احمد خواست که او را دعوتی کند با فاطمه مشورت کرد که دعوت یحیی را چه باید فاطمه گفت چندین گاو و گوسفند و حوائج و چندین شمع و عطر و با این همه چند خر نیز بباید. احمد گفت باری کشتن خر چرا گفت چون کریمی بمهمان آید باید سگان محلت را از آن نصیبی بود. این فاطمه در فتوت چنان بود لاجرم بایزید گفت هر که خواهد که تا مردی بیند پنهان در لباس زنان گو در فاطمه نگر. نقل است که احمد گفت مدتی مدید نفس خویش را قهر کردم روزی جماعتی بغزا میرفتند رغبتی عظیم در من پدید آمد و نفس احادیثی که در بیان ثواب غزا بودی به پیش می آورد عجب داشتم گفتم از نفس نشاط طاعت نیاید این مگر آن است که او را پیوسته در روزه میدارم از گرسنگی طاقتش نمانده است میخواهد تا روزه گشاید گفتم بسفر روزه نگشایم گفت روادارم عجب داشتم گفتم مگر از بهر آن میگوید که من او را بنماز شب فرمایم خواهد که بسفر رود تا بشب بخسبد و بیاساید گفتم تا روز بیدار دارمت گفت روا دارم عجب داشتم و تفکر کردم که مگر از آن میگوید تا با خلق بیامیزد که ملول گشته است در تنهائی تا بخلق انسی یابد گفتم هر کجا ترا برم ترا بکرانه فرودآرم و با خلق ننشینم گفت روادارم عاجز آمدم و بتضرع بحق بازگشتم تا از مکر وی مرا آگاه کند یا او را مقر آورد تا چنین گفت که تو مرا بخلافهاء مراد هر روزی صدبار همی کشی و خلق آگاه نی. آنجا باری در غزو بیک بار کشته شوم و بازرهم. و همهٔ جهان آوازه شود که زهی احمد خضرویه که او را بکشتند و شهادت یافت گفتم سبحان آن خدائی که نفس آفرید بزندگانی منافق و از پس مرگ هم منافق، نه بدین جهان اسلام خواهد آورد و نه بدان جهان. پنداشتم که طاعت می جوئی ندانستم که زنّار می بندی و خلاف او که میکردم زیادت کردم. نقلست که گفت یکبار ببادیه بر توکل براه حج درآمدم پاره ای برفتم خار مغیلان در پایم شکست بیرون نکردم گفتم توکل باطل شود همچنان میرفتم پایم آماس گرفت هم بیرون نکردم همچنان لنگ لنگان بمکه رسیدم و حج بگزاردم و همچنان بازگشتم و جملهٔ راه از وی چیزی بیرون می آمد و من برنجی تمام میرفتم مردمان بدیدند و آن خار از پایم بیرون کردند پایم مجروح شد روی ببسطام نهادم نزدیک بایزید درآمدم. بایزید را چشم بر من افتاد تبسمی بکرد و گفت آن اشکیل که بر پایت نهادند چه کردی گفتم اختیار خویش به اختیار او بگذاشتم شیخ گفت ای مشرک اختیار من میگوئی یعنی ترا نیز وجودی و اختیاری هست این شرک نبود؟ نقل است که گفت عز درویشی خویش را پنهان دار. پس گفت: درویشی در ماه رمضان یکی توانگری بخانه برد و در خانهٔ وی بجز نانی خشک نبود توانگر بازگشت صره ای زر بدو فرستاد. درویش آن زر را بازفرستاد و گفت این سزای آنکس است که سرّ خویش با چون توئی آشکارا کند ما این درویشی بهر دو جهان نفروشیم. نقل است که دزدی در خانهٔ او درآمد بسیاری بگشت هیچ نیافت خواست که نومید بازگردد احمد گفت ای برنا دلو برگیر و آب برکش از چاه و طهارت کن و بنماز مشغول شو تا چون چیزی برسد بتو دهم تا تهی دست از خانهٔ ما بازنگردی برنا همچنین کرد چون روز شد خواجه ای صددینار بیاورد و بشیخ داد شیخ گفت بگیر این جزای یک شبه نماز تست دزد را حالتی پدیدآمد لرزه بر اندام او افتاد گریان شد و گفت راه غلط کرده بودم یک شب از برای خدا کارکردم مرا چنین اکرام کرد توبه کرد و به خدای بازگشت و زر را قبول نکرد و از مریدان شیخ شد. نقل است که یکی از بزرگان گفت احمد خضرویه را دیدم در گردونی نشسته بزنجیرهای زرین آن گردون را فرشتگان می کشیدند در هوا، گفتم شیخا بدین منزلت بکجا می پری گفت بزیارت دوستی گفتم ترا با چنین مقامی بزیارت کسی می باید رفت. گفت: اگر من نروم او بیاید و درجهٔ زایران او را بود نه مرا. نقلست که یک بار در خانقاهی می آمد با جامهٔ خلق و از رسم صوفیان فارغ بوظایف حقیقت مشغول شد. اصحاب آن خانقاه بباطن با او انکار کردند و با شیخ خود میگفتند که او اهل خانقاه نیست. تا روزی احمد بسر چاه آمد دلوش در چاه افتاد او را برنجانیدند احمد بر شیخ آمد و گفت فاتحه ای بخوان تا دلو از چاه بر آید. شیخ متوقف شد که این چه التماس است. احمد گفت اگر تو برنمی خوانی اجازه ده تا من برخوانم شیخ اجازت داد احمد فاتحه برخواند دلو بسر چاه آمد. شیخ چون آن بدید کلاه بنهاد و گفت ای جوان تو کیستی که خرمن جاه من در برابر دانهٔ تو کاه شد. گفت یارانرا بگوی تا بچشم کمی درمسافران نگاه نکنند که من خود رفتم. نقل است که مردی بنزدیک او آمد گفت رنجورم و درویش مرا طریقی بیاموز تا ازین محنت برهم شیخ گفت نام هر پیشه ای که هست بر کاغذ بنویس و در توبره ای کن و نزدیک من آر آن مرد جمله پیشه ها بنوشت و بیاورد شیخ دست برتوبره کرد. یکی کاغذ بیرون کشید. نام دزدی بر آنجا نوشته بود گفت ترا دزدی باید کرد. مرد در تعجب بماند پس برخاست بنزدیک جماعتی رفت که بر سر راهی دزدی میکردند ایشان گفتند این کار را یک شرطست که هرچه ما بتو فرمائیم بکنی گفت چنین کنم که شما میگوئید چند روز با ایشان می بود تا روزی کاروانی برسیدند آن کاروانرا بزدند یکی را از این کاروانیان که مال بسیار بود او را بیاوردند این نوپیشه را گفتند که این را گردن بزن. این مرد توقفی کرد با خود گفت این میر دزدان چندین خلق کشته باشد من او را بکشم بهتر که این مرد بازرگانرا آن مرد او را گفت اگر بکاری آمده ای باید کرد که ما فرمائیم و اگر نی پس کاری دیگر رو گفت چون فرمان می باید برد فرمان حق برم نه فرمان دزد شمشیر بگرفت و آن بازرگانرا بگذاشت و آن میر دزدانرا سر از تن جدا کرد دزدان چون آن بدیدند بگریختند و آن بارها بسلامت بماند و آن بازرگان خلاصی یافت و او را زر و سیم بسیار داد چنانکه مستغنی شد. نقل است که وقتی درویشی مهمان احمد آمد. شیخ هفتاد شمع برافروخت. درویش گفت مرا این هیچ خوش نمی آید که تکلف با تصوف نسبت ندارد. احمد گفت برو و هر چه نه از بهر خدای برافروخته ام تو آن را بازنشان آن شب آن درویش تا بامداد آب و خاک میریخت که از آن هفتاد شمع یکی را نتوانست کشت. دیگر روز آن درویش را گفت این همه تعجب چیست برخیز تا عجایب بینی می رفتند تا بدر کلیسائی موکلان ترسایان نشسته بودند چون احمد را بدیدند و اصحاب او را مهتر گفت درآئید. ایشان دررفتند خوانی بنهاد پس احمد را گفت بخور گفت دوستان با دشمنان نخورند گفت اسلام عرضه کن پس اسلام آورد و از خیل او هفتاد تن اسلام آورند آن شب بخفت بخواب دید که حق تعالی گفت ای احمد از برای ما هفتاد شمع برافروختی. ما از برای تو هفتاد دل بنور شعاع ایمان برافروختیم. نقل است که احمد گفت جمله خلق را دیدم که چون گاو و خر از یکی آخور علف میخوردند یکی گفت خواجه پس تو کجا بودی گفت من نیز با ایشان بودم اما فرق آن بود که ایشان میخوردند و میخندیدند و بر هم می جستند و می ندانستند و من میخوردم و می گریستم و سر بر زانو نهاده بودم و می دانستم. و گفت هر که خدمت درویشان کند به سه چیز مکرم شود: تواضع و حسن و ادب و سخاوت. و گفت هر که خواهد که خدای تعالی با او بود گو صدق را ملازم باش که میفرماید انّ اللََّه مع الصّادقین. و گفت هر که صبرکند بر صبر خویش، او صابر بود نه آنکه صبرکند وشکایت کند. و گفت صبر زاد مضطرانست و رضا درجهٔ عارفانست. و گفت حقیقت معرفت آن است که دوست داری او را بدل و یاد کنی او را بزبان و همت بریده گردانی از هرچه غیر اوست. و گفت نزدیکترین کسی بخدای آن است که خلق او بیشتر است . و گفت نیست کسی که حق او را مطالبت کند به آلاء خویش جز کسی که او را مطالبت کند بنعماء خویش و ازو سؤال کردند که علامت محبت چیست گفت آنکه عظیم نبود هیچ چیز از دو کون در دل او از بهر آنکه دل او پر بود از ذکر خدای و آنکه هیچ آرزوئی نبود او را مگر خدمت او از جهت آنکه نبیند عز دنیا و آخرت مگر در خدمت او و آنک نفس خویش را غریب بیند و اگر چه در میان اهل خویش بود از جهت آنکه هیچ کس به آنچه او در آن است موافق او نبود در خدمت دوست او. و گفت دلها رونده است تا گرد عرش گردد یا گرد پاکی. و گفت دلها جایگاه هاست هرگاه از حق پر شود پدیدآورد زیادتی انوار آن بر جوارح. و هرگاه از باطل پر شود پدیدآورد زیادتی ظلمات آن بر جوارح. و گفت هیچ خواب نیست گران تر از خواب غفلت و هیچ مالک نیست بقوت تر از شهوت و اگر گرانی غفلت نبود هرگز شهوت ظفر نیابد. و گفت تمامی بندگی در آزادی است و در تحقیق بندگی آزادی تمام شود. و گفت شما را در دنیا و دین در میان دو متضاد زندگانی می باید کرد. و گفت طریق هویداست و حق روشن است و داعی شنونده است پس بعد ازین تحیری نیست الا از کوری. پرسیدند که کدام عمل فاضلتر گفت نگاه داشتن سرّ است از التفات کردن بچیزی غیراللََّه و یک روز در پیش او برخواندند ففرّواالی اللََّه. گفت تعلیم میدهد بدانکه بهترین مفری درگاه خدای است. و کسی گفت مرا وصیتی بکن گفت بمیران نفس را تا زنده گردانندش چون او را وفات نزدیک آمد هفتصد دینار وام داشت همه بمساکین و بمسافران داده بود و نزع افتاد غریمانش بیکبار بر بالین او آمدند احمد در آن حال در مناجات آمد گفت الهی مرا می بری و گرو ایشان جان منست و من بگروم بنزدیک ایشان چون وثیقت ایشان می ستانی کسی را برگمار تا بحق قیام نماید آنگاه جان من بستان درین سخن بود که کسی در بکوفت که غریمان شیخ بیرون آیند همه بیرون آمدند و زر خویش تمام بگرفتند چون وام گزارده شد جان از احمد جدا شد رحمةاللََّه علیه -انتهی. جامی در نفحات الانس (چ هند ص ۳۷) آرد که: حضرت احمدبن خضرویه البلخی قدس سرّه از طبقهٔ اولیست کنیت او ابوحامد است. از بزرگان مشایخ خراسان است، از بلخ بود. با ابوتراب نخشبی و حاتم اصم صحبت داشته بود وابراهیم ادهم را دیده بود وی گوید که ابراهیم ادهم گفت: التوبة هی الرجوع الی اللََّه [ و ] الصفاءالسر. از نظیران بایزید وابوحفص حداد است در سفر حج ابوحفص را زیارت کرد و در نیشابور (؟) و بایزید را در بسطام. ابوحفص را گفتند که از این طایفه کرا بزرگتر دیدی گفت از احمدبن خضرویه بزرگتر ندیدم بهمت و صدق احوال. شخصی از احمد طلب وصیت کرد و گفت: امت نفسک حتی تحییها. و هم وی گفت الطریق واضح و الحق لایح و الداعی قداسمع(؟) فماالتحیر بعد هذا الامن العمی. توفی رحمه اللََّه فی سنة اربعین ومأتین و قبره ببلخ مشهور یزار و یتبرک به -انتهی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن خضر اسکوبی علوی شاعر. او راست: ترتیب کتاب دقائق الحقائق تألیف کمال پاشازاده بر حروف تهجی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن خضرویه. رجوع به احمدبن الخضر...شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن خضرویه. رجوع به احمدبن الخضر...شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) خلاد. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۱۱۹، ۲۴۸، ۲۸۶، ۳۳۳، ۳۳۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن خلف بن احمد سجستانی مکنی به ابوالعباس. او راست: تحفةالملوک فی التعبیر.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن خلف المروالروذی استاد علی بن عیسی و یکی از صناع آلات فلکی است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن خلکان. رجوع به ابن خلکان و رجوع به احمدبن محمد معروف به ابن خلکان شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن خلیل. از امرای عصر معتصم عباسی که در زمرهٔ برخی دیگر از امرا از افشین و اسباش برنجیده و دل بر خلافت عباس بن مأمون قرار داد و همگی مقید و مقتول گشتند. رجوع بحبط ج ۱ ص ۲۹۱ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن خلیل بن سعادة ملقب بقاضی شمس الدین. او راست: ینابیع العلوم.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن خلیل خوئی شافعی. از مردم خوی آذربایجان و قاضی دمشق. ابن ابی اصیبعه در عیون الانباء (ج ۲ ص ۱۷۱) آرد: شمس الدین الخوئی هوالصدر الامام العالم الکامل قاضی القضاة شمس الدین حجةالاسلام سیدالعلماء و الحکام ابوالعباس احمدبن خلیل بن سعادةبن جعفربن عیسی از شهر خوی. وی در علوم حکمیه یگانهٔ روزگار و در امور شرعیه علامهٔ وقت خویش و باصول طب و غیر آن از اجزاء حکمت عارف بود و خرمند و بسیارشرم و نیکوچهره و کریم النفس و دوستدار کار نیک و ملازم نماز و روزه و قرائت قرآن بود و چون به زمان ملک معظم عیسی بن ملک عادل بشام شد، ملک او را احضار کرد و کلامش بشنود و او را افضل اهل زمان یافت و ملک معظم به امور شرعیه و فقه عالم بود پس او را نیکو بداشت و اکرام کرد و جامگی و اجری داد و بصحبت او پرداخت و سپس وی را در دمشق اقامت فرمود و جماعتی از مشتغلین نزد او قرائت کردند و ازو بهره بردند و من نیز پیش او تردد میکردم و تبصرهٔ ابن سهلان را نزد او قرائت کردم. وی نیکو عبارت و قوی براعت و فصیح لسان و بلیغ بیان، بسیارمروت و پرفتوت بود وشیخ او امام فخرالدین بن خطیب ری، بدو پیوست و نزد او قرائت کرد آنگاه ملک معظم تولیت قضاء بدو داد و او را قاضی القضاة دمشق کرد و با اینهمه بسیارتواضع و لطیف سخن بود و برای گذاردن نماز پیاده بمسجد جامع میشد و او را تصانیف بسیار است که از جهت جودت مزیدی بر آن متصور نیست. وی ساکن مدرسهٔ عادلیه بود و هم بدانجا تدریس فقه میکرد و پیوسته بر این احوال ببود تا برحمت ایزدی پیوست و در آنگاه هنوز جوان بود و وفات او در حمی الدق دمشق اتفاق افتاد در هفتم شعبان سال ۶۳۷ هـ . ق. و او راست از کتب: تتمهٔ تفسیر القرآن ابن خطیب الری. کتاب فی النحو. کتاب فی علم الاصول. کتاب یشتمل علی رموز حکمیة علی القاب السلطان الملک الاعظم که آنرا برای ملک معظم عیسی بن ابی بکربن ایوب تصنیف کرده است -انتهی. و نیز او راست شرحی بر طریقةفی الخلاف والجدل تألیف محمدبن محمد غمدی و نیز عرائس النفائس.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن خلیل سبکی شافعی متوفی به سال ۱۰۳۷. او راست: فتح المقیت فی شرح التثبیت و فتح الغفور بشرح منظومة القبور که هر دو شرح ارجوزهٔ سیوطی موسوم به التثبیت است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن خلیل صالحی. او راست: کتاب اخبار الاخیار.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن خلیل اللبودی. او راست: الروض البسام فیمن ولی قضاءالشام.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن خمیس بن عامربن دمیح مکنی به ابوجعفر از اهل طلیطلة. یکی از علمای هندسه و نجوم و طب و در علوم لسان نیز ماهر و از شعر هم بهرهٔ کافی داشت و وی از اقران قاضی ابوالولید هشام بن احمدبن هشام است. (عیون الانباء ج ۲ ص ۴۱).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن خنبش مکنی به ابورحی. محدث است. رجوع به ابورحی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن خواجه مودود (خواجه). متولد به سال ۵۰۷ هـ . ق. او پس از وصول بسن رشد و مرتبهٔ تمیز در قصبهٔ چشت قائم مقام پدر بزرگوار خود گشت و مدتی بترتیب مریدان و مستعدان قیام کرد و شبی حضرت رسالت پناه صلی اللََّه علیه وآله را در خواب دید که فرمود ای احمد تو مشتاق ما نیستی ما مشتاق توایم بنابر آن احمد یار موافق پیدا کرده روی بمدینهٔ طیبه آورد و بعد از طواف روضهٔ مقدسهٔ حضرت خیرالانام (ص) و گذاردن حج الاسلام مراجعت فرموده به بغداد شتافت و در خانقاه شیخ شهاب الدین سهروردی فرودآمد شیخ او را تعظیم بسیار نمود و ناصر خلیفه بنابر خوابی که دیده بود خواجه احمد را طلبیده وظایف اکرام و احترام بتقدیم رسانید و مبلغی برسم تحفه بنظر خواجه احمد درآورد و آنجناب جهت خاطر خلیفه اندکی از آن برداشته چون از مجلس بیرون آمد همه را بفقرا قسمت کرده بخراسان توجه فرمود وفات او در اوایل اوقات ناصر فی سبع وستین وخمسمائه بود. رجوع بحبط ۱ ص ۳۱۴ و رجوع به ترجمهٔ احمد چشتی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن خون. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن خیرالدین آیدینی گوزل حصاری معروف بخواجه اسحاق افندی. وی شمائل النبی تألیف ابوعیسی و مقدمةالادب زمخشری را به نام اقصی الارب فی ترجمةمقدمةالادب را بترکی ترجمه کرده است. وفات او به سال ۱۱۲۰ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن خیرون مصری. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن دارهٔ خراسانی. ملقب به نانک. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن داود ملقب به نظام الدین (خواجه). از وزرای میرزا شاهرخ. مؤلف حبیب السیر آرد: در شهور سنهٔ تسع عشروثمانمائه میرزا بایسنقر بعضی از اطوار ناپسندیدهٔ او [ سید فخرالدین وزیر ] را معلوم نمود وخواجه نظام الدین احمدبن داود را شریکش ساخته بمنصب وزارت نصب فرمود و چون خواجه احمدبن داود بحدّت طبع و لطافت ذهن اتصاف داشت باندک زمانی بر کماهی مهمات و معاملات سید فخرالدین وقوف یافت گاهی بجدّ و احیانا بهزل سخنان غریب و کلمات عجیب در سید میپرداخت و دست سید از وفور تغلب کوتاه گشته از غصهٔ این قصه بی آرام شد و نیز خوندمیر گوید: در اوایل ایام سلطنت خاقان سعید [ شاهرخ ] خواجه غیاث الدین سالار سمنانی و سید فخرالدین احمدبن داود گاهی به استقلال و گاهی بشرکت بمنصب وزارت سرافراز بودند... و چون خواجه احمد داود به عالم آخرت انتقال فرمود خواجه غیاث الدین پیراحمد در آن امر استقلال یافت. رجوع بحبط ۲ صص ۱۷۹ -۱۹۴ و ص ۲۰۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن داودبن ونند مکنی به ابوحنیفهٔ دینوری. رجوع به ابوحنیفهٔ دینوری احمدبن داودبن ونند و روضات ص ۴۴۸ س ۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن داودبن یوسف الجذامی. وی یکی از شرّاح مقامات حریری است و نیز او راست شرح ادب القاضی ابن قتیبه. وفات او به سال ۵۹۸ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن داود الحدّاد مکنی به ابوسعید. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن داود دینوری. رجوع به ابوحنیفهٔ دینوری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن داود قِربی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن دراج. رجوع به احمدبن محمدبن دراج شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن درویش خلیفهٔ آقشهری. او راست: تحفة المشتاقین الی مناقب الصحابة والتابعین.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن رازی. وی مناسک محمدبن حسن شیبانی را شرح کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن راوندی. رجوع به ابن راوندی، و روضات ص ۵۴ و ابن خلکان شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن رجب بن طیبغا المجدی الفرضی المیقاتی الشافعی ملقب به شیخ شهاب الدین. علاّمهٔ بارع در فقه و نحو و فنونی از ریاضی. او علوم مذکوره را درس گفت و هم کتابها نوشت و مردم از وی فائدتها حاصل کردند و در بعض علوم منفرد بود و بسال ۸۵۰ هـ . ق. درگذشت. او راست: کتاب زادالمسافر فی معرفة فضل الزائر. و رجوع به روضات ص ۸۵ س ۵ تا آخر شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن رداد. رجوع به احمدبن ابی بکربن محمد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن رزق اللََّه الانصاری الحنفی. او راست مختصری در غریب جامع الاصول ابن اثیر.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن رسلان مقدسی رملی ملقب بشهاب الدین. متوفی به سال ۸۴۴ هـ . ق. او راست شرح صحیح بخاری.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن رشیدالدین فضل اللََّه. رجوع به احمد (امیر...)بن خواجه رشیدالدین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن رشید الکاتب مولی سلام الابرش. رجوع بعیون الانباء ج ۲ صص ۳۴ -۳۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن رشیق اندلسی کاتب مکنی به ابوالعباس. حمیدی ذکر او آورده و گوید پدر او از موالی بنی شهید بود و منشأ احمد به مرسیه است و سپس بطلب ادب بقرطبه رفت و در فنون اَدب علم گشت و در صناعت رسائل باحسن خط بنهایت رسید و در سائر علوم نیز انبازی کرد وبیشتر بدانش فقه و حدیث گرائید و در ریاست دنیوی ببالاترین منزلتها ارتقا یافت و امیر المؤفق ابوالجیش مجاهدبن عبداللََّه العامری او را در همه کارهای دولت خویش تقدم داد و او از جهت عدل و سیاست در کلیهٔ امور ملک نظر داشت و هم بفقه و حدیث اشتغال میورزید و علماء و صالحین را جمع می آورد و در اصلاح شئون مملکت غایت جهد مبذول می کرد. و ما از اهل ریاست کسی را بهیبت و تواضع و حلم توأم بقدرت مانند او ندیدیم و عمری طویل یافت و پس از سال ۴۴۰ هـ . ق. درگذشت. و او را کتاب رسائل است و از جمله رسالهٔ اوست در اصلاح میان ابوعمران موسی بن عیسی بن ابی حاج نجح الفاسی و ابوبکربن عبدالرحمان فقیهی القیروانی. و کتابی بر تراجم کتاب صحیح بخاری و معانی مشکلات آن. و بارها دیدم که در مجلس قضا آنگاه که او را خشم درمی یافت خاموش میشد و سر بزیر می افکند و سپس برمیخاست و من گمان می کردم که این بر طبق حدیث مروی ابی بکره از رسول صلوات اللََّه علیه کند که فرمود: لایحکم حاکم بین اثنین و هو غضبان و چنان می پنداشتم که کس پیش از احمدبن رشیق این سنت معمول نداشته است لکن سپس در بعض کتب قدما یافتم که یزیدبن ابی حبیب می گفت که خشم من هماره بر نعلین من فرودآید چه آنگاه که چیزی شنوم که غضب بر من مستولی کند در حال نعلین خود برگیرم و بشوم. رجوع به معجم الادباء یاقوت ج ۱ ص ۱۲۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن رضوان مکنی به ابوالحسن. یاقوت گوید گمان میکنم که او یکی از شاگران نحو اصحاب ابی علی فارسی است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن رفاالسرمی الموصلی شاعر مکنی به ابوالحسن. او راست: المحب و المحبوب و المشموم و المشروب که در آن محاسن اشعار محدثین از غزل و خمریات و زهریات گرد آورده است. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن رفاعة. رجوع به احمدبن محمدبن عبداللََّه بن علی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الرفعه. رجوع به احمدبن محمد ملقب به نجم الدین...شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن رکن الدین ابی یزیدبن محمد سرابی حنفی ملقب بشیخ شهاب الدین و مشهور به مولانازاده. متولد در عاشورای سال ۷۵۴ هـ . ق. وی پیش از بیست سالگی در بسیاری از علوم اتقان و در تدریس و افادت تقدم یافت و از شهر خویش رحلت کرد و بهیچ شهر درنمیآمد مگر آنکه اهل شهر او را بجهت تقدم وی در فنون بخصوص فقه حنفیه و دقایق عربیت و معانی تعظیم میکردند و او را یدی طولی ََ در نظم و نثر بود. وی در طریق تصوف قدم نهاد و در آن طریقه براعت یافت و حج بگذارد و مجاور شد و سپس بازگشت و در برقوقیه آنگاه که تأسیس شد درس حدیث گفت و متولی تدریس صرغتمشیه شد. سپس بعض حاسدان او را مسموم کردند و بیماری او دیر کشید تا در محرم سال ۷۹۱ هـ . ق. وفات یافت. رجوع بروضات الجنات ص ۹۹ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن رمضان متخلص بوفقی. از شعرای ترک. منشأ او اسلامبول و در جامع وزیر علی پاشاچورللی منصب خطابت داشت و در ۱۱۵۱ هـ . ق. درگذشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن رمیسه. رجوع به ابوسلیمان شهاب الدین احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن رَوّاع مصری. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن رَوّاغ مصری. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن روح بن ابی بحر. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۲۸۸).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن روح اللََّه بن ناصرالدین انصاری عالم متفنن اصلا از مردم آذربایجان. مولد و منشأ او گنجه یا بردعه و نواحی آن بود. وی پیاده و تنها از موطن خویش به مملکت عثمانی شد و با یکی از ارکان دولت موسوم به فریدون آشنا گردید وی در بسیاری از مدارس تدریس کرده است از جمله مدرسهٔ محمدپاشا بین قسطنطنیه و ادرنه و او اول مدرس آنجا بوده است پس از آن در ایاصوفیا و مدرسه والدهٔ سلطان مراد در شهر اسکدار. و رسمی نو در تدریس نهاد که هرکس تواند در مجلس درس درآید و روزی مادر سلطان انبوهی طلاب و مستمعین مجلس او بدید سه خلعت با هزار دینار برای او بفرستاد. احمد چندی بقضای شام و چندی بقضای مصر و ادرنه و قسطنطنیه و قضای عسکرین در روم ایلی منصوب بود. وفات او در قسطنطنیه بسال ۱۰۰۸ هـ . ق. بوده است. او راست: تفسیر سورهٔ قدر و تفسیر سورهٔ یوسف و تعلیقه بر تفسیر بیضاوی. و حاجی خلیفه وفات او را در دو مورد در حدود ۱۰۰۰ و در یک جا در ۱۰۰۹ هـ . ق. آورده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ریاح. قاضی بصره بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن زبیر. رجوع به ابن زبیر ابوالحسین احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن زردی. رجوع به احمدبن محمدبن عبداللََّه الزردی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن زرکوب. رجوع به احمدبن ابی الخیر زرکوب... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن زهیر ابوخیثمةبن حرب بن شداد نسائی الاصل مکنی به ابوبکر. او از ابونعیم فضل بن دکین و یحیی بن معین و احمدبن حنبل سماع دارد و علم نسب از مصعب بن عبداللََّه الزبیری فرا گرفت و تاریخ و ایام ناس را از ابوالحسن مدائنی دریافت و ادب از محمدبن سلام الجمحی آموخت. و بروزگار المعتمدعلی اللََّه به نودوچهارسالگی در شوال سال ۲۷۹ هـ . ق. درگذشت. و خطیب پس از این شرح گوید او راست: کتاب التاریخ و این کتاب نیکو تصنیفی است و فوائد بسیار از آن به اهل فن رسید و در تاریخ کتابی مفیدتر از تاریخ احمدبن ابی خیثمة ندانم. و کان لایرویه الاّعلی الوجه فسمعه منه الشیوخ الاکابر کابی القاسم البغوی ونحوه. قال و استعار ابوالعباس محمدبن اسحاق السرّاج من ابی بکربن ابی خیثمة شیئاً من التاریخ فقال یا اباالعباس علی یمین أن لااخذت بهذا الکتاب الاّ علی الوجه فقال ابوالعباس و علی عزیمة الاّ اکتب الاّ ما اشتهیه فرده و لم یحدث فی تاریخه عنه بحرف. و خطیب ابیات ذیل را از گفته های احمدبن زهیر انشاد کرده است: قالوا اهتجارک من تهواه تسلاه فقد هجرت فما لی لست اسلاه من کان لم یرفی هذا الهوی اثراً فلیلقنی لیری آثار بلواه من یلقنی یلق مرهوناً بصبوته متیما لایفک الدهر قیداه متیم شفه بالحب مالکه و لو یشاء الذی ادواه داواه. و خطیب گوید: ابن ابی خیثمة بزرگ کُتّاب است و جماعتی کثیر از وی سماع دارند. و فرغانی گوید وفات ابن ابی خیثمه در آخر شوال به نودوهفت سالگی بسکته بود و مردم او را بقول قدر متهم میداشتند و وی از خصیصین علی بن عیسی بود. و حاجی خلیفه نام او را ابی خیثمة احمدبن زهیربن حرب الحافظ المتوفی سنة ۲۷۹ آورده و گوید او راست: تاریخ روات الحدیث و هو کتاب کتاریخ ابی عبداللََّه البخاری لکنه کبیر.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن زیدبن سددبن حمیر الاصغر ملقب بذومقار. یکی از ملوک حمیر.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن زیدبن محسن بن حسن بن حسن بن انی نمی. شریف مکه. وی در آغاز با برادر خود سعد در تدبیر حجاز دخل میکرد ولیکن او و برادرش معزول و متواری گردیدند و مدتها در اسلامبول بسربردند تا در سال ۱۰۹۵ هـ . ق. سلطان عثمانی وی را بار دیگر تولیت همین منصب داد و بمکه بازفرستاد و وی تا ۱۰۹۹ که وفات یافت در آن منصب باقی بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن زید الحلوانی. از ابوعمروبن العلاء موسوم بزبان و قرائت او روایت دارد و کتاب قراءة ابی عمرو تصنیف اوست. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن زید شروطی حنفی مکنی به ابوزید. وی در علم الشروط و السجلات سه کتاب نوشته: کبیر، صغیر و متوسط. و نیز او راست: وثائق. و رجوع به ابوزید احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن زین الحبشی. رجوع به علوی حبشی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن زین الدین. رجوع به احمد احسائی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن زین الدین عجمی. اصلاً از نخجوان و مولد او در ۱۰۰۳ هـ . ق. به دمشق بوده است. او بجوانی در دمشق تدریس میکرد و گروهی از ایرانیان و اکراد بحلقهٔ درس او گرد میامدند پس تدریس مدرسهٔ سالمیه بدو مفوض گردید. وی مردی ادیب و شاعر است و منطقی تخلص میکرده و بهر سه زبان عربی و فارسی و ترکی شعر میسروده است و در ۱۰۲۸ به اسلامبول شد و در چندین مدرسه تدریس کرد و شهرت بسیار یافت و بندیمی سلطان مراد نایل گردید. با مذاقی و نفعی از شعرای عثمانی معاصر بوده است و با نفعی مهاجات داشته است باری نفعی در مجلس سلطان مراد وی را متهم داشت که در مکالمه و ملبس محاکات فرنگیان میکند وی با سوگندهای اکید و گریه و ندبه این تهمت که عاقبت آن قتل بود از خویش دفع کرد. احمد پس از آن قاضی حلب، آنگاه قاضی دمشق گردید تا سال ۱۰۴۵ به امر سلطان او را به اموری چند متهم داشته بود یکی آنکه قبهٔ سیدی عبدالرحمان حفید ابوبکر صدیق را ببهانهٔ آنکه مجمع فساق است خراب کرده دیگر آنکه چون خبر فتح قلعه روان (؟) به او رسید هنگامی که از شاه عباس گرفته شد در آمدن بدیوان تعجیل نکرد و در سال ۱۰۲۵ بحلب رفت و با محمدپاشا سردار که از طرف سلطان احمد بحرب شاه عباس میرفت ملاقات کرد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن زین الدین عراقی. رجوع به احمد ابوزرعة... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن زین العابدین بکری. ادیب و شاعر صاحب کتاب روضةالمشتاق و بهجةالعشاق مولد و منشأ او مصر بود و وفات او به سال ۱۰۴۸ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سابق قرطبی، طبیب. شاگرد ابن رشد. عالمی فاضل و نیکوعلاج بود و بخدمت ناصر و مستنصر پیوسته و بزمان مستنصر درگذشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الساعاتی بغدادی. رجوع به ابن ساعاتی احمد و رجوع به احمدبن علی بن ثعلب شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سالم. مصری نحوی زاهد مترحل. نزیل دمشق. متوفی به سال ۶۶۵ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سباء المروزی مکنی به ابوالحسن. او راست: تاریخ مرو و وفات وی به سال ۲۶۸ هـ . ق. بود. رجوع بحبط ۱ ص ۲۹۷ و رجوع به احمد ابوالحسن بن سباء... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سرخسی مکنی به ابوالعباس. او راست: کتاب الطبیخ. و الفرق بین النحو و المنطق. و ابوعلی محمدبن حسین بن حسن بن سهل بن هیثم حکیم را حواشی است بر کتاب او.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سرّق مروزی. اخباری است از مردم مرو.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سروجی قاضی مصر مکنی به ابوالعباس. او راست: الغایة و آن شرح ناتمام هدایهٔ مرغینانی است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سعد ابوالحسین کاتب. یاقوت در معجم الادباء (چ مارگلیوث ج ۱ ص ۱۲۹ ببعد) آرد: حمزه در زمرهٔ اهل اصفهان ذکر او آورده و گوید که ابوالحسین احمدبن سعد در ایام القاهرباللََّه بعمل خراج منصوب گردید و در غرهٔ جمادی الاولی سال ۳۲۱ هـ . ق. به اصفهان وارد شد و ابوعلی بن رستم در جمادی الاخر همین سال از آن شغل معزول گشت. آنگاه ابوالحسین بن سعد از فارس به اصفهان آمد و از قبل امیر عمادالدوله علی بن بویه در جمادی الاولی سال ۳۲۳ متقلد تدبیر آنشهر و عمل خراج گردید و در سال ۳۲۴ جبایت خراج را به ابوالقاسم سعدبن احمدبن سعد سپردند و در شوال آنسال معزول گردید و دیگر شرحی از او نمیدهد و بذکر فضلاء اصفهان از اصحاب الرسائل می پردازد و سپس میگوید: اما ابومسلم محمدبن... و ابوالحسین احمدبن سعد، ما بجهت شهرت و صیت آن دو در اقطار شرق و غرب و نزد کتاب حضرت و اجماع اهل زمان بر... وصف ایشان مستغنی هستیم و سپس نام وی را در زمرهٔ مصنفین یادکند و گوید او راست: کتاب الاختیار من الرسائل که کسی در این موضوع بر او سبقت نجسته است. و کتابی دیگر در رسائل به نام فقرالبلغاء. و کتاب الحلی و الشیات. و کتاب المنطق. و کتاب الهجاء. و در کتابی کهن چنین خواندم: سرح دسر (شیخ کبیر؟) مرا حدیث کرد که تنبأ گفت در شهر اصفهان در زمان ابوالحسین بن سعد مردی بود که او را نزد خود خواند و علماء و عظماء و کبراء را احضار کرد بدو گفتند کیستی گفت من پیامبری مرسلم گفتند ویلک هر پیامبری را آیت و نشانه ای است آیت و حجت تو چیست. گفت حجت های مرا کسی از انبیاء و رسل پیش از من نداشته. گفتندش حجت ها بنما. گفت هر یک از شما را که زنی یا دختری یا خواهری جمیله باشد، نزد من حاضر آرد تا در ساعت به پسری آبستن کنم ابوالحسین بن سعد گفت اما من شهادت میدهم که تو رسولی و مرا معاف کن. آنگاه مردی او را گفت ما را زنان نباشد ولی ماده بزی حسنا داریم او را آبستن کن و مرد برخاست از او پرسیدند کجا روی گفت نزد جبرئیل روم تا بدو گویم که این گروه بزغاله خواهند نه پیامبر. پس از گفتار وی بخندیدند و وی را رها کردند و از ابوالحسین اصفهانی اشعاری روایت شده از آن جمله در جواب معمی: رمانی أخ یصفی له الود جاهداً و من یتطوع بالمودة یحمد بداهیة تعی علی کل عالم بوجه المعمی بالصواب مؤید و حمل سرالوحش و الطیر سره و ارسلها نکرا ببیداء قردد فانهضت قلبی و هوی نفس جارح و من یغد یوما بالجوارح یصطد فحاش لی الصنفین من بین ارنب یقود الوحوش طائعات و هدهد یسوق لنا اسراب طیر تتابعت علی نسق مثل الجمان المنضد و مرقتها بالزجر حتی تحاولت و عادت عبادیدا بشمل مبدد و رواضتها بالفکر حتی تذللت فمن مسمح طوعا و من متجلد فاخرجت السرالخفی وانشدت قریض رهین بالصبابة ذی دد و انی و ایاها لکالخمر والفتی متی یستطع منها الزیادة یزدد و خطاب به ابن العمید: البین افردنی بالهم والکمد والبین جدد حرالثکل فی کبدی فارقت من صار لی من واحدی عوضاً یارب لاتجعلنها فرقة الابد امسک حشاشة نفسی ان یطیف بها کید من الدهر بعد الفقد للولد لا فی الحیاة فانی غیر مغتبط بالعیش بعد انقصاف الظهر و العضد بل ابق لی الخلف المأمول حیطته علی عیال و اطفال ذوی عدد من ان یرو ضیعة فی عرصة البلد و ان یرو نهزة لللف مضطهد اللََّه رجائی وحسب المرء معتمداً نجل العمید و صنع الواحد الصمد. و نیز به ابوالحسین بن لرة [ کذا ] در باب مملوکی اسود: حذر فدیتک بشری من تبرزه انی اخاف علیه لقعة العین اذا بدت لک منه طرة سبلت علی الجبین و تحذیف کنونین حسبت بدراً بداتما فاکلفه غمامة نشرت فی الارض ثوبین کانما خط فی اصداغه قلم بالحبر خطین جاآلغو قوسین لکن ذلک منه غیر دافعه عن القبول و عن بعد من الشین. و این قطعه شعر از ابوالحسین بن سعد بر چهار قافیه است که هر قافیه بتنهائی شعری مستقل است: و بلدة قطعتها. بضامر. خفیدد. عیرانة رکوب ولیلة وسهرتها. لزائر. و مسعد. مواصل حبیب وقینة وصلتها. بطاهر مسود. ترب العلی نجیب. اذا غوت ارشدتها. بخاطر. مسدد. و هاجس مصیب. و قهوة باکرتها. لتاجر. ذی عند فی دینه وجوب. سورتها کسرتها. بماطر. مبرد. من جمه القلیب و حرب خصم بختها. بکاثر. ذی عدد. فی قومه مهیب معوداً بل سفتها. بباتر. مهند. یفری الطلی رسوب و کم حظوظ نلتها. من قادر ممجد. بصنعة القریب کافیه اذ شکرتها، فی سامر. و مشهد. للملک الرقیب. - انتهی. و وفات وی به سال ۳۵۰ هـ . ق. بود. رجوع به ابوالحسین احمد و روضات ص ۵۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سعد اندرشی صوفی ملقب بشهاب الدّین. او راست: عمدة فی مختصر تهذیب الکمال و الاطراف. وفات بسال ۷۵۰ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سعد عثمانی دیباجی، شهاب. او راست: انیس الفرید و جلیس الوحید.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سعد عسکری مکنی به ابوالعباس نحوی. او راست: شرح تسهیل ابن مالک و نیز اختصار تهذیب الکمال جمال الدین یوسف وفات او را حاجی خلیفه ۷۵۰ هـ . ق. ذکر کرده است. و رجوع به احمدبن سعد اندرشی (؟) شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سعید. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۶۰، ۱۰۵، ۱۸۲، ۲۱۵، ۳۲۲).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سعیدبن حزم الصدفی الاندلسی المنتجیلی مکنی به ابوعمر. حمیدی ذکر او آورده گوید او به اندلس از جماعتی سماع دارد از جمله محمدبن احمد الزّراد و غیر حمیدی نیز نام او برده اند. او از اندلس ارتحال کرد و از اسحاق بن ابراهیم بن النعمان و احمدبن عیسی المصری المعروف به ابن ابی عجینه و غیر آن دو حدیث شنید و کتاب کبیر تاریخ رجال تألیف کرد و در این کتاب جمیع اقوال مردمان را در اهل عدالت و تجریح تا آنجا که برای او میسر بود گردکرد. و آن کتاب را خلف بن احمد معروف به ابن ابی جعفر و احمدبن محمد اشبیلی معروف به ابن الحراز از وی استماع کردند و گویند تمام این کتاب را کسی دیگر جز این دو بتمامی از وی نشنیده اند و وفات وی به سال ۳۵۰ هـ . ق. بود. [ تا این جا نقل حمیدی است ]. و بعضی دیگر گفته اند که او از اولاد جعفر است و به آثار و سنن توجه داشت و تاریخ و حدیث جمع آورد و در اندلس از جماعتی روایت کرد که از آنجمله است احمدبن ثوابة و اسلم بن عبدالعزیز و طبقهٔ آندو و به سال ۳۱۱ با احمدبن عبادةالرعینی بمشرق شد و بمکه از ابوجعفر العقیلی و ابوبکربن المنذر صاحب الاشراق و دیبلی ابوجعفر محمدبن ابراهیم و ابی سعیدبن الأعرابی و غیر آنان و بمصر از ابوعبداللََّه محمدبن الربیع بن سلیمان و بقیروان از احمدبن نصر و محمدبن محمدبن اللباد سماع دارد. سپس به اندلس بازگشت و بنوشتن تاریخ محدثین پرداخت و بغایت این منظور دست یافت و تا آخر عمر حدیث گفت و در شب پنجشنبه ۹ روز از جمادی الآخر مانده به سال ۳۵۰ درگذشت و مولد او بروز جمعه پنجم شهر ربیع الآخر سنهٔ ۲۸۴ بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سعیدبن حسن شیحی از مردم شیحه دهی بحلب. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سعیدبن شاهین بن علی بن ربیعة البصری مکنی به ابوالعباس. محمدبن اسحاق الندیم در فهرست ذکر او آورده است و گوید: او از اهل ادب است و او راست: کتاب ما قالته العرب و کثر فی افواه العامة. رجوع به فهرست ابن الندیم و معجم الادباء یاقوت چ مارگلیوث ج ۱ ص ۱۳۴ و روضات الجنات ص ۸۴ س ۲۲ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سعیدبن عبداللََّه مشقی مکنی به ابوالحسن. او مؤدب پسر المعزباللََّه و از خواص عبداللََّه بن معتز بود و در بغداد کتب ابن الزبیر را روایت کرد و اسماعیل صفار و جز او از وی روایت کردند. او مردی صدوق است و مرزبانی مرگ وی را در سال ۳۰۶ هـ . ق. گفته است. ابوبکربن محمدبن القاسم الانباری گوید: احمدبن سعید مرا روایت کرد: آنگاه، که مؤدب اولاد معتز بودم، احمدبن یحیی بن جابر بلاذری قومی را واداشت تا از قبیحه، مادر معتز، درخواستند، که احمدبن یحیی پاسی از روز را نزد ابن معتز رود و قبیحه بپذیرفت، و یا نزدیک بود که بپذیرد، و من هنگامی که این خبر شنودم سخت خشمگین شدم و بخانهٔ خود اعتزال جستم. ابوالعباس عبداللََّه بن المعتز که در این هنگام سیزده ساله بود بمن، نوشت: اصبحت یابن سعید حزت مکرمة عنها یقصر من یحفی و ینتعل سر بلتنی حکمة قد هذبت شیمی و اَججت عزب ذهنی فهو مشتعل اکون اِن شئت قسا فی خطابته او حارثا وهو یوم الفخر مرتجل و ان اشأ فکزید فی فرائضه أو مثل نعمان ماضاقت به الحیل او الخلیل عروضیا اخا فطن او الکسائی نحویا له علل تغلی بداهة ذهنی فی مرکبها کمثل ماعرفت آبائی الاول و فی فمی صارم ماسله احد من غمده فدری ما العیش و الجذل عقباک شکر طویل لانفاذ له تبقی معالمه ما اطت الابل. و نیز ابن انباری، روایت کند که ابن المعتز در پاسخ نامه ای که احمدبن سعید دمشقی بدو فرستاده و در آن طلب زیادتی در مشاهره و روزی خود کرده بود نوشت: قید نعمتی عندک بمثل ما کنت استدعیتها به و ذب عنها اسباب الظن استدم ماتحب منی بما احب منک. و نیز ابن المعتز در پاسخ نامه ای که دمشقی در آن از نسبت ها که بدو کرده بودند اعتذار جسته بود، نوشت: واللََّه لاقابل احسانک منی کفر ولاتبع احسانی الیک منّ فلک منی ید لااقبضها عن نفعک و اخری لاابسطها الی ظلمک ما یسخطنی فانی اصون وَجهَک عن ذل الاعتذار. رجوع بمعجم الادباء چ مارگلیوث ج ۱ ص ۱۳۳ و ۱۳۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سعیدبن علی قناطری. از مردم قناطر، شهری به اندلس.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سعید اخمیمی مکنی به ابوبکر. او راست: منتخب.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سعید الاندلسی ملقب به امام بهاءالدین. و او علوم الحدیث ابن صلاح را مختصر کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سعید تبعی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سعید داودی مکنی به ابوجعفر. او راست: شرح صحیح بخاری.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سعید سرخسی مکنی به ابوجعفر دارمی. فقیه و از ائمهٔ حدیث و اثر. وفات به سال ۲۵۳ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سعید مالکی مکنی به ابوالحسین. یکی از مشاهیر طبقهٔ عرفا در مائهٔ سیم هجریه بوده و با شیخ جنید و ابوالحسین نوری صحبت داشته و در ایام زندگانی در طرطوس میزیسته و هم در آن مائه زندگانیرا بدرود کرده و در طرطوس مدفون گردیده. از کلمات اوست که میگفته بدا بحال آنکس که آسودگی خود را در آزار مردمان جوید و با بندگان خدای حیلت کند و با آنکه داند که او اللََّه تعالی خیرالماکرین است. وقتی از او وصیتی خواستند گفت ترک آزار بهر طریق که دانی و بهر قسم که باشد. خواجه علیه الرحمه مضمون این بیانست که بنظم آورده: مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن که در طریقت ما غیر از این گناهی نیست.
[ اَ مَ ] ابن سعید هروی مکنی به ابوالفضل. او راست: اصلاح اُکر مانالاوس.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سقمان. سیّمین از شاهان ارمنیه از ۵۲۱ تا ۵۲۲ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سلام رطبی. یکی از اکابر شافعیه است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سلامه ملقب به فخرالدین قضاعی. عالمی محتشم و نیکوسیرت و قاضی مالکیه در دمشق و۷۱۸ هـ . ق. وفات یافت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سلطان صلاح الدین ملک المحسن. وی استماع حدیث کرد و بسیار نوشت و مردی متواضع و متزهّد بود بر محدثین افضال بسیار میکرد و مایل بتشیع بود و به سال ۶۳۴ هـ . ق. درگذشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سلم. رجوع به ص ۱۱ کتاب محاسن اصفهان مافروخی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سلم. رجوع به ص ۱۱ کتاب محاسن اصفهان مافروخی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سلمان الرهاوی. ابوالحسن احمد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سلمان نجاد مکنی به ابوبکر. او راست: مسند عمربن الخطاب رضی اللََّه عنه.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سلیمان. فقیه و محدث حنبلی. صاحب تصانیف. وفات وی بسال ۳۴۸ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سلیمان. رجوع به کمال پاشازاده شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سلیمان. خوندمیر در حبیب السیر (ج ۱ ص ۳۷۸) آرد: در سنهٔ ۵۲۴ هـ . ق. حاکم سمرقند احمدبن سلیمان نسبت بسلطان در مقام خصومت درآمده رایت فیروزی شعار سنجری از آب آمویه عبور نموده سایهٔ وصول بر حدود سمرقند انداخته احمد در شهر متحصن شد بعد از امتداد ایام محاصره و وقوع قحط و غلا، امان طلبیده از شهر بیرون آمد و سلطان یکی از غلامان خاصه را مصحوب خود گردانیده رایت مراجعت برافراخت و پس از چندگاه از احمد عفو کرده بار دیگر او را بسمرقند فرستاد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سلیمان بن ابی الربیع محدث. او از سحنون روایت کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سلیمان بن حسن بن جهم بن بکیربن اعین سنسن الشیبانی مکنی به ابوغالب. نقاوهٔ خاندان آل اعین و از کبار محدثین آن جماعت بشمار رود و بدین کنیت مابین علماء و محدثین امامیه معروفست و از آل اعین همواره در عصر هر یک از ائمهٔ اثناعشر محدثین بسیار بوده که جامع و ضابط اخبار ائمه و محرم اسرار ایشان بوده اند من جمله جدّ ابوغالب ابوطاهر محمدبن سلیمان است که فیض زمان جناب ابومحمد عسکری سلام اللََّه علیه را درک نموده و مابین او و جناب ابومحمد علیه السلام مسائل و جواباتی است چنانکه شرح حال وی و سایر محدثین از آن طایفه را در محل خود خواهیم نگاشت مع الجمله ابوجعفر طوسی در فهرست گوید ابوغالب الزراری و هم البکیریون و بذلک کان یعرف الی ان خرج توقیع من ابی محمد علیه السلام فیه ذکر ابی طاهرالزراری فاماالزراری رعاه اللََّه فذکروا انفسهم بذلک و کان شیخ اصحابنا فی عصره واستادهم و فقیههم و صنف کتبا منها کتاب التاریخ ولم یتمه و قدخرج منه نحو الف ورقة. کتاب ادعیة السفر. یعنی ابوغالب زراری و قبیلهٔ او به بکیر منسوب و بدین نسبت معروف بودند تا آنکه توقیعی از جناب ابومحمد العسکری سلام اللََّه علیه بیرون آمد و در آن توقیع ابوطاهر زراری را ذکر فرموده و او را بر زرارةبن اعین نسبت داده بود پس از آن توقیع در انتساب، خود را بزراره منتسب میساختند و ابوغالب شیخ اصحاب امامیه و استاد و فقیه آنطایفه بود و او را مصنفات بسیار است. از آنجمله است کتاب تاریخ و آنرا به اتمام نرسانیده و تنها هزار ورق از آن بیرون آمده و کتاب ادعیهٔ سفر تا آنجا که گوید خبرداد مرا بکتب و روایات ابوغالب، ابوعبداللََّه محمدبن محمدبن النعمان و ابوعبداللََّه حسین بن عبداللََّه و احمدبن عبدون و غیرهم و ابوطاهر که در توقیع بزراره منسوب شده محمدبن سلیمان جدّ ابوغالب است چنانکه این مطلب از ملاحظه ترجمت محمدبن سلیمان و ترجمهٔ محمدبن عبیداللََّه مکشوف گردد چون سبط ابوغالب محمدبن عبیداللََّه بن ابی غالب نیز مکنّی به ابوطاهر است محدث نیسابوری وبعضی در فهم لفظ توقیع توهم و خطا نموده اند و چنین دانسته اند که ابوطاهر مذکور در توقیع سبط ابوغالب است نه جدش محمدبن سلیمان لاجرم عبارت توقیع را که فرماید فاما الزراری رعاه اللََّه در ترجمت ابوطاهر محمدبن عبیداللََّه بن ابی غالب ایراد نموده اند. نجاشی در رجال خود آورده ابوغالب الزراری و قد جمع اخبار بنی سنسن و کان ابوغالب شیخ العصابه فی زمنه و وجههم له کتب منها کتاب التاریخ و لم یتمه. کتاب دعاء السفر. کتاب الافضال. کتاب مناسک الحج کبیر. کتاب مناسک الحج صغیر. کتاب الرسالة الی ابن ابنه ابی طاهر فی ذکر آل اعین. حدثنا شیخنا ابوعبداللََّه عنه بکتبه و مات ابوغالب رحمه اللََّه سنة ثمان وستین و ثلثمائه (۳۶۸) انقرض ولده الاّ من ابن ابنه و کان مولده سنة خمس وثمانین ومأتین (۲۸۵ هـ . ق.)؛ یعنی ابوغالب منسوب به زرارةبن اعین است و او اخبار بنی سنسن را در مجموعه ای فراهم نموده در عصر خویش شیخ و مقتدای فرقهٔ امامیه بود واو را مصنفات عدیده است منجمله رساله ای است در ذکر آل اعین که برای سبط خود ابوطاهر محمدبن عبیداللََّه بن احمد زراری نوشته، شیخ ما ابوعبداللََّه از ابوغالب مصنفات وی بما روایت نموده و ابوغالب در سال سیصدوشصت وهشت وفات یافت ولادتش سال دویست وهشتادوپنج اتفاق افتاده بود و او را عقب، جز از سبطش ابیطاهر، باقی نمانده. محدث نیسابوری پس از ذکر سلسله نسب وی گوید و هم البکیریون نسبوا الی عمهم زراره لتوقیعات وردت فیهم بهذاالوصف من ابی محمد علیه السلام فی ابی طاهر الزراری جدّ احمد المعنون و من ابی الحسن الثالث علیه السلام فی سلیمان بن الحسن -انتهی؛ یعنی طایفهٔ ابوغالب ببکیریون اشتهار داشتند پس بعم ایشان زرارةبن اعین منسوب شدند بعلت توقیعاتی که در باب ایشان بدین نسب بیرون آمد و آن توقیعات بعضی از جناب ابی محمد العسکری بود در حق ابی طاهر زراری جد ابوغالب و برخی از جناب ابوالحسن ثالث علیّ بن محمد بود دربارهٔ سلیمان بن حسن جدّ اعلی ابوغالب محدث. مجلسی در مقدمات کتاب بحارالانوار در حق وی فرموده کان من افاضل الثقاة و المحدثین و کان استاذ الافاضل الاعلام کالشیخ و ابن الغضائری. و احمدبن عبدون خود در وجه انتساب بزراره در رساله ای به ابوطاهر ذکر نموده با بعضی از عبائر علماء رجال مخالف است چه در رسالهٔ مذکوره گوید: انه کانت ام الحسن بن الجهم ابنة عبیدبن زرارة و من هذه الجهة نسبنا الی زراره و نحن من ولد بکیر و کنانعرف قبل ذلک بولدالجهم؛ یعنی مادر حسن بن جهم دختر عبیدبن زراره بود بدین سبب ما نسبت داده شدیم بزراره و حال آنکه ما از اولاد بکیر معدود میباشیم و سابق بر این بولد جهم معروف بودیم، تا آنجا که گوید: و اول من نسب منا الی زرارة جدنا سلیمان نسبه الیه ابوالحسن علی بن محمد صاحب العسکر توریة عنه و سترا له ثم اتسع ذلک و سمینا به و کان یکاتبه فی امور له بالکوفة و بغداد، الخ؛ یعنی نخستین کس که از ما به زراره منسوب گشت جد ما سلیمان بود او را مولای ما ابوالحسن علی بن محمد صاحب عسکر بعلت توریة و ستر حال وی بدین نسبت منسوب داشت پس مردمان در آن وسعت داده هر یک از اولاد بکیر را بزراره منسوب داشتند و ما بزراره منسوب شدیم و جناب ابوالحسن علیه السلام در باب امورات خویش در کوفه و بغداد بجد ما سلیمان مکاتیب میفرمود الی آخر. شیخ یوسف صاحب لؤلؤه پس از نقل این عبارات از رساله گوید این کلام چنانکه مشاهدت کنی بظاهرش مخالف است با آنچه علامه در رجال خویش و شیخ طوسی در فهرست در وجه تسمیهٔ بزراره ذکر نموده اند چه ایشان ذکر نموده اند که مبدأ تسمیه بزراری، از جناب ابومحمد عسکری علیه السلام بوده دربارهٔ جد ابی غالب ابوطاهر و آنچه از این کلام مکشوف شود آن است که انتساب بزراره از جناب ابوالحسن هادی بوده در حق جد ابوغالب سلیمان چنانکه دانستی و ظاهر آن است که علامه و شیخ بر رساله واقف نشده اند و گرنه در وجه انتساب بزراره کلامی مطابق با آنچه در این باب در رساله نوشته ذکرمینمودند و چون در رسالهٔ مذکوره خود بیان شرح احوال و مولد خود و برخی از فقرات که بیان آن در ترجمت وی لازم است شرح نموده لاجرم در این مقام بذکر بعضی از فقرات آن رساله پردازیم. در رساله پس از بیان شرح احوال آباء و اجداد خویش از آل اعین گوید: و مات ابومحمدبن محمدبن سلیمان سنة نیف وعشرون سنه سنی اذ ذلک خمس سنین و اشهر و کان مولدی لیلة الاثنین لثلث بقین من ربیع الاخر سنة خمس وثمانین ومأتین (۲۸۵ هـ . ق.) و مات جدّی محمد ابی سلیمان رضی اللََّه عنه فی غرة المحرم سنة ثلثمائة (۳۰۰) فرویت عنه بعض حدیثه و سمعت عن عبداللََّه بن جعفر الحمیری و کان دخل الکوفه فی سنة سبع و تسعین و مأتین (۲۹۷) و وجدت هذا التاریخ بخط عبداللََّه بن جعفر فی کتاب الصوم للحسین بن سعید و لم اکن حفظت الوقت للحداثة و وسنی اذ ذاک اثناعشر سنة و شهور و سمعت انا بعد ذلک من عمّ ابی علی بن سلیمان و من خال ابی محمدبن جعفر الزراری من احمدبن ادریس القمی و احمدبن محمدبن العاصمی و جعفربن محمدبن مالک الفزاری البزاز و سمعت من ابی جعفر محمدبن الحسن بن علی بن مهزیار الأهوازی و غیرهم رحمهم اللََّه تعالی و سمعت من حمیدبن زیاد و ابی عبداللََّه بن ثابت و احمدبن محمدبن رباح و هؤلاء من رجال الواقفة الا انهم کانوا فقهاء تقاتا فی حدیثهم و سمعت بعد ذلک من جماعة غیر من سمیت فعندی بعض ما سمعته منهم ذهب بعض فیما ذهب من کتبی ثم امتحنت محنا شغلتنی و اخرجت اکثر کتب التی سمعتها عن یدی بالسرقة و الضیاع و رزقت ایاک و سنی ثمان و عشرون سنة و فی سنة ولادتک امتحنت محنة اخرجت اکثر ملکی عن یدی و اخرجتنی الی السفر و الاغتراب و شغلتنی عن حفظ ما کنت جمعت قبل ذلک و لما اصلح ابوک لسماع الحدیث و سلوک طریقة اجداده رحمهم اللََّه تعالی جذبته الی ذلک فلم ینجذب و شغلنا طلب المعاش و البعد عن مشاهدة العلماء عن العلم و علت سنّی فآیست من الولد و بلغ ابوک سبعاً و ثلثین سنة و لم یرزق ولدا و رزقنی جلّ وعزّ الحج و مجاورة الحرمین سنة فجعلت کدی و اکثر دعائی فی المواضع التّی یرجی فیها قبول الدّعاء و ان یرزق اللََّه اباک ولداً ذکرا نجعله خلفاً لآل اعین ثم قدمت العراق فزوّجت اباک من امک فتفضّل اللََّه جلّ وعزّ ان رزقناک فی اسرع وقت و منّ بان جعلک سوی الخلقة مقبول الصورة صحیح العقل الی ان کتبت الیک الکتاب و کان مولدک فی قصر عیسی به بغداد یوم الأحد لثلث خلون من شوال سنة اثنین وخمسین وثلثمائة (۳۵۲) و قد خفت ان یسبق اجلی ادراکک وتمکنک من سماع الحدیث و تمکنی من حدیثک ماسمعته من الحدیث و لن افرط فی شی ء من ذلک کما فرط جدّی و خال ابی رحمهمااللََّه تعالی اذ لم یجذبانی الی سماع حدیث مهمامع ماشاهداه من رغبتی فی ذلک. یعنی پدرم محمدبن محمدبن سلیمان وفات یافت و او را سنین عمر بیست سال و اندی بود و آن هنگام از سن من پنج سال و چند ماه گذشته بود و ولادتم شب دوشنبه بیست وهفتم ربیع الاخر سال دویست وهشتادوپنج اتفاق افتاده و جدّم محمدبن سلیمان در غرهٔ شهر محرّم از سال سیصد هجری رحلت نمود پس من بعضی از روایات وی از او روایت کنم و نیز در محضر عبداللََّه بن جعفر حمیری استماع حدیث نمودم و عبداللََّه سال دویست ونودوهفت داخل کوفه گردید و تاریخ دخول عبداللََّه را بکوفه در کتاب صوم تألیف حسین بن سعید بخط عبداللََّه بن جعفر حمیری یافتم و خود بعلت حداثت سنم در آن وقت آن تاریخ ضبط و حفظ ننموده بودم و آنگاه سنّم دوازده سال و چند ماه بود و بعد از آن ازعم پدرم علی بن سلیمان و از خال پدرم محمدبن جعفر زراری و احمدبن ادریس قمی و احمدبن محمدبن عاصمی و جعفربن محمدبن مالک فزاری بزاز استملاء حدیث کردم و نیز از ابوجعفر محمدبن حسن بن علی بن مهزیار اهوازی و حمیدبن زیاد و ابی عبداللََّه بن ثابت و احمدبن محمدبن رباح اخذ حدیث نمودم و این جماعت اگر چه در عداد فرقهٔ واقفیّه معدودند ولی در سلک فقهاء و موثقین در روایت منظوم باشند پس بعد از آن از گروهی غیر از این جماعت که نام بردم استماع حدیث کردم و از مرویّات این جماعت بعضی نزد من باقی است و برخی از آن با پاره ای از کتبم تباه و تلف گردید پس گرفتار شدم بمحنتی عظیم که مرا مشغول ساخت و در آن حادثه بعلت سرقت و ضیاع، بسیاری از کتبم که مشتمل بر مسموعات و محفوظات من بود تلف گردید و خدای تعالی والد تو را بمن موهبت فرمود برحالیکه از سنین عمرم بیست وهشت سال گذشته بود و در سال ولادت وی ببلیتی مبتلا شدم که آن بسیاری از ملک مرا از دستم بیرون نمود و مرا بمسافرت و اغتراب محتاج ساخت و از حفظ اموالی که پیش از آن فراهم نموده بودم مشغول نمود و چون پدرت برای سماع و سلوک طریقهٔ اجدادت صالح گشت او را به اخذ واستماع حدیث جذب نمودم. ازسلوک آن طریق اعراض نمود و مرا طلب معاش و دوری از مشاهدت علماء از اخذ علوم شاغل و مانع گشت و سنّم زیاد شد پس از اولاد مأیوس شدم پدر ترا سنین عمر بسی وهفت سال رسید و او را ولدی مرزوق نگشت و خداوند عزوجل سالی مرا زیارت بیت اللََّه و مجاورت حرمین شرفین روزی فرمود پس من در موارد و مظانّ استجابت دعا از خداوند کریم خواستار آن شدم که پدرت را ولدی ذکور عنایت فرماید و او را خلف آل اعین گرداند پس از معاودت از حجّ وارد عراق شدم مادر تو را بوالدت تزویج نمودم پس خدای تعالی بر ما تفضل فرموده بزودی تو را بما موهبت فرمود و بر ما منت گذارد باینکه تو را مستوی الخلقة مقبول الصورة خلق نمود و تو را صاحب عقل صحیح گردانید تا اینکه این کتاب بتو مکتوب نمود و تو را ولادت روز یکشنبهٔ چهارم شوال از سال سیصدوپنجاه ودو در قصر عیسی به بغداد اتفاق افتاد و من از آن خائف بودم که قبل از ادراک و قدرتت بر استماع حدیث و قبل از تمکن من از استماع حدیث برتو مرا اجل فرا رسد و من بهیچ وجه مضایقت و تفریطی در حق تو ننمودم چنانکه جدّم و خال پدرم دربارهٔ من مضایقت کردند زیرا با آنکه رغبت و میل مرا بسماع حدیث مشاهدت مینمودند با اینحال مرا به اخذ حدیث جذب ننمودند. مع الجمله ابوغالب در زمان غیبت صغری باوکلاء و سفرای امام دوازدهم اختصاص داشته و چون او را حاجتی دست دادی بواسطهٔ وکیل ناحیه مطلب خود بامام عصر عجل اللََّه فرجه رسانیده جواب آن بوی میرسید چنانکه علامهٔ مجلسی در مجلد سیزدهم کتاب بحارالأنوار که مخصوص به بیان احوال امام عصر است در باب معجزات آن جناب گوید: در کتاب الغیبة که از مؤلفات شیخ ابوجعفر طوسی است از جماعتی ایشان از ابوعبداللََّه احمدبن عیاش او از ابوغالب زراری روایت کرده که گفت از کوفه وارد بغداد شدم بر حالی که جوان بودم و قدمهای خود را در راه رفتن مانند راندن شتر میراندم و مردی از برادران دینی با من مصاحب بود و نام او از خاطر ابوعبداللََّه فراموش شده بدین سبب نام او را در حدیث ذکر ننموده اند و از او بلفظ مرد تعبیر نموده اند در آنوقت شیخ ابوالقاسم بن روح پنهان شده ابوجعفر محمدبن علی مشهور بشلمغانی را در جای خود نصب نموده بود و شلمغانی آنوقت در مذهب شیعه استقامت داشت هنوز کفر و الحادی که از او ظاهر گردید ظاهر نشده بود مردم نزد اوآمده وی را ملاقات مینمودند زیرا که شلمغانی شیخ ابوالقاسم بن روح را صدیق و مصاحب بود در حاجتها و کارهای مردمان میان شیخ ابوالقاسم و ایشان واسطه بود در آنحال رفیق من گفت رغبت بملاقات ابوجعفر داری تا آنکه با او عهد و پیمان استوار کنی از آنکه در این ایام برای طایفه شیعه او منصوب است و مرا نیز بوی حاجتی است که دربارهٔ من از ناحیهٔ مقدسه دعائی استدعا نماید گفتم آری رغبت دارم آنگاه متوجه سرای او شده بمجلسش در آمدیم جماعتی را از اصحاب ما امامیه در محفلش حاضر دیدیم پس بر او سلام گفتیم ابوجعفر برفیق من متوجه گردیده از او پرسید این جوان که با تو است کیست گفت مردی است از آل زرارةبن اعین آنگاه روی با من داشت و گفت از کدام زراره گفتم ای سیدِ من، از اولاد بکربن اعین که برادر زراره است گفت ایشان از خاندان بزرگند و در این امر بلندپایه اند پس رفیق من با وی گفت ای سید من در خصوص دعا مکتوبی از تو خواهش دارم بنویسی گفت آری مینویسم وقتی که این را شنیدم بخاطرم رسید که من هم حاجتی خواهش نمایم و در دلم چیزی مخفی بود که با احدی اظهار ننموده بودم و آن این بود که مادر ابوالعباس پسرم با من بسیار مخالفت و بدرفتاری داشت و با وجود سوءکردار و بدرفتاریش محبت وی در دلم بسیار بود با خود گفتم از ابوجعفر در خصوص این مطلب خواهش دعا میکنم بطرزی که تفصیل آن را مجمل گذارده همینقدر گویم در خصوص امریکه بمن ضرور شده التماس دعا دارم پس گفتم خدای تعالی بقای سید ما را طولانی گرداند من ازتو حاجتی را مسئلت میکنم گفت آنحاجت چیست گفتم دعای فرجست برای من در خصوص امریکه برای من مهم گردیده ابوجعفر در حال کاغذی طلبید و حاجت مرا در آن نوشت که زراری در خصوص امریکه بر او مهم گردیده التماس دعا دارد بعد از آن رقعه را پیچیده و ما هم برخاستیم و بمنزل خویش معاودت نمودیم چون چند روز از آن ماجری بگذشت رفیقم گفت میخواهی که نزد ابوجعفر برویم و مطالب خود را که به او گفتیم سؤال نمائیم که جواب آنها چگونه درآمده آنگاه با او روانه شده بمجلس وی داخل شدیم همینکه در نزد او نشستیم رقعه را درآورده دیدم که مطالب بسیاری در آن نوشته شده در آنحال برفیق من متوجه شده جواب مسئله او را به او خواند بعد از او متوجه من گردید از آن رقعه بخواند در خصوص سئوال زراری خداوند عالم حال شوهر و زن را اصلاح نمود وابوغالب گوید که این ماجری بر من بزرگ آمد از آنجا برخاستیم و برگشتیم رفیقم بمن گفت که جواب این امر بتو رسید گفتم. از جواب مسئلهٔ خویش زیاده درشگفتم گفت از چه درشگفتی. گفتم بجهت اینکه این امر سرّی بود که سوای خدای تعالی و من کسی بدان عالم و واقف نبود و او از آن مرا خبرداد گفت آیا در امر ناحیهٔ مقدسه شک مینمائی حال از آن سرّ مرا خبرده تا آن را بدانم مکنون ضمیر خویش بر وی مکشوف داشتم از آن در عجب شد قضای الهی چنان اقتضاء نمود که بکوفه برگشتیم و بسرای خود داخل گردیدیم و پیشتر از آن مادر ابوالعباس مرا ناخوش میداشت و همواره از من کناره مینمود و در سرای خود بسر میبرد و چون از آمدن من باخبر شد بمنزل من درآمد و از من عذرخواست و مرا دلجوئی نمود و طریق موافقت مسلوک داشت و مخالفت را ترک نمود تا اینکه مرگ میان ما جدائی انداخت. مجلسی پس از نقل این حدیث گوید: این حکایت را جماعتی از ابی غالب احمدبن محمدبن محمدبن سلیمان زراری بمن خبر دادند و در بغداد ابوالفرج محمدبن مظفر در منزل ابی غالب که در بازارچهٔ ابی غالب بود روز یکشنبه پنجم ذیقعده در سال سیصدوپنجاه وشش از هجرت از خود ابوغالب اینحدیث را شنیده و نوشته است تلمیذ ابوغالب غضائری گوید ان وفات الشیخ... الخ. گفت کنیز امّ ولد خود را تزویج نمودم و آن اول زنی بود که تزویج نمودم صبیّه ای بود که اکنون مرا ام ولد است و من در آنزمان جوان بودم سنم از بیست سال کمتر بود در منزل پدرش با او زفاف نمودم چند سال در منزل پدرش ماند و من سعی و تلاش مینمودم که او را بمنزل خود نقل دهم خویشان و اقارب آنزن از آن ابا و امتناع میکردند و در اینمدت ازمن حملی گرفت و دختری آورد مدتی زندگی کرد بعد از آن وفات یافت من نه در ولادتش حضور داشتم و نه در وفاتش و به جهت کدورت و نقاریکه مابین من و ایشان بود آندختر را از زمان ولادت تا هنگام وفات وی اصلا رؤیت ننمودم بعد از آن با ایشان صلح نمودم باین شرط که او را بمنزل من روانه نمایند پس بمنزل ایشان رفتم تا آنکه او را بسرای خویش آورم مرا از آوردنش ممانعت کردند و چنین اتفاق افتاد که آن زن در آنوقت حامله گردید از ایشان خواهش کردم که او را بنابر صلحی که کرده بودیم بمنزل من بفرستند قبول ننمودند از اینجهت دوباره فتنه و عداوت در میان ما پدیدگشت بعد از آن در وقتیکه من غائب بودم از من دختری آورده بود تا مدت دو سال با یکدیگر به آزردگی و عداوت بسر بردیم پس وقتی داخل بغداد شدم و آنوقت رئیس شیعه و ملجاء آن طایفه محمدبن احمد دجوجی بود و او نسبت بمن بمنزلهٔ پدر یا عمو بود در بغداد بمنزل وی فرودآمدم و از فتنه هائی که ما بین من و زنم و خویشانش اتفاق افتاده بود به او شکایت نمودم گفت در این باب رقعه ای بنویس و در آن التماس دعا کن پس رقعه ای نوشتم و در آن احوال خود را و خصومت ایشان را با من و ابای آنها را از فرستادن آنزن بمنزل خود ذکر نمودم و آن رقعه را با ابوجعفر بنزد محمدبن علی بردیم و او در مکاتیب و مطالب شیعه مابین شیعه و حسین بن روح وکیل ناحیه واسطه بود آن را به او تسلیم نمودیم و خواهش کردیم که برساند و جواب آن چند روزی بتأخیر افتاد روزی با او ملاقات نمودم گفتم تأخیر جواب مرا بدحال نموده است گفت دلگیر مباش زیرا که تأخیر جواب نزد من دوست تر است زیرا که در آن نفع تو است پس از آن روی بسرای خود مراجعت نمودم تا مدتی از این گذشت و من آن را نشمردم که چند روز است اینقدر دانستم که زمان قلیلی بود ابوجعفر روزی مرا نزد خود طلبید دیدم رقعه برآورد و گفت این جواب رقعهٔ تو است اگر خواهی نسخه از آن بردار اصل آن را بمن برگردان پس آن را خواندم در آن نوشته بود خداوند عالم حال زن و شوهر را اصلاح نمود مخالفت را از میان ایشان برداشت نسخه ای از روی آن برداشته اصل رقعه را به ابوجعفر رد نموده و داخل کوفه شدم خداوند عالم نفس آنزن را برای من مطیع گردانید پس سالهای بسیاری آنزن در نزد من بود. و از من چند پسر آورد نسبت بوی زیاد بدیها کردم با او پاره ای بدرفتاریها نمودم که زنان را بدان حرکات تحمل و صبر نمودن ممکن نیست با وجود اینحال میان من و او و خویشان وی هرگز مخالفت و عداوت واقع نگردید تا آنکه روزگار ما را از هم جدا نمود. بالجمله چنانکه سابقاً از نقل عبائر ارباب تراجم و کلمات علماء رجال مکشوف گشت وفات ابوغالب بدون اختلاف در سال سیصدوشصت وهشت اتفاق افتاده صاحب روضات گوید تلمیذ ابوغالب شیخ ابوعبداللََّه غضائری بر رسالهٔ ابوغالب ذیلی آورده و در آن ذکر نموده ان وفاة الشیخ الصالح احمدبن محمد الزراری رضی اللََّه عنه فی جمادی الاولی سنة ۸ [ ۶ ] ۳ ثمان و [ ستین ] وثلثمائة وتولیت جهازه و حمله الی مقابر قریش ثم الی الکوفه و قبره بالغرّی یعنی شیخ صالح احمدبن محمد زراری در ماه جمادی الاولی از سال سیصدوشصت وهشت هجری وفات یافت من خود متولی تجهیز وی شدم و جسدش را بمقابر قریش حمل دادم پس از زمانی او را بکوفه نقل داده در ارض غرّی بخاک سپردم. (نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۶۲۲).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سلیمان بن داودبن محمدبن ابی العباس الطوسی. و اسم ابوالعباس، فضل بن سلیمان بن المهاجربن سنان بن حکیم است. و کنیت احمد ابوعبداللََّه است. و او مردی از اهل فضل بود و چنانکه خطیب گوید وفات وی در هشتادوسه سالگی بصفر سنهٔ ۳۲۲ هـ . ق. بوده است. ابن شاذان گوید که طوسی خود می گفت که مولد وی ۲۴۰ است. از او ابوحفص بن شاهین و ابوالفرج اصفهانی صاحب اغانی و ابوعبیداللََّه المرزبانی روایت کنند و او در روایات صدوق است. محمد بن طاهر المباشر ابوعبداللََّه معروف به قنینة گوید در مکّه از خضربن داود شنیدم که سلیمان بن داود طوسی ببریدی بمکّه آمد، زبیر بتازگی از کتاب النسب خویش فارغ شده بود و طوسی هدایای بسیار زبیر را فرستاد و او کتاب النسب خویش را بطوسی هدیه کرد و سلیمان گفت خواهم که این کتاب بر من قرائت کنی و او کتاب را قرائت کرد و سلیمان و پسرش داود هر دو تمام کتاب النسب را از او بشنیدند. و ابوبکربن شاذان و ابوحفص بن شاهین و ابوعبیداللََّه المرزبانی و مخلص از احمدبن سلیمان روایت کنند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سلیمان بن زَبّان. راوی است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سلیمان بن کمال پاشا ملقب به شمس الدین و معروف به مفتی ابن کمال پاشا. او راست: حاشیه ای بر شرح مواقف و حاشیه ای بر شرح مطالع. حاشیه ای بر حاشیهٔ میرسیّد شریف بر کشاف زمخشری. و منشآت ترکی. و تفسیر المفتاح [ ناقص ]. و شرح تفسیرالمفتاح. و حاشیه ای بر شرح مفتاح سید شریف. و شرح مفتاح. و شرحی بر خمریّه ابن فارض. و طبقات المجتهدین در مذهب حنفی. و نیز بر اوائل هدایه تحقیقاتی نوشته بر کتاب طهارة، زکاة، صوم، حج و بر قسمتی از کتاب نکاح وبیوع. و همچنین النجوم الزاهرهٔ مورخ طاهری را بترکی ترجمه کرده است و نیز شرحی بر حدیث الاربعین و محیطاللغة که در آن لغات را بفارسی ترجمه و بترتیب جوهری پیش رفته است و نیز شرحی بر فرائض السّراجیه و پاره ای حواشی بر دررالاحکام محمدبن فرامرز دارد. وفات وی را کشف الظنون گاهی ۹۰۴ و گاه ۹۴۰ هـ . ق. آورده است. و رجوع به کمال پاشازاده شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سلیمان بن وهب بن سعیدالکاتب مکنی به ابوالفضل. ابن الندیم گوید: او را پنجاه ورقه شعراست. رجوع به ابوالفضل احمدبن سلیمان و الموشح چ مصر صص ۶۹ و ۳۵۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سلیمان زبیری بصری شافعی مکنی به ابوعبداللََّه. او راست: تنبه فی الفروع و سترالعورة و کتاب الامارة و مسکت (کتابی غریب و لغزمانند است) . وفات وی بسال ۳۱۷ هـ . ق. بود. و مؤلف کشف الظنون ذیل کتاب الاستخارة والاستشارة نام و نسب او را احمدبن سلیمان تبریزی شافعی مکنی به ابوعبداللََّه و هم متوفی در سال ۳۱۷ آرد و ذیل ریاض المتعلم نامی از احمدبن سلیمان زیدی نصری متوفی سنه (بی ذکر تاریخ) می برد و شاید این سه یکتن باشند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سلیمان طبری. او راست: فصول ابن عمران در فروع حنفیه.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سلیمان ملقب به سیف الدولة المقتدر. دومین از امرای هودی در سرقسطه از ۴۳۸ تا ۴۷۴ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سلیمان ملقب به شمس الدین. او راست: رسالة فی اسلوب الحکیم.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سلیمان المعبدی مکنی به ابوالحسین. محمدبن اسحاق الندیم ذکر او آورده است و گوید: او از علی بن ثابت و او از ابوعبید و هم از برادرزادهٔ او ابوالوزیر و او از اعرابی روایت کند و از او ابوبکر محمدبن حسین بن مقسم روایت آرد. وی را خطی نیکو بود و یکی از مشاهیر علماء و ثقات است. و بخط ابن ابی نواس خواندم که: ابوعمربن حیویه گفت که ابوعمران مرا حکایت کرد که معبدی بشب چهارشنبه هشت روز از صفر سال ۲۹۲ هـ . ق. مانده درگذشت و بروز چهارشنبه جسد او را بخاک سپردند. رجوع به فهرست ابن الندیم و معجم الادباء یاقوت چ مارگلیوث ج ۱ ص ۱۴۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سلیمان نجاد بغدادی حنبلی مکنی به ابوبکر. او راست: فوائد النجاد. وفات او به سال ۳۴۳ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سلیم الرازی. رجوع به ابوغالب احمدبن سلیم... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سنان العطان الواسطی صاحب سند متوفی به سال ۲۵۹ هـ . ق. (حبط ج ۱ ص ۲۹۶).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سنان قرمانی دمشقی. از امیرزادگان شام. او راست: تاریخ اخبار الدول و آثار الاول (۹۳۹ -۱۰۱۹ هـ . ق.).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سنبل رمال. او راست: کتاب فتح مصر للسلطان سلیم.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سوّاف. رجوع به احمدبن محمد بصری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سهل مکنی به ابویزید بلخی و او جز احمدبن سهل بن هاشم مذکور در ذیل است. وی اصلاً سیستانی بود و از رجال و ارکان دربار احمدبن سهل. مرزبان مرو بود و در سنهٔ ۳۴۰ هـ . ق. وفات یافت. احمدبن سهل مروزی در زمان عمروبن لیث صفاری طغیان کرد و مدتی بواسطهٔ عصیان خویش در سیستان محبوس شد. در زمان احمدبن اسماعیل سامانی نیز مأمور فتح سیستان گردید و ممکن است هم او آزادسرو را از سیستان بمرو آورده باشد. رجوع به هزارهٔ فردوسی مقالهٔ تقی زاده ص ۶۰ ح ۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سهل بن هاشم بن ولید بن جبلة [ یا حمله ]بن کامکاربن یزدجردبن شهریار. او از سرداران بزرگ سامانیان است و از سنهٔ ۲۶۹ تا سنهٔ ۳۰۷ هـ . ق. اسم او و برادرهای او بسمت سرداری و مرزبانی مرو در تواریخ دیده میشود و در سنهٔ ۳۰۷ در بخارا در حبس وفات یافت و قطعاً مقصود فردوسی در این بیتها: یکی پیر بد نامش آزادسرو که با احمد سهل بودی به مرو کجا نامهٔ خسروان داشتی تن و پیکر پهلوان داشتی همین شخص است. رجوع به هزارهٔ فردوسی مقالهٔ تقی زاده ص ۶۰ شود. ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آرد: امّه ماتت فی المخاض و هی حامل به فشق بطنها و اخرج عنه و کان یشتم[ ه ] الناس بهذه اللفظة اعنی ابن البضع. مؤلف حبیب السیر در ذکر پادشاهی امیر نصر سامانی (ج ۱ ص ۳۲۴) آرد که: حسین بن علی [ مروالروذی ] از نیشابور بهرات شتافت در آن اثنا محمدبن جنید که شحنهٔ بخارا بود از امیر نصر متوهم شده بحسین پیوست و حسین بمدد او استظهار تمام پیدا کرده باز به نیشابور شتافت آنگاه احمدبن سهل که در سلک امراء نظام انتظام داشت و خود را از اولاد یزدجرد شهریار میدانست از بخارا متوجه حسین مروالروذی و محمدبن جنید گشت و هردو را بدست آورده ببخارا فرستاد و ابونصر حسین را ببخارا محبوس ساخته و محمدبن جنید را بخوارزم ارسال داشت چون احمدبن سهل این نوع خدمتی بتقدیم رسانید و از آنچه در خزینهٔ خیال گذرانیده بود چیزی بظهور نرسید بمخالفت امیرنصر جرأت کرده عریضه ای نزد مقتدر خلیفه فرستاد و التماس حکومت خراسان نمود و این ملتمس درجهٔ قبول یافته در نیشابور او را شوکت موفور پیدا شد و جرجان را که در تصرف قراتگین بود در حیّز تسخیر آورده عنان عزیمت بصوب مرو انعطاف داد و در گرد آن بلده سوری در کمال حصانت بنا نهاد امیر سعید حمویه را به امارت خراسان سرافراز گردانیده بجنگ احمدبن سهل نامزد فرمود و حمویه با او جنگ کرده غالب آمد و احمد اسیر شد و حمویه او را مقید ببخارا فرستاده احمد در حبس امیر نصر وفات یافت. و رجوع به حبط ج ۱ ص ۳۲۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سهل بانبی بخاری. از مردم بانَب، قریه ای به بخارا. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سهل بلخی مکنی به ابوزید. رجوع به ابوزید احمدبن سهل بلخی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سیار جرجانی. او را پنجاه ورقه شعر است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سیّار مروزی مکنی به ابوالحسن. محدّث و مورّخ و صاحب تاریخ مرو. از علمای شافعیه است. وفات او۲۶۸ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سیف. رجوع به ابن سیف احمدبن عبیداللََّه بن سیف سجستانی و ابن سیف ابوبکر احمدبن عبداللََّه بن سیف بن سعید شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سیف الدّین بیلبک ظاهری ملقب بشهاب الدین. او راست: الرّوض النزیه فی شرح التنبیه.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن شاذان. رجوع به ابن شاذان شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن شاه شجاع بن محمدبن مظفر. پنجمین از آل مظفر. شاه شجاع او را منشور ایالت کرمان داد و وی پس از فوت شاه شجاع در ۷۸۶ هـ . ق. در آنجا دعوی استقلال کرد و آنگاه که تیمور به ممالک ایران مستولی شد (۷۹۰ هـ . ق.) احمد بدو عرض اطاعت کرد و تیمور بقلمرو او تعرض نکرد. لیکن پس از پنجسال بکشتن وی فرمان داد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن شاهین قبرسی ادیب لغوی شاعر و مترسل. پدر او شاهین از مردم جزیرهٔ قبرس بود و در جنگی اسیر ترکان گشته یکی از امرا وی را به پسری خویش برگزید و او بتدریج در مناصب لشکری ترقی کرد تا یکی از اعیان شام شد و احمد صاحب ترجمه در دمشق متولد گردید و در جوانی مانند پدر در زی لشکریان بود تا در وقعه ای اسیر گشت و پس از رهائی از کار سپاهی گری کناره گرفت و به ادب و علم اقبال کرد و شهرت بسیار یافت و در یکی از مدارس دمشق تدریس میکرد. کتابی در لغت عرب کرده است موسوم به فاخر و اشعار نیکو از او بسیار نقل کرده اند. ولادتش به سال ۹۹۵ و وفات او در ۱۰۵۳ هـ . ق. بوده است و در وفات او گفته اند: قلت لماقضی ابن شاهین نحبا و هو مولی یشیر کل الیه رحم اللََّه سیدا و عزیزا بکت الارض و السماء علیه. و او راست: فصل الشباب و ماهنیت من الهوی و بدالمشیب و فیّ فضل تصابی و غدوت اعترض الدیار مسلما یوما فلم تسمح برد جوابی فکانها و کاننی فی رسمها اعشی بحدق فی سطور کتاب.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن شرف الدین محمدبن صاحب مکنی به ابوالعباس و ملقب به بدرالدین و شیخ الامام. او راست: مغیث فی علم الحدیث و نیز سیف المناظره للظفر فی الدنیا و الآخرة. وفات وی به سال ۷۸۸ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن شعیب علی حافظ مکنی به ابوعبدالرحمان و ملقب به نسائی و او راست: السنن الکبیرة والمجتبی که ملخصی از آن کتاب و یکی از صحاح ستّه است و نیز مناسک النسائی. وفات وی به سال ۳۰۲ یا ۳۰۳ هـ . ق. بود و خوندمیر در حبیب السیر (ج ۱ ص ۳۰۰) آرد که در سنهٔ ثلاث وثلثمائة ابوعبدالرحمان احمدبن شعیب النسائی که یکی از صحاح ستّه مصنّف اوست بعالم آخرت شتافت و در تصحیح المصابیح مسطور است که نسائی در اول حال کتابی مبسوط در علم حدیث تألیف کرده آن را سنن کبری نام نهاد و بعد از اتمام آن نسخه روزی بعضی از امرا از وی پرسیدند که جمیع احادیثی که در آن کتاب نوشته ای صحیح است جواب داد که نی. گفتند پس تو برای ما کتابی در سلک تحریر منتظم گردان که احادیث آن تمام صحیح باشد او آنگاه صحاحی را که حالا مشهورست تصنیف کرده موسوم به مجتبی گردانید و غرض علما هرگاه نویسند که: «رواه النسائی و اخرجه النسائی» حدیث است که در مجتبی مکتوبست در بعضی از نسخ بنظر درآمده که نوبتی نسائی به دمشق رسید و بعضی از متعصبان آن بلده نزد او مجتمع گشتند و التماس نمودند که حدیثی در باب فضایل معاویه برای ما روایت کن. نسائی گفت: معاویه با ما سر بسر راضی نیست؟ آن مردم از شنیدن این سخن خشمناک گشته نسائی را ایذاء بسیار کردند. وفات نسائی در وقتی که از مصر به دمشق میرفت در بلدهٔ رمله اتفاق افتاد -انتهی. او راست: اغراب شعبة علی سفیان و سفیان علی شعبة فی الحدیث و نیز مسند مالک و مسند علی (ع). رجوع به ابوعبدالرحمان احمد و رجوع به نسائی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن شلبی. رجوع به احمدبن شهاب الدین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن شمس الدین معروف به بیضاوی. ادیب و مورخی متبحر بود و در دمشق میزیست در مدرسهٔ حجازیه و مجرد بود و جز بعلم اشتغال نداشت. شبی در مدرسه استاد را با دو شاگرد کشته و هرچه بود بتاراج بردند (۱۰۴۸ هـ . ق.) و قاتل معلوم نشد اما حاکم دمشق از قرای شام جریمه ای بزرگ بگرفت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن شمس الدین بن عمر هندی دولت آبادی ملقب به شهاب الدین. او راست: ارشاد در نحو.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن شمس الدین خولی ملقب بشهاب الدین. متوفی به سال ۶۹۳ هـ . ق. او راست: کتاب بدیع.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن شمسی. رجوع به عهدی بغدادی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن شمعون.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن شهاب الدین معروف به ابن شلبی مکنی به ابوالعباس. او راست: فتاوی الشلبی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن شهبهٔ اسدی دمشقی مکنی به ابوبکر و ملقب به تقی الدین قاضی. وی برطبق توصیهٔ استاد خویش شهاب احمدبن حجی ذیلی بر ذیل عبرالاعصار و خبرالامصار از سال ۷۴۸ تا سال ۷۶۸ هـ . ق. کرد و نیز نقایص دیگر ذیل مزبور را مرتفع ساخت. و او راست: مختصرالتهذیب و نیز او یکی از صاحبان طبقات الشافعیه است. وفات وی به سال ۸۵۱ بود. و رجوع به ابن شهبه شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن شیخ بن عبداللََّه. از مشایخ صوفیهٔ یمن و هند، متوفی به سال ۱۰۲۴ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن شیخ الاسلام قطب الدین یحیی بن مولانا محمدبن مولانا سعدالدین، ملقب به سیف الدین. مؤلف حبیب السیر آرد: از مولانا سعدالدین مسعود یک پسر ماند مولانامحمد نام و مولانامحمد نیز در سلک علماء منتظم بود و مدتی ملازمت امیرتیمور گورکان مینمود. [ و شمه ای از احوال جدّ او مولانا محمد را از قول وی نقل کرده است ] . رجوع بحبط ج ۲ ص ۱۷۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن صالح. برادر محمدبن صالح. وی مغارب محمدبن صالح را بترکی ترجمه کرده به نام انوارالعاشقین.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن صالح بن شیرزاد کاتب. خوندمیر در دستورالوزراء (ص ۷۲ آرد) که: احمدبن صالح بن شیرزاد و جعفربن محمد در زمان المستعین باللََّه بنوبت پای بر مسند وزارت نهادند. و ابن الندیم گوید دیوان شعر او سی ورقه است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن صالح بن محمدبن صالح تمیمی آبسکونی مکنی به ابوالعلاء. رجوع به ابوالعلاء آبسکونی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن صالح زهری بقاعی دمشقی. او راست: عمدة. وفات وی ۷۹۵ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن صالح (شیخ) ابوزید عبدالرحمان نقاوی بجائی مکنی به ابوالعباس. او راست: الانوارالمبتلجة فی بسط اسرارالمنفرجة.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن صالح طبری مکنی به ابوجعفرمحدث است. متوفی به سال ۲۴۸ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الصباح. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۱۹۷).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن صبیح. رجوع به احمدبن عثمان بن ابراهیم... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن صدر حریری ملقب به استاذ. او راست: محاکمة بین یوسف القره باغی والحسین الخلخالی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن صدقة الصیرفی المصری المتوفی بسنه ۹۰۵ هـ . ق. او راست: نظم ارشاد اسماعیل بن ابی بکربن مقری و شرح نخبهٔ ابن حجر و نظم حاوی احمدبن هائم. صاحب کشف الظنون اسم و نسب این مرد را ذیل کتاب نظم ارشاد اسماعیل بن ابی بکربن مقری بصورت فوق آورده است و در تحت کتاب حاوی فی الحساب تألیف شهاب الدین احمدبن هائم المصری القدسی که احمدبن صدقه نظم کرده، بجای کلمهٔ صیرفی صدیقی گفته است. و در همین عنوان اخیر وفات شهاب الدین احمد را سنهٔ ۹۸۷ نوشته در صورتیکه در هرسه موضع وفات صاحب ترجمه را ۹۰۵، خمس وتسعمائه میگوید و لازمهٔ آن این است که نظم کتاب حاوی پیش از تألیف آن بعمل آمده باشد! واللََّه اعلم.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الصفار. رجوع به احمدبن عبداللََّه بن عمر و احمدبن عبداللََّه معروف به ابن الصفار، و ابن الصفار شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الصفار. رجوع به احمدبن عبداللََّه بن عمر و احمدبن عبداللََّه معروف به ابن الصفار، و ابن الصفار شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن صلت حمانی مکنی به ابوالعباس. از مردم شرقیه محله ای به بغداد. کتابی بسیار مفصل در مناقب ابوحنیفه دارد و وفات وی به سال ۳۰۸ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الصندید العراقی. شاعری عراقی مکنی به ابومالک. یکی از علمای ادب و شعر. او شعر معرّی را از وی روایت کرده است و او را بر شعر معرّی شرحی است و وی را با حصری مناقضاتی بوده است. احمدبن صندید به اندلس رفت و به بنوطاهر پیوست و رؤسا و اکابر وقت را مدح گفت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الضیاء مکنی به ابوالبقاء قرشی مکّی حنفی. متوفی ۸۵۴ هـ . ق. او راست: تنزیه المسجد الحرام عن بدع جملة العوام.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن طاوس. رجوع به احمد جمال الدین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن طاهربن بکوان بَلَجی. زاهد. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن طلحه. رجوع به معتضدباللََّه عباسی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن طولون مکنی به ابوالعباس (امیر...). اولین کس از سلسلهٔ بنی طولون (۲۵۴ -۲۷۰ هـ . ق.). امیر مصر و پسر او ابومعد، عدنان بن احمد است متوفی بسال ۳۲۵. و رجوع به ابن طولون و حبط ج ۱ ص ۲۹۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الطیب السرخسی معروف به ابن الفرائقی. حکیمی ایرانی از مردم سرخس. ابن ابی اصیبعه در عیون الانباء گوید او ابوالعباس احمدبن محمدبن مروان السرخسی است (معروف به ابن الفرائقی) و از پیوستگان و شاگردان کندی و نزد او درس خوانده و از وی دانشها فرا گرفته است و در علومی بسیار چه از قدماء و چه از عرب متفنن است و نیکومعرفت و جیدالقریحة و بلیغ اللسان و ملیح التألیف و التصنیف است و در علم نحو و شعر یگانه است. وی نیکومعاشرت و آزادمنش و ظریف و با نوادر نمکین بود و حدیث نیز شنوده و برخی از آن روایت کرده است و از جمله از عمروبن محمد الناقل و او از سلیمان بن عبیداللََّه و او از بقیةبن الولید و او از معاویةبن یحیی و او از عمران القصیر و از انس بن مالک روایت کند که رسول صلوات اللََّه علیه گفت اذا اکتفی الرجال بالرجال و النساء بالنساء فعلیهم الدبار. و نیز از احمدبن الحرث و او از ابوالحسن علی بن محمد مدائنی و او ازعبدبن المبارک و او از عبدالعزیزبن ابی سالم و او از مکحول روایت کند که پیغامبر علیه السلام فرمود: اشدالناس عذاباً یوم القیامة من سَبّ نبیاً او صحابة نبی او ائمةالمسلمین. او بروزگار معتضد حسبة بغداد داشت و در اول معلم معتضد بود سپس معتضد وی را بمنادمت خود برگزید و مختص خویش کرد و اسرار خویش با وی در میان می نهاد و در امور ملک با وی مشاوره می کرد لکن علم احمد بر عقل وی غالب بود چنانکه معتضد، رازی از ابوالقاسم بن عبیداللََّه و بدر غلام خود با وی درمیان نهاد و قاسم بحیلتی آن راز وی بدانست و خبر فاش و ذایع گشت و معتضد او را بدان دو تسلیم کرد و بدر و ابوالقاسم مال وی ضبط کردند و خود او را در مطامیر بند کردند و آنگاه که معتضد بفتح آمد و قتال احمدبن عیسی بن شیخ بیرون شد جماعتی از خوارج و جز خوارج که در مطامیر محبوس بودند بجستند لکن احمد با آنان همداستانی نکرد و هم بدانجای بماند و در آن امید سلامت میدید لکن همان سبب مرگ او شد و معتضد قاسم را گفت تا نام های کشتنی ها را ثبت کند و آنانرا بکشند تا خلیفه را از جانب ایشان دل مشغولی نباشد و او اسامی جمعی را بنوشت و بحضور خلیفه برد و خلیفه بقتل آن جماعت توقیع کرد و سپس قاسم نام احمد برآن صورت بیفزود و احمد کشته شد و وقتی که خلیفه از احمد پرسید قاسم گفت او را به امر خلیفه بکشتند و ثبت را بخلیفه بنمود و خلیفه چیزی نگفت و احمد که در رفعت به آسمانها رسیده بود بدین گونه از میان بشد. وقبض احمد به سال ۲۸۳ هـ . ق. و قتل او در محرم سنهٔ ۲۸۶ بود. احمدبن الطیب را کتب بسیار است از جمله: اختصار کتاب ایساغوجی فرفوریوس. اختصار کتاب قاطیغوریاس. اختصار کتاب انالوطیقای ثانی. کتاب النفس. کتاب الأعساس و صناعة الحسبة الکبیر. کتاب غش الصناعات. حسبة الصغیر. کتاب نزهةالنفوس. کتاب اللهو و الملاهی و نزهة المفکر الساهی فی الغناء و المغنین و المنادمة و المجالسة و انواع الأخبار و الملاح و این کتاب را برای خلیفه کرد و در آن کتاب گوید که من آن را در شصت ویکسالگی از عمر خویش نوشتم. کتاب السیاسة الصغیر. کتاب المدخل الی صناعةالنجوم. کتاب الموسیقی الکبیر در دو مقاله و آن بی مانند است. کتاب الموسیقی الصغیر. کتاب المسالک و الممالک. کتاب الارثماطیقی فی الاعداد و الجبر و المقابلة. کتاب المدخل الی صناعة الطب و در آن کتاب نقض کرده است اقوال حنین بن اسحاق را. کتاب المسائل. کتاب فضائل بغداد و اخبارها. کتاب الطبیخ و آن را جزء جزء در چند ماه برای معتضد نوشته است. کتاب زادالمسافر و خدمة الملوک. مقاله ای از کتاب ادب الملوک. کتاب المدخل الی علم الموسیقی. کتاب الجلساء و المجالسة. رسالة فی جواب ثابت بن قرة فیما سأل عنه. مقالة فی البهق و النمش و الکلف. رسالة فی السالکین و طرائف اعتقاداتهم. کتاب منفعة الجبال. رسالة فی مذاهب الصابئین. کتاب فی انّ المبدعات فی حال الابداع لامتحرکة و لا ساکنة. کتاب فی ماهیة النوم والرؤیا. کتاب فی العقل کتاب فی وحدانیة اللََّه تعالی. کتاب فی وصایا فیثاغورس. کتاب فی الفاظ سقراط. کتاب فی العشق. کتاب فی برد ایام العجوز. کتاب فی کون الضباب. کتاب فی الفأل. کتاب فی الشطرنج العالیة. کتاب فی ادب النفس الی المعتضد. کتاب فی الفرق بین نحو العرب و المنطق. کتاب فی ان ارکان الفلسفة بعضها علی بعض و هو کتاب الأستیفاء. کتاب فی احداث الجوّ. کتاب الرّد علی جالینوس فی المحل الاوّل. رسالة الی ابن ثوابة. رسالة فی الخضابات المسودة للشعر و غیر ذلک. کتاب فی انّ الجزاء ینقسم الی مالانهایه له. [ نام این کتاب را صاحب کشف الظنون رسالة فی الجزء الذی لایتجزی آورده است ] . کتاب فی اخلاق النفس. کتاب سیرة الانسان. کتاب الی بعض اخوانه فی القوانین العامة الاولی فی الصناعة الدیالقطیقیة ای الجدل علی مذهب ارسطوطالیس. اختصار کتاب سوفسطیقا لأرسطوطالیس. کتاب القیان. (از عیون الانباء). و نیز او راست: اختصار قاطیغوریاس ارسطو و اختصار باری ارمینیاس او. یاقوت گوید: او از علماء فهیم ومحصلین فصیح و بلغاء متقن بود و او را در علم اثر دستی دراز و در علوم حکمت ذهنی ثاقب و وقاد و یدی طولی ََ بود و ازشاگردان یعقوب بن اسحاق کندی بود و در همهٔ فنون او را تصانیف ومجامیع و تآلیف بود. وابوالعباس المتعضدباللََّه خلیفه او را بمنادمت خویش برگزید و سپس بر بعض اعمال وی سخط آرد و بی مراعات حقّ سوابق صحبت و حرمت مقام دانش وی، او را نکال و عبرت بینندگان ساخت و در تاریخ دمشق، ابوالحسن محمدبن احمدبن القواس روایت کند که: احمدبن الطیب سرخسی از دست خلیفه المعتضدباللََّه عباسی در رجب سال ۲۸۲ بروز دوشنبه متولی حسبة و به سه شنبه متولی مواریث و به چهارشنبهٔ هفتم همان ماه متولی سوق رقیق شد و در دوشنبه پنجم جمادی الاولی سال ۲۸۳ مورد غضب خلیفه گردید و در پنجشنبه ۲۷ جمادی الاولی به امر خلیفه او را صد تازیانه زدند و بمطبق بازداشتند و در صفر سال ۲۸۶ ابن طیب درگذشت. ابوالقاسم از عبداللََّه بن عمرالحارثی و او از پدر خویش او از ابومحمد عبداللََّه بن حمدون ندیم متعضد روایت کند: هنگامیکه معتضد با جمعی سپاهیان خویش بشکارگاهی بود و من نیز ملازم رکاب او بودم ناگاه فریاد دشتبانی از خیارزاری بشکایت برخاست و معتضد آواز او بشنید و گفت وی را حاضر آوردند و از علت فغان وی پرسید گفت چند تن از لشکریان تو از خیارهای من بچیدند خلیفه امر به احضار آنان کرد و سه تن رابیاوردند پرسید آیا خیارهای تو این سه کس گرفتند گفت آری خلیفه فرمان داد تا ایشان را بند کردند و صباح بقراح فرستادشان تا هر سه را گردن زدند و سپس ازآنجا حرکت کرد و مردمان بر این فعل او انکار کردند و در هر جای این سخن ورد زبانها شد و بر طباع همه کس گران آمد. پس از روزگاری دراز که بر این قضیه بگذشت یک شب که من در منادمت خلیفه بودم و بحکایات و قصص وی را مشغول میداشتم در اثناء سخن مرا گفت اگر مردم در امری بر من خرده میگیرند بمن بازنمای تا دیگربار بدان نپردازم گفتم حاشا که بر امیرالمؤمنین کسی خرده گیرد گفت ترا بجان من که راست گوئی گفتم و خلیفه مرا امان دهد؟ گفت آری. گفتم شتاب ترا در خون، مردمان بر تو انکار میکنند. گفت سوگند باخدای از آن روز که من متولی خلافت شده ام تا امروز هرگز خونی بناحق نریخته ام و من خاموش ماندم، از آن خاموشی که منکران هراسان و مرعوب را دست دهد. گفت چرا سخن نگوئی و باردیگر مرا سوگند داد گفتم گویند که تو خادم خویش احمدبن الطیب را بکشتی در حالیکه از وی جنایتی ظاهر نیامده بود گفت وای بر تو او مرا به الحاد میخواند و من در خشم شدم و او را گفتم ای مرد من پسر عم صاحب این شریعتم و امروز بجای او نشسته ام الحادگیرم تا چه شوم. و او از پیش بمن گفته بود که خلفا غضب نکنند و آنگاه که غضب آرند دیگر هیچگاه برضا نگرایند. از این رو آزادگذاردن او از مصلحت نبود. سپس سکوت کرد تا من دنبال سخن خویش گیرم گفتم و نیز در امر قتل آن سه لشکری در خیارزار ترا معاتب دارند گفت قسم باخدای که آن سه تن خیار دزد را نکشتم بلکه سه تن از دزدان را که از فلان و فلان جای آورده بودند و به قتل آنان فتوی داده شده بود بدان روز بکشتم و چنین نمودم که خیاردزدانند و نبودند و این از آن روی کردم که سپاهیان من دست به اموال و اعراض رعایا دراز نکنند و بترسند و گویند عقوبت خلیفه برای سرقت خیار این است و از مافوق آن پرهیز کنند. اگر من قصد کشتن آنان داشتم در همان ساعت بکشتن امر می کردم لیکن فرمان حبس و بند دادم و دیگر روز دزدان را روی بسته بیاوردند و بکشتند و سپاهیان گمان کردند که دزدان خیارند گفتم مردم از کجا بحاقّ و باطن امر پی برند چه آنان جز ظاهر این کار ندیده اند او فردا فرمان کرد آن سه سپاهی را بیاوردند و گفت قصه خود بازگوئید و آنان امر حبس شبانه و رهائی خود را بروز دیگر پس از توبه کردن ازبازگشت بنوع این اعمال بگفتند و این امر فاش و شایع گشت و تهمت از میان برخاست. ابن الندیم گوید: ابوالعباس احمدبن محمد بن مروان حکیم السرخسی. او از شاگردان ابویوسف یعقوب بن اسحاق کندی است و درعلوم بسیار ی از قدماء و عرب متفنن بود. در اوّل معلمی خلیفه معتضد داشت و سپس ندیم و صاحب سرّ او گشت و در آخر برای افشای رازی به امر معتضد محبوس و بعد مقتول شد واز کتب اوست: کتاب مختصر قاطیغوریاس. کتاب مختصر باری ارمیناس. کتاب مختصر انالوطیقای اوّل. کتاب السیاسة الکبیر. کتاب الجوارح و الصیدبها. کتاب آداب الملوک. کتاب فی السالکین و طریف اعتقاد العامه. کتاب منفعة الجبال. کتاب فی وصف مذهب الصابئین. و نیز ابن الندیم گوید: او را رسائلی است. رجوع به سرخسی ابوالفرج احمدبن الطیب و رجوع بمعجم الأدباء یاقوت ج ۱ صص ۱۵۸ -۱۶۰ و عیون الانباء ابن ابی اصیبعه ج ۱ ثص ۲۱۴ -۲۱۵ و ترجمهٔ تاریخ الحکماء شهرزوری ج ۲ ص ۷۶ و دائرةالمعارف اسلام و طبقات الأمم قاضی صاعد اندلسی، و تاریخ الحکماء قفطی چ لیپزیک ص ۳۵ س ۱۵ و ص ۳۶ س ۳ و ص ۳۸ س ۱ و ص ۷۷ س ۱ و ص تا ۷۸ س ۱۲ تا ص ۱۱۷ س ۴ و ص ۲۷۴ س ۸ و ص ۳۷۶ س ۱۱ و قاموس الأعلام ترکی ج ۱ ص ۷۸۹ و ابن الندیم شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن طیفور. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۲۷۹).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الظاهرباللََّه محمدبن الناصرلدین اللََّه اولین خلیفهٔ عباسی مصر ملقب به اسود و مکنی به ابونصر. ملک ظاهر او را در مصر به سال ۶۶۰ هـ . ق. بخلافت برداشت و لقب برادر او المستنصرباللََّه را به او دادند و او به بغداد رفت تا بمستقرّ خلافت جای گیرد و هلاکو در هیت فوجی بجدال او فرستاد و او در آن جا کشته شد. مؤلف حبیب السیر در (ج ۲ ص ۸۵) آرد: ستین وستمائه که ملک ظاهر در ملک مصر لوای سلطنت برافراخته بود احمدبن الظاهرباللََّه عباسی که اسود لقب داشت به آن سرزمین رسیده صحت نسب خود را بثبوت رسانید و طالب جلوس بر مسند خلافت گردید. ملک ظاهر ملتمس او را بعز اجابت اقران داده اشراف و اعیان مصر را مجتمع ساخت و شرط مبایعت بجای آورده دیگران نیز متابعت کردند و احمد را بلقب برادرش المستنصرباللََّه ملقب گردانیدند و هم در آن مجلس مستنصر بدست خویش خلعت سلطنت بر قامت قابلیت ملک ظاهر پوشانید و در آن باب منشوری در سلک تحریر کشید و ملک ظاهر قاهرهٔ معزیه را آئین بسته با خلعت خلیفه سوار شد و گرد شهر برآمد آنگاه جهت مستنصر اتابک و حاجب و منشی و غیره تعیین نمود و صد سر اسب و سی استر و شصت شتر و چند غلام بملازمتش بازداشت و مستنصر بمجرد اینقدر جمعیت خود را خلیفهٔ اسلام تصور کرده بجانب بغداد روان شد تا آن دیار را از تصرف تتار بیرون آورده بدستور آبا و اجداد خویش بر مسند استعلا نشیند چون به هیت رسید فوجی از سپاه هلاکوخان از اطراف و جوانبش درآمده آغاز قتال نمودند و طایفه ای از اعراب و تراکمه که در موکب مستنصر جمع گردیده بودند فرار بر قرار اختیار کرده مستنصر با فوجی از خواص کشته شد. رجوع به مستنصرباللََّه... و مستنصر ابوالقاسم احمد... و ابوالقاسم احمدبن الظاهر بامراللََّه ... و تاریخ الخلفاء سیوطی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عاصم. رجوع به احمد انطاکی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عاصم. رجوع به احمد انطاکی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عامر مکنی به ابوحامد مروالروذی. فقیه شافعی شاگرد ابواسحاق مروزی و او صاحب تصانیفی بوده از جمله: کتاب جامع الکبیر و شرح مختصر مزنی. و اهل بصره از او فقه آموختند. وفات وی به سال ۳۶۲ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عامری یمنی شافعی ملقب بشهاب الدین متوفی به سال ۷۲۱ هـ . ق. او راست: شرح تنبیه ابواسحاق شیرازی. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عباس بن حَمّه. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عباس بن رَحی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عباس بن عمر القرطی [ القرطبی؟ ].
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن العباس مکنی به ابوطاهر و ملقب به موفق الدین، معروف به ابن برخش. از مردم واسط و از جملهٔ فضلاء و اجلهٔ اطبا است و در سلک حذاق این طبقه منظوم است. فنون صنایع طبیه را نیکو دانستی و در علوم ادبیه و نظم و نثر از هر جهة ماهر بوده صاحب طبقات الاطباء آورده است که من کتابی بخط وی از مؤلفاتش دیدم برزانت عقل و غزارت فضل او دلیلی بزرگ بود آن طبیب دانشمند در ایام المسترشدباللََّه عباسی لوای شهرت برافراشت و صیت فضلش گوشزد اعلی و ادنی گردید روایت کرده است شمس الدین ابوعبداللََّه محمدبن الحسن بن محمدبن عبدالکریم البغدادی از احمدبن بدر الواسطی که در سنهٔ پانصدوده در بلدهٔ واسط شخصی باستسقا مبتلا بود و از وی استعلاج مینمود. مدتی آن طبیب ماهر بمعالجت پرداخت و آثار بهبودی ظاهر نگشت لاجرم طبیب و مریض از معالجت و پرهیز دلتنگ گشتند پس طبیب با یأس تمام بدو گفت هرچه خواهی بخور و بیاشام و شفای خود از خدای تبارک وتعالی طلب کن زیرا که علاج این مرض از قوهٔ علم و عمل بیرون است پس آن مریض با حالت نومیدی بیرون رفت در اثنای راه گرسنگی بر او غالب گشت ناگاه شخصی دید که ملخ پخته میفروشد بخوردن آن راغب شد و چون دست از جان شسته بود بقدریکه میتوانست از آن ملخ بخورد و پس از ساعتی اسهال مفرطی بر او روی داده اخلاط زیاد و آبهای منتن از وی دفع گشت حالت وی روی به بهبودی نهاد و از آن مرض خلاص گردید چون ابوطاهر از صحت آن مریض مطلع گردید در حیرت شده مریض را بخواست و از سبب صحت بازپرسید پس خوردن ملخ و عروض اسهال را بیان کرد طبیب را حیرت بر حیرت افزوده گشت چه ملخ بالطبع قابض است نه مسهل پس چند روز سر بجیب فکرت فروبرد تا مگر اسباب صحت را چیزی بدست آورد ذهن ثاقب او را بحدس صائب دلالت کرده از مکان ملخ فروش جویا گردیده وی را بخواست ملخ فروش مکان صید را نشان داد پس ابوطاهر از پی تحقیق بدان مکان برفت مازریون بسیاری در آن مکان دید که ملخها میخورند ابوطاهر از آن دغدغهٔ خاطر فارغ گشت و بر وی معلوم شد که این اثر از مازریون ناشی شده است چه خاصیت آن گیاه اسهال رطوبات دقیقه است. گویند اگر یک درم مازریون بشخص دهند آن مقدار اسهال آورد که حبس آن ممکن نباشد و از آن جهة استعمال آن را بدون مصلحات جایز ندانند و در این مورد مازریون دو طبخ یافته بود یکی در شکم ملخ و دیگری در آب نمک لهذا به اصلاح و اعتدال آمده بموقع استعمال شده آثار نیک و فواید کلیه از آن ظاهر شده پس ابوطاهر بدان حدس صائب که تالی الهامات باری است از خواص آن گیاه مطلع گشت و بسیاری از مردمان مستسقی را بدان گیاه معالجت نمود. صاحب طبقات الاطبا گوید اگرچه این حکایت منسوب به ابوطاهر است ولی نظیر آن حکایت در کتب متقدمین بنظر رسیده است چنانکه در کتاب فرج بعد از شدت به اندک تفاوتی ذکر شده است. بعد از آن اطبا حبوب و معاجین و سفوف و روغن آنرا ساخته در همین مرض بکار برده و میبرند و ابوطاهر را نوادر حکایات نثر و نظم بسیار است این چند شعر از اوست که نوشته میشود در هنگامیکه غلام در مجلس خلال میگردانید گفته: و ناولنی من کفه مثل خصره و مثل محب ذاب من طول هجره و قال خلالی قلت کل حمیدة سوی قتل صب حار فیک باسره. یعنی بدست خود مرا چیزی داد که در باریکی چون میان خویش بود و در نزاری و لاغری بعاشق هجر کشیده میماند و گفت خلال مرا بستان گفتم خلال و خصال تو همگی پسندیده است جز آنکه عاشقی را میکشی که سراپا محو و حیران تست. نجم الدین بن ابوالغنایم محمدبن علی الواسطی بدو نوشته در هنگامیکه او را معالجه نموده و از غذا منع کرده: صحبت فخراً بالمنی واعتدی قدرک فوق النجم مرفوعاً یا منقذی من حلقات الردی حاشاک ان تقتلنی جوعاً. یعنی همواره با مفاخر و معالی همراه بوده و پایهٔ قدرت بالاتر از ستارگان است اینک که مرا از چنگ مرگ نجات بخشیدی راضی مشو که از گرسنگی هلاک شوم. و او در جواب وی نوشته: تبعت مرسومک یا ذاالعلا لازال مرسومک متبوعاً لکن اشفاقی علی من به امسی غریب القول مسموعاً اوجب تأخیر الغذا یومنا و فی غد نستدرک الجوعاً اصبر فمااقصرها مدة و ان تلکأت فاسبوعاً. یعنی ای صاحب معالی هرچه مناسب بمزاج دانسته ام پیروی کردم امید آنکه پیوسته مراسم ترا عالمیان پیروی نمایند همانا مهربانی و شفقت من بدان وجود که هرچه گوید پذیرفته گردد باعث شد که امروزه غذا را از تو بازدارد و فردا تدارک مافات مرعی شود یک روز شکیبائی پیشه کن تا یک هفته بگرسنگی گرفتار نشوی. جواب: یا عالما این ثوی رحله اجری من العلم ینابیعا لم عندک الأعمار موصولة یضحی و یمسی الرزق مقطوعاً. یعنی ای دانشوری که هرجا قدم گذارد چشمهٔ علم جوشش گیرد چگونه است که در خدمت تو سلسلهٔ زندگانی و عمرها بهم پیوسته ولی رشتهٔ ارزاق گسیخته میگردد. (نامهٔ دانشوران ج ۱ ص ۱۹۳). و رجوع به احمدبن محمدبن عباس شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدان شیرازی مکنی به ابوبکر صیرفی. محدث است و به سال ۳۸۸ هـ . ق. درگذشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالاول عبدی قزوینی. وی بر شرح فرائض سید شریف جرجانی حاشیه ای نوشته و بر امور عامهٔ شرح مواقف نیز حاشیه ای دارد. و از این کتاب در سال ۹۵۴ هـ . ق. فراغت یافته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالباقی بن حسن بن محمدبن عبداللََّه بن حسن بن محمدبن عبداللََّه بن طوق الربعی. در تاج العروس (مادهٔ خ ی ر) آمده: «و خیران بالقدس منها احمدبن عبدالباقی الربعی و ابونصربن طوق» هکذا فی سائر اصول القاموس و الصواب انهما واحد ففی تاریخ الخطیب البغدادی، ابونصر احمدبن عبدالباقی بن الحسن بن محمدبن عبداللََّه بن طوق الربعی الخیرانی الموصلی قدم بغداد سنة ۴۴۰ هـ . ق. و حدث عن نصربن احمد المرجی الموصلی. فالصواب ان الواو زائدة فتأمل. و رجوع به ابونصربن طوق شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالجلیل تدمری مکنی به ابوالعباس. او راست: توطئة فی النحو و شرح ابیات جمل زجاجی و شرحی بر فصیح فی اللغة ثعلب. وفات به سال ۵۵۵ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالجلیل سنجری. او راست: احکام تحاویل سنی العالم و رساله ای در اسطرلاب.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالحق سنباطی مصری ملقب به شهاب الدین و مشهور به احمدبک. وی نقایهٔ جلال الدین سیوطی را که مشتمل بر چهارده فن است نظم کرده و چهار فن نیز بر آن افزوده که جمعاً بالغ بر هیجده علم شده است و آن را به نام «روضة الفهوم بنظم نقایة العلوم» نامیده و نیز او راست: فتح الحی القیوم لشرح روضة الفهوم. و شرح رسالة الحبیب بدرالدین ماردینی. وفات وی ۹۹۰ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالحلیم بن تیمیهٔ حنبلی ملقب بشیخ تقی الدین. وفات وی بسال ۷۳۸ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالخالق شنکاتی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالخفاف سرخسی. او راست: یواقیت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالدائم مقدسی. ملقب به زین الدین. از فقهاء مائهٔ هفتم هجرت و مشاهیر حنابلهٔ ارض شام. وی شصت سال علم حدیث گفت و در ترویج سنت رسول صلی اللََّه علیه وآله بگذرانید. خطابت بلدهٔ کفر بطنا با وی تفویض شد خطبه های بسیار که در آن منصب بکار بود انشاء فرمود و غالباً وجه معاش از اجرت نسخ و کتابت بدست میکرد چه در آن عصر خط وی بسیار ملیح و بدیع بود و در شغل نویسندگی بچند خاصهٔ شگفت اتصاف داشت یکی سرعت تحریر چه در ایامی که فراغت داشت تا نه کراسه بخطی خوش مینگاشت و احیاناً در یک شب یک جزء تمام کتابت میکرد و دیگر در ترک نقط چه در مدت پنجاه سال که به انتساخ مشغولی داشت همه را بی نکته تحریر نمود و هیچ بنقط و ضبط نپرداخت و دیگر در شدت حفظ چه یک صفحه تمام را یک بار نظر میکرد و تا آخر عن ظهرالقلب مینوشت و بمراجعهٔ سطورش دیگر حاجت نمی افتاد چنانکه جامع فوات الوفیات در ذکر حالات او میگوید که کان یکتب اذا تفرغ فی الیوم تسع کراریس قیل انه یکتب الجزء فی لیلة واحدة و ینظر فی الصفحة مرّة واحدة و یکتبها و لازم النسخ خمسین سنة و خطه لانقط و لاضبط. گویند دوهزار کتاب بخط ابن عبدالدائم مجلد گشت و در آخر عمر مکفوف و از حسّ بصر مؤوف گردید و این اشعار در این باب بگفت: ان یذهب من عینی نورهما فان قلبی بصیر ما به ضرر واللََّه انّ لکم فی القلب منزلة مانالها قبلکم انثی و لا ذکر وصالکم لی حیوة لانفاد لها والهجر موت فلا عین و لا اثر. یعنی اگر حق تعالی روشنی دیدگان من ببرد هیچ غم نیست که دل روشن است و آن را زیانی نرسیده. بخدا سوگند که جای شما در دل من میباشد و پیش از شما از دوستی نرینه و مادینه احدی بدانجا نرسیده. وصل شما زندگانی جاوید است و هجر شما فناء محض. هم از اشعار وی است که در عهد ناتوانی و پیری و زمان توانی و زبونی سروده: عجزت عن حمل قرطاس و عن قلم من بعد الفی بالقرطاس و القلم کتبت الفا و الفا من مجلدة فیها علوم الوری من غیر ما الم ما العلم فخر المرء الا لعامله ان لم یکن عمل فالعلم کالعدم. یعنی پس از آنکه با کاغذ و قلم الفتی داشته ام این زمان از برداشتن هر دو عاجز گشته ام. دوهزار مجلد از تصانیف علوم عالمیان برنوشتم بدون آنکه رنجی بیابم و خستگی در خویشتن ببینم. بعلم فخری نیست مگر آنکس را که عمل کند و از مقدمهٔ تحصیل نتیجه گیرد و اگر علم را عمل از دنبال نیاید خود عین عدم باشد. وفات ابن عبدالدائم در سال ششصدوشصت اتفاق افتاد. کفر بطنا قریه ای است از غوطهٔ دمشق و معاویةبن معاویةبن ابی سفیان بن عبداللََّه معاویةبن ابی سفیان اموی بدانجا می نشست و کفر بالتسکین بمعنی قریه است. حموی در معجم میگوید و کفر فلان و کفر فلان نام می نهند. ابوهریره از پیغمبر (ص) حدیث کرده است که فرمود لیخرجنکم الروم من الشام کفرا کفرا، ابوعبیدهٔ لغوی گفته است یعنی قریةً قریة. در کتاب معجم مستعجم تصنیف حافظ فقیه ابوعبید عبداللََّه بن عبدالعزیزبن ابی مصعب بکری وزیر مسطور است که کفر از زمین آنجاست که دور باشد از مردم و بدان کمتر عبور افتد گفته میشود که اهل الکفور عندالامصار کالاموات عندالاحیاء. ثوبان صحابی از رسول روایت آورده است که فرمود لاتسکنوا الکفور فان اهل الکفور کاهل القبور؛ یعنی بجایهای دوردست از مردم شهرستان مقام مگزینید که اهل اینچنین دهستان آنچنانند که اهل گورستان. حافظ ابوعبید وزیر گفته یعنی ان الجهل علیهم اغلب و هم الی البدع اسرع؛ یعنی نادانی بمردم اینگونه قری ََ چیره تر است و بدعتها بجانب ایشان شتابان تر. (نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۳۳۶). و او راست: کتاب مشیخة احمد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدربه مکنی به ابوعصمة. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان معروف به ابن استاد قدرومی تلمسانی مکنی به ابوجعفر. او راست: کفایة العمل.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن عمر بلقینی قاضی. ملقب بجلال الدین و متوفی بسال ۸۲۴ هـ . ق. او راست: ترجمة البلقینی، و اشعار جدّ خود سراج الدین عمر را در آن ذکر کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن محمد نقاش. وی شرحی کبیر بر القصیدة الخزرجیهٔ عبداللََّه بن محمد خزرجی نوشته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن مندویه. رجوع به ابن مندویه شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن نخیل الحمیری الشنتمری مکنی به ابوالعباس. شاگرد او ابوالعباس احمدبن عبدالعزیزبن عنزوان کاتب شنتمری آنگاه که او با گروهی از طلبه بشنتمریه نزد وی تلمذ میکرده اند در مدیح احمد گفته است: و مجلس لیس لشربه باع و باع الخیر فیه مدید و ربّما تقضی حیاة به (؟) و ینثنی العالم فیه بلید یزینه فی جمعه فتیة غر کما تدری صباح الخدود ما منهم فی جمعهم واحد الاّ اخونبل و ذهن حدید تجمعوا حول فقیه حوی حلماً و علماً مع رأی سدید ان جاءک النکر فی مشکل فأن من یبلغ ماقد ترید (؟) و ان یقل کان الذی قاله و لم یکن فیه لخلق مزید کأنه بین تلامیذه بدر بدا بین نجوم سعود. (معجم الادباء ج ۱ ص ۲۱۶).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن نصر المالینی مکنی به ابوعبداللََّه. از بزرگان مشایخ هرات و از افاضل این طبقه است و زمان سلطنت سلطان محمود غزنوی را ادراک نموده و خود بزهد و ورع یگانهٔ روزگار بوده و بتقوی و تجرید فرید زمان و او نیز از عرفائیست که جامع است مابین علوم ظاهر و باطن را و از اقران و نزدیکان شیخ عمو بوده و با وی حج اسلام کرده بود و بسیاری از مشایخ مجاورین حرم را دیده و صحبت داشته و او در وعظ و نصیحت زبانی خوش و بیانی دلکش داشت همواره در تجرید و ترک دنیا سخن کردی و سخن وی را در دلها اثری تمام بودی و هر کس شنیدی تغییر حالت از برایش پیدا گشتی و او صاحب کرامت و ولایت بود از جمله کرامات که از وی نقل شده است این است: عبداللََّه بن محمدبن عبدالرحیم که از اصحاب وی بوده گفته است که شیخ من ابوعبداللََّه احمدبن نصر روزی مرا بخواست و گفت اکنون باید بمکه روی و فلان دوست من که در آنجاست بدو چنین و چنان گوئی و بیدرنگ برگردی. من چون اطاعت او را بر خود واجب و لازم می شمردم از جای برخاسته و روی بسمت مکه نمودم چون قدمی چند برداشتم خود را در مکه دیدم و آنکس را که شیخ گفته بود بنظر من درآمد پیغام بگذاردم چون وقت حج بود بخیال من گذشت که حج گذاشته سپس نزد شیخ برگردم آنشخص چون از نیت من اطلاع پیدا نمود گفت زینهار که چنین کاری نکنی که نخواهی توانست بازگشت پس مراجعت کرده گامی چند برداشتم و خود را در نزد شیخ دیدم و شرح حال در نزد وی بگفتم گفت اینگونه از مطالب را از نااهل مخفی دار که عقول و اذهان نااهلان بسی از این مطالب دور است. نقل است وقتی یکی بنزد وی درآمد گفت یا شیخ این همه فرقهٔ اسلامیّه که بزبانهای مختلف سخن کنند و هر یک بر اثبات طریقهٔ خود ادله اقامت نمایند چگونه شخص تواند که بطریق مستقیم افتد و چه داند که آنچه میگویند چیست گفت اگر طریق خود واضح و روشن بودی بمجاهده و سیر و سلوک احتیاج نیفتادی و بمرشد و نماینده حاجت نبودی و قدر مرد مجاهد مجهول ماندی باید رنج و مشقت بر خود بخرد و قدم بطریق مستقیم گذارد و از طریق مستقیم انحراف نورزد تا بسرمنزل حقیقت بارگشاید و آنچه مقصود و مطلوب او است بدان برسد. وقتی او را گفتند یا شیخ ما را چیزی گوی که فایدتی بخشد گفت اگر طالب دنیا هستید در رسیدن بآن تدبیر نکنید چه داند کس که این تدبیر با تقدیر موافق است یا نه امّا تحصیل آخرت بحسن مجاهدت و خوبی عمل و اجتناب از رذایل فرا چنگ آید و آن عارف کامل روزگار زندگانی را در هرات بسرمیبرد تا در مالین که مسقطالرّأس وی بود زمان زندگیرا وداع گفت. سال وفات وی مضبوط نیست و همچنانکه از ترجمه اش مستفاد گردید مقارن بوده است با اوایل حدود مائهٔ پنجم هجریّه. مولانا جامی مینویسد که قبر وی اکنون در مالین هرات مشهور و معروفست و شیخ الاسلام هروی صاحب تاریخ عرفا در اوایل حال زیاد بنزد وی رفتی و پس از وفات بزیارت قبرش همواره در اوقات مخصوص تبرک میجستی. مالین بکسر لام و یاء مثناة و نون از اعمال هرات است مشتمل بر قراء و مزارع و از آنجا تا شهر هرات دو فرسنگ راه است و اهالی آن ملک را مالان میگویند و در نسبت مالینی می آید. (نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۵۷).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان طبیب اصفهانی. رجوع به ابن مندویه شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان بسری. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان (قاضی فاضل) بیانی مصری مکنی به ابوالعباس متوفی به سال ۶۴۳ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان جبلی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان سلمی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان شیرازی مکنی به ابوبکر. او راست: کتاب القاب الرّواة یا کتاب الالقاب. وفات وی به سال ۴۰۷ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان کندی دشناوی از مردم دشنی شهری بمصر ملقب بجلال الدین. فقیهی پرهیزکار. او راست: شرح تنبیه ابواسحاق شیرازی. وفات وی ۶۷۷ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان لخمی ملقب بقاضی الجماعة. او راست: مشرق فی اصلاح المنطق و آن لباب کتاب سیبویه است. و نیز تنزیه القرآن عما لایلیق بالبیان و الرّد علی النحاة. وفات وی را صاحب کشف الظنون به سال ۵۰۲ هـ . ق. در جائی و ۵۹۲ و در جای دیگر و هم ۵۹۴ گفته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان مصری ملقّب به بَحشل. محدّث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان مقدسی ملقب بشهاب الدّین حنبلی. او راست: البدر االمُنیر فی علم التعبیر. وفات وی به سال ۶۹۷ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرّحیم بن حسین. امام ولیّ الدین ابوزرعهٔ عراقی شافعی. او راست: المعین علی فهم ارجوزة ابن الیاسین و شرح تقریب الاسانید والد خود. و الدلیل القویم علی صحة جمیع التقویم. و اوهام اطراف الکتب الستة یوسف بن عبدالرحمان مزی را جمع کرده است. و همچنین او راست: تحفةالوارد بترجمة الوالد. و تحفة التحصیل فی ذکر ذوات المراسیل. و شرح بهجة الوردیهٔ ابن الوردی. و الغیث الهامع فی شرح جمع الجوامع و المبهمات. و امالی فی الحدیث والاجوبة المرضیة عن الاسئلة المکیّة. و التحریر لما فی منهاج الاصول. و نیز ذیلی بر کاشف فی اسماءالرجال ذهبی نوشته و سنن ابی داود را در هفت مجلد تا اثناء سجود السهو شرح کرده و همچنین از اوست: فضل الخیل و مافیها من الخیر و النیل. و شرح الصدر بذکر لیلة القدر. و حاشیه ای بر کشاف زمخشری در دو مجلّد. وفات وی را بسالهای ۸۰۶ تا ۸۲۰، و ۸۲۶، ۸۲۸ و ۸۳۴ هـ . ق. نوشته اند. و رجوع به ابوزرعة احمدبن عبدالرحیم... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرّحیم بن حسین. امام ولیّ الدین ابوزرعهٔ عراقی شافعی. او راست: المعین علی فهم ارجوزة ابن الیاسین و شرح تقریب الاسانید والد خود. و الدلیل القویم علی صحة جمیع التقویم. و اوهام اطراف الکتب الستة یوسف بن عبدالرحمان مزی را جمع کرده است. و همچنین او راست: تحفةالوارد بترجمة الوالد. و تحفة التحصیل فی ذکر ذوات المراسیل. و شرح بهجة الوردیهٔ ابن الوردی. و الغیث الهامع فی شرح جمع الجوامع و المبهمات. و امالی فی الحدیث والاجوبة المرضیة عن الاسئلة المکیّة. و التحریر لما فی منهاج الاصول. و نیز ذیلی بر کاشف فی اسماءالرجال ذهبی نوشته و سنن ابی داود را در هفت مجلد تا اثناء سجود السهو شرح کرده و همچنین از اوست: فضل الخیل و مافیها من الخیر و النیل. و شرح الصدر بذکر لیلة القدر. و حاشیه ای بر کشاف زمخشری در دو مجلّد. وفات وی را بسالهای ۸۰۶ تا ۸۲۰، و ۸۲۶، ۸۲۸ و ۸۳۴ هـ . ق. نوشته اند. و رجوع به ابوزرعة احمدبن عبدالرحیم... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرّزاق طنطرانی مکنی به ابونصر و ملقّب به معین الدّین. او راست: القصیدة الطنطرانیة.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرّزاق مغربی عالم و فقیه شافعی صاحب منظومهٔ معروف به تیجان العنوان و مؤلفات دیگر. تولد او بمغرب بود و در قاهره میزیسته. وی به سال ۱۰۹۶ هـ . ق. وفات یافت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرشید بخاری ملقب به وقام الدّین. او راست: شرح الجامع الصغیر محمدبن حسن شیبانی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالسلام. رجوع به احمدبن عزالدین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالسلام ملقب به شهاب الدین شافعی. متولد به سال ۸۴۷ هـ . ق. و متوفی ۹۳۱. او راست: اعلام المغرور ببعض اهوال الموت و القبور. و روض الازهار علی ریاض الانهار. و ترغیب السامع فی الصلوة علی خیر شافع.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالسلام کواری ادیب مکنی به ابوالعباس. او راست: صفوةالادب. و دیوان العرب که در حدود سال ۵۹۵ هـ . ق. تألیف شده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالسیدبن شعبان. ابوالعباس ملقب به صلاح الدین اربلی. حاجب ملک معظم مظفرالدین بن زین الدین صاحب اربل. او مردی ادیب و شاعر بود. ملک معظم وقتی بر وی خشم گرفت و محبوس کرد اما بزودی او را رها ساخت و احمد بشام نزد ملک مغیث رفت و پس از وفات او در مصر بخدمت ملک کامل پیوست پس از چندی ملک بر وی متغیر گردید و بحبس او فرمان داد و باز بر سر رضا آمده او را بمقام و رتبهٔ اول برگردانید و چون انبرور صاحب صقلیه بساحل شام آمد ملک کامل او را بسفارت نزد انبرور فرستاد و احمد قواعد مصالحه با او مقرر داشت و از او پیمان بستد به سال ۶۲۶ هـ . ق. و هنگامی که ملک کامل بغزای روم میرفت احمد در معسکر از دنیا برفت نزدیک سویدا و در رها مدفون شد (سال ۶۳۱). وی را دیوان شعری است و نیز دیوانی مخصوص به دوبیتی دارد. و مؤلف کشف الظنون در ذیل دیوان صلاح الدین وفات او رااحدی وثلاثین وثلثمائة (۳۳۱ هـ . ق.). آورده است و این غلط است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالسیدبن علی نحوی مکنی به ابوالفضل و معروف به ابن الأشقر. یاقوت گوید وی از متأخرین است و منزل وی در قطیعهٔ باب الأزج بود. و ابوعبدبن دبیثی در کتاب ذیلی که بر تاریخ سمعانی کرده ذکر او آورده است و گوید: او ادیبی فاضل بود شاگرد ابی زکریا یحیی بن علی خطیب تبریزی، و احمد تا آنگاه که در فن خویش براعت حاصل کرد ملازمت تلمذ ابوزکریا کرد و آنگاه که بزاد برآمده بود از ابوالفضل محمدبن ناصر سلامی استماع حدیث کرد و دبیثی گوید که شنیدم از کسی که وقتی ابومحمدبن خشاب نحوی را در قطیعهٔ باب الازج دیده بود که او از احمدبن عبدالسید سؤالات نحوی می کرد و میان آن دو بحث و ابحاث می رفت و او را شاگردان بود که عربیت از وی فرامی گرفتند و ابن اشقر روایت نیز کرده است لکن روایات از او اندک است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالسید اربلی مکنی به ابوالعباس ملقب به صلاح الدین. رجوع به احمدبن عبدالسیدبن شعبان ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالصمد. رجوع به احمدبن محمدبن عبدالصمد شیرازی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالصمد هروی مکنی به ابوبکر غورجی. محدّث است و او راوی جامع ترمذی از جرجانی باشد. وفات وی به سال ۴۸۱ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالعزیزبن ابی دلف العجلی. چهارمین از حکام بنی دلف کردستان از ۲۶۵ تا ۲۸۰ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالعزیز احمدبن ثرثال بغدادی. محدث است و او راست: جزئی مشهور در حدیث.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالعزیز ملقب به تاج الاسلام. اسم و نسب وی احمدبن برهان الدین عبدالعزیزبن مازه معاصر با گورخان خطائی و سنجربن ملکشاه سلجوقی است. و او امام بخارا بود و پسر برهان. آل برهان که ایشان را بنی مازه نیز گویند از خانواده های بزرگ بخارا و در بذل و جود و کرم و ریاست و مجد و بزرگواری مشهور آفاق بودند و ریاست شعبهٔ حنفیه که مذهب عامهٔ ماوراءالنهر است اباعن جدّ بعهدهٔ ایشان موکول بوده است و در اواخر دولت قراخطائیان در ماوراءالنهر، ایشان از جملهٔ ملوک بخارا محسوب می شدند و به قراخطائیان باج میگذاردند. قزوینی در آثارالبلاد (ص ۳۴۳ در ذیل بخارا) در اشاره بدین طایفه گوید: و لم تزل بخارا مجمع الفقهاء و معدن الفضلاء و منشأ علوم النظر و کانت الریاسة فی بیت مبارک یقال لرئیسها خواجه امام اجل و الی الآن [ ای سنة ۶۷۴ هـ . ق. التی هی تاریخ تألیف آثارالبلاد ] نسلهم باق و نسبهم ینتهی الی عمربن عبدالعزیزبن مروان و توارثوا تربیة العلم والعلماء کابراً عن کابر یرتبون وظیفة اربعة آلاف فقیه. (رجوع به تاج الاسلام احمد شود). و چون ذکر این خاندان در تاریخ بسیار می آید ما چند تن از ایشان را که از مواضع مختلفه جمع کرده ایم در اینجا ایراد می نمائیم: ۱ -امام برهان الدین عبدالعزیزبن مازهٔ بخاری حنفی که ظاهراً اول کسی است که ازین خاندان شهرت کرده و آل برهان همه بدو منسوب اند. ۲ -پسر او الامام الشهید حسام الدین عمربن عبدالعزیزبن مازه که از مشاهیر علماء مشرق و از اجلهٔ فقهاء ماوراءالنهر بود و در سنهٔ ۵۳۶ هـ . ق. در جنگ قطوان بعد از غلبهٔ گورخان و هزیمت سلطان سنجر امام حسام الدین مذکور بدست گورخان کشته شد چنانکه نظامی عروضی در متن چهارمقاله اشاره بدان مینماید. (تاریخ السلجوقیه لعمادالدین الکاتب ص ۲۷۸، ابن الاثیر ج ۱۱ ص ۵۷، و سایر مورخین در تاریخ سنجر). ۳ -برادر مذکور تاج الاسلام احمدبن عبدالعزیزبن مازه، چنانکه نظامی گوید گورخان بعد از کشتن برادرش حسام الدین عمر وی را ناظر بر اتمتگین که از جانب گورخان حاکم بخارا بود فرمود تا هر کاری که اتمتگین کند به اشارت و رای تاج الاسلام باشد. ۴-پسر مذکور امام شمس الدین صدر جهان محمدبن عمربن عبدالعزیزبن مازة که رئیس بخارا بود و در سنهٔ ۵۵۹ غارت ترکان قرلق را بر بخارا به لطائف الحیل بتعویق افکند تا جغری خان بن حسن تگین که از جانب خطا والی سمرقند و بخارا بود برسید و شر ایشان را دفع نمود. (ابن الأثیر ج ۱۱ ص ۲۰۵). و سوزنی شاعر معروف را در حق او مدایح بسیار است از جمله در اشارت بهمین واقعه گوید: شاه جهان بصدر جهان شاد و خرم است جاوید باد شاه بشادی و خرمی سلطان علم و دینی و دنیا هم آن تست چون نیکخواه دولت شاه معظمی در مدح تو بصورت تضمین ادا کنم یک بیت رودکی را در حق بلعمی «صدرجهان جهان همه تاریک شب شده ست از بهر ما سپیدهٔ صادق همی دمی» از حشمت تو بی ربض و خندق و سلاح سد سکندر است بخارا ز محکمی حق کی گذاشتی که بخارای چون بهشت وی ران شدی بحملهٔ مشتی جهنمی شمس حسام برهان دانی که تو که ای درد بخاریان را درمان و مرهمی . ۵ -پسر دیگر او صدرالصدور صدر جهان برهان الدین عبدالعزیزبن عمربن عبدالعزیزبن مازه که از اعاظم رؤسا و از مشاهیر خاندان برهان است و اوست که محمدبن زُفَربن عمر تاریخ بخارا لابی بکر محمدبن جعفر النرشخی را در سنهٔ ۵۷۴ به نام او اختصار و اصلاح نمود. نورالدین محمد عوفی در کتاب جوامع الحکایات و لوامع الروایات حکایاتی در باب بذل و کرم و بزرگی او ایراد میکند از جمله گوید: صدر صدور جهان عبدالعزیزبن عمر که سلطان دستارداران جهان بود و در بخارا صاحب حکم و نافذ امر بود و بنای دولت خاندان برهان را به علم و بذل و ریاست و سیاست اساس او نهاد و حال او در بزرگی به درجه ای بود که وقتی دانشمندی از متعلمان غریب که به تعلیم به سمرقند آمده بود خیانتی بزرگ کرد. سلطان سمرقند او را بگرفت و خواست که برنجاند و گفت اگرچه بدین خیانت مستوجب کشتن است اما چون دانشمند است و غریب او را سی چوب بزنند صدرجهان گفت اگر پادشاه هر چوبی را به هزار [ دینار زر ] سرخ بفروشد خزانه را توفیری تمام باشد و دانشمند غریب را آبروی نرفته باشد پس سی هزار دینار بداد و آن دانشمند را از آن ورطه بیرون آورد و این واقعه در ماوراءالنهر مشهور است و هم از وی آورده است که روزی در راهی میرفت بازرگانی را یکی از شحنگان مالی ستده بود و آن بیچارهٔ مظلوم از کس دادنمی یافت روزی قصه بصدر جهان رفع کرد فرمود که ای شیخ چند دردسر دهی؟ آن مرد گفت چون سر توئی درد کجا برم. مولانا را این سخن بغایت خوش آمد بفرمود سرهنگان را تا برفتند و آن مال بتکلیف بستدند و بوی رسانیدند و از بزرگی شنیدم که او را درین حادثه ده هزار دینار سرخ زیادت خرج شد. ایزد تعالی نسیم روح رضوان بروضهٔ مبارک او و خاندان او برساناد. ۶ -برهان الدین محمودبن تاج الاسلام احمدبن عبدالعزیزبن مازه صاحب کتب ذخیرة الفتاوی المشهور بالذخیرة البرهانیة که جامع است فتاوی صدر شهید حسام الدین را با فتاوی خود. (حاجی خلیفه، کشف الظنون ج ۳ ص ۳۲۸ که سهواً عبدالعزیزبن عمربن مازه نوشته است). ۷ تا ۱۰ -امام برهان الدین محمد معروف بصدر جهان بن احمدبن عبدالعزیزبن مازه وبرادرش افتخار جهان و دو پسرش ملک الاسلام و عزیزالاسلام، صدرجهان مذکور از جمله اعاظم ملوک عصر بود و وی خود حکومت بخارا می نمود و بخطائیان باج میگزارد، محمدبن احمد النسوی الکاتب در سیرهٔ جلال الدین منکبرنی در حق وی گوید: «برهان الدین محمدبن احمدبن عبدالعزیز البخاری المعروف بصدرجهان رئیس الحنفیة ببخارا و خطیبها و اذا سمع السامع بانه خطیب بخارا و یعتقد انه کان مثل سائرالخطباء فی ارتفاع قدر الارتفاع و اتساع رقعة الاملاک و الضیاع و امتطاء صهوة المجد و التحکم فی ازمة الکرم العد و لیس الامر کذلک بل المذکور لایقاس الا برتوت السادات و قروم الملوک اذا کان فی جملة من یعیش تحت کنفه و ادارة سلفه مایقارب ستة آلاف فقیه و کان کریماً عالی الهمة ذامروءة یری الدنیا هباء منثورة بین اخواتها الثائرة بل نقطة موهومة من نقط الدائرة و کانت سدته میقاتاً للفضل و اهلیه و رسوما للعلم و منتحلیه یجلب الیها بضاعات الفضائل فینباع باکمل الأثمان». صدر جهان مذکور در سنهٔ ۶۰۳ هـ . ق. از راه حج به بغداد رفت در وقت ورود احترامی شایان ازو نمودند ولی چون در عرض راه با حجاج نیکورفتاری ننمود در وقت رجوع از حج مقدم او را در بغداد چندان وقعی نگذاردند و حجاج او را صدر جهنم لقب دادند. (ابن الاثیر ج ۱۲ ص ۱۷۰ -۱۷۱). و در سنهٔ ۶۱۳ یا ۶۱۴ که سلطان علاءالدین محمد خوارزمشاه بقصد عراق و محاربه با خلیفه الناصرلدین اللََّه تصمیم عزم داده بود رعایت حزم را قبل از حرکت بعراق، صدرجهان با برادر و دو پسرش را از بخارا بخوارزم انتقال داد از خوف اینکه مبادا در غیاب او باعث فتنه و فساد شوند و ایشان همچنان در خوارزم بودند تا بوقت آنکه ترکان خاتون مادر خوارزمشاه از خوف لشکر مغول مصمم گردید از خوارزم فرارنماید [ سنهٔ ۶۱۶ ] قبل از حرکت از خوارزم از بهر فراغت خاطر و اطمینان بال صدر جهان و برادر و دو پسرش را با سایر ملوک اطراف که در دربار خوارزمشاه بودند تماماً بکشت. (سیرة جلال الدین منکبرنی لکاتبه محمدبن احمد النسوی؛ چ پاریس و صص ۲۳ -۲۴ و ص ۳۹). ۱۱ -صدر جهان سیف الدین محمدبن عبدالعزیزبن عمربن عبدالعزیزبن مازه که نام او مکرر در تضاعیف لباب الالباب برده شده است و در وقت تألیف لباب الالباب یعنی سنهٔ ۶۱۸ در حیات بوده است بتصریح عوفی. (لباب الالباب ج ۱ ص ۱۸۰، ۱۸۴، ۱۸۶). ۱۲ -برهان الاسلام تاج الدین عمربن مسعودبن احمدبن عبدالعزیزبن مازه معاصر قلج طمغاج خان ابراهیم بن الحسین و پسرش قلج ارسلان خان عثمان مقتول در سنهٔ ۶۰۹، ترجمهٔ حال وی در لباب الالباب عوفی مسطور است و وی یکی از اساتید عوفی است. (لباب الالباب ج ۱ صص ۱۶۹ -۱۷۴). ۱۳ -پسر او نظام الدین محمدبن عمر ترجمهٔ حال وی نیز در لباب الالباب مذکور است و عوفی در وقتی که از خراسان ببخارا میرفته است در حدود سنهٔ ۶۰۰ چند روز در آموی در خدمت او بسر برده است. ۱۴ -امام برهان الدین [ بدون سوق نسب ] صاحب علاءالدین عطاملک جوینی در تاریخ جهانگشای بعد از ذکر خروج تارابی در سنهٔ ۶۳۶ به ادّعایِ تسخیر جن و اخبار از مغیبات و شفاء اکمه و ابرص و نحو ذلک و بالا گرفتن فتنهٔ او و متصرف شدن بخارا و حوالی آن را گوید: تارابی صدور و اکابر و معارف شهر [ یعنی بخارا ] را طلب داشت سرور صدور دهر برهان الدین سلالهٔ خاندان برهانی و بقیهٔ دودمان صدر جهانی را بسبب آنکه از عقل و فضل هیچ خلاف نداشت خلافت داد الخ. این است علی العجالة آنچه ما از افراد این خاندان بدست آورده ایم و بتصریح قزوینی در آثارالبلاد که در فوق ذکر شد این خاندان تا اواخر قرن هفتم هجری یعنی تا سنهٔ ۶۷۴ که تاریخ تألیف آثارالبلاد است باقی بوده اند، و قاضی احمد غفاری در جهان آرا در ذیل تاریخ سلطان اولجایتو گوید: خواجه عبدالملک شافعی قاضی القضاة ممالک سلطان اولجایتو خدابنده را با صدر جهان بخاری حنفی که عازم حج بود در باب مذهب مباحثه دست داد و تقبیح یکدیگر میکردند و همین باعث انتقال سلطان بمذهب امامیه شد الخ. از لقب این شخص یعنی صدرجهان و از نسبت مکان یعنی بخاری و مذهب یعنی حنفی قریب بیقین میشود که وی نیز از آل برهان بوده است و معلوم میشود که این خاندان تا زمان سلطنت اولجایتو (سنهٔ ۷۰۳ -۷۱۶ هـ . ق.) برجای و بریاست حنفیه باقی بوده اند و بعد از آن از حال ایشان چیزی بر من معلوم نیست. (از حواشی قزوینی در چهارمقاله چ لیدن ص ۱۱۴ و بعد). و جلال الدین مولوی را در مجلد ثالث مثنوی قصهٔ وکیل صدر جهانی بخاری آمده است و معلوم نیست کدام صدر است. (مثنوی علاءالدوله صص ۲۹۰ -۳۱۵). رجوع شود به تاج الاسلام.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالعزیز الجوهری. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر صص ۲۸، ۳۹، ۴۵، ۴۹، ۵۹، ۶۰، ۶۴، ۷۲، ۷۵، ۱۰۳، ۱۰۶، ۱۰۸، ۱۱۲، ۱۱۸، ۱۲۱، ۱۳۰، ۱۳۴، ۱۳۶، ۱۴۱، ۱۴۲، ۱۵۹، ۱۶۲، ۱۶۵، ۱۶۶، ۱۷۷، ۱۸۶، ۱۸۹، ۲۰۳، ۲۰۸، ۲۱۰، ۲۱۶، ۲۱۷، ۲۲۰، ۲۲۷، ۲۴۰).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالعزیز حضرمی مکنی به ابوالقاسم. شریح مقرائی و یونس بن عطیةبن اوس حضرمی از او روایت دارند. وی ولایت قضاء مصر داشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالعزیز سجلماسی ادیب و شاعر. مولد او سجلماسه به سال ۱۰۸۵ هـ . ق. و منشأ وی نیز همان شهر است و پس از قضای مناسک حج بمصر رفت و بدانجا درگذشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالعزیز فهری شنتمری مکنی به ابوالعباس. او راست: شرح شواهد ایضاح ابی علی. وفات وی پس از سال ۵۵۰ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالغفاربن علی بن اشنه مکنی به ابوالعباس کاتب اصفهانی. او از ابوالحسن علی بن ابی حامد خرجانی اصفهانی روایت کند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالغنی بن احمدبن عبدالرحمان اللخمی المالکی القرطبی معروف بقاضی النفیس. وی را در علوم عقلی و ادبی و فقه بصیرت بود و بمصر میزیست و به سال ۶۲۸ هـ . ق. در حدود هشتادسالگی درگذشت. او راست: ضوءالبدر علی النیل.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالفتاح ملوی شافعی قاهری. او صاحب تألیفات نافعه است از آنجمله: دو شرح بر رسالهٔ استعارات و دو شرح بر سلم اخضری. ولادت او در ۱۰۸۸ هـ . ق. بقاهره بوده و در ۱۱۸۱ از دنیا رفته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالقادر از مشایخ صوفیه. او در حضرموت میزیست و صاحب مؤلفاتی است اکثر شرح اشعار و سخنان ابن عربی و گویند در وحدت وجود چنانکه مذهب ابن عربی است راسخ بوده است. وفات او به سال ۱۰۵۲ هـ . ق. و قبر او مزار مردم آنجاست.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالقادربن احمدبن مکتوم بن احمدبن محمدبن تسلیم بن محمد قیسی حنفی. ملقب بتاج الدین و مکنی به ابومحمد و ابن مکتوم. فقیه لغوی نحوی. علامه سیطوی در طبقات صغری از درر نقل کند که مولد احمد در آخر ذی الحجة سال ۶۸۲ هـ . ق. بود. او نحو را از بهاءبن النحاس فراگرفت و روزگاری دراز ملازمت ابوحیان کرد و از سروجی و غیر او نیز او را استفاداتی است. سپس بشنودن حدیث اقبال کرد و در این معنی گوید: و عاب سماعی للحدیث بعیدما کبرت اناس هم الی العیب اقرب و قالوا امام فی علوم کثیرة یروح و یغدو سامعاً یتطلب فقلت مجیباً عن مقالتهم و قد غدوت لجهل منهم اتعجب اذا استدرک الانسان ما فات من علا فللجزم یغری لا الی الجهل ینسب. و از او بسیار روایت کنند و از جمله کسان که از او روایت کرده اند ابن رافع است که ذکر احمد را نیز در معجم خویش آورده است و او را تصانیف نیکو است از قبیل: الجمع بین العباب و المحکم فی اللغة. و شرح الهدایة فی الفقه. و کتاب المجمع المثناة فی اخبار اللغویین و النحاة در ده مجلد. و شرح کافیهٔ ابن حاجب. و شرح شافیهٔ ابن حاجب. و شرح الفصیح ثعلب. و کتاب الدر اللقیط من البحر المحیط در چند مجلد و آن اختصار تفسیر استاد او ابوحیان است. تلخیص تاریخ کبیر ابن قفطی. و التذکرة در لغت در سه مجلد و آنرا به نام قید الاوابد نامیده. وفات او در سال ۷۴۹ بود. و رجوع به ابن مکتوم احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالقادر بغدادی مکنی به ابوالحسن یوسفی. محدث است. و از ابن شاذان و طبقهٔ او روایت دارد. وفات وی بسال ۴۹۲ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالقادر حنفی مکنی به ابومحمد و ملقب به تاج الدین. رجوع به احمدبن عبدالقادربن احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالقادر مقریزی. رجوع به احمدبن علی بن عبدالقادر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالقاهر خیبری لخمی دمشقی. از منبه بن سلیمان روایت کند و او شیخ طبرانی است. (تاج العروس مادهٔ خ ب ر).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالکافی سبکی ملقب به بهاءالدین. او راست: عروس الافراح شرح تلخیص المفتاح. و کتاب الابتهاج ناتمام پدر خویش را بپایان برده است و وفات او بسال ۷۷۳ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالکریم بن سالم بن خلال حمصی مکنی به ابوالعباس. او راست: شرح مضامین الدّر المنظم فی السرّر الاعظم تألیف کمال الدین بن طلحهٔ شافعی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالکریم سی نیزی مقری از مردم سینیز قریه ای بفارس از قراء ساحلیه نزدیک جنابه.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللطیف تبریزی مکنی به ابوالفضائل. او راست: مجمع الالطاف فی الجمع بین لطائف البسیط و الکشاف در پنج جلد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه. او راست: قانون فی الزیج.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه. او راست: تبیان فی احوال البلدان.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه. خوندمیر در دستورالوزراء (ص ۸۱) آرد که: محمدبن القاسم و احمدبن عبداللََّه در زمان القاهرباللََّه بعد از عزل ابن مقله بنوبت متکفل امر وزارت گشتند و هم او در حبیب السیر (ج ۱ ص ۳۰۴) آرد که سلیمان بن حسن مخلد و احمدبن میمون و محمدبن احمد القراویلطی (؟) و احمدبن عبداللََّه الاصفهانی در ایام جهانبانی مکتفی بنوبت رایت وزارت برافراختند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه. ابن منجوف.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن ابی قاسم البلخی السرماری. او راست: تأسیس النظائر فی الفروع و بعضی این کتاب را به ابواللیث نصربن محمد سمرقندی نسبت دهند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن احمد. رجوع به احمد شهاب بن جمال... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن احمد. فقیه ثابتی منسوبست بجد خود که ثابت نام داشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن احمد ابوالعباس معروف به ابن الحطیئه ناسی لخمی از صلحا و عباد و هم ادیب و خوشنویس بود مولد او به سال ۴۷۸ هـ . ق. شهر فاس است و از آنجا بمصر آمد و پس از ادای حج بشام رفت و بمصر بازگشت و بنسخ کتب معیشت میکرد و وفات او به سال ۵۶۰ هـ . ق. بدانجا اتفاق افتاد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن احمدبن سلاّم رطبی. از شافعیه. او روایت از ابوالقاسم بسری کند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن احمد الفرغانی. ابن ابی محمد عبداللََّه بن احمدبن خزیان بن حامس الفرغانی. مکنی به ابومنصور. عبداللََّه پدر احمد از اصحاب محمدبن جریر طبری صاحب تفسیر و تاریخ است. و احمد در ماه ربیع الاول سال ۳۹۸ هـ . ق. درگذشت و مولد او در شب هشتم ذی الحجهٔ سنهٔ ۳۲۷ هـ . ق. بمصر بود. یاقوت گوید وفات او را در ۳۹۸ مصریان بمن گفتند بسالی که من بمصر بودم یعنی سال ۶۱۲ ابومنصور از پدر خود عبداللََّه، تصانیف ابوجعفر محمدبن جریر طبری را روایت کرده است. و خود ابومنصور را تصانیف چند است و از جمله: کتاب التاریخ و آن ذیلی است که بر کتاب تاریخ پدر خویش کرده است و کتاب سیرة العزیز سلطان مصر، منتسب بعلویین. و کتاب سیرة کافور الاخشیدی. و مقام احمد بمصر بود. (معجم الادباءیاقوت چ مارگلیوث ج ۱ ص ۱۶۱).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن ادریس مکنی به ابوبکر. او راست کتابی در قراآت ثمانیه.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن ادریس مکنی به ابوبکر. او راست کتابی در قراآت ثمانیه.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن بدر القرطبی النحوی. مولی الحکم المستنصر. مکنی به ابومروان. یاقوت از ابن بشکوال آرد که وی از ابوعمر ابن ابی الحباب و ابوبکربن هذیل روایت کند. و او ادیبی نحوی، لغوی، شاعر و عروضیست. و به سال ۴۲۳ هـ . ق. درگذشته است و ابومروان الطیبی از او روایت کند و خبر وفات او را نیز ابومروان ذکر کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن ثابت بخاری شافعی مکنی به ابونصر. او راست: المهذب فی الفرائض. وفات وی به سال ۴۴۷ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن حبش. رجوع به ابن حبش شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن حسن بن ابی الحناجر شافعی حموی. مکنی به ابوالحسین. او راست: کتاب فلک الفقه در مسائل خلاف ائمهٔ چهار گانه. مؤلف در این کتاب گوید که پانصد و بیست و پنج مسئله از امهات مسائل را با دلیل و برهان در کتابی گرد آوردم وکتاب الشجرة و محیر السمرة نامیدم سپس از این لقب باز گشتم و کتاب را فلک الفقه خواندم. رجوع به کشف الظنون، چ ۱ استانبول ج ۲ ص ۲۰۴ و ۲۰۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن الحسن بن احمدبن یحیی بن عبداللََّه الانصاری المالقی مکنی به ابوبکر و معروف به حمید [ حُ مَ ] . صاحب بغیة از ابن عبدالملک آرد که احمد عالمی نحوی ماهر و مقری مجود و فقیهی حافظ و محدثی ضابط و ادیبی بارع و شاعری نیکو شعر و کاتب و ورع و سریع العبرة و کثیر البکاء و معرض از دنیا بود و از آنچه نه کار او بود زبان بسته داشت و هیچگاه جز به تبسم نخندید و آن تبسم نیز نادر و همیشه در عقیب آن گریه و استغفار بود و در خور و پوشش راه اقتصاد میرفت و در ورع کار وی بدانجا رسید که مردمان را بر وی دل می سوخت و شفقت می آوردند. او از شلوبین و ابن عطیة و دو پسر حوط اللََّه روایت کند و ابن صلاح و جمعی دیگر ویرا اجازهٔ روایت دادند و ابن زبیر و ابن ضائر از وی روایت کنند. وی بموطن خویش مالقه درس قرآن و فقه و عربیت و حدیث می کرد وبسال ۶۴۹ هـ . ق. قصد زیارت خانه کرد و چون بمصر رسید شهرت وی بالا گرفت و مردم آنجا علو فضل وی بشناختند و بدانجا بیمار شد و سلطان مصر به بیمارپرسی وی آمدن میخواست لیکن او اجازت نمیداد تا از بس الحاح سلطان، رخصت کرد و سلطان مالی بر وی عرضه کرد و احمد از قبول آن امتناع ورزید و هم بمصر پیش از وصول بکعبه به سه شنبه هشت روز از ربیع الاول مانده سال ۶۵۲ هـ . ق. وفات کرد و سلطان و دیگر رجال ملک بجنازهٔ وی حاضر آمدند. مولد وی بمالقه به سال ۶۰۷ هـ . ق. بود و وی معاصر زاهد عصر شیخ محیی الدین نسوی است و عجب این است که هر دو به چهل و پنجسالگی درگذشته اند او راست: مطالب الناس فی دنیاک اجناس فاقصد فلا مطلب یبقی و لا ناس وان علتک رؤوس و ازدرتک ففی بطن الثری یتساوی الرجل و الراس و ارض القناعة مالا و التقی حسباً فماعلی ذی تقی من دهره باس. و رجوع بمالقی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن حسن بلادی بحرانی. از فضلاء و علما و پرهیزکاران اواخر قرن یازدهم و اوائل قرن دوازدهم هجری است وی از شاگردان فقیه و دانشمند معاصر خود ابوالحسن سلیمان بن عبداللََّه بن علی بن حسن بن احمدبن یوسف بن عمار بحرانی سراوی است و بعض علماء بزرگ تلمذ او کرده اند و بنا بگفتهٔ صاحب روضات وفات وی دوشنبهٔ چهاردهم رمضان ۱۱۳۷ هـ . ق. بوده است. رجوع به روضات الجنات ص ۳۰۴ و ۳۰۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن حسن بلادی بحرانی. از فضلاء و علما و پرهیزکاران اواخر قرن یازدهم و اوائل قرن دوازدهم هجری است وی از شاگردان فقیه و دانشمند معاصر خود ابوالحسن سلیمان بن عبداللََّه بن علی بن حسن بن احمدبن یوسف بن عمار بحرانی سراوی است و بعض علماء بزرگ تلمذ او کرده اند و بنا بگفتهٔ صاحب روضات وفات وی دوشنبهٔ چهاردهم رمضان ۱۱۳۷ هـ . ق. بوده است. رجوع به روضات الجنات ص ۳۰۴ و ۳۰۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن خرّام. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن رزیق. محدث است. رجوع به احمدبن ابی الحسن بن عبداللََّه... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن رشید الکاتب. بعربی شعر هم میگفته دیوان او صد ورقه است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن سعید. رجوع به ابن متوج شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن سلام مولی امیرالمؤمنین هارون. او اسامی صحف و کتب منزله و عدد انبیاء را برای خزانهٔ خلیفه ترجمه کرد. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن سلیمان بن محمدبن سلیمان بن احمدبن سلیمان بن داودبن المطهربن زیادبن ربیعةبن الحارث بن ربیعهٔ تنوخی معری. شاعر و لغوی. رجوع به ابوالعلاء معری احمدبن عبداللََّه ...شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه [ یا عبیداللََّه ]بن سیف بن سعید.رجوع به ابن سیف احمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن شاپور. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن صالح عجلی کوفی نزیل طرابلس مغرب. صاحب تاریخ و جرح و تعدیل. وفات او به سال ۲۶۱ هـ . ق. است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه معروف به ابن الصفار. رجوع به احمدبن عبداللََّه بن عمر ... و ابن صفار شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن طالب طلمنکی اندلسی مکنی به ابوعمر. او راست: روضة فی القراآت العشر. وفات وی ۴۳۹ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن عبدالرحیم بن سعیدبن ابی زرعهٔ قمی برقی مولی الزهری. او از موالی بنی زهر و مکنی به ابوبکر و از مردم برقه قریه ای به شهرستان قم است و به ابوبکر برقی معروف است. یاقوت گوید دیگری نیز از مردم برقهٔ قم هست احمدبن محمد و تمیز این دو بر من مشکل است لکن چنانکه یافتم نقل کردم و شک نیست که این دو از یک خاندانند و خدای تعالی داناتر است. و احمد را دو برادر دیگر بود و هر سه برادر از اهل علم باشند یکی ابوبکر احمد و دیگری ابوسعید عبدالرحیم و سومین احمد صاحب ترجمه و هر سه از عبدالملک بن هشام روایت مغازی کرده اند و در کتاب اصفهان حمزه در فصلی که ذکر اهل ادب و لغت کند گوید: احمدبن عبداللََّه برقی از رستاق برق رود قم است و او یکی از روات لغت و شعر است. وی در قم اقامت گزید و برادرزادهٔ او ابوعبداللََّه برقی بدانجا خروج کرد سپس ابوعبداللََّه باصفهان رفت و در اصفهان توطن گزید. و باز یاقوت گوید در کتاب جمهرةالنسب خواندم که ابن حبیب گوید: مرا خبر داد ابوعبداللََّه برقی (و او اعلم مردمان قم بود به نسب اشعریین) که ابن کلبی در سه حی از احیاء اشعریین بخطا رفته است و این سه این است: لسن، و صحیح آن اسن است و مراطة، و صحیح آن امراطة است و زکاز و صحیح آن رکاز است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن عراربن کامل انصاری. او راست: الجواهر الحاصلة فی الافعال القاصرة و الواصلة.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن عمر مکنی به ابوالقاسم و معروف به ابن الصفار. ابن ابی اصیبعه در عیون الانباء (ج ۲ ص ۴۰) آرد: ابن الصفار، وی ابوالقاسم احمدبن عبداللََّه بن عمر متحقق در علم عدد و هندسه و نجوم بود و در قرطبه بتعلیم این علوم پرداخت و او را زیجی مختصر بر مذهب سندهند است و نیز او راست کتابی در عمل باسطرلاب، موجز و نیکوعبارت و قریب المأخذ و ازجملهٔ تلامذهٔ او ابوالقاسم مسلمةبن احمد المرحیطی است و ابن الصفار پس از فتنه ای که بقرطبه روی داد از آنجا بیرون شد و در شهر دانیة پایتخت امیر مجاهد عامری در ساحل بحر اندلس شرقی مستقر شد و در همانجا درگذشت رحمه اللََّه. و گروهی از اهل قرطبه نزد او تلمذ کرده اند ازجمله ابومسلم بن خلدون و ویرا برادری بود به نام محمد و مشهور بعمل اسطرلاب که در اندلس پیش از او در این کار از وی ماهرتر نبود. و ابن صفار راست از کتب: زیج مختصر علی مذهب السند هند و کتاب فی العمل بالاسطرلاب. و رجوع به ابن صفار در همین لغت نامه و طبقات قاضی صاعد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن محمدبن ابی بکر طبری معروف به محبّ طبری و ملقب به محبّ الدین مکی شافعی. مولد او در ۶۱۵ هـ . ق. و وفات او را صاحب کشف الظنون در غالب مواضع به سال ۶۹۴ و در دو مورد ۶۹۶ و در یک جا ۶۹۳ گفته است. وی درک صحبت ابوالعباس احمد میورقی مغربی از شیوخ متصوفه کرده است و ملک مظفر صاحب یمن او را گرامی میداشت. او راست: کتاب تقریب المرام فی غریب القاسم بن سلام. کتاب شرح لغات غریبهٔ جامع الاصول ابن اثیر. کتاب اربعین فی الحج. کتاب خیر القری فی زیارة ام القری. کتاب الاحکام الکبری فی الحدیث و الاحکام الوسطی و الاحکام الصغری. کتاب شرح تنبیه ابواسحاق شیرازی. نکت کبری و نکت صغری بر تنبیه. مسلک النبیه و تحریر التنبیه. و این دو مختصر تنبیه ابواسحاق است. کتاب سیرالنبی. کتاب السمط الثمین فی مناقب امهات المؤمنین. کتاب ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی. کتاب خلاصة سیر سید البشر. کتاب استقصاء البیان فی مسئلة الشاذروان. کتاب مناقب ام المؤمنین عائشه رضی اللََّه تعالی عنها. کتاب اختصار عوارف المعارف شیخ شهاب الدین سهروردی. کتاب وجیزة المعانی فی قوله علیه الصلوة و السلام من رآنی فی المنام فقد رآنی. کتاب القری لقاصد ام القری. کتاب الغناء و تحریمه. کتاب القِراء. کتاب صفة حج النبی علی اختلاف طرفها. الریاض النضرة فی فضائل العشرة. کتاب المحرر للملک المظفر. کتاب العمدة، اختصار المحرر.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه (مولای)بن محمد الشیخ ابوالعباس منصوربن الخلیفة مهدی بن ابی عبداللََّه القائم بامراللََّه شریف حسنی، سلطان مراکش و فاس. جد او شیخ ابوالعباس در نواحی سوس منصب قضا داشت و هوس ملک کرد و بر بنی حفص از ملوک مغرب بتاخت و ملک آنان بگرفت و در ۹۶۴ هـ . ق. درگذشت. پس از وی پسرش عبداللََّه و بعد از او پسر عبداللََّه محمد برادر صاحب ترجمه بر سریر سلطنت نشستند و پس از محمد فرزندش علی برملک مستقر گردید و خواست اعمام خویش را بقتل رساند احمد صاحب ترجمه بر وی بشورید و از سلطان عثمانی مراد مساعدت خواست و برادرزاده را براند، علی به ملک فرنگ متوسل شده با لشکری بار دیگر بجنگ عم آمد در این بار نیز هزیمت شد و خویش را در دریا غرق کرد. احمد ملقب بمنصور ارتباط خویش با دربار عثمانی را مستحکم کرد و پیوسته هدایا و رسولان میفرستاد و دائرهٔ سلطنت او وسعت یافت و تمام شمال افریقا جز مصر در تحت اطاعت او بودند. پایتخت او مراکش بود. ابتدای ملک او به سال ۹۸۵ هـ . ق. و وفاتش در ۱۰۱۲ بوده است. مولای احمد مردی ادیب و شاعر است و علما را تشویق و ترویج میکرده. گویند روزی این ابیات ابیوردی در حضور او قرائت گردید: و لوانی جعلت امیر جیش لما حاربت الا بالسؤال لان الناس ینهزمون منه و ان ثبتوا لاطراف العوالی. سلطان گفت اگر این بیت من گفته بودم چنین میگفتم: و لوانی جعلت امیر جیش لما حاربت الا بالنوال. و نیکو گفته چه بسیار سرداران سپاه بطمع مال لشکر خود فروگذاشتند. و او راست: لا و لحظ علم السیف فقد و قوام کقنا الخط مید و ومیض لاح لما ابتسمت من ثنایا مثل درّ او برد ما هلال الافق الا حاسد لعلاها و بهاها و الغید و لذا صار علیلا ناصلا کیف لایفنی نحولا من حسد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن محمد قلقشندی ملقب بشهاب الدین. او راست: شرح جامع المختصرات احمدبن عمربن احمدبن مهدی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن مسلم بن قتیبة الدینوری الکاتب. مکنی به ابوجعفر. پدر او عبداللََّه یکی از مشاهیر اکابر علماء وقت خویش و صاحب تصانیف است، اصلاً از اهل دینور و بقولی از مردم مرو و مولد وی و پسرش احمد هر دو به بغداد بود. وی در جمادی الآخرهٔ سال ۳۲۱ هـ . ق. بمصر درآمد و هم بدانجا در آنوقت که منصب قضا داشت بسال ۳۲۲ هـ . ق. بماه ربیع الاول درگذشت. او همهٔ تصانیف پدر خود عبداللََّه بن مسلم را روایت کند. و از او ابوالفتح المراغی النحوی و عبدالرحمان بن اسحاق الزجاجی و غیر آن دو روایت کنند.ابویعقوب یوسف بن یعقوب بن خرّزاد نجیرمی فارسی گوید که احمدبن عبداللََّه در مصر همهٔ کتب پدر خویش را از حفظ حدیث کرد و هیچ یک از آن کتب با وی نبود. یاقوت گوید گمان میکنم ابوالحسین المهلبی راوی این قول باشد. و ابوسعیدبن یونس گوید: احمدبن عبداللََّه بن مسلم بن قتیبة در ۳۲۱ هـ . ق. بمصر درآمد و همان سال تولیت قضاء مصر وی را دادند و در ۳۲۲ در حالی که قاضی مصر بود درگذشت. رجوع به معجم الادباء یاقوت ج ۱ ص ۱۶۰ و روضات الجنات ص ۴۴۷ س ۲۴ و الموشح چ مصر ص ۳۶۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن مسلم حرانی مکنی به ابوالحسن. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن میمون القداح. فرقه ای از قرامطه که پس از مرگ محمدبن عبداللََّه بن میمون برادر او احمد را به خلیفتی برداشتند و فرقهٔ دیگر پسر محمدبن عبداللََّه بن میمون را که هم احمد نام داشت و ملقب به ابوالشلعلع بود خلیفهٔ محمد شمردند. (از ابن الندیم). و رجوع به ابوشلعلع شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن واقد. مکنی به ابویحیی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن هشام ملقب به جمال الدین. او راست: حاشیه بر توضیح ابن هشام. وفات وی به سال ۸۳۵ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن یزید جوبری دمشقی. محدث است و از صفوان بن صالح روایت کند. (تاج العروس در مادهٔ جبر). یاقوت در معجم البلدان ذیل کلمهٔ جوبر آرد که: احمد ابن عبدالواحدبن یزید ابوعبداللََّه العقیلی الجوبری روی عن عبدالوهاب بن عبدالرحیم الأشجعی و صفوان بن صالح و عبدةبن عبدالرحیم المروزی و ظاهراً یکی از دو کلمهٔ عبداللََّه و عبدالواحد تصحیف دیگریست.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن یوسف بن شبل. برادر وی ابوعلی الحسین بن عبداللََّه معروف به ابن الشبل بغدادی حکیم و فیلسوف و متکلم و فاضل و ادیب بود و او مرثیهٔ ذیل را در مرگ برادر خود احمد گفته است: غایة الحزن والسرور انقضاء ما لحی من بعد میت بقاء لا لبید بارید مات حزنا وسلت عن شقیقها الخنساء مثل ما فی التراب یبلی الفتی فال -حزن یبلی من بعده والبکاء غیر ان الاموات زالوا و بقوا غصصاً لایسیغه الاحیاء انما نحن بین ظفر و ناب من خطوب أسودهن ضراء نتمنی و فی المنی قصر العم -رفنغدو بما نسر نساء صحة المرء للسقام طریق و طریق الفناء هذا البقاء بالذی نغتذی نموت و نحیا اقتل الداء للنفوس الدواء مالقینا من غدر دنیا فلا کا نت ولا کان اخذها و العطاء راجع جودها علیها فمهما یهب الصبح یستردّ المساء لیت شعری حلما تمر بنا الای -یام أم لیس تعقل الاشیاء من فساد یجنیه للعالم الکو ن فما للنفوس منه اتقاء قبح اللََّه لذة لآذانا نالها الامهات و الآباء نحن لولا الوجود لم نألم الفق -د فایجادنا علینا بلاء و قلیلا ما تصحب المهجة الجس م ففیم الاسی و فیم العناء و لقد أید الاله عقولا حجة العود عندها الابداء غیر دعوی قوم علی المیت شیئاً أنکرته الجلود والاعضاء و اذا کان فی العیان خلاف کیف بالغیب یستبین الخفاء مادهانا من یوم احمد الا ظلمات و لااستبان ضیاء یا اخی عاد بعدک الماء سما و سموماً ذاک النسیم الرخاء و الدموع الغزار عادت من الان -فاس نارا تثیرها الصعداء و اعد الحیاة عذراً و ان کا نت حیاة یرضی بها الاعداء این تلک الخلال و الحزم این ال عزم این السناء این البهاء کیف أودی النعیم من ذلک الظل -ل وشیکا و زال ذاک الغناء این ما کنت تنتضی من لسان فی مقام ما للمواضی انتضاء کیف ارجو شفاء مابی و مابی دون سکنای فی ثراک شفاء این ذاک الرواء و المنطق المو نق این الحیاء این الاباء او تبن لم یبن قدیم وداد او تمت لم یمت علیک الثناء شطر نفسی دفنت و الشطرباق یتمنی و من مناه الفناء ان تکن قدّمته أیدی المنایا فاکی السابقین تمضی البطاء یدرک الموت کل حیّ ولو أخ فته عنه فی برجها الجوزاء لیت شعری و للبلی کل ذی الخل ق بماذا تمیز الانبیاء موت ذاالعالم المفضل بالنط ق و ذاالسارح البهیم سواء لا غوی لفقده تبسم الار ض و لا للتقی تبکی السماء کم مصابیح اوجه أطفأتها تحت اطباق رمسها البیداء کم بدور و کم شموس و کم أط واد حلم امسی علیها العفاء کم محا غرة الکواکب صبح ثم حطت ضیاءها الظلماء انما الناس قادم اثر ماض بدء قوم للآخرین انتهاء. رجوع به عیون الانباء ابن ابی اصیبعه ج ۱ صص ۲۴۹ -۲۵۰ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن یونس مکنی به ابوعبداللََّه. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن یونس مکنی به ابوعبداللََّه. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه اشبیلی لخمی محدث از ائمهٔ اندلس. صاحب مصنفات. وفات او در ۳۹۶ هـ . ق. است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه اصفهانی. رجوع به ابونعیم احمدبن عبداللََّه بن احمد اصفهانی شود و نیز او راست: المستخرج فی الحدیث و شفاء فی الطب المسند عن المصطفی (ظاهراً همان الطب النبی است) و هم مؤلف کشف الظنون ذیل ذکر کتاب الطب النبوی وفات او را به سال ۴۳۲ هـ . ق. آورد و خوندمیر در حبیب السیر (ج ۱ ص ۳۰۷) آرد که در سنهٔ ثلثین و اربعمائة حافظ ابونعیم احمدبن عبداللََّه الاصفهانی روضهٔ زندگانی را وداع کرد و او در ایام حیات خود مؤلفات درسلک تحریر آورد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه اندلسی وادی آشی ملقب بشهاب الدین. وی لامیة العجم طغرائی را تخمیس کرده و بخوبی از عهده برآمده است. وفات او به سال ۸۰۸ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بغدادی. معروف به حبش. یکی از علمای هیئت و نجوم معاصر مأمون و معتصم خلیفه. او را سه زیج است: یکی بر مذهب سندهند که فزاری و خوارزمی هر دو بمخالفت آن برخاسته اند. زیج دوم زیج ممتحن است که پس از دقت در ارصاد و تطبیق محسوب با مرصود حرکات فلکی نوشته است. و سومی زیج صغیر موسوم بزیج شاه است. دیگر کتاب عمل باصطرلاب. و رجوع به حبش کاتب ... و احمدبن عبداللََّه مروزی البغدادی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بکری مکنی به ابوالحسن. او راست: الانوار و مفتاح السرور و الافکار فی مولد النبی المختار.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بلخی حنفی مکنی به ابوالقاسم. او راست: فتاوی ابی القاسم و مسترشد فی الامامة. و کتاب الانتقاد فی العلوم الالهیة. مؤلف کشف الظنون ذیل فتاوی ابی القاسم وفات او را سنهٔ تسع عشرة و مأتین و ذیل مسترشد فی الامامة تسع عشرة و ثلثمائة آورده است. و رجوع به کعبی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بنداری. شاعری فارسی. مکنی به ابوالعباس. رجوع به کتاب محاسن اصفهان مافروخی ص ۳۳ شود. ما فروخی او را جزء شعرای فارسی معاصر خود می آورد و او کتاب محاسن اصفهانرا دراوائل قرن پنجم هجری تألیف کرده است و بندار شاعر معروف نیز بر حسب روایاتی که در دست است در ۴۰۱ هـ . ق. وفات کرده است. و نام او را کمال الدین ابوالفتح بنداربن ابی نصر خاطری رازی گفته اند و گمان نمی رود که بندار معروف، بنداری صاحب این ترجمه باشد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه تیمی هروی جوباری و او را شیبانی نیز گفته اند. از مردم جوبار، دهی به هرات. محدثی وضاع و کذاب است و به جریربن عبدالحمید و فضل بن موسی و غیر آن دو احادیثی منتسب میدارد. (تاج العروس ذیل مادهٔ جبر).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه جبّی و جبّانی. محدث است و شهرت جبّانی از آن است که وی جبه فروختی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه الجزائری مکنی به ابوالعباس (سید). او راست: لامیة فی الکلام. کفایة المرید فی الکلام. وفات وی بسال ۸۹۹ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه حبش حاسب. او راست: کتاب الابعاد و الاجرام. و رجوع به حبش و رجوع به احمدبن عبداللََّه مروزی البغدادی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه ختلی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه الخجستانی. نظامی عروضی در چهار مقاله (چ لیدن ص ۲۶) آرد: احمدبن عبداللََّه الخجستانی را پرسیدند که تو مردی خربنده بودی بامیری خراسان چون افتادی؟ گفت ببادغیس در خجستان روزی دیوان حنظلهٔ بادغیسی همی خواندم بدین دو بیت رسیدم: مهتری گر بکام شیر در است شو خطر کن ز کام شیر بجوی یا بزرگی و عز و نعمت و جاه یا چو مردانت مرگ رویاروی. داعیه ای در باطن من پدید آمد که بهیچ وجه در آن حالت که اندر بودم راضی نتوانستم بود خران را بفروختم و اسب خریدم و از وطن خویش رحلت کردم و بخدمت علی بن اللیث شدم برادر یعقوب بن اللیث و عمروبن اللیث و باز دولت صفاریان در ذروهٔ اوج علیین پرواز همی کرد و علی برادر کهین بود و یعقوب و عمرو را بر او اقبالی تمام بود و چون یعقوب از خراسان بغزنین شد از راه جبال علی بن اللیث مرا از رباط سنگین باز گردانید و بخراسان بشحنگی اقطاعات فرمود و من از آن لشکر سواری صد بر راه کرده بودم و سواری بیست از خود داشتم و از اقطاعات علی بن اللیث یکی کروخ هری بود و دوم خواف نشابور چون بکروخ رسیدم فرمان عرضه کردم آنچه به من رسید تفرقهٔ لشکر کردم و بلشکر دادم سوار من سیصد شد چون بخواف رسیدم و فرمان عرضه کردم خواجگان خواف تمکین نکردند و گفتند ما را شحنه ای باید با ده تن. رای من بر آن جمله قرار گرفت که دست از طاعت صفاریان باز داشتم و خواف را غارت کردم و بروستای بست بیرون شدم و به بیهق درآمدم دو هزار سوار بر من جمع شد بیامدم و نشابور بگرفتم و کار من بالا گرفت و ترقی همی کرد تا جملهٔ خراسان خویشتن را مستخلص گردانیدم اصل و سبب این دو بیت شعر بود. و سلامی اندر تاریخ خویش همی آرد که کار احمدبن عبداللََّه بدرجه ای رسید که بنشابور یک شب سیصد هزار دینار و پانصد سر اسب و هزار تا جامه ببخشید و امروز در تاریخ از ملوک قاهره یکی اوست. اصل آن دو بیت شعر بود و در عرب و عجم امثال این بسیار است اما برین یکی اختصار کردیم. آقای قزوینی در حواشی چهار مقاله نوشته اند: در تاریخ گزیده (چ پاریس ص ۲۰) حکایت شنیدن این دو بیت و بخیال امارت افتادن را نسبت بسامان جد ملوک سامانیه میدهد و گویا بی اصل باشد زیرا که سامان مدتها پیش از مأمون (متوفی در سنهٔ ۲۱۸ هـ . ق.) بوده است و بودن شعر فارسی در آن عصر آن هم باین سبک و اسلوب بغایت مستبعد است و آنگهی حنظلهٔ بادغیسی از شعرای آل طاهر ذوالیمینین با اسدبن سامان معاصر بوده است. (تاریخ گزیده ص ۲۲). و بعبارة اخری سامان قبل از طاهریه بوده است و حنظله معاصر ایشان. پس شنیدن سامان اشعار حنظله را فرضی است که اگر غیر ممکن نباشد بسیار مستبعد است. خجستان ناحیه ای است از جبال هرات از اعمال بادغیس. (یاقوت) (ابن الاثیر). و احمدبن عبداللََّه از امراء طاهریه بود و بعد از انقراض طاهریه بدست صفاریه او بخدمت صفاریه پیوست و از حسن تدبیر و فرط کفایت خود بمقامات عالیه رسید و بر اغلب بلاد خراسان مستولی گشت تا آنجا که با عمروبن اللیث در نیشابور مصاف داده او را بشکست و قصد فتح عراق نمود و دراهم و دنانیر به نام خویش سکه زد ولی اجل بزودی هوای استبداد را از دماغش بیرون برده در سنهٔ ۲۶۸ هـ . ق. بدست غلامان خود در نیشابور کشته شد و فتنهٔ او بخوابید و مدت تغلب او هشت سال بود. (ابن الاثیر ج ۷ ص ۲۰۴، ۲۷۴ و غیره من کتب التواریخ).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه دُرَیبی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه دلجی مکنی به ابوالقاسم. او راست: کتاب الاسماء والاحکام. وفات وی به سال ۳۱۹ (هـ . ق). بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه سرماری بلخی مکنی به ابوجعفر، از فقهای حنفی. او راست: کتاب البناء در ابنیهٔ مذهب ابوحنیفه و کتاب الابانة فی ردّ من شنع علی ابی حنیفة.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه سیواسی ملقب به برهان الدین او راست: حاشیه ای بر تلویح تفتازانی. شرح تنقیح الاصول. و وفات او بسال ۸۰۰ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه شهاب قلجی المولد. او راست: شرحی بر کافی فی علم العروض و القوافی تألیف ابوزکریای رازی. و وفات وی به سال ۵۰۲ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه صنعانی مکنی به ابوالعباس او راست: تاریخ یمن. وفات وی بسال ۴۶۰ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه الطاوسی الابرقوهی الشیرازی. او از سید شریف جرجانی روایت دارد. (روضات الجنات ص ۴۹۹).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه طماس. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۳۴۰).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه العامری ملقب بشهاب الدین. رجوع به احمدبن عبداللََّه غزی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه عجلی کوفی مکنی به ابوالحسن. نزیل طرابلس مغرب. او راست: کتاب الجرح و التعدیل. و وفات وی به سال ۲۶۱ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه العسکری. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۱۱۹ و ۱۲۷ و ۲۰۱ و ۲۴۲ و ۳۶۷).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه غزی شافعی. ملقب به شهاب الدین. وفات به سال ۸۸۲ هـ . ق. او راست: کتاب جمع الجوامع در اصول فقه. کتاب النحو المبتغی لمعان ینبغی. کتاب اختصار تاریخ ابن خلکان. کتاب شرح منهاج قاضی بیضاوی. کتاب شرح حاوی صغیر عبدالغفار قزوینی. کتاب تلخیص مهمات اسنوی. کتاب منشور للملک المنصور. و مناسک الغزی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه غزی شافعی. ملقب به شهاب الدین. وفات به سال ۸۸۲ هـ . ق. او راست: کتاب جمع الجوامع در اصول فقه. کتاب النحو المبتغی لمعان ینبغی. کتاب اختصار تاریخ ابن خلکان. کتاب شرح منهاج قاضی بیضاوی. کتاب شرح حاوی صغیر عبدالغفار قزوینی. کتاب تلخیص مهمات اسنوی. کتاب منشور للملک المنصور. و مناسک الغزی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه فوزی. او راست: حاشیه بر دررالاحکام تألیف محمدبن فرامرز رسالت فی الخط.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه قرطبی. رجوع به ابن صفار شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه قریمی (سید ...). وفات ۸۶۲ هـ . ق. او راست: حاشیه ای بر مطول موسوم به معول. تعلیقه ای بر تفسیر بیضاوی. حاشیه بر شرح عقاید نسفی. تعلیقه بر شرح لباب قویل باباثلوغ. شرح لباب اسفراینی. شرح لب الالباب و این غیر لبّ بیضاویست.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه کوفی دیلمی مکنی به ابوجعفر. او راست: عیون الاخبار. وفات وی به سال ۲۷۳ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه مخزومی. مکنی به ابوالمطرب. او راست: التنبیهات علی ما فی التبیان من التمویهات. و تبیان از ابن زملکانی است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه مخزومی اندلسی مکنی به ابوالولید و مشهور به ابن زیدون. رجوع به ابن زیدون ...شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه مروزی البغدادی ملقب به حبش حاسب. عالمی ریاضی که در بغداد بایام مأمون و معتصم و بعد از آنان میزیسته و از این رو در سالهای ۱۹۸ هـ . ق. تا ۲۱۸ به بعد حیات داشته. حبش در حساب تسییر کواکب شهرتی فوق العاده داشت و سه زیج تألیف کرد ۱ -بنا بر مذهب سندهند و در آن مخالفت با فزاری و خوارزمی [ محمدبن موسی خوارزمی ] کرده است. حبش حرکت اقبالی و ادباری فلک البروج را بنا بر رأی ثاون اسکندرانی عمل میکرده تا این که مواضع کواکب ثابته را در طول مشخص سازد. [ ثاون از علماء ریاضی اسکندریه است که از سال ۳۶۵ تا ۳۹۰ م. حیات داشته است ] . حبش این زیج خود را در اوایل اشتغال خود بامور فلکی که معتقد بحساب علماء هند بوده است ترتیب کرده. ۲ - زیج معروف به زیج ممتحن است که مشهور است و آن را با امتحان رصد کواکب در زمان خود تطبیق کرده یعنی مرصود و محسوب را تحت دقت آورده است. ۳ -زیج صغیر است معروف بزیج شاه. و حبش را تألیفات دیگری است از قبیل کتاب عمل باسطرلاب. و کتاب زیج دمشقی. و کتاب زیج مأمونی و کتاب ابعاد و اجرام. و کتاب در دوائر مماس و عمل تسطیح قائم و مائل و منحرف. و بنا بر قول نویسندهٔ تاریخ الحکماء صد سال عمر کرده است. ابوریحان بیرونی در قانون مسعودی از حبش حاسب نام میبرد و عمل وی را در برخی محاسبات می آورد. (گاهنامه سید جلال طهرانی). و رجوع به حبش حاسب... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه مستظهر. رجوع به مستظهر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه المصری. او راست: قصة المقدم الزیبق. و آن در مصر۱۲۹۸ هـ . ق. و در بیروت به سال ۱۸۸۴ - ۱۸۸۶م. بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه المعتزبن حنّة. (منتهی الارب مادهٔ ح ن ن). و در تاج العروس نام او حمد [ بدون همزه ]بن عبداللََّه المعبر [ با باء و راء ] آمده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه المکی. او راست: بلوغ الامانی فی مناقب الشیخ احمد التیجانی و آن در تونس به سال ۱۲۹۵ هـ . ق. بطبع رسیده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه المهابادی ضریر. او از شاگردان عبدالقاهر جرجانیست. و او راست: شرح کتاب اللمع ابن جنی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه نوبختی. مکنی به ابوعبداللََّه کاتب. او بعربی شعر میگفته و دیوان او صد ورقه است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه نهری. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه نیری مکنی به ابوجعفر. از مردم قریهٔ نَیْر به بغداد. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه. او وزیر القاهر باللََّه بود. (حبط ج ۱ ص ۳۰۳).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه هروی مکنی به ابومحمد مغفلی. حاکم گوید: او امام اهل خراسان بود و با این حال در امور دولت نیز وزراء با او مشورت و رای او را پیروی میکردند. وفات وی به سال ۳۵۶ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللطیف تبریزی مکنی به ابوالفضائل. او راست: مجمع الالطاف فی الجمع لطائف البسیط و الکشاف در پنج مجلد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللطیف الخطیب او راست: اثبات الزین لصلح الجماعتین بجواز تعدد الجمعتین [ فقه شافعی ] فی الرد علی الکتاب المسمی بتفتیح المقلتین تألیف احمدبن عبداللطیف الخطیب الجاوی المنکباوی و آن در مکه در ۱۳۵۱ هـ . ق. در ۲۲۰ صفحه بطبع رسیده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالمطلب بن حسن بن ابی نمی. شریف مکه. او از سال ۱۰۳۷ تا ۱۰۳۹ هـ . ق. امارت داشت و از قتل مردم و مصادرت اموال و ستم هیچ دریغ نداشت و حجازیان از وی بستوه آمدند و قانصوه پاشای مصری که بفتح یمن آمده بود ابتدا بعزم ادای حج بمکه آمده اوضاع آشفتهٔ مردم را بدید و بتدبیر شریف را به مخیم خود آورد و نطع شطرنج بگسترد و هنگام سرگرمی بشطرنج او و تمام کسانش را دستگیر کرد و بکشت و منصب شریفی مکه به مسعودبن ادریس داد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالملک. رجوع به شهاب فزاری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالملک. ملقب بسیف الدوله. ششمین و آخرین از امرای هودی سرقسطه. از ۵۱۳ تا ۵۳۶ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالملک بن احمدبن عبدالملک بن عمربن محمدبن عیسی بن شهید. مکنی به ابوعامر. او اشجعی النسب است از اولاد وضاح بن رزاح که بیوم المرج با ضحاک بود. حمیدی ذکر او آورده و گوید: وفات احمدبن عبدالملک در جمادی الاولی سال ۴۲۶ هـ . ق. بقرطبه و مولد او در ۳۱۲ هـ . ق. بود و پدر وی عبدالملک بن احمدشیخی از شیوخ وزراء دولت عامریه و یکی از اهل ادب و شعر بود و جد او احمدبن عبدالملک ذوالوزارتین نیز ادیب بود و بروزگار عبدالرحمان الناصر میزیست و او را شعر و بدیهه است و نظیر وی در دو دانش نظم و نثر نیامده است و ابوعامر احمدبن عبدالملک یکی از علماء ادب و معانی شعر و اقسام بلاغت است با حظ و بهرهٔ تمام و در بلاغت کس با او برابری نیارست کردن و او راست: کتاب حانوت عطار و کتب دیگر و شعر بسیار و مشهور. و ابومحمد علی بن احمد بمباهات و تفاخر گوید: و از بلغاء ماست، احمدبن عبدالملک بن شهید ...و از شعر اوست: و ما الان قناتی غمز حادثة ولا استخف بحلمی قطّ انسان امضی علی الهول قدما لاینهنهنی و انثنی لسفیهی و هو حردان و لا اقارض جهالاً بجهلهم والأمر امری و الایام اعوان اهیب بالصبر و الشحناء ثائرة واکظم الغیظ والأحقاد نیران. و هم او راست: المت بالحب حتی لودنا اجلی لما وجدت لطعم الموت من الم وزادنی کرمی عمن ولهت به ویلی من الحب او و یلی من الکرم. و ابومحمد علی بن احمد گوید: از ابوعامر فرزندی نیامد و با مرگ وی خاندان وزیر، پدر او منقرض گردید. و ابوعامر احمد جوانمرد و بخشنده بود و مال را بچیزی نمی شمرد و بر فائتی اندوه نمی خورد و عزیزالنفس و در گفتار مائل بلاغ و زیج بود و از دانش طب نصیبی وافر داشت. و نیز او راست: کشف (یا حل) الدّک و ایضاح الشک در علم حیل و شعبده و التوابع والزوابع.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالملک بن احمدبن عبدالملک بن عمربن محمدبن عیسی بن شهید. مکنی به ابوعامر. او اشجعی النسب است از اولاد وضاح بن رزاح که بیوم المرج با ضحاک بود. حمیدی ذکر او آورده و گوید: وفات احمدبن عبدالملک در جمادی الاولی سال ۴۲۶ هـ . ق. بقرطبه و مولد او در ۳۱۲ هـ . ق. بود و پدر وی عبدالملک بن احمدشیخی از شیوخ وزراء دولت عامریه و یکی از اهل ادب و شعر بود و جد او احمدبن عبدالملک ذوالوزارتین نیز ادیب بود و بروزگار عبدالرحمان الناصر میزیست و او را شعر و بدیهه است و نظیر وی در دو دانش نظم و نثر نیامده است و ابوعامر احمدبن عبدالملک یکی از علماء ادب و معانی شعر و اقسام بلاغت است با حظ و بهرهٔ تمام و در بلاغت کس با او برابری نیارست کردن و او راست: کتاب حانوت عطار و کتب دیگر و شعر بسیار و مشهور. و ابومحمد علی بن احمد بمباهات و تفاخر گوید: و از بلغاء ماست، احمدبن عبدالملک بن شهید ...و از شعر اوست: و ما الان قناتی غمز حادثة ولا استخف بحلمی قطّ انسان امضی علی الهول قدما لاینهنهنی و انثنی لسفیهی و هو حردان و لا اقارض جهالاً بجهلهم والأمر امری و الایام اعوان اهیب بالصبر و الشحناء ثائرة واکظم الغیظ والأحقاد نیران. و هم او راست: المت بالحب حتی لودنا اجلی لما وجدت لطعم الموت من الم وزادنی کرمی عمن ولهت به ویلی من الحب او و یلی من الکرم. و ابومحمد علی بن احمد گوید: از ابوعامر فرزندی نیامد و با مرگ وی خاندان وزیر، پدر او منقرض گردید. و ابوعامر احمد جوانمرد و بخشنده بود و مال را بچیزی نمی شمرد و بر فائتی اندوه نمی خورد و عزیزالنفس و در گفتار مائل بلاغ و زیج بود و از دانش طب نصیبی وافر داشت. و نیز او راست: کشف (یا حل) الدّک و ایضاح الشک در علم حیل و شعبده و التوابع والزوابع.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالملک بن علی بن احمد ابن عبدالمصدبن بکر المؤذن نیشابوری. مکنی به ابوصالح. او حافظ، امین، ثقه، مفسر و محدث و در طریقه و جمع و افادهٔ خویش یگانه بود. مولد او در ۳۸۸ هـ . ق. و وفات به نهم رمضان ۴۷۰ هـ . ق. است. ابوسعید سمعانی در مذیّل ذکر او آورده و گوید: من از خط وی نقل کردم و کتب حدیث مجموعه ای در خزائن که از مشایخ به ارث مانده و وقف اصحاب حدیث بود بدو سپرده بود و او حفظ آن کتب میکرد و اوقاف محدثین نیز از حبر و کاغد و جز آن بر عهدهٔ او محول بود و او تفرقه میکرد و به موقوف علیهم میرسانید وسالها احتساباً بگلدستهٔ مدرسهٔ بیهقیه اذان می گفت و مسلمانان را مذکری و واعظی میکرد و از رؤساء و تجار صدقات می ستد و به ذوی الحوائج میرسانید و مجالس حدیث اقامه میکرد و آنوقت که از این امور فارغ میشد بجمع و تصنیف و افاده می پرداخت و او حافظ، ثقه و دیّن و خیر و کثیر السماع و واسع الروایة بود. و حفظ و افاده و رحله را با هم جمع داشت و کتب بسیار بخط خود نوشت، سپس ابوسعید باز در مذیّل نام جماعتی بسیار از علمای جرجان و ری و عراق و حجاز و شام را ذکر میکند که از وی حدیث شنوده اند و چنانکه از تصانیف و تخریجات او پیدا است او بعلت اشتغال بمهمات مذکوره وقت برای املاء کتب خویش نیافته است. و هم نام گروهی را می آورد که از احمد روایت کرده اند. و باز ابوسعید می آورد که او را تصانیفی است و فوائدی را گرد کرد و از آن تاریخی برای مرو شهر ما بنوشت که مسودهٔ آن بخط او نزد ماست و آنگاه او را بستایشی طویل ستوده است و گوید که خطیب ابوبکر در تاریخ ذکر او کرده و از وی روایت کرده و ابوسعد سمعانی از خطیب روایات او را نوشته است و خطیب احمد را بحفظ و معرفت و دفع و منع از حدیث نبی صلی اللََّه علیه و سلم وصف، و سپس از وی اخبار و اسانیدی روایت می کند. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۱ ص ۲۱۹). و احمد از ابونعیم و ابوالحسین بغدادی و حاکم و گروهی دیگر روایت دارد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالملک اشبیلی مالکی مکنی به ابوعمر. رجوع به احمدبن عبدالملک مکنی به ابوعمرو شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالملک عطاش. خوندمیر در حبیب السیر (ج ۱ ص ۳۷۷) آرد که او بر دزکوه اصفهان رایت عصیان برافراشت و بنا بر آن سلطان (محمدبن ملکشاه) بدانجانب شتافت و بعد از محاصرهٔ دزکوه بر احمد ظفر یافته او را بکشت. - انتهی. وی رئیس ملاحدهٔ دزکوه بود و سلطان محمد پس از اسارت او فرمود تا در کوچه های اصفهان ویرا تشهیر کردند و قریب صد هزار تن از اهل شهر بتماشای او بیرون آمد و کثافات و قاذورات بر وی می افکندند. در تاریخ سلجوقیه مسمی براحة الصدور در این باب گوید: با انواع نثار خاشاک و سرگین و پشگل و مخنثان حرّاره کنان در پیش بطبل و دهل و دف و میگفتند. حرّاره: عطاش عالی جان من عطاش عالی میان سرهلالی ترا بدز چکارو. رجوع به منتخبات راحة الصدور باهتمام ادوارد برون در روزنامه انجمن همایونی آسیائی منطبعهٔ لندن سنهٔ ۱۹۰۲ م. ص ۶۰۹ و رجوع به المعجم فی معاییر اشعار العجم چ مدرس ص ۳۳۷ حاشیهٔ۵ و رجوع به ابن عطاش شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالملک قرطبی. رجوع به احمدبن عبدالملک بن عمر ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالملک نیشابوری مکنی به ابوصالح. حافظ و محدث خراسان. و رجوع به احمد بن عبدالملک بن علی ...شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالمنعم دمنهوری. ملقب بشهاب الدین عالم متفنن مصری متولی مشیخت ازهر و استاد طب و حکمت و ریاضی. او راست: ایضاح المبهم مما فی السلم، شرحی است بر سلم المرونق که ارجوزه ای است در منطق از اخضری. و حلیة اللب المصون بشرح الجوهر المکنون شرحی است برجوهر المکنون فی الثلاثة فنون که ارجوزه ای است در علوم بلاغت، ملخصی از تلخیص مفتاح السعادهٔ سکاکی، از اخضری. و شرح استعارات سمرقندیه. وفات او۱۱۹۲ هـ . ق. در حدود صد سالگی بوده است. و رجوع به اکتفاء القنوع بما هو مطبوع ص ۲۰۵ و ۳۵۸ و ۳۶۱ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالمنعم الوزیر. رجوع به کتاب اصفهان مافروخی ص ۹۰ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالمؤمن شریشی القیسی النحوی. مکنی به ابوالعباس. صاحب بغیة گوید که: ابن عبدالملک آورده است که شریشی مبرز در معرفت نحو و حافظ لغات و ذاکر آداب و کاتب بلیغ و فاضلی ثقه بود. و در طلب علم سفرها کرد او از ابوالحسن بن نخبة و مصعب ابن ابی رکب و ابن خروف و خلق و از وی ابن الایار و ابن فرثون و ابوالحسن رعینی روایت کنند. و او درس لغت و ادب و عربیت و عروض کرد و وی راست: سه شرح کبیر و صغیر و متوسط بر مقامات حریری و شرحی بر ایضاح و شرحی بر عروض الشعر و علل القوافی و شرح جمل و مختصر نوادر قالی و جز آن. و وفات وی به شریش در ذیحجهٔ سال ۶۱۹ هـ . ق. بود و رجوع به شریشی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالنوربن احمدبن راشد المالقی النحوی. او نحو از ابوالمفرج المالقی و ابوالحجاج بن ریحانة فرا گرفت. او راست: شرح الجزولیة. شرح مقرب ابن هشام الفهری و این کتاب ناتمام است و تا باب همزالوصل رسیده است. کتاب رصف المبانی فی حروف المعانی و این بزرگترین تألیف وی و دلیل تقدم وی در عربیت است. و نیز او را تقییدیست بر جمل و غیر ذلک. وفات وی به سه شنبهٔ ۲۷ ربیع آلاخر سال ۷۰۲ (۷۲۰ ؟) هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالواحدبن یزید. ابوعبداللََّه العقیلی الجوبری. رجوع به احمدبن عبداللََّه بن یزید جوبری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالودودبن علی بن سمجون هلالی مکنی به ابوالقاسم. شاعری از مردم اندلس است و در کتاب الصلهٔ ابن بشکوال ترجمهٔ او آمده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدون خاتمی. او راست: کتاب آداب الحکماء.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدون القزاز. یکی از مشایخ شیخ الطائفه ابوجعفر محمدبن حسن بن علی طوسی است. (روضات الجنات ص ۵۸۴).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالوهاب بن رزقون الاشبیلی المالکی المتاخر مکنی به ابوالعباس فقیه. و ابوالشیخ ابوالولیدبن الحاج در فقه شاگرد او بوده است. (تاج العروس مادهٔ رزق).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالوهاب بن هبةاللََّه بن محمدبن علی بن الحسین بن یحیی بن السیبی ابوالبرکات بن ابی الفرج. وی مؤدّب اولاد خلفا بود و معرفتی نیکو بآداب داشت و در شانزدهم محرم سال ۵۱۴ هـ . ق. در ۵۶ سال و سه ماهگی درگذشت. ابن جوزی ابوالفرج گوید: ابوالبرکات فرزندان مستظهر خلیفه را تعلیم می کرد و با مسترشد انسی داشت و پس از ابن الجزری صاحب مخزن، ابن السیبی را تولیت نظارت مخزن دادند و او یکسال و هشت ماه بدین شغل ببود. و وی عالم بأدب و شعر و کثیرالافضال بأهل علم بود و ترکهٔ وی را بصدهزار دینار تخمین کردند و او را بر مکه و مدینة اوقافی است. رجوع به احمد بن عبدالوهاب سیبی ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالوهاب سیبی ملقب به هبةاللََّه. مؤلف تاج العروس در ماده «س ی ب» آرد که وی مؤدب امیرالمؤمنین المقتدر بود. و در نسخ چنین آمده و در تبصیر وی مؤدب مقتدی ذکر شده. او از ابوالحسین بن بشران و از او ابن السمرقندی استماع کرده است. رجوع به احمدبن عبدالوهاب بن هبةاللََّه... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالوهاب نویری کندی ملقب بشهاب الدین. او راست: نهایة الارب فی فنون الادب و تاریخ کبیر مشتمل بر ۳۰ مجلد. وفات او به سال ۷۳۲ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالوهاب نویری کندی ملقب بشهاب الدین. او راست: نهایة الارب فی فنون الادب و تاریخ کبیر مشتمل بر ۳۰ مجلد. وفات او به سال ۷۳۲ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالهادی نائینی. از مردم نائین . محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبیدبن احمد. از مردم سقبان دمشق. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبیدبن فضل بن سهل بن بیری. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبیدبن ناصح بن بلنجر نحوی دیلمی کوفی مکنی به أبوجعفر و معروف به ابوعصیدة. وی اصلاً از مردم دیلم است از موالی بنی هاشم، او از واقدی واصمعی و ابوداود طیالسی و زیدبن هارون و جز آنان روایت کند و از او قاسم بن محمدبن بشار انباری و احمدبن حسن بن شهیر روایت آرند. و چنانکه ابوعبداللََّه محمدبن شعبان بن هارون بن بنت الفریابی در تاریخ وفیات خود ذکر کرده است وفات احمد به سال ۳۷۳ هـ . ق. بوده است و گویند او در روایت ضعیف است و از تصانیف اوست: کتاب المقصور و الممدود. کتاب المذکر و المؤنث. و کتاب الزیادات فی معانی الشعر لابن و السکّیت فی اصلاحه. و کتاب عیون الاخبار و الاشعار. و محمدبن اسحاق الندیم حکایت کند که ابوعصیدة و ابن قادم مؤدب فرزندان متوکل بودند و آنگاه که متوکل مؤدبینی فرزندان خود را اختیار میکرد این کار بعهدهٔ ایتاخ گذاشت و او بکاتب خویش امر کرد تا این مهم انجام کند و او بطوال و احمر و ابن قادم و ابوعصیدة و ادباء دیگر عصر کس فرستاد و آنانرا بخواند و چون بمجلس وی حاضر آمدند ابوعصیده در پایان مجلس جای گرفت او را گفتند برتر شو گفت نه در همین انتهای مجلس نشینم سپس کاتب گفت مسئلتی میان آرید و در آن بحث کنید تا ما بمکانت هر یک از شما در علم آگاه شویم و سپس بانتخاب پردازیم و یکی از حضار این بیت ابن عنقاء فزاری بخواند: ذرینی انّما خطأی و صوبی علی و انما انفقت مال. و گفته شد که کلمه مال به انما مرفوع شد و این انما در اینجا بجای الذی باشد و سپس خاموش شدند و احمدبن عبید از ذیل مجلس آواز داد که این اعراب بود معنی چیست. و حضار در جواب سکوت کردند و کسی از او پرسید تو در معنی آن چه گوئی؟ ابوعصیده گفت: شاعر گوید نکوهش تو مرا از چه روست چه من مال خویش بر باد دادم نه عرض خود را و بر انفاق مال سزاوار نکوهش نباشم. در این وقت خادمی از صدر مجلس بسوی او رفت و دست وی بگرفت تا او را ببالای مجلس برد و گفت جای تو بدینجای نباشد. او گفت نشستن بجائی که سپس مرد را برتر نشانند بهتر از نشستن بجائی است که دست او گیرند و فروتر برند. پس او و ابن قادم را بمؤدبی اولاد خلیفه برگزیدند. یاقوت گوید بخط عبدالسلام بصری خواندم که حدیث کند از ابوالقاسم عبیداللََّه بن محمدبن جعفر ازدی و او از احمدبن عبیدبن ناصح که بدان روز که متوکل ارادهٔ عقد ولایت عهد معتز کرد من او را اندکی از مرتبت وی فروتر نشاندم و غذای ویرا دیرتر از وقت معلوم دادم و ویرا بی تقصیری بزدم و چون وقت باز گشت او رسید بغلام گفتم او را بدوش گیر چه من امروز او را بی گناهی بزده ام و خادم این معنی بمتوکل نوشت و من هنوز در راه بودم که صاحب رسالت دررسید و گفت امیرالمؤمنین ترا میخواند و من بخدمت متوکل درآمدم و او بر کرسی نشسته و نشانهٔ غضب بر روی او پیدا بود و فتح در برابر او ایستاده و بشمشیر خویش تکیه کرده بود. متوکل گفت: ای ابوعبداللََّه این از چه کردی؟ گفتم: گویم ای امیرالمؤمنین؟ گفت من نیز از آن پرسم تابگوئی. گفتم: عزم امیرالمؤمنین اطال اللََّه بقاه در دادن ولایت عهد بفرزند خویش بدانستم و او را از منزلت وی بکاستم تا او داند که اهانت ناگوار است و بزوال نعمت کسان عجله نکند و غذای او دیرترک دادم تا الم جوع دریابد و چون از گرسنگی بوی شکایت برند درک کند و بی گناهی وی را بزدم تا مزهٔ ظلم بچشد و در حق کسان بظلم نشتابد. متوکل مرا آفرین گفت و ده هزار درهم فرمود و در پی آن قبیحه مادر معتز ده هزار دیگر فرستاد و من با بیست هزار درم باز خانه شدم. و باز ابوالقاسم عبیداللََّه بن محمدبن جعفر ازدی گوید از احمد شنیدم که گفت: روزی معتز مرا گفت: ای استاد تو نماز نشسته گذاری لکن آنگاه که مرا زدن خواهی بر پای خیزی گفتم زدن تو از فروض است و من فرض خود جز ایستاده ادا نکنم (؟) و عبداللََّه بن عدی حافظ گوید: ابوعصیده احمدبن عبید نحوی به سرّمن رأی بود و از اصمعی و محمدبن مصعب قرقسانی مناکیری حدیث می کرد. و ابواحمد حافظ نیشابوری آنگاه که ذکر ابوعصیده کرده گوید: لایتابع علی جل حدیثه. و ابوبکر محمدبن قاسم انباری از پدر خویش روایت کند که احمدبن عبید قطعهٔ ذیل را برای او انشاد کرده است: ضعفت عن التسلیم یوم فراقنا فودّعتها بالطرف و العین تدمع و امسکت عن ردّ السلام فمن رأی محبا بطرف العین قبلی یودع رأیت سیوف البین عند فراقنا بایدی جنود الشوق بالموت تلمع علیک سلام اللََّه منی مضاعفا الی ان تغیب الشمس من حیث تطلع. رجوع به الموشح چ مصر ص ۱۶۶ و ۲۵۹ و ۳۶۰ و معجم الادباء یاقوت چ مارگلیوث ج ۱ ص ۲۲۱ و روضات الجنات ص ۵۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبیداللََّه ملقب به صدرالشریعهٔ حنفی. او راست: تلقیح العقول فی فروق المنقول.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبیداللََّه بن احمد. مولی امیرالمؤمنین مکنی به ابوسهل. او راست: کتابی در اخبار ابوزید بلخی و ابوالحسن شهید بلخی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبیداللََّه بن احمدبن الخصیب. مکنی به ابوالعباس. هندو شاه در تجارب السلف (ص ۲۰۷) آرد که: او مردی ادیب و عالی همت بود و ریاست دوست داشتی و سبب وزارت او آن بود که پیوسته با خواص و حواشی مقتدر ملاطفت کردی و ایشان را هدیه ها دادی و ایشان دائماً پیش مقتدر ذکر خیر او کردندی تا در بعض اطراف ممالک خللی اتفاق افتاد مقتدر او را لشکری بداد و بدان جهت فرستاد و عادت مقتدر آن بود که پیوسته خواستی که بر حالها واقف باشد و کیفیت مجاری امور بداند. ابن خصیب کبوتری چند بمعتمدی از آن خویش داد و گفت باید که هر روز از حالها که حادث شود رقعه ای نویسی و بر اجنحهٔ کبوتران بندی و پیش من فرستی. آن مرد هر چیز که در بغداد بودی به ابن خصیب نوشتی. و ابن خصیب از آنجا که بود خلیفه را از حالات اعلام دادی. مقتدر از او تعجب کرد و گفت این حالها چگونه میداند؟ خواص او از صورت حال فرستادن کبوتر مقتدر را آگاه کردند و گفتند چون او در کاری که باو تعلق ندارد چنین می کوشد اگر وزارت باو فرمائی جد عظیم نماید. مقتدر وزارت باو داد و احمد مردی عفیف و پرهیزگار بود و در مال سلطان و رعیت تصرف بی وجه نکردی اما کار او بشکست و سیده مادر مقتدر با او بد شد با آنکه پیش از وزارت کاتب سیده بود و خدمتکار او، فی الجمله مقتدر او را معزول کرد و اموال او بستد در سنهٔ اربع عشر و ثلثمائه. و خوندمیر در دستور الوزراء (ص ۷۷) آرد: ابوالعباس احمدبن عبیداللََّه الخصیبی [ کذا ] بعد از عزل خاقانی علم وزارت و کامرانی برافراشت و او بعلو همت و سمو منقبت سمت اتصاف داشت و چون قرب دو سال بأمر وزارت پرداخت مادر مقتدر نسبت باو سوء مزاجی پیدا کرده، خلیفه بنا بر ملاحظهٔ خاطر والده آن وزیر صافی ضمیر را معزول ساخت. و رجوع بمجمل التواریخ و القصص ص ۳۶۲ و ۳۷۷ و ۳۷۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبیداللََّه بن احمد کلواذانی مکنی به ابوالحسین و معروف به ابن قرعه وی از اهل ادب و صاحب فضلی عزیز است و کتب بسیار از مؤلفات طوال بخط خود نوشته است و وی ملازم ابوبکر صولی بود و از او روایت کند. سپس بشهر خویش کلواذی بازگشت و تا آخر عمر بدانجا اقامت داشت و ادیب و فاضل کلواذی او بود و مردمان از هر سوی بکسب ادب بدو روی آوردند و تا پایان حیات از طلب دانش باز نایستاد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبیداللََّه بن احمد کلواذانی مکنی به ابوالحسین و معروف به ابن قرعه وی از اهل ادب و صاحب فضلی عزیز است و کتب بسیار از مؤلفات طوال بخط خود نوشته است و وی ملازم ابوبکر صولی بود و از او روایت کند. سپس بشهر خویش کلواذی بازگشت و تا آخر عمر بدانجا اقامت داشت و ادیب و فاضل کلواذی او بود و مردمان از هر سوی بکسب ادب بدو روی آوردند و تا پایان حیات از طلب دانش باز نایستاد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبیداللََّه بن سیف سجستانی. رجوع به ابن سیف احمد ...شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبیداللََّه بن محمدبن عمار ثقفی کاتب. مکنی به ابوالعباس و معروف بحمارالعزیر. خطیب گوید: در مقاتل الطالبیین و هم کتب دیگر، نام مصنفات او آمده است. وی شیعی مذهب بود، و به سال ۳۱۴ هـ . ق. وفات یافت. او از عثمان بن ابی شیبه و سلیمان بن ابی شیخ و عمربن شبه و محمدبن داود و ابن الجراح و غیر آنان روایت کند. و قاضی جعابی و ابن زنجی کاتب و ابوعمروبن حیویه و ابوالفرج علی بن حسین اصفهانی و غیر آنان از او روایت کنند. ابن الرومی در حق وی گوید: و فی ابن عمار عزیریة یخاصم اللََّه بها و القدر ما کان لم کان و ما لم یکن لم لم یکن فهو وکیل البشر لابل فتی خاصم فی نفسه لم لم یفز قدما و فاز البقر و کل من کان له ناظر صاف فلا بد له من نظر. یاقوت گوید در کتابی که ابوالحسن علی بن عبیداللََّه بن مسیب کاتب، در اخبار ابن الرومی کرده است، [ و مؤلف آن دوست ابن رومی بود ] خواندم که: احمد بن محمد عبیداللََّه بن عمار [ با تقدیم محمد بر عبیداللََّه ] دوست و ملازم ابن الرومی بود و ابن الرومی شعرها میساخت و به نام او میکرد تا او که فقیر و تهیدست بود، بوسیلهٔ آن اشعار چیزی بدست آرد ابن عمار بزرگان و احرار را غیبت و بدگوئی میکرد. و مردی فقیر و تهیدست بود. و از این روی نسبت بروزگار خشمگین و بدبین بود و به این صفت موصوف بود. علی بن العباس بن الرومی روزی بدو گفت: یا ابوالعباس من ترا عزیر می نامم ابن عمار گفت از چه روی گفت از آنروی که عزیر بخدای تعالی گفت آن خواهم که خون هفتاد هزار تن از بنی اسرائیل بدست بخت نصر ریخته آید و خدای تعالی بدو وحی فرستاد که اگر در قضا و تقدیرهای من ترک مجادله نکنی نام تو از دیوان نبوت محو فرمایم. و آنگاه که احمدبن محمدبن بشر المرثدی را پسری آمد و ابن رومی در تهنیت قصیده ای کرد احمد را در آن باعانت و احسان ابن عمار برانگیخت: و لی لدیکم صاحب فاضل احب ان یبقی و ان یصحبا مبارک الطائر میمونة خبرنی عن ذاک من جربا بل عندکم من یمنه شاهد قد افصح القول و قد اعربا جاء فجاءت معه غرة تقبل الناس بها کوکبا انّ اباالعباس مستصحب یرضی اباالعباس مستصحبا لکن فی الشیخ عزیریة قد ترکته شرساً مشغبا فاشدد اباالعباس کفا به فقد ثقفت المحطب المجوباباقعة ان انت خاطبته اعرب اوفا کهته اغربا ادبه الدهر بتصریفه فاحسن التأدیب اذ ادّبا و قد غدا ینشر نعماءکم فی کل ناد موجزاً مطنبا. و این قصیده طویل باشد. و نیز گوید: روزی داودبن الجراح، به سلام، نزد ابن الرومی شد و ابوالعباس احمدبن محمدبن عمار را پیش او بدید. و احمد در این هنگام در نهایت فقر و تنگدستی بسر می برد، و ابن الرومی از این جهت اندوهناک بود. محمدبن داود، ابن رومی و ابوعثمان ناجم را گفت اگر بخانهٔ من آئید و بدانچه من دارم قناعت ورزید توانیم با یکدیگر مأنوس شدن. ابن الرومی گفت مرا هنوز از بیماری پیشین نقاهتی بر جای باشد و ابوعثمان به خدمت صاحب خود، اسماعیل بن بلبل پیوسته باشد لیکن ابن عمار در روایت مقامی دارد و ادب او را منزلتی است، و من دوست دارم که چنانکه اوست نزد تو شناخته آید اکنون او را با خود برگیر تا راستی گفتار من بینی. محمدبن داود به احمدبن عمار گفت هم امروز بقدوم خود بر من منت نه و ابن عمار رضا گونه ای نمود و همان روز را بخانهٔ محمدبن داود رفت و چون نزد ابن الرومی باز گشت گفت نزد این مرد رفتم و شب را ببودم اکنون که وی در خانه است، خواهم که نزد او شوی و سپاس گزاری و کار من با او مؤکد کنی و این رومی نزد محمدبن داود شد و چنانکه ابن عمار خواسته بود بکرد و ابن عمار پیوسته نزد محمدبن داود ببود تا آنگاه که عبیداللََّه بن سلیمان وزارت معتضد یافت و محمد ابن داود را سمت کتابت داد و با خود به ناحیهٔ جبل برد و پس از بازگشت، وزیر، یکی از دختران خود بدو داد، و رئیس دیوان مشرق گردانید. حالی محمدبن داود، با ابن عمار در چند قسط مالی مقرر داشت که بدان بی نیاز گردید و نیز از مال خویش او را اجری فرمود و سبب این نعمت پس از آن همه نقمت ابن الرومی بود و این ابن عمار، سپاس وی نگزارد و او را غیبت می کرد و بد می گفت. ابن الرومی این اخبار بشنید و ابن عمار را هجوها گفت. ابن المسیب گوید از عجائب کار ابن عمار این است که ابن الرومی را هنگام حیات هجو می گفت و شعر او را قبیح می شمرد و پس از ممات او کتابی در تفضیل او و مختار شعر وی بساخت و خود آن را املا می کرد. و ابن الندیم در کتاب الفهرست آرد که ابن عمار مصاحب محمدبن داودبن الجراح بود و از وی روایت کند و سپس مصاحبت قاسم بن عبیداللََّه بن سلیمان و ولد او کرد. و او راست: کتاب المبیضة در مقاتل طالبین. و کتاب الانواء. و کتاب مثالب ابی فراس. و کتاب اخبار سلیمان بن ابی شیخ. و کتاب الزیادة فی اخبار الوزراء لابن الجراح. و کتاب اخبار حجربن عدی. و کتاب اخبار ابی نواس. و کتاب اخبار ابن الرومی و مختار شعره. و کتاب المناقضات. و کتاب اخبار ابی العتاهیة. و کتاب الرسالة فی بنی امیة. و کتاب الرسالة فی تفضیل بنی هاشم و موالیهم و ذم بنی امیة و اتباعهم. کتاب الرسالة فی المحدب و المحدب . کتاب اخبار عبداللََّه بن معاویة الجعدی . کتاب الرسالة فی مثالب معاویة. و ابوعبداللََّه مرزبانی در کتاب المعجم آرد که: ابن عمار در سال ۳۱۰ هـ . ق. وفات کرد و او راست: أعیرتنی النقصان و النقص شامل و من ذا الذی یعطی الکمال فیکمل و اقسم انی ناقص غیر اننی اذا قیس بی قوم کثیر تقللوا تفاضل هذاالخلق بالعلم و الحجی ففی ایما هذین انت فتفضل و لو منح اللََّه الکمال ابن آدم لخلده و اللََّه ماشاء یفعل. و ابن زنجی، ابوالقاسم کاتب، گوید: ابوالحسن علی بن محمدبن الفرات وزیر، در وزرات اخیر خود، بیست هزار درهم، محدثین را بخشید و من از آن پانصد درهم ابن عمار را بستدم چه این مرد نزد من می آمد و مدتی میماند و اخبار المبیضه و مقتل حجر و کتاب صفین و کتاب الجمل و اخبار المقدمی و اخبار سلیمان بن ابی شیخ و غیر اینها را از وی سماع می کردم. رجوع بمعجم الادبا چ مارگلیوث ج ۱ ص ۲۲۳. و رجوع به ابن عمار الثقفی [ بغلط در الفهرست چ مصر ص ۲۱۲ و هم بتقلید آن در این لغت نامه، ابن عماد چاپ شده است ] شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبیداللََّه اصفهانی. مکنی به ابوالعباس. خوندمیر در دستور الوزراء (ص ۸۲) آرد که: وی در زمان خلافت المتقی للََّه بمنصب وزرات و کامرانی رسید. و هندوشاه در تجارب السلف گوید که او پنجاه روز وزارت کرد و حکمی نداشت و تمکنی نیافت و کار وزرات و وزراء در آن ایام ضعفی فاحش گرفت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بلخی مکنی به ابوالقاسم. او راست: تحفة الوزراء. وفات بسال ۳۱۹ هـ . ق. و رجوع به کعبی ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبیداللََّه سجستانی. رجوع به ابن سیف شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبید کوفی دیلمی مکنی به ابوجعفر. او راست: کتاب المذکر و المؤنث. و المقصور و الممدود. وفات او را حاج خلیفه ذیل کتاب المذکر و المؤنث سنهٔ ثلث و سبعین و سبعمائه (۷۷۳) و در ذیل کتاب المقصور و الممدود سنهٔ ثلث و سبعین و مأتین (۲۷۳) و یاقوت ۳۷۳ گفته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عبید کوفی دیلمی مکنی به ابوجعفر. او راست: کتاب المذکر و المؤنث. و المقصور و الممدود. وفات او را حاج خلیفه ذیل کتاب المذکر و المؤنث سنهٔ ثلث و سبعین و سبعمائه (۷۷۳) و در ذیل کتاب المقصور و الممدود سنهٔ ثلث و سبعین و مأتین (۲۷۳) و یاقوت ۳۷۳ گفته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عثمان بن ابراهیم صبیح ترکمانی جرجانی ملقب به تاج الدین. و معروف به ابن صبیح از فقهای حنفی. او راست: کتاب احکام الرمی و السبق. تعلیقهٔ لطیفی بر شرح مقدمهٔ ابن عصفور. نیز الابحاث الجلیلة فی مسئلة ابن تیمیة. فروق فی فروع الحنفیة. کتاب التشبیه. تعلیقی بر منتخب اخسیکتی. فرائض الترکمانی. نظم الجامع الکبیر محمدبن حسن شیبانی. شرح تبصره در هیئت تألیف احمدبن ابی بشر مروزی. تعلیقه بر محصل فی الفقه فخر رازی. نیز سه تعلیق بر خلاصة الدلائل علی بن احمد مکی به نام الطرق و الوسائل الی معرفة احادیث خلاصة الدلائل. کشف الظنون ذیل فروق فی فروع الحنفیه وفات او را به سال ۷۷۴ هـ . ق. گفته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عثمان بن ابی بکر عالم کردی، مولد او سهران از بلاد کردستان ۱۰۰۹ هـ . ق. وی به دمشق رفت و به زبان فارسی و عربی تدریس کرد و در سال ۱۰۳۵ هـ . ق. بحج شد. و از آنجا بمصر باز آمد و سه بار باسلامبول سفر کرد و تولیت مدرسهٔ قجماسیه بدو دادند و در ۱۰۶۹ هـ . ق. به دمشق وفات یافت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عثمان بن ابی بکربن بصیص الزبیدی ملقب بشهاب الدین و مکنی به ابوالعباس. صاحب روضات از بغیة و او از خزرجی آرد که احمد در نحو و لغت و عروض عالم وحید دهر خویش و متفننی متقن و لوذعیی در علوم و صاحب حسن سیرت و سهولت اخلاق بود. نحو را از جماعتی فرا گرفت و مردم عصر از وی نحو آموختند و ریاست این علم بدو منتهی شد و طلاب ادب از اقطار یمن برای کسب علم نحو نزد او می شتافتند. او راست: شرحی نیکو بر مقدمهٔ ابن بابشاذ، لکن این شرح ناتمام مانده است و نیز منظومه ای در قوافی و عروض. و او دریائی بیکران بود و تدریس او را مبارک و فرخنده می شمردند. و وفات او بروز یکشنبهٔ بیست و یکم شعبان سال ۷۶۸ هـ . ق. بوده است. (روضات الجنات ص ۸۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عثمان بن ابی المطوس. مکنی به ابوعثمان. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عثمان بن بناء ازدی مکنی به ابوالعباس و معروف به ابن البناء. رجوع به احمدبن عثمان ازدی ...شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عثمان بن صبیح جرجانی حنفی. رجوع به احمدبن عثمان بن ابراهیم صبیح شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عثمان بن عمر یقچی مکنی به ابوالمعالی. او راست: قواعد الادلة و شواهد الاحبة در اصول.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عثمان بن محمد العثمانی. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۱۴۲ و ۲۴۰).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عثمان ازدی مکنی به ابوالعباس و ملقب به ابن البناء از حکماء مملکت اسپانیا و علماء مائهٔ هفتم هجریست در فنون معقول و مسموع لاسیما نجوم و هیأت و تفسیر و سنن تبحری عظیم و در سایر صناعات نیز از طب و کلام و رمل و حساب و عزائم و منطق و حکمت و اصطرلاب و فقه و اخلاق و اشتقاق و اعراب و غیرها یدی طولی داشته. فاضل حضرمی را در سیرت و اخبار وی تألیفی است مستقل و در کتاب فهرست نیز ازو نام برده و در تمجید او گوید: کان وقوراً صموتاً متواضعاً فاضلا متفنناً فی العلوم مصنفاً فیها حسن الالقاء لها. ابن شاط که از مشاهیر معاصرین وی بود در صفت او گوید: له حظ وافر فی علوم السنة و النجوم و حافظ بن رشید گفته: ما رایت عالماً بالمغرب الا رجلین ابن البناء بمراکش و ابن الشاط بسبتة. یعنی در تمام اقلیم مغرب دانشوری ندیدم مگر دو کس یکی ابن بناء را در مراکش و دیگر ابن شاط را در سبتة. فاضل بجائی که شاگرد ابن بنا است در ستایش وی آرد: کان وقوراً حسن السیرة قوی العهد فاضلا مهذباً حسن الهیئة معتدل القد رفیع الثیاب طیب المآکل یسلم علی من لقیه ینصرف عنه من کلّمه راضیاً محبا عند العلماء و الصلحاء ذا اجادة مع قلة الکلام جداً لایغدر و لایتکلم بغیر علم یسکت جمیع الناس لکلامه محققا بلاخطاء. یعنی وی دانشوری بود باوقار نیک سیرت استوارپیمان پاکیزه خوی خوش اندام میانه قامت قیمتین لباس پاک خوراک هرکرا دیدی بسلام سبقت جستی و هر که با او سخن کردی خرسند بازگشتی علمای ظاهر و باطن هر دو گروه وی را دوست داشتندی هیچگاه عهد نمی شکست و ندانسته سخن نمی راند و چون بتحقیق لب میگشود مردم از پی استماع جمله خاموش میشدند. در تاریخ ولادت وی دو قول بنظر رسید یکی سال ۶۴۹ هـ . ق. و دیگری عرفهٔ ۶۵۴ هـ . ق. و بر هر حال چون بعهد اشتغال فرارسید الکتاب سیبویه را بر قاضی شریف محمدبن علی بن یحیی قرائت کرد و هم در خواندن اقلیدس ملازم مدرس او گشت و کتاب جزولی از ابواسحاق عطار فراگرفت و صناعت عروض در حضرت شیخ قلوسی کسب کرد و علم حدیث نزد عبداللََّه بن عبدالملک و برادر او استماع نمود و فن فقه از شیخ ابوعمران موسی زناتی بیاموخت و شرحی را که آن فاضل متفقه بر موطأ امام مالک نوشته بود نزد او بخواند و در کتاب ارشاد نزد قاضی مغیابی تلمذ جست و کتاب مستصفی و رسالهٔ حوفیه و مجموع تهذیب در خدمت فقیه اجل ابن حجاج بسر برد و علم سنن در محضر قاضی ابوالحجاج یوسف تجیبی و شیخ یعقوب جزولی و ابومحمد بستانی متقن ساخت و بصناعت طب در کنف حکیم ابن حجله که از مشاهیر پزشکان آن خطه بود حذاقت یافت و معرفت نجوم از علی بن خلوف که اخترشناس شهر سجلماسه بوده اخذ کرد و هم در تنجیم و طریقت مدتها ملازمت ولی وقت و قطب عهد ابوزید هزمیری را اختیار نمود. گویند عارف هزمیری در بدایت ارادت ابن البناء ذکری با او داد که ورد خویش قرار دهد ابن بناء با آن ذکر بخلوت اندر شد و بر آئین مردم مرتاض مواظب اوراد گردید و تا یکسال بدان ذکر اشتغال جست چون آغاز دیگرسال شد هزمیری ویرا از اثر آن ریاضت و خاصیت آن ورد خبر داد و گفت مکنک اللََّه من علوم السماء کما مکنک من علوم الارض یعنی ایزد تعالی ترا بدانش آسمان و زمین هر دو دست داد پس یک شب ابن بناء را بر اوضاع فلکی و حرکات سیارات و سیر آفتاب واقف و کیفیت رفتار خورشید بالعیان با وی بنمود ابن بناء را از مشاهدت آن حال بنیاد احتمال روی در انحدار آورده سخت در هراس افتاد و هولی عظیم بر خاطرش مستولی گشت و استاد با او گفت بمان تا به رؤیت سیر کواکب و معرفت هیئت افلاک بقدرت صانع حکیم پی بری و از درجهٔ اختر شماری بمقام خداشناسی دررسی ولی ابن بناء از آن بیش در حال خویش مساعدت نیافت پس هزمیری گفت قد فتح علیک فیما رایت یعنی علم اختر شناسی و فن ستاره شماری بر تو منکشف گشت ابن بناء از آن تاریخ صناعت تنجیم و استخراج احکام بنهایت اتقان وغایت استحکام رسانید و هم در هیآت عالم و تشریح افلاک مقامی بلند و رتبه ای ارجمند یافت. آورده اند که آن حکیم متبحر برای کشف استار اسرار نجومی و تصحیح دقایق رموز فلکی غالبا روزه میداشت و بیشتر عنایت خویش از جهت استنباط حرکات و معرفت قرانات در طریق ریاضت مصروف میساخت حتی وقتی در عالم ریاضت چنین مشاهده کرد که قبه ای از مس در پیش روی وی ایستاده است همچنان معلق نه در زمین قرار گرفته و نه از آسمان آویخته و در میان آن قبه مردی بر زیّ مرتاضین جای دارد و از درون آن آوازهای هولناک شنید که او را ندا می کنند و میگویند: اُدْنُ منا یابن البناء یعنی ای پسر بناء بما نزدیک شو. ابن بناء را از مغافصت شهود آنحال حال دیگرگون شد و در وقت مدهوش گشت خبر باستادش ابوزید هزمیری بردند ببالین وی حاضر شد و سینهٔ او بدست خویش مسح نمود در ساعت آن دهشت از وی برفت و بخود باز آمد پس ابوزید با وی گفت آن کس که در قبهٔ مسین مشاهده کردی من بودم مأمور شدم که در چنان حال اسرار افلاک و خفایای کواکب با تو بازنمایم و تو طاقت نیاوردی و از خود بشدی آنگاه از مشکلات آن فن و معضلات آن صناعت آنچه ابن بناء بپرسید ابوزید پاسخ داد و او را از حیرت شبهات آن علم نجات بخشید تا در احاطت علم افلاک رسید بمقامی که رسید. از فاضل معاصر وی ابن شاط سبتی نقل است که گفت: روزی مردی بخدمت ابن بناء آمد و گفت پدر من درگذشته و دفینه ای بر جای گذاشته ولی معلوم نیست که در کجا می باشد میگویند در خانهٔ خویش بخاک اندر است خدا را اگر توانی آن نقطه معلوم فرمای و بر ورثه منت گذار. ابن بناء لختی سر بگریبان فکرت فروبرد و در آن باب تأملی بسزا کرد آنگاه سر برآورده گفت صورت خانهٔ پدرت بر سر این ریگ تشکیل کن و طرح آن بر وجهی که واقع شده اختطاط نمای آن مرد برسم هندسه وضع بیوت و صحن و زوایا و جوانب آن خانه بنمود و ابن بناء درآن شکل نظر کرد و بار دیگر بفرمود تا کیفیت آن بنیان باز نماید تا سه بار این چنین گذشت در کرت واپسین گفت مال پدرت در این نقطه بخاک است سائل بخانه باز گشت و آنجا را بکاوید و دفینه بیرون آورد. راوی گوید اخبار وی در اینگونه استکشافات دفائن و استخراجات خزائن و اظهار خفایاء و ابراز خبایا بسیار است. سال وفات وی از معجمی و تاریخی بدست نیامد تصانیفش در انواع علوم و شعب فنون از این قرار ثبث افتاده: تفسیر فی البسملة. حاشیة علی الکشاف. کتاب فی مناسبته الاف. و آخر فی مرسوم خط التنزیل. جزء فی تفسیر سورتی العصر و الکوثر. التقریب فی اصول الدین. منتهی السئول فی الاصول. تنبیه المفهوم فی مدارک العلوم. شرح تنقیح القوافی. مراسم الطریقة فی علم الحقیقة و شرحه، لم یسبق لمثله. مختصر الاحیاء للغزالی. کلیات فی المنطق و شرحها. جزء فی الجداول و شرحه. رسالة فی الرد علی مسائل فقهیة و نجومیة و الرد علی من یقول یعلم الوقت بغروب قرص الشمس عن بصرالقائم المقابل لها و بین انه لایصح مطلقاً. کلیات فی العربیة. الروض المریع فی البدیع. و توالیف فی الفرائض؛ کشرح الحوفی. جزء فی الاقرار و آخر فی المدبر. و التلخیص فی الحساب و شرحه. و المقدمة فی اقلیدس و المقالات الاربع و القوانین و الاصول و المقدمات. و جزء فی ذوات الاسماء و المنفصلات و آخر فی العمل بالرومی. مقالة فی مکاییل الشرع. و جزء فی المساحات. و منهاج الطالب فی تعداد الکواکب. و مقالة فی الاصطرلاب. و جزء فی العمل بالصحیفة الشکاریه و بالزرقالیة. و جزء فی ذکر الجهات فی بیان القبلة و النهی عن تغییرها. و جزء فی الانواء و صور الکواکب. و جزء فی الفلاحة. و جزء فی الجمل الست بجدول. و قانون فی عیوب الشعر. و قانون فی الفرق بین الحکمة و الشعر. و شرح لغز ابن الفارض. و رسالة فی ذکر العلوم الثمانیة. و جزء فی تسمیة الحروف و خاصیتها فی اوائل الغور. و رسالة فی طبایع الحروف. و اخری فی الاسماء الحسنی. و اخری فی الفرق بین المعجزة و الکرامة و السحر. و جزء فی الاوفاق. و جزء فی العزائم و الرقی. و جزء فی عمل الطلسمات. و جزء فی المناسبات و کلام فی الزجر و الفال و الکهانة. و جزء فی خط الرمل و غیرها. (نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۱۵). و نیز او راست: اصول الجبر و المقابلة. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عثمان ترکمانی. رجوع به احمدبن عثمان بن ابراهیم ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عثمان ترکمانی. رجوع به احمدبن عثمان بن ابراهیم ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عربشاه. رجوع به ابن عربشاه شهاب الدین ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن العروضی. او راست: ربعة فی الفرائض.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن العریف. رجوع به احمدبن محمدبن موسی ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عزالدین محمد معروف به ابن عبدالسلام و ملقب به شهاب احمد. او راست: الفیض المدید فی اخبار النیل السعید. وفات وی به سال ۹۳۱ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عزالدین محمد معروف به ابن عبدالسلام و ملقب به شهاب احمد. او راست: الفیض المدید فی اخبار النیل السعید. وفات وی به سال ۹۳۱ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عضدالدوله مکنی به ابوالحسن. برادر ابوالفوارس شیرذیل. در ترجمهٔ تاریخ یمینی (ص ۳۱۱) آمده است که صمصام الدوله ... چون ایام عزا [ ی پدر ] منقضی شد بجای پدر بنشست و بتدبیر ملک و رعایت رعیت مشغول شد و ابوالفوارس شیرذیل که برادر او بود و از وی بزرگتر در شهر واشهر مقیم بود و چون خبر وفات پدر باو رسید بفارس آمد و علی بن نصرهارون را که وزیر عضدالدوله بود بگرفت و اموال و بقایای اعمال که در تصرف او بود بستد و باهواز آمد و برادر خویش ابوالحسن احمد بن عضدالدوله را از آن خطه براند و ببصره رفت.
[ اَ مَ ] ابن عطاءاللََّه اسکندرانی ملقب به تاج الدین. او راست: مرقی ابی المقدس الانفی و وفات وی به سال ۷۰۹ بود. و رجوع به ابن عطاءاللََّه تاج الدین شود.
[ اَ مَ ] ابن عطاء رودباری. مکنی به ابوعبداللََّه یکی از بزرگان صوفیه. او در عصر خود شیخ شام بود و مدتی در صور سکنی گزید و خواهر زادهٔ ابوعلی رودباری صوفی معروف متوفی در سال ۳۲۲ (هـ . ق). میباشد و از وی نقل کرده است. وفات احمد بسال ۳۶۹ هـ . ق. است. او در مائهٔ چهارم هجریه از زمان المطیع للََّه و طایع عباسی علم شهرت برافراشت. ولادت وی در شهر صور بود و هم در آن شهر نشو و نما کرد و تا آخر ایام زندگانی در آنجا ببود و او خواهر زادهٔ شیخ ابوعلی رودباری است و خواهر شیخ ابوعلی فاطمه است که مادر اوست و خود در ملک شام بعلو رتبت و مزید فضیلت اختصاص داشت و به علم شریعت و علم حقیقت و علم قرآن آگاه بود و او صوفی بود در لباس اهل قرائت و در علم حدیث یدی طولی داشت و او را اخلاق و شمایل نیکو بود و موصوف بود به تعظیم فقر و دوستی درویشان و مدارا کردن با ایشان. در بدایت حال وی چون شیخ ابوعلی به نزد خواهرش آمدی روی به فرزندی کردی و گفتی هذا قراءُ خاله کان صوفیا (؟) یعنی این کسی است که ظاهر وی آراسته است و به باطن نی و خال وی صوفی بود که باطنش آراسته بود و این بیانرا چنین معنی کرده اند که حسن ظاهر و صلاح ظاهر چون حسن باطن و صلاح باطنی در آن جمع نباشد مرد پسندیده نخواهد بود. از شیخ ابوسعید مقری حکایت شده است که گفت وقتی با شیخ ابوعبداللََّه رودباری باقلا می خوردم دانه ای از آن پخته نبود پسندیده نیامد به جای خود نهادم شیخ نگاهی تند بمن کرده و گفت آن را بجای منه، برای خود چیزی را نپسندی برای غیر مپسند بجهت هوای نفس غذا را انتخاب مکن که در شریعت و طریقت مذموم است. گوید من از کلام شیخ زیاده متنبه شدم و تغییر حالت از برای من پدید گردید. شیخ الاسلام که صاحب تاریخ عرفاست و قریب العهد بوده است با این عارف کامل گوید که من دو کس را دیدم که وی را دیده بودند و به صحبتش رسیده اول شیخ ابوعبداللََّه باکو، بعد شیخ ابی القاسم بن ابوسلمه باوردی و شیخ ابوعبداللََّه باکو گفته است که چون به صحبت وی رسیدم از او پرسیدم که تصوف چیست گفت: التصوف ترک التکلف و استعمال التظرف و حذف التشرف. یعنی تصوف گذاشتن تکلف و زحمت است و از خود انداختن نسبت شرف و بزرگی و کار فرمودن تظرف و مراد از تظرف نزاهت حقیقت و انائیت است از لوث اکوان همچنانکه شیخ ابوسعید ابوالخیر گفته که ظریف شیخ لقمان سرخسی است با آنکه جامهٔ وی را نظافت ظاهری نبود (؟) و هم از کلمات او است که گفته: حدیث نوشتن جهل را از مرد ببرد و درویشی کبر از مرد برگیرد فاذا اجتمعتا فناهیک به نبلاً. پس چون در تو مجتمع شود نگاشتن حدیث و درویشی همین فضل تو را بسنده است. در ترجمهٔ وی آورده اند که وی همواره در شهر صور روزگار زندگانی را می گذرانید تا آنگاه که به روایت یافعی در ذوالحجهٔ سنهٔ سیصد و شصت و نه در زمان خلافت الطایع للََّه روزگار را وداع گفت و در همان شهر مدفون گردید. و قبر وی گویند در آن شهر مشهور و معروف بوده است. رودبار به ضم راء، و سکون واو و دال معجمه و باء موحده و آخر آن راء، از قراء بغداد است که یاقوت حموی می نویسد ابوعبداللََّه احمدبن عطا خواهرزادهٔ ابوعلی رودباری منسوب بدانجاست ولی در کتبی که تراجم این طبقه مسطور است نشو و نما تا وفات او را به شهر صور نوشته اند. دور نباشد که اصل وی از رودبار بغداد بوده و از آنجا به صور نقل کرده باشد و ممکن است هر دو را با هم جمع کردن. واللََّه تعالی اعلم. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۶۵ و روضات الجنات ص ۶۰ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عطار. رجوع به احمدبن محمد معروف به ابن عطار شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عطار دنیسری. مکنی به ابوالعباس. او راست: العهود العمریة فی الیهود و النصاری. وفات وی به سال ۷۶۴ (هـ . ق). بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عقبه. رجوع به احمد جمال الدین ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عقده. رجوع به احمدبن محمدبن سعید الهمدانی ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علویهٔ اصفهانی کرمانی. وی از اصحاب ابوعلی لغذه بود و در اول شغل تأدیب میورزید سپس بخدمت احمدبن عبدالعزیز و دلف بن ابی دلف عجلی پیوست و ندیمی آندو میکرد و او را رسائلی گزیده است و حمزهٔ اصفهانی ذکر او آورده است و احمد را رسائلی نخبه است و ابوالحسن احمدبن سعد آن رسائل را در کتابی که در رسائل تدوین کرده است آورده است و احمد را هشت کتاب از انشاء خویش در دعاء هست و رساله ای در پیری و خضاب. و شعر بسیار و نیکو دارد. و از شعر اوست دربارهٔ احمدبن عبدالعزیز عجلی: یری مآخیر ما یبدو اوائله حتی کأنّ علیه الوحی قد نزلا رکن من العلم لایهفو المحفظة ولا یحید و ان ابرمته جدلا اذا مضی العزم لم ینکث عزیمته ریب و لاخیف منه نقض ما قبلا بل یخرج الحیة الصماء مطرقة من جحرها و یحط الاعصم الوعلا. و نیز او راست در حق احمد: اذا ما جنی الجانی علیه جنایة عفا کرما عن ذنبه لا تکرما و یوسعه رفقا یکاد لبسطه یود بری ء القوم لو کان مجرما. و هم او در باب نای زنی موسوم بحمدان گوید: حذار! یا قوم من حمدان و انتبهوا حذار! یا سادتی من زامر زانی فما یبالی اذا ما دبّ مغتلما بدا بصاحب دار او بضیفان یلهی الرجال بمزمار فان سکروا الهی النساء بمزمار له ثانی. و باز احمد راست: حکم الغناء تسمّع و مدام ما للغناء مع الحدیث نظام لو اننی قاض قضیت قضیة ان الحدیث مع الغناء حرام. و حمزه گوید به سال ۳۱۰ احمد این بیتها از شعر خویش مرا بخواند و درین وقت ۹۸ سال داشت: دنیا مغبة من اثری بها عدم و لذة تنقضی من بعدها ندم و فی المنون لاهل اللبّ معتبر و فی تزوّدهم منها التقی غنم و المرء یسعی لفضل الرزق مجتهدا و ما له غیر ما قد خطّه القلم کم خاشع فی عیون الناس منظره واللََّه یعلم منه غیرما علموا. و باز گوید در سال صدم عمر خویش این ابیات گفت: حنا الدهر من بعد استقامته ظهری و افضی الی ضحضاح غیثاته عمری و دبّ البلا فی کل عضو و مفصل و من ذا الذی یبقی سلیماً علی الدهر. و هم حمزه گوید احمدبن علویه را قصیده ای است هزار بیتی و آنگاه که آن قصیده ابوحاتم سجستانی را عرضه کردند شگفتی نمود و گفت ای بصریان مردم اصفهان بر شما چیره شدند. و مطلع قصیده این است: ما بال عینک ثرّة الانسان عبری اللحاظ سقیمة الاجفان. و احمدبن علویه راست در هجاء الموفق آنگاه که اصبغ رسولی باحمدبن عبدالعزیز عجلی گسیل داشت و ارسال فوجی از جیش او را درخواست: ادی رسالته و اوصل کتبه و اتی بامر لا اباً لک معضل قال اطرح ملک اصبهان و عزها و ابعث بعسکرک الخمیس الجحفل فعلمت ان جوابه و خطابه عض الرسول ببظر اُمّ المرسل. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۲ ص ۳). ابن الندیم گوید که او کاتب بود و بعربی شعر نیز می گفت و دیوان او پنجاه ورقه است و رجوع بروضات الجنات ص ۵۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی. رجوع به ابن ساعاتی احمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی. رجوع به ابن مأمون شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی. مکنی به ابوبکر میمونی برزندی. رجوع به احمد بن علی المیمونی ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی. رجوع به احمد بونی ...شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی. رجوع به ظهیر بلخی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی. رجوع به عروضی سمرقندی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی. رجوع به قطب الدوله ابونصر احمد اول ابن علی و آل افراسیاب شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی. او راست: کتاب شرح العلل و بیرونی در کتاب الجماهر از او روایت کند. و محشی جماهر گوید: محتمل است که وی همان رمانی متوفی به سال ۴۱۵ هـ . ق. باشد و بکتاب ارشاد یاقوت (ج ۱ ص ۲۴۱) ارجاع کرده است. رجوع به الجماهر چ حیدرآباد ص ۱۰۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی، ممدوح سوزنی: ستوده شان و نکوسیرت احمدبن علی که چون علی است بسیرت چو احمد است به سان. سوزنی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی. وزیر ابرقوهی مکنی به ابوالقاسم. در قدیمترین نسخهٔ منوچهری کتابخانهٔ مؤلف در قصیده ای مردف به «کند همی» این بیت آمده است: بر هر کسی لطف کند و لطف بیشتر بر احمد ابرقوهی احمد کند همی (؟) و در نسخ دیگر: احمدبن قومی و احمدبن قوص آمده و ظاهراً همان احمد ابرقوهی صحیح است و یاقوت در معجم البلدان آرد: والی ابرقوه. هذه ینسب الوزیر ابوالقاسم علی بن احمد الابرقوهی وزیر بهاءالدولةبن عضدالدولةبن بویه. و در تاج العروس مادهٔ «ب ر ق ه» در ذکر منسوبین به ابرقوه آرد: منه ابوالقاسم علی بن احمد الابرقوهی الوزیر بهاءالدولةبن عضدالدولةبن بویه و در حاشیه نوشته شده: قوله علی بن احمد کذا بخط الشارح موافقاً لما فی یاقوت والذی فی المتن المطبوع احمدبن علی. و بنابراین ظاهراً این قصیده از منوچهری نیست بلکه متعلق بشاعریست از دربار دیالمه. و قرینهٔ دیگر هم سستی و عدم سلاست این قصیده است که بدیگر شعرهای منوچهری ماننده نیست. و رجوع به ابوالقاسم احمدبن علی ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی معروف به ابن وحشیه و مکنی به ابوبکر. رجوع به ابن وحشیه شود. و کتاب الادوار للکسدانیین اخراج ابن وحشیه را موفق الدین بن المطران اختصار کرده و در رجب سال ۵۸۱ هـ . ق. از آن فراغت یافته است و موفق الدین عبداللطیف بغدادی بکتب او توجه داشته است. رجوع به عیون الانباء ابن ابی اصیبعه ج ۲ ص ۱۸۱ و ۲۰۴ شود و نیز وی کتاب السموم باربوقای نبطی کسدانی را بعربی نقل کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی معروف به ابن وحشیه و مکنی به ابوبکر. رجوع به ابن وحشیه شود. و کتاب الادوار للکسدانیین اخراج ابن وحشیه را موفق الدین بن المطران اختصار کرده و در رجب سال ۵۸۱ هـ . ق. از آن فراغت یافته است و موفق الدین عبداللطیف بغدادی بکتب او توجه داشته است. رجوع به عیون الانباء ابن ابی اصیبعه ج ۲ ص ۱۸۱ و ۲۰۴ شود و نیز وی کتاب السموم باربوقای نبطی کسدانی را بعربی نقل کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی مکنی به ابوبکر رازی. رجوع به رازی ابوبکر احمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی الابار الخیوطی. محدث است و از مسدد روایت کند. (تاج العروس مادهٔ خ ی ط).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن ابراهیم بن الزبیر الغسانی الاسوانی المصری، ملقب برشید و مکنی به ابوالحسین. او را در سال ۵۶۲ هـ . ق. بخبه بکشتند. و او کاتب، شاعر، فقیه، نحوی، لغوی ناشئی، عروضی مورخ، منطقی، مهندس و عارف بطب و موسیقی و متفنن در نجوم بود. سلفی گوید: قاضی ابوالحسن (؟) احمدبن علی ابراهیم غسانی اسوانی قطعهٔ ذیل از گفته های خویش برای من انشاد کرد: سمحنا لدنیانا بمابخلت به علینا و لم نحفل بجلّ امورها فیا لیتنا لما حرمنا سرورها وقینا اذی آفاتها و شرورها. و باز گوید این ابن الزبیر در فضل و آگاهی بفنون کثیرهٔ علوم یکی از افراد روزگار است، و از خاندانی بزرگ و توانگر از صعید مصر است. و بی اختیار وی، او را تولیت ثغر اسکندریه و دواوین سلطانیه داده بودند. و او را تآلیفی بنظم و نثر هست بجودت ناظمین و ناثرین اوائل و او را ظلماً و عدواناً بمحرم سال ۵۶۲ هـ . ق. بکشتند. و از کتب اوست: کتاب منیةالالمعی وبلغة المدعی و آن مشتمل علوم کثیره است. کتاب المقامات. کتاب جنان الجنان و روضةالاذهان در چهار مجلد حاوی شعر شعراء مصر و آنان که بمصر درآمده اند. کتاب الهدایا و الطرف. کتاب شفاء الغلة فی سمت القبلة. کتاب رسائله نحو خمسین ورقة. کتاب دیوان شعره نحو مائة ورقة. مولد او ببلدهٔ اسوان بود و آن شهریست بصعید مصر و از آنجا بمصر هجرت کرد و در آنجا اقامت گزید و بخدمت ملوک مصر پیوست و وزراء وقت را مدح گفت و نزد آنان تقدم یافت و او را وقتی برسالت به یمن فرستادند سپس قضاء یمن دادند و بقاضی قضاةالیمن و داعی دعاةالزمن ملقب شد و چون کار بر او مستقر گردید وی را هوای خلافت خاست و گروهی ویرا اجابت کردند و بخلافت بر وی سلام کردند و سکه بنام وی زدند که بر یک روی آن قل هو اللََّه احد اللََّه الصمد بود بر روی دیگر الامام الامجدابوالحسین احمد. سپس او را دستگیر کردند و با بند به قوص بردند و کسی که هنگام دخول او بقوص وی را دیده بود حکایت کرده که در این وقت مردی در پیشاپیش ابوالحسین میرفت و ندا میداد هذا عدو السلطان احمدبن الزبیر. و روی احمد پوشیده بود تا به دارالاماره رسیدند و در این وقت امیر قوص طرخان سلیط بود و میان این امیر و ابن الزبیر کینهٔ دیرینه بود پس گفت او را بمطبخ محل شغل قدیم او دارید. و یاقوت گوید احمدبن الزبیر از پیش وقتی تولیت مطبخ داشته است و شریف اخفش در ابیاتی که بصالح بن زریک خطاب کند، اشاره به این معنی کرده و گوید: یولّی علی الشی ء اشکاله فیصبح هذا لهذا اخا اقام علی المطبخ ابن الزبیر فولی علی المطبخ المطبخا. و یکی از حاضرین را گفت خوب است با این مرد بحسن رفتار عمل شود چه برادر او حسن المهذب بن الزبیر را نزد صالح بن رزیک قربت و مکانتی است و باشد که او از برادرشفاعت کند و آنگاه تو را خجلت باشد و گوید بیش از یک یا دو شب نکشید که پیادهٔ صالح دررسید با نامه ای بطرخان و در آن امر باطلاق و احسان ابن الزبیر کرده بود. و طرخان وی را از زندان مکرماً بیاورد و ناقل گوید دیدم که ابن الزبیر در مجلس برتر از امیر طرخان می نشست. و علت تقدم ابن الزبیر در دولت مصریه در اول چنانکه شریف ابوعبداللََّه محمدبن ابی محمد عبدالعزیز ادریسی حسنی صعیدی از زهرالدوله مرا روایت کرد این بود که ابن الزبیر پس از مقتل ظافر و جلوس فائز بمصر درآمد با پیرهنی ژنده و طیلسانی پشمین و بماتم حاضر گردید و شعراء دولت نیز حاضر آمده بودند و هر یک مراثی خویش بخواندند و در آخر ابن الزبیر بپای ایستاد و قصیده ای را که اولش این بیت است: ما للریاض تمیل سکرا هل سقیت بالمزن خمرا. خواندن گرفت و چون بدین بیت رسید: افکربلاءُ بالعراق و کربلاءُ بمصر اخری. اشکها از دیده روان گردید و شور و غریو در قصر افتاد و ضجه و عویل برخاست و از هر سو عطایا بجانب وی روان شد و او با مالی وافر که امراء و خدم و حظایای قصر وی را دادند بخانه بازگشت و از جانب وزیر نیز جمله ای از مال بمنزل او فرستادند و بدو گفتند اگر عزا و ماتم نمی بود خلع نیز بتو فرستاده شدی. و ابن الزبیر با جلالت و فضل و منزلت وی در علم و نسب، قبیح منظر و سیاه بشره و زشت روی و بدخلقت و کوتاه بالا بود و لبی سطبر و بینی پخ و خفته چون زنگیان داشت و شریف مذکور از پدر خود مرا حکایت کرد که وقتی من و رشیدبن الزبیر و فقیه سلیمان دیلمی در قاهره بیک خانه مسکن داشتیم و درین وقت ابن الزبیر در عنفوان شباب و ابان صبا و هبوب صفا بود و روزی بیرون شده بود و بازگشت وی دیر کشید تا معظم روز بگذشت و چون بیامد علت بطؤ وی پرسیدیم او تبسم کرد و گفت از ماجرای امروزین من مپرسید گفتیم ناگزیر باید سبب این دیری غیبت بازگوئی و او امتناع میورزید تا آخر از بس الحاح ما، گفت امروز از فلان موضع میگذشتم و درین وقت زنی جوان خوش قدوبالا و نیکوشمائل بر من گذر کرد و با نظر آزمندی در من نگریست من با خود گفتم که من بچشم وی خوش آمده ام و خویشتن را فراموش کردم و او بگوشهٔ چشم اشارتی کرد و من دنبال وی گرفتم و او از کوچه ای به کوچه ای از برزنی به برزنی مرا با خود ببرد تا بخانه ای درآمد و بمن اشارت کرد و من بخانه داخل شدم نقاب از روئی چون بدر برگرفت و دست بر دست زد و بانگ کرد یا ست الدار دخترکی مانند پاره ای از قمر از خانهٔ برین بزیر آمد و بدو گفت اگر بار دیگر در بستر شاشی ترا باین حضرت قاضی دهم تا بخوردت سپس روی با من کرد و گفت لا اعد منی اللََّه احسانه بفضل سیدنا القاضی ادام اللََّه عزه. و من خائب و خاسر خجل و سرافکنده بیرون شدم و از بس شرم زدگی راه خود گم کرده بودم. و باز شریف گوید: شبی در مجلس صالح بن رزیک گروهی از فضلاء گرد آمده بودند و صالح مسئله ای در لغت طرح کرد و هیچیک جز ابن الزبیر جوابی بصواب نگفتند و صالح را خوش آمد و رشیدبن الزبیر بصالح گفت در هر مسئله که از من پرسی مرا شعله ای افروخته یابی و ابن قادوس که از حاضرین آنمجلس بود این قطعه بگفت: ان قلت من نار خلق ت وفقت کلّ الناس فهما قلنا صدقت فما الذی اطفاک حتی صرت فحما. و اما علت قتل وی میلی بود که او بأسد الدین شیرکوه کرد و مکاتبات که با وی درپیوست و این خبر بشاور وزیر عاضد رسید و ابن الزبیر را طلب کرد و او باسکندریه پنهان شد و آنگاه که صلاح الدین یوسف بن ایوب باسکندریه التجا جست ابن الزبیر سواره و مسلح بخدمت او پیوست و در رکاب او بجنگ درآمد و تا زمانی که صلاح الدین باسکندریه بود با وی بود و آنگاه که صلاح الدین از اسکندریه برفت شاور وزیر که از پیش بر وی تافته تر گشته بود بشدت بجستجوی ابن الزبیر پرداخت تا او را بر صورتی که پیش ما بتحقیق نپیوسته است بیافتند و او امر به اشهار ابن الزبیر کرد و وی را بر شتری نشانیدند در حالی که بر سر وی کلاهی باریک و دراز نهاده بودند و پایکاری با وی همراه کرده که بوی دشنام میداد. و شریف ادریس مرا خبر داد از ابوالفضل بن ابی الفضل که وی ابن الزبیر را در این حال شنیع دیده بود که این بیت میخواند: ان کان عندک یا زمان بقیة مما تهین به الکرام فهاتها. و سپس لبهای وی بهم میخورد و تلاوت قرآن میکرد و باز شاور امر داد تا پس از اشهار وی بمصر و قاهره بیاویزندش و چون او بآویختنگاه رسید بمتولی امر خویش گفت بشتاب و مرا بیاویز چه پس از این هیچ مرد کریمی رغبت در حیات نکند و او را بیاویختند. و باز شریف مذکور از ثقة حجاج بن المسبح الاسوانی نقل کند که جسد ابن الزبیر را در همانجا که آویخته بود بخاک سپردند و روزگاری بر این بگذشت تا شاور وزیر را بکشتند و جسد او را کشان بهمانجای که ابن الزبیر را بدار کرده بود بردند و چون گور او بکندند تن رشیدبن الزبیر در همان حفره بیافتند و شاور را با وی در یک گور کردند و چندی پس از آن استخوانهای آن دو را بمصر و قاهره نقل کردند. و از شعر رشید است در جواب قصیدهٔ برادر خود مهذب که مطلع آن این است: یا ربع این تری الاحبة یمموا رحلوا فلا خلت المنازل منهم.و نأوا فلا سلت الجوانح عنهم. و این ابیات: و سروا وقد کتموا العداة مسیرهم و ضیاء نور الشمس مالا یکتم و تبدلوا ارض العقیق عن الحمی روت جفونی ای ارض یمموا نزلوا العذیب و انما فی مهجتی نزلوا و فی قلب المتیم خیموا ماضرهم لو ودعوا من اودعوا نار الغرام و سلموا من اسلموا هم فی الحشا ان اعرفوا او اشأموا او ایمنوا او انجدوا او اتهموا و هم مجال الفکر من قلبی وان بعد المزار فصفو عیشی معهم احبابنا ما کان اعظم هجرکم عندی ولکن التفرق اعظم غبتم فلا واللََّه ماطرق الکری جفنی ولکن سح بعدکم الدم و زعمتم انی صبور بعدکم هیهات لا لقیتم ما قلتم و اذا سئلت بمن اهیم صبابة قلت: الذین هم الذین هم هم النازلین بمهجتی و بمقلتی وسط السوید او السواد الاکرم لاذنب لی فی البعد اعرفه سوی انی حفظت العهد لما خنتم فاقمت حین ظعنتم وعدلت لم ما جرتم و سهدت لما نمتم یا محرقا قلبی بنار صدودهم رفقاً ففیه نار شوق تضرم اسعرتم فیه لهیب صبابة لا تنطفی الا بقرب منکم یا ساکنی ارض العذیب سقیتم دمعی اذا ضن الغمام المرزم بعدت منازلکم و شط مزارکم و عهودکم محفوظة مذ غبتم لا لوم للاحباب فیما قد جنوا حکمتهم فی مهجتی فتحکموا احباب قلبی أعمروه بذکرکم فلطالما حفظ الوداد المسلم و استخبروا ریح الصبا تخبرکم عن بعض ما یلقی الفؤاد المغرم کم تظلمونا قادرین و مالنا جرم و لا سبب بمن یتظلم و رحلتم و بعدتم و ظلمتم و نأیتم و قطعتم و هجرتم هیهات لا اسلوکم ابداً و هل یسلو عن البیت الحرام محرم وانا الذی واصلت حین قطعتم و حفظت اسباب الهوی اذ خنتم جار الزمان علیّ لما جرتم ظلماً و مال الدهر لما ملتم و غدوت بعد فراقکم و کأننی هدف یمر بجانبیه الأسهم و نزلت مقهور الفؤاد ببلدة قلّ الصدیق بها و قلّ الدرهم فی معشر خلقوا شخوص بهائم یصدی بها فکر اللبیب و یبهم ان کورموا لم یکرموا او علموا لم یعملوا او خوطبوا لم یفهموا لاینفق الآداب عندهم و لاال احسان یعرف فی کثیر منهم صمّ عن المعروف حتی یسمعوا هجر الکلام فیقدموا و یقدموا فاللََّه یغنی عنهم و یزید فی زهدی لهم و یفک اسری منهم. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۱ ص ۴۱۶). او و پدر وجدش ملقب بقاضی الرشید بوده اند. و رجوع به ابن زبیر ابوالحسین احمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن ابراهیم قمی پسر صاحب تفسیر مشهور بتفسیر علی بن ابراهیم. و شیخ صدوق ابوجعفر محمدبن ابی الحسن مشهور به ابن بابویه کتاب الفقیه را از عده ای از افاضل منجمله صاحب ترجمه روایت دارد. (روضات الجنات ص ۵۵۹).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن ابی اسامة مکنی به ابوالحسین. او راست: معرفة شرف الملوک.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن ابی اسحاق ابراهیم. رجوع به ابوالحسین احمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن ابی بکر عبدری مکنی به ابوالعباس اندلسی ثم المیورقی او راست: بهجة المهج فی بعض فضائل الطائف و وج. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن ابی جعفر محمدبن ابی صالح بیهقی مقری لغوی. مکنی به ابوجعفر، معروف به بوجعفرک با کاف تصیغر فارسی. امام ابوالمظفر عبدالرحیم بن ابی سعد سمعانی از پدر خود روایت کند، که مولد بیهقی در حدود سنهٔ ۴۷۰ هـ . ق. است، و وفات او به سلخ رمضان سنهٔ ۵۴۴ باشد. و وی در قرائت و تفسیر و نحو و لغت امام بود و تصانیف او در این فنون در بلاد منتشر است و گروهی از نجبا صحابت وی کردند و جماعتی نزد وی دانش فرا گرفتند و او ملازم خانهٔ خویش بود و جز برای ادای فریضه در مسجد قدیم نیشابور از خانه بیرون نمیشد و بدیدن کس نمیرفت و مردم برای تعلم وتبرک بخانهٔ او میشدند. او از ابونصر احمدبن محمدبن صاعد القاضی و ابوالحسن علی بن الحسن بن العباس الصندلی الواعظ و غیر آنان سماع داشت. تاج الدین محمودبن ابی المعالی حواری، در مقدمهٔ کتاب ضالة الادیب آرد که احمدبن علی بیهقی در ادب و قراآت امام بود و کتاب صحاح، در لغت را، پس از قرائت بر ابوالفضل احمدبن محمد میدانی و کتابهای بسیار دیگر، حفظ کرد. و از جملهٔ تألیفات اوست: کتاب المحیط بلغات القرآن. و کتاب ینابیع اللغة که در آن کتاب صحاح را، مجرد از شواهد، با بسیاری از فوائد و فرائد تهذیب اللغة و الشامل ابی منصور جبان، و مقاییس ابن فارس جمع کرده است و آن کتابی بزرگ است و حجم آن نزدیک بحجم صحاح باشد. و نیز او راست: کتاب تاج المصادر (در لغت عرب مترجم بفارسی). و کتاب المحیط بعلم القرآن و علی بن محمدبن علی جوینی در ستایش بوجعفرک گوید و در آن مدح کتاب تاج المصادر کرده است: ابا جعفر یا من جعافر فضله موارد منها قد صفت و مصادر کتابک ذا غیل تأشب نبته و انت به لیث بخفان خادر لبست صدار الصبر یا خیر مصدر مصادر لاتنهی الیها المصادر فقل لرواة الفضل و الادب انتهوا الیها و نحو الری منها فبادروا. و رجوع به معجم الادباء ج ۱ صص ۴۱۴ - ۴۱۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن ابیطالب طبری ساروی معروف به شیخ طبرسی مکنی به ابومنصور. فقیهی از مردم ساریهٔ مازندران. و او شیخ محمدبن علی بن شهرآشوب ساروی مازندرانیست. او راست: کتاب الاحتجاج. کتاب الکافی در فقه. و کتاب مفاخرالطالبیة. و کتاب تاریخ الائمة. و کتاب فضائل الزهراء و غیره. و کتاب احتجاج او شامل جمله ای از احتجاجات رسول صلوات اللََّه علیه و ائمهٔ کبار و اصحاب آنان است با کفار و مخالفین و در آخر آن توقیعات بسیاری باشد که از ناحیهٔ مقدسه بیرون آمده است خطاب به بعض اکابر شیعه. رجوع بروضات الجنات ص ۱۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن احمد. رجوع به ابن فصیح در ذیل این لغت نامه شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن احمد. معروف به ابن افلح القیسی الخضراوی متوفی ۵۴۲ هـ . ق. (روضات الجنات ص ۷۸).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن احمد. او راست: کنز البلاغة فی الانشاء بزبان فارسی و مختصر است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن احمد. رجوع به احمدبن مهذب الدین ابی الحسن علی بن احمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن احمد. معروف به ابن سیمکة شروانی و او مردی فاضل و ادیب بود و صاحب تلخیص الآثار ذکر او آورده است. متوفی به سال ۵۰۴ هـ . ق. (؟). (روضات الجنات ص ۷۷).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن احمدبن خلف انصاری غرناطی معروف به ابن بادش نحوی، صاحب روضات از بغیه روایت کند و او از البلغه، که احمد بن علی امامی نحوی و مقری و نقاد است وابن زبیر گوید او عارف بآداب و اعراب و امام نحوی متقدم و راویه ای مکثر است و از پدر خویش اخذ روایت بسیار کرده است و در بسیاری از شیوخ با پدر خود شریک است و هم از ابوعلی غسانی و ابوعلی صدفی روایت کند و او عارف باسانید و نقاد اسانید است. او راست: کتاب الاقناع در قراآت و مانند این کتاب نوشته نشده است. مولد او در ربیع الاول سال ۴۹۱ هـ . ق. و وفات در جمادی الآخرهٔ سال ۵۴۰ بوده است. (روضات الجنات ص ۷۱). و رجوع به ابن بادش... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن احمدبن داود بلوی. او راست: فرائد الفوائد فی فنون غیر واحد و شرح عروض الخزرجیة تألیف عبداللََّه بن محمد مالکی اندلسی که به سال ۹۰۸ هـ . ق. از آن فراغت یافت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن احمدبن العباس النجاشی الاسدی المعروف بابن الکوفی و المکنی بابی الحسین او ابی الخیر او ابی العباس. نسب او بهفت واسطه به عبداللََّه نجاشی والی اهواز منتهی شود. و عبداللََّه همان صاحب رسالهٔ مشهور صادق علیه السلام است. ابوالحسن سلیمان الحسن بن سلیمان صهرشتی فقیه از مشاهیر شاگردان شیخ طوسی در وصف او گوید: کان شیخاً بهیاً ثقة صدوق اللسان عندالمخالف و المؤالف. و شیخ عبدالنبی جزائری در حاوی آرد: لا یخفی جلالة هذا الرجل و عظم شانه و ضبطه للرجال و قد اعتمد علیه کل من تأخر عنه فی الجرح و التعدیل بل لایبعد ترجیح قوله علی قول الشیخ مع التعارض کما ینبئ عنه تتبع الاحوال ... و شهید ثانی در بحث میراث از کتاب مسالک گوید: و ظاهر حال النجاشی انه اضبط الجماعة و اعرفهم بحال الرجال. و سید مهدی نجفی در فوائد الرجالیهٔ خویش گوید: شاید احمدبن عبیدبن احمد الرقاء که نجاشی در رجال خود ذکر او آورده است پسر عم و برادر مادری او باشد. و در کنیت او که ابوالحسین یا ابوالعباس یا ابوالخیر است اختلاف است و بعضی گویند که شاید بهر سه کنیه مکنی بوده است. و او شاگرد سید رضی و سید مرتضی است. و کتاب رجال خویش را بامر سید مرتضی کرد و هم جسد سید را پس از وفات او غسل داد. و او راست: کتاب رجال. کتاب اعمال الجمعة. کتاب فضل الکوفة. کتاب انساب نضربن غعین. کتاب مختصر الانواء و مواضع النجوم. کتاب الحدیثین المختلفین. کتاب التعقیب و غیر آن. و وفات او در هفتاد و هشت سالگی بقریهٔ مطیرآباد در جمادی الاولی ۴۵۰ هـ . ق. بود. رجوع به روضات الجنات و مجالس المؤمنین قاضی نوراللََّه و نجاشی احمد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن احمد ابوالعباس معروف به ابن رفاعی رجوع به ابن رفاعی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن احمد شناوی مصری متوفی به سال ۱۰۲۸ هـ . ق. او راست: تحلیة البصائر بالتمشیة علی الجواهر.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن احمد محلی معروف به ابن زنبل رمال. او راست: الذهب الابریز المحرر فی انتفاء [ کذا و لعله؛ انتقاء ] علم الرمل و الاثر.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن احمد نجاشی. رجوع به احمدبن علی بن احمدبن العباس النجاشی. و رجوع به نجاشی احمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن احمد نحوی معروف به ابن نور. متوفی به سال ۷۳۷ هـ . ق. (روضات ص ۷۸).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن احمد همدانی او راست: نظم المنار. و الفرائض السراجیة. و قصیدة فی القراآت. متوفی به سال ۷۵۵ هـ . ق. (روضات ص ۷۸).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن الاخشید. رجوع به ابوالفوارس احمدبن علی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن اسماعیل میکالی. یکی از افراد خاندان آل میکال او پدر ابوالفضل عبیداللََّه بن احمد صاحب کتاب المنتحل است و رجوع به احمد بن علی میکالی (امیر...) شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن بحرمکنی به ابوالقاسم که ابوعلی بن مندویهٔ اصفهانی «رسالة الی ابی القاسم احمدبن علی بن بحر فی تدبیر المسافر» را به نام او کرده است. رجوع به عیون الانباء ج ۲ ص ۲۱ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن بدران مکنی به ابوبکر صوانی. محدث است و از ابوالطیب طبری روایت دارد. وفات وی به سال ۵۰۷ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن برهان مکنی به ابوالفتح معروف به ابن برهان فقیه. رجوع به ابن برهان ابوالفتح ...شود. و او گفته است: عامی را تقید بمذهبی ضرور نباشد و نووی این قول را ترجیح داده است. و در تاج العروس مادهٔ «ب ر ه ن» آمده است: و احمدبن علی بن برهان الفقیه صاحب الامام ابی حامد الغزالی له اقوال مختارة فی المذهب و هو الذی ذهب الی ان العامی لایلزمه التقید بمذهب و رجحه الامام النووی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن بونة مکنی به ابوالعباس. از شیوخ طریقت است. مؤلف تاج العروس در مادهٔ «ب و ن» آرد: ابوالعباس احمدبن علی البونی صاحب شمس المعارف و اللمعة. شیخ الطریقة البونیة فی الاسماء و الحروف.
[ اَ مِ ] (اِخ) ابن علی بن تغلب بن ابی الضیاء البعلبکی البغدادی الاصل و المنشأ. مشهور به ابن ساعاتی حنفی و ملقب بامام مظفرالدین یکی از رؤساء و کبار فقهاء حنفیه و مدرس آنان بمستنصریهٔ بغداد. او از اجلاء علم اصول و عربیت است و در ذکاء و فصاحت و حسن خط آیتی بود و شیخ شمس الدین اصفهانی ذکر او آورده و بسی او را ستوده است و او را بر شیخ جمال الدین بن الحاجب تفضیل می دهد و میگوید و از ابن حاجب ذکی تر باشد و فیروزآبادی نیز در کتاب طبقات الحنفیه همین عقیدت دارد و از مصنفات اوست: کتاب مجمع البحرین و ملتقی النهرین در فروع فقه حنفیه، و در این کتاب میان مختصر قدوری و منظومهٔ او جمع کرده است و از خود نیز فوائدی لطیفه بر آن افزوده است و دو مجلد کبیر در شرح همین مجمع البحرین دارد و نیز او راست: کتابی بدیع در اصول به نام نهایةالوصول الی علم الاصول، در این کتاب جمع میان اصول فخرالاسلام بزوری و احکام امدی کرده است و چنانکه در کتاب تاریخ اخبارالبشر آمده است وفات او به سال ۶۹۴ هـ . ق. بود. (روضات الجنات ص ۸۹). و رجوع به ابن الساعاتی احمدبن علی ابن تغلب شود.
[ اَ مِ ] (اِخ) ابن علی بن تمات مکنی به ابوالعباس و ملقب به شیخ جمال الدین. او راست: عمدةالرائض و عمدةالفارض در حساب.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن حجر الهیثمی المکی العسقلانی مکنی به ابوالفضل. از کبار مجتهدین بر مذهب شافعی و از اعاظم فقهاء و محدثین متأخر شافعیه. او از پدر خود و پدر وی از بعض تلامذهٔ تفتازانی روایت دارد و نیز از شیخ ابوالخیر احمدبن ابی سعید علائی و از شیخ الاسلام و شیخ ابویحیی زکریای انصاری شافعی روایت کند و او شیخ اصحاب حدیث و قاضی قضاة دیار مصریه بود و از طبقهٔ جلال بلقینی و ولی بن عراقی و علم الدین بلقینی و هروی است و صاحب مصنفاتی در اصول حدیث و فروع آن و اسماء رجال و تخریج آثار و علوم ادب و غیر آن است و از جملهٔ کتب اوست: کتاب التقریب و آن تقریب تهذیب التهذیب است که در رجال شیعه از آن کتاب بسیار روایت کنند و کتاب الدرر الکامنة فی اعیان مائة الثامنة و کتاب المذاهب اللدنیة و کتاب نزهة الالباب و کتاب الفتح الباری بالسیح الفسیح الجاری فی شرح صحیح البخاری و کتاب التبصرة و کتاب شرح قصیدة البردة و شرح قصیدهٔ همزیهٔ مسماة بأم القری از شرف الدین ابی عبداللََّه محمدبن سعید الدولاصی صاحب قصیدهٔ برده که آن را به نام المنح المکیة موسوم کرده است و صاحب روضات گوید: که محتمل است این دو شرح از ابن حجر متأخر باشد. و نیز او راست: کتاب لسان المیزان و کتاب شرح رسالة نخبة الفکر فی بیان مصطلح اهل الاثر و رساله ای دیگر در درایة الحدیث و گویند او اول کس است از شافعیه که در علم درایه کتاب کرده است و کتاب الاصابة فی معرفة الصحابة و حاشیة الایضاح و غیر آن. و نیز صاحب روضات گوید: اما کتاب صواعق المحرقه ای که صاحب مجالس المؤمنین یعنی قاضی نوراللََّه شوشتری را بر او ردی است الصوارم المحرقه از ابن حجر مکی متأخر است و دلیل تعدد ابن حجرها این است که افضل از آن دو، ابن حجر متقدم است و دیگری که اشد عداوة است نسبت بشیعه، او ابن حجر متأخر باشد چنانکه حافظ سیوطی صاحب طبقات النحاة غالباً از اولی بعنوان حافظالعصر شیخ الاسلام بن حجر نام میبرد و دو کتاب را در تواریخ علما یکی موسوم به الدرر الکامنة و دیگری کتاب انباءالغمر بابناءالعمر را باولی نسبت کند و از تراجمی که در آن کتاب آمده است پیداست که صاحب تألیف در عشر پنجم بعد از سنهٔ ۸۰۰ هـ . ق. حیات داشته است و اما ابن حجر متأخر آن کس است که بواسطهٔ پدر خود و غیر پدر خویش از حافظ سیوطی روایت کند چنانکه دربعض مواضع معتبر آمده است و ظاهرا کسی که بواسطهٔ پدر خود و غیر او از حافظ سیوطی نقل کرده عادتاً ممکن نیست که سیوطی خود از او بیکی واسطه روایت کند یا آنکه از تفتازانی بدو واسطه مثلا روایت کند و تأیید میکند این دعوی را روایت صاحب کتاب نواقض الروافض یعنی حسن بن معین الدین الحسینی الجرجانی معروف بمیرزا مخدوم شریفی که بدون شبهه از علمای بعد از قرن نهم است، چه فرار او از شاه اسماعیل صفوی موسوی و التجاء بسلطان مرادخان عثمانی مؤید امر است در این صورت مشهود است که این راوی از بعض تلامذهٔ تفتازانی بواسطهٔ پدر خویش، همان ابن حجر اول صاحب ترجمه است و کتاب التاریخ بدو منسوبست و شرح الصحیح نیز از همین ابن حجر متقدم برسیوطی است و آشکار است که نسبت دیگر مصنفات مفصلهٔ در ذیل عنوان بجز صواعق المحرقه نیز از همین ابن حجرمتقدم است که نصب و عداوت او ظاهر نیست بلکه نزد ما باستناد شرح قصیدهٔ او که بعداً نقل میشود خلاف این امر مستفاد است و اما صواعق ظاهراً مانند دیگر اشعار ناصبیه از جملهٔ اباطیل ابن حجرمتأخر ناصب است که در طبقهٔ شیخ بهائی و پدر وی بود و او از حافظ سیوطی بیک واسطه روایت کرده است و مؤید این قول آن است که صاحب مجالس المؤمنین از صاحب صواعق بعنوان ابن حجرالمتأخر تعبیر آرد نه بعنوان ابن حجر مطلق، و این ابن حجر متأخر چنانکه در مواضع معتبره مسطور است در رجب سال ۹۹۴ هـ . ق. وفات کرده است و در اواخر تاریخ اخبارالبشر آمده که وفات شیخ شهاب الدین احمدبن حجرالمکی از وقایع سال ۹۷۴ هـ . ق. است ونیز ممکن است که بین این دو مرد اصلاً قرابت و نسب و خویشاوندی وجود نداشته باشد و شاید اولی عسقلانی و دوم مکی بوده است تا حقیقت امر بر ما بیش از آنچه نوشته شد، آشکار گردد. و از کتاب صواعق مستفاد میشود که مصنف او را کتب دیگری به نام کتاب الدرالمنثور فی الحدیث و شرح علی شمایل الترمذی و کتاب شرح العباب فی الفقه و شرح الارشاد و کتاب الاحکام فی قواطع الاسلام بوده است و او نیز شافعی و مجاور مکهٔ معظمه و از جملهٔ اشاعره بود چه در ذیل مسئله وجوب نصب امام بر امت گوید: ثم ذلک الوجوب عندنا معشر اهل السنة و عند اکثر المعتزلة من السمع ای من جهة التواتر و الاجماع المذکور. (روضات الجنات ص ۹۴). در کشف الظنون کتب ذیل به احمدبن علی بن حجر عسقلانی نسبت داده شده است: اتحاف المهره باطراف العشرة. اطراف المسند المعتلی. توضیح المشتبه. الشمس المنیرة فی تعریف الکبیرة. تخریج الاربعین النویة بالاسانید العالیة و آن شرح اربعین نویه است. مزید النفع بما رجح فیه الوقف علی الدفع. الاجوبة المشرقة عن الاسئلة المفرقة. المرجة الغیثیة عن ترجمة اللیثیة. فوائدالاحتفال فی احوال الرجال. الاتقان فی فضائل القرآن. القول المسدد فی الذب عن المسندالامام احمد. قرة العین من نظم غریب البین. تسدیس القوس فی مختصر فردوس. المجمع المؤسس للمعجم الفهرس. القصةالاحمد فیمن کنیته ابوالفضل و اسمه احمد. الکافی الشاف فی تحریر احادیث الکشاف. عشرة العاشر. نکت علی علوم الحدیث تألیف ابن صلاح. و صاحب کشف الظنون در ذیل اتحاف المهره و اطراف المسند وفات او را ۸۵۲ هـ . ق. و در ذیل الشمس المنیرة ۹۵۲ هـ . ق. آورده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن الحسن بن محمدبن صالح العاملی. برادر تقی الدین ابراهیم بن علی کفعمی صاحب مصباح و جز آن. و احمد راست: کتاب زبیدةالبیان فی عمل شهر رمضان.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن الحسن المادرانی، الکاتب. مکنی به ابوعلی بعربی شعر نیز می گفته. دیوان او پنجاه ورقه است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن حسین بن محمدبن صالح اللوزائی. رجوع به روضات الجنات ص ۱۹۳ س ۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن الحسین الحسینی. تلمیذ ابوعبداللََّه محمدبن السید ابی جعفرالقاسم بن الحسین بن معیة الحلی الحسنی الدیباجی. رجوع به روضات الجنات ص ۶۱۲ چهار سطر بآخرمانده شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن حسین رازی نیشابوری. محدث و صاحب تصانیف است. وفات او به سال ۳۱۵ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن حسین رازی نیشابوری. محدث و صاحب تصانیف است. وفات او به سال ۳۱۵ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن خیار کاتب. بعربی شعر نیز می گفته و دیوان او پنجاه ورقه است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن خیران الکاتب المصری. مکنی به ابومحمد و ملقب بولی الدوله. یاقوت گوید: او پس از وفات پدرش علی بجای او بمصر صاحب دیوان انشاء شد و پدر وی نیز فاضلی بلیغ بود. لکن احمد در علم و قدر از او درگذشت. احمد متقلد دیوان انشاء الظاهر بود و بروزگار المستنصر نیز همین مقام داشت و اجری او سالی سه هزار دینار بود و علاوه بر آن او را از همهٔ سجلات و عهودات و کتب تقلید یعنی فرامین انتصاب عمال و حکام و امثال آن رسومی بود. وی جوانی نیکوروی و جوانمرد و فراخ کندوری و زبان آور و جلد بود و آنگاه که ابومنصور ابن الشیرازی رسول النجاربمصر بود دو جزء از شعر خویش و جمله ای از رسائل خود با او به بغداد فرستاد تا بر الشریف المرتضی ابوالقاسم و غیر او از رؤسا عرضه دارد تا اگر پسندیده آید او بقیهٔ دیوان و رسائل خویش به بغداد ارسال کند تا در دارالعلم تخلید شود و تا وقتی که ابومنصور بمصر بود احمد حیات داشت سپس خبر آمد که وی به ماه رمضان سال ۴۳۱ هـ . ق. در ایام المستنصر درگذشته است. ابن عبدالرحیم گوید دو جزء شعر فرستادهٔ احمد را بتأمل دیدم و با اینکه شعر و براعت خویش را بسیار می ستاید بنظر من فرومایه و لاطائل آمد و رئیس ابوالحسن هلال بن الحسن مرا گفت رسائل او نیکو و صالح است و این است نمونه ای از شعر او که گزیده ام و باقی مدایح مستنصر و مراثی اهل البیت علیهم السلام است و اگر شعری دیگر لایق انتخاب داشت انتخاب میکردم: عشق الزمان بنوه جهلا منهم و علمت سوء صنیعه فشنئته نظروه نظرة جاهلین فغرهم و نظرته نظر الخبیر فخفته و لقد اتانی طائعاً فعصیته و اباحنی احلا جناه فعفته. و او راست: و لی لسان صارم حده یدمی اذا شئت ولا یدمی و منطق ینظم شمل العلی و یستمیل العرب و العجما ولو دجا اللیل علی اهله فاظلموا کنت له نجما. و نیز او راست: اخذ المجد یمنی لیفیضنّ یمینی ثم لا ارجی احساناً الی بریجینی.و هم او راست: و لقد سموت علی الامام بخاطر اللََّه اجری منه بحراً زاخرا فاذا نظمت نظمت روضا حالیا و اذا نثرت نثرت دُرّاً فاخرا. و از زبان بعض علویان خطاب به بنی العباس گوید: و ینطقنا فضل البدار الی الهدی و یخرسکم عن ذکر فضل بدر و قد کانت الشوری علینا غضاضة و لو کنتم فیها استطارکم الکبر. و باز از شعر اوست: یا من اذا ابصرت طلعته سدّت علی مطالع الحزم قد کف لحظی عنک مذ کثرت فینا الظنون فکف عن ظلمی. و هم گوید: حیوا الدیار التی اقوت مغانیها واقضوا حقوق هواها بالبکا فیها دیار فاترة الالحاظ فانیةجنت علیک و لجت فی تجنیها ظلت تسح دموعی فی معاهدها سح السحاب اذا جادت عزالیها. و از وی است: ایها المغتاب لی حسدا مت بداء البغی و الحسد حافظی من کل معتقد فی سوء احسن معتقدی. و هم او گوید: اما تری اللیل قد ولت کواکبه والصبح قد لاح و انبثت مواکبه و منهل العیش قد طابت موارده والدهر و سنان قد اغفت نوائبه فقم بنا نغتنم صفو الزمان فما صفا الزمان لمخلوق یصاحبه. و باز او گوید: خلقت یدی للمکرمات و منطقی للمعجزات و مفرقی للتاج و سموت للعلیاء اطلب غایة یشقی بها الغاوی و یحظی الراجی. و از شعر اوست: انا شیعی لآل المصطفی غیر انی لااری سبّ السلف اقصد الاجماع فی الدین و من قصد الاجماع لم یخش التلف لی بنفسی شغل عن کلّ من للهوی قرظ قوماً اوقذف. فقام ینادی غرة الشمس نوره وینصف من ظلم الزمان عزائمه اعزّله فی العدل شرع یقیمه و لیس له فی الفضل ند یقاومه. و آنگاه که مال وی بمصادره بگرفته بودند این دو بیت به الظاهرلاعزازدین اللََّه نوشت و همان سبب رضاء خلیفه فاطمی و بازگشت اموال او شد: من شیم المولی الشریف العلی الا یری مطرحا عبده و ما جزا من جن من حکم ان تسلبوه فضلکم عنده. و هم او راست: و مخاضة یلقی الردی من خاضها کنت الغداة الی العدا خواضها و بذلت نفسی فی مهاول خوضهاحتی تنال من العلی اغراضها. من کان بالسیف یسطو عند قدرته علی الاعادی و لا یبغی علی احد فأنّ سیفی الذی اسطو به ابداً فعل الجمیل و ترک البغی و الحسد. قد علم السیف و حد القنا انّ لسانی منهما اقطع و القلم الاشرف لی شاهد بأننی فارسه المصقع. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۱ ص ۲۴۲).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن رازح. جاهلیست. رجوع به تاج العروس ج ۲ ص ۱۴۳ و منتهی الارب چ ایران ج ۱ ص ۴۲۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی رزقون المرسی مکنی به ابوالعباس و جد او احمدبن رزقون است محدث است و از ابوعلی بن سکرة روایت کند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن سعید. او راست: طل الغمامة فی مولد سید تهامه.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن سعید غرناطی. او راست: تاریخ یمن. وفات او به سال ۶۷۳ هـ . ق. بود. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن سعید قیسی. او راست: المشرق فی محاسن اهل المشرق و آن شامل شصت مجلد است و علی قاری ذکر او را در طبقات خویش آورده است. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن سوار مقری مکنی به ابوطاهر. بنا به روایت سمعانی وی در چهارم ماه شعبان سنهٔ ۴۹۶ هـ . ق. وفات کرده است و در پیش گور معروف کرخی بخاک سپرده شده. سمعانی آرد: ابوالفضل ناصر گوید گمان کنم مولد ابن سوار در سنهٔ ۴۱۶ بوده است و نیز گوید ابوالمعمر مبارک ابن احمد انصاری را شنیدم که گفت: مولد ابن سوار را از خود او پرسیدم گفت: سنهٔ ۴۱۲ است و نیز گوید: وی پدر شیخ ما ابوالفوارس هبةاللََّه و محمد است. و او مردی ثقه و امین و مقرئی فاضل بود. قرآن را خوب درمییافت و جماعتی بر او ختم قرآن کردند وی حدیث بسیاری بخط خویش بنوشت و کتاب المستنیر را در باب قرآن، و غیر آن تألیف کرد. و از عبدالواحدبن رزمة، صاحب ابوسعید سیرافی نحوی، و ابوالقاسم علی ابوسعید سیرافی نحوی، و ابوالقاسم علی بن محسن تنوخی، و ابوطالب محمد بن محمدبن ابراهیم بن غیلان بزاز، و غیر آنان سماع دارد و حافظ عبدالوهاب انماطی و حافظ محمدبن ناصر و جز ایشان از او روایت کنند و نیز گوید انماطی را دربارهٔ احمدبن علی، پرسیدم گفت: «ثقة مأمون فیه خیر و دین». و نیز از حافظ ابن ناصر از حال او سؤال کردم وی او را بستود و گفت: شیخ نبیل عالم ثبت متقن رحمه اللََّه، سمعانی، باسناد به ابن سوار، و او بانشاد ابوالحسن علی بن محمد السمار، و او بانشاد ابونصر عبدالعزیزبن نباتهٔ سعدی، این اشعار را از گفته های صاحب ترجمه روایت کند: نعلل بالدواء اذا مرضنا و هل یشفی من الموت الدواء و نختار الطبیب و هل طبیب یؤخر ما یقدمه القضاء و ما انفاسنا الاحساب و لا حرکاتنا الافناء. و ابوعلی حسین بن محمدبن فیرو الصدفی او را در زمرهٔ شیوخ خود آرد و پس از ذکر نسب او در باب وی گوید: البغدادی الضریر المغربی الادیب و لعله اضر علی کبرفان المحب بن النجار اخبرنی انه رای خطه تحت الطباق متغیراً. و این صدفی کتاب المستنیر و کتاب مفردات او را از او سماع دارد و گوید او شیخی است فاضل و ماهر در حنفیه، و سماع بسیار دارد و عمر خویش وقف اقراء قرآن کرد و ابوبکربن العربی نیز او را در شمار شیوخ خویش آرد و در باب وی گوید: واقف علی اللغة مذاکر ثقة فاضل قرأ علی ابوی علی الشرمقانی و العطار، و ابی الحسن بن فارس الخیاط و ابی الفتح ابن المقدر و ابی الفتح بن شیطا و غیرهم. رجوع به معجم الادبا ج ۱ صص ۴۱۳ -۴۱۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن شعیب بن علی بن سنان بن بحرنسائی. صاحب کتاب سنن یکی از صحاح ستهٔ اهل سنت. مولد او به سال ۲۱۴یا ۲۱۵ هـ . ق. بنساست و پس از فراگرفتن فقه و حدیث از احمدبن حنبل و غیر او در مصر سکونت گزید و در سال ۳۰۲ از آنجا به دمشق شد و بدان شهر کتاب خصائص را در فضائل امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب تألیف کرد و بتشیع مایل بود و مردم دمشق او را آزار کردند و با ضرب و شتم از مسجد براندند چنانکه رنجور گردید و درگذشت در سال ۳۰۳ و جسد او را بنا بوصیت او بمکه برده و بخاک سپردند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن طاهر جوبقی ادیب. از مردم جوبق، دهی به نسف.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن طاهر جوبقی ادیب. از مردم جوبق، دهی به نسف.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن عبدالقادربن محمد الحسینی العبیدی سبط ابن الصائغ البعلی الاصل القاهری مکنی به ابوالعباس و ملقب بتقی الدین و معروف به المقریزی. مولد ۷۶۶ و وفات ۸۴۵ هـ . ق. و سخاوی گوید مقریزی نسبت است بحاره ای به بعلبک و آن حاره معروف به حارة المقارزه است و ابوالمحاسن در المنهل الصافی آرد که او احمدبن عبدالصمد الشیخ الامام العالم البارع عمدة المورخین و عین المحدثین تقی الدین المقریزی البعلبکی الاصل المصری الدار و الوفاة. منشأ او بقاهره بود و بمذهب حنفیه فقه آموخت و پس از مدتی طویل مذهب شافعی اختیار کرد و در فقه شافعی براعت یافت و او را تصانیف سودمند و جامع هر عمل هست. وی مصنفی ضابط و مورخی مفنن و محدثی بزرگوار است. او در اول از دست الملک الظاهر برقوق بجای شمس الدین محمد نجاشی حسبهٔ قاهره داشت سپس معزول شد و قاضی بدرالدین عینتابی را بجای او نصب کردند و بار دیگر او را معزول کرده و مقریزی را متولی قضاء ساختند و همچنین تولیت وظائف دینی دیگری بدو محول بود و وقتی قضاء دمشق باو دادن خواستند در اوایل دولت ناصریه و او اِباء کرد و نام او در حیات وی و پس از مرگ او در فن تاریخ و غیر تاریخ مشهور گشت چنانکه زبانزد و معروف همه بود و او منقطع و منزوی خانه بود و بعبادت می پرداخت و با کسی جز بر حسب ضرورت مراوده نداشت و در قاهره درگذشت و جسد وی هم بدانجا بخاک سپردند. سخاوی گوید که تصنیفات او بیش از دویست جلد بزرگست و شیوخ او افزون از ششصد تن باشند لکن او در تاریخ متقدمین قلیل المعرفه است و از این رو در این قسمت تاریخ مرتکب تحریفات و سقطات شده است و اما در تاریخ متأخرین و تراجم آنان صاحب ید طولی است و در تبر المسبوک آمده است که او عاکف موطن خویش بود تا آنگاه که ذکر او در همهٔ بلاد مشهور گشت و او را تصانیفی است از جمله کتاب خطوط قاهره و گویند که او بمسودهٔ اوحدی دست یافته و کتاب خطط او همان مسودّات اوحدی است با زوائدی بی جدوی و لاطائل و اسدی صاحب طبقات الشافعیه را نیز راجع بکتاب خطط همین اعتقاد است. و او راست: ۱ -اتعاظ الحنفاء باخبار الائمة و الخلفاء در اخبار دولت فاطمیه، و اخبار قرامطه را نیز در آنجا آورده است. و این نسخه در مطبعهٔ دارالایتام سوریهٔ قدس شریف بطبع رسیده است. ۲ -کتاب الالمام باخبار من بارض الحبشة من ملوک الاسلام و آن در مطبعة التالیف مصر به سال ۱۸۹۵ م. طبع شده است. ۳- الاوزان و المکائیل (الاکیال) الشرعیة. ۴ -البیان و الاعراب عما فی ارض مصر من الاعراب و از تألیف این کتاب در سال ۸۴۱ هـ . ق. فارغ گردیده است. ۵ -تاریخ الاقباط یا اخبار قبط مصر مستخرج از کتاب المواعظ والاعتبار. ۶ - السلوک لمعرفة دول الملوک. مشتمل ذکر وقایع و حوادث تا گاه وفات مؤلف است. ۷ - الطرفة الغریبة فی اخبار دار حضرموت العجیبة. ۸ -کتاب التنازع و التخاصم فیمابین بنی امیة و بنی هاشم و آن کتاب در ۱۸۸۸ م. در لیدن بطبع رسیده است. ۹ -المواعظ و الاعتبار بذکر الخطط و الآثار و آن مختص باخبار مصر و نیل و ذکر قاهره و مایتعلق بهاست و معروف به الخطط المقریزیه است در اخبار مصر و احوال سکان آن. ۱۰ - نبذةالعقود فی امورالنقود یا کتاب النقود القدیمة و الاسلامیة رجوع به معجم المطبوعات ج ۲ صص ۱۷۷۸ -۱۷۸۲ شود و مؤلف کشف الظنون ذیل خطط مصر نام و نسب او را شیخ تقی الدین احمدبن عبدالقادر المقریزی متوفی به سال ۸۴۵ هـ . ق. آرد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن عبدالکافی بن علی بن تمام السبکی مکنی به ابوحامد. (روضات الجنات ص ۶۱ س ۱۳).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن عبداللََّه مقری بغدادی مکنی به ابوالخطاب: او راست: قصیدة فی السنة و قصیدة فی آی القرآن. وفات به سال ۴۴۶ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن علاء الدین صفوری حسینی شاعر و ادیب از مردم دمشق ۹۷۷ -۱۰۴۳ هـ . ق. وی عوارض بمعنی حق دیوانی را در شعر استعمال کرده و گوید اعتذارا: ایا من فضله و الجود سارا مسیر النیرین بلامعارض وعدتک سیدی و الوعد دین ولکن ماسلمت من العوارض.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن علی بن عبداللََّه الفارسی. از رواة اخبار است. (سمعانی ص ۳).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن علی مرتفع معروف به ابن الرّفعة و ملقب به نجم الدین. او راست: المطلب در ۶۰ جلد و آن شرح ناتمام وسائل امام غزالی است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن عمربن سوار مقری. مکنی به ابوطاهر. رجوع به احمدبن علی بن سوار ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن عیسی یکی از صناع آلات فلکیه و او با ابن الندیم صاحب الفهرست قریب العهد بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن فصیح همدانی ملقب به فخرالدین. وی متن فرائض السراجیه را نظم کرده است. و نیز او راست: قصیدة فی القرائة و هم کنز الدقائق را به نام مستحسن الطریق نظم کرده است. و وفات وی به سال ۷۵۵ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن قاسم ابوالعباس زقاق محدث و فقیه مغربی. ولادت او در فاس بود و تألیف بسیار دارد وفات او به سال ۱۰۳۲ هـ . ق. است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن قدامه. مکنی به ابوالمعالی، قاضی انبار. یکی از علماء معروف در ادب: او راست: کتاب فی علم القوافی. کتاب فی النحو. و فات وی به سال ۴۸۶ هـ . ق. بوده است. (معجم الادبا چ مارگلیوث ج ۱ ص ۲۶۰).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن قیس المختاربن عبدالکریم. رجوع بابنِ وحشیهٔ کلدانی ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن لال. رجوع به ابن لال شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن المأمون النحوی اللغوی القاضی. یاقوت گوید: او دارای خطی ملیح و عقلی صحیح بود. مولد وی ذی القعدهٔ سال ۵۰۹ هـ . ق. و وفات به شعبان ۵۸۶ است. و من از پسر او ابومحمد عبداللََّه بن احمد شرح حال احمد خواستم و او جزئی بخط پدر خویش مرا داد که حالات فرزندان خویش نیز بر آن مزید کرده بود و آنچه من در ذیل آورده ام عین آن جزء است باستثنای مواضعی که من شرح و تبیین کرده ام: نام من احمد است ابن علی بن هبة اللََّه بن علی الزوال (اصل این کلمه زول است و در محاورات الفی بر آن افزوده اند و زول چنانکه ابن السکیت در کتاب الالفاظ آورده به معنی مرد شجاع است) بن محمدبن یعقوب بن الحسین بن عبداللََّه المأمون باللََّه الخلیفةبن هارون الرشید الخلیفةبن محمد المهدی باللََّه الخلیفةبن عبداللََّه المنصور باللََّه الخلیفةبن محمد الکامل بن علی السجاد ابن عبداللََّه خیر الأمةبن العباس سید العمومة ابن عبدالمطلب [ و باقی نسب را چنانکه در انساب آورده اند تا آدم ابوالبشر بیاورده است و ما بقصد اختصار حذف کردیم ] . مولد من بچاشتگاه روز سه شبنهٔ سیزدهم ذی القعدهٔ سال ۵۰۹ هـ . ق. بدرب فیروز در خانه ای که امروز معروف بورثهٔ ابن الثقفی قاضی عزالدین قاضی القضاة رحمه اللََّه است بود. و پدر من بدان وقت بروزگار مستظهر کاتب زمام بود و تا مدتی از عصر خلافت مسترشد نیز همین شغل داشت. در خردسالی نزد مرزقی امین ابی بکر قرآن آموختم و با حجةالاسلام ابومحمد اسماعیل بن جوالیقی و فقه اللََّه برای قرائت نزد شیوخ می رفتم. و خط از ابوسعید حسن بن منصور ابوالحسن جزری رحمه اللََّه فراگرفتم و او مردی صالح و ادیب و صائم الدهر و عالم بفنونی از علم، و فقیه بود و پدرم از اینکه مرا مشغول بعلم میدید بر دیگر برادران تقدم میداد چه من همین که از مکتب بیرون شدم بخواندن نحو و لغت نزد شیخ ما اوحدالزمان ابومنصوربن الجوالیقی رحمه اللََّه رفتم و یازده سال مصاحبت وی کردم و کتب بسیاری از حفظ خود و جز آن نزد وی بخواندم. تا آنکه به سال ۵۳۴ مرا تولیت قضا دادند. و در این وقت حکم و قضاء دجیل باضافهٔ خطابة پدر مرا بود و آنگاه که وی را دیوان زمام بغداد دادند او قضا به پسر خویش هبة اللََّه ملقب بتاج العلی داد و او را از دیوان عزیز مجده اللََّه خطاب، الاجل الاوحد زین الاسلام نجم الکفاة تاج العلی جمال الشرف مجدالقضاة عین الکفاة بود. و سپس نظر دجیل تاماً با مخزنیات بر آن بیفزودند. و او صاحب سطوت و شجاعت و ثروتی بزرگ و ممالیک از اتراک و اماء و عبید و قرایا و املاک و ریاست تامه و صیت و آوازه و ذکر جمیل میان عرب و عجم بود و او را جوانمردی و سخاوت بود و مضیفی در بلیدهٔ حربی داشت که طبقات امرای عجم و غیر آنان را بدانجا دعوت میکرد و او را در قضا نوابی بحربی و حظیره و غیر آن دو جا بود و ولایت وی از دست قاضی القضاة دامغانی بود و تا گاه وفات این منصب بداشت تا آنکه در موصل در اواخر سال ۵۳۳ مسموماً وفات یافت و بحربی جسد وی بخاک سپردند و سبب مسموم کردن او ترسی بود که از وی داشتند چه او را ریاستی بزرگ دست داده بود و عرب و ترکمان و سپاهیان بسیار با حمل سلاح تبعیت وی میکردند و دست او در امور ملک گشاده بود و جثهٔ وی در شفارهٔ یافتند و پسر وی علی بن هبة اللََّه بن علی، مالی بسیار صرف کرد تا منصب پدر بدو گذارند و در این وقت شرف الدین علی بن طرادالزینبی وزیر مقتفی بود و او امتناع ورزید و این شغل مرا دادند و بمن گفته شد که به علت تمیز تو در علم بی گرفتن مالی این شغل بتو دادیم و در این زمان از عمر من بیست وچهار سال میگذشت و پسر برادر من بدیوان سلطنت شکایت برد و نسبت خویش بگفت و اجابت نیافت و جماعتی از اکابر و ولات امر توسط کردند تا پسر او را مجلس وساطتی و حکمی بحربی در مداینات دهند و ماعدای آن را از او امور قضا با خطابه بمن محول کنند و نزدیک بود که این امر بدین صورت بانجام رسد و من نامه ای بمواقف مقدسهٔ نبویهٔ مقتفویه قدسها اللََّه بنوشتم که از جمله این بود: و معاذاللََّه ان یقارن هذا الفتی بالعبد و لا یعرف فتیلا من وثیر و لا یؤلف بین کلمتین فی تعبیر لوسیم قراءة الفاتحة اخجلته أوریم منه التماس حاجة فی التطهر اخفرته و عدّ عن اسباب لایمکن بسطها و لایروق خطها و اما العبد فطرائقه معلومة و مآخذه مفهومة و محل الشی ء عنده قابل و الجمهور الیه مائل و سحاب الاستحقاق لما اهل له فی أرضه هاطل و معاذ اللََّه ان یتغیر من کریم الآراء الشریفة فی حقه رأی او ینفصم من تلک الوعود فیما اهل له وأی و الوعود کالعهود و مواقع الکلم الشریفة کالترتق فی الجلمود و هو واثق من الانعام بما ساربین الانام لیغدو مستحکم الثقة بالاکرام و الامر اعلی و السلام. و توقیعی از جانب خلیفه صادر شد که کار کماکان با من باشد و من مدتی آن شغل می ورزیدم تا آنگاه که در مدینةالسلام وفاءبن الرخم متولی قضا شد و مرتبت و اختصاصی بلند یافت و استخدام قضاة اطراف بوی دادند و من از قبول [ تابعیت وی ] سرباز زدم و از ولاة امر درخواستم که از حوزهٔ وی بیرون باشم و باقی دجیل با اعمال آن از تکریت تا انبار و تا جبل و آنچه بدان پیوندد از خانقین و روشن قبادوا را تا حربیه از جانب غربی بغداد بمن واگذارند و چنین کردند و من بدین مقام ببودم تا آنگاه که خلافت بالمستنجد باللََّه رضی اللََّه عنه رسید و قضات و غیر آنان را امر بحبس داد و از جملهٔ محبوسین من بودم و یازده سال در بند بماندم تا آنگاه که مستنجد برحمت ایزدی پیوست و تمام املاک و دارائی من بمصادره بگرفته بودند لکن من در حبس وقت خویش ضایع نکردم چه دویست مجلد کتاب با خود داشتم از جمله کتاب الجمهرهٔ ابوبکربن درید در دو مجلد و شرح الکتاب سیبویه در سه جلد و اصلاح المنطق محشی در یک جلد و الغریبین هروی در یک جلد و اشعار هذلیین در سه جلد و شعر متنبی در یک جلد و غریب الحدیث ابوعبید در دو جلد و کتب بزرگ دیگر که شرح آن بطول انجامد و فرزندان خویش را در حبس قرآن آموختم و کتب بسیاری را در علم عربیت و تفاسیر و خطب و اشعار بیاد آنان دادم و کتاب الفصیح را برایشان شرح کردم و کتاب دیگری نیز آنان را گرد کردم به نام اسرارالحروف که در آن مخارج و مواقع حروف را از زوائد و منقلب و مبدل و متشابه و مضاعف و تصریف آنها در معانی موجودهٔ در کلمات و معانی داخلهٔ بر آن، بیان کرده ام و همچنین اشتقاق اسماء را بمذهب بصریین و کوفیین و غیر آنان از اهل لغت بر آن مزید کردم و آن مجلدی سطبر است محتوی بیست کراسه و در هر وجهه ای بیست سطر و آنگاه که مستنجد وفات کرد و امام عادل رحیم امیرالمؤمنین المستضی ء باللََّه خلافت یافت و من از آن تنگنا نجات یافتم و رحمت خلیفه شامل حال همه بندیان امت شد که یک تن نیز در حبس بنماند و آنچه در خزانهٔ معموره از اموال ایشان باقی بود رد کردند و املاک ایشان نیز باز دادند، در خزانه خرقه ای یافت شد که مهرمن بر آن بود و در آن خرقه سیصد دینار امامیه صحاح بود و این از جملهٔ اموالی بود که از من ببرده بودند و همچنین سهامی از ثلث قرایای راذان و مزرعه ای ببلدهٔ حظیره بمن بازگشت و آنچه که فروخته شده یا از میان بشد بود باز ندادند و ولایت قضاء بمن اعاده کردند و هم بعده ای از مهام گماشته و واسطهٔ همهٔ این احسانها وزیر عضدالدوله ابوالفرج بن رئیس الرؤسا بود و این مرد دوستدار احسان و اصطناع و مکارم بود و دری باز داشت و کمتر کس از در خانهٔ او محروم بازگشت. یاقوت گوید این آخر آن جزء است که من از خط احمدبن علی بن مأمون نحوی که پسر او ابومحمد عبداللََّه بن احمد مرا داد نقل کردم و برای شرح حال ابومحمد عبداللََّه بن احمد ترجمهٔ جدائی درمعجم الأدباء عقد کرده ام و عبداللََّه بن احمد قطعهٔ زیرین را از حفظ خویش از پدر برای من انشاد کرد: فؤاد المشوق کثیر العنا و من کتم الوجد ابدی الضنا و کم مدنف فی الهوی بعدهم و کانوا الامانی له والمنا لقد خلفوه اخا لوعة موله شوق یعانی المنا ینادی من الشوق فی اثرهم اذا آده ما به قدمنا بیا جسدا ناحلا بالعراق مقیما و قلباً بوادی منا تحرقه زفرات الحنین و یغدو بهن الشجا دیدنا. و این قصیده ای دراز است و در مدیح زعیم الدین بن جعفر آنگاه که وی از مکه باز گشته گفته است. (معجم الادباء ج ۲ ص ۵۱).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن مثنی تمیمی واعظ مکنی به ابویعلی. او راست جزئی در حدیث و کتاب معجم الصحابة. رجوع به ابویعلی احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن محمد. رجوع به ابن منجویه... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن محمد. مکنی به ابوعبداللََّه الرّمانی النحوی، معروف بأبن شرابی. ابوالقاسم ذکر او آورده و گوید او از عبدالوهاب بن حسن الکلابی و ابوالفرج الهیثم بن احمد الفقیه و ابوالقاسم عبدالرحمن بن الحسین بن الحسن بن علی بن یعقوب بن ابی العقب سماع دارد. و کتاب اصلاح المنطق یعقوب بن سکیت را از ابوجعفر محمدبن احمد جرجانی و از ابوعلی حسن بن ابراهیم آمدی و او از ابوالحسن علی بن سلیمان اخفش و او از ثعلب و او از ابن السکیت روایت کند. و از وی نصربن طلاب الخطیب روایت آرد. ابن الاکفانی از عبدالعزیزبن احمد الکنانی روایت کند که وفات ابوعبداللََّه احمد بن علی رمانی شرابی نحوی بروز جمعه دوم ربیع الآخر سال ۴۱۵ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن محمدبن جییرة. شیخ ابن عساکر است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن محمدبن جییرة. شیخ ابن عساکر است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن محمدبن عبیدبن زبیر الاسدی. مکنی به ابوالحسن معروف به ابن الکوفی. او یکی از خوشنویسانست که بصحت و ضبط مشهور است و او کتب بسیار گرد کرد و در روایت صادق بود. او راست: کتاب الهمز و کتاب معانی الشعر و کتاب الفوائد و القلائد در لغت. (روضات الجنات ص ۵۷ س ۱).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن محمدبن علی المالقی الانصاری اللغوی النحوی المقری معروف بفخام. او راویهٔ حدیث و غیر حدیث است و از ابن ابی الاحوص و ابن الطباع و جماعتی و از او مسنداً صاحب بغیة در کتاب طبقات کبرای خود روایت کند. و او۶۴۵ هـ . ق. چنانکه خود دعا کرده بود بموت فجأة درگذشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن محمد اصولی. رجوع به ابن برهان و رجوع به احمدبن علی بن برهان شود.
[ اَ مَ ] ابن علی بن محمد باقر الحسینی (امامزاده ...) قبر او باصفهان در محلهٔ باغات بر جادهٔ محلهٔ خواجو و مزار است. (روضات الجنات ص ۳۵۷ سه سطر به آخر مانده).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن محمد بیهقی سبزواری معروف به بوجعفرک. رجوع به احمدبن علی بن ابی جعفر محمدبن ابی صالح ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن محمد المرباطری مکنی به ابوالعباس. او یکی از شاگردان بدیع الزمان همدانی است و او راست: شرح الشاطبیه و غیر آن و وفات او در حدود سال ۶۴۰ هـ . ق. بوده است. (روضات الجنات ص ۷۲ س ۱۰).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن محمد الوکیل المعروف به ابن برهان [ بَ ] و مکنی به ابوالفتح فقیه شافعی. او متبحر در اصول و فروع و متفق و مختلف بود و فقه از ابوحامد غزالی و ابوبکر شاشی و کیا ابوالحسن الهراسی فرا گرفت و در فنون علوم مهارت یافت و متولی تدریس مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد بود و به سال ۵۲۰ هـ . ق. در بغداد درگذشت. او راست: کتاب الوجیز فی اصول الفقة. (روضات الجنات ص ۷۱). و کتاب وصول الی الاصول و رجوع به ابن برهان ابوالفتح... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن محمود غجدوانی ملقب بجلال الدّین. او راست: شرح کافیه فی النحو تألیف ابن حاجب.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن مخلد البیادی الادیب. مکنی به ابوالعباس. عبدالغافر ذکر او آورده و گوید: او یکی از افاضل مشاهیر و وجوه نواحی است با لهجهٔ فصیح در نظم و نثر. و استماع احادیث کرده و در جمع حدیث اهتمام ورزیده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن مخلد البیادی الادیب. مکنی به ابوالعباس. عبدالغافر ذکر او آورده و گوید: او یکی از افاضل مشاهیر و وجوه نواحی است با لهجهٔ فصیح در نظم و نثر. و استماع احادیث کرده و در جمع حدیث اهتمام ورزیده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن معجور الاحشاد. رجوع به ابن الاخشید ابوبکر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن معقل حمصی مکنی به ابوالعباس. او راست: نظم ایضاح و تکلمة. وفات او به سال ۶۴۴ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن المعمربن محمدبن المعمر بن احمدبن محمدبن محمدبن عبیداللََّه بن علی بن عبیداللََّه بن الحسین بن علی بن الحسین ابن علی بن ابی طالب. مکنی بأبی عبداللََّه النقیب الطاهر نقیب نقباء الطالبیین ابن النقیب الطاهر ابی الغنائم. او ادیبی فاضل و شاعر و منشی و از ذوی الهیئات و صاحب منزلتی خطیر است که کس را بر آن انکاری نیست و او را باهل علم محبت و عنایت و اعانت بود و ویرا رسائل مدونه ای است نیکو و مرغوب فیها در دو مجلد ویاقوت گوید میان او و محمد ابن الحسن بن حمدون مکاتباتی است که من در ترجمهٔ محمدبن الحسن بیاورده ام. و احمد مردی وقور و عاقل و جد بود و پس از پدر در سال ۵۳۰ هـ . ق. تولیت نقابت بدو مفوض گشت و او تا گاه مرگ یعنی نوزدهم جمادی الاخره ۵۶۹ هـ . ق. همین مقام داشت و بر طبق وصیت او بامامت شیخ الشیوخ ابوالقاسم عبدالرحیم بن اسماعیل نیشابوری مردمی کثیر بر جنازهٔ او نماز گزاردند. و این پس از مشاجرهٔ میان شیخ الشیوخ و قثم بن طلحة نقیب هاشمیین بود. و جسد او در خانهٔ او بخاک سپردند و سپس بمدائن نقل و در مشهد اولاد حسین بن علی علیه السلام دفن کردند. و او حدیث از ابوالحسین بن المبارک بن عبدالجبار الصیرفی و ابوالحسن علی بن محمدبن العلاف و ابوالغنائم محمدبن علی الزینبی و غیر آنان شنیده و از ایشان روایت کند. و ابوالفضل احمد ابن صالح بن شافع و ابواسحاق ابراهیم بن محمودبن الشعار وشریف ابوالحسن علی بن احمد یزیدی و غیر آنان از او روایت کنند. او را کتابیست که آن را بر منثور المنظوم ابن خلف ثیرمانی ذیل کرده است و کتاب دیگری مانند آن در انشاء او دارد. و امر و حرمت وی بروزگار خلافت مقتفی بدان پایه بود که هیچیک از نقباء را آن بسطت و مقدرت نبوده است و او را بیماری افتاد که مشرف بهلاک بود و از این رو بزرگترین فرزندان خود را نقابت داد و سپس صحت یافت و پسر او همچنان در منصب نقابت بماند تا او را عزل کردند و این پسر در ۵۳ [ کذا ] وفات کرد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن منصور الحمیدی معروف به بجائی و ملقب بشهاب الدین. او راست: شرح اجرومیه.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن موسی بن ارفع مکنی به ابوالعباس ملقب به رأس الانصار اندلسی غرناطی شذوری. او راست: ریاض العقول المنیفه فی غیاض الصناعة الشریفة.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن نصر کبشی. مکنی با بونصر. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن وصیف معروف به ابن خشکنانچه مکنی به ابوالحسین و لقب پدر او خشکنانچه است و او نیز یکی از فضلاست و در باب خود ترجمهٔ او را آورده ایم. و وفات احمد به بغداد بود. یاقوت گوید: محمد ابن اسحاق الندیم ذکر او آورده و گوید: احمد کاتبی بلیغ و شاعری فصیح بود و او راست: کتاب النثر الموصول بالنظم. کتاب صناعة. کتاب الفوائد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن هارون بن علی بن یحیی بن ابی منصور المنجم. مکنی به ابوالفتح منجم. یاقوت گوید: او یکی از کسانی است که در طرق آداب، راه و رسم پدران خویش سپرد و براهنمائی روش و سیرت آنان بفضائل هر فنی راه یافت. ابوعلی تنوخی در نشوار از وی روایت بسیار کرده و از فضل وی وصفی بسزا آورده است و گوید: ابوالفتح احمدبن علی بن هارون یحیی المنجم قطعهٔ ذیل را از شعر خود خطاب بوزیر ابوالفرج محمدبن عباس ابن فسانجس مرا بخواند و این شعر بدانگاه که وزیر او را عمل اهواز داده گفته است. قل للوزیر سلیل المجد و الکرم و من له قامت الدنیا علی قدم و من یداه معا تجدی ندی وردی یجریهما عدل حکم السیف والقلم و من اذا همّ ان تمضی عزائمه رایت ما تفعل الاقدار فی الامم و من عوارفه تهمی و عادته فی رب بداته تنمی علی القدم لانت اشهر فی رعی الذمام و فی حکم التکرم من نارعلی علم و العبد عبدک فی قرب و فی بعد وانت مولاء ان تظعن و ان تقم فمره یتبعک اولا فاعتمده بما تجری به عادة الملاک فی الخدم. و هم تنوخی گوید: احمدبن علی بن هارون سه بیت زیرین را از شعر خویش مرا انشاد کرد و گفت قافیهٔ چهارمین که در حلاوت از جنس این سه قافیه باشد یافت نشود: سیدی انت و من عادته باعتداء و بجور جاریة انصف المظلوم و ارحم عبرة بدموع و دماء جاریة ربما اکنی بقولی سیدی عند شکوای الهوا عن جاریة. و هم این شعر خود که همه قافیت عود دارد مرا قرائت کرد: العیش عافیة و الریح و العود فکل من حاز هذا فهو مسعود هذا الذی لکم فی مجلس انق شجارة العنبر الهندی و العود وقینة و عدها بالخلف مقترن بما یؤمله راج و موعود و فتیة کنجوم اللیل دأبهم اعمال کاس حذاها النار و العود فاعدوا علیّ بکأس الراح مترعة عوداً و بدءً افان احمدتم عودوا. (معجم الادباء ج ۱ ص ۲۳۲).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن هبةاللََّه بن الحسن بن علی الزوال بن محمدبن یعقوب بن حسین بن عبداللََّه المأمون بن الرشید، معروف به ابن المأمون و اصل زوال در نسبت او زول بوده است بمعنی مرد شجاع و آن در السنه تغییر یافته و زوال شده است. یاقوت گوید: او درنحو شاگرد علی بن منصور الجوالیقی بود و خطی نیکو داشت و آنگاه که بحبس مستنجد بود ۸۰ مجلد کتاب تألیف کرد و بر فصیح فی اللغة ثعلب شرح نوشت و نیز کتابی جمع کرد بنام اسرار الحروف و آنگاه که مستضی ء بخلافت رسید احمد را رها کردند و مرتبت قضاوت پیشین او بدو محول داشتند مولد او ۵۰۹ هـ . ق. و وفات ۵۸۶ بود. (روضات الجنات ص ۸۲). رجوع به احمدبن علی بن مأمون و رجوع به ابن مأمون شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن هشیم ملقب به تاج الائمة و مکنی به ابوالعباس مقری مصری. وفات او به سال ۴۴۵ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن یحیی بن ابی منصور المنجم ابان حسیس بن وریدبن کادبن مهابنداد حساس بن فروخدادبن استادبن مهرحسیس بن یزدجرد مکنی به ابوعیسی. یکی از افاضل خاندان بنومنجم. یاقوت گوید هر یک از پدران و عمان و اهل بیت او را درباب خویش یاد کنیم ان شاء اللََّه تعالی وحده. و اما نسب و ولاء و اولیت این خاندان را اگر خدای خواهد در باب جد این خاندان یحیی بن ابی منصور منجم بیاوریم. و این احمد فاضلی نبیل است و محمدبن اسحاق الندیم ذکر او در فهرست آورده و گوید او راست: کتاب تاریخ سنی العالم. و رجوع به احمد بن علی بن هارون بن علی بن یحیی ... و به فهرست ابن ندیم و بنومنجم شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی ابوالحسن بن یوسف. رجوع به احمدبن ابی الحسن علی ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی اخشیدی. مکنی به ابوالفوارس پنجمین و آخرین آل اخشید از ۳۵۷ هـ . ق. تا ۳۵۸ هـ . ق. و او پس از ابوالمسک کافور بحکومت مصر نامزد شد. و رجوع به آل اخشید شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی اسکافی یکی از ممدوحین بحتری و از دودهٔ سلاطین ایران. رجوع به امثال و حکم ج ۳ ص ۱۶۸۲ س ۱۰ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی اصفهانی مکنی به ابوبکر. او راست: اسماء رجال مسلم. وفات وی به سال ۴۲۸ هـ . ق. بود. و مؤلف قاموس الاعلام ذیل ترجمهٔ احمدبن علی اصفهانی مکنی به ابوبکر و ملقب به ابن فنجویه از مشاهیر محدثین گوید او علامهٔ زمان خویش و امام محدثین نشابور بود و دارای تألیفات بسیار است از جمله کتاب مشهور او: شیوخ مسلمه. و وفات او را در ۴۲۸ (هـ . ق). آورده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی اندلسی مکنی به ابوالعباس. او راست: شرح قصیدة حرز الامانی در قراآت سبع. وفات او تقریباً در ۶۴۰ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بادی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بادی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بقاعی. او راست شرح الدرةالسنیهٔ تألیف علی بن محمدبن ابی بکربن شرف ماردینی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بونی قرشی. مکنی به ابوالعباس و ملقب به تقی الدین و شرف الدین؛ شیخ طریقت از مردم بونه شهری بافریقیه. وفات ۶۲۲ هـ . ق. و بقولی ۶۳۰ هـ . ق. او راست: کتاب اسرار الحروف و الکمات. کتاب فصول شمس المعارف الکبری فی خواص و اسرار الحروف . کتاب مواقیت البصائر و لطائف السرائر. کتاب اظهار الرموز و ابداء الکنوز. کتاب لطائف الاشارات فی اسرار حروف العلویات. کتاب شرح اسماء اللََّه الحسنی و آن کتابی بزرگ است موسوم بموضع الطریق و قسطاس التحقیق من مشکاة اسماء اللََّه الحسنی و التقرب بها الی المقام الاسنی. کتاب اللطائف العشرة. کتاب شمس المعارف و لطائف العوارف. کتاب المشهد الاسنی فی شرح اسماء اللََّه الحسنی. کتاب شمس الواصلین وانس السائرین فی سرّ السیر علی براق الفکر و الطیر. کتاب اللمعه النورانیة فی الأوراد الربانیه. کتاب کنز اللطائف الروحانیة فی اسرار اللمعة النورانیة. قبس الاقتداء الی وفق السعادة و نجم الاهتداء الی شرف السیاسة علم الهدی و اسرار الاهتداء. و التعلیقة الکبری والصغری. ضمات سور القرآنیة. الواح الذهب. مؤلف روضات گوید: ما در کتاب خود از او بسیار نقل کرده ایم. رجوع به روضات ص ۲۵۸ و کشف الظنون شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بیهقی مکنی به ابوجعفر معروف به بوجعفرک مقری. رجوع به احمدبن علی بن ابی جعفر محمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی توزی. محدث از مردم تَوز، دهی بفارس.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی توزی. محدث از مردم تَوز، دهی بفارس.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی جصاص رازی حنفی. مکنی به ابوبکر. متوفی به سال ۳۷۰ هـ . ق. او راست: اختصار اختلاف العلماء طحاوی. شرح الجامع الصغیر محمدبن حسن شیبانی. شرح مختصر طحاوی در فروع حنیفة. شرح ادب القاضی خصاف. شرح الجامع الکبیر محمدبن حسن شیبانی. کتاب جوابات المسائل. و رجوع به جصاص احمد ... و احمدبن علی رازی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی حلوانی مکنی به ابوبکر. او راست: لطائف المعارف.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی حلوانی مکنی به ابوبکر. او راست: لطائف المعارف.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی. خطیب بغدادی مکنی به ابوبکر. و ملقب بامام السابق و اللاحق و حافظ. رجوع به احمدبن علی بن ثابت بن احمد و به خطیب بغدادی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی دمشقی مکنی به ابوالعباس او راست: التحریر (؟). وفات به سال ۷۸۲ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی رازی حنفی. مکنی به ابوبکر و معروف به جصاص او راست: شرح اسماء الحسنی. رجوع به کشف الظنون چ استانبول ج ۱ ص ۳۸۲ و ج ۲ ص ۵۰ و عیون الانباء ص ۳۱۲ و رجوع به احمدبن علی جصاص ... و جصاص احمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی رحال. ملقب به حرارة. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی زبیری مکنی به ابوالحسین. او راست: جنان الجنان و ریاض الاذهان فی شعراء مصر. وفات وی به سال ۵۶۳ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی سبکی شافعی ملقب به بهاءالدین. او راست: شرح الحاوی الصغیر عبدالغفار قزوینی. وفات وی به سال ۷۷۳ هـ . ق. است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی شبلی مکنی به ابوحامد. او راست: شرح تلخیص المحصل محقق طوسی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی شرغی مکنی به ابوالفضل. از مردم شرغ، قریه ای به بخارا.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی صحاف الاسمهانی سامانی. از مردم سامان محله ای باصفهان. محدث است و از ابوالشیخ روایت کند. (تاج العروس مادهٔ س م ن).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی الصفاری الخوارزمی. مکنی به ابوالفضل. محمدبن ارسلان گوید: وی از فضلاء خوارزم و بلغاء کتّاب آن ناحیت بود و او را اشعاری انیق و لطیف و رسائلی استادانه و خفیف است و رسائل وی را، ابوحفص عمربن الحسن بن المظفر الادیبی در پانزده باب گرد کرده است و در اول آن گوید: من به مطالعهٔ رسائلی که وسیلهٔ تخریج ببراعت باشد رغبت کردم و در طلب و جستجو و تفحص و تصفح و برآمدم و خوش آهنگتر و دلکشتر وروانتر از غرر ابوالفضل صفاری نیافتم و سپس مرا از محبت صافی و اخوت بی کدورت میان او و پدرم رحمه اللََّه بیاد آمد و در وقت از وی درخواستم تا رقاع صادرهٔ خود را هر مقدار که از میان نشده است بمن فرستد و او ملتمس من اجابت کرد و من آن رسائل مدون ساختم و آنچه را که نزد دیگر دوستان او از انشاء او یافتم بر آن مزید کردم. - انتهی. و یاقوت نمونهٔ ذیل را از رسائل ابوالفضل خوارزمی در معجم خویش آورده است. و این نامه ای است که ابوالفضل از جانب ابوسعید سهل بن احمد السهلی به ابونصر عمیدالملک کندری نوشته آنگاه که سهل فرزند خویش بحضرت عمیدالملک فرستاده است: کتابی اطال اللََّه بقاء الشیخ السید و انا معترف برق ولائه متصرف فی شکر سوابق آلائه حامد اللََّه تعالی علی تظاهر اسباب عزه و علائه و لم ازل منذ حرمت التشرف بخدمته انطوی علی مبایعته و اتلظی شوقاً الی التسعد بخدمة حضرته التی هی مجمع الوفود و مطلع الجود و عصره المنجود و اتمنی علی اللََّه تعالی حالا تدنینی من جنابه الرحب و مشرعه العذب و متی تذکرت تلک الایام التی کانت تسعفنی بالتمکن من خدمته التی هی مادة الجمال و غایة الآمال انثنیت بحسرة مرة و انطویت علی غصة مستمرة و کم کاتبت شریف حضرته لازالت محسودة مأنوسة فلم اوهل لجواب و لم اشرف بخطاب فامسکت عن العادة فی المعاودة جریا علی طریقة الاصاغر فی مراعاة حشمة الاکابر و لو جریت فی مکاتبة حضرته علی حکم الاعتقاد و النیة الخالصة فی الوداد لاکثرت حتی اضجرت و هو بحمد اللََّه احسن اخلاقا و اوفر فی الکرم و المجد خلاقا من ان یری عن قدماء خدمه و متجافیا و خواص اصاغره جافیا و لو کان رحیلی ممکنا لاستعملت فی الخدمة قدمی دون قلمی و حین عجزت عن ذلک لما انا مدفوع الیه من اختلال الحال و تضاعف الاعتلال انهضت ولدی أباالحسین خادمه و ابن خادمه نائباً عنی فی اقامة رسم حضرته التی من فاز بها فقد فاز و سعد و علا نجمه و سعد فلا زال مولانا منیع الارکان رفیع القدر و المکان سابغ القدرة و الامکان محروس العز و السلطان تدین المقادیر لاحکامه و تجری السعود تحت رایاته و اعلامه. آمین ان شاءاللََّه. (معجم الادباء یاقوت ج ۱ ص ۴۲۲).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی صوفی. یکی از مشایخ تصوف. منشأ وی بغداد است و در ۴۹۷ هـ . ق. درگذشته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی عدوی دمشقی منبتی مکنی به ابوالنجاح. او راست: ارجوزهٔ مواهب المجیب فی نظم ما یختص بالحبیب و نیز فتح القریب به شرح مواهب الحبیب.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی العلبی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی غسانی مکنی به ابوالحسین. او راست: شفاء العلة فی سمت القبله. وفات او به سال ۵۶۳ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی فارسی. از جملهٔ امرای میرزایادگار محمد وی در جنگی که بین سلطان حسین میرزا با میرزا یادگار محمد در منزل چناران روی داد اسیر شد ولی بشفاعت خواص آستان سلطنت نجات یافت و در محاربهٔ میان حسین میرزا و میرزا سلطان محمود از امرای حسین میرزا بود. رجوع به حبط ج ۲ صص ۲۵۲ -۲۵۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی (امیر ...) فارسی برلاس. ملقب بامیر نظام الدین از امرای آخرین سلاطین تیموری که بمکارم اخلاق اتصاف داشت. رجوع به حبط ج ۲ ص ۲۳۳ و ۲۳۶ و ۲۳۹ و ۲۵۱ و ۲۷۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی (امیر ...) فارسی برلاس. ملقب بامیر نظام الدین از امرای آخرین سلاطین تیموری که بمکارم اخلاق اتصاف داشت. رجوع به حبط ج ۲ ص ۲۳۳ و ۲۳۶ و ۲۳۹ و ۲۵۱ و ۲۷۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی قاسانی لغوی . مکنی به ابوالعباس. و معروف بلوه یا ابن لوه . یاقوت گوید: آگاهی من به حال وی تنها همان است که ابوالحسین احمدبن فارس لغوی نوشته است و گوید: احمدبن علی بن القاسانی اللغوی قطعهٔ ذیل مرا انشاد کرد: اغسل یدیک من الثقات فاصرمهم صرم البتات و اصحب اخاک علی هوا ه و داره بالترّهات ما الود الاّ باللسا ن فکن لسانی للصفات. و در جای دیگر گوید: از ابوالعباس احمدبن علی القاسانی شنیدم که می گفت در بادیه از اعرابی این بیت شنیدم: قل لدنیا اصبحت تلعب بی سلط اللََّه علیک الآخرة. و یاقوت گوید: این بیت به نام حسین بن الضحاک معروف است و متممی نیز دارد و آن این است: ان اکن ابرد من قنینة اومن الریش فأمی فاجرة. و باز ابن فارس در موضع دیگر گوید: مرا خبر داد ابوالعباس احمدبن علی القاسانی المعروف بلوه و در جای دیگر به ابن لوه، در قزوین و گفت ببصره بود و ابوبکربن درید نیز بدانجا بود روزی که بمجلس ابن درید بودیم مردی از اهل کوفه بدانجا درآمد و از ابن درید مسائلی پرسیدن گرفت و پیدا بود که مرد قصد تعنت و عیب جوئی وی دارد، پس ابن درید بدو گفت ای مرد قصد و غرض تو دریافتم هر چه از من پرسیدن خواهی بر کاغذی نویس و بمن آر و ببدیهه و یا اگر خواهی برویة و اندیشه پاسخ گیر و مرد برفت و پس از سه روز بازآمد و سؤال بسیار گرد کرده بود و هیچ مسئلتی نکرد مگر این که ابوبکر بجواب مبادرت جست و مرد جوابها می نوشت، سپس ما از آن مرد خواهش کردیم تا اسئله و اجوبه را بما داد و من بنوشتم و این سماع من است از ابن درید لفظاً: القهوسة، رفتار بشتاب، القعسرة، شدت وصلابت. القعسنة، الانتصاب فی الجلسة و یقال الفقعسة ان یرفع الرّجل رأسه و صدره. القعوسه. فروتنی. الفقعسة، استرخاء وبلادت در انسان. البحدلة، القصر. بهدل، مرغی است. الکهدل، الشابة الناعمة. غطمش، من قولنا تغطمش علینا، اذا ظلمنا. هجعم، من الهجعمة و هی الجرءة. خضارع، من الخضرعة و هی التسمح باکثر ماعند الانسان. التخثعم، الانقباض. الخثعمة، التلطخ بالدّم. الشعفر، المرأة الحسناء. الکلحبة، العبوس و یقال کلحبت النار اذا مدّت لسانها. سنبس، من الصلابة و الیبس. البلندی، الغلیظ الصلب. القرثعة، تفرد الصوف. فی حروف نحو هذه. و ابن فارس در موضعی دیگر آورده است که ابوالعباس احمدبن علی قاسانی معروف به ابن لوه مرا گفت که ابوعبداللََّه نفطویه این قطعه را که یکی از اعراب گفته است برای من انشاد کرد: اذا واله حنت من اللیل حنة الی الفها جاوبتها بحنین هنالک لاروادهم یبلغوننا و لا خبز یجلو العمی بیقین. و باز گوید ابوالعباس احمد قاسانی گفت: بزیارت خانه شدم و اعرابیه ای براه دیدم و پرسیدم کیف حالک؟ گفت: بخیر علی انّ النوی مطمئنة بلیلی و انّ العین باد معینها و انی لباک من تفرق شملهم فمن مسعد للعین ام من یعینها و باز گفت: الا لیت شعری هل ابیتن لیلة بواد به الجثجاث و السلم و النضر. و ابن فارس گوید: احمدبن علی قاسانی مرا انشاد کرد: و امست احب الناس قرباً و رویة الی قلبه سلمی و ان لم تحبب حببت الیه کل واد تحله سلیمی خصیباً کان او غیر مخصب. و نیز انشاد کرد: و اذا دعا داع بها فدیتها و عضضت من جزع لفرقتها یدی لایبعدن تلک الشمائل و الحلی منها و ان سکنت محل الابد. (معجم الادباء یاقوت ج ۱ ص ۲۳۰).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی ملقب بقاضی رشید. او راست: کتاب الجنان و ریاض الاذهان.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی قاضی قالی. رجوع به رشید احمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی قرشی بونی مکنی به ابوالعباس و ملقب به شیخ تقی الدین و شرف الدین. رجوع به احمدبن علی بونی قرشی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی قسطلانی مکنی به ابوالعباس و ملقب به شهاب الدین فقیه مالکی زاهد مصر، شاگرد ابوعبداللََّه قرشی. وی در مصر مدرس و مفتی بود. وفات وی در رمله به سال ۶۳۶ هـ . ق. است. او راست: کتاب الأَلهام الصادر عن الأنعام الوافر که در سنهٔ ۶۰۸ تألیف کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی ملقب بقطب الدوله و مکنی به ابونصر و او احمد اول از سلاطین ایلک خانیهٔ ترکستان است [ پس از سال ۴۰۰ هـ . ق. ] . رجوع به آل افراسیاب شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی ملقب بقطب الدوله و مکنی به ابونصر و او احمد اول از سلاطین ایلک خانیهٔ ترکستان است [ پس از سال ۴۰۰ هـ . ق. ] . رجوع به آل افراسیاب شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی کاتب بتی. مکنی به ابوالحسن و رجوع به احمدبن علی البتی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی المادرائی الکاتب. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران مرزبانی در موشح (ص ۳۵۰) آرد که احمدبن محمد کاتب مرا حدیث کرد که علی بن عبداللََّه بن المسیب او را حدیث کرد که چون احمد بن علی مادرانی، ابوالعباس بن ثوابه را در قصیدهٔ خود این هجا گفت: اما الکبیر فمن جلا لته یقال له لبابه و اذا خلا فممدّدُ فی البیت قد رفعوا کعابه و ارفض عنه زهوه و تقشعت تلک المهابه. علی بن عباس رومی او را بقصیده ای جواب داد که این ابیات از آن است: و أحلت فی بیت و ما زلت البعید من الاصابه انی یکون ممدّداً رجل و قد رفعوا کعابه لکنه بیت عرا ک لذکر معناه صبابه فعمیت عن سنن الطر یق و ظلت ترکب کل لابه.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی مافروخی مکنی به ابوالفتح. مؤلف کتاب محاسن اصفهان او را در زمرهٔ متقدمین اهل ادب اصفهان یاد کند و گوید: استاد ابوالفتح احمدبن علی مافروخی شوق خویش را نسبت به اصفهان و مردم آن در این اشعار بیان کند: وانی و ان فارقت جیاً واصبحت مساکنها الغناء منی خالیة و لازمت بغد اذ لعجب رواؤها و کانت بانواع المحاسن حالیة فلی نفس شوقاً الی جیّ صاعداً و نفس بنیران الصبابة صالیة تَجنّ الی اهلی بها و احبتی و لیست الی یوم القیامة سالیة اذا ما علا شوقی و جنّ جنونه شفتنی منه الادمع المتوالیة فیالیت شعری هل اراها کعهدها تحقق آمالی و تنعم بالیة ولی ثقة باللََّه سوف تغیثنی و بعدی علی اعدائی المتمالیة تردّ الیها غربتی و تخصنی بنعمائه الحسنی و تصلح حالیة. و هم این اشعار را از او در وصف متنزهات اصفهان نقل کند: سقیاً للیل شبیبتی ما اشرقه و لمشربی فی ظله ما اغدقه و لارض جی لاعدت عرصاتها انواءُ مرعدة علیها مبرقة سقیت و لابرح الربیع ربوعها لیسوق سیقة لهنّ و ریقة صقع عهدت الرّوض فیه مروّضاً و الجو ابلج و الحدائق محدقة تجری نسائمه و هن علائل مسکیة انفاسها المستنشقة فاذا سرحت الطرف فیه رایته احداق نرجسة الیه محدقه و تلوح فی حافاتها تفاحة کحقاق تبرٍ بالزبرجد مطبقة و اذا البنفسج راقنی شبهته بالقرض فی وجنات ذات المخنقة تهدی لنا غدرانها نیلوفراً حبهاتها (؟) لاللنزاهة مطرقة فاذا فضضت ختامها صادفتها کنوافج المسک الذبیح مفتقة و کان منفتح الشقائق مطرد علق النجیع بطرتیه فطبقه. و نیز از ابیات او در وصف بهار آرد: وافی الربیع فوفاها معانی ما قد کان یملی علیها الثلج و المطر رق الهواء و لذّالماء و ازدوجت کرائم الطیر لما نسّم السحر و افتر مبتسم الروض الانیق عن ال ازهار رامقةً و استضحک الشجر و الطیر صناجة فیها فبلبلها یشکو و قمریها فی الصبح یعتذر عصر رفیق الحواشی جوّه عطر معنبر النشر فیه المسک و القطر. و نیز او راست: تخال علی اعطاف کل حدیقةٍ تمدّ لوائیها طیالسة خضر. و نیز: و عبرن بالبان الرطیب فعلمت قضبانها قاماتها کیف المید. و نیز: و مناظر تحکی الشموس صحائح و نواظر تفضی النفوس علائل و خواصر ظمای الوشاح دقائق و روادف ملئی القمیص جلائل رقیت محاسنهن بین قلائد و معاضد و اساور و خلاخل. و نیز: لمیاء صاحبة فی قتل عاشقها فطرفها ابداً فی زی مخمور ترخی علی صبح عطفیها عقائصها کاللیل من بین منشور و مضفور. و نیز: رشاء قاسیت من حبی له کل خطب و رکبت الغرراً ان مشی رجرج ردفا مائجا یتهادی اوحشا مختصراً بقوام کقضیب البان قد ضربته الریح حتی اهتصرا. و نیز او راست در وصف شراب: وافی بضرة و جنتیه قهوة حمراء طوق کاسها بشذور دقت زجاجتها و رق سلافها و کان ناراً قیدت فی نور. و نیز: و اعدت جیاً غضة ترتاح فی رغد و وجه بالربیع طلیق و شحتها امنا و عدلا فائضا فی ضم منشور و قتق رتوق و شحنتها کرماً ترفّ ریاضه اسداء احسان و رعی حقوق جو المقیم بها منیف عضارة و ندی و غصن العیش جد و ریق. رجوع به محاسن اصفهان مافروخی ص ۱۴ و ۳۲ و ۶۰ و ۶۶ و ۶۷ و ۷۲ و ۷۴ و ۷۵ و ۷۸ و ۱۱۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی المثنی الموصلی. رجوع به ابوالعلاء احمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی مجلدی جرجانی مکنی به ابوشریف. از او در تذکره ها و کتب ذکر کاملی نیست، تنها محمد عوفی در لباب الالباب (ج ۱ ص ۱۳ و ۱۴) در باب اول در فضیلت شعر و شاعری، جائی که میگوید ذکر پادشاهان گذشته بسخن شاعران زنده می ماند گوید: و ابوشریف احمد علی مجلدی جرجانی عروس این معنی را بر منصهٔ نمودار جلوه داده است و می گوید: از آن چندان نعیم این جهانی که ماند از آل ساسان و آل سامان ثنای رودکی ماندست و مدحت نوای باربد ماندست و دستان. جای دیگری که ذکری ازو رفته، در نسخهٔ خطی فرهنگ اسدیست که در سال ۸۷۷ هـ . ق. استنساخ شده است که در لغت شست گوید: شست دیگر بمعنی نیش رگ زنان باشد و آن را مبضع نیز خوانند، چنانک مجلدی گوید: آمد آن راهب مسیح پرست شست الماسگون گرفته بدست کرکس افکند و برنشست بروی بازوی خواجهٔ عمید ببست شست چون دید گفت عز علا این چنین دست را نشاید خست. این ابیات که بیت چهارمی هم دارد با اندک اختلافی بعنصری نیز منسوبست و در نسخه های دیوان عنصری بدین گونه آمده است: آمد آن رگ زن مسیح پرست نیش الماسگون گرفته بدست طشت زرین و آبدستان خواست بازوی شهریار را بربست نیش بگرفت و گفت عزعلیک این چنین دست را که یاردخست سر فرو برد و بوسه ای بربود وز سمن شاخ ارغوان برجست. البته پیداست که در نسخهٔ فرهنگ اسدی در بیت دوم کلمهٔ کرکس خطای کاتبست و می بایست کرسی باشد و چون این دو نسخه را روی هم بریزیم نسخهٔ درست این قطعه چنین فراهم میشود: آمد آن رگ زن مسیح پرست شست الماسگون گرفته بدست کرسی افکند و برنشست بروی بازوی خواجهٔ عمید ببست دست چون دید گفت عزعلیک این چنین دست را نشاید خست سر فرو برد و بوسه ای بربود وز سمن شاخ ارغوان برجست. و چون فرهنگ اسدی معتبرتر از نسخه های دیوان عنصریست، شکی نیست که این قطعه هم از اشعار همان ابوشریف احمدبن علی مجلدی گرگانیست که دربارهٔ رگ زدن وزیری یا خواجهٔ محتشمی گفته است و چون اسدی در نیمهٔ قرن پنجم می زیسته و گویا در ۴۶۵ هـ . ق. درگذشته است و آن دو بیت که مجلدی دربارهٔ آل سامان و رودکی گفته پیدا است که پس از برچیده شدن سلطنت سامانیان سروده است مسلم میشود که ابوشریف احمدبن علی مجلدی گرگانی شاعر در اوایل و اواسط قرن پنجم می زیسته و شاعر نیکوسخنی بوده است. همان دو بیت لباب الالباب را نظامی عروضی در چهار مقاله چ اوقاف گیب ص ۲۷ آورده و آنجا نام او را شریف مجلدی گرگانی ضبط کرده و شاید تخلص یا نسب وی در اصل مخلدی بوده است که مجلدی نوشته اند. (احوال و اشعار رودکی سعید نفیسی ج ۳ صص ۱۱۳۳-۱۱۳۵). و رجوع به ابوشریف و رجوع به مجلدی ...شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی محیرثی. از مردم یمن و از بزرگان علمای زیدیه بود و از دست سلاطین عثمانی قضای صنعا داشت و فارسی و ترکی نیکو میدانست و در آخر عمر اختلاطی در او راه یافت و خود را مهدی و دابة الارض می پنداشت. وفات او بمکه در ۱۰۵۰ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی مقری. مکنی به ابوطاهر. مقری عراق. او راست: کتاب مستنیر. وفات وی به سال ۴۹۶ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی مقریزی و او احمدبن علی بن عبدالقادر الحسینی البعلبکی المقریزی مکنی به ابوالعباس و ملقب بتقی الدین است. مولد او بقاهرهٔ مصر به سال ۷۶۶ هـ . ق. بود و در اول مذهب حنفی داشت سپس بطریقهٔ شافعیان حتی با تمایلی بظاهریه گرائید. در اول متولی قضاء قاهره بود سپس او را امامت مسجد الحاکم دادند و در مدرسهٔ مؤیدیه حدیث میگفت و در ۸۱۱ هـ . ق. تولیت قلانسیه و بیمارستان نور دمشق و مدرسی مدرسهٔ اشرفیه و اقبالیه باو واگذاشتند و ده سال در دمشق ببود سپس بقاهره بازگشت و انزوا گزید و وقت خویش وقف تآلیف خود کرد و به سال ۸۳۴ هـ . ق. به زیارت خانه شد و پنج سال معتکف مکهٔ مکرمه بود و هم بقاهره عودت کرد و پس از بیماری طویل به ۲۷ رمضان ۸۴۵ درگذشت. و هم وی در مؤلفات خود بیشتر مصروف تاریخ و جغرافیای مصر و بالتبع تاریخ و جغرافیای ممالک مجاور آن تا سودان و حبشه است و ظاهراً بزرگترین کتب وی موسوم به المواعظ و الاعتبار بذکر الخطط و الآثار باشد در چهار مجلد و چنین مینماید که او را در این منظور سلفی بوده است که همین طریق پیموده و یا چنانکه سخاوی میگوید این کتاب تألیف اوحدی است و مقریزی بالتمام آن را بی ذکر نام مؤلف اصلی سرقت کرده است. او راست: الاشارة و الاعلام ببناء الکعبة البیت الحرام. شذور العقود فی ذکر النقود. المقاصد السنیة فی معرفة الاجسام المعدنیة. اعانة الامة بکشف الغمه. ازالة التعب والعنی فی معرفة حال الغنی. اتعاظ الحنفاء فی اخبار الائمة و الخلفاء [ اتعاذ الحنقاء باخبار الفاطمیین الخلفاء. (کشف الظنون) و گوید: الخلقاء بالقاف من خلق الافک ] ذهب المسبوک فی ذکر من حج من الملوک. شارع النجاة فی حجة الوداع. کتاب السلوک فی معرفة دول الملوک که در آن وقایع سالهای ۵۷۷ -۸۴۴ را بترتیب سنوات آورده است و آن تاریخی است بزرگ در چندین مجلد. و یوسف ابن تغری بردی را بر آن ذیلی است. کتاب الآل. عقود فی تاریخ العهود. البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب. التبر المسبوک فی ذیل السلوک. التنازع و التخاصم فیما بین بنی امیة و بنی هاشم. تاریخ الحبش. رسالة فی النقود الاسلامیة. الاوزان و الاکیال. الخبر عن البشر. عقد جواهرالاسفاط فی ملوک مصر و الفسطاط. درر العقود الفریدة فی تراجم الاعیان المفیدة. الالمام فی تأخر من بارض الحبشة من ملوک الاسلام. الطرفه الغریبة فی اخبار حضرموت العجیبة. تاریخ الاقباط. تراجم ملوک الغرب [ شاید قسمتی از درر العقود باشد ] الالمام باخبار من بأرض الحضرموت من ملوک الاسلام. نزهة العقود فی امور النقود. جنی الازهار من الروض المعطار. دواء الساری فی معرفة اخبار تمیم الداری. البیان المفید فی الفرق بین التوحید و التلحید. روضة المعطار فی خبر الاقطار. ذکر ما ورد فی بنی امیة و بنی العباس. الدرر المضیئة فی تاریخ الدول الاسلامیة. رسالة المواکیل و الموازین الشرعیة. امتاع الاسماع بما للرسول من الابناء و الاموال و الحفدة والمتاع. پس از وفات مؤلفات وی را شمرده اند بدویست مجلد برآمده است. مقریز بفتح میم محله ای است ببعلبک. رجوع به دائرة المعارف اسلام (مادهٔ مقریزی) و اعلام زرکلی (مادهٔ احمدبن علی)، و رجوع به مقریزی ... و احمدبن علی بن عبدالقادر شود. صاحب کشف الظنون در ذیل نام کتاب الغایة فی القرائة علی طریقة ابن مهران لابی جعفر احمدبن علی المقریزی المعروف به ابن الباذش المتوفی سنة اربعین و خمسمائة (۵۴۰ هـ . ق.) بغلط او را مقریزی خوانده است درصورتی که غرناطی است و چون ممکن بود که این دو احمدبن علی بهم مشتبه شوند در این جا تذکر داده شد و رجوع به ابن بادش ابوجعفر .... و احمدبن علی بن احمدبن خلف انصاری غرناطی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی مقری همدانی مکنی به ابوالفرج. او راست: ماآت القرآن علی ترتیب السور و او در حدود ۴۰۰ هـ . ق. حیات داشته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی منجم مکنی به ابوعیسی. او راست: البیان عن تاریخ سنی زمان العالم علی سبیل الحجة و البرهان.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی منینی و او احمدبن علی بن عمربن صالح بن احمدبن سلیمان منینی دمشقی عالم مشهور حنفی ملقب بشهاب الدین است ولادت او در قریهٔ منین [ از قراء دمشق ] بسال ۱۰۸۹ هـ . ق. بوده است وی در دمشق علوم وقت خویش بیاموخت و شاگردان بسیار تربیت کرد و تصانیف کثیره دارد از جمله: ارجوزه ای مسمی به انموذج اللبیب فی خصائص الحبیب ۱۲۰۰ بیت. شرح رسالهٔ ابن قطلوبقا در اصول. شرح تاریخ عتبی در دو مجلد. نسمات السحریه و آن ۲۹ قصیده است مرتب بر حروف معجم در مدح رسول صلی اللََّه علیه و آله و سلم. القول المرغوب. العقد المنظم. فتح المنان فی شرح قصیدة وسیلة الفوز و الامان فی مدح صاحب الزمان. القول الموجز فی حل اللغز. الاعلام فی فضائل الشام. الفرائد السنیة فی الفوائد النحویة. اضاءة الدراری شرح صحیح البخاری و کتاب سبعة ابحر امیر علی شیرنوائی را در لغت جمع و تدوین کرده است چه امیر مزبور آن را از مسوده بیرون نیاورده بود وفات او به سال ۱۱۷۲ هـ . ق. به دمشق بوده است و پدر او را دعوی عجیبی بود و آن این که از قاضی جن عبدالرحمان ملقب بشمهورش که از صحابهٔ رسول بوده حدیث شنوده است و شیخ عبدالغنی نابلسی وفات این جنی را به سال ۱۱۲۹ هـ . ق. خبرداد موافق فقدالجنی شمهورش. و رجوع به الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۵۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی المهرجانی المقری. او راست: کتاب فی جوابات القرآن. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی میکالی (امیر...) مکنی به ابونصر و نام جد او اسماعیل بود. وی از افراد خاندان آل میکال است. مترجم تاریخ یمینی آرد (ص ۴۳۵ ببعد): [ سلطان محمود ] ریاست نیشابور به ابوعلی الحسن بن محمدبن العباس تفویض فرمود و او مردی بود بزرگ زاده و اسلاف او در ایام آل سامان بثروت تمام و حرمت موفور مشهور بودند و پدر او در بدو کار سلطان و ایام امارت جیوش بخدمت سلطان رسید و بمعاشرت و منادمت او مخصوص شد و بسبب مناسبت شباب در زمرهٔ اتراب و اصحاب او منتظم گشت و عمر با او وفا نکرد و بجوانی فروشد و پسر بحکم قرابتی که با امیر ابونصر احمدبن میکال داشت با اخلاق او متخلق گشته و از انوار مآثر و مفاخر او بهرهٔ تمام یافته و ببعد همت و عزت نفس و شرف ذات او اقتدا ساخته چون ابونصر وفات یافت حال ذلاقت و لباقت و ظرافت و لطافت او بر رأی سلطان عرض کردند ... و رجوع به احمدبن علی بن اسماعیل میکالی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی المیمونی البرزندی النحوی مکنی به ابوبکر. ابوالفتح منصوربن المعذر النحوی الاصفهانی المتکلم ذکر او آورده است در آنجا که گروهی از نحات معتزله را نام برده است مانند ابوسعید سیرافی و ابوعلی فارسی و علی بن عیسی الرمانی و غیر آنان، گوید و ابوبکر احمدبن علی نحوی برزندی شافعی نحوی معتزلی گویندهٔ قطعه ذیل است: اذامت فأنعینی الی العلم و النهی و ما حبرت کفی بما فی المحابر فأنی من قوم بهم یفجر الهدی اذا اظلمت بالقوم طرق البصائر. (معجم الادباء ج ۱ ص ۲۲۹).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی وراق رازی حنفی مکنی به ابوبکر. او راست: شرح مبسوطی بر مختصر الطحاوی فی فروع الحنفیه در چهار مجلد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی. ولی الدوله. مکنی به ابومحمد. شاعر و ادیب معروف به ابن خیران.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی همدانی شافعی معروف به ابن لال. او راست: مالایسع المکلف جهله من العبادات. وفات وی به سال ۳۹۸ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمار. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران مرزبانی در الموشح از قول او نقل کرده است. رجوع به الموشح ص ۲۶۰ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمار ابراهیم مقدسی صالحی. فقیه و محدثی صوفی است. متوفی بسال ۶۸۸ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عماد الدین افقهسی. ملقب به شهاب الدین. فقیه شافعی. وفات وی به سال ۸۰۸ هـ . ق. بوده است. او راست: البحر الاجاج. التوضیح. ارجوزة فی النجاسات المعفوة عنها و شرحها. رسالة فی الاوانی و الظروف و احکامها و ما فیها من المظروف. التعلیق علی المهمات.کتاب الابریز فیما یقدم علی مؤنة التجهیز. الدرة الفاخرة فیما یتعلق بالعبادات والآخرة. توفیق الحکام علی غوامض الاحکام. الاقتصاد فی کفایه العقاد، نظماً. بیان التقریری فی تخطئة الکمال الدمیری. تسهیل المقاصد لزوّار المساجد. القول التام فی احکام المأموم و الامام. القول التام فی موقف المأموم و الامام. کشف الاسرار عما خفی عن فهم الافکار، در جواب مسائل مشکله. کشف الاسرار فیماتسلط به الدوادار. الدرة الضوئیة فی الهجرة النبویة.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمار. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از او روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۲۶۰).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عماربن شادی بصری. مؤلف تجارب السلف آرد (ص ۱۷۷) که او مردی توانگر بود و ببصره رفت و بدانجا املاک خرید و دستگاه او بسیار شد و در اول آسیابان بود و بعد از آن به بغداد آمد حال او استقامت گرفت. گویند هر روز صد دینار صدقه دادی و فضل بن مروان ذکر او پیش معتصم بتدین و امانت و نیکوسیرتی کرد. چون معتصم فضل را منکوب کرد احمد، عمار را وزارت داد و او آداب وزارت هیچ نمی دانست، یکی از شعرا در حق او گفته است: سبحان ربی الخالق الباری صرت وزیراً یابن عمار و کنت طحاناً علی بغلة بغیر دکان و لا دار کفرت بالمقدار ان لم تکن قد جزت فی ذاکل مقدار. مدتی ابن عمار وزیر بود. روزی نامه ای از ولایتی بیاوردند مشتمل بر احوال خصب ناحیت و کثرت کلأ. معتصم از او پرسید که کلأ چه باشد؟ واو ندانست و محمدبن عبدالملک زیات را که از خواص بود بخواند و از او پرسید که کلأ چیست، او گفت اول نبات که از زمین بروید آن را بقل گویند و چون دراز شود آن را کلأ گویند [ بهمزه ] و چون خشک شود حشیش گویند. معتصم احمد عمار را گفت که تو در دواوین نظر می کن و محمدبن عبدالملک مکتوبات اطراف را بر من عرض می کند بعد از آن بطریق احسن و وجه اجمل احمد عمار را معزول کرد و وزارت بمحمدبن عبدالملک زیات داد. و نیز رجوع بمجمل التواریخ و القصص ص ۳۵۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمار مهدوی مکنی به ابوالعباس تمیمی. او راست: تفسیر موسوم به التفصیل الجامع لعلوم التنزیل و تیسیر فی القراآت و ریّ العاطش. وفات او را کشف الظنون در جائی ۴۰۳ و جای دیگر ۴۳۰ و جائی نیز ۴۴۰ هـ . ق. آورده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمر. رجوع به نجم الدین کبری و رجوع به ابوالجناب و رجوع به احمدبن عمر خیوقی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمر. مکنی به ابوالعباس اندلسی محدث. وی از حسن بن جهضم و جماعتی دیگر روایت دارد و ابن عبدالبر و ابن حزم از او حدیث استماع کرده اند. او راست: کتاب دلائل النبوة. وفات وی به سال ۴۷۸ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمران بن خبیر. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمران بن سلامة الالهانی النحوی. مکنی به ابوعبداللََّه. معروف باخفش قدیم. ابوبکر صولی بکتابی که در شعراء مصر کرده ذکر او آورده است و گوید احمدبن عمران عالمی نحوی و لغوی است و اصل او از شام است و علوم ادب بعراق فراگرفت و چون بمصر شد اسحاق بن عبدالقدوس ویرا اکرام کرد و برای تأدیب اولاد خویش بطبریه فرستاد و او بفرزندان اسحاق ادب آموخت و احمد را در مدیح اهل البیت علیهم السلام اشعار بسیار است واز جمله: انّ بنی فاطمة المیمونة الطیبین الاکرمین الطینة ربیعنا فی السنة الملعونة کلهم کالروضة المهتونة. و باز صولی گوید: علی بن سراج مرا روایت کرد از جعفربن احمد و او از احمدبن عمران که وقتی هیثم بن عدی از من پرسید تو از کجائی گفتم از الهان اخو همدان گفت آری آنان عرس الجن باشند که نام دارند لکن دیده نشوند و من پیش از تو الهانی ندیده ام. و هم صولی گوید الهانی بر قوم رعل طائفه ای از بنی سلیم درآمد و ایشان وی را ضیافت نکردند و در آن باب گوید: تضیفت بغلتی و الارض معشبة وعلاً و کان قراها عندهم عدس واکلبا کاسود الغاب ضاریة و واقفات بایدی اعبد عبس و العام ارغد و الایام فاضلة و ما تری فی سواد الحیّ من قبس یستوحشون من الضیف الملم بهم و یأنسون الی ذی السوءة الشرس. و از گفتهٔ احمد است در مدح جعفربن جدلة: اذا استسلم المال عند الهذیل فمال الفتی جعفر خاسر و ان ضنّ جازره بالمدی فان الحسام له حاضر. (معجم الأدباء ج ۲ ص ۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمران الصاغانی المقری مکنی به ابوالعباس. وی از مردم چاغان قریه ای بمرو بود و از ابوبکر الطرسوسی روایت کند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمربن ابراهیم انصاری قرطبی مکنی به ابوالعباس و ملقب به جمال الدین محدث مالکی نزیل اسکندریه. وی صحیحین را مختصر کرده و او راست: شرح تلخیص صحیح مسلم موسوم به المفهم لما اشکل من تلخیص صحیح مسلم یا کتاب المفهم فی شرح صحیح مسلم و کشف القناع عن الوجد و السماع. وفات وی به سال ۶۵۶ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمربن احمدبن مهدی ملقب به کمال الدین. مؤلف کشف الظنون او را به شائی دلجی مصری شافعی ذکر کرده است. او راست: جامع المختصرات فی فروع الشافعیه و شرح آن. و نکت بر تنبیه شیخ ابواسحاق شیرازی. وفات وی به سال ۷۵۷ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمربن اسماعیل بن محمدبن ابی صوفی مکنی به ابوالعباس و ملقب به شیخ جمال الدین. او راست: شفاء الاسقام فی وضع الساعات علی الرخام.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمربن سریج. او پسرزادهٔ سریج بن یونس بن ابراهیم بن حارث مروزی است که از معارف زهاد و اصحاب کرامات بشمار میرود. ابن سریج خود رئیس شافعیان و مروج مذهب ایشان بود و طریقت محمدبن ادریس بوجود او رونق گرفت و فقه آن امام باهتمام وی استحکام یافت در مدت یکصد سال که مابین طلوع ریاست ابن ادریس و جلوس فقاهت ابن سریج فاصله بود از ائمهٔ شافعیه هیچیک بقدر وی موازین استدلال آن قوم مستقیم نتوانست کرد و قوانین استنباط مخالفین آن کیش سقیم نتوانست نمود ارباب طبقات آورده اند که ابن سریج از حدت فطانت و سرعت انتقال باز اشهب لقب یافت و از فرط فقاهت و سعهٔ اطلاع شافعی ثانی موسوم گشت. ابواسحاق شیرازی در کتاب طبقات الفقهاء و فاضل فنجدیهی در شرح مقامات، مقامات علمیهٔ او را ستایش ها نموده اند و در مدحش عبارتها سروده اند ابواسحاق گوید کان من عظماء الشافعیین و ائمة المسلمین و یفضل علی جمیع اصحاب الشافعی حتی علی المزنی و فهرست کتبه یشتمل علی اربعمائة مصنف و قام بنصرة مذهب الامام الشافعی و الرد علی المخالفین و فرع علی کتب محمدبن حسن الحنفی. یعنی ابن سریج را که از بزرگان شافعیان و پیشوایان مسلمانان بود بر جمیع اصحاب شافعی حتی بر مزنی که ارشد شاگردان اوست ترجیح می نهادند وی در انتصار مذهب شافعیه چهار صد مجلد تصنیفات پرداخت و بر کتب سه مذهب دیگر بسی ردود و اعتراضات نگاشت. فاضل فنجدیهی گوید: احمدبن عمربن سریج امام اصحاب شافعی علی الاطلاق و من لانفست ذات درّ بمثله فی الافاق حججه فی احکام الشرع اوضح الحجج و اقویها و امتنها علی مرور الایام و الحجج و کان یلقب بالباز الاشهب و بالشافعی الثانی لتبحره فی استنباط المعانی من غوامض الاخبار و المثانی یعنی از تمام اصحاب شافعی هیچکدام به ابن سریج مقدم نگشت و از زنان جهان هیچیک فرزندی چنان نیاورد و دلائل و حججی که او در فقه شافعیه اقامت کرده چندان استوار است که فقهاء امصار بمرور اعصار انباز آنها نتوانند آورد و وی را باز اشهب و شافعی ثانی از آن گفتندی که در فهم اخبار و آیات فراستی بدیع و تبحری وسیع داشت. شیخ ابومحمد قاسم بن علی حریری درمقامهٔ عاشره در حکایات منازعت و تشاجری که ابوزید سروجی با غلام خویش در محضر والی رحبه نموده بدلائل ابن سریج بر سیاق ضرب المثل تلمیح آورده و ادلهٔ ابوزید ببراهین وی تشبیه نموده گوید: فلما رأیت حجج الشیخ کالحجج السریجیة علمت انه علم السروجیة. شیخ ابوحامد اسفراینی میگفته: نحن نجری مع ابی العباس فی الظواهر الفقه دون دقایقه یعنی جائی که ابن سریج در رئوس مسائل فقه و ظواهر فروع شرع سخن رانده ما با وی همراهی توانیم کرد ولی مقامیکه کمیت فکر در دقایق نکات احکام و اسرار کلمات اعلام بجولان آورده ما دم درکشیم و قدم واپس گذاریم. از این گونه سخنان و ستایشهای شایان دربارهٔ وی چندان نوشته اند که استفاد جملهٔ آنها بیرون سیاق ترجمت است. عبداللََّه بن اسعد یافعی در کتاب مرآة الجنان و عبرة الیقظان از ابوعلی بن حیران حکایت آورده که گفت از ابن سریج شنیدم که گفت شبی در واقعه دیدم که از آسمان کبریت احمر همی ریزش کند و من آستین و کنار خویش از آن آکنده سازم چون از خواب برخاستم صورت رؤیا با معبری در میان نهادم گفت همانا ترا علمی روزی شود که در شرافت و عزت بمثابهٔ کبریت احمر است. آورده اند که او علوم ظاهر و سلوک باطن با هم تحصیل و تکمیل نمود. نخست چنانکه مطرزی گفته بمدارس مشایخ شریعت درآمده فن حدیث از علی بن اسکاب و حسن زعفرانی و ابوداود سجستانی و عباس رفقی و جمعی دیگر فراگرفت و علم فقه از ابوالقاسم بن ابراهیم مزنی اخذ نمود سپس چنانکه جامی در نفحات آورده بصحبت جنید بغدادی رسید و علم طریقت بارشاد وی بیاموخت دمیری در حیوة الحیوان گوید هر گاه که شیخ ابوالعباس در اصول و فروع نکته ای نفیس و کلامی بدیع میگفت که حاضران از استماع او بشگفت آمدندی گفتی میدانید این سخن مرا از کجاست از برکت مجالست ابوالقاسم جنید است. صاحب نفحات آورده که وقتی عبدالعزیز بحرانی بکنار مجلس ابن سریج شد و از در طریقت با وی سؤالی راند و جوابی نیکو شنید نعره ای بزد و از هوش بشد چون بهوش باز آمد شیخ باو گفت من با پیر شما جنید روزگاری قدم زده ام و صحبت داشته ام اکنون این فقها مرا مشغول داشته اند اگر خواهی از ایام افادت روزی را معین کنم که در آن جز بلسان تصوف سخن نرانم. کسانی که بشاگردی وی مقامی یافته اند بسیارند از آنجمله است ابواسحاق مروزی و ابوعلی بن جیران و ابوعبداللََّه زردوخی و محمدبن احمدبن عبداللََّه دنودلی و غیر ایشان که همگی از مشاهیر فقها واعیان محدثین بودند. شیخ ابوالعباس احمدبن عبدالمؤمن شریشی گوید: قاضی ابوالعباس احمد بن سریج شیرازی در مقام گفتگوی علمی بس خوش مناظره و حسن الاحتجاج بود بگاه بحث جوابهای نغز گفتی و سخنان شیرین آوردی وقتی با ابوبکر محمدبن داود اصفهانی طریق مباحثت می پیمود سؤالهای پیاپی ایراد مینمود ابوبکر گفت: ابلعنی ریقی. یعنی مرا مقداری فرصت ده که آب دهن فروبرم. گفت قد ابلعتک دجلة و الفرات یعنی چندانت فرصت بخشیدم که رود دجله و نهر فرات فروبری. و هم نوبت دیگر ابوبکر با وی گفت امهلنی ساعة یعنی مرا ساعتی مهلت ده. گفت امهلتک من الساعة الی ان تقوم الساعة یعنی از این ساعت تا به ساعت قیامت ترا مهلت دادم. هم روزی ابوبکر در اثنای مجلس مجادلت با وی گفت: اکلمک من الرجل و تجیبنی من الرأس. یعنی من از پای با تو سخن رانم و تو از سر پاسخ من گوئی: گفت: کذالک البقر اذا حفیت اظلافها دهنت قرونها یعنی با گاو نیز اینچنین کنند که چون سم او سائیده گردد شاخش با روغن بیالایند. در بدیهه گوئی و حاضر جوابی وی آورده اند که وقتی کسی بدو گفت از طلبهٔ علم و محصلین فقه جمعی کثیر با تو اشتراک داشتند از چه شد که تو از همگنان پیش افتادی و بریاست رسیدی و ایشان واپس ماندند و رتبتی نیافتند گفت:{/B یُسْقی ََ بِمََاءٍ وََاحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَهََا عَلی ََ بَعْضٍ فِی اَلْأُکُلِ .۱۸-۲۷۱۳:۴/} (الآیة). علی السحب ارواء النبات بمائه و لکن علی الارواح فتق الکمائم. مراد آن است که تلاش و کوشش در آموختن دانش امری است و قبول عامه و شهرت آفاق امری دیگر. آن وظیفهٔ بنده است و این کار خداوند چنانکه پروردگار بیک باران تخمهٔ هر گیاه سیراب کند ولی بر حسب اختلاف طبایع برخی را بر برخی تفضیل بخشد هکذا طالبان علم جمله بریک نسق استفادت نمایند اما خدای حکیم بر حسب تفاوت قابلیات بعضی را بر بعضی ترجیح دهد پس اشتغال و تحصیل از خلق است و امتیاز و تفضیل از حق چنانکه صاحب آن بیت گفته برابر است که جمیع نباتات شاداب کند ولی خود شکافتن غلاف شکوفها وظیفه باد باشد. مطرزی گوید ابن سریج مردی منصف بود و در حق مخالفان نیز اغماض نمینمود. وقتی شنید که مردی دربارهٔ ابوحنیفه ناسزا همی گوید فرمان کرد تا وی را حاضر آوردند و گفت یا هذا در حق کسی بغیبت سخن کنی که علماء اسلام از چهار قسمت فقه سه بهره با وی باز گذاشتند تا خود بیک بهره اختصاص جویند و او در آن یک نیز با ایشان سهیم گشت آن مرد گفت معنی این سخن چگونه است گفت علم فقه نیمی سؤالات است نیمی جوابات وضع سؤالات و ابتکار آنها بالتمام بوحنیفه نمود پس نیم فقه از اوست آنگاه جمله را جواب گفت مخالفین وی جمیع جوابات او را بر باطل ندانند بلکه برخی صواب و برخی خطا شناسند چون موارد اختلاف با موارد اتفاق مقابل کنیم یک نیم بالاتفاق مورد اتفاق یابیم پس سه ربع خاص وی باشد و یک ربع مابین او و سایر فقها بالاشتراک ماند همین که آن مرد از ابن سریج که خود مذهب شافعی داشت در حق بوحنیفه چنین تصدیق شنید عقیدت خویش بگردانید و از طعن و غیبت وی توبه کرد. جماعتی از ارباب طبقات و اصحاب تذکرات چنین نوشته اند که ابن سریج را رتبت علم و مقام ترویج بحدی انجامید که در سلک مجددین دین انتظام یافت. مجدد دین آن عالم و سلطان را گویند که عهد وی با رأس یکی از مآت هجری مقرون افتد. و از دشمنان اسلام و یا مخربان دین گروهی را براندازد و یا انبوهی را مطیع شرع سازد و از این جهت مذهب حق را قوتی جدید پدید گردد و ملت حنیف را رواجی کامل حاصل آید و این از طریق عامه بروایت و از طریق خاصه بتجربت ثابت شده که چون سنین تاریخ هجری بیکی از عقود مآت برآید بر سر مائهٔ جدید بی تخلف عالمی مؤید و گر نه سلطانی منصور قواعد آئین حق را استحکامی تمام بخشد و اصول کیش باطل را استیصالی بکمال آورد. بالجمله ابن سریج همی بعزت و ریاست می بود تا در ماه جمیدی الاولی از سال سیصد و شش بمرض موت مبتلا گشت و در بیست و سوم آن ماه درگذشت. (نامهٔ دانشوران ج ۱ ص ۱۱۹).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمربن الضحاک المصری. خوندمیر در حبیب السیر (ج ۱ ص ۲۹۸) آرد که در همین سال ۲۹۳ هـ . ق. احمدبن عمر الضحاک المصری که در اصفهان قاضی بوده و در اصناف علوم تصانیف دارد از عالم انتقال نمود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمربن عبدالخالق بزاز.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمربن عثمان جندی. وی نجدیات ابومطهر ابیوردی را شرح کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمربن علی طرف مکنی به ابوالعباس البرجی. فقیهی نحوی است. (روضات الجنات ص ۵۸ س ۴).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمربن علی مکی عروضی سمرقندی مکنی به ابوالحسن و ملقب بنظام الدین و متخلص بنظامی. وی از مختصان دربار ملوک غوریه بامیان بوده است و بین سال های ۵۵۱ و ۵۵۲ مجمع النوادر یا چهار مقاله را به نام شمس المعالی علی بن مسعودبن الحسین غوری کرده است و معاصر خیام و امیر معزی است. و رجوع به عروضی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی بن مهیر الشیبانی رجوع به خصاف احمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمربن یوسف بن علی الحلی. معروف به ابن کاتب الخزانة. رجوع به روضات الجنات ص ۵۸ س ۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمربن یوسف خفاف شافعی مکنی به ابوبکر. او راست: کتاب الخصال.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمر انصاری قرطبی رجوع به احمد بن عمربن ابراهیم ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمر بجیری [ بُ جَ ] نبیرهٔ محمدبن عمربن بجیر حافظ و محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمر برکات الشامی. او راست: رسالة القول المتناسق فی حکم الصلاة خلف الفاسق و آن در مصر یا دمشق بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمر بصری نحوی. یاقوت گوید: روی عنه ابوبشر عن ابی المفرح الانصاری عن ابن السکیت روی عنه ابوعبداللََّه محمّدبن المعلی بن عبدالازدی. (معجم الادباء یاقوت چ مارگلیوث ج ۲ ص ۵) (روضات الجنات ص ۵۸ س ۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمر حنفی. رجوع به احمدبن عمر شیبانی ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمر خیوقی صوفی. رجوع به نجم الدین کبری و رجوع به ابوالجناب و روضات الجنات ص ۸۱ و مجالس المؤمنین و تاریخ گزیده حمداللََّه مستوفی و تلخیص الآثار در ترجمهٔ خیوق شود. و نیز او راست: فواتح الجمال به فارسی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمر زیلعی عقیلی هاشمی ملقب به شهاب الدین و مکنی به ابوالعباس. او راست: ثمرة الحقیقة و مرشد السالک الی اوضح الطریقه.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمر شاذلی. او راست: رسالهٔ زرقالة الکازی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمر شیبانی حنفی ملقب بخصاف و مکنی به ابوبکر. او راست: کتاب الاقالة و کتاب احکام الوقف و کتاب ادب القاضی. وفات وی به سال ۲۶۱ هـ . ق. بود و رجوع به خصاف شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمر شیبانی ملقب به کمال الدین. او راست: منتقی فی فروع الشافعیة. وفات وی به سال ۷۵۷ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (میرزا سیدی ...) ابن عمر شیخ. رجوع به احمدبن عمر شیخ ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمر شیخ بن تیمور ملقب بمیرزا امیرک. او در ۸۱۱ هـ . ق. از دست عم خود شاهرخ بامارت اوزجند منصوب شد. سپس در جنگی که میان او و الغ بیک در گرفت مغلوب گردید و به مغولستان گریخت و آنگاه که بخراسان بازگشت بامر شاهرخ به زیارت کعبه شد. و از آن پس از حالات او اطلاعی در دست نیست. و وی با گروهی از امراء شاهزاده خلیل سلطان را که بیست و یکساله بود بسلطنت برداشت. رجوع به حبط، ج ۲ ص ۱۷۱، ۱۷۵، ۱۷۶، ۱۸۳، ۱۸۷، ۲۵۱ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمر شیرازی. رجوع به ابن سریج شود و او راست: کتاب غنیة فی فروع الشافعیه و کتاب العین و الدین. کشف الظنون وفات او را ذیل کتاب غنیه سال ۳۰۶ هـ . ق. گفته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمر قطیعی. حافظ است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمر الکرابیسی. قفطی در تاریخ الحکماء (ص ۷۹) آرد که وی از افاضل مهندسین و علماء ارباب عدد بود و در این فن از همگنان سبقت جست و بغایت قصوی رسید و در آن بعربی تصانیف کرده است از جملهٔ آنها کتاب شرح اقلیدس، کتاب حساب الدور، کتاب الوصایا، کتاب مساحة الحلقه، کتاب الحساب الهندی و رجوع به کرابیسی احمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمر مالکی. او راست: شرح ناظرة العین تألیف شمس الدین اصفهانی بنام ناضرة العین که به سال ۷۷۹ هـ . ق.باتمام رسانیده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمر مروزی معروف به ابن سریج. رجوع به احمدبن عمربن سریج شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمروبن السرح. مکنی به ابوطاهر. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمروبن عبدالخالق حافظ و محدث مکنی به ابوبکر و معروف به بزار صاحب مسند و پدر ابوالعباس محمد است. (تاج العروس مادهٔ ب ز ر).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمرو شیبانی مکنی به ابوبکر و معروف به ابن ابی عاصم و ملقب بحافظ کبیر. او راست: مسند که در آن قریب پنجاه هزار حدیث ذکر کند و نیز کتاب السنة. وفات وی را مؤلف کشف الظنون جائی ۲۷۸ هـ . ق. و جای دیگر ۲۸۷ مینویسد. [ محتمل است که صاحب ترجمه احمدبن عمروبن عبدالخالق مکنی به ابوبکر باشد؟ ] .
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمر هندی ملقب به شهاب الدین. او راست: شرحی بر کافیهٔ ابن حاجب. و وفات او به سال ۸۴۹ هـ . ق. است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عمیربن خوصا. رجوع به ابوالحسن احمد ...در ذیل لغت نامه شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عوف بن جدیر. معروف به بزّار. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عیاش. رجوع به ابوبکربن عیاش موسوم بمحمد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عیسی مکنی به ابوالسلیل صاحب آمد. مؤلف تاج العروس در مادهٔ «س ل ل» آرد. ابوالسلیل احمدبن صاحب آمد عیسی بن الشیخ و ابنه السلیل بن احمد روی عن محمدبن عثمان بن ابی شیبة - انتهی. و معتضد خلیفه برای فتح آمد با او بمقاتله پرداخت. رجوع به عیون الانباء ج ۱ ص ۲۱۴ و تاریخ الحکماء قفطی ص ۷۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عیسی. صاحب المدینة معاصر سعید بن عبدربه. (عیون الانباء ج ۲ ص ۴۴).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عیسی بن احمدبن خلف بن زغبه. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عیسی بن جنیه. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عیسی بن رضوان عسقلانی. رجوع به ابن القلیوبی کمال الدین ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عیسی بن شیخ. رجوع به احمدبن عیسی مکنی به ابوالسلیل شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عیسی بن شیخ. (آل ...) ابن المعتمر زیدبن احمدبن زید الکاتب کتاب الشجاعهٔ خود را در مدح آنان نوشته است. (از ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عیسی بن مأمون کشی. او راست: مجموع النوازل و الحوادث و الواقعات.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عیسی بن موفق مقدسی صالحی حافظ است. متوفی ۶۴۳ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عیسی بغدادی زاهد. رجوع به ابوسعید خراز احمد ... و رجوع به احمدبن عیسی الخراز شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عیسی خراز مکنی به ابوسعید. صاحب صفة الصفوة گوید: جنید گفت اگر از ما آن خواهند که ابوسعید خراز بر او بود هر آینه همگی هلاک شده ایم. علی گوید: از ابراهیم از حال ابوسعید پرسیدم گفت: او چندین سال خرازی کردی یعنی مشک دوختی و هیچگاه میان دو خرزه [ کوک ] حق از اوفوت نشد. نقل است که او گفت: من ظن انه ببذل الجهد یصل فمتمن و من ظن انه بغیر بذل الجهد یصل فمتعن. و هم او گوید: ذنوب المقربین حسنات الابرار و هم او گفت: المعرفة تأتی القلوب من جهتین من عین الجود و من بذل المجهود. و هم گفت: العافیة سترت البر و الفاجر فاذا جاءت البلوی یتبین عندها الرجال. و ابوسعید از عبداللََّه بن ابراهیم غفاری و ابراهیم بن بشار صاحب ابراهیم بن ادهم باسناد روایت کند و او صحابت بشربن الحارث و سری و ذوالنون و ابوعبداللََّه الساجی و ابا عبید بسری و امثال آنان کرده است و وفات او در ۲۷۷ هـ . ق. و بعضی گویند بسال ۲۸۶ بوده است. (صفةالصفوه ج ۲ ص ۲۴۵). و نیز وفات او را به سالهای ۲۸۵ و ۲۸۷ ذکر کرده اند و رجوع به ابوسعید خراز احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عیسی رزیقی. منسوب به رزیق نهری بمرو و او تلمیذ ابن المبارک است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عیسی عسقلانی. او راست: الاشراق فی شرح تنبیه ابی اسحاق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عیسی العکلی. ذکر او در کتاب الموشح ابوعبیداللََّه محمدبن عمران مرزبانی ص ۴۲ و ۳۶۴ آمده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عیسی کاتب. بعربی شعر می گفته و او مقل است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عیسی الکرخی. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۳۶۹).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عیسی اللؤلؤی. او راست: کتاب وقف التام. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عیسی مرشدی. ادیب و فاضل مکی. سید علیخان در سلافهٔ ترجمهٔ او آروده است: وی در مکه بزمان شریف احمدبن عبدالمطلب منصب قضا داشت و چندی مورد غضب شریف واقع شده محبوس و مقید بود سپس آزاد گردید و قصاید و اشعار نیکو از او نقل شده است. و حسن التخلص وی در این بیت بی نظیر است: صهباء تفعل بالالباب سورتها فعل السخاء بشهوان بن مسعود. و مطلع قصیده این است: فیروزج ام وشام القادة الرود یبدو علی سمط در منه منضود. و وفات او به سال ۱۰۴۷ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن غالب مکنی به ابوالولید. و مشهور به ابن زیدون. رجوع به ابن زیدون ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الغضائری. رجوع به ابن غضائری و رجوع به روضات الجنات ص ۱۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن غلام اللََّه بن احمد الحاسب الکوفی الریشی الموقت بجامع الملک المؤید، ملقب به شهاب الدین. وی زیج ابن شاطر را تصحیح و به نزهة الناظر فی تصحیح اصول ابن الشاطر تسمیه کرده است، و بعد همین اثر را مختصر کرده و اللمعة فی حل الکواکب السبعة نامیده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن غلبون مکنی به ابوعبداللََّه خولانی. محدثی صالح و خیر و اصل او از قرطبه است سپس از آنجا باشبیلیه رفته است و وفات وی به سال ۵۰۸ هـ . ق. است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن غمار مهدوی، مکنی به ابوالعباس. او راست: هدایة فی القراءة. وفات وی به سال ۴۳۰ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن فرات بن خالد ضبی. مکنی به ابومسعود رازی. از اعلام محدثین. مصنف مسند و تفسیر. رجوع به ابومسعود احمد ... شود. وفات وی را به سال ۲۵۸ هـ . ق. نیز نوشته اند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن فرات رازی. رجوع به احمدبن فرات بن خالد ... و رجوع به ابومسعود احمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الفرج المعروف بالحجازی. مکنی به ابوعتبه. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن فرح اشبیلی، امام محدث. وی از عزالدین بن عبدالسلام فقه فرا گرفت و در جامع دمشق حلقهٔ درس داشت. رجوع به ابن فرح شود. و او راست: شرح اربعین نووی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن فضل. خوندمیر در حبیب السیر (ج ۱ ص ۳۱۹) آرد: محمدبن طاهر چون پدرش وفات یافت بمقتضاء حکم و اشارت مستعین در بلاد خراسان فرمانفرما شد .... و در ایام دولت او یعقوب بن لیث صفار در ولایت سیستان قوی شده لشکر بهرات کشید و عامل محمد را از آنجا بیرون کرده محمد از فوشنج که دارالملک طاهریان بود گریخت. در خلال این احوال احمدبن فضل با برادر خود و بعضی دیگر از اعیان سیستان از یعقوب بن لیث گریخته التجا بدرگاه محمدبن طاهر بردند و یعقوب ایلچیان جهت طلب ایشان به نیشابور فرستاد. محمد آن جماعت را مراجعت نداد ضمیمهٔ کدورت خاطر یعقوب شده در سنهٔ تسع و خمسین و مأتین روی توجه بجانب نیشابور نهاد و احمدبن فضل این خبر شنوده بدار الاماره رفت تا محمدبن طاهر را از کیفیت حادثه آگاه گرداند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الفضل بن شبابة الکاتب الهمذانی النحوی. مکنی به ابوالصقر و ملقب به ساسی دویر. وفات او به سال ۳۵۰ هـ . ق. بود. و او از ابراهیم بن الحسین دیزیل و ابوخلیفة الفضل بن الخباب الجمحی و ابوالقاسم عبداللََّه بن محمدبن عبدالعزیز البغوی و ابوسعید حسن بن علی بن زکریا العدوی و ابوبکر محمدبن خلف وکیع و ابوالعباس احمدبن یحیی ثعلب و ابوالعباس محمدبن یزید المبرد و ابوبکربن درید النحوی و ابوالحسن علی بن سعید العسکری و علی بن افضل الرشیدی و غیر آنان روایت کند. و از او روایت کنند: ابوبکر احمدبن علی بن بلال و ابوالعباس احمدبن ابراهیم بن ترکان و ابراهیم بن جعفر الاسدی و ابوبکربن خلف بن محمد الخیاط و ابوعبداللََّه احمدبن عمرالکاتب ابن روزنه و جز ایشان. یاقوت گوید از عبدالملک بن عبدالغفار فقیه شنیدم که او از عبداللََّه بن عیسی فقیه و وی از محمد بن احمد و او از ابوالصقربن شبابة شنیده است که می گفت: وقتی ببصره بودم و بدر خانهٔ ابن خلیفه رفتم و اجازهٔ دخول خواستم و در این وقت جماعتی از هاشمیین نزد وی بودند و طعام میخوردند و دربان مرا راه نمیداد بر پاره کاغذی این دو بیت نوشته به ابن خلیفه فرستادم: ابا خلیفة تجفو من له ادب و تتحف الغر من اولاد عباس ما کان قدر رغیف لوسمحت به شیئاً و تأذن لی فی جملة الناس. و او گفت این همدانی صاحب شعر را بمن آرید و من نزد وی شدم و مرا پهلوی خویش جای داد و طبقی خرما پیش من نهاد. (معجم الأدباء ج ۲ ص ۱۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن فضل بن عبدالرحمن السامری. در زمان المستکفی باللََّه و بروزگار المطیع للََّه نیز روزی چند بسرانجام مهام وزارت اشتغال داشت. (دستورالوزراء ص ۸۲ و حبط ج ۱ ص ۳۰۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الفضل بن محمدبن احمدبن محمد بن جعفرالباطرقانی المقری. وفات او ببیست و دوم صفر ۴۶۰ هـ . ق. به اصفهان بود. سمعانی گوید: او مقرئی فاضل و متحدثی کثیرالحدیث بود و حدیث بسیار نوشت و نیکوخط و دقیق الخط بود. قرآن را نزد جماعتی از مشاهیر قدما بروایات درست کرد و مصنفات بسیار در امر قرآن نوشت و از جمله: کتاب طبقات القراء. کتاب الشواذ. و پس از ابن المظفربن الشبیب سالها امامت جامع الکبیر داشت. و از ابوعبداللََّه محمدبن اسحاق بن ابراهیم بن عبداللََّه بن خرشیدهٔ تاجر و جماعتی دیگر استماع حدیث کرد و از جماعت بسیار روایت دارد. و ابن منده گوید در محضر امام عمر رحمه اللََّه و شیخ حافظ ابومحمد عبدالعزیزبن محمد النخشبی و جماعتی دیگر از حضار ذکر باطرقانی میرفت عبدالعزیز گفت: باطرقانی را مسندیست که حاوی تمام صحیح بخاری است جز اینکه او متن را از اصل نوشته و سپس اسناد را به آن ملحق کرده است و این رسم اصحاب حدیث نیست و ارباب حدیث را برآن اعتراضات دیگر نیز باشد و اگر تنها باقراء و حدیث بسنده کردی وی را نیکوتر بودی. (معجم الادباء ج ۲ ص ۱۶).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن فضل اللََّه، حاکم اردبیل، که پدر در مکتوبی که بدو نوشته توصیه کرده است که در معاملهٔ خود با مردم چنان کند که شیخ صفی الدین اردبیلی (۶۵۰ - ۷۳۵ هـ . ق.) از او راضی و شاکر باشد. رجوع بتاریخ مغول تألیف آقای اقبال شود. پدر احمد ملقب بخواجه رشید الدین است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن فضلان. رجوع به ابن فضلان شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن فضل باطرقانی. از راویان اخبار است. (سمعانی ص ۳). رجوع به احمدبن فضل بن محمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الفقیه همدانی رجوع به ابن الفقیه احمد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن فورد معروف بقاضی زاده و ملقب بشمس الدین. وی حواشی علی قاری را بر فتح القدیر تکمیل کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن فهدبن حسن بن ادریس احسائی ملقب بشهاب الدین. عالم نحریر. او معاصر احمدبن محمدبن فهد اسدی است و او را نیزشرحی بر ارشاد نسبت داده اند. (روضات الجنات ص ۲۱ س ۲۰).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن فهد حلی. رجوع به ابن فهد جمال الدین ابوالعباس ... شود. و نیز او راست: کتاب المقتصر و شرح الارشاد و کتاب الموجز الحاوی کتاب المحرر و فقه صلوة مختصر و مصباح المبتدی و هدایة المبتدی و شرح الالفیة و کتاب اللمعة فی النیة و کفایة المحتاج فی مسائل الحاج و رسالة فی منافیات نیة الحج و رسالة فی التعقیبات و المسائل الشامیات و المسائل البحریات و کتاب اسرار الصلوة و صفات العارفین و او راست روایت بقرائت و اجازت از عده ای از شاگردان شهید اول و فخر المحققین مانند شیخ مقداد سیوری و علی بن خازن حائری و ابن المتوج البحرانی و بهاء الدین ابوالقاسم علی بن عبدالحمید النیلی النسابة و غیره و هم او راست: رساله ای در عبادات خمسه مشتمل بر اصول و فروع. و کتاب الفصول فی الدعوات. و رجوع به روضات الجنات ص ۲۰ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن فهد حلی. رجوع به ابن فهد جمال الدین ابوالعباس ... شود. و نیز او راست: کتاب المقتصر و شرح الارشاد و کتاب الموجز الحاوی کتاب المحرر و فقه صلوة مختصر و مصباح المبتدی و هدایة المبتدی و شرح الالفیة و کتاب اللمعة فی النیة و کفایة المحتاج فی مسائل الحاج و رسالة فی منافیات نیة الحج و رسالة فی التعقیبات و المسائل الشامیات و المسائل البحریات و کتاب اسرار الصلوة و صفات العارفین و او راست روایت بقرائت و اجازت از عده ای از شاگردان شهید اول و فخر المحققین مانند شیخ مقداد سیوری و علی بن خازن حائری و ابن المتوج البحرانی و بهاء الدین ابوالقاسم علی بن عبدالحمید النیلی النسابة و غیره و هم او راست: رساله ای در عبادات خمسه مشتمل بر اصول و فروع. و کتاب الفصول فی الدعوات. و رجوع به روضات الجنات ص ۲۰ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن فیروز شاه. رجوع به احمد (امیر ...) نظام الدین بن فیروز شاه شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن فیومی قرصی معروف به عزالدین بن قراصه. او راست: نتف المحاضرة. و وفات وی به سال ۷۰۱ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن قاسم معروف به رفیق قدیم. او راست: قطب السرور فی اوصاف الخمور. وی در سال ۳۴۰ هـ . ق. حیات داشته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن القاسم بن خلیفةبن یونس السعدی ملقب به شیخ موفق الدین و مکنی به ابوالعباس و مشهور به ابن ابی اصیبعهٔ خزرجی. صاحب روضات الجنات (ص ۸۵) آرد که وی حکیم عالم کامل و طبیب فاضل معروف، صاحب کتاب عیون الانباء فی طبقات الاطباء است و من نسخ عدیده از او دیده و در مواضعی از کتاب حاضر نقل کرده ام و آن کتابی در موضوع خود جامع و شامل چند مجلد است و در آن به ترجمهٔ حال اطبای بزرگ بلکه همهٔ آنان و حتی احوال گروهی از علماء که بصناعت طب معروف نیستند پرداخته است از آن جمله شیخ شهاب الدین سهروردی و آمدی و فارابی و مانند ایشان. و این کتاب مشتمل بر فوائد جلیله است و در اثنای آن کتابهای دیگر به خود نسبت دهد از آن جمله کتاب اصابة المنجمین و کتاب حکایات الاطباء فی علاجات الادواء و کتاب معالم الامم و اخبار ذوی الحکم. و آن کتابی است مشتمل بر احوال جمیع حکایات و اصحاب تعالیم و ارباب نظر و غیر آنان و شیخ مذکور معاصر و تلمیذ آمدی متکلم صاحب ابکار الافکار و غیره است و کتاب آمدی مسمی به رموز الکنوز را نزد وی قرائت کرده چنانکه خود وی در ترجمهٔ آمدی تصریح می کند و همچنین او معاصر است با مؤیدالدین عرضی رصدی معروف و نیز با خواجه نصیرالدین طوسی و از شیخ محیی الدین اعرابی، چنانکه از کتاب مذکور وی و نیز از ریاض العلماء مستفاد میشود روایت کرده است. - انتهی. کتاب عیون الانباء وی در دو مجلد بانضمام یک مجلد فهرست اعلام باهتمام مولر به نام مستعار الشیخ المرؤ القیس بن الطحان چاپ شده است . رجوع به ابن ابی اصیبعه موفق الدین ... شود. و صاحب روضات نام او را احمدبن ابی القاسم آورده است. و وفات او به سال ۶۶۸ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن قاسم بن زهره. مکنی به ابوطالب یکی از شاگردان حمزةبن علی بن زهره معروف بسیدبن زهرهٔ حلبی است. (روضات ص ۲۰۲ س ۲۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن قاسم بن علی بن رستم الدیمرتی. وی در حضور مجلس عم خویش علی بن رستم در قصر او بدیمرتین در حالی که به متنزهات اطراف ناظر بود درین اشعار وصف بهار کرده است: ضحک الربیع بمبسم الانوار و بکی بعین سحة مدرار فبدمعه اکتست البسیطة نبتها و بضحکه ضحکت ذری الاشجار و اذا الریاح امالها فکأنه ثمل یمیل لنغمة الاقمار و النرجس الغضّ الجنی کانما تدویره بشظیتی مدوار حدقت به فوق الزبرجد فضة تحکی شعاع کواکب الاسحار. (محاسن اصفهان مافروخی ص ۶۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن قاسم بن علی بن رستم الدیمرتی. وی در حضور مجلس عم خویش علی بن رستم در قصر او بدیمرتین در حالی که به متنزهات اطراف ناظر بود درین اشعار وصف بهار کرده است: ضحک الربیع بمبسم الانوار و بکی بعین سحة مدرار فبدمعه اکتست البسیطة نبتها و بضحکه ضحکت ذری الاشجار و اذا الریاح امالها فکأنه ثمل یمیل لنغمة الاقمار و النرجس الغضّ الجنی کانما تدویره بشظیتی مدوار حدقت به فوق الزبرجد فضة تحکی شعاع کواکب الاسحار. (محاسن اصفهان مافروخی ص ۶۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن قاسم خزرجی. رجوع به احمدبن قاسم بن خلیفةبن یونس... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن قاسم شبی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن قاسم عبادی ازهری شافعی ملقب به شیخ شهاب الدین. او راست: حاشیه برحاشیهٔ عصام بر شرح کافیة. حاشیه بر شرح ابن ناظم بر الفیة. حاشیه بر مختصر. دو شرح کبیر و صغیر بر ورقات امام الحرمین جوینی. حاشیه بر شرح جلال الدین بر جمع الجوامع در اصول فقه. حاشیه بر حاشیهٔ تصریف استاد خود شیخ ناصرالدین ابوعبداللََّه.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن قاص. رجوع به ابن قاص و رجوع به احمدبن ابی احمد طبری ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن قاضی برهان محمودبن اسعد خجندی. او راست: ملخص در فتاوی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن قاضی جمال الدّین ابوعمرو عثمان قیسی. مکنی به ابوالعباس و ملقب بفتح الدین. او راست: نتیجة الفکر فی علاج امراض البصر.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن قرامان قونوی. او راست: شمسیه در تجوید و قرائت بزبان ترکی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن قره جه احمد. رجوع به صافی قاضی احمدبن قره جه احمد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن قره جه احمد. رجوع به صافی قاضی احمدبن قره جه احمد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن قطان. رجوع به احمدبن محمدبن احمد فقیه ... و رجوع به ابن قطان ابوالحسین احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن قطب الدین. رجوع به احمدبن شیخ الاسلام قطب الدین شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قطب الدین (شیخ ...) ابن مولا نورالدین محمدبن قاضی جلال الدین محمود آهی. خوندمیر در حبیب السیر آرد که او مرجع اَکابر خراسان و ملاذ علماء اقطار جهان بود از اواخر زمان دولت خاقان سعید میرزا تا اوان سلطنت خسرو منصور سلطان حسین میرزا در دارالسلطنهٔ هرات به لوازم امر قضاء اشتغال داشت و در فیصل قضایا و برایا بدستور آباء و اجداد بزرگوار خویش در طریق امانت و دیانت سلوک مینمود مع ذلک بامر درس و فتوی و نشر علوم دینی می پرداخت و همواره طلبه را از فوائد ذهن وقاد و مآثر طبع نقاد مستفید و بهره ور می ساخت وفاتش در غرهٔ شوال سنهٔ ثمان و سبعین و ثمان مائة (۸۷۸ هـ . ق.) بحظیره داند(؟) سلطان حسین میرزا در محل طعام خوردن بعلت فجاء اتفاق افتاد و در مزار مولانا فخرالدین رازی مدفون گشت. (حبیب السیر ج ۲ ص ۲۴۱).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن قوص. مکنی به ابوالنجم و متخلص به منوچهری دامغانی. رجوع به منوچهری احمدبن قوص... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن کاتب. رجوع به بیجان شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن کامل. مکنی به ابوعبداللََّه. به عربی شعر می گفته و مُقلّ است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن کامل بن [ خلف بن ] شجرةبن منصور بن کعب بن زیدالقاضی البغدادی. مکنی به ابوبکر. خطیب از ابن کامل نقل کند که او گفت مولد من به سال ۲۶۰ هـ . ق. بود. وفات وی در محرم ۳۵۰ هـ . ق. است و او در شارع عبدالصمد یکی از اصحاب محمدبن جریر طبری منزل میگرفت و وقتی از دست ابوعمر محمد بن یوسف متقلد قضاء کوفه شد. وی عالم باحکام و علوم قرآن و نحو و شعر و ایام الناس و تواریخ و اصحاب حدیث بود و در بیشتر این علوم وی را مصنفات است و بقول ابن الندیم از جملهٔ آن کتب است: کتاب غریب القرآن. کتاب القراآت. کتاب التقریب فی کشف الغریب. کتاب موجز التأویل عن حکم التنزیل. کتاب التنزیل. کتاب الوقوف. کتاب التاریخ. کتاب المختصر فی الفقه. کتاب الشروط الکبیر. کتاب الشروط الصغیر. کتاب البحث و الحث. کتاب امهات المؤمنین. کتاب الشعر. کتاب الزمان. کتاب اخبار القضاة. و او را مذهبی خاص است. خطیب گوید: ابن کامل از محمدبن سعد عوفی و محمدبن جهم سمری و ابوقلابهٔ رقاشی و احمدبن ابی خیثمه و ابواسماعیل الترمذی روایت کند و دارقطنی و ابوعبداللََّه مرزبانی از او روایت کنند و از او ما را ابن رزقویه و غیر او حدیث کنند. ابن رزقویه گوید چشمان آدمی چون اوئی را ندید و آنگاه که سال عمرش بهشتاد رفت برای ما این بیت انشاد کرد: عقد الثمانین عقد لیس یبلغه الاّ المؤخر للاخبار و الغیر. و باز گوید، قاضی ابن کامل از شعر خود این دو بیت ما را بخواند: صرف الزمان تنقل الأیام و المرء بین محلل و حرام و اذا تقشعت الامور تکشفت عن فضل ایام و قبح انام. و از دارقطنی حال ابن کامل پرسیدند گفت او متساهل بود و چه بسا حدیثی را از حفظ میگفت که در کتابش نبود و عجب و پندار وی را هلاک کرد او از هر مذهب چیزی می گرفت وائمهٔ اربعه را بچیزی نمیشمرد. از دارقطنی سؤال کردند که آیا او بمذهب محمدبن جریر است گفت نه بلکه او مخالف ابن جریر بود و خود مذهبی خاص اختیار کرد وکتابی در سیر املا کرد و بر مذهب اختیار رفت. خطیب ابوالفضل عبیداللََّه بن احمدبن عبداللََّه المنصوری بما خبر داد از ابومنصور موهوب بن جوالیقی و او از ثابت بن بندار و او از ابوعلی حسن بن احمدبن شاذان و او از ابواحمدبن کامل بن شجرة القاضی در سال ۳۴۹ هـ . ق. و او از عبداللََّه بن احمدبن عیسی المقری المعروف بالفسطاطی و او از احمد ابن سهل ابوعبدالرحمان و او از سعدبن زنبور که گفت: من با جماعتی بدرخانهٔ فضیل بن عیاض شدیم و اجازهٔ دخول خواستیم و وی رخصت نکرد بعضی گفتند که او بیرون نخواهد آمد جز آنکه آیتی از قرآن شنود با ما مردی مؤذن و بلند آواز بود باو گفتیم آیتی از قرآن تلاوت کن و او بر خواند: الهاکم التکاثر ... و آواز بر کشید. گوید درینوقت فضیل پدید آمد در حالی که ریش وی از بسیاری گریه تر بود و رکوئی بدست داشت که اشکهای خویش پاک میکرد و این قطعه خواندن گرفت: بلغت الثمانین او جزتها فماذا اؤمل او انتظر اتانی ثمانون من مولدی و بعد الثمانین ما ینتظر علتنی السنون فابلیننی و سپس گریه گلوی وی بگرفت و علی بن خشرم که با ما بود بقیت قطعه را بپایان برد و گفت: فدقت عظامی و کل البصر. سپس قاضی احمدبن کامل گفت من به سال ۲۶۰ هـ . ق. بزادم و این بیت قرائت کرد: عقد الثمانین عقد لیس یبلغه الاّ المؤخرللاخبار و الغیر. (معجم الادباء ج ۲ ص ۱۶). و رجوع به ابن کامل ابوبکر احمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن کامل بن [ خلف بن ] شجرةبن منصور بن کعب بن زیدالقاضی البغدادی. مکنی به ابوبکر. خطیب از ابن کامل نقل کند که او گفت مولد من به سال ۲۶۰ هـ . ق. بود. وفات وی در محرم ۳۵۰ هـ . ق. است و او در شارع عبدالصمد یکی از اصحاب محمدبن جریر طبری منزل میگرفت و وقتی از دست ابوعمر محمد بن یوسف متقلد قضاء کوفه شد. وی عالم باحکام و علوم قرآن و نحو و شعر و ایام الناس و تواریخ و اصحاب حدیث بود و در بیشتر این علوم وی را مصنفات است و بقول ابن الندیم از جملهٔ آن کتب است: کتاب غریب القرآن. کتاب القراآت. کتاب التقریب فی کشف الغریب. کتاب موجز التأویل عن حکم التنزیل. کتاب التنزیل. کتاب الوقوف. کتاب التاریخ. کتاب المختصر فی الفقه. کتاب الشروط الکبیر. کتاب الشروط الصغیر. کتاب البحث و الحث. کتاب امهات المؤمنین. کتاب الشعر. کتاب الزمان. کتاب اخبار القضاة. و او را مذهبی خاص است. خطیب گوید: ابن کامل از محمدبن سعد عوفی و محمدبن جهم سمری و ابوقلابهٔ رقاشی و احمدبن ابی خیثمه و ابواسماعیل الترمذی روایت کند و دارقطنی و ابوعبداللََّه مرزبانی از او روایت کنند و از او ما را ابن رزقویه و غیر او حدیث کنند. ابن رزقویه گوید چشمان آدمی چون اوئی را ندید و آنگاه که سال عمرش بهشتاد رفت برای ما این بیت انشاد کرد: عقد الثمانین عقد لیس یبلغه الاّ المؤخر للاخبار و الغیر. و باز گوید، قاضی ابن کامل از شعر خود این دو بیت ما را بخواند: صرف الزمان تنقل الأیام و المرء بین محلل و حرام و اذا تقشعت الامور تکشفت عن فضل ایام و قبح انام. و از دارقطنی حال ابن کامل پرسیدند گفت او متساهل بود و چه بسا حدیثی را از حفظ میگفت که در کتابش نبود و عجب و پندار وی را هلاک کرد او از هر مذهب چیزی می گرفت وائمهٔ اربعه را بچیزی نمیشمرد. از دارقطنی سؤال کردند که آیا او بمذهب محمدبن جریر است گفت نه بلکه او مخالف ابن جریر بود و خود مذهبی خاص اختیار کرد وکتابی در سیر املا کرد و بر مذهب اختیار رفت. خطیب ابوالفضل عبیداللََّه بن احمدبن عبداللََّه المنصوری بما خبر داد از ابومنصور موهوب بن جوالیقی و او از ثابت بن بندار و او از ابوعلی حسن بن احمدبن شاذان و او از ابواحمدبن کامل بن شجرة القاضی در سال ۳۴۹ هـ . ق. و او از عبداللََّه بن احمدبن عیسی المقری المعروف بالفسطاطی و او از احمد ابن سهل ابوعبدالرحمان و او از سعدبن زنبور که گفت: من با جماعتی بدرخانهٔ فضیل بن عیاض شدیم و اجازهٔ دخول خواستیم و وی رخصت نکرد بعضی گفتند که او بیرون نخواهد آمد جز آنکه آیتی از قرآن شنود با ما مردی مؤذن و بلند آواز بود باو گفتیم آیتی از قرآن تلاوت کن و او بر خواند: الهاکم التکاثر ... و آواز بر کشید. گوید درینوقت فضیل پدید آمد در حالی که ریش وی از بسیاری گریه تر بود و رکوئی بدست داشت که اشکهای خویش پاک میکرد و این قطعه خواندن گرفت: بلغت الثمانین او جزتها فماذا اؤمل او انتظر اتانی ثمانون من مولدی و بعد الثمانین ما ینتظر علتنی السنون فابلیننی و سپس گریه گلوی وی بگرفت و علی بن خشرم که با ما بود بقیت قطعه را بپایان برد و گفت: فدقت عظامی و کل البصر. سپس قاضی احمدبن کامل گفت من به سال ۲۶۰ هـ . ق. بزادم و این بیت قرائت کرد: عقد الثمانین عقد لیس یبلغه الاّ المؤخرللاخبار و الغیر. (معجم الادباء ج ۲ ص ۱۶). و رجوع به ابن کامل ابوبکر احمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن کثیر الفرغانی. محمد و احمد پسران موسی بن شاکر، حفر نهر معروف بجعفری را باو واگذار کردند و او کسی است که مقیاس جدید برای نیل کرده بود معرفت او بیش از توفیق وی بود زیرا هرگز عملی را بپایان نرسانید. وی در ساختن دهانهٔ نهر معروف بجعفری خطا کرد وپست تر از مسیر نهر قرار داد و در نتیجهٔ آبی که بدهانه میرسید، در مسیر نهر جریان نمی یافت و محمد و احمد پسران موسی در کار او مدافعه کردند. رجوع به عیون الانباء ج ۱ ص ۲۰۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن کشاشب . از مردم دزماره. فقیهی شافعی است. او راست: رفع التمویه عن مشکل التنبیه. و مراد از تنبیه، کتاب تنبیه فی فروع الشافعیة ابواسحاق شیرازی است. و وفات احمد به سال ۶۴۳ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن کلیب نحوی. وفات وی به سال ۴۲۶ هـ . ق. یاقوت گوید این تاریخ وفات را ابن جوزی در المنتظم آورده و ندانم آنرا از کجا بدست کرده است چه حمیدی در کتاب خویش ذکر احمدبن کلیب کرده لکن تاریخ وفات او نگفته است. حمیدی گوید او شاعری مشهور الشعر است و محمدبن حسن مذحجی از ماجرای عشق وی که منتهی بمرگ او شد حکایتی دراز کرده و قطعاتی از شعر او نقل کرده است. رجوع به معجم الادباء یاقوت چ مارگلیوث ج ۲ ص ۱۹ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن کمادبن علی التمیمی مکنی به ابوالعباس، یکی از مشاهیر علماء هیئت و نجوم. از مردم تونس. او را زیجی است به نام زیج الامد علی الابد. و دیگر الکور علی الدور. (قاموس الاعلام). و در جای دیگر بر ترجمهٔ او دست نیافتیم.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن کمال. وی موجز ابن نفیس را بترکی ترجمه کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن کمال الدین. ادیبی فاضل و شاعر از مردم دمشق بوده و به سال ۱۰۳۲ هـ . ق. درگذشته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن کمال پاشا ملقب بعلامه. او راست: شرح العشر فی معشر الحشر و شرح القنوت. وفات وی به سال ۹۴۰ هـ . ق. بود. و رجوع به احمدبن سلیمان ... و کمال پاشازاده ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن کنداجیق ذوالسیفین. ابن اثیر در مرصع آرد: احمدبن کنداجیق یکی از امرای معتضد است که او را در سیفین تقلد عمل داد و به ذوالسیفین موسوم کرد. (نقل از نسخهٔ خطی متعلق به آقای نخجوانی ص ۵۶).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الکندی. رجوع به احمدبن یعقوب بن اسحاق کندی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن کیغلغ شحنهٔ اصفهان. چون لشکری رئیس دیالمه به سال ۳۱۹ هـ . ق. قصد اصفهان کرد و قلعهٔ ماربین را منهدم ساخت و احمدبن کیغلغ شحنه بمبارزهٔ او شتافت دیالمه به اصفهان درآمدند ولی لشکری با گروهی تأخیر کرد و ابن کیغلغ با او بمحاربه پرداخت و او را بکشت و سر وی را بشهر برد و مدت این جنگ بیش از ساعتی نبود و یکی از شعرا قصیده ای طویل در این باب کرده است: جاء اللعین اللشکری بعصبة مخذولة مثل الدبا متبدّدا فرموا بسهم کیغلی صائب مازال ینفذ فی الطغاة مسدّدا فتواکلوا و تخاذلوا و تقطروا جرحی و قتلی فی الفیافی همدا لولا الامیر و حفظه لبلادنا کنا عناة او وحوشا ابدا و لما رایت باصفهان و قطرها زرعاً و لاضرعاً و لا مستوقدا فرّالکماة و ذبّ عنا وحده و اللیث تحمی خیسه متفرداً. (محاسن اصفهان مافروخی ص ۳۹). و ثعالبی در یتیمةالدهر (ج ۱ صص ۶۵ -۶۷) آرد: منصور و احمد ابناء کیغلغ، ادیبان شاعران از اولاد امراء شام باشند و احمد راست: لایکن للکاس فی کفک یوم الغیث لبث او ما تعلم ان الغیث ساق مستحث. و نیز: و لولا ان برذون الهوی یعتلف الرطبة رکبناهُ الی الصید و ارسلنا له کلبة فصدنا ثعلب الهجران تلک الخبة الضبة و صیرنا لزیت الوصل من جلد استهاربه. و نیز او راست و به نام دیک الجن نیز روایت کرده اند: قلت له و الجفون قرحی قداقرح الدمع مایلیها مالی فی لوعتی شبیه قال وابصرت لی شبیها. و همچنین: بدت من خلل الحجب کمثل اللؤلؤ الرطب فأدمی خدّها لحظی و ادمی لحظها قلبی. و نیز: واعطشی الی فم یسبح خمراً من برد ان قسم الناس فحسبی بک من کل احد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن لال. رجوع به احمدبن علی همدانی ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن اللبودی خلیل. او راست: الروض البسام فی من ولّی قضاء الشام.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن لؤلؤ. رجوع به ابن النقیب در ذیل این لغت نامه شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مأمون بن احمدبن محمد مکنی به ابومنصور دومین کس از آل فریغون. وی پس از پدر در خوارزم فرمانروائی یافت. رجوع به آل فریغون و رجوع به احمدبن محمد مکنی به ابوالحرث و ابن مأمون ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مأمون بن احمدبن محمد مکنی به ابومنصور دومین کس از آل فریغون. وی پس از پدر در خوارزم فرمانروائی یافت. رجوع به آل فریغون و رجوع به احمدبن محمد مکنی به ابوالحرث و ابن مأمون ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مبارک حوفی [ خزفی ] . رجوع به احمدبن مبارک نصیبی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مبارک نصیبی حوفی [ خزفی ] نحوی. مکنی به ابوالعباس و ملقب به تقی الدین. او راست: شرحی بر مقصورهٔ ابن درید و شرحی بر ملحة الاعراب ابومحمد حریری. وفات او به سال ۶۶۴ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن متوج البحرانی. رجوع به احمدبن عبداللََّه بن سعید ... و ابن متوج شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن متوکل علی اللََّه عباسی. رجوع به ابوالعباس احمد ... و رجوع به معتمد علی اللََّه احمد بن متوکل شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مثنی بن عبدالکریم. منجم. او راست: تعلیل زیج خوارزمی و طبقات الامم.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مثنی بن عبدالکریم. منجم. او راست: تعلیل زیج خوارزمی و طبقات الامم.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مجدی ملقب بشهاب الدین. او راست: کتاب الحقائق فی حساب الدرج والدقائق. وفات وی به سال ۸۵۰ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد. او راست: الوشی المصون و اللؤلؤ المکنون فی علم الخطّ الذی بین الکاف و النون شامل علم جفر و حروف، و در آن ۶۲۳ علم ذکر کرده است. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد. وی کتاب راجع بفتوحات الشام تألیف احمدبن اعثم کوفی را بفارسی ترجمه کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد. معروف بأبن مدبر کاتب. او بنقلهٔ کتب بعربی از مال خویش صلات میداد و افضال وی در حق آنان بسیار بود. (عیون الانباء ج ۱ ص ۲۰۶).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مُحمّد. رجوع به علاء الدّوله سمنانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مُحمّد. رجوع به نشانجی زاده شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد. رجوع به ابوالحسین نوری خراسانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۳۰۴ و ۳۲۴).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد. رجوع به احمد سویقی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد معروف به ابن السنی دینوری. او راست: عمل الیوم و اللیلة. و وفات وی به سال ۳۶۴ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد [ یا ابراهیم ] معروف به ابن الحاج اشبیلی و مکنی به ابوالعبک. وی یکی از حاشیه نویسان بر صحاح جوهری است. وفات او به سال ۶۵۱ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد معروف به ابن خلکان برمکی اربلی شافعی مکنی به ابوالعباس و ملقب بقاضی شمس الدین. رجوع به ابن خلکان شود. حاجی خلیفه در کشف الظنون وفات وی را به سال ۶۸۱ هـ . ق. آورده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد معروف به ابن المدبر کاتب. او نقله را از مال و افضال خود بسیار بخشید. (عیون الانباء ج ۱ ص ۲۰۶).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد [ یا حسین بن محمد ] مکنی به ابن شمعون. واعظ مشهور.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد معروف به ابن عبدربه قرطبی. او راست: عقد لابی عمر، مشتمل بر ۲۵ کتاب و هر کتابی محتوی دو جزء است در ابیات و نوادر. وفات وی ۳۲۸ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد معروف به ابن عربشاه. رجوع به ابن عربشاه شهاب الدین ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد معروف به ابن عطار دنیسری و مکنی به ابوالعباس او راست: مرقص الطرب در غزل و صدقة السر. وفات ۷۹۴ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد معروف به ابن قطان بغدادی. مکنی به ابوالحسین. ریاست حکومت و تدریس بغداد بدو منتهی شده است و او را مصنفات بسیار است در اصول وفقه و فروع آن و وفات او به سال ۳۵۹ هـ . ق. بود. (روضات الجنات ص ۵۸ س ۶).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد معروف به ابن ملای [ ابن منلای ] چلبی حلبی وی شرحی بر العزی فی التصریف تألیف ابراهیم بن عبدالوهاب زنجانی نوشته و نیز او از شراح شافیهٔ ابن حاجب است. وفات وی به سال ۱۰۰۳ هـ . ق. بود. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد. رجوع به ابن ولاد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد. معروف بن ابن الهائم و ملقب بشهاب الدین. او راست: عجالة فی استخفاف الفقهاء ایام البطالة و کتاب المعونة فی الحساب الهوائی و کتاب الوسیلة. وفات وی به سال ۸۸۷ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد الاول مکنی به ابوابراهیم یکی از سلاطین بنی اغلب در افریقا، ۲۴۲ -۲۴۹ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد مکنی به ابوبدیل و ملقب به مجدالدین السجاوندی. عوفی در لباب الالباب در ذکر افاضل عراق (ج ۱ ص ۲۸۲) آرد: الامام الکبیر ملک الکلام مجدالدین احمدبن محمد ابی بدیل السجاوندی، سلطان جهان علم و بیان و مالک اعنّهٔ فضل و قاید ازمّهٔ عمل منشی حقایق مظهر دقایق، بر ارباب علم سر و بر اصحاب دل سرور صاحب سخنی که سخن خوش او [ اندوه ] دلها را زایل کردی و حسان را کلمات حسان او باقل گردانیدی مصنفات غریب او مقبول علماء عالم است و تألیفات لطیف او معشوق افاضل گیتی و انسان عین المعانی که در تفسیر کلام ربانی ساخته است بر کمال فضل او گواهی عدلست و از وفور علم او مخبری صدق و ذخایر ثمار در معانی اخبار سید مختار که او پرداخته است جملگی علما را پیرایه است و همگی فضلا را سرمایه نیرین در تحمید و تمجید آفریدگار و نعت و درود رسول مختار انس جان علماء با حاصل و راحت روح اصحاب دل آمده در اختراع معانی غرا و افتراع ابکار عذرا خاطر خطیر او عدیم النظیر بود و این چند بیت در وصف زلف و روی خاتم انبیا پرداخته است. نعت: اقبال وفادار است ز آن روی وفادارش ایام نگونسار است زان زلف نگونسارش بر خاک درش دیده در حسرت باد سرد آبست و ندارد آب بی آتش رخسارش نوشست همه زهرم زین گلشن فیروزه چون برد دل تنگم آن لعل شکربارش تا چند بود بر خشک کشتی امید دل دریا شده چشم ما زآن لعل دُرَربارش حلقه است جهان بر دل یا رب تو نگینی ده این حلقهٔ دل را زان یاقوت جگرخوارش آخر نفسی باید در درد و غمش چون ماند جان را نفسی آخر در حسرت دیدارش زین یک نفس زنده این است که میشاید هم مطلع و هم مقطع در نامه و اخبارش بگذاشت مرا ناگه ای دل تو بنگذارش بد کرد غمش بر من یارب تو نکو دارش. و هم او راست در نعت: جانا شکن زلفت دلبست جهان آمد یاقوت لب لعلت در قیمت کان آمد گفتم شکری ز آن لب دندان مرا باشد آن پسته دهان گفتم هر چش بزبان آمد خورشید رخ خوبش در سایهٔ زلف افتاد ابر مژهٔ چشمم خونابه چکان آمد زآن ناوک هجرانش تیر مژه ای خوردم دریاب مرا دریاب کان زخم گران آمد. غزل: ای دل تو کیستی که غم آن صنم خوری یا لاف عشق وی زنی و نام وی بری این بس نباشدت که چو باد صبا بزد از بوی مشک زلفش تو روح پروری این بس نباشدت که چو گریی ز هجر او دولت همی فروشی و محنت همی خری. رباعی: یک روز بهی کن همه بد نتوان کرد کس را ببدی مطیع خود نتوان کرد بر هر بدیی بدی مدد نتوان کرد این بی ادبی تا بابد نتوان کرد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد مکنی به ابوالحرث فریغونی. در ترجمهٔ تاریخ یمینی آمده (ص ۳۰۵ ببعد): ولایت جوزجان در مدت ایام آل سامان، آل فریغون را بود اباً عن جد میراث رسیده و از سلفی بخلفی منتقل گشته و بعد همم و غور کرم و مکارم شیم ایشان از ادراک اوهام و افهام گذشته و اکناف و اعطاف ایشان مقصد غربا و ادبای اطراف شده و اموال ایشان بهرهٔ آمال گشته و افضال اماثل جهان رضیع احسان و ربیب انعام ایشان گشته و ابوالحرث احمدبن محمد غرهٔ دولت و انسان مقلت و جمال جملت و طراز حلت ایشان بود با همتی عالی و نعمتی متعالی و کنفی رحیب و مرتعی خصیب و امیر سبکتکین کریمه ای از کرایم او از بهر پسر خود سلطان یمین الدوله خواسته بود و او دری یتیم از بحر جلال ناصرالدین از بهر پسر خویش ابونصر حاصل کرده و اسباب مواشجت و ممازجت میان جانبین مستحکم گشته و اواصر لحمت و وثایق قربت مستمر و مشتبک شده و چون ابوالحرث وفات یافت سلطان آن ولایت بر پسر او ابونصر مقرر داشت و او را بعنایت و رعایت مخصوص میداشت تا در سنهٔ احدی و اربعمائة (۴۰۱ هـ . ق.) از دار دنیا بدار عقبی تحویل کرد. بدیع همدانی و ابوالفتح بستی و دیگر شعرای عصر در مدح ایشان قصاید غرا و منثورات بسیار پرداخته اند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد مکنی به ابوالحرث فریغونی. در ترجمهٔ تاریخ یمینی آمده (ص ۳۰۵ ببعد): ولایت جوزجان در مدت ایام آل سامان، آل فریغون را بود اباً عن جد میراث رسیده و از سلفی بخلفی منتقل گشته و بعد همم و غور کرم و مکارم شیم ایشان از ادراک اوهام و افهام گذشته و اکناف و اعطاف ایشان مقصد غربا و ادبای اطراف شده و اموال ایشان بهرهٔ آمال گشته و افضال اماثل جهان رضیع احسان و ربیب انعام ایشان گشته و ابوالحرث احمدبن محمد غرهٔ دولت و انسان مقلت و جمال جملت و طراز حلت ایشان بود با همتی عالی و نعمتی متعالی و کنفی رحیب و مرتعی خصیب و امیر سبکتکین کریمه ای از کرایم او از بهر پسر خود سلطان یمین الدوله خواسته بود و او دری یتیم از بحر جلال ناصرالدین از بهر پسر خویش ابونصر حاصل کرده و اسباب مواشجت و ممازجت میان جانبین مستحکم گشته و اواصر لحمت و وثایق قربت مستمر و مشتبک شده و چون ابوالحرث وفات یافت سلطان آن ولایت بر پسر او ابونصر مقرر داشت و او را بعنایت و رعایت مخصوص میداشت تا در سنهٔ احدی و اربعمائة (۴۰۱ هـ . ق.) از دار دنیا بدار عقبی تحویل کرد. بدیع همدانی و ابوالفتح بستی و دیگر شعرای عصر در مدح ایشان قصاید غرا و منثورات بسیار پرداخته اند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد مکنی به ابوسعد و متخلص بمنشوری سمرقندی. عوفی در لباب الالباب (ج ۲ ص ۴۴) آرد: منشوری که منشور شاعری به نام او بود و طایر هنر در دام او سخن نمکینش شور در دلهای فضلاء می انداخت و بیان دل فریبش رایت فصاحت بر فلک می افراخت در مدح سلطان یمین الدوله گفت و صفت آتش کرد چنانکه آب ازو میچکد. شعر: یکی دریا پدیدآمد زمین از مشک و آب از زر معلق موج زرّینش باوج اندر کشیده سر نشیب و قعر آن دریا همه پر رشتهٔ مرجان فراز موج او هر سو همه پر زهرهٔ ازهر نهنگ سندروسینش بسیماب اندرون غلطان دم تمساح زرّینش پریشان از گلو گوهر برخشد سرّ او بی رخ بغرّد غور او بی دل چون برق از میغ بر دریا چو رعد از کوه در کشور فلک چو قصر مدهون گشت بر وی کنگره زرین دُرافشان هریکی روشن چو قصر مرد مدهون گر چو چشم باز ازو روشن زمین و آسمان امشب نقابی بست بر روی و بناگوش تذرو نر چه بود امشب که چون حال وسرازخاک زمین برزد خلوقی رنگ خورشیدی بشنگرف آزده پیکر گهی چون عبهری سیمین همی برآسمان یازد گهی چون ابر یاقوتین همی نالد بابر اندر زریرین گردد از رنگش بدریا در همی لؤلؤ عقیقین گردد از عکسش بگردون بر همی اختر تو گوئی همت خسرو برای نعمت زایر یکی زرین فلک خواهد برآوردن همی دیگر بدست و تیغ و جام و جان میاسا از چهار آئین چنانک از ناقهٔ فتحت نیاساید همی رهبر بدست از مال بخشیدن بتیغ از کینه آهختن بجام از باده نوشیدن بجان از مدت بیمر. وله هم دراین معنی: دو چیز یافت از این آتش سده دو همال ستاره یارهٔ زرین و آسمان خلخال ز آفتاب یکی جام کرد چرخ امشب بیاد شاه بکف برنهاد مالامال. و له شعر: چرا زرد شد دهر بی مهرگان ازیرا که چون کوه شد آسمان چرا معصفربار شد تیره شب ازیرا که شد بارور زعفران چرا جام می خواست ناگاه شاه ازیرا کش آمد سده ناگهان چرا از قضا برترست امر او ازیرا یقین برترست از گمان چرا رخ مجدّر نماید عدوش ازیرا کش از اشک باشد نهان چرا بی کرانست طول بقاش ازیرا بود دایره بی کران. شعر: چه جادویست عنان آزمای مرکب او که آرزوی سواران کند همی ازبر تکاوری که بیک شربت امل آراست بدستش اندر دریاء ژرف پهناور. شعر: فرورسید چو بنجشک زرد برگ پهی ز بیم آنکه برو زد چو باشه برگ چنار ببرق ماند روز آفتاب در پس ابر بآفتاب درخشنده برق در شب تار.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد مکنی به ابوسعید اعرابی. از مشاهیر فضلای طبقهٔ عرفا اصلش از بصره است و ساکن مکهٔ معظمه بوده است در اواخر مائهٔ سوم و اوایل مائهٔ چهارم هجریه. بعلوم ظاهر و باطن معروف و مشهور گشت. جامی رحمه اللََّه او را در عداد طبقهٔ پنجم ازین سلسله نگاشته و گوید وی عالم بود و فقیه وی را برای این طایفه تصنیفهای بسیار است و بصحبت جماعتی از این طبقه رسیده مانند شیخ جنید و عمروبن عثمان مکی و ابوالحسین نوری و شیخ حسن مسوحی و شیخ ابوالفتح حمال بعضی گفته اند که وی قریبست ازین سلسله بطبقهٔ چهارم. شیخ الاسلام گفته که وی در نکته های توحید سخت نیکوست و در آنجا گفته: لایکون قرب الا و ثمة مسافة؛ نزدیکی نگویند تا مسافت نبود و هم شیخ الاسلام در ذیل این بیان گفته که: در قرب دو گانگی است که یکی بدیگری نزدیک بود پس چون بنگری قرب بعد باشد و تصوف یگانگی باشد. و از کلمات ابوسعید است که گفته: التصوف کله ترک الفضول و المعرفة کلها الاعتراف. یعنی تصوف همگی ترک زیادتیست و معرفت همگی آن اعتراف است بنادانی یعنی بازیافت آنکه وی را نمی شناخت و نیز از کلمات اوست که گفت: لایکون الشوق الا الی غایب یعنی نمیباشد اشتیاق مگر بچیزی که حاصل و موجود نیست زیرا که شوق میل است به پیدا شدن چیزی و این معنی بنسبت با معدوم وجود گیرد و به نسبت با موجود صورت نبندد اما آنکه در حضور محبوب شخص را شوق باقی است آن شوق حصول نیست بلکه شوق بقاء حضور محبوبست در ازمنهٔ آتیه و این معنی حالة الشوق معدوم است شیخ الاسلام در ذیل این بیان گفته: شیخ اجل عالم داود طائی را گفتند تو مشتاقی گفت نه، مرا نه دوری بود که مشتاق باشم. غایب مشتاق بود دوست من پیوسته در نظر حاضر است و هم از اوست که اللََّه تعالی بعضی از اخلاق خود با دشمنان داده تا بآن بر دوستان وی تعطف میکنند و بدان سبب دوستانش می آسایند و نیز از اوست که گفته: علم را با آداب آن باید بکمال رسانید و اگر غیر ازین باشد آن علم را فایدتی از برای تحصیل کننده اش نباشد و آن عالم فاضل در مکهٔ معظمه روزگار خود را بارشاد میگذرانید تا در سنهٔ ۳۴۰ هـ . ق. روزگار زندگانی را بدرود نمود و در آن وقت او را شیخ حرم خواندند و در مکه مدفون کردند تا اینجا بود آنچه از نفحات الانس نقل شد و اما آنچه یافعی در متوفیات ۳۴۰ هـ . ق. نوشته این است: ابن الاعرابی المحدث الصوفی ابوسعید احمد بن محمدبن زیاد البصری نزیل مکه روی عن اسحاق الزعفرانی. و از مؤلفات وی یکی کتاب وصایا بوده که در ابتدای ترجمه نامی ازو برده شد و دیگر کتاب جمع و تفریق که در آداب طریقت بوده است و دیگر کتاب فواید که متعلق بکلمات این طبقه بوده. (نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۲۲۸).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد. مکنی به ابوسعید و ملقب به فخرالدین. خواهر زادهٔ ابوالفتوح رازی حسین بن علی بن محمد صاحب تفسیر است. وی از خال خویش علم و ادب فرا گرفته و یکی از افاضل عصر خویش است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد مکنی به ابوالعباس. رجوع به احمدبن محمدبن یحیی البلدی ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد مکنی به ابوالعباس شقانی. در اواخر مائهٔ چهارم هجریه بوده است و معاصر است باغزنویان و با شیخ اجل ابوسعید و ابوالحسن خرقانی همعصر. صاحب نفحات الانس نقل احوال ویرا از کتاب کشف المحجوب نموده میگوید وی در فنون علوم چه اصول و چه فروع امام وقت بود و مشایخ بسیار را دیده و صحبتشان را دریافته بود و از بزرگان اهل تصوف بود صاحب کتاب کشف المحجوب که شرح حال او را نوشته گوید که مرا با وی انسی عظیم بود و وی را با من شفقتی صادق و در بعضی علوم استاد من بود و هرگز از هیچ صنف کسی ندیدم که شرع را بنزدیک وی تعظیم بیشتر از آن بود که بنزدیک وی و از کل موجودات گسسته بود بجز امامی محقق را از او فائده نبودی از دقت عبارتش اندر علم اصول پیوسته طبعش از دنیا و عقبی نفور بودی و پیوسته میخروشیدی: اشتهی عدماً لا عود له. میل به نیستی دارم که در آن نیستی باز گشتن بوجود نبود و هم بپارسی گفتی هر آدمی را بایست محال باشد و مرا نیز بایستی محالست که بیقین دانم که آن نباشد و آن آن است که میبایدم که خداوند تعالی مرا بعدم میبرد که هرگز آن عدم را وجود نباشد زانچه هر چه هست از مقامات و کرامات جمله محل حجاب و بلااند و آدمی عاشق حجاب خود شده نیستی بنده اندر آرزوی دیدار بهتر از آرام باحجاب و چون حق جل جلاله هستی ایست که عدم بر وی جایز نباشد چه زیان اندر ملک وی که من نیستی گردم که هرگز مرآن نیستی را هستی نباشد و نیز از صاحب کشف المحجوب نقل شده است که گفت روزی بنزد آن عارف کامل درآمدم دیدم که میخواند:{/B ضَرَبَ اَللََّهُ مَثَلاً عَبْداً مَمْلُوکاً لاََ یَقْدِرُ عَلی ََ شَیْ ءٍ۱-۹۱۶:۷۵/} و میگریست و نعره میزد پنداشتم که از دنیا بخواهد رفت گفتمش یا شیخ این چه حالت است گفت یازده سال است که تا دردم اینجا رسیده است و از این مقام درنمیتوانم گذشت و حاصل معنی آیت رسانیدن ضعف حال بنده و عدم قدرت ویست در تصرفات بمملوکی که وی را قدرت نباشد بر تصوف تا از مالکش مأذون نگردد نقل است که وقتی شیخ اجل ابوسعیدبن ابوالخیر در نیشابور در خانقاه خود نشسته بود و سید اجل که از اکابر سادات آن شهر بود بسلام شیخ آمده بود و در پهلوی وی نشسته در آن حال آن عارف کامل درآمد ابوسعید ویرا بالای دست سید اجل جای داد سید از آن حال رنجه شد شیخ بفراست دریافت و گفت یا سیدی شما را که خلق دوست دارند از برای پیغمبر صلی اللََّه علیه و آله و سلم است و اینها را باید دوستار بود از برای خدای تعالی از آن روی که اینها در راه شریعت و طریقت رنجها برده و زحمتها کشیده اند و بمقام پیری رسیده اند سید را از کلام شیخ آن حالت برفت و آن گرفتگی از وی زایل گردید. (نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۴۳) (کشف المحجوب چ هند ص ۱۳۲).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد. مکنی به ابوالمظفر و ملقب به فخرالدوله والی چغانیان. رجوع به ابوالمظفر چغانی احمدبن محمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد مکنی به ابوالمکارم مقری واسطی. او راست: هدایة الرفاق فی القراءة.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد معروف به ابونصر اقطع. وی راست شرحی بر مختصر القدوری در دو مجلد و نیز شرحی بر مختصر الطحاوی فی فروع الحنفیة. و وفات وی به سال ۴۷۴ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد. رجوع به حفید سعدالدین شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد معروف به سعید قونوی. او راست: روضة المتکلمین در کلام.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد. ملقب بشهاب الدین معروف به صاحب. او راست: تلخیص تلخیص المفتاح. و وفات وی به سال ۷۸۸ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد ملقب به شهاب الدین ونظام گیلانی. از فقهای حنفی. او راست: کتاب ابراهیم شاهیة فی فتاوی الحنفیة و آن کتابی بزرگ است از افخر کتب و آن را برای سلطان ابراهیم شاه نوشته و از ۱۶۰ کتاب فراهم کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد معروف به شهاب حصکفی حلبی و مکنی به ابوالعباس. او راست: طالبة الوصال من مقام العوال. و الروضة الوردیة فی الرحلة الرومیة. او در حدود سال ۸۶۴ هـ . ق. حیات داشته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد. ملقب به فخرالدین. رجوع به احمد فخرالدین ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد ملقب به نجم الدین معروف به ابن الرفعه. فقیه شافعی (۶۴۵ -۷۱۰ هـ . ق.). او راست: شرح تنبیه. شرح وسیط. وی متولی امر حسبت در دیار مصر بود و تدریس مدرسهٔ مغربیه داشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد آبی. مکنی به ابوالعباس. او از اهل آبه از ناحیهٔ برقه است و بتجارت بیمن شد و در عدن درک صحبت ابوبکر سعیدی کرد. یاقوت گوید مولی المفضل جمال الدین از قول احمد آبی قصهٔ ملاقات او را با سعیدی برای من گفت. و سپس احمد باسکندریه رفت و اقامت گزید و میان او و شرف الدین عبدالرحمان پسر قاضی اسکندریه ماجرائی روی داد که او محتاج برفتن بقاهره شد و بدانجا شکایت ماجرا بصاحب صفی الدین شکر برد و وی داد او نداد و شکایت او در امر قطع رزق وی از مسجدی که در آن امامت داشت بود یا چیزی از این قبیل. و قدوم او بقاهره به سال ۵۶۶ هـ . ق. بود و در حدود سال ۵۹۹ هـ . ق. بدانجا درگذشت و کتابی در نحو تصنیف کرد و من آن را بخط خود او دیدم و آن مسائلی پراکنده بود. و مولی القاضی المفضل جمال الدین مرا حکایت کرد که نزد صاحب ابوبشر رفته بودم و احمد نیز بدانجا بود و من پهلوی او نشستم و بطریق تمثل این بیت بخواند: انک لا تشکو الی مصمت فاصبر علی الحمل الثقیل او مت. و از انشاد بیت قصد او اشاره برسیدگی نکردن صاحب ابوبشر بشکوای او بود. ابوزیاد کلابی گوید انک لاتشکو الی مصمت مثلی است عرب را و تصمیت آن است که زن گوید: صمت هذا الصبی یعنی نفس این بچه برید آنگاه که او مشغول کودکان دیگر یا شوی خویش است و طفل شیرخوارهٔ او گرید و سپس بیاید و شیرخوارهٔ خود را بنوازش آرام کند. و حدیث کرد مرا که بمجلس شیخ موافق ابوالحجاج یوسف معروف به ابن الخلال کاتب انشاء بروزگار مصریین درآمد و موافق در آینه به نثر چیستانی کرده بود و بحضار گفت چه گوئید در این گفتهٔ من: شی ء شدیدالبأس یغیره ضعیف الانفاس ... و من از همان جزء اول دانستم که مراد او آینه است چه آن از آهن است و آهن شدید البأس باشد و چون بدو دمند رونق و جلای آن بگردد و تیرگی گیرد و بگفتم و او حدت خاطر مرا تحسین کرد. یاقوت گوید مولانا قاضی امام جمال الدین ابوالحجاج یوسف بن القاضی الاکرم علم الدین ابی طاهر اسماعیل بن عبدالجباربن ابی الحجاج مرا گفت که ابوالعباس احمدبن محمد الآبی قصیدهٔ زیرین بمدح من گفت و من از خط خود او نقل میکنم: یا خیر من فاق الافاضل سؤددا و امتاز خیماً فی الفخار و محتدا و سما لاعلام المعالی فاهتوی فضلاً به یهدی و فضلا یجتدی و اذا الریاسة لم تزن بمعارف و عوارف یسدی به کانت سدا لاتنس من لم ینس ذکرک احمدا وافی جنابکم الکریم فاحمدا یهدی الی الاسماع من اوصافکم ملحاً کزهر الروض باکره الندا مستحسنات کلما کررتها لم تسأم الاسماع منها موردا و الفضل فیه لکم و منکم انما یعزی المضاعف فی الجمیل لمن بدا کالزهر یسقی الزهر صیب افقها فیعود منه نشره متصعدا جاد الغمام علی الکمام بمائه عذباً فنضر ماحوته و نضدا و اذا امرؤ اسدی لحر نعمة بدءا تملکه بها و استعبدا دعی المفضل اذ تسامی فضله شرفاً علی نظرائه و استمجدا. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۲ ص ۱۱۲).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد ابدی مقلب بشهاب الدین و مکنی به ابوالعباس او راست: شرح ایساغوجی ابهری.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابراهیم بن ابی بکربن خلکان الهکاری الاربلی البرمکی. رجوع به ابن خلکان و رجوع به روضات الجنات ص ۸۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابراهیم بن حازم حازمی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابراهیم بن الخطاب الخطابی بستی. مکنی به ابوسلیمان از اولاد زیدبن الخطاب برادر عمربن الخطاب. و این نسبت را ابوعبید هروی و ابومنصور ثعالبی دو شاگرد احمد گفته اند. و چنانکه عبدالرحمان بن عبدالجبار الفامی الهروی در تاریخ هراة خویش آورده است و در آن کتاب بجای احمد او را حمد نامیده: وفات خطابی در سال ۳۸۸ و مولد او به رجب سنهٔ ۳۱۹ هـ . ق. بوده است. یاقوت گوید بخط ابوسعد السمعانی دیدم که او نیز از خط شیخ ابن عمر نقل کند که: وفات امام ابوسلیمان خطابی به بست در رباط واقع در ساحل هندمند بروز شانزدهم شهر ربیع الآخر سال ۳۸۶ بوده است. و ابوالفرج عبدالرحمان بن الجوزی در کتاب المنتظم گوید: وفات او در سنهٔ ۳۴۹ روی داد. لکن این روایت بر اساسی نیست. سمعانی گوید: خطابی حجة و صدوق بود و بعراق و حجاز رحلت کرد و بلاد خراسان را سیاحت کرد و بماوراءالنهر رفت و با مال حلال خویش تجارت می کرد و سود آن بصلحاء اصحاب خویش انفاق می کرد. و ثعالبی ذکر او در یتیمة آورده و گوید او بزمان ما شبیه به ابوعبیدالقاسم بن سلام بود. و حافظ ابوطاهر احمد بن محمدبن احمد السلفی در شرح مقدمهٔ کتاب معالم السنن خطابی گوید که جم غفیر و عدد کثیری از مصنفین نام او را حمد گفته اند و صواب و معتمد نیز همین است. یاقوت گوید این که من او را در باب موسومین باحمد آورده ام برای این است که دو معاصر و شاگرد خطابی او را احمد خوانده اند. و حاکم بن البیع در کتاب نیشابور بخطابی حمد نام میدهد و نام او را در ردیف موسومین بحمد نوشته است. و ابوسعد سمعانی در کتاب مرو آرد که از ابوسلیمان نام وی پرسیدند گفت نامی که پدر و مادر مرا داده اند حمد است لیکن مردم احمد نوشتند و من هم مخالفت نکردم. و باز سمعانی در تأئید گفتهٔ خویش قطعه ای را که ابوبکر عبداللََّه بن ابراهیم الحنبلی در رثاء خطابی گفته است گواه می آورد و قطعه این است: و قد کان حمداً کاسمه حمد الوری شمائل فیها للثناء ممادح خلائق ما فیها معاب لعائب اذا ذکرت یوماً فهن مدائح تغمده اللََّه الکریم بعفوه و رحمته واللََّه عاف و صافح ولا زال ریحان الا لاه و روحه قری روحه ما حنّ فی الایک صادح. و باز سمعانی گوید: ابوسلیمان از بسیاری از مردان علم کسب علم کرد و در طلب حدیث سفرها کرد و در فنونی از علم تألیفها داشت فقه از ابوبکر قفال شاشی وابوعلی بن ابی هریره از اصحاب شافعی و نظایر آنان آموخت و از تصانیف اوست: کتاب معالم السنن فی شرح کتاب السنن لابی داود. کتاب غریب الحدیث و در این کتاب اموری را که از غریب الحدیث ابوعبید و غریب الحدیث ابن قتیبه فوت شده آورده است و این کتابی است ممتع و مفید و آن را ابوالحسین عبدالغافربن محمدبن عبدالغافر الفارسی ثم النیسابوری از وی روایت کند. کتاب تفسیر اسامی الرب عزوجل. شرح الادعیة المأثورة. کتاب شرح صحیح البخاری. کتاب العزلة. کتاب اصلاح الغلط. کتاب العروس. کتاب اعلام الحدیث. کتاب الغنیة عن الکلام. کتاب شرح دعوات لابی خزیمة. و از شیوخ خطابی در ادب و غیر آن اسماعیل صفار و ابوعمر الزاهد و ابوالعباس الاصم و احمدبن سلیمان النجار و ابوعمرو السماک و مکرم القاضی و جعفر الخلدی باشند و همهٔ این اشخاص از علماء بغدادند و در بغداد از ایشان شنیده و نوشته است سوای ابوالعباس اصم که او نیسابوری {P(۱) -{/Bوَ أَنْزَلْنَا اَلْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ۱۴-۱۹۵۷:۲۵/}(قرآن ۵۷/۲۵).P} و جداً عالی الاسناد است. و از خطابی خلقی کثیر روایت دارند و از جمله عبداللََّه بن احمدبن غفیر هروی و ابومسعود الحسن بن محمد الکرابیسی البستی در بست و ابوبکر محمدبن الحسن المقری درغزنه و ابوالحسن علی بن الحسن الفقیه السجزی در سیستان وابوعبداللََّه محمدبن علی بن عبداللََّه الفسوی درفارس از او سماع دارند و کسان دیگر. و هم امام فقیه ابوحامد اسفراینی فقیه عراق و الحاکم ابوعبداللََّه محمدبن البیع النیسابوری در خراسان از وی روایت کنند و ابوعبید هروی در کتاب الغریبین از او حدیث کند و ابومنصور عبدالملک ثعالبی در یتیمه اشعاری از وی آورده است و از جمله: و ما غربة الانسان فی شقة النوی و لکنها و اللََّه فی عدم الشکل وانی غریب بین بست و اهلها وان کان فیها اسرتی و بها اهلی. و ابومنصور ثعالبی راست خطاب بخطابی: ابا سلیمان سر فی الارض او فأقم فانت عندی دنا مسواک او شطنا ما انت غیری فاخشی ان تفارقنی فدیت روحک بل روحی فانت انا. و از خط ابوسعد سمعانی دیدم که گوید: خبر داد ما را اسماعیل بن احمد الحافظ که خبر داد ما را ابوالقاسم سعدبن علی بن محمد الریحانی ادباً [ کذا ] که خبر داد ما را ابوسعد الخلیل بن محمد الخطیب که وقتی در صحابت ابوسلیمان الخطابی بودم و نظر او بر مرغی که بر درختی بود افتاد ساعتی گوش بآوای مرغ فرا داد و سپس این شعر بگفت: یا لیتنی کنت ذاک الطائر الغردا من البریة منحازاً و منفردا فی غصن بان دهته الریح تخفضه طوراً و ترفعه افنانه صعدا خلوا لهموم سوی حب تلمسه فی الترب او نغبة یروی بها کبدا ما ان یورقه فکر لرزق غد و لا علیه حساب فی المعاد غدا طوباک من طائر طوباک و یحک طب من کان مثلک فی الدنیا فقد سعدا. ابوبکر محمدبن علی بن الحسن بن البراغوثی اللغوی از قول سلفی آورده است که ابومنصور ثعالبی قطعهٔ زیرین را که ابوسلیمان خطاب باو گفته است برای من انشاد کرد: قلبی رهین بنیسابور عند اخ ما مثله حین یستقری البلاد اخ له صحائف اخلاق مهذبة منها التقی و النهی و الحلم ینتسخ. و ابوطاهر سلفی گوید: به سال ۵۵۰ هـ . ق. در شدت شوق و شغب خود بتآلیف بوسلیمان و کثرت رغبت خویش در بدست کردن تصانیف او گفته ام: ظن هذا الخطاء فی الخطابی شیخ اهل العلوم و الآداب من علی کتبه اعتماد ذوی الفض ل و من قوله کفصل الخطاب ان یحوز الفردوس اذا تعب الن فس لذی العرش غایة الاتعاب و تعنی فی الاخذ جداً و فی التص نیف من بعد رغبة فی الثواب نضراللََّه وجهه من امام المعیّ اتی بکلّ ثواب و لعمری قد فاز بالروح والری -حان من غیر شبهة و ارتیاب فلقد کان شمس متبعی الشر ع علی الزائغین سوط عذاب. و سلفی را در حق ابوسلیمان اشعار دیگری نیز هست لیکن در نهایت سستی و ناچیزی چنانکه در فوق مشهود افتاد. و هم از اشعار ابوسلیمان خطابی است در یتیمه: و لیس اغترابی فی سجستان اننی عدمت بها الاخوان والدار و الأهلا ولکننی مالی بها من مشاکل و انّ الغریب الفرد من یعدم الشکلا. و هم او راست: شرالسّباع العوادی دونه وزرُ و الناس شرهم مادونه وزر کم معشر سلموا لم یؤذهم سبع و ما تری بشراً لم یؤذه بشر. و باز از اوست: ما دمت حیّاً فدار الناس کلّهم فانما انت فی دار المدارات من یدر داری و من لم یدر سوف یری عمّا قلیل ندیما للندامات. و هم او گوید: و قائل و رأی من حجبتی عجباً کم ذاالتواری و انت الدهر محجوب فقلت حلّت نجوم العمر منذ بدا نجم المشیب و دین اللََّه مطلوب فلذت من وجل بالاستتار عن ال ابصار ان غریم الموت مرهوب. ایضاً از اوست: تغنم سکوت الحادثات فانّها و ان سکنت عمّا قلیل تحرک و بادر بأیّام السلامة انّها رهان و هل للرهن عندک مترک. و منه ایضاً: تسامح و لاتستوف حقک کلّه وابق و لم یستقص قطّ کریم و لا تغل فی شی ء من الأمر واقتصد کلا طرفی قصد الامور ذمیم. و ابوالقاسم داودی هروی گوید: ثعالبی راست در مرثیهٔ خطابی رحمه اللََّه: انظروا کیف تخمد الأنوار انظروا کیف تسقط الأقمار انظروا هکذا تزول الرواسی هکذا فی الثری تغیض البحار. رجوع به یتیمة الدهر ثعالبی و معجم الادباء یاقوت چ مارگلیوث ج ۲ صص ۸۱ -۸۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابراهیم بن سلفهٔ انصاری ملقب بصدرالدین و مکنی به ابوطاهر حافظ. او در طلب حدیث رحلت و درک خدمت اعیان مشایخ کرد و شافعی مذهب بود و به بغداد شد و در آنجا شاگردی علی الکیا ابوالحسن علی الهراسی در فقه و ابوزکریا یحیی بن علی الخطیب التبریزی اللغوی در لغت کرد و از ابومحمد جعفربن سراج و غیر او از ائمه روایت دارد و آفاق و بلاد را بپای طلب بپیمود و در سال ۵۱۱ هـ . ق. بثغر اسکندریه شد و در آنجا اقامت گزید و از اماکن بعیده مردم قصد او کردند و از وی بهره ها بردند و در آخر عمر او کسی مانند وی نبود و ابوالحسن علی بن سلار وزیر الظافر العبدی صاحب مصر در ۵۴۶ در ثغر مزبور مدرسه ای برای وی بساخت و بدو تفویض کرد و آن مدرسه تا امروز به نام او برجایست و ابن خلکان گوید من درک خدمت جماعتی از اصحاب وی در شام و دیار مصریه کردم و بمن اجازت روایت دادند و از خط او نقل بسیار دارم و امالی و تعالیق وی بسیار است و ولادت او در حدود سال ۴۷۲ هـ . ق. باصفهان بوده است و بچاشتگاه روز جمعهٔ پنجم شهر ربیع الاول سال ۵۷۶ در ثغر اسکندریه وفات یافت و هم بدانجا جسد وی در مقبرهٔ وعلا بخاک سپردند و نسبت او بجد وی ابراهیم سلفه است و آن لفظی فارسی است و معنی وی دارای سه لب باشد چه یکی از دو لب او شکافته بود و در کتاب بغیة در ذیل ترجمهٔ ابراهیم بن عمربن ابراهیم بن خلیل ابی العباس خلیلی مشهور به الجعبری آمده است که سلفی نسبت بطریق سلف است. و رجوع بروضات ص ۸۲ و ابن خلکان شود. او راست: سلفیات من اجزاء الاحادیث و کتابی در مناقب عباس بن عبدالمطلب عم رسول صلوات اللََّه علیه.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابراهیم بن هلال خواصی مقدسی شافعی مکنی به ابومحمود، ملقب به شهاب الدین. او راست: اقتضاء المنهاج فی احادیث المعراج. و مصباح فی الجمع بین الاذکار و السلاح. و ملخص موسوم به عجالة العالم من کتاب المعالم از معالم السنن تألیف احمدبن ابراهیم الخطابی و انتحاء السنن و اقتفاء السنن که شرحی است بر سنن ابوداود. وفات او را حاجی خلیفه در جائی ۷۶۵ هـ . ق. و در جای دیگر ۷۶۹ هـ . ق. نوشته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابراهیم ابی الحسن الاشعری الیمنی القربتی الحنفی فقیه و نحوی و لغوی و نساب. او را در فنون شتی تآلیف است و از جمله کتاب اللباب فی الآداب و المختصر فی النحو. (روضات الجنات ص ۵۱ س ۳). و نیز التعریف بالانساب و ملخص آن موسوم به اللباب الی معرفة الانساب و تفاحة فی المساحة. و وفات وی پس از سال ۵۰۰ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابراهیم الثعلبی مکنی به ابواسحاق مفسر. صاحب کتاب مشهور متداول معروف بتفسیر ثعلبی. یاقوت گوید چنانکه عبدالغنی بن سعید حافظ مصری گفته و من آن را از حاشیهٔ کتاب الاکمال ابن ماکولا نقل میکنم وفات ثعلبی در محرم سال ۴۲۷ هـ . ق. بود. و وی مفسری جلیل از مردم خراسان است و عبدالغافر نیز در سیاق ذکر او آورده است و گوید: احمدبن محمدبن ابراهیم، ابواسحاق ثعلبی مقری، مفسر واعظ ادیب ثقهٔ حافظ، صاحب تصانیف جلیله است از قبیل تفسیری که حاوی انواع فرائد معانی و اشارات و کلمات ارباب حقایق و وجوه اعراب و قراآت است و کتاب العرائس و القصص و غیر آن دو که بعلت شهرت محتاج بذکر نباشند و او مردی صحیح النقل و موثوقٌ به است و از ابوطاهربن خزیمة و ابوبکربن مهران المقری و ابوبکربن هانی و ابوبکربن الطرازی و مخلدی و خفاف و ابومحمدبن الرومی و طبقهٔ آنان روایت کند و او بسیار حدیث و بسیار شیوخ است. و سپس تاریخ وفات او بدانسان که در فوق گفتیم آورده است و گوید واحدی تفسیر را از او شنیده و از وی اخذ روایت کرده و وی را ستوده و از وی حدیث کرده است وهم احمد راست: کتاب ربیع المذکورین. و در آخر ترجمه در معجم الادباء چ مارگلیوث آمده است: و حدث عنه باسناد رفعه الی عاصم قال الرئاسة بالحدیث رئاسة بذلة ان صح الشیخ و حفظ و صدق فاسمی فقال هذا شیخ کیس و اذا وهم قالوا شیخ کذاب. چنانکه مشاهده میشود، عبارت غلط است و ظاهراً اصل عبارت مفهومی قریب باین دارد که ریاست حدیث، ریاست خوبی نیست چه شیخ اگر حافظ و صدوق بود که وظیفه و وجیبهٔ اوست و اگر مرتکب اشتباهی گردد گویند کذاب است. رجوع به ابواسحاق احمد ... و روضات الجنات ص ۶۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابراهیم الخطابی ملقب به ابوسلیمان. رجوع به ابوسلیمان احمد یا حمدبن محمد ...و احمدبن محمدبن ابراهیم بن الخطاب شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابراهیم السلفی اصفهانی.ملقب بصدرالدین رجوع به احمدبن محمدبن ابراهیم بن سلفهٔ انصاری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابی الاشعث الفارسی رجوع به احمدبن محمدبن محمدبن ابی الاشعث ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابی الاصبغ. رجوع به ابن ابی الاصبغ ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابی بکر. او راست: غرائب المسالک.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابی بکربن محمد شیرازی کازرونی ملقب بفخرالدین. او راست: کتاب هادی المسترشدین شرح اربعین نووی و شرح مختصری بر عقیلهٔ اتراب القصائد تألیف قاسم بن فیرهٔشاطبی که بسال ۷۹۸ هـ . ق. باتمام رسانید و شرحی مختصر بر قصیدهٔ برده و نیز شرحی مفصل بنام نزهة الطالبین و تحفة الراغبین دارد که در سال ۷۸۷ هـ . ق. باتمام رسانیده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابی بکر حنفی. او راست: مجمع الفتاوی و خزانة الفتاوی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابی بکر خطیب قسطلانی شافعی مکنی به ابوالعباس. او راست: اللآلی السنیة و لوامع الانوار. و فتح الدانی و لطائف الاشارات بفنون القراآت که کتابی است عظیم النفع و مسالک الحنفاء الی مشارع الصلوة علی النبی علیه الصلوة والسلام المصطفی وفات به سال ۹۲۳ هـ . ق. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابی الذیال. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۱۰۶).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابی سهل الحلوانی. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۲۶۴ و ۲۶۷ و ۲۷۳ و ۲۹۸ و ۳۰۶).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابی عبید العبدی الهروی القاشانی مکنی به ابوعبید یکی از اکابر علماء و افاخر ادبا. سیوطی ذکر او در طبقات النحاة آورده است و گوید او شاگرد ربیع بن سلیمان و نفطویه و ابن السراج است و درک صحبت ابن درید نیز کرده بود لکن از او روایتی ندارد و او را قرامطه اسیر گرفتند و روزگاری دراز در اسارت آنان ببود و صاحب وفیات گوید احمد صحبت شیخ ابومنصور محمدبن احمدبن ازهربن طلحةبن نوح الشافعی اللغوی مشهور بازهری هروی را دریافت و تلمذ او کرد و فواید جمّه از وی فرا گرفت و تخریج احمد بدست او بود و از مصنفات اوست: کتاب النافعة در لغت عرب و کتاب الغریبین که در آن جمع میان تفسیر غریب القرآن و حدیث نبوی کرده است و این کتاب در همهٔ آفاق اسلامی شهرت یافت و از او عبدالواحد الملیحی و ابوبکر اردستانی روایت کنند و صاحب طبقات النحاة، کتاب تفصیل ولاة هراة را نیز بدو نسبت کرده است و بعضی کنیت او را ابوعبداللََّه و برخی ابوالقاسم گفته اند و حق همان است که ابن خلکان گوید و در نسخهٔ کهن از الغریبین که در کتابخانهٔ مؤلف است نام او در اول کتاب بدین صورت است: اخبرنا الشیخ الادیب ابوعبید احمد بن محمد الهروی ... (روضات الجنات ص ۶۷). و رجوع به ابوعبید احمدبن محمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابی عبید العبدی الهروی القاشانی مکنی به ابوعبید یکی از اکابر علماء و افاخر ادبا. سیوطی ذکر او در طبقات النحاة آورده است و گوید او شاگرد ربیع بن سلیمان و نفطویه و ابن السراج است و درک صحبت ابن درید نیز کرده بود لکن از او روایتی ندارد و او را قرامطه اسیر گرفتند و روزگاری دراز در اسارت آنان ببود و صاحب وفیات گوید احمد صحبت شیخ ابومنصور محمدبن احمدبن ازهربن طلحةبن نوح الشافعی اللغوی مشهور بازهری هروی را دریافت و تلمذ او کرد و فواید جمّه از وی فرا گرفت و تخریج احمد بدست او بود و از مصنفات اوست: کتاب النافعة در لغت عرب و کتاب الغریبین که در آن جمع میان تفسیر غریب القرآن و حدیث نبوی کرده است و این کتاب در همهٔ آفاق اسلامی شهرت یافت و از او عبدالواحد الملیحی و ابوبکر اردستانی روایت کنند و صاحب طبقات النحاة، کتاب تفصیل ولاة هراة را نیز بدو نسبت کرده است و بعضی کنیت او را ابوعبداللََّه و برخی ابوالقاسم گفته اند و حق همان است که ابن خلکان گوید و در نسخهٔ کهن از الغریبین که در کتابخانهٔ مؤلف است نام او در اول کتاب بدین صورت است: اخبرنا الشیخ الادیب ابوعبید احمد بن محمد الهروی ... (روضات الجنات ص ۶۷). و رجوع به ابوعبید احمدبن محمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابی نصر بزنطی. رجوع به بزنطی احمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابی الورد مکنی به ابوالحسن. برادر محمدبن محمدبن عیسی بن عبدالرحمان بن عبدالصمد. ابوالفرج جوزی در صفة الصفوة (ج ۲ ص ۲۲۳) آرد که از جعفربن محمد روایت است که گفت: احمدبن ابی الورد ولی خدا بود چون بر جاهش می افزود تواضع وی زیادت میشد و چون مالش فزون می آمد سخاوت او فزونی میگرفت و چون عمرش بالا میرفت بر اجتهادش می افزود و گفت مردان به پنج چیز بدرجات رسند: لزوم باب و ترک خلاف و نفاذ در خدمت و صبر بر مصائب و صیانت کرامات. و ابوعلی رودباری گفته است که احمد و محمد پسران محمدبن ابی الورد مصاحبت ابوعبداللََّه الساجی کردند و ابوعبداللََّه میگفت کسی که خواهد خدمت فقراء کند گو تا خدمت پسران ابوالورد کند که بیست سال مصاحب من بودند و هرگز حاجتی از من نخواستند و از آنان منکری ندیدم. احمدبن ابی الورد صحابت بشر حافی و حارث محاسبی و سری نیز کرده است. و پیش از برادرش محمد درگذشت .
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابی الوفا. رجوع به ابن ابی الوفا شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد. رجوع به ابوسعید مالینی ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد. رجوع به علاءالدولهٔ سمنانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد. مکنی به ابوحامد و کنیت محمد ابوطاهر است. رجوع به ابوحامد اسفراینی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن ابراهیم باجوری شافعی ملقب به شهاب. او راست: شرح جامع المختصرات تألیف احمدبن عمربن احمد. وفات وی به سال ۸۲۰ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن ابراهیم المیدانی النیشابوری. مکنی به ابوالفضل. عبدالغافر گوید: میدان محله ای از نیشابور است که احمد بدانجا ساکن بود و از این رو به میدانی معروف شد و او ادیبی فاضل و عالمی نحوی و لغوی بود و چنانکه عبدالغافربن اسماعیل الفارسی در کتاب سیاق گوید، او در رمضان سال ۵۱۸ هـ . ق. بشب قدر درگذشت و جسد وی بمقبرهٔ میدان بخاک سپردند. او شاگرد ابوالحسن علی بن احمد واحدی و یعقوب بن احمد نیشابوری است و صاحب تصانیفی است از جمله: کتاب جامع الامثال که در نهایت جودت است و کتابی السامی فی الاسامی. و کتاب انموذج در نحو و کتاب الهادی للشادی. و کتاب النحو المیدانی. کتاب نزهة الطرف فی علم الصرف. کتاب شرح المفضلیات. کتاب منیة الراضی فی رسائل القاضی. و اسعدبن محمد مرسانی در وصف کتاب السامی فی الاسامی گوید: هذا الکتاب الذّی سماه بالسامی درج من الدر بل کنز من السام ما صنفت مثله فی فنّه ابداً خواطر الناس من حام و من سام فیه قلائد یاقوت مفصلة لکل اروع ماضی العزم بسام فکعب احمد مولای الأمام سما فوق السماکین من تصنیفه السامی. و محمدبن المعالی بن الحسن الحواری در کتاب ضالة الادیب من الصحاح و التهذیب ذکر میدانی آورده و گوید بارها از کتاب اصحاب او شنیدم که میگفتند اگر ذکا و شهامت و فضل قبول صورت میکرد میدانی آن صورت بود. و آن کس که در کلام میدانی متأمل شود و پیروی او کند داند که این دعوی صدق باشد. و از کسانی که تلمذ او کردند و بدو تخرج یافتند یکی امام ابوجعفر احمدبن علی المقری البیهقی و دیگر پسر او سعیدبن احمدبن محمد میدانیست و او پس از پدر امام بود. و عبدالغافربن اسماعیل دو بیت ذیل را از گفته های میدانی نقل کرده است: تنفس صبح الشیب فی لیل عارضی فقلت عساه یکتفی بعذاری فلما فشاعا تبته فاجابنی الاهل یری صبح بغیر نهار. و ابوالحسن بیهقی در کتاب وشاح الدمیة در وصف میدانی گوید: الامام، استاذنا صدرالافاضل ابوالفضل احمدبن محمدبن احمد المیدانی، صدر الادباء و قدوة الفضلاء، قد صاحب الفضل فی ایام نفد زاده و فنا عتاده و [ ذهبت ] عدته و بطلت اهبته، فقوم سناد العلوم بعد ما غیرتها الایام بصروفها، و وضع انامل الافاضل علی خطوطها و حروفها. و لم یخلق اللََّه تعالی فاضلا فی عهده الا و هو فی مائدة آدابه ضیف و له بین بابه و داره شتاء وصیف و ما علی من عام لجج البحر الخضم و استنزف الدرر ظلم و حیف. و این امام روزی از کسب دست خویش میخورد و خود این ابیات خویش مرا بخواند: حننت الیهم و الدیار قریبة فکیف اذا سارالمطی مراحلا و قد کنت قبل البین لاکان بینهم اعاین للهجران فیهم دلائلا و تحت سجوف الرقم اغید ناعم یمیس کخوط الخیزرانة مائلا و ینضو علینا السیف من جفن مقلة تریق دم الابطال فی الحب باطلا و تسکرنا لحظاً و لفظاً کانما بفیه و عینیه سلافة بابلا. و هم او راست: شفة لماها زاد فی آلامی فی رشف ربقتها شفاء سقامی قد ضمنا جنح الدجی و للثمنا صوت کقطک ارؤس الأقلام. و هم از اوست: یا کاذباً اصبح فی کذبه اعجوبة ایة اعجوبة و ناطقاً ینطق فی لفظة واحدة سبعین اکذوبة شبهک الناس بعرقوبهم لمّا رؤوا اخذک اسلوبة فقلت کلا انه کاذب عرقوب لا یبلغ عرقوبه. (معجم الادباء ج ۲ ص ۱۰۷) و ابوالفضل احمدبن محمد و رجوع به سعیدبن احمدبن محمد المیدانی و رجوع به روضات ص ۸۰ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن ابی الاشعث. رجوع به ابن ابی الاشعث ابوجعفر احمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن برد الاندلسی. حمیدی ذکر او آورده و گوید وی کاتبی ملیح الشعر و بلیغ الکتابة و از خاندان ادب و ریاست بود. و او راست: رساله ای در سیف و قلم و مفاخرهٔ آن دو با هم و او اول کس است که در اندلس درین موضوع نوشت و من او را پس از سال ۴۴۰ هـ . ق. مکرر بالمریة دیدار کردم و او را کتبی است در علم قرآن و از جمله: کتاب التحصیل فی تفسیرالقرآن، کتاب التفصیل هم در تفسیر کتاب اللََّه و جز آن و جد او احمدبن برد بروزگار عامریان وزیر بود و این وزیر کاتبی بلیغ بود و به سال ۴۱۸ هـ . ق. درگذشت. و از شعر احمد صاحب ترجمه است: تأمل فقد شق النهار مغلسا کمامیه عن نواره الخضل الندی مداهن تبر فی انامل فضة علی اذرع مخروطة من زبرجد. و نیز او راست: لما بدا فی لازور دی الحریر و قد بهر کبرت من فرط الجما ل و قلت ما هذا بشر فاجابنی لا تنکرن ثوب السماء علی القمر. و هم او راست: قلبی و قلبک لا محالة واحد شهدت بذلک بیننا الالحاظ فتعال فلنغظ الحسود بوصلنا ان الحسود بمثل ذاک یغاظ. رجوع بمعجم الادبا ج ۲ ص ۱۰۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن جعفربن حمدان فقیه. معروف به ابوالحسین القدوری. رجوع به ابوالحسین قدوری ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن حسین بن سعید اصفهانی مقری. مکنی به ابوعلی. او به دمشق مسکن داشت و تصانیفی درقراآت کرده است و قرآن نزد علی ابوالقاسم زیدبن علی بن احمدبن ابی بلال کوفی و ابوبکر نقاش و ابوالعباس بن حسن بن سعد الفاسی و ابوعبداللََّه صالح بن مسلم بن عبیداللََّه بن المقری و ابوالفتح مظفربن احمدبن برهان، درست کرد و به دمشق از ابومحمد عبداللََّه بن عطیة و عبدالوهاب بن الحسن الکلابی و حسین بن علی و ابوالقاسم بن الفرات و ابونصربن الجبان حدیث شنید و در ماه ربیع الاخر سال ۳۹۳ هـ . ق. به دمشق درگذشت و در تشییع جنازهٔ وی ازدحامی عظیم بود. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۲ ص ۷۹).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن حنی [ حِ ن ن ]. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن سلمةبن شرام الغسانی. یکی از علمای نحو مشهور در شام. وی از اصحاب ابوالقاسم زجاجی است و نحو و ادب از وی فراگرفته است و تصانیف استاد خود زجاجی را بخط خویش نوشته است. چه احمد را خطی و ضبطی خوش و کتابتی درست بود و من کتاب امالی زجاجی را بخط او دیدم که در ۳۴۶ هـ . ق. از کتابت آن فراغت یافته بود. ابوالقاسم ذکر او آورده و گوید: احمدبن محمدبن سلمة ابوبکربن ابی العباس الغسانی المعروف به ابن شرام النحوی. و او سماع دارد از ابوبکر الخرائطی و ابوالدحداح احمدبن محمدبن اسماعیل التمیمی و ابوالحسن احمدبن جعفربن محمد الصیدلانی و عبدالغافربن سلامة الحمصی و ابوالقاسم عبدالرحمان بن اسحاق الزجاجی و ابوبکر احمدبن محمدبن سعیدبن عبیداللََّه بن فطیس و حسن بن حبیب الحظائری و ابوالطیب احمدبن ابراهیم بن عبادل الشیبانی و ابراهیم بن محمدبن ابی ثابت و ابوعلی محمدبن قاسم بن ابی نصر. و از احمد روایت کنند: رشابن نظیف و ابوبکر احمدبن الحسن بن احمدبن الطبال و ابوالحسن الربعی و ابونصربن الجبان. ابن الاکفانی گوید: در کتابی کهن دیدم که وفات ابوبکربن شرام بروز سه شنبهٔ دهم شعبان سال ۳۸۷ هـ . ق. بود. رجوع به معجم الادباء ج ۲ ص ۸۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن السید غافقی مکنی به ابوجعفر. ابن ابی اصیبعه در عیون الانباء (ج ۲ ص ۵۲) آرد که وی امامی فاضل و حکیمی عالم بود و از اکابر اندلس بشمار میرفت و اعرف اهل زمان خویش بقوای ادویهٔ مفرده و منافع و خواص و اعیان و معرفت اسماء آنها بود و کتاب او را در موضوع ادویهٔ مفرده از جهت جودت نظیر نیست و در معنی نیز همتا ندارد. وی در آن کتاب آنچه را که دیسقوریدس و فاضل جالینوس گفته اند بلفظ اوجز و معنی اتم استقصاء کرده است و پس از ذکر قول آن دو، گفتار متأخرین را در خصوص ادویهٔ مفرده آورده و کتاب او جامع اقوال افاضل در باب ادویهٔ مفرده است و دستوری است که در موارد احتیاج بتصحیح آنها بدان رجوع کنند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن شهر دارالمعلم الاصبهانی. یاقوت گوید: او ادیبی فاضل و بارع در ادب و فصیح و کثیرالسماع و نیکوخط و صاحب اصول بود و وفات وی در شوال سال ۴۴۶ هـ . ق. بوده است و یحیی بن منده گوید از جمعی از ثقاة و از جمله ابوغالب بن هارون شاگرد وی شنیدم که احمد مردی فاضل بود جز این که نماز نمیگذاشت. رجوع به معجم الادباء ج ۲ ص ۱۰۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد (قاضی ابوعبداللََّه)بن احمد بن عبدالملک الباجی مکنی به ابومروان. رجوع به عیون الانباء ج ۲ ص ۷۱ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن عثمان متبولی ملقب به شهاب الدین عالم مصری شافعی. او راست: شرح الجامع الصغیر و نیل الاهتداء و نجاح الآمال. وفات او به سال ۱۰۰۳ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن القاسم بن اسماعیل بن سعیدبن ابان الضبی المحاملی. فقیه شافعی مکنی به ابوالحسن. او درفقه تلمیذ شیخ ابوحامد اسفراینی و جد خود ابوالحسن است و از پدر خود و از او پسر وی حسین و ابن ساعد و ابن منیع سماع دارند. او راست: کتاب المجموع (؟) کتاب المقنع. کتاب اللباب. کتاب التجرید فی الفروع. مولد او به سال ۳۶۸ هـ . ق. و وفات در ۴۱۵ هـ . ق. است و محمد محاملی پسر او و یحیی محاملی نواسهٔ او و قاسم بن حسین محاملی برادر یحیی باشند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن محمدبن ابراهیم السلفی الاصفهانی مکنی به ابوطاهر. ابوالفضل بن عبدالکریم مهندس از او استماع کرده است. (عیون الانباء ج ۲ ص ۱۹۱). رجوع به احمدبن محمدبن ابراهیم بن سلفهٔ انصاری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن محمدبن خلف الشریشی النحوی الصوفی الامام العارف العلامة. یکی از علمای نحو و از اکابر صوفیهٔ زمان خویش و صاحب قریحهٔ شعر است. و از اشعار اوست: لو لم تکن سبل الهدی ببعیدة لا تنتهی الابعرمة ماجد لتوارد الضدان ارباب العلا والأرذلون علی محلّ واحد. و او راست: کتاب توجیه الرسالة و کتاب رسالة التوجیه. کتاب النوار السرایة. و کتاب سرایة الانوار. و نظم کتاب عوارف الهدی و هدی العوارف و کتاب فی السماع. وفات وی در حدود ششصد و چهل و اند بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن محمدبن خلف الشریشی النحوی الصوفی الامام العارف العلامة. یکی از علمای نحو و از اکابر صوفیهٔ زمان خویش و صاحب قریحهٔ شعر است. و از اشعار اوست: لو لم تکن سبل الهدی ببعیدة لا تنتهی الابعرمة ماجد لتوارد الضدان ارباب العلا والأرذلون علی محلّ واحد. و او راست: کتاب توجیه الرسالة و کتاب رسالة التوجیه. کتاب النوار السرایة. و کتاب سرایة الانوار. و نظم کتاب عوارف الهدی و هدی العوارف و کتاب فی السماع. وفات وی در حدود ششصد و چهل و اند بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن نصربن میمون بن مردان الاسلمی الکفیف النحوی. مکنی به ابوعمرو. ابن فرضی گوید: او از اهل قرطبة و باشکابة معروف است. وی از قاسم بن اصبغ و محمدبن محمد الخشنی و جز آن دو سماع دارد. و مردی صالح و عفیف بود و تربیت و ادب از رؤسا و پادشاهان داشت و بشب یازدهم شوال سال ۲۹۰ هـ . ق. در گذشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن یحیی بن ابی العیش و منعوت به مقری از مردم تلمسان نزیل فاس و قاهره صاحب کتاب نفح الطیب عن غصن اندلس الرطیب. فتح المتعال. اضائة الدجنة فی عقائد اهل السنة. ازهار الکمامه. ازهار الریاض فی اخبار القاضی عیاض. قطف المهتصر فی اخبار المختصر. اتحاف المغری فی تکمیل شرح الصغری. عرف النشق فی اخبار دمشق. الغث و السمین والرث و الثمین. روض الآس العاطر الانفاس. الدرالثمین فی اسماء الهادی الامین. و غیر آنها. مولد او تلمسان و بدانجا ادب و حدیث و علوم دیگر فرا گرفت و بزمان مولای احمد در سال ۱۰۰۹ هـ . ق. و بار دیگر در سال ۱۰۱۳ هـ . ق. بفاس رفت و در آن شهر منصب افتا یافت و پس از وفات سلطان مزبور ترک وطن و منصب، و آهنگ حج کرد و از مکه بمصر شد و در سال ۱۰۲۸ هـ . ق. و پس از آن چند بار بمکه و مدینه سفر کرد و به سال ۱۰۳۹ هـ . ق. [ در نفح الطیب سال ۱۰۳۷ هـ . ق. است و ظاهراً اختلاف از تشابه سبع و تسع باشد ] بزیارت قدس شتافت و از آنجا به دمشق شد و طلبهٔ علوم بر وی گرد آمدند و سایر مردم و اعیان واکابر مقدمش را گرامی داشتند و ادبا با او بمشاعره و مکاتبه پرداختند با این حال بیش از چهل روز در دمشق اقامت نکرد و بقاهره بازگشت. وفات او به سال ۱۰۴۱ هـ . ق. در قاهره بوده است. مقری در نعت وی بضم میم یعنی عالم بقراآت یا با فتح میم منسوب به قریه ای از تلمسان است. وی در ادب و حفظ و ذوق آیتی بوده است و کتاب او نفح الطیب درشرح بلاد و وقایع و تاریخ و تراجم علمای اندلس کتابی مفید و بی نظیراست.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن یعقوب بن حمدویه [ حُ مَ د دُ وَ یْ ] محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد ازدی اشبیلی مکنی به ابوالعباس. صاحب روضات از بغیه روایت کند که او معروف به ابن الحاج و مقرئی اصولی و ادیب و محدث است و او را بر کتاب سیبویه املائی است و نیز تصنیفی در امامة دارد و کتابی مختصر در علوم قوافی و مصنفی در حکم السماع و اختصار المستصفی و حواشی بر مشکلات آن کتاب و حواشی بر سرّالصناعة و بر ایضاح و نقودی بر صحاح و ایراداتی بر مغرب وشرحی بر خصائص ابن جنی. و او میگفت که پس از مرگ من ابن عصفور در کتاب سیبویه آنچه خواهد کند و عبدالملک گوید که احمد متحقق بعربیت و حافظ لغات و مقدم در فن عروض بود و از دباج روایت داشت و به سال ۵۰۱ هـ . ق. درگذشت و در بدرالسافر آمده است که او در زبان عرب بارع بود بدان پایه که هیچ کس برتر یا نزدیک بوی نبود و نیز در جوامع الجامع ذکر او آمده است و در باب کنی و القاب گوید که ابن الحاج از القاب جماعتی است و مشهورترین آنان احمدبن محمد اشبیلی است صاحب نقد و المغرب. رجوع به روضات ص ۸۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد بشری.محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد تونی السجزی الادیب از مردم تون خراسان. او از علی بن بشری اللیثی و از او حنبل بن علی السجزی روایت کند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد الحافی الحسینی. او راست: کتاب التبر المذاب فی بیان ترتیب الاصحاب. (روضات الجنات ص ۶۹۴ س ۶).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد سلفی بن احمدبن محمدبن ابراهیم سلفهٔ اصفهانی مکنی به ابوطاهر و ملقب به صدرالدین معروف بحافظ سلفی. رجوع به احمدبن محمدبن ابراهیم بن سلفهٔ انصاری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد سمنانی ملقب به علاء الدوله. او راست: مدارج المعارج فی الوارد الطارد لشبهة المارد. و نیز المدارج و المعارج و قواعد العقائد. وفات وی به سال ۷۳۶ هـ . ق. بود. رجوع به علاءالدولهٔ سمنانی ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد الطوسی الغزالی. رجوع به غزالی احمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد عددی. مکنی به ابوالقاسم و معروف به طنبری یا طبشری. از علمای ریاضی اندلس. او راست: کتاب المعاملات.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد عروضی مکنی به ابوالحسن. وی معلم اولاد راضی باللََّه بود و یاقوت گوید: کتابی از تألیفات او در عروض بخط خود او دیدم که در ۳۳۶ هـ . ق. بر وی خوانده بودند. و او در عروض امام بود تا آن جایگاه که ابوعلی فارسی در یکی از کتب خویش که محتاج استشهاد به بیتی در تقطیع شده و در آن بحث کرده است گوید: و قد کفانا ابوالحسن العروضی الکلام فی هذا الباب و ابوالحسن ثعلب را دیده و از وی اخذ ادب کرده است و از ابوالحسن ابوعبیداللََّه محمدبن عمران مرزبانی روایت کند. یاقوت گوید در کتابی بخط ابوالحسن السمسمانی تألیف ابوالقاسم عبیداللََّه بن جروالاسدی در عروض دیدم که گوید: ابوالحسن علی بن احمد عروضی کتابی بزرگ در عروض و غیره کرده و آن را بگفتهٔ دیگران انباشته و سخنان ابواسحاق زجاج را در آن نقل کرده و چیز کمی بر آن افزوده است و بابی در علم قوافی بدان مزید کرده در صورتی که آن مانند خود عروض علمی جدا باشد و در آن مسائلی لطیف آورده و با دیگران مخالفت هائی کرده که محتاج بکشف و استقصاء نظر است و در هر حال بچیزی نیست و بگمان من اگر تنها کتاب قوافی ابوالحسن اخفش را نقل کرده بود بامانت و سلامت نزدیکتر بود. و سپس بابی در استخراج معمیات بدان ملحق ساخته است و این امری است که بعروض تعلقی ندارد و هم بابی در ایقاع و نسب آن بر کتاب ضم کرده است که باز بموضوع عروض مربوط نیست وسزاوار این بود که ایفاء حق صناعت عروض میکرد بی اخلالی و سپس متعرض امور دیگر میگردید. رجوع به معجم الادباء ج ۲ ص ۷۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد عقیلی ملقب به شمس الدین بخاری. او راست: نظم جامع الصغیر محمدبن حسن شیبانی. وفات وی به سال ۶۷۵ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد، فقیه جرجانی. مکنی به ابوالعباس شافعی. او راست: البلغة. و رجوع به ابن قطان ابوالحسین احمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد کاتب اندلسی مکنی به ابوحفص. او راست: مفاخرة السیف و القلم. وی در سنهٔ ۴۴۰ هـ . ق. حیات داشته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد کوجمیشنی. رجوع به ابوالفضل احمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد محاملی مکنی به ابوالحسن شافعی. رجوع به احمدبن محمدبن احمد بن قاسم ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد مرسی بن بلال اللغوی النحوی مکنی به ابوالعباس. صاحب بغیه از ابن عبدالملک روایت کند که مرسی عالمی در نحو و لغت و ادبست و او راست شرحی بر الغریب المصنف و شرحی بر اصلاح المنطق ابن السکیت و الفاظی بر غریب افزوده است و مظفر عبدالملک از شاگردان اوست و ابن خلصهٔ نحوی شرح ادب الکاتب مسمی به الاقتضاب را بدو نسبت کند و گوید که ابن سید بطلیوسی این کتاب را غارت کرده و بدزدیده است و مرگ او در حدود ۴۶۰ هـ . ق. بوده است. (روضات ص ۶۹).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد مقری تلمسانی ملقب به ادیب. رجوع به احمدبن محمدبن احمد بن یحیی بن ابی العیش ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد مینولی شافعی. او راست: فتاوی المینولی. وفات وی بسال ۹۸۹ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد نیشابوری. مکنی به ابوالحسین. و معروف بخفاف. یکی از زهاد نشابور است و وفات او به سال ۳۹۵ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد هروی بیرونی خوارزمی منجم معروف. رجوع به ابوریحان... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ازهری معروف بخانقی. او راست: المسائل المحررات فی العمل بربع المقنطرات.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن اسحاق بن ابراهیم همدانی. مکنی به ابوعبداللََّه و معروف به ابن الفقیه یکی از اهل ادب. محمدبن اسحاق در کتاب خویش ذکر او آورده و گوید، او راست: کتاب البلدان نزدیک هزار ورقه واز کتب دیگران گرفته و کتاب جیهانی را یکباره بغارتیده است. و کتاب ذکر الشعراء المحدثین و البلغاء منهم و المفحمین. و شیرویه گوید: محمدبن اسحاق بن ابراهیم فقیه پدر این احمد و پدر ابوعبید الاخباری از ابراهیم بن حمید بصری و غیر او روایت کرده است و پسر وی ابوعبداللََّه از پدر خویش محمدبن اسحاق روایت کند. و باز شیرویه گوید: احمدبن احمدبن (؟) محمدبن اسحاق بن ابراهیم الاخباری کنیتش ابوعبداللََّه و لقب وی حالان و معروف به ابن الفقیه است و از پدر خود و ابراهیم بن حسین بن دیزیل و محمدبن ایوب رازی وابوعبداللََّه حسین بن ابی السرح اخباری و جماعتی دیگر روایت کرده و از او ابوبکربن لال و ابوبکربن روزنه روایت کنند. و ذکر تاریخ وفات وی نکرده است. و رجوع به ابن الفقیه و رجوع به معجم الادباء ج ۲ ص ۶۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن اسحاق بن ابی خمیصة. معروف به حرمی بن ابی العلاء. مکنی به ابوعبداللََّه. مولد او مکه و مسکن وی بغداد بود. خطیب ذکر او آورده و گوید: وفات وی به سال ۳۱۷ هـ . ق. است و او کاتب ابوعمر محمدبن یوسف القاضی است و از زبیر کتاب النسب و جز آن را حدیث کند و از او ابوحفص بن شاهین و ابوعمربن حیویه و بیش از همه ابوالفرج بن الحسین الاصفهانی روایت کنند. رجوع به حرمی ابوعبداللََّه احمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن اسحاق سنی. از رواة اخبار است. رجوع بانساب سمعانی ص ۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن اسحاق الطالقانی. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۳۵۶).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن اسماعیل بن ابراهیم طباطبا. رجوع به ابن طباطبا شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن اسماعیل بن صباح. رجوع به احمد ابوطاهر سفیانی ابن محمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن اسماعیل بن محمدبن جعفر الصادق. دهمین امام اسماعیلیه است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن اسماعیل بن یونس المرادی النحاس النحوی المصری مکنی به ابوجعفر. یکی از فضلاء زمان خویش است و او را تصانیف سودمند است از جمله: تفسیر قرآن کریم. کتاب اعراب القرآن. کتاب الناسخ و المنسوخ. کتابی در نحوتفاحة. کتابی در اشتقاق و تفسیر ابیات سیبویه و این کتابی بی مانند است و کتاب ادب الکتاب و کتاب الکافی در نحو و کتاب المعانی و هم ده دیوان را تفسیر و املا کرده است. و کتاب الوقف و الابتداء صغری و کبری و کتابی درشرح معلقات سبع و کتاب طبقات الشعراء و جز آنها. وی از ابوعبدالرحمان النسائی روایت کند و نحو از ابوالحسن علی بن سلیمان اخفش نحوی و ابواسحاق زجاج و ابن الانباری و نفطویه و اعیان ادباء عراق فراگرفته است و بقصد صحبت بزرگان مذکور از مصر بعراق شده است. و در او خساست و تقتیر بود و بر خود تنگ گرفتی و چون وی را عمامه ای بخشیدندی آن را از راه بخل و شح بر سه پاره کردی و از هر یک عمامه ای کردی و هم از این خوی حوائج خویش خود خریدی و خود حمل کردی و گاه آشنایان را بحمل آن داشتی با این همه مردمان را باو رغبت بسیار بود و خلق بسیار از دانش وی نفع و فایدت بردند و او در مصر بذی الحجة ۳۳۸ هـ . ق. درگذشت و بعضی وفات او را ۳۳۷ هـ . ق. گفته اند و در سبب وفات او آرند که وی بر درج مقیاس بر ساحل نیل نشسته بود و این وقت هنگام طغیان نیل بود و شعری را بعروض تقطیع میکرد و عامی راهگذار گمان برد که او نیل را سحر کند تا آن آب فزونی نگیرد و نرخها گران شود لگدی بر وی زد و وی را در نیل افکند و جسد او نیافتند. و نحاس در نسبت وی بمعنی صفار است باصطلاح مردم مصر که مسگر را روی گر گویند و صاحب روضات گوید که بخط شهید اول دیده شده است که: احمد از کبراء اصحاب ما [ یعنی شیعه ] و خال زبیدیست. رجوع به ابن خلکان چ تهران ص ۳۰ و روضات الجنات ص ۶۰ و ۶۱ و ابوجعفر احمد ... شود. یاقوت گوید: او از مردم مصر است و به بغداد شد و شاگردی مبرد و اخفش علی بن سلیمان و نفطویه و زجاج و غیر آنان کرد و بمصر بازگشت و بدانجا تا گاه مرگ ببود. و سال وفات وی چنانکه ابوبکر زبیدی در کتاب خود گوید ۳۳۷ هـ . ق. است. و ابوجعفر صاحب فضلی شایع و علمی متعارف و ذایع بود و شهرت وی از اطناب وصف او ما را بی نیاز کند. و او مردی دیداری نبود لکن آنگاه که بعلم میپرداخت جودت و حسن او ظاهر می آمد. و از سؤال از اهل نظر و فقه ابا نداشت و در تصانیف خویش هر جا بمشکلی برمیخورد می پرسید. زبیدی گوید قاضی القضات اندلس منذربن سعید البلوطی گفت: وقتی بمصر بمجلس درس وی حاضر آمدم و او اخبار شعراء املاء می کرد و این قطعهٔ قیس بن معاذ مجنون میخواند: خلیلی هل بالشام عین حزینة تبکی علی نجد لعلی اعینها قد اسلمها الباکون الا حمامة مطوقة باتت و بات قرینها تجاوبها اخری علی خیزرانة یکاد یدنیها من الارض لینها. من گفتم، ماذا اعزک اللََّه باتایصنعان؟ گفت تو چگونه خوانی گفتم بانت و بان قرینها پس خاموش گشت و از آن روز از صحبت من کراهت مینمود تا آنجا که کتاب العین خود را از من دریغ کرد چه تا آن وقت من برای استنساخ آن نزد وی میرفتم و مرا گفت از نسخهٔ ابوالعباس بن ولاد استنساخ کن و من نزد ابن ولاد شدم و او را مردی کامل علم و نیکو مروت یافتم و کتاب العین را خواهش کردم و او بمن داد و ابوجعفر چون این بشنید پشیمان شد. و باز گوید ابوجعفر لئیم النفس بود و بر خود سخت تنگ می گرفت و بسا بود که او را عمامه ای می بخشیدند و آن را بسه پاره می برید و از آن سه عمامه میکرد. و او را تصانیف نیکو و سودمند است و از جمله: کتاب الانوار. کتاب الاشتقاق لاسماءاللََّه عزوجل. کتاب معانی القرآن. کتاب اختلاف الکوفیین و البصریین و آن را المقنع نام داده است. کتاب اخبار الشعراء. کتاب ادب الکتاب. کتاب الناسخ و المنسوخ. کتاب الکافی فی النحو. کتاب صناعة الکتاب. کتاب اعراب القرآن. کتاب شرح السبع الطوال. کتاب شرح ابیات سیبویه. کتاب الاشتقاق. کتاب معانی الشعر. کتاب التفاهة فی النحو. کتاب ادب الملوک. و از کسی شنیدم که تصانیف وی از پنجاه زیاده باشد. رجوع به معجم الادباء ج ۲ ص ۷۲ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن اسماعیل بازی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن اقبال ملقب بشیخ الفقیه. وی کتاب السراج الوهاج ابوبکربن علی را تجرید کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن بشربن سعد المرثدی ابوالعباس. خطیب ذکر او آورده و گوید: کنیت او ابوعلی است و وفات وی بصفر سال ۲۸۶ هـ . ق. بوده است و ابن بنت الفریابی گفته است که وفات او به ۲۸۴ هـ . ق. است و از علی بن الجعد و هیثم بن خارجه سماع دارد و از وی ابوبکر شافعی و جز او روایت کنند و عبدالرحمان بن یوسف ثنای او گوید و ابن المنادی گوید او یکی از ثقات است و محمدبن اسحاق الندیم گوید کنیت او ابوالعباس الکبیر است و او همان کس است که ابن رومی در امر سمک با وی بمداعبه مکاتبه دارد. و مرثدی متولی مکاتبات خاص موفق بود و او راست از کتب: کتاب الانواء و این کتاب در غایت حسن است. کتاب رسائل او. کتاب اشعار قریش. و یاقوت گوید ابوبکر صولی در کتاب الاوراق تکیه اش بر همین کتاب بوده و از آن انتحال کرده است و من در اخبار صولی متذکر این معنی شده ام. رجوع به معجم الادباء، چ مارگلیوث ص ۵۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن بطنج اشعری. متکلم و محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن البغوی الهروی. مکنی به ابوالحسین نوری. از مشاهیر طبقهٔ عرفا و معارف اهل حال است بزهد و تقوی معروف و بلسان خوش موصوف بوده جد وی از اهالی بغشور است که شهری بوده در مابین هرات و مرو پدرش از آن شهر به بغداد نقل نمود و خود در آن شهر نشو و نما یافته و در نزد آن سلسله به ابن بغوی مشهور بوده و ملقب بنوری است و از اقران و نزدیکان جنید است و زمان وی با روزگار و عصر المعتمدعلی اللََّه و معتضد عباسی مقارن بوده صاحب نفحات الانس مسطور داشته که وی تکمیل درجات عرفان و مقامات ایقان را در نزد سری سقطی و شیخ محمد علی قصاب و احمدبن ابی الحواری نمود و سالهای دراز بمصاحبت ذوالنون مصری گذرانید و اخذ بسیاری از معارف و علوم آن طبقه را از آن عارف کامل کرد. صاحب تذکرة الاولیاء در عنوان ترجمهٔ وی آورده که ابوالحسین یگانهٔ عهد و قدوهٔ وقت و ظریف اهل تصوف و شریف اهل محبت بود و او را ریاضاتی شگرف و معاملاتی پسندیده و نکتی عالی ورموزی عجب بود و نظری صحیح و فراستی صادق و عشقی با کمال و شوقی بینهایت داشت و مشایخ بر تقدیم او متفق بودند و او را امیرالقلوب گفتندی و قمرالصوفیه. مرید سری سقطی بود صحبت احمد حواری یافته و از اقران جنید بود و در طریقت مجتهد بود. از صدور علماء مشایخ بود و او را در طریقت براهینی قاطعه است و حجتی لامعه در وجه تسمیه و لقب وی بنوری چند وجه نوشته اند اول آنکه او را صومعه ای بود در صحرا که همه شب در آن مکان بعبادت مشغول بودی شبی جماعتی از نزدیک صومعهٔ وی عبور میکردند نوری درخشان دیدند که از بام صومعه بالا میرفت و اطراف آن صومعه را روشن کرده بود، و نیز گفته اند که بنور فراست از اسرار باطن خبر دادی وقتی مریدی او را گفت ای شیخ کامل از کرده ها و حالات خود چیزی گوی که بر حالت ما تغییری پدید گردد و او گفت سالها مجاهده کردم و خود را بزندان خلاف نفس بازداشتم و پشت بخلایق نمودم و ریاضات بردم طریق حق برمن گشوده نشد سپس با خود اندیشیدم که کاری باید کرد که یا کار از آن برآید و یا جان از تن درآید و از اندوه و زحمت دنیا برهم پس گفتم ای نفس سرکش سالها بمراد و هوای خود خوردی و خفتی و دیدی و گفتی و شنیدی و عیش کردی و شهوت راندی و جواب آن همه باید دادن گفتمش اکنون در خانهٔ اطاعت رو تا بندت برنهم و هر چه حقوق حق است بادای آن پرداز تا صاحب دلی گردی و بحق برسی پس چون چنین کردم بر من مکشوف گشت که آفت کار من آن بود که نفس سرکش با دل من یکی شده بود و چون نفس با دل رسد نفس حظ خود از آن حاصل کند آنگاه خلاف نفس را در مشتهیات بر خود کار بستم و هر چه خواستی خلاف آن کردم تا بکلی نفس را طمع از من مقطوع گشت تا آنکه حالتی بر من پدید آمد دانستم محل اسرار توانم گردید سپس از بزرگان حقیقت و طریقت آنچه خواستمی اخذ نمودم صاحب تذکرة الاولیا حکایت کرده است که در زمان المعتمدعلی اللََّه عباسی جماعتی از قضاة و علمای ظاهر در نزد خلیفه گفتند که جماعتی تازه در این شهر پیدا شده اند که بعضی الفاظ کفرآمیز گویند سرود گفته و رقص می کنند و مردم را از روی جهالت بضلالت می اندازند و در سردابها روند و از مردم پنهان شوند و در حقیقت این طایفه از زنادقه محسوب گردند اگر اینان را حکم بقتل رود ثواب و اجری جزیل از برای خلیفه باشد. در حال خلیفه صاحب شرطهٔ بغداد را فرمان داد که آن جماعت را حاضر نمایند و آنان ابوالحسین و ابوحمزهٔ بغدادی و ارقام و شبلی و جنید بودند پس از حضور و مشاهدت اگر چه ظاهر آنها را بصلاح و تقوی آراسته دید ولی از آن جهت که اهل ظاهر بر کفر آنها حکم نموده بودند بقتل جملهٔ آنها فرمان داد ابتدا سیاف قصد کشتن ارقام نمود و چون خواست که او را بقتل رساند شیخ ابوالحسین نوری از جای خود برخاست و بسیاف گفت تمنا دارم که اول مرا بقتل رسانی که قتل دوستان دیدن بس دشوار است سیاف گفت ای جوان مرد هنوز نوبت تو نیست و قتل چیز آسانی نباشد که بدان شتاب مینمائی گفت بنای طریقت من بر ایثار است میخواهم باندازهٔ نفسی هم باشد ایثار برادران کرده باشم از آنکه یک نفس در دنیا نزدیک دوست بهتر از هزارسال آخرتست از آنکه این خانهٔ خدمت است و آن خانهٔ قربت و قربت بخدمت باشد و خلیفه چون از آن حال و آن حالت اطلاع پیدا نمود و جوانمردی او را بدید از آن صدق و انصاف تعجب نمود و بسیاف فرمود در قتل ایشان تأخیر اندازند و بیکی از فقهای آن عصر بفرمود که تفتیش از طریقهٔ مذهب و حالات آن جماعت نماید پس بنا بحکم خلیفه ایشان را بمجلس علما بردند از آنکه جنید در میان آن طبقه بفضل و علوم ظاهر معروف و موصوف بود ابتدا روی بدو کرد و پرسید که از بیست دینار چند باید زکوة داد شبلی که مردی مزاح بود بدون درنگ گفت بیست دینار و نیم. فقیه گفت این حکم از کیست علاوه بر بیست دینار نیم دینار چرا باید داد گفت نیم دینار جریمهٔ آن کس است که چرا باید در نزد او بیست دینار بماند که زکوة تعلق گیرد قاضی و اهل مجلس زیاده بخندیدند پس روی بجنید کرد و مسئلهٔ دیگر پرسید جنید گفت جواب مسائل با شیخ ابوالحسین است قاضی تعجب کرد چه ابوالحسین در میان آن جماعت بعلوم ظاهر معروف نبود آنگاه قاضی از او مسئله ای پرسید که خود قاضی در حل آن درمانده بود شیخ بلاتأمل جواب مسئله گفته و همچنین مسئله ای دیگر پرسید تا صد مسئله، تمام مسائل را جواب شافی علمی داد. قاضی را تعجب بر تعجب افزود و تعبیر و تفسیر و تأویل هر یک از آیات بخواست بدون تأمل و درنگ جواب داد پس قاضی از جای خود برخاست نزدیک وی رفته دستش بوسه داد و معذرت بسیار خواست آنگاه شیخ ابوالحسین بقاضی گفت همهٔ این مسائل پرسیدی و هیچ نپرسیدی و نپرسی که خدا را مردان و نبی را پیروانی هستند که حرکت و سکون خلق بدانهاست و زندگانی و سیر و سلوک از آنها است اگر یک لحظه از مشاهدهٔ آنها باز مانند جان از بدن ایشان برآید خلق را مدار و امور دنیا بدانها درست گردد پس قاضی را از علم و تحقیق و صحبت های وی زیاده خوش آمد کس بنزد خلیفه فرستاد که اینان موحد و پاک دینند و چنین کسان را چگونه توان در شمار ملحدان و زندیقان بیرون آورد. خلیفه چون پیغام قاضی شنید آن جماعت را بنزد خویش خواند و زیاده از حد بنواخت و گفت حاجتی از من بخواهید گفتند حاجت آن است که ما را فراموش کنی نه بقبول خود ما را مشرف گردانی و از نزد خود ما را مهجور کنی که مارا رد تو چون قبول تست و قبول تو چون رد تو. خلیفه بسیار بگریست و ایشان را چنانچه میخواستند با اکرام و احترام تمام بمنزل خودشان روانه داشت و باجزای خلافت سپرد تا در حق آن جماعت از احترام چیزی فروگذاشت ننمایند نقل است که وقتی در مسجدی از مساجد بغداد بجهت عبادت رفته فقیهی در آن حین بنماز مشغول بود و دست بمحاسن خود مینهاد و ابوالحسین نزدیک رفته گفت روی بخالق خود کردن بسی بهتر است از توجه بلحیه نمودن پس آن شخص فقیه از سخن وی برآشفت و بمنزل خود برفت و صحبت وی طرح نموده جماعت فقها حکم بر کفر وی نمودند و بعرض معتمد رسید خلیفه حکم نمود که او را حاضر نموده پس از تحقیق مقتولش نمایند چون بحضور خلیفه درآمد پرسید که تو چه گفته ای که باعث کفر تو بوده بگوی شیخ صدق مطلب را بیان کرد و جماعتی هم که بودند و شنیده بودند تصدیق بر قول وی نمودند خلیفه گفت چگونه میشود شخصی را که با این همه صدق و اخلاص است بدین حرف کافر کرده و توان به قتل او مبادرت نمود پس از آن عارف کامل معذرت خواسته زیاده تعظیمش نموده رخصت انصرافش ارزانی داد وقتی جماعتی از مریدان وی بنزد جنید رفته از حالت شیخ ابوالحسین جویا شد گفتند که او را چند روز است که حالتی پدید گشته که بجز حق چیزی نگوید و از عبادت فروگذاشت ننماید و طعام و شراب نخورد و نمازها در وقت خود بجای آرد اصحاب جنید گفتند که وی هنوز هشیار است و فانی نیست از آنکه اوقات نماز نگاه میدارد و اوقات او می شناسد پس این حالت تکلف اوست نه فنای صرف که از هیچ امری او را خبری نباشد جنید گفت چنین نیست که شما میگوئید اینان جماعتی هستند که در عین وجد از ترک عبادت محفوظ باشند خدای تعالی ایشان را نگاه میدارد که وقت خدمت خدمت از ایشان فوت نشود و از سعادت حضرت محروم نمانند پس جنید در حال برخاسته بنزد وی رفت و گفت یا اباالحسین اگر دانی که این حالت و خروش زیاده فائده دارد بگو تا من نیز بدان حالت باشم و اگر نه رضا بقضا ده و بامر تسلیم کن تا دلت فارغ شود ابوالحسین را فی الحال حالت تغییر نموده و چنان کرد که او گفت پس روی بجنید کرده و گفت الحق نیکو مرشد و معلمی تو ما را. نقل است که وقتی که شیخ شبلی که از فقهاء بود در منبر بذکر احادیث و موعظت مشغول بود در آن حالت آن عارف کامل بمجلس درآمد و گفت خداوند راضی نیست از آن عالمی که علم خود را در مقام عمل نیاورد اگر عالمی با عمل بجای خود مشغول باش و الا از منبر فرود آی پس شبلی از آنکه قول او را با حالت خود موافق و مطابق یافت بدون درنگ از منبر فرود آمد و روی بخانهٔ خود نهاد و چهار ماه در خانه بنشست و در بروی خود به بست پس مردم از نیامدن وی بمسجد و رفتن بمنبر دلتنگ شده و بر در خانهٔ وی گرد شدند بهر قسمی که بود بیرونش آورده بمسجد برده و بر منبر برآمد در آن حال ابوالحسین را خبر شد که شیخ شبلی بمنبر برآمده پس بمجلس درآمده و گفت ای شیخ بزرگوار هیچ دانی که مردم از چه روی ترا طالب میباشند که بر منبر برآمده و ایشان را موعظت گوئی شبلی گفت ندانم گفت تو چون بمیل طبع آنها سخن گوئی و پوشیده میداری از آنها آنچه را باید گفت ترا طالب و راغبند و اگر سخن حق گوئی لحظه ای نگذرد که بگرد تو نگردند و این سخنان که اکنون گوئی محض خودنمائی است نه راهنمائی و دلالت بحق. شبلی گوید پس از آنکه یک چند در خود فرورفته از سخنان وی رسید آنچه به من رسید. از یکی از مریدان وی نقل است که روزی شیخ علی الصباح از خواب برخاست و گفت پذیرائی کنید جوانی را که از روی صدق و اخلاص با پای برهنه از اصفهان بعزم دیدن ما و بدست آوردن طریق حق می آید مریدان از خانقاه بیرون رفته بدان صفت که شیخ وصف کرده بود جوانی دیدند با لباسی مندرس و پای برهنه که آثار نجابت و اصالت از ناصیه اش ظاهر بود پس بدانحال بخانقاه درآمد و دست شیخ ببوسید و بنشست و شیخ از او پرسید که از کجا میائی گفت از اصفهان گفت نه آن بود که ملک اصفهان در هنگامی که حرکت بدین سمت نمودی ترا عمارتی و کنیزکی و هزار دینار زر میداد که از اینجا بیرون مرو و تو بجهت این مقام و طلب از آن گذشتی جوان بهم برآمد و گفت از زخارف فانیه گذشتن و بدولت باقی رسیدن بهتر است. شیخ را از حالت وی خوش آمده و در نزد خویش نگاه داشت تا بمقامات عالیه رسید. نقل است که وقتی شخصی بخانقاه وی درآمد دید مردی را که در نزد او نشسته و گریه می کند و شیخ نیز او را همراهی میکرد پس برخاست و رفت آن شخص از آن عارف کامل پرسید که آن شخص که بود و سبب گریه چه؟ گفت او ابلیس بود و عبادات خود را که در راه حق کرده بود میگفت و میگریست و من از گریهٔ او بر حالت خود میگریستم از وساوس او که حفظ خداوندی شامل حال باشد. در تذکرة الاولیاء مسطور است که وقتی در بازار مسگران بغدادش گذار افتاد در یک دکان دو غلام بچهٔ رومی بودند سخت با جمال و آتشی گرد ایشان را فروگرفته و از هلاکشان چیزی باقی نبود خداوند غلامان فریاد برآورد که هر که ایشان را سالم و بی عیب بیرون آورد هزار دینار زر بدو دهم کسی را زهرهٔ آن نبود که بدان آتش درآید در آن حال شیخ را عبور بدان سوی افتاد و فریاد دو غلام بچه بشنید پس نام خدای بر زبان جاری ساخت و پای در آتش نهاد و دست هر دو غلام را گرفته از آتش بسلامت بیرونشان آورد صاحب غلام را از آن حالت حیرت دست داده شکر شیخ بجای آورد و یکهزار دینار زر مغربی در نزد شیخ بر زمین نهاد شیخ گفت ای مرد زرها بردار و خدا را شکر گوی که آن مرتبه که به نیکان رسیده به ناگرفتن رسیده و بگزیدن آخرت بدنیا و نیز حکایت کرده اند که او را خادمه ای بود زیتونه نام گفته است که روزی قدری شیر گرم و نان پیش او بردم با دستهای خود که پیش از آن گل کاری کرده بود مشغول خوردن شد در دل گذارنیدم که مردی ناهنجار است که با دست ناشسته غذا میخورد ساعتی از آن وقت برنیامد که زنی با چند نفر از اجزای شحنه درآمدند و مرا گرفته بادعای آن زن که زر و جامه را دزدیده بنزد شحنه بردند پس شیخ بر اثر من بیامد و کسان شحنه را گفت احترام او را نگاهدارید که اینک زر و جامه را آن کس که برده پشیمان خواهد گشت و می آورد پس لحظه ای نگذشت که کنیزکی بیامد زر و جامه را بیاورد و اقرار کرد که من برده بودم و من خلاص یافتم شیخ مرا بنزد خود خواند و گفت مرا و خودت را بزحمت افکندی. دیگر بر دل خود گذرانی که بی هنجار مرد است؟ زیتونه گوید از آن خیال که در حق وی کرده بودم توبه نمودم. نقل است که وقتی شیخ براهی میگذشت دهقانی را دید خرش مرده و بارش افتاده و خود ایستاده و گریه میکرد شیخ را بر وی دل بسوخت نزدیک خر آمد و سرپائی برآن حیوان زد و گفت برخیز که نه جای خفتن است فی الحال از جای خاست مرد دهقان شادان شده بار بر خر نهاد و برفت مردمان شهر چون چنین کرامتی دیدند از هرسوی بگرد وی درآمدند و دست او میبوسیدند و همچنین بر قفای وی میرفتند شیخ چون آن همه غوغا و ازدحام دید بدکان بقالی رسیده بنشست و از سبزیهای او مشغول خوردن گشت و با بقال مزاح مینمود مانند مردمان اوباش، خلق چون این حالت از وی دیدند بگمان خفّت عقل از وی برمیدند جمله پراکنده شده و برفتند مریدی همراه شیخ بود بدو گفت این جماعت را حالت این است که دیدی باشارتی بیایند و بتغییر حالتی بروند برخیز تا مجالی داریم سر خود گرفته برویم. یکی از اهل قادسیه حکایت کرده است که وقتی با جماعتی از وادی شیران میگذشتیم شیخ ابوالحسین را دیدم که بر روی سنگی نشسته و چند شیر قوی هیکل در اطراف وی خوابیده اند ما را از آن حال تعجب روی داده بر خود بترسیدیم که مبادا آن سباع قصد ماکنند پس شیخ ملتفت ما شده اشاره بشیران کرد و شیران برفتند و اشارت بما کرد بنزد وی رفتیم گفتیم یا شیخ این چه حالتست. گفت مدتی در ریاضت چیزی نخورده بودم خرمائی دیدم دلم آرزوی آن کرده با خود گفتم ای نفس هنوز در تو آرزو باقی است پس بدین وادی درآمدم بلکه شیرانم بدرند و از آرزوی نفس آسوده گردم. در ترجمهٔ آن عارف کامل آورده اند که طریقه اش آن بوده که تصوف را بر فقر تفضیل نهد و مذهبش با جنید نزدیک است و از نوادر طریقتش آن است که صحبت بی ایثار حرام است یعنی ایثار از حق خود نسبت بدوستان یا بیگانگان. و صحبت با درویشان را فریضه داند و عزلت را ناپسندیده و ایثار مصاحب بر مصاحب فریضه. وقتی جماعتی شیخ جنید را در حضور وی از صبر و توکل چیزی پرسیدند خواست جواب گوید ابوالحسین بانگ بر وی زد که تو در وقت سیر و محنت صوفیان از این طایفه بیکسو شدی و دست در دانشمندی زدی و علوم ظاهر را فراگرفتی ترا نرسد که سخن از اصطلاح این طایفه بمیان آوری. و چنانکه در تراجم وی و در مرآت الجنان مسطور است آن عارف کامل عمر بسیار نمود و هم در سال ۲۸۶ هـ . ق. وفات کرد و در بعضی از کتب وفات او را در ۲۹۵ هـ . ق. نوشته اند رحمه اللََّه چون خبر وفات شیخ ابوالحسین بعارف کامل شیخ جنید رسید گفت ذهب نصف هذا العلم بموت النوری یعنی رفت نصف علم عرفان و تصوف بمرگ شیخ ابوالحسین نوری. جعفر خدری که خود از معتقدان شیخ ابوالحسین نوری بود گفت یک دو روز قبل از وفات آن عارف کامل وقتی در مکان خلوتی مناجات میکرد و میگریست من گوش فرادادم تا چه میگوید گفت بار خدایا اگر خواهی اهل ذوزخ را عذاب کنی و از مردم پر کنی قادری که دوزخ را از من پر کنی و اهل دوزخ را بهشت بری. گوید که از آن حالت عارف کامل و آن حرف زیاده تعجب نمودم و هم یک دو روز نگذشت که دنیا را بدرود نمود پس از وفات او را بخواب دیدم با حالتی خوش پرسیدم یا شیخ بر تو چه گذشت گفت از هیچیک از اعمال و افعال من نپرسیدند الا بجهت آن ایثار که کردم درجات عالیه بمن دادند. مسطور است که شیخ ابوالحسین همواره تسبیح در دست داشتی وی را گفتند تستجلب الذکر گفت لااستجلب الغفلة بدو گفتند بدین تسبیح که در دست داری میخواهی که خدای تعالی در یاد تو بود گفت نی بلکه باین تسبیح غفلت میجویم. و نیز وی را گفتند که اللََّه تعالی را بچه چیزی شناختی گفت باللََّه گفتند پس عقل چیست گفت عاجز است راه ننماید مگر بعاجز. و هم او گفته هر گاه خدای تعالی خود را از کسی بازپوشد هیچ دلیل او را باو نرساند و نه خبری اذا ستر الحق من احد لم یهده استدلال و لا خبر. و هم او گفته لایغرنک صفاء العبودیة فان فیه نسیان الربوبیة؛ در حین عبادت و بندگی مغرور مشو چه گاهی غرور اسباب آن خواهد شد که از ربوبیت فراموشی حاصل شود. مسطور است که جوانی خراسانی بنزد ابراهیم قصار آمد گفت تمنی دارم که شیخ ابوالحسین نوری را ببینم بدو دلالتش کرد چون بنزد وی درآمد ازو پرسیدند در این مدت با که صحبت داشته ای گفت با شیخ ابوحمزهٔ خراسانی گفت آن مرد که از قرب نشان میدهد و اشارت میکند گفت بلی گفت چون دیگر باره بنزد وی رسی از منش سلام رسان و بگوی در آنجا که مائیم قرب، بعد است. ابن اعرابی گوید قرب نگویند تا مسافت نبود و تا مسافت بود دوگانگی بجای بود پس بدین معنی قرب بعد بود. وقتی از او سؤال کردند که عبودیت چیست گفت مشاهدهٔ ربوبیت است. ازو پرسیدند که آدمی کی مستحق آن شود که خلق را سخن گوید گفت وقتی که از خدای سخن فهم نکند از او سؤال کردند که اشارت چیست گفت اشارت مستغنی است از عبادت و یافتن از اشارت بحق استحقاق سرائر است از صدق، از او سؤال کردند وجد چیست گفت بخدای که ممتنع است زبان از نعمت حقیقت او و گنک است بلاغت و ادبیت از وصف جوهر او که کار وجد از بزرگترین کارها است و هیچ دردی نیست دردمندتر از معالجهٔ وجد. وجد زبانه ای است که در سر نجنبد و از شوق پدید آید که اندامها بجنبش آرد از شادی یا از اندوه. ازو پرسیدند صوفی کیست گفت صوفیان آن قومند که جان ایشان از کدورت بشریت آزاد گشته است و از عافیت نفس صافی گردیده و از هوا خلاص یافته تا درصفت اول و درجهٔ اعلی با حق بیارامیده اند و از غیر او رمیده اند نه مالکند و نه مملوک. و نیز گفته صوفی آن است که هیچ چیزی در بند او نبود و او نیز در بند هیچ چیزی نبود.از او پرسیدند که تصوف چیست گفت تصوف نه رسوم است و نه علوم لکن چیز است خارج از این یعنی اگر رسوم بودی بتعلیم و تعلم حاصل آمدی و اگر علم بودی بمجاهده بدست آمدی و آن اخلاقی است بنا بر کریمهٔ تخلقوا باخلاق اللََّه با خلق خدای نیک برآمدن نه برسوم میسر گردد و نه بعلوم. و نیز گفته است تصوف از ادبیت و جوانمردی و ترک تکلف و سخاوت و نیز گفته تصوف دشمنی دنیا است و دوستی مولی. (نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۳۶۷). و رجوع به ابوالحسین نوری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن امحمدبن بکر. رجوع به ابورؤوف احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن بلال المرسی. یکی از علماء نحو. او به سال ۴۶۰ هـ . ق. غریب المصنف ابوعبید را شرح کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن بنت الشافعی. او صحیح الخط و متقن الضبط و از اهل ادب است و خط و ضبط او معتمد باشد و من از خط او جز کتاب تفسیر القرآن ابن جریر طبری را ندیدم و در آخر آن کتاب نوشته است: و کتبه احمدبن محمدبن بنت الشافعی وراق الجهشیاری.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن جباره شهاب الدین مقدسی. او راست: شرح حرزالامانی در قراآت. وفات وی به سال ۷۲۸ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن جریر ملقب به شیخ الاسلام معین الدین و مکنی به ابونصر و معروف به احمد جام و شیخ اهل عرفان. مولد وی به سال ۴۴۱ هـ . ق. و وفات در ۵۳۶ بود. هدایت در مجمع الفصحاء (ج ۱ ص ۶۷) آرد: احمد جامی و هو شیخ الاسلام ابونصر احمدبن ابوالحسن النامقی الجامی. در کتب اهالی معرفت دو کس را شیخ الاسلام لقب داده اند اول خواجه عبداللََّه و از آن پس شیخ بزرگ احمد جامی ملقب بزنده پیل قدس سره که از مشاهیر مشایخ بوده و حالاتش علی التفصیل در کتب قوم مرقوم است و ازو کرامات عالیه نقل کرده اند و چند تن فرزند از او بوجود آمده که همه عالم عامل و عارف کامل و صاحب فضل و تصانیف عالیه بوده اند عجب این که جناب شیخ احمد در علوم ظاهریه زحمتی نبرده و فضلی صوری نداشته و در بدو حال با اهل لهو و لعب زندگانی مینموده همانا با آنان شرب خمر نیز میفرموده بالاخره شبی که در باغ خارج جام بادهٔ لعل فام در جام میریختند و شراب آنها باتمام رسیده بود و احمد بحکم میزبانی در آن شب خواستی که از جام آنان را شراب بباغ رسانیده باشد در عرض راه بسببی که در دفاتر ثبت است حالتی غریب و کششی عجیب در خود دریافت و بمقام توبه و انابت و ندامت رسید و شوریده و مجذوب گردید پس از ترک و توبه و سالها بیابان نوردی و کوه گردی بخدمت حضرت خضر علیه السلام شرفیاب شد و این حال در بیست و دو سالگی بود و بعد از چهل سالگی بخلق و آبادی رجوع فرموده و طالبان را راه توبه و تلقین ذکر خفی و تربیت در طریقت و وصول بحقیقت نمود چنانکه شیخ ابوسعید ابوالخیر در رحلت خود وصیت کرد که خرقهٔ مرا بچنین جوانی جامی که در فلان هنگام بخانقاه من آید بسپارید و هم گفته که علم ولایت ما را بر بام خانهٔ خماری کوفتند و مقصود شیخ احمد بود. کرامات وی بسیار است و معاصرین وی از عرفا شیخ ابوالقاسم گرکانی و از حکما ابوعلی سینای بلخی است. کتاب سراج السایرین ازوست. سال رحلتش بر وفق عدد احمد جامی قدس سرّه در سنهٔ ۵۳۲ هـ . ق. اتفاق افتاده وی را دیوان غزلیات و رباعیات است. رجوع بحبط ص ۳۱۱ و ۳۱۲ و رجوع به احمدبن ابی الحسن بن محمدبن جریر ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن جعفر. ابوعبیداللََّه محمد بن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۲۷۶).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن جعفربن ابی البقا هبة اللََّه بن نما الحلی الربعی مدعو بنظام برادر جعفربن نجیب الدین و او پدرفقیه صالح جلال الدین ابومحمد حسن بن نما الحلی است. (روضات ص ۱۴۶ س ۴).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن جعفربن ثوابة. مکنی به ابوعبداللََّه. یکی از بلغاء فهماء. و تنی از ارباب اتساع در علم بلاغت. وی تا گاه مرگ تولیت دیوان رسائل داشت و پس از وی شغل او به أبواسحاق صابی دادند. ابوالحسین علی بن هشام کاتب گوید که از ابوالحسن علی بن عیسی وزیر شنیدم که به ابوعبداللََّه احمدبن محمدبن محمدبن جعفربن ثوابة میگفت که هیچ گویندهٔ «اما بعد» ی بر روی زمین نویسنده تر از جد تو نبود و پدر تو بر جدت در این فن برتری داشت و تو بر پدر خویش نیز تقدم و پیشی گرفتی. و ابوعلی محسن تنوخی گوید من ابوعبداللََّه بن ثوابة را به سال ۴۰۹ هـ . ق. هنگامی که تولیت دیوان رسائل داشت دیدم و او در حسن بیان و کتابت بنهایت بود. (معجم الادباء ج ۲ ص ۸۰).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن جعفربن حمدان فقیه حنفی معروف بقدوری. رجوع به ابوالحسین قدوری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن جعفربن مختار الواسطی النحوی العدل. مکنی به ابوعلی. برادرزادهٔ ابوالفتح محمدبن محمدبن جعفربن مختار نحوی. وفات وی پس از سال ۵۰۰ هـ . ق. بود و او را بواسط بازماندگان است. وی نحو از ابوغالب بن بشران فرا گرفت. و منزل او مألف اهل علم و خود او از شهود معدلین بود. و در محلهٔ مشرعة التنانیر بواسط شغل آسیابانی داشت. یاقوت گوید ابوعبداللََّه محمدبن سعدبن الحجاج الدبیثی مرا روایت کرد از عبدالوهاب بن غالب و او از شریف ابوالعلاءبن التقی، که بسالی لشکری از اعاجم بواسط درآمدند و پاره ای از شهر بغارتیدند که دکان شیخ ابوعلی بن مختار نیز از آن جمله بود و در خانهٔ او منزل گزیدند شریف گوید من با احمد نزد آنان رفتیم و خواهش کردیم که بخشی از غارتی های دکان او را بوی واپس دهند و ایشان نپذیرفتند و از نزد آنان بیرون شدیم و احمد این بیت بخواند: تذکرت ما بین العذیب و بارق مجر عوالینا و مجری السوابق. پس روی با من کرد و گفت عامل در ظرف بدین بیت چه باشد گفتم ای خواجه با حالی که تو در آنی چه جای سؤال از نحو و بحث در آن است گفت: پسرک من از اندوه بردن من چه خیزد. و حافظ ابوطاهر احمدبن محمد سلفی گوید که شیخ ابوعلی احمد بن محمدبن مختار المعدل بواسط این شعر خویش مرا بخواند: کم جاهل متواضع ستر التواضع جهله و ممیز فی علمه هدم التکبر فضله فدع التکبر ماحیی -ت ولا تصاحب اهله فالکبر عیب للفتی ابداً یقبح فعله. و هم این اشعار انشاد کرد: ما هذه الدنیا بدار مسرة فتخوّفی مکراً لها و خداعا بینا الفتی فیها یسر بنفسه و بماله یستمتع استمتاعا حتی سقته من المنیة شربة و حمته منها بعد ذاک رضاعا فغدا بما کسبت یداه رهینة لا یستطیع لما عراه دفاعا لوکان ینطق قال من تحت الثری فلیحسن العمل الفتی ما اسطاعا. رجوع به معجم الادباء ج ۲ ص ۱۱۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن جعفر بحیری. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن جعفر مَعقَری یمنی. از مردم مَعقر، رودباری به یمن و او استاد مسلم است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن جمان الرازی. محدث است. و از ابوالضریس روایت کند. (تاج العروس مادهٔ ج م ن).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن حاسب.ریاضی و منجم معاصر بنی موسی بود. از کتب اوست: کتاب الجمع و التفریق. کتاب المدخل الی علم النجوم. کتاب الی محمدبن موسی فی النیل. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن حافظ عبدالغنی مقدسی. متوفی ۶۴۳ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن حَبل. قاضی مالقه بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن حجاج مروزی. رجوع به مروزی احمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن حجری ملقب بزین القضاة. او راست: منبهات علی الاستعداد لیوم المیعاد للنصح و الوداد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن الحداد ملقب بجمال الدین رجوع بروضات ص ۶۱۳ س ۶ بآخرمانده شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن حسن.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن حسن مکنی به ابوجعفر. ابن مندویهٔ اصفهانی رسالة الی ابی جعفر احمدبن محمدبن حسن فی القولنج را بنام او کرده است. (عیون الانباء ج ۲ ص ۲۱).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن حسن بن زهرة الحسینی الحلبی. از مشایخ شهید اول است. (روضات الجنات ص ۲۰۲ س ۱۳ بآخر مانده).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن الحسن الخلال الوراق الادیب. صاحب خط ملیح رائق و ضبط متقن فائق، یاقوت گوید: گمان برم که ابن ابی الغنائم ادیب هم این احمد باشد و ما در باب علی بن محمد، دیگری را نیز باین نسبت نام بردیم و ظاهراً او برادر این احمد باشد. و خدا داناتر است و من کتابی بخط او دیدم که تاریخ آن ۳۶۵ هـ . ق. بود. رجوع به معجم الادباء ج ۲ ص ۸۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن حسن شافعی. قاضی امین الدین. او راست: انس فی فضائل القدس که در آن بر کتاب ابن عم خود جامع المستقصی اعتماد و در ۶۰۳ هـ . ق. بر او قرائت کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن حسن مرزوقی. مکنی به ابوعلی. وی از مردم اصفهان است و یاقوت گوید که او در غایت ذکاء و فطنت و حسن تصنیف و اقامهٔ حجج و حسن اختیار بود و بر تصانیف او در جودت مزیدی نیست. و چنانکه ابوزکریا یحیی بن منده گوید وفات او در ذی الحجهٔ سال ۴۲۱ هـ . ق. بود. سعید بقال ترجمهٔ او در معجم خویش آورده است. و خط او را بر کتاب شرح حماسه تألیف خود او دیدم و آن کتاب را در شعبان سال ۴۱۷ بر وی خوانده بودند و وی کتاب سیبویه را نزد ابوعلی فارسی درست کرد و پس از آنکه خود سری از سران بود تلمذ ابوعلی کرد. و او راست: کتاب شرح حماسه که جودت قریحهٔ وی جداً در آن کتاب مشهود است. کتاب شرح المفضلیات. کتاب شرح الفصیح. کتاب شرح اشعار هذیل. کتاب الازمنة. کتاب شرح الموجز. کتاب شرح النحو. صاحب بن عباد گوید باصفهان سه تن بکمال علم فائز آمدند جولاهی و حلاجی و کفشگری اما جولاه مرزوقی است. و حلاج ابومنصوربن ماشده است و کفشگر ابوعبداللََّه خطیب ری صاحب تصانیف در علم لغت باشد. یاقوت گوید در مجموع بخط بعضی (یکی از) فضلاء ایران دیدم و او از خط ابیوردی نقل کرده بود که: ابوعلی مرزوقی صاحب شرح الحماسة و الهذلیین. او از ابوعلی اخذ ادب کرد و در تصانیف خویش مانند ابن جنی عبارت پردازی کند و وی باصفهان معلم اولاد بنی بویه بود و وقتی صاحب بن عباد بر وی درآمد و در پیش صاحب بپای نخاست و صاحب آنگاه که بوزارت رسید بر وی ستم کرد. رجوع بمعجم الادباء ج ۲ ص ۱۰۳ و روضات صص ۵۹ و ۶۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن الحسین. رجوع به ابومحمد جریری ... و احمدبن محمدبن حسین جریری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن حسین ابوحامد بوسنجی از بوسنج ترمذ. رجوع به تاج العروس کلمهٔ «بوسنج» شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن حسین ارجانی رجوع به ابوبکر ناصح الدین ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن حسین جُرَیْری. مکنی به ابومحمد. از عرفای اواخر مائهٔسیم و اوایل مائهٔ چهارم است و بعضی پدرش را حسین بن محمد نوشته اند معاصر است با معتضد و مکتفی و مقتدر و او نیز از فضلای عرفاست و شریعت و طریقت را با هم جمع داشته و از کبار اصحاب جنید است و بسیاری از این طبقه در عرفان منسوب بدو هستند و پس از جنید بجهت جلالت و شأنی که در عرفان از او دیده بودند او را اصحاب بجای عارف کامل شیخ جنید نشانیدند. در فن فقه و اصول سرآمد اهل زمان و در علوم دیگر نیز یگانهٔ امثال و اقران خود بوده و خود در بدایت عمر باسهل بن عبداللََّه تستری صحبت داشته سپس در زمرهٔ اصحاب شیخ جنید معدود گشت شیخ عطار در شرح حال وی مینویسد ابومحمد جریری یگانهٔ وقت بود و برگزیدهٔ زمان و در میان اقران نهایت امتیاز داشت و واقف بود بر طریقت و بهمه نوع پسندیده و کامل بود و در طریقهٔ آداب و انواع علوم حظی وافر داشت و در علم فقه مفتی و امام بود و در علم اصول و فروع بنهایت و در طریق طریقت استاد بدان مثابه که جنید در ایام حیات مریدان خود را میگفت که جانشین و ولیعهد من او است و صحبت سهل بن عبداللََّه تستری را دریافته باندازه ای ادب ظاهر نگاه میداشت که بیست سال در خلوت پای دراز نکرده بود -انتهی. وقتی مریدان از او تمنا کردند که از غرائب حالاتی که خود مشاهده کرده ای ما را برگوی گفت روزی باز سفیدی بنظر من آمد چهل سال است که بصیادی برخاستم و هر چه جستجویش کردم نیافتم از او معنی این مطلب پرسیدند. گفت روزی در خانقاه نشسته بودم پس از نماز بامداد جوانی از در خانقاه درآمد پای برهنه و موی ژولیده و روی زرد گشته پس بر رسم معهود شست وشو کرده وضو بساخت دو رکعت نماز بگذارد و سر بگریبان فروبرد تا نماز شام و چون نماز شام بگذارد باز سر بگریبان فروبرد از اتفاق آن شب خلیفه مقتدر دعوتی ساخته بود جماعت صوفیان را به نزد وی رفتم گفتم ای درویش آیا با ما همراهی کرده اجابت میکنی دعوت خلیفه را گفت سر دعوت خلیفه ندارم اما اگر بتوانی عصیده ای در خانقاه برایم فراهم کنی فارغ ترم با خود گفتم مگر نومسلمانست که نمیخواهد با ما موافقت نماید و غذای مخصوص آرزو میکند پس بدان حرف توجهی نکرده به دعوت رفتم چون بازآمدم درویش همچنان که بود سر بگریبان فروبرده بود بر حسب عادت بخوابگاه رفته بخفتم در عالم رؤیا حضرت پیغمبرصلی اللََّه علیه و آله و سلم را بخواب دیدم و دو پیر بهمراهی آن حضرت که یکی ابراهیم خلیل اللََّه و دیگری موسی کلیم اللََّه و یکصدوبیست واند هزار پیغمبر با او بودند پیش رفتم و سلام کردم حضرت روی مبارک از من بگردانید نزدیک رفته عرض کردم یا رسول اللََّه چه تقصیر رفته که روی مبارک از من میگردانی فرمود یکی از دوستان ما از تو عصیده خواست تو در فراهم کردن آن بخیلی کردی و حاجتش را برنیاوردی در آن حال از خواب برخاسته و گریان گشتم در حالت گریه آوازی از در خانقاه بگوش من آمد نگاه کردم آن درویش بود که بیرون میرفت فریادی زدم ای عزیز من چندان توقف کن که خواهش تو برآورم گفت هر گاه درویشی از تو عصیده خواهد باید یکصدوبیست واند هزار پیغمبر را نزد تو شفیع آرد تا خواهش او برآورده شود کاری دشوار است این بگفت و از در خانقاه بیرون رفت من در حال از جای برخاسته بر اثر او رفته هر چه جستم نیافتم محزون بخانقاه بر گشتم تا کنون آن حزن و غم از دلم بیرون نرفته. نقل است که وقتی آن عارف کامل بموعظت مشغول بود جوانی در مجلس برخاست و بشیخ گفت دلم گم شده است دعائی کن تا بازدهند گفت ما همه در این حالت گرفتاریم و گفت بدان ای جوان که قرن اول از هجرت معامله بدین بود و فرسوده شد و قرن دویم معامله ها بر وفا بود و آن نیز نماند قرن سیم معامله بمروت بود آن نیز برخاست قرن چهارم معامله بحیا بود و آن هم برفت و اکنون چنان شده است که مردمان معامله خود بر هیئت و هیبت میکنند. وقتی درویشی به نزد وی درآمد و گفت بر بساط انس بودم دری از بسط بر من گشادند از مقام خود بلغزیدم و از آن محجوب شدم راه گم کردهٔ خود را چون یابم مرا بر راهی که بآنم برساند دلالت کن شیخ بگریست و گفت ای برادر همه باین درد گرفتارند و باین انواع مبتلا لیکن بر تو بیتی چند بخوانم که بعضی از این طایفه گفته اند و خود جواب این معنی است که میخواهی: قف بالدیار فهذه آثارهم تبکی الاحبة حسرة و تشوقا کم قد وقفت بها اسائل مخبرا فاجابنی داعی الهوی فی رسمها عن اهلها او صادقاً او مشفقا فارقت من تهوی فعد الملتقی. یعنی درنگ کن در دیار و مکان یار و نیک بنگر آثار آنها را که میگریند بدان آثار دوستان از روی حسرت و شوق چه بسا که ایستادم در آن مکان که پیدا کنم کسی را از اهل آن دیار راستگو و دوست که خبری پرسم از آن دیار و اهلشان پس رسم و آثار جواب داد از عشق و مفارقت عشاق و منصرف گشتن آنها از ملاقات یکدیگر. و چنانکه در شرح احوال وی مسطور است در سالی که ابوطاهر قرمطی بمکه تاختن آورد و جماعتی کثیر از حاج بکشت همچنان که آن حکایت خود در کتب تواریخ مسطور است وی را نیز در قافلهٔ حاج از لشکر قرامطه ضربتی رسید و در میان خستگان بیفتاد درویشی حکایت کرده است که من در میان آن مردمان بودم بگوشه ای فرار کرده چون لشکر متفرق گشت در میان خستگان درآمدم تا مگر از حالت آنان اطلاعی پیدا کنم چون بدانها گذشتم ابومحمد را در میان خستگان و کشتگان افتاده دیدم که نیم نفس ازو باقی بود سرش در کنار گرفتم گرد و غبار از رویش پاک کردم گفتم یا شیخ دعائی بکن که خدای تعالی این بلا را از تو و مردمان کشف کند گفت آن کنم که خواهم باز گفتمش دعائی کن که از تو رفع شود گفت ای برادر این وقت وقت دعا نیست وقت رضا و تسلیم است دعا پیش از نزول بلا باید چون بلا آید رضا باید داد این بگفت و جان تسلیم نمود و موافق بود سال وفاتش با ۳۱۴ هـ . ق. و بعضی نوشته اند در ۳۱۲ بوده است. نقل است که یکصد سال متجاوز از عمر وی در آن وقت گذشته بود واللََّه تعالی اعلم بحقیقة الحال. و از کلمات آن عارف کامل است که گفته: هر که گوش بحدیث نفس دارد در حکم شهوات اسیر گردد و باز دارندش در زندان هوا و حق تعالی همه فایده ها بر دل او حرام گرداند و از سخن حق لذت نیابد و او را نیز اجابت نبود و هر که بدون اندازهٔ خویش رضا دهد حق تعالی دهد او را بیش از آنچه او را باید. هم او گفته: اصل تقرب آن بود که خدای را بیند از مشاهدهٔ صنایع او، از او پرسیدند از توکل و صبر گفت: توکل معاینه شدن اضطرابست و عافیت و صبر آن است که فرق نکند میان حال نعمت و محنت بآرام نفس در هر دو حال و نیز صبر سکون نفس است در بلا. از او پرسیدند از اخلاص و ریا گفت: اخلاص ثمرهٔ یقین است و ریا ثمرهٔ شک. ازو پرسیدند از شکر و عزلت گفت: کمال شکر در مشاهدهٔ عجز است از شکر، و عزلت بیرون شدنست از میان زحمتها و سر نگاه داشتن. از او پرسیدند از تصوف گفت: التصوف عنوة لاصلح [ کذا ] تصوف را بجنگ بستانند نه بصلح. هم او گفته: محاربهٔ عالمیان با خطرات است و محاربهٔ ابدال با فکرات و محاربهٔ زهاد با شهوات و محاربهٔ تایبان با زلات و منهیات و لذات. گفت: دوام ایمان و پاس داشتن دین و صلاح تن در سه چیز است یکی بسنده کردن دویم پرهیز کردن سیم غذا نگاه داشتن. گفت: هر که بخدای بسنده کند سرش بصلاح باشد هر که از منهیات پرهیز نکند سرش منکسر شود و هر که غذا نگاه دارد نفسش ریاضت یابد پس پاداش افتقار صفوت معرفت بود و عاقبت تقوی حسن خلوت و عاقبت احتمال تن درستی و اعتدال. گفت: دیدن و رسیدن یقین بسته بفروع بود و درست کردن فروع بعرضه دادن بود بر اصول و راه نیست بمقام مشاهده و وصول مگر به تعظیم آنچه خدای تعالی او را تعظیم فرموده و آن وسایل و وسایط فروع بود. هم او فرموده چون خداوند زنده گرداند بنده ای را بانوار خویش هرگز نمیرد تا ابد و چون بمیراند بنده ای را بخذلان خویش هرگز زنده نگردد. و نیز گفته مرجع عارفان بخدا در بدایت بود و مرجع دیگران بعد از نومیدی. گفت: چون حضرت پیغمبر صلی اللََّه علیه وآله و سلم نظر کرد بحق و حق را بدید باقی ماند حق بحق بیواسطهٔ زمان و مکان از جهت آنکه حاصل شد آن حضرت را حضور آنکه حضور است و نه مکان [ کذا ] از اوصاف خود مجرد گشت و باوصاف حق تعالی موصوف گردید و ببقای حق باقی ماند. جریر بضم جیم معجمه بروزن زبیر و یاء نسبت. (نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۱۵) و رجوع بروضات الجنات ص ۶۰ س ۱۲ و رجوع به ابومحمد جریری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن حسین کلاباذی مکنی به ابونصر. او راست: اسماء رجال بخاری. وفات وی به سال ۳۹۸ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن الحشاء مکنی به ابوجعفر حکیم. او راست: مفید العلوم و مبیدالهموم دائر بر تفسیر الفاظ لغوی طبی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن حفص الخلال البصری. رجوع به ابن الخلال القاضی ابوعمر احمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن حمادهٔ کاتب. مکنی به ابوالحسن. او یکی از افاضل کتاب و صاحب تصانیف است و درک صحبت ادبا کرده است. او راست: کتاب امتحان الکتاب و دیوان ذوی الالباب. کتاب شحذالفطنة. کتاب الرسائل.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن حمدان بن عازم زندی. مکنی به ابوبکر. از مردم زند قریه ای به بخارا. و ابوعبداللََّه حافظ غنجار از او روایت کند. و جدّ او حمدان از خلف بن هشام بزار روایت کند و ابوکامل البصیر البخاری، صاحب ترجمه را ذیل کلمهٔ زندنه آورده است بخلاف مؤلف التبصیر و جز او. (تاج العروس، مادهٔ ز ن د).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن حمیدبن سلیمان بن حفص بن عبداللََّه بن ابی الجهم بن حذیفةبن غانم بن عامربن عبداللََّه بن عبیدبن عوتج ابن عدی بن کعب العدوی الجهمی. و کنیت او ابوعبیداللََّه است و از بنی عدی بن کعب القرشی است و نسبت وی بجد او ابوالجهم بن حذیفهٔ حجازی است. او بعراق آمد و عراق منشأ اوست و هم بدانجا ادب آموخت و وی ادیب و راویه و شاعر و متقن و عالم به نسب و مثالب است و مثالب وی شامل بیشتر مردمان شود و او را درین معنی کتابی است. مرزبانی و محمدبن اسحاق ذکر او آورده اند و هر دو گویند که میان او و قومی از عمرییین و عثمانیین واقعهٔ شری روی داد و او پدران آنان را بقبیح ترین صورتی برشمرد پس یکی از هاشمیان با او سخن گفت و او نسبت بعباس [ عم رسول ] ردّه ای عظیم گفت و این خبر بمتوکل خلیفه رسید فرمان داد او را صد تازیانه زنند و ابراهیم بن اسحاق بن ابراهیم وی را صد تازیانه بزد و چون ابراهیم از زدن فارغ شد احمد گفت: تبرا الکلوم وینبت الشعر و لکل مورد غلة صدر و اللؤم فی اثواب منتطح لعبیده ما اورق الشجر. و او راست از کتب: کتاب انساب قریش و اخبارها. کتاب المعصومین. کتاب المثالب. کتاب الانتصار فی الرد علی الشعوبیة. کتاب فضایل مضر. رجوع به معجم الادباء ج ۲ ص ۳۰ و رجوع به جهمی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن حنبل بن هلال بن اسدبن ادریس بن عبداللََّه بن حیان بن عبداللََّه بن انس بن عوف بن قاسطبن مازن بن شیبان بن ذهل بن ثعلبةبن عکابة بن صعب بن علی بن بکربن وائل بن قاسطبن هنب بن اقصی بن دعمی بن جدیلةبن اسدبن ربیعةبن نزاربن معدبن عدنان الشیبانی المروزی الاصل مکنی به ابوعبداللََّه و ابن خلکان گوید صحیح در نسب احمد این است که گفتیم و بعضی گویند او از بنی مازن بن ذهل شیبان بن ثعلبةبن عکابه است و این غلطست چه او ازبنی شیبان بن ذهل است نه از بنی ذهل بن شیبان و ذهل بن ثعلبهٔ مذکور عم ذهل بن شیبان است. آنگاه که مادر وی بدو آبستن بود از مرو به بغداد شد و امام در بغداد بربیع الاول سال ۱۶۴ هـ . ق. متولد گردید و بعضی مولد او را مرو گفته اند و گویند آنگاه که شیرخواره بود مادر او را به بغداد برده است و او امام محدثین است و مصنف کتاب مسند. و در این کتاب آن مقدار از حدیث گرد کرده است که هیچکس جز او بر آن توفیق نیافت و گویند وی هزار هزار حدیث از برداشت و از اصحاب امام شافعی و از خواص او بود و تازمان ارتحال شافعی بمصر ملازمت صحبت شافعی کرد و شافعی دربارهٔ او گفت از بغداد بیرون شدم و کس را اتقی و افقه از ابن حنبل بر جای نماندم. احمد را بقول بخلق قرآن خواندند و او اجابت نکرد و ویرا بتازیانه بزدند و بند کردند و او مصرّ در امتناع بود و تازیانه زدن وی در عشر اخیر شهر رمضان سال ۲۲۱ هـ . ق. بود و در شمایل او گویند که نیکوروی و میانه بالا بود و به حنای تنک خضاب میکرد و در محاسن وی چند موی سیاه بود جماعتی از اماثل وقت از وی اخذ حدیث و علم کرده اند از جمله محمدبن اسماعیل بخاری و مسلم بن حجاج نیشابوری و در آخر عصر خویش او در علم و ورع یگانه بود و در چاشتگاه روز جمعهٔ دوازده شب از شهر ربیع الاول گذشته به بغداد وفات کرد و بعضی شب سیزدهم از شهر مذکور گفته اند و برخی دیگر وفات او را در ربیع الآخر سنهٔ ۲۴۱ آورده اند و در مقبرهٔ باب حرب جسد وی بخاک سپردند و قبر او بدانجا مشهور و مزار است و کسی که در جنازهٔ او حاضر بوده است مینویسد در تشییع وی هشتصد هزار مرد و شصت هزار زن گرد آمدند و باز گویند بروز وفات وی بیست هزار تن از نصاری و یهود و مجوس بدین اسلام درآمدند و ابوالفرج بن جوزی در کتابی که در اخبار بشربن الحارث الحافی کرده است در باب چهل و ششم آرد که ابراهیم حربی حدیث کرد که بشربن حارث حافی را بخواب دیدم که گوئی از مسجد رصافه بیرون می آمد و در آستین چیزی جنبان داشت گفتم چه چیز در آستین داری گفت: دوش روح احمدبن حنبل بسوی ما آمد و بر او در و یاقوت نثار کردند و من نثار چیدم و اینک در آستین دارم. گفتم: خدای تعالی با یحیی بن معین و احمدبن حنبل چه معاملت کرد گفت: من آن دو را نزد خدای عالمیان بماندم و برای آن دو مائده ها نهاده بودند. گفتم: چرا با ایشان از آن مائده ها تناول نکردی؟ گفت: بی ارزی طعام را نزد من میدانست و مرا رخصت نظر بوجه کریم فرمود. و او را دو فرزند عالم بود یکی صالح و دیگری عبداللََّه و صالح در رمضان سال ۲۶۶ هـ . ق. وفات کرد و او قاضی اصفهان بود و وفات وی نیز بدان شهر بود مولد وی ۲۰۳ هـ . ق. بوده است و اما عبداللََّه تا سال ۲۹۰ هـ . ق. بزیست و بروز یکشنبه هشت روز از جمادی الاولی مانده در ۷۷ سالگی درگذشت و کنیت اوابوعبدالرحمان بود و امام احمداو مکنی بود و بعضی وفات او را در جمادی الاخره گفته اند -انتهی. (ابن خلکان). و او صاحب یکی از مذاهب اربعهٔ اهل سنت و جماعت است و از مردم زریق محله و نهری بمرو است و مذهب حنبلی فرقه ای از فرق اصحاب حدیث است. (بیان الادیان ص ۳۱). و مؤلف مجمل التواریخ و القصص (ص ۳۵۹) آرد که: مأمون بعهد خویش اندر فرموده بود که قرآن را مخلوق گویند، و همه را بدین کار و سخن آورده بود مگر امام احمدبن حنبل و چند کس از قضاة و فقها، و مأمون باشخاص ایشان فرموده بود که بمرد و معتصم نیز هم برین بود و آسان تر کرد و ابن ابی دواد واثق را بسر این سخن باز آورد، تا امام احمد را چندانی عذاب کردند و رنج نمودند و او از سخن و گفت خویش بازنگشت و می گفت: القرآن کلام اللََّه غیر مخلوق. -انتهی. و لقب او امام المحدثین است. وی در بغداد یا مرو به سال ۱۶۴ هـ . ق. متولد شد و از شاگردان او محمدبن اسماعیل بخاری و مسلم بن حجاج نیشابوری است. وفات او به بغداد به سال ۲۴۱ هـ . ق. بود و آنگاه که جنازهٔ او را بگورستان باب حرب میبردند هشتصد هزار مرد و شصت هزار زن تشییع کردند. خوندمیر در حبیب السیر (ج ۱ ص ۲۹۳) آرد که: در روز جمعه از ایام اواسط ربیع الاول سنهٔ احدی و اربعین و مأتین (۲۴۱ هـ . ق.). ابوعبداللََّه احمدبن محمدبن حنبل الشیبانی المروزی که یکی از ائمهٔ اربعهٔ اهل سنت و جماعت است بعالم آخرت پیوست و در تصحیح المصابیح سمت تصریح یافته که ولادت احمد حنبل در بغداد فی شهور سنهٔ اربع و ستین و مائه (۱۶۴ هـ . ق.). اتفاق افتاد و در آن بلده نشو و نما یافته از شیوخ دارالسلام استماع حدیث نموده و از آنجا بکوفه و بصره و مکه و مدینه و یمن و شام شتافت و از علماء آن بلاد حدیث شنوده باز به بغداد مراجعت نمود و در تاریخ یافعی مسطور است که احمدبن حنبل از خواص اصحاب شافعی بود و بقول بعضی از مورخین هزار هزار حدیث یاد داشت و زمره ای از کبار محدثین مانند محمدبن اسماعیل البخاری و مسلم بن حجاج النیشابوری از وی نقل حدیث نموده اند و عظم شأن احمدبن حنبل در میان بغدادیان بمثابه ای بود که بحسب حرز و تخمین سیصد هزار کس از رجال و شصت هزار از نسوان مشایعت جنازهٔ او کردند و مدت حیاتش هفتاد و هشت سال بود و مدفنش بباب حرب است. -انتهی. و رجوع به حبط ج ۱ ص ۳۰۷ و امتاع الاسماع مقریزی جزء اول ص ۱۰ و ۱۰۱ و ۱۵۳ و ۱۶۱ و ۱۸۹ و ۱۹۰ و تاریخ مغول ص ۳۱۷ و روضات الجنات ص ۵۴ و ترجمهٔ احمدبن ابی دواد و ترجمهٔ ابوحنیفه نعمان بن ثابت در همین لغت نامه شود. و او راست: کتاب الاشربة الصغیر، کتاب العلل. کتاب التفسیر. کتاب الناسخ القرآن و منسوخه. کتاب الزهد. کتاب المسائل. کتاب الفضائل. کتاب الفرائض. کتاب المناسک. کتاب الایمان. کتاب الاشربة. کتاب طاعة الرسول. کتاب الرد علی الجهمیة. کتاب المسند محتوی هزار و چهل و چند حدیث و کتاب مناقب علی بن ابیطالب علیه السلام. و مسند الامام شامل سی هزار حدیث در ۲۴ مجلد. کتاب الاعتقاد از املای شیخ ابوالفضل عبدالواحدبن عبدالعزیزبن حرب تمیمی حنبلی متوفی به سال ۴۱۰ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن حنبلی مقدسی ملقب بشهاب الدین. او راست: تفسیر. وفات وی به سال ۷۲۸ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن خالدبن عبدالرحمان بن محمدبن علی. مکنی به ابوجعفر. وی اصلا از مردم کوفه است از بزرگان محدثین امامیه معدود و خداوند مصنفات مفیده است شیخ طوسی علیه الرحمه او را از اصحاب امام محمد تقی جواد و امام علی بن محمد هادی علیهماالسلام شمرده و پدرش محمدبن خالد نیز از اعاظم روات محدثین و در سلک ثقات اصحاب امام موسی کاظم (ع) و علی بن موسی الرضا (ع) منظوم آید. شیخ نجاشی در ترجمت احوال برقی صاحب عنوان این عبارت آورده گوید اصله کوفی و کان جدّه محمدبن علی حبسه یوسف بن عمر بعد قتل زیدثم قتله و کان خالد صغیر السن فهرب مع ابیه عبدالرحمن الی برق رود و کان ثقة فی نفسه یروی عن الضعفاء و اعتمد المراسیل و صنف کتبا. یعنی برقی اصلا از مردم کوفه است والی کوفه یوسف بن عمر ثقفی پس از شهادت زیدبن علی بن الحسین جد برقی محمد بن علی را گرفته محبوس ساخت آنگاه او را بقتل رسانید و خالد در آن وقت خردسال بود با پدرش عبدالرحمان فرار کرده به برقه رود قم آمدند و برقی خود فی نفسه در روایت موثق بود ولی از اشخاص ضعیف روایت کند و بر روایات مرسله اعتماد نماید و مؤلفاتی تصنیف نمود. -انتهی. یاقوت حموی در کتاب معجم البلدان در ترجمت برقه که برقی بدآنجا منسوب است گوید: برقه من قری قم من نواحی الجبل قال ابوجعفر فقیه الشیعه احمدبن ابی عبداللََّه محمدبن خالدبن عبدالرحمن بن محمدبن علی البرقی اصله من الکوفه و کان جده خالد قد هرب من یوسف بن عمر مع ابیه عبدالرحمن الی برقة فاقاموا بها و نسبوا الیها و لاحمدبن ابی عبداللََّه هذا تصانیف علی مذهب الامامیة و کتاب فی السیر تقارب تصانیفه ان یبلغ مائة تصنیف ذکرته فی کتاب الادباء و ذکرت تصانیفه و قال حمزةبن الحسن الاصبهانی فی تاریخ اصبهان: احمدبن ابی عبداللََّه البرقی کان من رستاق برق رود قال و هو احد رواة اللغة و الشعر و استوطن قم فخرج ابن اخته اباعبداللََّه البرقی هناک ثم قدم ابوعبداللََّه الی اصبهان و استوطنها. یعنی برقه قریه ای است از قریه های قم از نواحی بلاد جبل ابوجعفر فقیه شیعه گفته احمدبن ابی عبداللََّه محمدبن خالدبن عبدالرحمان بن محمد بن علی برقی اصلش از مردم کوفه است جد وی خالد با پدرش عبدالرحمن از یوسف بن عمر فرار کرده ببرقهٔ قم آمدند و در آنجا اقامت کردند و بدانجا منسوب شدند و احمدبن ابی عبداللََّه را بر طبق مذهب امامیه مصنفاتیست و او را کتابی است در سیر و تاریخ. عدد تمامت مصنفات او نزدیک است بیکصد کتاب رسد من او را در کتاب ادبا مذکور داشته و مصنفات وی را نیز ذکر نموده ام و حمزةبن حسن اصفهانی در کتاب تاریخ اصفهان گفته احمدبن ابی عبداللََّه برقی از مردم روستای برق رود است و او یکی از راویان لغت و شعر شمرده شود در شهر قم توطن اختیار نمود پس پسر خواهر خود ابوعبداللََّه برقی را بدانجا برد پس از چندی ابوعبداللََّه باصفهان رفته در آنجا توطن اختیار کرد. علمای رجال در ترجمت احوال برقی آورده اند: احمدبن محمدبن عیسی که شیخ قمیین و رئیس ایشان بود برقی را از شهر قم اخراج نمود ولی ثانیاً او را بقم معاودت داد و از او معذرت خواست و پس از وفات با پای و سر برهنه در عقب جنازه اش راه میرفت ابوعلی حائری در کتاب منتهی المقال گوید: فی مشترکات یعرف ابن محمدبن خالد بوقوعه فی وسط السند و یروی عنه محمدبن جعفربن بطه و علی بن ابراهیم و علی بن الحسین بن بطه و علی بن ابراهیم و علی بن الحسین السعدآبادی و احمدبن عبداللََّه بن بنت البرقی و سعدبن عبداللََّه و محمدبن الحسین الصفار و عبداللََّه بن الجعفر الحمیری. یعنی در کتاب مشترکات آورده اند که احمدبن محمدبن خالد شناخته شود بسبب وقوع وی در وسط سند روایت و نیز امتیاز وی از کسانی که با وی در نام شریکند بدین است که از برقی این جماعت روات که مذکور شد روایت کنند. و شیخ نجاشی در ضبط وفات برقی گوید: و قال احمدبن الحسین فی تاریخه توفی احمدبن ابی عبداللََّه البرقی سنة اربع و سبعین و مأتین و قال علی بن محمدبن ماجیلویه مات سنة ثمانین و مأتین. یعنی احمدبن حسین در کتاب تاریخ خود گفته احمدبن ابی عبداللََّه برقی در سال ۲۷۴ هـ . ق. وفات یافت و علی بن محمدبن ماجیلویه گفته در ۲۸۰ وفات نموده رحمة اللََّه علیه و از کتب و مصنفات وی آنچه شیخ نجاشی و دیگران ضبط نموده اند بدین شرح است: کتاب المحاسن. کتاب التبلیغ و الرسالة. کتاب التراحم و التعاطف. کتاب التبصره. کتاب الرفاهیة. کتاب الزی. کتاب الرنیه [ کذا ] . کتاب المرافق.کتاب المراشد. کتاب الصیانة. کتاب النجامة. کتاب الفراسة. کتاب الحقایق. کتاب الاخوان. کتاب الخصایص. کتاب المآکل. کتاب مصابیح الظلم. کتاب المحبوبات. کتاب المکروهات. کتاب العویص. کتاب الثواب. کتاب العقاب. کتاب المعیشه. کتاب النساء. کتاب الطیب. کتاب الطبقات.کتاب افاضل الاعمال. کتاب اخص الاعمال. کتاب مساجد الاربعة. کتاب الرجال. کتاب الهدایة. کتاب المواعظ. کتاب التحذیر. کتاب التهذیب. کتاب التحریف. کتاب التسلیة. کتاب ادب المعاشرة. کتاب مکارم الاخلاق. کتاب مکارم الافعال. کتاب مذام الاخلاق. کتاب مذام الافعال. کتاب المواهب. کتاب الحیوة. کتاب الصفوة. کتاب علل الحدیث.کتاب معانی الحدیث و التحریف. کتاب تفسیر الحدیث. کتاب الفروق. کتاب الاحتجاج. کتاب الغرائب. کتاب العجائب. کتاب اللطائف. کتاب المصالح. کتاب المنافع. کتاب الدواجن و الزواجر. کتاب الشعر و الشعراء. کتاب النجوم. کتاب تعبیر الرویا. کتاب الزجر و الفال. کتاب صوم الایام. کتاب السماء. کتاب الارضین. کتاب البلدان و المساجد. کتاب الدعاء. کتاب ذکر الکبعة. کتاب الاجناس و الحیوان. کتاب احادیث الجن وابلیس. کتاب فضل القرآن. کتاب الازاهیر . کتاب الاوامر. کتاب الزواجر. کتاب ما خاطب اللََّه به خلقه. کتاب احکام الانبیاء و الرسل. کتاب الجمل. کتاب جداول الحکمة. کتاب الاشکال و القرائن. کتاب الریاضة. کتاب الامثال. کتاب الاوائل. کتاب التاریخ. کتاب الانساب. کتاب النحو. کتاب الاّ صفیاء. کتاب الاغانین. کتاب المغازی. کتاب الروایة. کتاب النوادر. کتاب ثواب القرآن. کتاب المنجیات. کتاب الدعابة و المزاح. کتاب مغازی النبی (ص). کتاب بنات النبی و ازواجه. کتاب التاویل. کتاب طبقات الرجال. کتاب التبیان. کتاب ذکر التهانی. کتاب التعازی. کتاب الزهد و الوعظ. کتاب المکاسب. کتاب المعاریض. کتاب السفر. کتاب الشواهد من کتاب اللََّه. کتاب الارکان. کتاب اختلاف الحدیث. کتاب الماء. کتاب الفهم. کتاب الاخوان. کتاب تفسیر الاحادیث و احکامه. کتاب العقل. کتاب الغریب. کتاب المآثر و الاحساب. کتاب النور و الرحمة. کتاب القیافة والعیافة. کتاب الطیر. (نامهٔ دانشوران ج ۴ ص ۱۰۶) و رجوع به احمدبن ابی عبداللََّه محمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن خالد براثی محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن خالد برقی کاتب. رجوع به احمدبن ابی عبداللََّه بن محمدبن خالدبن عبدالرحمان احمدبن محمدبن خالد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن خضر. ملقب به شهاب الدین. متوفی به ۷۸۵ هـ . ق. او راست: شرح دررالبحار در فروع. و حاشیه ای بر شرح فناری بر ایساغوجی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن خضر عمری شافعی کازرونی ملقب بنورالدین. نزیل مکه. او راست: الصراط المستقیم فی تبیان القرآن الکریم. و طوالع الانوار. و آن تفسیری مختصر است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن خلف اشبیلی الحوفی الفرضی مکنی به ابوالقاسم و ملقب بفقیه. رجوع به ابوالقاسم احمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن خلف بن اللیث مکنی به ابوجعفر. رجوع به ابوجعفر احمدبن محمدبن اللیث ملقب به امیر شهید شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن دراج، معروف به ابن دراج اندلسی شاعر. ثعالبی گوید: وی در صقع اندلس چون متنبی بدیار شام بود. وفات وی به سال ۴۲۱ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن دلان. افسانه نویسی از مسلمانان. (از ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ربیخ مکنی به ابوسعید از مردم شرمقان اسفرایین. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن رستم بن یزدبان طبری. رجوع به ابوجعفر احمدبن رستم بن یزدبان طبری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن رستم المدینی. مکنی به ابوعلی یکی از بزرگان رجال اصفهان. او در زمان المقتدر باللََّه میزیست و وی بر بنای جامع کبیر عتیق افزوده است. و او راست: فان عسیرات الامور منوطة بیسرین صارا عمدة لرجائکا و لیس صحیح الرای من ظن انه اذا نابه شی ء یدوم کذلکا. رجوع محاسن اصفهان مافروخی ص ۱ و ۱۱ و ۴۶ و ۸۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن زئبقهٔ تمّار. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن زکریا. مکنی به ابوالعباس. اصلش از مردم نسای خراسان و ساکن مصر بود نقل احوال وی را از کتاب شیخ الاسلام خواجه عبداللََّه انصاری کرده اند او مینویسد: شیخ عباس فقیر هروی او را بمصر دیده بود و شیخ عمو بمکه گوید: شیخ عباس از برای من حکایت کرد که همواره بر در سرای وی اسبان و ستوران بودی که مردمان بزیارت وی درآمدندی وقتی مرا گفت که: خیز و بر [ در ] سرای رو هر کس بدانجا آید ستور او را نگاه دار. بر دل من گذشت که کار نیکو بدست آوردم از خراسان بمصر آمدم که ستوربانی کنم مرا خود در خراسان فراغتی بود پس از آن خیال در آن حال کسی آمد که شیخ ترا میخواند چون بنزد وی درآمدم گفت: یا هروی هنوز بکمال نرسیده ای زود بود که در صدر نشینی بر در سرای تو نیز زود باشد که ستوران بازدارند که کسی باید که آنان را نگاه دارد. گوید: من از آن خیال توبه کرده مدتها بر در سرای وی ستوران بودی که سلطانیان و مردمان دیگر بنزد وی آمدندی وقتی ازو پرسیدند این درجه را بچه یافتی گفت: در نزد بزرگان از ادب چیزی فروگذاشت ننمودم. سال وفات وی در اواخر حدود مائهٔ چهارم هجریه بوده است. (نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۴۲۱) و رجوع به احمد ابوالعباس و ابوالعباس احمدبن محمدبن زکریا شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن زکریای تلمسانی مکنی به ابوالعباس. او راست: بغیة الطالب فی شرح عقیدة ابن الحاجب.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن زیاد. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۳۳۳ و ۳۴۲).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن زیاد غزی معروف به ابن اعرابی مکنی به ابوسعید محدث صوفی از مردم بصره نزیل مکه. یکی از کبار اصحاب جنید و عمرو بن عثمان مکی و نوری است از اسحاق زعفرانی و غیر او روایت داشته و تصنیف بسیار کرده است از آن جمله طبقات النساک. وی مجاور حرم بود و هم بدانجا به سال ۳۴۰ هـ . ق. یا ۳۴۱ در گذشت. و تألیفاتی در تصوف دارد. رجوع بروضات ص ۵۹ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن زیدونهٔ کاتب. بعربی شعر می گفته و دیوان او سی ورقه است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ساکن زنجانی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن سالم. مکنی به ابوعبداللََّه سالمی. نامش احمد است پسر محمدبن سالم. نشو و نمای وی در بصره بوده است و از عرفای اواخر مائهٔ سیم هجریه است. زمان مأمون تا زمان المعتمد علی اللََّه را دریافته و خود از تلامذهٔ سهل بن عبداللََّه تستریست. از عجائب چیزهائی که در حق او نوشته اند این است که شصت سال با آن عارف کامل بوده و طریقهٔ طریقت از وی اخذ نموده و سهل بدو اعتماد و اعتقاد بسیار داشته و اکثر ایام زندگانی او در بصره بوده است. شیخ الاسلام که صاحب کتابی است در احوال این طبقه آورده است که ابوعبداللََّه سالمی گفته بود که: اللََّه تعالی را در همه چیز می بینم. بدین حرف که از او انتشار یافت مردم ازو دوری جستند. بعضی گفته اند که چنین نگاشته بود که اللََّه تعالی در ازل همه چیز را میدید بدین سبب وی را مهجور گذاشتند. شیخ ابوعبداللََّه بن خفیف گفته است که: این اعتقاد اعتقاد دهریست. شیخ الاسلام گفته که ابوعبداللََّه بن خفیف انصاف نداده و ممکنست که او دیدار علم گفته باشد. بعضی از عرفا در معنی این عبارت نوشته اند که از کلام وی قول به قدم عالم لازم آید که اشیا بحسب وجود خارجی قدیم باشند و شیخ الاسلام توجیه میکند عبارت ابوعبداللََّه سالمی را بر وجهی که اعتراض نباید و گوید توان که مراد او بدیدارعلم بود و علم بچیزی موقوف بر وجود خارجی آن چیز نیست و وجه تعبیر از علم بدیدار این است که علم وی سبحانه و تعالی از جهت کمال انکشاف بمنزلهٔ دیدن است و قرینه بر ارادهٔ این معنی نسبت دیدار است بهمه چیز و دیدار بمعنی متبادر متعلق نشود بهمه بلکه متعلق به مبصرات شود و بر تقدیر تعلق وی بهمه اگر در ازل متعلق بود به همه لازم آید قول بقدم حوادث زمانیه و این ظاهر الفساد است پس لازم است حمل دیدار بر علم تا سخن وی را صورت صدق پیدا شود و نیز ممکنست که مراد حقیقت دیدار بود لازم نیاید قول بقدم عالم باید کلام وی مبنی باشد بر آنکه حق سبحانه و تعالی خارج است از ضیق زمان و هر چه خارج است از ضیق زمان موجودات گذشته و آینده با هم خواهند بود همچنانکه طوفان نوح و قیامت را با هم ببینند پس آنچه حادث است حق وی را بیند در ازل و همین حال دارد کسی که از ضیق مکان خارج است بنسبت با مکانیات که همیشه نزد وی حاضرند خفائی دارد و لیکن بسیاری از کلام این طایفه مبنی بر این مسئله است و حکما این معنی را بیان کرده اند. تا اینجا بود بیانات شیخ الاسلام. وقتی از آن عارف کامل پرسیدند که بچه چیز شناسند اولیاءاللََّه را در میان خلایق گفت: بلطافت زبان و حسن اخلاق و تازه روئی و سخای نفس و قلت اعتراض و پذیرفتن عذر هر که عذر خواهد پیش ایشان و تمامی شفقت بر همه خلق، نیکوکار ایشان و بدکار ایشان و نیز از اوست که گفته دیدار [ بی ] منت کلید دوستی است. سال وفات وی در دست نیامد ولی در ترجمه اش نگاشته اند بچند سال بعد از وفات سهل بن عبداللََّه تستری بوده بنا بر این وفاتش در حدود ۲۸۰ هـ . ق. میشود در سال وفات المعتمد علی اللََّه عباسی واللََّه تعالی اعلم. سالمی منسوبست بجد او که سالم بوده و سالم نیز شهریست در اندلس. (نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۶۱).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن سته [ سَ ت تَ ] . محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن السری. مکنی به ابوالفتوح و ابن الصلاح و ملقب بمجدالدین از فضلای یگانه و حکمای فرزانه بوده است و هم از خانوادهٔ اجلاء علماء است. اصل وی از همدان و مولد وی نیز همان سامان است و برخی گویند که در سمیساط متولد شده و هم در آنجا نشو و نما یافت بالجمله در بدایت تحصیل و اوایل روزگار جوانی از مسقط الرأس خویش به بغداد که محط رجال علما و حکما بود نقل نمود و هم در آنجا توطن جست و در نزد حکیم دانشمند ابوالحکم مغربی که مدرس مراتب حکمیه و رئیس بیمارستان عسکریه بود باستفادت بگذرانید و چندان در اکتساب علوم حکمیه و اقتناء فنون طبیه مواظبت جست که در آن صناعت شریفه رتبتی بنهایت و مهارتی بکمال پیدا کرد و در آن فن بر اقران و اشباه رتبهٔ فزونی یافت چنانکه حکمای آن عصر و فضلای آن زمان وی را زیاده ستوده اند و تصنیف و تألیفش را نافع و جامع شمرده اند و هر کس را در کتب قوم تتبع و تدربی است داند که در مصنفات اطبا نام وی زیاده مذکور است و در شروحی که بر قانون شیخ الرئیس نوشته اند کلمات وی بسیار ایراد شده است. آورده اند که وقتی بعزم خدمت نورالدین محمودبن عمادالدین زنگی بدان سدهٔ علیا شتافت یکچند در موصل نزد آن پادشاه بماند و از وی اکرام زیاده و انعام بسیار بدید و در طبقات الاطباء مسطور است که حسام الدین تمرتاش بن الغازی بن ارتق از بغداد وی را طلب کرده یکچند در نزد او بسر برد و از آنجا به دمشق رفت و در آنجا بدرک صحبت استاد خود ابوالحکم مغربی فایز شد و محض پاس نعمت تعلیم و ادای حقوق استادی در نزد فضلای دمشق همواره میگفت که استاد من ابوالحکم بوده وعلوم طب و ریاضی و غیره را در نزد وی قرائت کردم و از بیانات وافی آن استاد استفادت نموده ام. ابوالحکم را استماع آن سخنان که در معنی شکر احسان بود زیاده مسرت بخشید و هر لحظه بر عنایات سابقه زیادت آورد و همواره در مجامع و محافل که از فضلا منعقد میگردید گفتی اگرچه ابن الصلاح فنون ریاضی را از من آموخته است لیکن از فرط ممارست و مباحثت مر او را رتبتی حاصل شده که میباید اینک من از وی استفادت کنم و در تحصیل مطالب عالیه از رای صائب و ذهن ثاقب او استعانت نمایم زیرا که در تحصیل مراتب عالیه مرا اهمال و مماطلت بود و او را اکمال و مطالعت لاجرم در اینحال تلمذ معلم و تعلیم تلمیذ زیانی نرساند. و نیز مورخ خزرجی از خط حکیم امین الدین ابی زکریا یحیی بن اسماعیل السماسی نقل نموده که چون حکیم بیمانند و طبیب دانشمند ابن صلاح بشهر دمشق درآمد بخانهٔ حکیم ابوالفضل اسماعیل بن ابی البقاء الطبیب منزل نمود روزگاری بمصاحبت وی بگذرانید او را بکفش بغدادی رغبت افتاد بیاران ابوالبقاء گفت استادی خواهم که در صنعت کفاشی کامل باشد او را بکفش دوزی که نامش سعدان بود دلالت کردند دکهٔ او را نشان جسته تا بدان محل راه یافت او را بدید و از مقصود و مأمول خود شرح داد و هم کفشی بوی سپرد تا نمونهٔ کار دانسته بدان اندازه بدوزد سعدان انگشت اطاعت بر دیده نهاده پس موعدی فیمابین معین شد که در آن وقت کفش را به ابن الصلاح برساند ابن الصلاح با اطمینان خاطر بخانه معاودت کرده بانتظار روز موعود میگذرانید چون موعد رسید و کفش نرسید ناچار ابن الصلاح بنزد سعدان شده کفش خویش را از وی طلب کرد سعدان بعذری ناموجه معتذر شده اتمام آن را بفردا حوالت داد روز دیگر بنزد وی شد مانند روز گذشته بگذشت. روز سیم بدکهٔ وی رفته بود با جد و اصرار کفش را خواسته بعد از گفتگوی بسیار با تعهد و التزام او را خاموش و مطمئن ساخته به خانه اش معاودت داد مخلص کلام آنکه بعد از خلف مواعید و نقض عهود کفش را دوخته بوی داد بعد از مدتی ابن الصلاح آن کفش فاسد را بدست گرفته و پائی در آن برد تا صنعت استاد را نیک دریابد معلوم شد که در آن پا افزار اصناف معایب موجود و اقسام محاسن مفقود است چرمها دارد که از کهنه انبانی جدا شده بیکدیگر وصل کرده اند لونی دارد که با هیچ رنگ مشابهت ندارد محلی که بایستی عریض باشد طولانی کرده و جائی که میباید طولانی باشد عریض نموده قطعه ای که محل انگشتان است تنگ کرده و جائی که محل عقب است گشاد ساخته از آن صنعت ناپسند دلتنگ شد برآشفت که ای استاد ناقابل ترا که مردم این شهر با این صنعت میستایند اعمال و اقوال این است پس حالت سایر اسکافان این شهر چگونه خواهد بود و چون این خبر به ابوالحکم مغربی طبیب رسید این قصیده از زبان وی بر سبیل مزاح بنظم درآورد و بسیاری از اصطلاحات منطقیه و الفاظ حکمیه و کلمات هندسیه در آن درج نمود و چون این قصیده در نهایت متانت و سلام بود تمام آن را با ترجمه نگاشتیم : مصابی مصاب تاه فی وصفه عقلی و أمری عجیب شرحه یا أباالفضل أبثک ما بی من أسی و صبابةو ما قد لقیت فی دمشق من الذل قدمت الیها جاهلا بامورها علی اننی حوشیت فی العلم من جهل و قد کان فی رجلی تمشک فحاننی علیه زمان لیس یحمد فی فعل فقلت عسی ان یخلف الدهر مثله و هیهات ان القاه فی الحزن و السهل و لاحقنی نذل دهیت بقربه فللّه ما قاسیت من ذلک النذل فقلت له یا سعد جد لی بحاجة تحوز بها شکر امری ء عالم مثلی بحقی عسی تستنخب الیوم قطعة من الادم المدبوغ بالعفص والخل فقال علی رأسی و حقک واجب علی کل انسان یری مذهب العقل فناولته فی الحال عشرین درهما و سوفنی شهرین بالدفع و المطل فلما قضی الرحمان لی بنجازه و قلت تری سعدان انجز لی شغلی أتی بتمشک ضیق الصدر أحنف بکعب غدا حتفا علی الکعب و الرجل و بشتیکه بشتیک سوء مقارب أضیف الی نعل شبیه به فسل بشکل علی الاذهان یعسر حله و یعیی ذوی الالباب و العقد و الحل و کعب الی القطب الشمالی مائل و وجه الی القطب الجنوبی مستعلی و ما کان فی هندامه لی صحة ولکن فساد شاع فی الفرع و الاصل موازاة خطی جانبیه تخالفا فجزء الی علو و جزء الی سفل و کم فیه من عیب و خرز مفتق یعاف و من قطع من الزیج و النعل بوصل ضروری و قد کان ممکنا لعمرک ان یأتی التمشک بلاوصل و فیه اختلال من قیاس مرکب فلا ینتج الشرطی منه و لا الحملی فلا شکله القطاع ممایلیق ان أصون به رجلی فلا کان من شکل و لا جنس ایساغوجه بین ولا یحد له نوع اذاجی ء بالفصل فساد طرافی شکله عند کونه فقل ای شی ء عن مقابحه یسلی و قد کان فیه قوة لمرادنا فاعوزنا منه الخروج الی الفعل فلو کان معدول الکمال احتملته و لکن سلیب الحسن فی الجزء والکل فیالک فی ایجاب ما الصدق سلبه و عدل قضایا جاء من غیر ذی عدل و ما عازنی فیه اختلال مقوله فجوهره والکم و الکیف فی خبل وای القضایا لم یبن فیه کذبها وای قیاس لیس فیه بمعتل لقد اعوز البرهان منه شرائطفایجابه ثم الضروری والکلی اذا حط فی شمس فمخروط باشه لملتفت یبدی انحرافا الی الظل و طبطب فی رجلی و الصیف ما انقضی فکیف به ان صرت فی الطین و الوحل فأذهلنی حتی بقیت مغیباو لم یبق لی سعدان یا صاح من عقل و فی کل ذا قدبان نقف دماغه فاهون بشخص ناقص العقل مختل واخرب بیت منه فی الخلق ماتری سریعا و اولی بالهوان و بالازل و اوقلیدس لوعاش اعیا انحلاله علیه لان الشکل ممتنع الحل فحینئذ اقسمت باللََّه خالقی و هود اخی عاد و شیث و ذاالکفل و سورة یس وطه و مریم و صاد و حم و لقمان و النمل لئن لم اجد فی المزلقان ملاسةتؤاتی کراعی لا جعلناه فی حل و لا قلت شعرا فی دمشق ولا اری اعاتب اسکافا بجد و لا هزل دهیت به خلا ینغص عیشتی فلا بارک الرحمان لی فیه من خل و کم آلم الاسکاف قلبی بمطله و لاقیت مالاقاه موسی من العجل و کان ارسطالیس یدهی بمعشر یرومون منه ان یوافق فی الهزل و بقراط قد لاقی اموراً کثیرة و لکنه لم یلق فی اهله مثلی و قد کان جالینوس ان عض رجله تمشک یداوی العقر بالمرهم النخلی و قسطابن لوقاکان یحفی لاجل ذا و ما کان یصغی فی حفاه الی عذل و کان ابونصر اذا زار معشرا و ضاع له نعل یروح بلا نعل و ارباب هذا العلم ما فتؤاکذایقاسون لاینبغی من ذوی الجهل کذلک انی مذحللت بجلق ندمت فازمعت الرجوع الی أهلی و لو کنت فی بغداد قام لنصرتی هنالک اقوام کرام ذووا نبل و ما کنت اخلو من ولی مساعد و ذی رغبة فی العلم یکتب ما املی فیا لیتنی مستعجلا طرت نحوها و من لی بهذا و هو ممتنع من لی ففی الشام قد لاقیت الف بلیة فیالیت انی ما حططت بها رحلی علی أننی فی حلق بین معشر اعاشر منهم معشرا لیس من شکلی فاقسم ما نوء الثریا اذا همی و جاد علی الارضین رائمة المحل و لا بکت الخنساء صخرا شقیقها و ادمعها فی الخدد ائمة الهطل بأغزرمن دمعی اذا ما رأیته و قد جاء فی رجلی منحرف الشکل و أمرضنی ما قد لقیت لاجله فیالیت أنی قد بقیت بلا رجل فهذا و ما عدّدت بعض خصاله فکیف احتراسی من اذیته قل لی و من عظم ما قاسیت من ضیق باشه أخاف علی جسمی من السقم و السل فیا لتمشک مذ تأملت شکله علمت یقیناً انه موجب قتلی و ینشد من یأتیه نعیی بجلق بنامنک فوق الرمل مابک فی الرمل فلا تعجبوا مهما دهانی فاننی وجدت به لم یجد أحد قبلی . حاصل معنی آنکه یا ابوالفضل مصیبت و رزیت من مصیبت و ماتمی است که عقل من در وصف آن حیران است و امور من وقایعیست که شرح آن بسی شگفت است اینک روی توجه و تظلم بسوی تو آوردم تا مصائب و نوائبی که بر من وارد آمده شکایت کنم و ذلت و حقارتی که در دمشق دیدم حکایت نمایم. من که در علم و دانش رتبتی داشتم که بپای مردی آن از هر جهل و هر خطا مصون بودم بشهر دمشق درآمدم در حالتی که از امور آنجا جاهل و بی بصیرت بودم مرا پای افزاری در پا بود که از تمادی ایام از دست رفته و در کار خود پسنده نبود با خود گفتم شاید روزگار از راه لطف آن پاافزار را همالی پدید آورد که آن را خلیفه و جانشین گردد و هیهات همال. آن را در زمین های درشت و اراضی هموار یافتن نتوانم شگفتا که در هوای خلیفهٔ آن پاافزار سر و کارم با مردی ناکس و خسیس افتاد. اللََّه اللََّه از آن ناکس چه صدمات دیدم و چه زحمات کشیدم با آن ناکس که سعد نام داشت گفتم ای سعد در قضاء حاجت من بر من کرم کن و مانند من مرد دانا و فاضل را رهین شکر نما و آن مزیت و اختصاص جامع شو، امید من آن است که پاافزار مرا از چرمی فراهم کنی که دباغت یافته و با مازو و سرکه رنگین شده باشد پس قبول این معنی کرده گفت بچشم و سر این خدمت بجای آورم چه عطوفت و رأفت کردن بر هر کس که با خرد راه دارد فرض است سپس بیست درهم بر او بذل کردم و او دو ماه تمام بمماطله و دفع الوقت بگذرانید و چون خداوند حکیم خواست که از چنگ وعده های بی اصل او رهائی یابم و گفتم یا سعد آیا وقت آن رسیده است که مهم ما را پرداخته باشی؟ پس مرا پای افزاری آورد با سینهٔ تنگ و پاشنهٔ معوج با کعبی که هلاک قدم و مرگ پای بود با هیئت و شکلی که حل آن بر ذهنها بسی دشوار بود و خداوندان خرد و اصحاب حل و عقد را عاجز و درمانده میساخت آن را کعبی بود که خود بجانب قطب شمالی مایل بود و روئی که بسمت قطب جنوبی توجه داشت هر گاه از صحت گوئی گویم در اندام و پیکر آن پیدا نیست و اگر از فساد سخن رانی گویم در تمامت اصل و فرع آن پدید است دو خط که در دو جانب آن کفش است و بایستی متوازی باشند چندان مخالفت دارد که جزوی از آنها بجانب بالا رفته و جزوی بسوی نشیب فرود آمده چه بسیار عیبها داشت چه بسیار بخیه ها که گلوگیر و فشارنده پا بود و چه بسیار پاره های پوست در آن درج شده و قطعات نعل در آن پنهان بود وصله ها را در آن ضروری و لازم دانسته تو گوئی رای وی آن است که انجام پای افزار بدون آنها ممکن نیست و بجان تو قسم که این معنی را بر خلاف یافته زیرا که ممکن است پای افزار بدون وصله ساخته و فراهم شود در قیاس مرکب آن نه چنان اختلال است که قضیهٔ شرطیه و قضیهٔ حملیه آن برای انتاج نتیجه صالح و درخور باشد شکل و هیأت آن که برندهٔ پا است نه مرا شایسته است که بدان صیانت پای نمایم و نه امثال مرا و جنس کلیات آن آشکار نیست که از کدام جنس است و نوع آن معین نیست که از چه نوع است چه بهمه چیز میماند و از هیچ نوع بحدی از حدود و فصلی از فصول ممتاز نبود. در این پای افزار برای انجاح مأمول استعدادی بود و از عالم قوه بمقام فعلیت نیاید و اگر در جمیع کمالات و کل محاسن عدول کرده لامحاله دارای بعضی بود هرآینه تحمل میکردم لیکن چه سود که از کسوت حسن یکباره عاری است و از کلی و جزئی آن بی بهره مانده است شگفت آنکه نام تمشک برای آن ثابت کنی در حالی که سلب آن اسم شایسته تر باشد و هم قضایای آن عنوان در حقش درست آید اختلال هر یک از مقولات عشرهٔ آنها که می نگرم هیچیک از مفقود و نایاب نمی یابم چرم و تیماجش که جوهر است مختل است رنگش که از مقولهٔ کیف است معیوب است اندازه اش که از مقولهٔ کم است فاسد است کدام قضیهٔ منطقی و قیاس میزانی است که اعتلال و کذبش درباب این تمشک آشکار نیست هر برهان که بر پای افزاری و آثار آن اقامت کنی شرایط انتاجش نایاب بینی چه در مقام کیف ایجابش سلب است و در مقام کم حصر جزئیش کلی است اگر آن را در آفتاب بداری تا از ظلش در سطح ارض خطی رسم شود شکل مخروطی که میباید از رأس آن احداث شود آن مخروط مانند چیزی خمیده باشد که بسمت ظل انحراف جوید هنگامی که با فضای هموار و خشک ملاصق است در پای من مضطرب است و از طرفی بطرفی همی رود پس چگونه خواهد بود حالت من بیچاره در وقتی که خواسته باشم در گل و لای راه روم امر این کفش مرا چنان حیران ساخته که گوئی دیوانه و مخبط شده ام ای برادران و ای یاران سعدان عقلی برای من نگذاشته است آن مرد دماغ ناخوش در هر جزئی از جزئیات آن کفش و در هر امر از امور آن سفاهت و ضعف دماغ خود را آشکار کرده است چه قدر مرد ناقص العقل خوار بیمقدار بوده. اقلیدس حکیم اگر زنده ماندی در شکل این پای افزار عاجز آمدی زیرا که انحلال این گونه اشکال از رتبهٔ اشکال افزون و با مقام انبتاع قرین است بتمام انبیاء و اولیاء و بجمیع سور قرآنی اگر مانعی نمیداشتم بسوی وطن و اهل خویش مراجعت مینمودم و آن خائن زیان کار را از گرفتاری مظلمهٔ خود رها میساختم و در شام اقامت نمی جستم تا از دست کفش دوز حیلت اندوز بنالم و در جد و هزل سخن سرایم بداهیهٔ اذیت دوستی گرفتار گشتم که زلال عمرم مکدر ساخته خدای تبارک و تعالی مقدم چنین آشنا مبارک نفرماید چقدر از تخلف وعده خاطرم و رنجور ساخت من از دست این خونخواره آن کشیده ام که حضرت کلیم از دست گوساله کشید ارسطالیس مبتلا میشد بگروهی که از او درخواست میکردند که در هزل و کارهای بیمعنی با ایشان موافقت کند و بقراط مکاره و شداید بسیار دیده بود ولیکن هرگز مثل آنچه من از این کفش دوز دیده ام ندیده بود و جالینوس را حال این بود که هر گاه پای افزاری پای او را می گزید بمرهم سرکه آن موضع را مداوا میفرمود و قسطای بن لوقا را حالت چنین بود که روزگار عمر خود را با پای برهنه میگذرانید و ابونصر را حال این بود که هر گاه بزیارت گروهی میرفت و نعلین او مفقود میگردید بپای برهنه راه میرفت و خداوندان علوم مبتلا و گرفتار نشدند بزحمات ناشایست و چیزهای ناملایم مانند آن بلیاتی که از جهال و مردم نادان بدیشان رسید همچنین است حال من از هنگامی که بشام فرود آمدم پشیمانی مرا دریافت پس همت بر آن گماشتم که بسوی اهل خود برگردم و اگر در خانهٔ خویش بودمی و در بغداد اقامت داشتمی در آنجا بنصرت و یاری من گروه گروه برمیخاستند و هم در آنجا بگرد من فراهم میشدند دوستاران من و طالبان علوم که آنچه من املاء کنم در رشتهٔ تحریر بیاورند پس کاشکی بزودی بآنجانب طیران میکردم کجا این آرزو انجام پذیرد بدرستی که در شام بهزار بلیه مبتلا شدم ای کاش علاوه بر این صدمات آنکه معاشرت میکنم قومی را که همسنخ و هم جنس نیستند و خنساء شاعره با آنکه بسیار بر برادر خود صخر گریست بیشتر از من نگریست یا ابوالفضل زحمتی که از آن پای افزار دیدم مرا مریض و ناخوش کرده ای کاش پا نمیداشتم تا آنکه بمثل این پای افزار مبتلا شوم آنکه شرح دادم بعضی از خصال و احوال این پای افزار بود. پس در این صورت چگونه میتوانم خود را از اذیت و آزار آن محروس بدارم و از جمله سختیهای بزرگ که بعلت تنگی آن دیده ام آن است که در بدنم اسبابی و استعدادی فراهم شده که ترسم بعارضهٔ رنجوری و سل مبتلا شوم از روی یقین میدانم که آن کفش مایهٔ قتل من خواهد شد و بآن بیماری گرفتار خواهد کرد که هیچ دوا و هیچ پرستار مرا سودی ندهد زنهار زنهار زیاده از این حالم مپرسید همین قدر میگویم بداهیه ای گرفتار شدم که هیچکس قبل از من بچنان داهیه دچار و گرفتار نشده است. -انتهی. پوشیده نماند که مورخ خزرجی در تألیف کتاب طبقات الاطباء بر خود متحتم داشته است که اطبا را طبقات قرار داده منتسبین هر شهر را در یک فصل و یکباب ذکر کند با آنکه مولد ابن صلاح از همدان بوده است او را در عداد اطباء دمشق معدود داشته است و شرح احوال وی را در جزو اطبای آن سرزمین آورده این معنی از مورخ خزرجی زیاده محل تعجب و حیرت شده است ولی میتوان از این زلت معذرت جوئیم و جواب گوئیم که چون ابن صلاح در اواخر ایام زندگانی در دمشق بسر برده و هم در آن ملک وفات نموده بدان جهت آن طبیب فاضل را در طبقهٔ شامیین منظور داشته است مع القصه در سال ۵۴۸ هـ . ق. وفات کرد و در مقابر صوفیه مدفون گردید مؤلفات و مصنفات مشهور وی از این قرار است که نوشته میشود: شرح شفای شیخ الرئیس ابوعلی سینا. کتاب فوزالاصغر. کتاب مجموعهٔ مبسوطه درطب. شرح ایضاح. مقاله در شکل چهارم از اشکال قیاس حملی و این شکل را منسوب بجالینوس دانند. -انتهی. (نامهٔ دانشوران ج ۱ ص ۱۵۴). و وفات او در شب یکشنبهٔ سال پانصد و چهل و اند بود و در مقابر صوفیه بر ساحل نهر بانیاس در ظاهر دمشق مدفون شد و رجوع بعیون الانباء ج ۲ ص ۱۶۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن السعید. سومین از بنی وتعس در مراکش از ۹۳۶ تا ۹۵۷ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن سعید. رجوع به ابن البلدی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن سعیدبن عبدالرحمان بن زیادبن عبداللََّه بن زیادبن عجلان. مکنی به ابن عقده. کنیتش ابوالعباس است از حفاظ احادیث و ضباط اخبار بود در میان متقدمین علماء بکثرت روایات و انتقاد اسناد و معرفت رجال و رواج سنن امتیازی کامل و اختصاصی تمام دارد برخی او را از موالی عبدالرحمن بن سعیدبن قیس سبیعی همدانی کوفی دانسته اند و جمعی از موالی بنی هاشم. در سال ۲۴۹ هـ . ق. از مادر بزاد و در طلب علم و استماع خبر و استملاء حدیث سعی جمیل نمود و در حضرت جمعی کثیر از مشاهیر مشیخه و معاریف محدثین تلمذ کرد از میزان ذهبی و تاریخ ابن کثیر شامی منقولست که ابوالعباس کوفی یکی از ارکان حدیث و اکابر حفاظ معدود بود و اخبار بسیار اخذ فرمود و در طلب آن فن شریف سفرها نموده و گروهی را از کبار نقلهٔ آثار دیدار کرد محدث نیسابوری در کتاب رجال خود اسامی اساتید او را باین تفصیل آورده که: عن عدة منهم محمدبن علی الهادی،علی بن الحسن بن علی بن فضال، منذربن محمد، محمدبن سالم بن عبدالرحمن، احمدبن عمر، ابواحمد حسین بن عبدالرحمن الازدی، ابوبکر محمدبن یوسف الرازی المقری، احمدبن الحسین بن عثمان القرشی و غیر ایشان از مردمی که ابن عقده روایات خود را بدیشان مستند میدارد وی در فن کلام و اصول عقاید مذهب جارودیه که شعبه ای از شیعهٔ زیدیه اند اختیار کرد و مع هذا فقها و محدثین اثناعشریه وی را در عداد رجال اصحاب و روات اخبار خویش بشمار می آورند بدلیلی که استاد الکل علامهٔ مطلق جمال الدین حسن بن مطهر حلی رضوان اللََّه علیه در قسم ثانی از کتب خلاصه بدان تصریح نموده پس از توصیف وی بجلالت قدر و علو منزلت گوید: و کان زیدیاً جارودیا و علی ذلک مات و انما ذکرناه من جملة اصحابنا لکثرة روایته عنهم و خلطته بهم و تصنیفه لهم روی جمیع کتب اصحابنا و صنف لهم و ذکر اصولهم. یعنی ابن عقده عقیده جارودیه داشت و هم بدان مذهب بمرد و این که ما او را از اصحاب خود یاد کرده ایم برای آن است که وی از احادیث ما بسیار روایت کرده و در علمای ما آمیخته بوده و برای ایشان تصنیف نموده جمیع اصول اثناعشریه را نقل و تدوین فرموده. و نزدیک همین مضمون از رجال نجاشی منقولست که گفته: هذا رجل جلیل فی اصحاب الحدیث مشهور بالحفظ و الحکایات و کان کوفیا زیدیا جارودیا و علی ذلک مات ذکر فی اصحابنا لاختلاطه بهم و مداخلته ایاهم و عظم محله و ثقته و امانته. از شیخ ابوجعفر طوسی قدس سره نقل است که در سعهٔ تبحر و قدرت حفظ ابن عقده فرموده: سمعت جماعة یحکون عنه انه قال احفظ مائة و عشرین الف حدیث باسانیدها واذاکر بثلثمائة الف حدیث. له کتب ذکرنا هافی کتابنا الکبیر منها کتاب اسماء الرجال الذین یروون عن الصادق علیه السلام اربعةالاف رجل و اخرج فیه لکل رجل الحدیث الذی رواه. یعنی از جماعتی شنیدم که از ابن عقده حکایت میکردند که گفته: من یکصد و بیست هزار حدیث با سلسلهٔ روات آنها از بردارم و در سیصد هزار حدیث شرط افادت و روایت بجای می آورم. آن محدث حافظ را تألیفات چندیست که ما نامهای آنها در کتاب بزرگ یاد کرده ایم از آنجمله است کتاب اسماء الرجال که در آن اسامی چهار هزار راوی را که از حضرت امام ابوعبداللََّه جعفربن محمد علیهما السلام اخذ خبر کرده اند شرح داده و هر حدیث که هر یک از آن حضرت فرا گرفته اند ثبت نموده در ذکر حافظه و صفت ذاکرهٔ وی سخنان بدیع دیگر بنظر رسیده محدث نیسابوری میگوید از ابوالطیب بن هزیمة نقل است که گفت وقتی درمجلس ابن عقده محدث نشسته بودم و بکتابت حدیث مشغولی مینمودم مردی از بنی هاشم نیز حضور داشت در اثناء کلام از حفاظ حدیث سخن بمیان آمد ابوالعباس گفت: انا اجیب بثلثمائة الف حدیث من احادیث اهل بیت هذاالرجل سوی غیرهم و ضرب بیده علی الهاشمی یعنی ابن عقده دست بر آن هاشمی نهاد و گفت من از احادیث خاندان این مرد در سیصدهزار حدیث پاسخ میدهم بجز اخباری که از غیر ایشان روایت میکنم. عبداللََّه محمدبن اسعد یمنی در تاریخ مرآت الجنان آورده که: ابوالعباس احمدبن محمد الکوفی الشیعی احد ارکان الحدیث کان آیة من آیات اللََّه فی الحفظ حتی قال الدارقطنی اجمع اهل بغداد انه لم یر بالکوفه من زمن ابن مسعود رضی اللََّه عنه الی زمن ابن عقده احفظ منه و روی عن ابن عقده انه قال احفظ مائة الف حدیث باسانیدها و اذکر بثلثمائة الف حدیث. یعنی ابن عقده که از علماء شیعه و ارکان حدیث است در حفظ اخبار یکی از آیات کردگار بود بدان مثابه که دارقطنی گفته: مشایخ بغداد بتمامهم متفقند بر این که از عهد ابن مسعود تا عصر ابن عقده احدی بحفظ مثل وی دیده نشده خود میگفته که من یکصدهزار از اخبار با اسانید در حفظ دارم و بسیصدهزار حدیث مذاکره میکنم از محدثین سلف جمهوری شاگرد ابن عقده بوده اند که در نقل سنن و روایت احادیث اسناد و مرویات بوی میرسانند از ایشانست ابن الجنید، تلعکبری، احمدبن محمدبن الصلت اهوازی، حمزةبن محمد العلوی. محمدبن بکران النقاش، احمدبن الحسن القطان، محمدبن احمدبن ابراهیم، محمدبن ابراهیم بن اسحاق الطالقانی، محمدبن یحیی العلوی الحسینی بن المهتدی، احمد بن علی التفلیسی، و هکذا طبرانی و دارقطنی و ابن عدی و ابن مظفر و ابن شاهین از او استماع اخبار کرده اند آنچه از تتبع کتب عامه و خاصه استنباط میشود آن است که علماء فریقین ابن عقده را موثق میدانند و منقولش مقبول میشمارند با آنکه در اصول عقاید نه عامی است و نه اثناعشری. بلی برخی از علماء اهل سنت و جماعت بر نقل روایت او قدح کرده اند و در وثاقتش تأمل نموده اند جهة آن است که وی اخبار مذمت شیخین و طعن صحابه علی الجهار نقل میکرده و در ستر این گونه احادیث قادحه هیچ عنایت نداشته. از کتاب میزان ذهبی منقولست که بعضی از محدثین عامه ابن عقده را تضعیف نموده اند و گروهی تقویت. ابن عدی که از علماء صناعت رجال و نقادین اسناد احادیث است گفته: وی صاحب معرفت و حفظ و تقدم بود در فن حدیث و مشایخ بغداد را دیدم که باخبار و روایاتش عمل میکردند و ترتیب آثار صحت و امارات صدق مینمودند. هم ذهبی گوید: با آنکه ابن عدی در کتاب رجال خویش متصدی نقل منکرات هر یک از ارباب حدیث شده از ابن عقده بهیچ وجه حدیث منکر ذکر ننموده از عبدالغنی بن سعید روایتست که گفت: خود از دارقطنی استماع کردم که میفرمود: انه یعلم ماعند الناس و لا یعلم الناس ماعنده یعنی ابن عقده تمام آنچه از حدیث در نزد مردم است میداند ولی مردم تمام آنچه را که در نزد اوست نمیدانند. الحاصل در صدق لهجت و صحت روایت او مابین روات طریقین اختلافی معتنابه نیست و قلیلی معدود از اهل سنت که در قبول حدیثش تأمل و طعن کرده اند بر آن است که وی در نشر اخبار سلف و نقل آثار اصحاب بیملاحظهٔ آراء اکابر علماء اسلام و رعایت اهواء صنادید عامه اقدام میکرد و تجری مینمود چنانکه ابن کثیر و ذهبی و یافعی بعبارات متقارب گفته اند که: انه کان یجلس فی جامع براثا بالکوفة و یحدث الناس بمثالب الشیخین و لذا ترکت روایاته و الاّ فلا کلام لاحد فی صدقه و ثقته. یعنی ابن عقده در مسجد جامع براثا که در کوفه است می نشست و بر ملأ مطاعن شیخین بر مردم املاء میکرد و نقل مینمود ترک روایاتش برای همین شد و گرنه هیچکس را در صدق لسان و وثاقت خبر او سخن نیست. وفات ابن عقده در سال ۳۳۳ هـ . ق. و بقولی ۳۳۲ در کوفه اتفاق افتاد و در جمله متروکات خویش مقدار خطیر از کتب علمی بگذاشت بعضی از ارباب طبقات نوشته اند که ابن عقده ششصد بار شتر کتاب داشت که در مدت عمر بدست آورده بود و معدودی از آنهارا خود تصنیف کرده این چند اسم از آن جمله ضبط شده: کتاب التاریخ و آن کتابیست مشتمل بر ذکر کسانی که از عامه و خاصه روایت نموده اند و آن را بانجام نرسانیده. کتاب من روی عن امیرالمؤمنین علیه السلام و مسنده. کتاب من روی عن الحسن و الحسین علیهما السلام. کتاب من روی عن علی بن الحسین علیهما السلام. کتاب من روی عن ابی جعفر محمدبن علی و اخباره. کتاب من روی عن جعفربن محمدبن علی و اخباره. کتاب من روی عن زیدبن علی بن الحسین و مسنده. کتاب الرجال و آن کتاب مشتمل است بر اسامی راویان از جعفربن محمد چنانچه شیخ طوسی اعلی اللََّه مقامه نیز بدین تألیف اشاره فرموده بود. کتاب الجهر به بسم اللََّه الرحمن الرحیم. کتاب اخبار ابی حنیفه و مسنده. کتاب الولایة و من روی غدیر خم.کتاب فضل الکوفه. کتاب من روی عن علی انه قسیم الجنة و النار. کتاب الطائر مسند عبداللََّه بن بکیربن اعین حدیث الرایة. کتاب الشوری. ذکر النبی و الصخرة و الراهب و طرق ذلک. کتاب الآداب و این کتاب بر کتبی چند مشتمل است مانند: کتاب المحاسن، کتاب طریق تفسیر قول اللََّه تعالی عز و جل انما انت منذر ولکل قوم هاد و طرق حدیث النبی صلی اللََّه علیه و آله انت منی بمنزله هرون من موسی. کتاب تسمیة من شهد مع امیرالمؤمنین حروبه من الصحابة و التابعین. کتاب الشیعة من اصحاب الحدیث و کتاب من روی عن فاطمة علیها السلام من اولادها. کتاب یحیی بن الحسین بن زید و اخباره. از نجاشی در تعداد کتب وی دو کتاب دیگر نیز بزیادت نقل افتاد: کتاب صلح الحسن و معاویة. کتاب تفسیر قرآن. نوشتیم که ابن عقده در عقاید بر اصول جارودیه قائل بود لعل بعضی را در این کلمه تاملی بهم رسد که آیا جارودیه را از سائر زیدیه چه امتیاز باشد لاجرم سطری چند در امهات معتقدات این فرقه می آوریم: بدانکه جارودیه و سرحوبیه یک طائفه اند و ایشان اصحاب ابوالجارود زیادبن منذرند که حضرت ابوجعفر محمدبن علی الباقر وی را سرحوب نام نهاد و سرحوب نام شیطانی است نابینا که در دریا مسکن دارد و این فرقه بعد از اشتراک در جامعهٔ عقاید شیعهٔ زیدیه از قول بامامت کل فاطمی عالم زاهد شجاع سخی خرج بالامامة سواء کان من ولدالحسن او الحسین و تجویز وجود دو امام در دو ناحیه که هر دو مستجمع شرایط امامت باشند چنانکه نفس زکیه محمدبن عبداللََّه بن الحسن در یثرب و امیرالمومنین ابراهیم بن عبداللََّه در عراق امامت داشتند و هر یک در قطر مختص خویش واجب الامتثال و مفترض الطاعة بودند بمقالات چند از سایر فرق زیدیه اختصاص یافته اند و امتیاز پذیرفته اند و از جمله آنکه میگویند حضرت رسالت پناه صلی اللََّه علیه و آله بامامت علی بن ابیطالب علیه السلام تصریح فرمود ولی بوصف نه تسمیه یعنی نگفت که علی بن ابیطالب خلیفهٔ من است بلافصل لکن در صفت امام امت و خلیفهٔ خویش بخصائص و مزایا و علامات و اماراتی تصریح فرمود که ارباب فراست و خداوند هوش بیقین دانستند که مراد آن حضرت احدی نیست مگر علی بن ابیطالب علیه السلام و میگویند چون پیغمبر صلی اللََّه علیه و آله بتوصیف آن چنان بر خلافت علی تنصیص فرمود که در قوهٔ تسمیت بود پس بعد از فوت رسول (ص) که صحابه با ابوبکربن ابی قحافه کار بیعت ساختند و بر اقتضاء اختیار رفتار کردند البته مخالف نص رسول نموده خواهند بود و این خود کفر محض و ارتداد صرف است. ابوالفتح محمدبن عبدالکریم شهرستانی در کتاب ملل و نحل پس از نقل تکفیر صحابه میگوید ابوالجارود در این مقاله با امام خویش زیدبن علی مخالفت کرده چه خود زیدبن علی نیز در حق یاران رسول بارتداد اعتقاد نداشت و جارودیه را در توقف و سوق امامت اختلاف است بعضی میگویند امامت از علی بحسن رسید و از حسن بحسین و از حسین بعلی بن الحسین و از علی بن الحسین بزیدبن علی واز زید به بنی الحسن و در این سلسله محمدبن عبداللََّه بن حسن بن حسن خصال و خصایص خلافت را جامع گشت و او بقتل نرسیده و هنوز زنده است و عنقریب خروج کرده روی زمین را پر از عدل خواهد ساخت. و برخی میگویند محمد کشته گشت و پس از وی امامت بمحمدبن قاسم بن علی بن حسین بن علی رسید که در زمان معتصم باللََّه خروج کرد و اسیر گردید و بنزد معتصم آورده شد معتصم وی را حبس نموده در حبس درگذشت. و بعضی یحیی بن عمر بن یحیی بن زیدبن علی را پس از وی امام میدانند که در ایام مستعین باللََّه در کوفه خروج کرد و مردم عراق را به بیعت خویش بخواند و خلقی بسیار بوی گرویدند بالاخره مقتول گردید و سرش بنزد محمد بن عبداللََّه بن طاهر برده شد. تا اینجا ترجمهٔ کلام عبدالکریم بود در شرح عقاید زیدیه عموماً و جارودیه خصوصاً و در این کلام یک مقام محل تأمل است و دیگری محل تعرض اما تأمل در آنکه او بگاه ذکر جوامع عقاید زیدیه که قدر مشترک عموم آن فرقه است گفته ایشان یکی از شرایط لازمهٔ امام آن میدانند که پس از استجماع سائر خصال سل سیف کند و بر جبابرهٔ عصر خروج نماید و این سخن با آنکه در سیاق ائمهٔ زیدیه بعقیدت سرحوبیه نام حضرت ابوالحسن علی بن الحسین زین العابدین علیه السلام را آورده منافات صریح دارد چه آن حضرت بالاتفاق فاقد این شرطست شمشیری نکشید و خروجی نفرمود اما تعرض در آن است که گفته بعضی از جارودیه یحیی بن عمربن یحیی بن زیدبن علی را امام میدانند که در عهد مستعین بر حاکم عراق محمدبن عبداللََّه خروج کرد چه باتفاق نسابین یحیی بن زیدبن علی غیر معقب است از وی هیچ نژاد نماند و این یحیی که بر مستعین بیرون آمد و با والی عراق جنگ نمود که او را در کتب تواریخ و مبسوطات انساب صاحب شاهی نیز مینامند از نسل حسین ذی الدمعه است برادر یحیی بن زید الشهید قتیل جوزجان نه از اعقاب یحیی فهو یحیی بن عمر بن یحیی الحسینی ذی الدمعةبن زید الشهیدبن علی السجاد صلوات اللََّه و سلامه علیهم اجمعین. (نامه دانشوران ج ۲ ص ۳۳۳). و رجوع به روضات الجنات ص ۵۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن سعیدبن عبیداللََّه بن احمد بن سعیدبن ابی مریم القرشی الوراق. مکنی به ابوبکر. او وراق ابوالحسن احمدبن عمیربن جوصا الحافظ الدمشقی است. و احمد به شهرت ابن الفطیس معروف است. ابن عساکر در تاریخ دمشق گوید: وفات او بشوال سال ۳۵۰ هـ . ق. و مولد وی در رمضان سنهٔ ۲۷۱ یا ۲۷۲ بود. و او صاحب خطی نیکو و مشهور است و از موالی جویریة بنت ابی سفیان است و از جماعتی از اهل شام روایت حدیث کند و باز ابن عساکر آرد که عبدالعزیز کنانی ذکر او آورده است و گوید: او ثقهٔ مامون بود ومردمان را به دمشق وراقی کردی و نیکو خط بود. و یاقوت گوید من خط وی ندیده ام.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن سعید حداد. او راست: تاریخ هرات.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن سعید یمنی ملقب به شهاب الدین. وی تکلمهٔ قصیدهٔ شاطبیه در قراآت ثلثه را بر سبعه اضافه کرده و در حدود سال ۸۳۰ هـ . ق. حیات داشته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن سلامهٔ ازدی (امام...). و در برخی مآخذ احمدبن محمدبن سلمةبن سلامة مکنی به ابوجعفر، فقیهی از مردم طحاوهٔ مصر رجوع به طحاوی و رجوع به ابوجعفر احمد... و روضات الجنات ص ۵۹ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن سلفهٔ اصبهانی.مکنی به ابوطاهر.رجوع به سلفی و احمدبن محمدبن ابراهیم بن سلفه ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن سلیمان. رجوع به ابن سلیمان ابوالعباس احمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن سلیمان بن بشار کاتب. محمدبن اسحاق الندیم ذکر او آورده است و گوید او استاد ابوعبداللََّه کوفی وزیر است. و در بلاغت و فصاحت و صناعت یکی از افاضل کتاب باشد. او راست: کتاب الخراج، نزدیک هزار ورقه و کتاب الشراب و المنادمة. (معجم الادباء، چ مارگلیوث ج ۲ ص ۵۸). رجوع به ابن بشار ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن سهل بن عطاء الآدمی الخراز. مکنی به ابوالعباس. او یکی از مشایخ تصوف و از کبار اصحاب ابراهیم المارستانی و از اقران جنید است. رجوع بروضات الجنات ص ۶۰ س ۱۳ و رجوع به ابوالعباس بن عطاء شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن سهل شیحی. از مردم شیحه قریه ای بحلب. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن شبّره [ کبقمه ] عابدی نیشابوری است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن شعبان طرابلسی مغربی. او راست: تشنیف المسمع فی شرح المجمع در دو مجلد که به سال ۹۶۷ هـ . ق. از آن فراغت یافته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن شعیب ارّجانی. از مردم ارّجان فارس. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن شعیب ارّجانی. از مردم ارّجان فارس. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن شهاب. یکی از بزرگان دُعات اسماعیلیه و معاصر ابوریحان بیرونی است و ابوریحان از انتساب دروغین حدیثی بحضرت جعفر بن محمد صادق علیه السلام او را مدلس و مردم فریب میگوید.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن شهر دارالمعلم الاصفهانی رجوع به احمدبن محمدبن احمدبن شهردار شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن شهمردان مکنی به ابوالفضل. مافروخی در محاسن اصفهان (ص ۳۲) او را در زمرهٔ متقدمین اهل ادب اصفهان یاد کند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن الصاحب شرف الدین و او ملقب به شهاب الدین و مکنی به ابوالعباس است. او راست: تصحیح الحاوی و حاوی از عبدالغفار قزوینی است.وفات وی به سال ۷۸۸ هـ . ق. بود و رجوع به احمدبن شرف الدین ...شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن صاعد مکنی به ابونصر حنفی قاضی و رئیس نیشابور و او را شیخ الاسلام میگفتند. وی فقیهی سخت متعصب بود و خطبا را اغرا میکرد که اکثر طوایف را لعن کنند. وفات وی به سال ۴۸۲ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن صالح المنصوری. رجوع به منصوری احمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن صباح کبشی.و در تبصیر ابن الصباغ آمده است وی از معاذبن المثنی روایت کند و نسبت آن به کبش است و آن موضعی است. (تاج العروس مادهٔ ک ب ش).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن الظاهری الحلبی مکنی به ابوالعباس. متوفی به سال ۶۹۶ هـ . ق. او راست: اربعین البلدانیة.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عاص بن احمدبن سلیمان بن عیسی بن دراح قسطلی شاعری از مردم اندلس ۳۷۴ -۴۲۱ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عاصم . مؤلف روضات گوید: او پسر برادر علی بن عاصم محدث است و او را ابوعبداللََّه عاصمی گفتندی و از فهرست شیخ آشکار است که او ثقه و سلیم الجنبه و کوفی الاصل و بغدادی المسکن بود و او شیخ روایت ابن الجنید است و او راست از کتب: کتاب النجوم و غیره. و در تعلیقات سمّی ما، المروج بنقل از ابوغالب زراری رحمه اللََّه آمده است که او پسر خواهر علی بن عاصم است و از این رو او را عاصمی گویند و خال من [ مراد علامهٔ مجلسی است ] و محقق بحرانی وصف حال او آورده اند و گفته اند که او استاد کلینی است و در آخر کتاب بیاید که او یکی از وکلائی است که روایت از حضرت صاحب علیه السلام کرده و بر معجزات او آگاه شده اند. (روضات الجنات ص ۵۵۴ س ۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عاصم. ابوسهل حلوانی. محمدبن اسحاق الندیم ذکر او آورده و گوید: میان او و ابوسعید سکری خویشی نزدیک است از این رو او کتابهای ابوسعید را روایت کند و غالباً کتب مزبور بخط او که نهایت بد نویسد بدست آید. او راست: کتاب مجانین الادباء. و رجوع به حلوانی ابوسهل احمدبن محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عامربن فرقد القرشی الاندلسی. یکی از شاگردان شلوبین. او مدتی بمصر میزیست و سخت بعسرت معیشت دچار بود سپس بشام و بعد از آن بحلب رفت و هم بقاهره بازگشت و بتدریش اشتغال ورزید. او راست: شرح فصول ابن معطی. و وفات او بقاهره به سال ۶۸۹ هـ . ق. بود. و مؤلف روضات گوید: در نحو از بهاءبن النحاس امثل است و سیّی ء الخلق بود. رجوع بروضات الجنات ص ۸۶ س ۱ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن العباس مکنی به ابوطاهر و معروف به ابن البرخشی و ملقب به موفق الدین. ابن ابی اصیبعه در عیون الانباء (ج ۱ ص ۲۵۶) آرد که: او از اهل واسط و در صناعت طب فاضل و در فنون ادبیه کامل بود و من خط او را دیدم که دلالت بر رزانت عقل و غزارت فضل وی میکرد و او در ایام مسترشدباللََّه میزیست. شمس الدین ابوعبداللََّه محمدبن حسن بن محمدبن کریم بغدادی مرا حدیث کرد که احمدبن بدر واسطی او را حدیث کرد که حکیم ابوطاهر احمدبن محمد برخشی در واسط مریضی را معالجه میکرد که مبتلا بنوعی استسقاء بود و بیماری او دیر کشید و علاج نمیشد و از حد احتماء تجاوز کرد و مریض از مآکل و اغذیه بدانچه طبیعت وی مایل بود برمیگزید و میخورد. روزی شخصی را دید ملخهائی که در آب نمک آب پز شده بود میفروخت طبعش بدان مایل شد و ازو بخرید وبخورد، و از آن وی را اسهالی مفرط دست داد و حکیم چون افراط اسهال بدید از معالجهٔ مریض دست بکشید ولی پس از چند روز بیمار را افاقه حاصل آمد و مزاج وی روی بصلاح آورد و برء آغاز شد و حال او بتدریج روی بصحت نهاد. حکیم که از صلاح او مأیوس بود چون حال بدانست نزد وی رفت و از او پرسید که چه چیزها خورده است و از چه بهبود یافته گفت من ندانم جز آنکه از روزی که ملخ آب پز بخوردم مزاج من روی به بهبود نهاد حکیم زمانی دراز بتفکر فرو شد پس گفت این اثر و خاصیت ملخ نیست و از مریض نشان فروشندهٔ ملخ را پرسید گفت مکان او را ندانم ولی اگر وی را ببینم بشناسم حکیم بتفحص فروشندگان ملخ پرداخت و یک یک ایشان را بمریض بنمود تا وی فروشنده را بشناخت. حکیم از او پرسید آیا موضع صید ملخی را که بدین مریض فروختی، دانی گفت آری پس همگان بدانجا شتافتند در آنجا گیاهی بود که ملخها از آن تغذیه میکردند پس حکیم از آن گیاه مقداری برگرفت و بدان استسقاء را علاج میکرد گروهی از مرضی را بدان شفابخشید و این امر در واسط معروف و مشهور است. من گویم که این حکایتی قدیم است که ذکر آن متداول است و این گیاهی که ملخ از آن تغذیه میکند مازریون است و قاضی تنوخی در کتاب فرج بعدالشدة ذکرآن آورده. و ابوطاهربن برخشی در سال ۵۶۰ هـ . ق. در واسط حیات داشت و او ادیبی بارع و صاحب معرفت در نظم و نثر بود و از اشعار او که دربارهٔ پسری که خلالی بوی داد گوید: و ناولنی من کفه مثل خصره و مثل محب ذاب من طول هجره و قال خلالی قلت کل حمیدة سوی قتل صبّ حارفیک بأسره. و در مردی بد که از یکی از قرای واسط بحج رفت، گوید: لما حججت استبشرت واسط و قولیاثا و فتی مرشدو انتقل الویل الی مکة و رکنها و الحجر الاسود. و در شخصی که در صدر مکتوبی بدوست خویش العالم نوشت، گوید: لما انمحت سنن المکارم و العلی و غدا الانام بوجه جهل قاتم و رضوا باسماء و لا معنی لها مثل الصدیق تکاتبوا بالعالم. و نجم الدین ابوالغنائم محمدبن علی بن معلم هرثی شاعر واسطی که از مرض خود شفا یافته بود و احمد او را پرهیز فرموده و از غذا بازداشته، این بیتها باحمد فرستاد: صبحت فخراً بالمنی و اغتدی قدرک فوق النجم مرفوعا یا منقذی من حلقات الردی حاشاک ان تقتلنی جوعا ابن البرخشی در جواب او نوشت: تبعت مرسومک یا ذا العلی لا زال مرسومک متبوعا لکن اشفاقی علی من به امسی غریب القول مسموعا اوجب تأخیر الغذا یومنا و فی غد نستدرک الجوعا اصبر فما اقصرها مدّة و ان تلکأت فاسبوعا. و او جواب داد: یا عالما این ثوی رحله اجری من العلم ینابیعا لم عندک الاعمار موصولة یضحی و یمسی الرزق مقطوعا واللََّه ان بت و لم یجدنی شعری یا ذاالفضل منقوعا لیخلعن الجوع منی الحیا و اوسعن العلم تقطیعا.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالجلیل حتشی. از مردم حتش، موضعی بسمرقند. وی از علی بن عثمان الخراط و از او ابوسعد سمعانی روایت کند. (تاج العروس مادهٔ ح ت ش).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالجلیل السجزی. مکنی به ابوسعید. از مشاهیر ریاضیین و معاریف منجمین قرن چهارم هجری از مردم سیستان. وی در علم نجوم و حساب و هندسه و هیئت تألیفات کثیره دارد از آن جمله است: کتاب جامع شاهی معروف و آن مجموعه ای است مرکب از پانزده رساله در علم نجوم و اختیارات و زایجات طالع و نحوها و در موزهٔ بریطانیه در لندن نسخهٔ بسیار ممتازی از آن موجود است در یک موضعی ازین کتاب (ورق ۵۷ از نسخهٔمذکور) گوید: و هذا جدول لمواضع الکواکب الثابتة فی الطول و العرض لسنة ثلثین و ثلثمائة من یزدجردبن شهریار الخ. و سنهٔ ۳۳۰ یزدجردی مطابق است باسنهٔ ۳۵۱ هجری، و در موضعی دیگر از همان کتاب (ورق ۹۰) سنوات یزدجردیه را می برد تا سنهٔ ۳۵۸ که مطابق است با سنهٔ ۳۸۰ هجری، پس عصر وی فی الجمله تعیین شد، و ظاهراً غالب اوقات عمر خود را در شیراز در کنف حمایت عضدالدولهٔ دیلمی (۳۳۸ -۳۷۲ هـ . ق.) بسر برده و بسیاری از تألیفات خود را نیز به نام او موشح نموده است. از جمله نفایس ذخایری که در کتابخانهٔ ملی پاریس محفوظ است مجموعه ای است مرکب از ۴۱ رساله درعلم حساب و هندسه و هیئت تألیف اشخاص مختلفه از مشاهیر ریاضیین و تمام این مجموعه بخط احمدبن محمدبن عبدالجلیل سجزی صاحب ترجمه است و آن را در سنوات ۳۵۸ تا ۳۶۱ یعنی در عهد عضدالدولهٔ دیلمی در شیراز نوشته است و هر چند در آخر تمام رساله ها نام خود را رقم نکرده ولی واضح است که تمام کتاب [ باستثنای رسالهٔ آخرین که خط یکی از مالکین این کتاب و مورخ است بسنهٔ ۶۵۸ ] خط یک کاتب است، و رسائلی که احمدبن عبدالجلیل سجزی در آخر آنها نام خود را رقم کرده است از قرار ذیل است که در آخر ورق ۱۸ مسطور است: تمت المقالة بحمداللََّه و منه وصلی اللََّه علی محمد و آله کتبه احمدبن محمدبن عبدالجلیل بشیراز فی شهر ربیع الاول سنة ثمان و خمسین و ثلثمائة. و در آخر ورق ۴۲ نوشته: تمت المقالة الثانیة و تمّ تفسیر المقالة العاشرة من کتاب اوقلیدس نقل ابی عثمان الدمشقی و الحمداللََّه وصلی اللََّه علی محمد و آله و سلم کتبه احمدبن محمدبن عبدالجلیل بشیراز فی شهر جمیدی الاولی سنة ثمان و خمسین و ثلاثمائة. و در آخر ورق ۷۵ مسطور است: تم ما وجد بخط ابی الحسن ثابت بن قرة الصابی فی هذا المعنی وللََّه الحمد ولی العدل و واهب العقل کما هو له اهل و کتب احمدبن محمد بن عبدالجلیل من نسخة نظیف بن یمن النصرانی المتطبب بشیراز سلخ جمادی الاخر [ کذا ] سنة تسع و خمسین و ثلاثمائة. و در آخر ورق ۱۲۲ نوشته است: تمت المقالة فی مساحة المجسمات المکافئة لثابت بن قرة و الحمداللََّه رب العالمین وصلی اللََّه علی سیدنا محمد خاتم النبیین و علی آله و کتب احمد بن محمدبن عبدالجلیل بشیراز لیلة السبت لمن (کذا، ظ: لثمان) بقین من ربیع الاول سنة ثمان و خمسین و ثلثمائة و در آخر ورق ۱۳۶ مسطور است: تمّ کتاب ابراهیم بن سنان بن ثابت فی مساحة القطع المکافی کتبه احمدبن محمدبن عبدالجلیل بشیراز فی ماه اردیبهشت سنة ثمان و ثلثین و ثلثمائة یزدجردیة وللََّه الحمد والمنة. و سنهٔ ۳۳۸ یزدجردی مطابق است با سنهٔ ۳۵۹ هجری، و در آخر ورق ۱۸۰ مسطور است: تمّ کتاب ابی الحسن ثابت بن قرة فی الاعداد تلقب بالمتحابة و هو عشرة اشکال کتبه احمدبن محمدبن عبدالجلیل بشیراز من نسخة ابی الحسن المهندس ایده اللََّه فی آخر خرداد ماه سنة ثمان و ثلثین و ثلاثمائة لیزدجرد. و در آخر ورق ۱۸۷ نوشته است: تمّ بحمداللََّه و منه وصلی اللََّه علی محمد و آله کتبه احمدبن محمدبن عبدالجلیل من نسخة سیدی ابی الحسن المهندس باصلاحه بشیراز فی آخر شعبان سنة شنح هجریة. مجموع آنچه از تألیفات احمدبن عبدالجلیل سجزی اکنون در مکاتب اروپا موجود است ۲۹ کتاب است از جمله ۱۵ رساله که مجموع آنها را جامع شاهی گویند در موزهٔ بریطانیه در لندن ، و ۸ رساله در کتابخانهٔ ملی پاریس ، و ۶ رسالهٔ دیگر در کتابخانه های دیگر اروپا، و علاوه برین ۲۹ رساله، کتابی موسوم به صد باب نظامی عروضی در چهارمقاله (ص ۵۴) و رساله ای در اسطرلاب حاجی خلیفه در کشف الظنون بدو نسبت داده اند. (تعلیقات آقای محمد قزوینی بر چهار مقاله). و مراکشی حسن ابوعلی در کتاب خود جامع المبادی که به سال ۶۶۰ هـ . ق. تألیف کرده از ابوریحان بیرونی آورده است که اسطرلاب سجزی مبنی بر حرکت زمین است نه حرکت فلک و فلک جز سبعهٔ سیاره ثابت است و بیرونی میگوید حل این شبهه مشکل است یعنی شبههٔ حرکت زمین. رجوع به کتاب نلینو منطبعهٔ روم ۱۹۱۱ شود. (نقل از گاهنامهٔ سید جلال الدین طهرانی). او راست: منتخب کتاب الالوف و کتاب الدلائل و رجوع به ابوسعید ... احمد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدربه بن حبیب بن حدر بن سالم، مولی هشام ابن عبدالرحمان بن معاویةبن هشام بن عبدالملک بن مروان قرطبی اندلسی اموی و کنیت او ابوعمر است یاقوت گوید: حمیدی ذکر او آورده و گوید او در جمادی الاولی بسال ۳۴۸ هـ . ق. درگذشت و مولد وی در دهم رمضان سال ۲۴۶ بود و هشتاد و یکسال و هشت ماه و هشت روز بزیست. و از اهل اندلس است. حمیدی گوید: ابوعمر از مردم علم و ادب و شعر بود و کتاب عقد در اخبار از اوست و هر یک از ابواب کتاب عقد را نام یکی از جواهر ثمینه و مانند آن داده است مثل الواسطة و الزبرجدة و الیاقوته و الزمردة و امثال آن. و من شنیدم آنگاه که صاحب بن عباد نام کتاب العقد شنود در بدست کردن آن بی تاب بود و چون بیافت و در آن نظر و تأمل کرد گفت: هذه بضاعتنا ردّت الینا، گمان می بردم که این کتاب مشتمل بر اخبار بلاد ایشان باشد لکن آن مشتمل اخبار ممالک ماست و ما را بدان نیازی نیست و کتاب را رد کرد. حمیدی گوید احمد را شعر بسیار است، مدون کرده و من بیست و اند جزء آن را از جمله دیوانی که برای حکم بن عبداللََّه مقلب بناصر اموی سلطان عرب گرد کرده بود بدیدم و بعض این مجموع بخط احمد بود. و باز گوید: ابوعمر را جلالت علم و ریاست و شهرت ادب و دیانت و صیانت بود و او بروزگاری میزیست و با ولات و امرائی سروکار داشت که علم بدان روزگار و در نزد آن ولات بازار و نفاق داشت و از این رو پس از گمنامی بسیادت و بعد از فقر به توانگری و غنا رسید و به تفضیل انگشت نما گردید لکن بیشتر بشعر و شاعری گرائید. و از شعر اوست قطعهٔ ذیل. و آن را بدوستی نوشته است که فردا بامدادان عزم رحیل داشته و باران سخت شبانه از سفر او مانع آمده بود: هلاّ ابتکرت لبین انت مبتکر هیهات یأبی علیک اللََّه و القدر مازلت ابکی حذارالبین ملتهفا حتی رثا لی فیک الریح و المطر یا برده من حیا مزن علی کبد نیرانها بغلیل الشوق تستعر آلیت الاّ اری شمساً و لا قمرا حتی اراک فانت الشمس و القمر. و از شعر سائر اوست: الجسم فی بلد و الروح فی بلد یا وحشة الروح بل یا غربة الجسد ان تبک عیناک لی یا من کلفت به من رحمة فهما سهمان فی کبد. و حمیدی گوید: وقتی که ابن عبدربه از کوئی میگذشت آوازی نیکو شنید و بزیر پنجره بایستاد تا آن آواز نیکو بشنود و صاحب خانه که وی را نمی شناخت برای طرد او از آنجا، از پنجره آب بر سر وی فرو ریخت و ابن عبدربه در این معنی این شعر بگفت: یا من یضن بصوت الطائر الغرد ما کنت احسب هذا البخل فی احد لو ان اسماع اهل الأرض قاطبة اصغت الی الصوت لم ینقص و لم یزد فلا تضن علی سمعی تقلده صوتاً یجول مجال الروح فی الجسد لوکان زریاب حیاً ثم اسمعه لذاب من حسد او مات من کمد اما النبیذ فأنی لست اشربه و لست آتیک الاّ کسرتی بیدی. و زریاب که در این شعر آمده است نام مغنی است باندلس و او اندلسیان را در صنعت غنا و معرفت آن چنان است که اسحاق بن ابراهیم موصلی مردم عراق را و بدو مثل زنند ومؤلف اصواتی است که تدوین شده و در آن کتابها کرده اند. و هم حمیدی گوید: ابوعمر را اشعار بسیاری است که آنها را ممحصات نامیده است و هر قطعهٔ آن در نقض غزلی باشد که در عشق و خمر و جز آن سروده است مشتمل بر مواعظ و زهد. و ظاهراً قطعهٔ ذیل از ممحصات است: الاّ انما الدنیا غضارة ایکة اذا اخضرمنها جانب جف جانب هی الدارما الآمال الاّ فجائع علیها و لا اللذات الا مصائب و کم سخنت بالأمس عینا قریرة و قرت عیون دمعها الان ساکب فلا تکتحل عیناک منها بعبرة علی ذاهب منها فأنک ذاهب. و گویند شعر زیرین آخرین شعر اوست: بلیت و ابلتنی اللیالی بکرها و صرفان للأیّام معتوران و ما بی لاابکی لسبعین حجة و عشر اتت من بعدها سنتان. و حافظ ذوالنسبین [ بنی دحیة و الحسین ] ابوالخطاب عمربن الحسین المعروف به ابن دحیة المغربی السبتی بمن اجازهٔ روایت کتاب العقد ابن عبدربه داد و او از شیخ خود ابومحمد عبدالحق بن عبدالملک بن ثوبة العبدی و وی از شیخ خود ابوعبداللََّه محمدبن معمر و او از شیخ خود ابوبکر محمدبن هشام المصحفی و او از پدر خویش و او از زکریابن بکیربن الاشبح و او از مصنف کتاب اجازهٔ این روایت داشت. و ابن عبدربه کتاب العقد بر بیست و پنج بخش کرده و هر بخشی دو جزء است که مجموعاً پنجاه جزو باشد و بهر کتاب نام گوهری از گوهرها داده است و اول آن کتاب اللؤلؤة فی السلطان است پس کتاب الفریدة فی الحروب پس کتاب الزبرجدة فی الاجواد. پس کتاب الجمانة فی الوفودپس کتاب مرجانة فی مخاطبة الملوک پس کتاب الیاقوتة فی العلم و الادب پس کتاب الجوهرة فی الامثال پس کتاب الزمردة فی المواعظ پس کتاب الدرة فی التعازی و المراثی پس کتاب الیتیمة فی الانساب پس کتاب العسجدة فی کلام الاعراب پس کتاب المجنبة فی الاجوبة پس کتاب الواسطة فی الخطب پس کتاب المجنبهٔ دوم فی التوقیعات و الفصول والصدور و اخبار الکتبة پس کتاب العسجدهٔ دوم فی الخلفاء و ایامهم. پس الیتیمة الثانیة فی اخبار زیاد و الحجاج و الطالبیین و البرامکة. پس الدرهٔ دوم، فی ایام العرب و وقائعهم. پس الزمردهٔ دوم فی فضائل الشعر و مقاطعه و مخارجه. پس الجوهرهٔ دوم فی اعاریض الشعر و علل القوافی. پس الیاقوته دوم فی علم الالحان و اختلاف الناس فیه. پس المرجانهٔ دوم فی النساء و صفاتهن. پس الجمانهٔ دوم فی المتنبئین و الممرورین و الطفیلیین. پس زبرجدهٔ دوم فی التحف و الهدایا و النتف و الفاکهات والملح. پس الفریدهٔ دوم فی الهیئات و البنّایین و الطعام و الشراب. و پس اللؤلؤهٔ دوم فی طبایع الانسان و سائر الحیوان و تفاضل البلدان و این آخر کتاب است. و از اوست: ودّعتنی بزورة و اعتناق ثم نادت متی یکون التلاقی و بدت لی فأشرق الصبح منها بین تلک الجیوب والاطواق یاسقیم الجفون من غیر سقم بین عینیک مصرع العشاق انّ یوم الفراق اقطع یوم لیتنی مِتُّ قبل یوم الفراق. و هم از اوست: یا ذاالذی خط الجمال بخده خطین هاجا لوعة و بلابلا ماصح عندی انّ لحظک صارم حتی لبست بعارضیک حمائلا. و حمیدی گوید: معتمدی مرا روایت کرد که خطیب ابوالولیدبن عسال بزیارت خانه شد و گاه بازگشت خواست برای اکتساب فخری و استفادت ادبی متنبی را نیز دیدار کند و او را در مسجد عمروبن العاص بیافت. ابن عسال گوید: پس از ساعتی مفاوضه متنبی گفت: مرا از ملیح اندلس شعری نخوانی؟ [ و مراد او از ملیح اندلس ابن عبد ربه بود ] و من این قطعه خواندن گرفتم: یا لؤلؤاً یسبی العقول انیقاو رشا بتقطیع القلوب رفیقا ما ان رأیت ولا سمعت بمثله ورداً یعود من الجناء عقیقا و اذا نظرت الی محاسن وجهه ابصرت وجهک فی سناه غریقا یا من تقطع خصره من ردفه ما بال قلبک لایکون رقیقا. و متنبی از من اعادهٔ آن خواست و نوبت دیگر بخواندم و چون بآخر رسید دست برهم زد و گفت: ای ابن عبدربه! عراق در مقابل تو از پای در آمد. و ابن عبدربه در آخر عمر از شور و هوای جوانی بازآمد و باخلاص توبت و انابت کرد و هر یک از غزلهای خود را بهمان وزن و قافیت و عروض در زهد و طامات نقیضه گفت و آنان را ممحصات نام داد و ازجملهٔ ممحصات است قطعه ای که در معارضهٔ این غزل خویش که مطلع: «هلا ابتکرت لبین انت مبتکر» داشت، گفته است: یا قادراً لیس یعفو حین یقتدر ما ذا الذی بعد شیب الرأس تنتظر عاین بقلبک انّ العین غافلة عن الحقیقة و اعلم انها سقر سوداء تزفر من غیظ اذا سعرت للظالمین فماتبقی و لاتذر لو لم یکن لک غیر الموت موعظة لکان فیه عن اللذات مزدجر انت المقول له ما قلت مبتدئا هلا ابتکرت لبین انت مبتکر. (معجم الادباء یاقوت ج ۲ ص ۶۷). و او راست: لباب فی معرفة العلم و الآداب. احمد عم ابوعثمان سعیدبن عبدربه است. رجوع به عیون الانباء ج ۲ ص ۴۴ و رجوع به ابن عبدربه شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالرحمان بن سعید یا سعد الابیوردی، مکنی به ابوالعباس. مؤلف صفة الصفوه گوید: وی فقیهی فصیح از اصحاب ابوحامد اسفرائینی متوطن بغداد بود و بر جانب شرقی آن شهر و مدینةالمنصور ولایت قضاء داشت و مدرس و مفتی و مُناظر بود و در جامع منصور حلقه ای و حوزه ای داشت: عبیداللََّه بن احمدبن عثمان صیرفی از دیگری روایت کرده که قاضی ابوالعباس ابیوردی صائم الدهر بود و غالب افطار وی نان و نمک بود و خود تهی دست و بامروت بود و زمستانی را بی جبه بپایان برد و باصحاب خویش میگفت علتی مرا از پوشیدن حشو بازمیدارد و آنان گمان میبردند که مرضی دارد ولی قصد او فقر بود لکن برای خویشتن داری و مروت اظهار نمی کرد. و ابن ثابت گفت: صوری مرا حدیث کرد که وی ابیوردی را از مولد او پرسید و او گفت مولد من به سال ۳۵۷ هـ .ق . بود و بروز شنبهٔ ششم جمادی الآخرهٔ سال ۴۲۵ درگذشت و در مقبرهٔ باب حرب دفن شد. (صفة الصفوة ج ۲ ص ۲۷۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالرحمان شریف حسینی حلبی مصری، مکنی به ابوالعباس و ملقب بعزالدین. وی بر تکملهٔ استاد خویش منذری ذیلی دارد. وفات او به سال ۶۹۵ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالرحمان طوخی شافعی. او راست: نظم جمع الجوامع در اصول. وفات وی به سال ۸۹۳ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالرحمان الهروی الباشانی المؤدب، مکنی به ابوعبید. صاحب کتاب غریبی القرآن و الحدیث و یاقوت گوید تا آنجا که ما دانیم پیش از او کس بین غریب القرآن و غریب الحدیث جمع نکرده بود. و او شاگردی جماعتی از علماء لغت و ادب کرد و ازجمله ابوسلیمان خطابی و ابومنصور محمدبن احمد ازهری صاحب کتاب تهذیب اللغة و ابوعبید بشاگردی این استاد یعنی ازهری افتخار و مباهات میکرد و وفات ابوعبید بدانسان که ملیحی ذکر کرده است برجب سال ۴۰۱ هـ .ق . بود. و کتاب الغریبین او را ابوعمر و عبدالواحدبن احمد الملیحی و ابوبکر محمدبن ابراهیم بن احمد اردستانی روایت کرده اند. و علاوه بر کتاب الغریبین او راست: کتاب ولاة هراة. رجوع بمعجم الادباء یاقوت ج ۲ ص ۸۶ و رجوع به احمدبن محمدبن ابی عبید العبدی و ابوعبید احمدبن محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالسلام. فقیه شافعی منوفی مصری، مکنی به ابوالخیر و ملقب به شهاب الدین. مولد او در سال ۸۴۷ هـ .ق . و وفات بسنهٔ ۹۳۱. او راست: احیاء المهج بحصول الفرج. الخواطر الفکریه فی الفتاوی البکریة. رفع الملامة بمعرفة شروط الامامة. تحفة الراغب فی معرفة شروط الامام الراتب. ابتهاج العین بحکم الشروط المتبایعین. نضج الکلام فی نصح الامام. النخبة العربیة فی حل الفاظ الاجرومیة. الجواهرالمضیئه. اللفظ المکرم فی خصائص النبی صلی اللََّه تعالی علیه و سلم. الزهرالفائح. هدایة الطالب لحقوق الامام الراتب. تذکرة العابر فی شرح مقدمة الزاهر. الفوائد المرتشفه فیما یناط من الاحکام بالحشفة. ملخص مقاصد الحسنة فی کثیر من الاحادیث المشهورة علی الالسنة سخاوی، بنام الدرة اللامعة فی بیان کثیر من احادیث الشائعة. تشنیف الاسماع بحل الفاظ مختصر ابی شجاع. الاقناع شرح مختصر ابی شجاع.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالعزیز، مکنی به ابوسعید بجلی رازی. محدث است. وفات او به سال ۴۴۹ هـ .ق . بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالعزیز اندلسی. او راست: شرح بناء الافعال موسوم به مانع الفناء و مزیل العناء عن کتاب البناء که بسال ۱۰۳۸ هـ .ق . از آن فارغ شده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالغفار قزوینی غفاری. او راست: نگارستان بفارسی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالقادر، مکنی به ابومحمد. رجوع به احمدبن عبدالقادربن احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالکریم، ملقب به تاج الدین زاهد اسکندرانی. او راست: تاج العروس. وفات وی به سال ۷۰۹ هـ .ق . بود. و رجوع به ابن عطاءاللََّه شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالکریم بن ابی سهل، و او را ابن ابی سهل الاحول خوانند، و کنیت وی ابوالعباس است. محمدبن اسحاق الندیم در الفهرست ذکر او آورده است و گوید از قدماء کُتّاب و افاضل آن طایفه بود. و عالم بصناعة خراج بود و در این صناعت بر مردم عصر خویش تقدم داشت. او راست: کتاب الخراج. و به سال ۲۷۰ هـ .ق . درگذشت. و ابن خلکان گوید از شرح حال او چیزی بدست نیامد. و رجوع به ابن عبدالکریم... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالکریم قصاب آملی، مکنی به ابوالعباس. از کبار مشایخ طریقت و بزرگان اهل حقیقت در زمان خود بنزد آن سلسلهٔ جلیله مشهور و بکرامت و خوارق عادات معروف بزهد و تقوی از همگنان خویش مستثنی و بتهذیب نفس و اخلاق ممتاز بود. صاحب تذکرةالاولیاء که شرح احوال وی را مینویسد در عنوان آن نگاشته ابوالعباس شیخ عالم و محترم مشایخ بود و صدیق زمان در فتوت و مروت پادشاه وقت در آفات و عیوب نفس دیدن، اعجوبه در ریاضت و کرامت و فِراست و معرفت شانی عالی داشت و او را عامل مملکت طریقت گفته اند و سلطان شهرستان حقیقت و در بزرگی و شئونات آن عارف کامل همین قدر بس که مانند شیخ ابوسعید ابوالخیر نسب بدو درست کند و همچنین شیخ ابوالحسن خرقانی مدتها در خانقاه وی روزگار گذرانیده باشد چنانکه وی خبر داده بود که بعد از من کار با خرقانی خواهد بود و خود مرید محمدبن عبداللََّه طبریست که از اجلاء این طبقه است که وی نسبت به ابومحمد جریری درست کند و ترقی و شهرت آن عارف کامل مطابق است با اواسط مائهٔ چهارم هجریه که روزگار سلطنت عضدالدولهٔ دیلمی بود و وی روزگار خود را در شهر آمل میگذرانید و در آن بلد خانقاهی داشت و مرجع خاص و عام بود و بزرگان از عرفا می گفته اند که در عصر ما سه پیر را زیارت باید کرد شیخ ابوالعباس را به آمل و شیخ احمد نصر را به نیشابور و شیخ ابوعلی سیاه را بمرو، گویند که وی امی بود و از علوم ظاهر حظی و نصیبی نداشت اما در غوامض مسائل هر فنی از فنون علوم که از وی سؤال میکردند به آسانی جواب میگفت چنانکه صاحب نفحات الانس حکایت کرده که یکی از بزرگان علما و ائمهٔ طبرستان همواره میگفت که یکی از نعمتهائی که خداوند ما را داده وجود شیخ ابوالعباس است که چون ما را در اصول دین و دقایق توحید چیزی مشکل شود از وی پرسیم بی تأمل حل آن مشکل نماید و این یکی از غرایب حالاتست که کس بی تعلیم و تعلم بدین سان عالم بر علوم اوائل و اواخر باشد از شیخ ابوسعیدبن ابوالخیر حکایت شده است که گفت: وقتی در خدمت آن عارف کامل بودم شخصی که از اهل تربیت نبود بنزد وی برآمده طلب کرامت کرد. گفت: کدام کرامت از آن بالاتر است که پسر قصابی که از پدر نیاموخته بود مگر قصابی توفیق رفیق او گشته خدمت بزرگان دریافته مکرر به بیت اللََّه و قبر رسول صلی اللََّه علیه وآله مشرف گشته و اکنون همواره از هر سوی روی بوی نهند از افعال و اعمال زشت نادم گردند و توبه کنند و صاحب مقامات و درجات عالیه گردند. آن شخص گفت: ای شیخ کراماتی باید که ببینم، گفت: اینک نظر کن که پسر بزکشی در صدر بزرگان نشیند و محل رجوع علمای عصر گردد بی ملک و ملک ولایت دارد بی آلت و بی کسب روزی خورد و خلق را خوراند این نه کرامت است اگر کرامتی غیر از این خواهی یکچند در خانقاه بمان تا بلکه دیدنش ترا میسر گردد. و نقل است که شیخ سلمی کتابی در طبقات عرفا نگاشته و از شیخ در آن کتاب چیزی ننگاشته بود شیخ چون آن شخص بدید گفت: چرا از من در کتاب خود چیزی ننوشتی؟ گفت: غرض من آن بود که اهل فضل از آن طبقه را نوشته باشم نه آنان که امی و عامیند، شیخ سکوت کرده دیگر حرفی بر زبان نیاورد شیخ سلمی چون بمنزل خود رفت و خواست که بمطالعت مسودات و اوراق کتاب پردازد دید اثری از نوشته و سیاهی در آن مسودات نیست دانست که آن نبوده الا از کرامت شیخ پس علی الصباح بنزد وی رفته چون نظرش بر آن شخص افتاد تبسمی کرد و گفت: باکی نیست برو و نگاه کن که خطوط بحالت اصلی برخواهد گشت. نقل است که وقتی در کرمانشاهان قحطی عظیم افتاد ابوالفوارس کرمانشاهانی کس بنزد شیخ فرستاد و تمنا کرد دعائی کند که بلای قحط مرتفع گردد شیخ سیبی را دعائی خواند و برافع داد که این سیب بنزد ابوالفوارس بر و بگوی زمانی نخواهد گذشت که بلای قحط از آن ملک مرتفع گردد فرستاده چون سیب به ابوالفوارس داد نگذشت زمانی که بارانهای نافع باریده قحط از آن ملک برخاست. و دیگر از کرامات وی که صاحب نفحات الانس مینویسد این است که روزی کودکی زمام اشتری را گرفته با باری گران در بازار آمل می کشید چون زمین گل بود ناگاه پای اشتر بلغزید و بیفتاد و بشکست مردمان قصد کردند که شتر را ذبح کنند طفل در گوشه ای ایستاده و گریه میکرد در آن حال شیخ را گذار بدانجا افتاد و از واقعه مطلع گشت پس سر به آسمان کرده دعائی کرد و زمام اشتر بگرفت و بدست کودک داد در حال شتر از جای برخاست و در رفتار آمد. نقل است که یکی از مریدان او قیامت را بخواب دید و شیخ ابوالعباس را در آنجا نیافت بامداد صورت واقعه بشیخ بازگفت. شیخ در جواب گفت: چون من خود را همواره در جنب مخلوقات وی هیچ دانم چگونه از هیچ در آن مکان اثری از هستی خواهند؟ وقتی یکی از جوانان آمل بنزد وی درآمد و گفت یا شیخ مرا موعظتی کن. گفت: بدان که دنیا چون مرداری است گنده و گنده تر از آن دلیست که بعشق دنیا مبتلا است پس مرد عاقل همواره از آن روی برتابد و بدان میل نکند و بزخارف آن فریفته نشود و مغرور بدان نگردد پیوسته خلایق را به نیکی شاد دارد و بپرهیزد از معاصی و نافرمانی حق و پیوسته طلب روزی از طریق نیکو نماید و پناه برد بخدای تعالی از کسالت و غفلت و بطالت و تضییع اوقات. نقل است که وی را چون اجل نزدیک رسید یکی از مریدان ببالینش حاضر بود، گفت: یا شیخ چگونه بینی خود را و چگونه خواهی رفت؟ گفت: ای فرزند اینچنین که می بینی. این بگفت و روح از بدنش مفارقت نمود. سال وفاتش بنظر نرسید ولی از شرح حالش چنان مستفاد گشت که در اواخر سنهٔ ۴۰۰ هـ .ق . بوده است رحمةاللََّه علیه. از کلمات آن عارف کامل است: طاعت را چون باعتقاد موافق نکنی عین نافرمانی است و لسان را با قلب کمال نقصان. آن را که در او ارادت نبینی از ارادتش چیزی نیابی مریدی که از ارادت دنیا خواسته باشد نبیند الا خذلان و پستی. از او پرسیدند از عبادات چه چیز نیکوتر و خوشتر؟ گفت: عبادت اطاعت است بقلب و اعتقاد نه بعمل آوردن اعمال ظاهر و نیز گفته بگوی و بکن آنچه را دانی و بپرهیز از نادانی که بدانی ندانی. (نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۳۴۹).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبداللََّه بن احمد الانصاری المروی البلنسی، مکنی به ابوالعباس الاندرستی و ملقب به ابن الیتیم. یکی از ائمهٔ اهل قرآن، با معرفتی کامل بنحو و براعتی در فهم اغراض نحویین. او از ابن یسعون و ابوالحجاج قضاعی و غیر آن دو روایت کند و از او ابن دهیة و ابوسلیمان بن حوطاللََّه و غیر آن دو روایت دارند و چنانکه در تاریخ ابن عبدالملک آمده است او قائل باجازه نبود سپس از این عقیدت بازگشت و تدریس نحو و آداب و لغات میکرد و منقطع در علم بود. و برمضان سال ۵۸۱ هـ .ق . درگذشت. (روضات ص ۶۴ س ۱۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبداللََّه بن الحسن بن عیّاش بن ابراهیم بن ایوب الجوهری، مشهور به ابن عیاش و مکنی به ابوعبداللََّه. عالم شیعی. وی در اوائل مائهٔ پنجم هجری میزیست. صاحب روضات گوید: او از معاصرین شیخ طوسی است و جعفربن محمد دورستی از وی روایت کند. او راست از کتب مشهوره: کتاب مقتضب الأثر فی النص علی ائمة الأثنَیْ عشر و این کتاب به وتیرهٔ کتاب علی بن الخراز قمی و تقلید آن نوشته شده است. و کتاب فی الأغسال المسنونة و جز آن و مجلسی در بحار و علماء دیگر در دیگر کتب از این کتاب روایت کنند. و رجوع به ابن عیّاش شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبداللََّه بن سعید القرطبی الاشونی. رجوع بروضات ص ۶۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبداللََّه بن صالح بن شیخ بن عمیرة، مکنی به ابوالحسن. یکی از اصحاب ابوالعباس ثعلب. مرزبانی در کتاب المقتبس ذکر او آورده است. و ابن بشران در تاریخ خود گوید که در سال ۳۲۰ هـ .ق . ابوبکر بن ابی شیخ به بغداد درگذشت و او محدث و اخباری بود و صاحب مصنفاتیست. و یاقوت گوید: ندانم که این مرد محدث و اخباری که ابن بشران گوید همین احمدبن محمد است یا کس دیگر. چه زمان هر دو یکی و هر دو نیز اخباری باشند و خدای تعالی داناتر است و شاید ابن بشران که کنیت او را بجای ابوالحسن ابوبکر آورده و نسبت او را بعوض ابن شیخ، ابن ابی شیخ گفته اشتباه کرده باشد. مرزبانی از عبداللََّه بن یحیی عسکری آرد که او گفت: ابوالحسن احمد این قطعه شعر خود را که بیکی از دوستان نوشته بود مرا انشاد کرد: کنت یا سیدی علی التطفیل امس لو لا مخافة التثقیل و تذکرت دهشة القارع البا- ب اذا ما اتی بغیر رسول و تخوفت ان اکون علی القو- م ثقیلاً فقدت کل ثقیل لوترانی و قد وقفت اروّی فی دخول الیک او فی قفول لرأیت العذراء حین تحایا وَ هْیَ من شهوة علی التعجیل. و باز مرزبانی از عمربن بنان انماطی و او از ابوابوالحسن اسدی روایت کند که گفت: وقتی شراب را ترک گفتم و به ابوالعباس ثعلب نیز گفتم که شراب را رها کرده ام و سپس نوبتی بدیدار محمدبن عبداللََّه بن طاهر رفتم و او بمن شراب داد سپس بخانه بازمیگشتم و ثعلب بآخر روز بدر خانهٔ خویش نشسته بود چون مرا دید که ناو ناوان میروم دانست که من شراب آشامیده ام پس برخاست و بدرون شدن خواست و سپس بایستاد و من چون مقابل وی رسیدم سلام کردم و او این شعرها بخواند: فکنت من بعدما نسکت و صا- حبت ابن سهلان صاحب القسط ان کنت احدثت زلةً غلطاً فاللََّه یعفو عن زلّة الغلط. عمر گوید: از ثعلب معنی ابن سهلان صاحب القسط پرسیدم. گفت: مردم طائف می فروش را صاحب القسط گویند. و از صولی روایت کند که گفت: ابوالحسن احمد بن محمد الأنباری (؟) این ابیات خود از قصیدهٔ مزدوجه ای که در تتمیم قصیدهٔ علی بن جهم گفته است مرا انشاد کرد: ثم تولی المستعین بعده فحاز بیت ماله و جنده ثم اتی بغداد فی محرّم احدی و خمسین برأی مبرم. و شمه ای از اخبار مستعین بگفته بود و سپس گفته بود: و ثبّتت خلافة المعتز و لم یشب اموره بعجز. و پس از شرح برخی از تاریخ معتز گفته: و قلّدا محمدبن الواثق فی رجب من غیر امر عائق المهتدی باللََّه دون الناس جاء به الرحمن بعد الیأس. و پس از چند بیت دیگر: و قام بالأمر الامام المعتمد امام صدق فی صلاح مجتهد. و نبذه ای از سیر معتمد در پی آن آورده بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبداللََّه بن علی بن حسن بن علی بن محمدبن سبع بن سالم بن رفاعة السبعی. فاضلی فقیه و مشهور، متوطن ببلاد هند غالباً. و از اجلهٔ تلامذهٔ شهید و فخرالمحققین. و پدر او شیخ عبداللََّه نیز از فضلاء فقهاء ادباء شعرای مجیدین اجله است و همچنین پسر او شهاب الدین یا جمال الدین ناصربن احمد و او کسی است که دو علم بلاغت را شرط اجتهاد شمرده است. از مصنفات اوست: کتاب الوسیلة و دو کتاب در تفسیر مختصر و مطول و رسالهٔ ناسخ و منسوخ و کتاب فیما یجب علی المکلفین و کتاب غرائب المسائل و کتاب النهایة فی تفسیر خمسمائة آیة و هی آیات احکام القرآن. (روضات ص ۱۹ س ۱۱ بآخر).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبداللََّه بن معصب الجمال الفقیه المحدث. در تاریخ اصفهان ذکر او آمده است و وفات او۳۱۰ هـ .ق . بوده است. (روضات ص ۴۶).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبداللََّه بن میمون القداح، مکنی به ابوشلعلع. پس از محمد پدر خویش بجای وی نشست و بعض پیروان این فرقه عم او احمدبن عبداللََّه بن میمون را خلیفت برادر خود یعنی محمدبن عبداللََّه بن میمون شمردند. (از ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبداللََّه بن هارون، مکنی به ابوالحسین عسکری. یاقوت گوید: گمان برم که از مردم عسکر مکرم است. او راست: کتاب شرح کتاب التلقین و این کتاب را من بخط مؤلف که تاریخ کتابت آن ۳۶۹ هـ .ق . بود دیدم و او آن شرح را بارع نام داده است. کتاب شرح العیون. کتاب شرح المجاری. کتاب شرح مختصر محمدبن علی بن اسماعیل المبرمان. رجوع به بمعجم الأدباء یاقوت چ مارگلیوث ج ۲ ص ۷۵ و رجوع بروضات ص ۶۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبداللََّه بن یوسف بن محمدبن مالک السهلی الصفار الشافعی العروضی الأدیب. عبدالغفار ذکر او در سیاق آورده و گوید: مولد او به سال ۳۳۴ هـ .ق . و وفات او بعد از ۴۱۶ بود. وی شیخ اهل ادب بود بروزگار خویش. و از اصم و مکاری و ابوالفضل مزکی و ابومنصور ازهری و اقران آنان حدیث کند و جماعتی از امامان ادب از او تربیت یافتند، ازجمله علی بن احمد واحدی و جز او. و ابومنصور ثعالبی گوید: او پیشوای ادب بود و قریب نود سال در خدمت کتب بسر برد و نقد عمر بمطالعهٔ علوم و تدریس مؤدبین نیشابور و احراز فضائل و محاسن صرف کرد و این قطعه در کودکی گفته است: اوفی علی الدیوان بدرالدجی فسل نجوم السعد ما حظه أ خدّه املح ام خطه و لحظه افتن ام لفظه. و باز ثعالبی گوید احمد از شعر خویش مرا انشاد کرد: لعزة الفضجة المبره اودعها اللََّه قلب صخره حتی اذا النار اخرجتها بألف کدّ والف کره اودعها اللََّه کف وغد اقسی من الصخرة الف مره. (از معجم الأدباء ج ۲ ص ۸۷).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبداللََّه بن ابی جعفر المغافری القرطبی، مشهور به ابن قادم و مکنی به ابوالعباس نحوی. قیل و له نظم و روی عن جدّه لامه ابی جعفر محمدبن یحیی. (روضات ص ۶۴).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبداللََّه الاسکندری القاضی المالکی، المقلب بفخرالدین بن المخلطه. از شاگردان ذهبی مشهور و یحیی بن محمد صنهاجی و غیر این دو. وفات او در رجب ۷۵۹ هـ .ق . بوده است. (روضات الجنات ص ۶۴).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبداللََّه الزردی اللغوی العلامة النیسابوری، مکنی به ابوعمرو. از مردم زرد قریه ای از اسفراین روستائی بنیشابور. حاکم ذکر او آورده و گوید: وفات ابوعمرو بشعبان سال ۳۳۸ هـ .ق . است و بدین دیار در بلاغت و براعت و تقدم در معرفة اصول ادب یگانهٔ عصر خویش بود و وی مردی ضعیف البنیة و مسقام و بیمارناک بود و بر خری خرد می نشست و آنگاه که بسخن درمی آمد علماء در براعت وی حیرت میکردند. او سماع بسیار از ابوعبداللََّه محمدبن المسیب الأرغیانی و ابوعوانة یعقوب بن اسحاق و اقران آن دو دارد. حاکم گوید: وقتی استاد ابوعمرو زردی در منزل ما گفت: آنگاه که خداوند تبارک و تعالی سیاست خلق خود بیکی از بندگان خویش مفوض فرماید او را بموهبت خاص مخصوص کند و بسداد سیرت دارد و با الهام خود او را معین باشد چه رحمت او تعالی هر چیز را فراگرفته است و از این است که ابن المقفع میگفت: تفقدوا کلام ملوککم اذ هم موفقون للحکمة میسرون للاجابة فان لم تحظ به عقولکم فی الحال فان تحت کلامهم حیات فواغر و بدائع جواهر و کان بعضهم یقول لیس لکلام سبیل اولی من قبول ذلک فانّ السنتهم میازیب الحکمة و الاصابة. و باز حاکم گوید: از ابوعمرو شنیدم که میگفت: العلم علمان علم مسموع و علم ممنوح. و رجوع بمعجم الأدباء یاقوت ص ۶۶ شود. و مؤلف روضات گوید: زردی بفتح زا و سکون راء است چنانکه در طبقات النحاة آمده. امام حافظ ابوعبداللََّه ملقب بحا کم [ بنقل تاریخ نیسابور که شش مجلد است و شیخ عبدالغافر فارسی مجلدی دیگر به نام السیاق بر آن افزوده است ] گوید: احمدبن محمد از جهت بلاغت و براعت و تقدم در اصول و ادب یگانهٔ عصر خویش و مردی ضعیف البنیه و علیل بود و بر خر سوار میشد و چون سخن میگفت علماء از براعت او در شگفت میشدند. وی حدیث بسیار از ابوعوانة الاسفراینی و جز او استماع کرد و در شعبان سال ۳۳۸ درگذشت. حاکم گوید از او شنیدم که میگفت: العلم علمان علم مسموع و علم ممنوح. من گویم و این معنی قدیم و مأخوذ از شعر مولانا امیرالمؤمنین علیه السلام است: فان العلم علمان فمکسوب و مطبوع و لاینفع مکسوب اذا لم یک مطبوع. (روضات الجنات ص ۶۴).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبداللََّه الکاتب. او را رسائلی است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبداللََّه المعبدی از نسل معبدبن العباس بن عبدالمطلب بن هاشم. یکی از مشاهیر علم نحو و عربیت بمذهب کوفیان. از وجوه و کبار اصحاب ثعلب. و زبیدی ذکر او آورده است. یاقوت گوید: زبیدی نام احمدبن سلیمان دیگری را آورده و او را بجدی اعلی موسوم بسلیمان نسبت کرده است و ندانم که هر دو یک کس باشند یا دو. و بخط ابن ابی نواس خواندم که ابوعمربن حیویه گوید که : معبدی بشب چهارشنبهٔ هشت روز از صفر ۲۹۲ هـ .ق . مانده درگذشت. رجوع بمعجم الادباء یاقوت و رجوع بروضات ص ۵۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد عبدالمعظمی الانصاری، مکنی به ابوالعباس نحوی مکی مالکی که نسب او بسعدبن عبادهٔ انصاری پیوندد. او تلمیذ ابوحیان مشهور است. و احمد مردی بارع و ثقه و مثبت است و در بغیه ذکر او آمده است و او را تألیف و نظم بسیار است و از عثمان صیفی و غیر او سماع دارد و مرجانی و ابن ظهیره و غیر آن دو در مکه از او اخذ روایت کرده اند و شیخه امّ هانی بنت هورینی از او روایت کند و او جدّ عبدالقادربن ابی القاسم مکنی به محیی الدین و ملقب بقاضی القضاة مکی است. مولد او به سال ۷۰۹ هـ .ق . و وفات در محرم سال ۷۸۰ بوده است. (روضات الجنات ص ۷۱ س ۱۰ بآخر مانده).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالمؤمن قریمی، مکنی برکن الدین. او راست: شرح صحیح بخاری. وفات وی به سال ۷۸۳ هـ .ق . بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالملک اشعری تبریزی، مکنی به ابوخلیل. او راست: سراج القلوب.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالواحد صباغ، مکنی به ابومنصور. او راست. مکاتبة الخاطر و مراقبة الناظر.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالوالی مقدسی، معروف به ابن جبارة. او راست: فتح القدیر فی التفسیر. وفات وی به سال ۷۲۸ هـ .ق . بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عتابی، مکنی به ابوالعباس. وی شرحی بر کتاب سیبویه نوشته است. وفات او بسال ۷۷۶ هـ .ق . بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عثمان ازدی. رجوع به ابن البناء شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عثمان خلیلی مقدسی، ملقب بشهاب الدین. متوفی به ۸۰۵ هـ .ق . او راست: تحقیق المراد فی انّ النهی یقتضی الفساد. القول الحسن فی بعث معاذ الی الیمن.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عراق، مکنی به ابوسعید. ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه چاپ زاخاو ص ۲۴۱ آورده: ابوسعید احمدبن محمدبن عراق در کبس ماههای اهل خوارزم معتضد باللََّه را پیروی کرد و شرح آن اینکه چون در بخارا از بند رهائی یافت و از زندان خود در بخارا بپایتخت خویش بازگشت از محاسبینی که در دربار او بودند پرسید که روز اجغار چه روزی است، آنان شرح دادند. آنگاه از موضع آن در تموز پرسید، جواب او بازگفتند. ابوسعید آن را بخاطر سپرد تا پس از هفت سال همین سؤال کرد و چون همان جواب بشنید و از کبائس و احوال آنها آگاه نبود منکر این حساب شد پس باحضار خراجی و حمدکی و دیگر منجمین عصر مثال داد و حقیقت حال بپرسید و آن بشرح بازگفتند و او را از کارهای ایرانیان و اهل خوارزم در مورد سالها آگاه کردند. ابوسعید گفت: کار ایشان تباه و فراموش شده و عامهٔ مردم بر این ایام اعتماد دارند و بوسیلهٔ آنها مراکز فصول اربعه را پیدا میکنند بگمان اینکه این روزها ثابت و لایتغیر است و اجغار وسط تابستان است و نیمخب وسط زمستان است و ایشان ابعادی را از این ایام حساب کنند و بدان اوقات زراعت و فلاحت خویش تعیین کنند و نمیتوانند بکبیسه توجه کنند مگر پس از سالیان دراز و این امر موجب اختلاف در تعیین ابعاد از روزهای مذکور گردد چنانکه برخی گمان برند که وقت بذر گندم پس از شصت روز از اجغار است و بعضی به بیشتر و گروهی بکمتر قائلند و راه صواب آن است که چاره ای اندیشیده شود تا اجغار بر یک حال ثابت بماند و در اوقات غیرمختلفه سالها بر یک منوال پایدار باشد تا حساب زمان مختلف نگردد. گفتند که: راهی نیست جز آنکه مبادی ماههای خوارزمی را در روزهای مفروضه از ماههای رومی و سریانی قرار دهیم چنانکه معتضد نیز همین کار را کرده و کبیسهٔ سالها مطابق کبائس آنان حساب شود، پس در سال ۱۲۷۰ اسکندری این کار را انجام دادند و بر آن متفق شدند که اوّل ناوسارجی روز سوم نیسان سریانی باشد تا همیشه اجغار در نیمهٔ تموز واقع شود و اوقات فلاحت را منجمین مذکور طبق این تاریخ تعیین کردند چنانکه وقت چیدن انگور برای خشک کردن، از چهل روز تا شصت و پنج روز پس از اجغار و چیدن انگور و گلابی جهت آونگ کردن از پنجاه و پنج روز تا شصت و پنج روز پس از اجغار تعیین شد و همچنین همهٔ اوقات زراعت و القاح و غرس و پیوند و غیره تعیین شد و چون سال نزد رومیان کبیسه باشد شش روز پس از اسپندارمجی کبیسه خواهد بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عربشاه. رجوع به ابن عربشاه شهاب الدین ابوالعباس احمدبن محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عطاءاللََّه اسکندرانی. او راست: مفتاح الفلاح فی ذکراللََّه الکریم الفتاح. وفات وی به سال ۷۰۹ هـ .ق . بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن علویه، ملقب به رزّاز. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن علویهٔسیستانی، مکنی به ابوالعباس و ملقب بریح و هم ملقب بجراب الدولة. وی طنبوری و بذله گو و ظریف و خوش دعابه است و به ایام مقتدر عباسی میزیست و ادراک دولت بنی بویه کرد و چون دیالمه بالقاب مختوم بدولة مباهات میکردند او به لاغ و مزاح لقب جراب الدوله بخود داد و جراب بمعنی انبان و نیز غلاف بیضتین باشد. و او راست: کتاب ترویح الارواح و مفتاح السرور و الافراح، یاقوت گوید: این کتاب در فن خود از حیث اشتمال بر فنون هزل و مضاحک بی مانند است. (معجم الادباء). و ابن الندیم گوید: نام دیگر کتاب ترویح، النوادر و المضاحک است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی بن الرفعهٔ شافعی. او راست: رسالة الکنائس و البیع. وفات وی به سال ۷۱۰ هـ .ق . بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی. رجوع به ابن خاتون و رجوع به احمدبن محمدبن علی بن محمدبن محمدبن خاتون العاملی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی الآدمی، مکنی به ابوطالب بغدادی. از صاحب سیاق نقل شده که او امام در نحو و تصریف بود و به نیشابور شد و در آنجا اقامت گزید و افادت و استفادت کرد و او را با ائمه مقالاتست و در مناظرات نحو و ادب مشهور است و بعد از سال ۴۵۰ هـ .ق . وفات کرده است. (روضات ص ۷۱ س ۱۲ بآخر مانده).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی بن احمدبن ناقد، مکنی به ابوالازهر و ملقب به نصیرالدین. وزیر مستنصر خلیفهٔ عباسی. هندوشاه در تجارب السلف ص ۳۴۹ ببعد آرد: لقب و کنیه و نام و نسب او شمس الدین ابوالازهر احمدبن محمدبن علی بن احمدبن الناقد است و اصل و مولد و منشأ و مدفن وی بغداد است و پیش از شروع در حکایت احوال او بگوییم اگر کسی گوید در تبدیل القاب چه حکمت است گوییم عرب را القاب رسم نبوده است و وقتی که خواستندی تعظیم کسی کنند و مخاطبةً نام او بر زبان نرانند کنیهٔ او بگفتندی، اما القاب آیین سلاطین عجم است مثل بنی بویه و بنی سلجوق چه هرگاه مثل امثلهٔ ایشان بحضرت خلافت می آوردند القاب بسیار نوشته خلفا آن را مستحسن می دانستند و ایشان نیز بر همان قاعده بنوشتند اما عدول از لقبی بلقبی جهت آن کردند که نامها متفاوت است نام هست که از نامی بهتر است قال (ص): خیر الاسماء ما عبد و حمد. و شک نیست که محمود و نصیر و سعید نیکوتر از کلیب و نمیر و ذؤیب است و کنیه ها نیز متفاوت است زیرا که ابوالقاسم و ابونصر و ابوالبرکات بهتر از ابوذؤاد و ابوبراقش و ابوذؤیب است و جاحظ گفته است که : ابوعبیداللََّه بزرگتر است از ابوعبداللََّه. و ادراک فرق بذوق صحیح توان کرد و همچنین القاب نیز متفاوت است یا بحسب معانی یا بحسب عذوبت الفاظ یا بحسب فخامت یعنی بزرگی یا بحسب کثرت و قلت استعمال و شک نیست که نصیرالدین و مؤیدالدین و عون الدین و عضدالدین و معزالدین بزرگ تر است از نجم الدین و شمس الدین و کرزالدین (؟) و تاج الدین هم از روی معنی و هم از روی لفظ اما از روی معنی جهت آنکه نصیر و عضد و معزوما اشبهها وزراء را مناسب تر است از دیگر القاب و اما از جهت لفظ بذوق میتوان دانست که حروف این القاب و ترکیب آن خوشتر است از حروف نجم و کرز (؟) و تاج و این معنی را جز بذوق ادراک نتوان کرد چنانکه در علم معانی بیان گویند. بناءً علی هذه القاعده خلفاء چون خواستندی که کسی را بزرگ گردانند و مراتب عالی بخشند هیچ دقیقه از دقایق اجلال و تعظیم فرونمی گذاشتند تا حدی که بر در سرای جای ایستادن اسب آن کس هم معین می گردانیدند و اگر لقب او مناسب منصب و بزرگی نمیبود ازبرای تعظیم لقبی معین می کردند نیکوتر از اول و گویی این نوع تصرفی است که اگر کسی بنده خرد نام او را تغییر کند و میشاید که این نوع را مطلقاً بارادت مغیر نسبت کنند بی ترجیحی از روی معنی یا از روی لفظ. پس تغییر القاب را دو سبب باشد و هر دو نیکوست. و بر سر حکایت وزیر نصیرالدین بن ناقد رویم، و گوییم او مردی بود از کفاة روزگار و عقلاء جهان، در سن کودکی بتحصیل ادب و شعر و انشا و ترسل و سیَر و تواریخ مشغول شد و در این اقسام بمرتبتی که از اکفاء و اقران درگذشت در ایراد سخن و وقوع حالات و قضایا او را مستشهدات غریب مثل آیتی از قرآن یا بیتی یا مثلی سایر یا حکایتی مناسب دست میداد و با این فضایل مذکور وقار و هیبت و تقوی و امانت عظیم داشت، بمال دیوان و رعیت هرگز طمع نکردی و تمامت متصرفان را بحسن تدبیر و ایصال وظایف از میاومات و مشاهرات و مسانهات از خیانت مانع شدی و اموال اعمال و قوانین و دواوین را ضبطی نهاد که دوست و دشمن بکفایت و شهامت و ملک داری او مقر شدند و محافظت بجایی رسید که هیچ متصرف را مجال تصرف در یک من بار و یک حبه زر نماند و یکی از شعراء او را دو بیت هجو گفت در این معنی و بوزیر رسانیدند و او را خوش آمد زیرا که اگر چه مشتمل بود بر امساک و تنگ گرفتن بر نواب و خدم اما بر نزاهت نفس و کمال خبرت و علو همت او دلالت داشتندی و آن دو بیت این است: وزیرنا زاهد و الناس قد زهدوا فیه فکل عن اللذات منکمش ایامه مثل شهر الصوم خالیة من المعاصی و فیها الجوع و العطش. چون امیرالمؤمنین مستنصر وزیر قمی را بگرفت ابن ناقد را بدارالخلافه خواند و خلعت وزارت فرمود و هرچه از عادات و رسوم و اکرام و اعظام بود مرعی گردانید و چون از حضرت خلافت بیرون آمد اسبی با ساخت زر از مراکب خاص پیش کشیدند سوار شد و بدیوان رفت، چون بر مسند نشست رقعهٔ انهاء بحضرت فرستاد و تشریف جواب یافت فرمان شد تا القابی که ازبرای ابن مهدی می گفتند ازبرای او همچنان گویند بر این صورت: المولی الوزیر الاعظم الصاحب الکبیر المعظم العالم العادل المؤید المظفر المنصور المجاهد نصیرالدین صدرالاسلام غرس الامام عضدالدولة مغیث الامة عمادالملک اختیار الخلافة المعظمة مجتبی الامامة المکرمة تاج الملوک سید صدور العالمین ملک وزراء الشرق و الغرب غیاث الوری الازهر محمدبن الناقد ظهیر امیرالمؤمنین. این وزیر مردی مقبل و محظوظ بود و او را در ایام وکالت مستنصر پیش از وزارت اتفاقها میافتاد که همه دلالت بر سعادت داشت. وقتی در سرای او در بعضی از اعیاد سنبوسه ای ساختند و او بفرمود تا حشو هفتاد سنبوسه پنبه دانه کنند تا ندیمان و یاران خویش را با آن ملاعبتی کند و بامداد عید از جانب باب البستان که دری است از درهای دارالخلافه بحضرت رفت. مستنصر خادمی را گفت: با وکیل بگوی که اگر در سرای تو سنبوسه ساخته اند اینجا آرند، ابن ناقد خادمی را بسرای فرستاد تا هر سنبوسه که ساخته بودند بدرگاه آوردند و در این حالت که سنبوسه بحضرت رسیده بود او را یاد آمد که حشو بعضی سنبوسه پنبه دانه داده بود خواست که از این بیم از هوش رود در حال سوار شد و بخانه دوانید و از زن بپرسید که سنبوسه هیچ مانده است؟ زن گفت: نه و فلان کس آمد و تمامت تسلیم او کردیم. گفت: بهتر بطلب که اگر هیچ نمانده است وای بر ما، زن در خانه رفت و تفحص کرد کنیزکان صد سنبوسه پنهان کرده بودند و از اتفاقات دولت و سعادت آن هفتاد سنبوسه محشو پنبه دانه باقی بود و یکی بدارالخلافه نبرده بودند، ابن ناقد شاد شد و از این اتفاقات فال نیکو گرفت و شکرانهٔ آن را بمستحقان صدقات رسانید، و وقتی در دارالخلافه کوشکی بدید این ابیات انشاد کرد: للََّه من قصر الخلافة منزل من دونه ستر النبوة مسیل و رواق ملک فیه اشرف موضع ظلت تحار له العقول و تذهل تغضی لعزته النواظر هیبة و یرد عنه طرفة المتأمل حسدت مکانته النجوم فَوَدَّ لو امسی یجاوره السماک الاعزل وسما علواً ان یقبّل تربه شفة فاضحی بالجباه یقبل. در بغداد یکی از اواسطالناس بود که پیوسته ملاعبت و ظرافت کردی و وقتها مضحکات گفتی و پیش ارباب مناصب خاصه ابن ناقد باین واسطه تردد نمودی و ابن ناقد او را عُدَیل گفتی، روزی با او بازی می کرد او گفت: ای خداوند تا کی عدیل باشم نشاید که عدل شوم؟ گفت: می خواهی که عدل شوی؟ گفت: میخواهم و التماس کرد تا مطالعه ای در این باب نویسد، این ناقد بکراهتی تمام مطالعه نوشت مشتمل بر آن که شخص مردم زاده پیش بنده تردد میکند و میخواهد که از عدول باشد فرمان نافذ شد که ملتمس او مبذول است کس بقاضی فرستد تا شهادت او مسموع دارد وزیر فرمان را بقاضی رسانید و قاضی نام عدیل را در زمرهٔ عدول ثبت کرد و تصغیر بتعظیم مبدل گشت. بعد از روزی چند وزیر از مشایخ عدول دو کس را طلب کرد اتفاقاً در آن حال عدیل حاضر بود و شخص دیگر، هر دو را بفرستاد، حاجب ایشان را بخدمت وزیر برد و گفت: دو عدل از دارالقضاة آمده اند عدیل در پیش افتاد و سلام کرد و چون نظر وزیر بر او آمد بانگ برآورد و گفت: ویلک ای عدیل عدل شدی، آنگاه باستشهاد حال این دو بیت برخواند: و مازالت بنوأسد تسامی و تدخل فی ربیعة بالمزاح الی ان صار ذاک الهزل جدّاً و باح القوم بالنسب الصراح. آنگه گفت: بیرون رو قبحک اللََّه و قبح وقتاً صرتَ فیه عدلا، یعنی زشت گرداناد خدای تعالی تو را و آن زمان که تو در او عدل باشی آنگاه مثال فرمود تا قاضی القضاة تمامت اسامی عدول بر جریده ای نوشت و بمطالعهٔ وزیر رسانید، وزیر عدیل و چند کس دیگر را اسقاط فرمود و قلم در اسامی ایشان کشید. وقتی مستنصر بوزیر نوشت که حظیه ای در سرای داریم و میخواهیم او را بکسی دهیم مردی موافق بطلب. ابن ناقد گفت: مجیر بزاز دوست ماست و بر ما حق تردد و توددی ثابت دارد و بهیچوجه اتفاق مجازاتی نیفتاد و با این حظیه بی شبهه نعمتی و ثروتی عظیم باشد اگر فرمان شود او را به مجیر دهیم، خلیفه اجازه فرمود و وزیر بزاز را بطلبید و با او گفت و قضاة و شهود را احضار کردند و عقد نکاح منعقد شد و بعد از چند روز حظیه را با جهازی که قیمت عدل آن از بیست هزار دینار زیاده بود بمجیر داد چون از زفاف بپرداخت بسلام وزیر آمد تا اقامهٔ شکری کند وزیر چون او را بدید گفت: زبان این حظیه همانا انشاد کرد: و ما کنت من ابناء جنسی فتستوی خلائقک السودی و حسن خلائقی و لکن بنات الخیل وَ هْیَ مواصل مطایا لأبناء الحمیر النواهق. مجیر عامی بود پنداشت که وزیر او را می ستاید بدعا مشغول گشت. و شبی مستنصر بدیدن او آمد و تا وقت سحر بنشست و مسامره و محادثه میکردند چونکه خواست بازگردد وزیر ابیات احمدبن منن برخواند: و هذه لیلة جاد الزمان بها قد عادلت کل ما افنیه من عمری جاد الحبیب ندیمی فی دجنتها الی الصباح بلا واش و لا کدر حدیثه الدرّ یغنی عن کواکبها و وجهه البدر یغنینا عن القمر وددت لو أنها طالت و کنت اذن امدّها بسواد القلب و البصر و لم یکن عیبها الاّ تقاصرها و ایّ عیب لها أشنی من القصر. و در آخر ایام مستنصر نصیرالدین بن ناقد را مرضی بلغمی پیش آمد و مفاصل استرخا گرفت و افلاجی ظاهر شد چنانکه برنمیتوانست خاست و هر روز زیاده میگشت تا بجایی رسید که از سخن و کتابت عاجز شد و بحیله و زحمت نام خویش هم نمیتوانست نوشت معهذا هرگز خلیفه را بر دل نگذشت که او را معزول کند و مستنصر وفات یافت و وزیر بر این حالت بود و در عهد مستعصم مدتی بماند و هرگز اسم وزارت از او نیفتاد با آن که استطاعت هیچ کار نداشت تا آنگاه که اسهالی پیش آمد و بمرد در سنهٔ اثنتین و اربعین و ستمایة (۶۴۲) و وفات او در دارالوزراء بود مقابل باب نوبی و در آن سرای از وزراء جز او کسی نمرد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی بن احمدبن یوسف بن حسین بن یوسف بن موسی الحصکفی الحلبی العباسی الشافعی، مشهور به ابن منلا. شرح اخبار وی در چند تاریخ منظور افتاده است و از ارباب سیَر و مصنفین معجمات هرکه ترجمت او در تألیف خویش درج کرده در صفتش کلمات بلند و القاب بزرگ بیاورده. وی از علمای امامیه با شیخ علامه بهاءالدین محمد عاملی و شرکاء آن طبقهٔ عالیه معاصر بوده است. ولادتش در ۹۳۷ هـ .ق . بوقوع پیوسته. مورخ محبی در عنوان حالات او میگوید: کان واحد الدّهر فی کلّ فنّ من فنون الأدب جمع بین لطف التحریر و عذوبة البیان و کان بالشهباء احد المشاهیر و من جملة الجماهیر نشاء فی کنف ابیه و قرأ علی جماعة الاساتید. جامع روضات الجنات مینویسد: هو من علماء الدّیار الشامیة صاحب تحقیق و تدقیق و مهارة کاملة فی توضیح مشکلات السلف بالفکر العمیق والاستدلال علی مطالبهم. اگرچه مشایخ ابن منلا بسیارند ولی بیشتر تحصیل او در حضرت امام علامه رضی الدین ابوالبقاء محمدبن ابراهیم بن یوسف بن عبدالرحمن بن حسن حلبی حنفی معروف به ابن الحنبلی مصنف تاریخ حلب اتفاق افتاد. از کتبی که در نزد او بخواند یکی رسالهٔ شرح نورالدین فی مسح القلتین است از تألیف وی و مخائل الملاحة فی مسائل المساحة که هم از مصنفات ابن حنبلی میباشد و دیگر شرح مواقف سید جرجانی و شرح عضدی بر مختصر ابن حاجب با حاشیهٔ سعدالدین تفتازانی و تعلیقهٔ شریف جرجانی و کتاب محلی در اصول و حاشیهٔ آن مسماة بمشارفه و کتاب شمائل النبی صلی اللََّه علیه و آله از تألیفات ترمذی در حدیث. ابن منلا این کتاب را از لفظ رضی الدین استماع کرد و او را بدان بداشت که در معنی اقراء شمایل شعری گوید و از این بیت مشهور که بر دو وزن مشتمل است لختی در آن تضمین کند که: حاشا شمائلک اللطیفة ان تری عوناً علیّ مع الزمان القاسی. این حنبلی گفته: پس من برحسب اقتراح شهاب الدین ابن منلا در خطاب حضرت رسالتمآب صلی اللََّه علیه و آله و سلم چنین گفتم: یا من لمضطرم الاوا- م حدیثه المرویّ ریّ اروی شمائلک العظا- م لرفقه حضروا لدیْ- ی علی انال شفاعة تسدی لدی العقبی الی حاشا شمائلک اللطی فة ان تری عوناً علی. یعنی ای آنکه روایت سنت و نقل حدیث تو تشنگی افروخته دل را سیرابی بس عظیم است من شمایل بزرگوار ترا برای یاران چند که نزدیک من حاضر آمده اند روایت میکنم بامید آنکه شاید روز رستخیز بشفاعت تو فرارسم حاشا که اخلاق شریف و ملکات لطیف تو بر زیان من مددکار و با خشم پروردگار یار باشد. و ابن منلا در سال ۹۵۴ بشهر حلب صحبت شیخ کامل و مرشد واصل علوان بن محمد حموی دریافت و یک ثلث صحیح بخاری از وی استماع کرد و در چند میعاد وی حاضر گشت و هم از برهان الدین عمادی حدیث بسند مسلسل اخذ نمود و از او اجازهٔ روایت گرفت و در سال ۹۵۸ در صحبت پدرش محمدبن علی بقسطنطینیه رفت و در آنجا رسالهٔ اصطرلاب از نزیل قسطنطینیه شیخ غرس الدین حلبی فراگرفت و با محقق نحریر سید عبدالرحیم عباسی گرد آمد و روایت کتاب بخاری را از او اجازت یافت و در ستایش آن دانشور بزرگ قصیده ای بقافیت سین بسرود و مطلع آن این بیت است: لک الشرف العالی علی قادة الناس و لم لا و انت الصدر من آل عباس. یعنی ترا بر تمامت مهتران مردم شرافت است چرا چنین نباشد و حال آنکه تو صدر دودهٔ بنی عباسی. و در این مسافرت کتابی تألیف کرد به نام روضةالوردیة فی الرّحلة الرومیة و این قصیده بتمامها در آن کتاب مندرج است و چون از قسطنطینیه مراجعت جست وارد حلب شد و بدان بلد از فن تجوید بسیاری در نزد شیخ ابراهیم ضریر دمشقی نزیل حلب بخواند و در سال ۹۶۵ از مجود مذکور اجازت یافت بافادت و او را دو کرت دیگر بشهر دمشق مسافرت افتاد و در آنجا از بدرالدین غزی اکتساب علوم و اقتناء معارف کرده و در مجالس تدریس وی که بمدرسهٔ برانیهٔ شام منعقد میگشت حاضر میشد و هم به دمشق قطعه ای از صحیحین مسلم و بخاری در خدمت نورالدین نسفی بخواند و نیز در چند درس او از کتاب محلی و شرح بهجة حضور یافت و از او اجازه گرفت و در حضرت شیخ محب الدین تبریزی که مجاور تکیهٔ سلیمانیه بود شرح منلازاده را بر هدایةالحکمه قرائت نمود و هم بعضی از تفسیر قاضی ناصر بیضاوی از وی بشنید و نیز بمدرس شیخ ابوالفتح شبستری مراودت آغاز نهاد و دو قطعهٔ کبیر از شرح تلخیص تفتازانی و کتاب علامهٔ اصفهانی از او فراگرفت آنگاه منصب تدریس بلاطیه شهر حلب بناء حاج بلاط و داوار با ابن منلا تفویض رفت و او در خلال اشتغال بعمل آن مدرسه بامر تصنیف شرح کتاب مغنی اللبیب عن کتب الاعاریب بپرداخت و بر آن نسخه شرحی برسم مزج برنگاشت در نهایت مقامات بسط و تفصیل و فوق مراتب اتقان و تحقیق مطالب شرح دمامینی و حاشیهٔ شمنی و شواهد سیوطی را در آن تصنیف شریف بگنجانید و در هر عنوان از اصول مبحث و اطراف مسئله هیچ سخن فرونگذاشت. جامع خلاصةالاثر در صفت آن شرح میگوید: و هو فی بابه لا نظیر له یعنی این کتاب را در علم اعراب مانند نیست. صاحب روضات در مدح آن مینویسد و لایتصور فوق ذلک الکتاب المغنی شرح یعنی مغنی ابن هشام را بالاتر از این شرحی متصور نمیشود، ابن منلا نام این تصنیف منیف منتهی امل الادیب من الکلام علی مغنی اللبیب گذارده و از شرح باب اول که در مفرداتست قطعه ای لائق از خزانهٔ ملکزادهٔ دانشمند اعتضادالسلطنه وزیر علوم علیقلی میرزا که زمان میمونش یاد و روان مقدسش شاد باد بنظر رسیده در آغاز بتقریبی سخن در ترجمت احوال مصنف مغنی اللبیب ابن هشام انصاری و شارح دمامینی و محشی شمنی و حافظ سیوطی میراند میر معاصر جامع روضات گفته که من از نسخهٔ نخستین مجلد اول را خود بخط ابن منلا دیده ام و در اطراف آن بخط سید علامه صدرالدین عاملی حواشی بسیار بود بالجمله ارباب معجمات باسم این ابن منلا چند تصنیفات سودمند آورده اند در فن ادب و منشآت عرب، از آنجمله است: رسالهٔ طالبة الوصال من مقام ذلک الغزال و نسج این رساله بر منوال عبرة الکئیب و عشرة اللبیب است از تألیف صلاح الدین صفدی و دیگر کتاب شکوی الدمع المراق من سهم العراق و هم بر اسلوب استادش رضی الدین بن حنبلی در تصنیف مرتع الظباء و مربع ذوی الصبا کتابی وضع کرده مترجم بعقود الجمان فی وصف نبذة من الغلمان. و در صناعت نظم نیز کلمات لطیف و اشعار ملیح دارد و در این ابیات فکر بکری بمنصهٔ ظهور نشانیده است، گوید: نازع الخدّ عذار دائر فوق خال مسکه ثمّ عبق قائلاً للخدّ هذا خادمی و دلیل انه لونی سرق فانتضی الطّرف لهم سیف القضا ثمّ نادی ماالذی ابدی الفرق ایّها النّعمان فی مذهبکم حجة الخارج بالملک احق. یعنی در عارض محبوب خط در سرّ خال با خد بنزاع برخاست و بر وی دعوی عدوان و غصب نمود و گفت این هندوبچه که در چنگ تو افتاده چاکر منست بدلیل آنکه رنگ من بگرفته و گونه مشک بپذیرفته است دیدهٔ وی بداوری شمشیر برکشید و بانگ برداشت که در مذهب امام اعظم بینهٔ خارج مقدم است در این مضمون بمسئله تعارض بینتین که فقها در کتاب قضا می آورند اشارت کرده میگویند اگر دو کسی را بر ملکی مثلاً بطور تداعی تنازع افتد و هر دو دعوی ملکیت کنند و بر طبق مدعی بینهٔ شرعیه اقامت نمایند و از ایشان یکی داخل باشد و دیگری خارج میان فقها اختلاف است که آیا بینهٔ کدامین باید بتقدم اولی داشت ابوحنیفه حجت خارج را پیش میدارد و در مثل این ماده خال را که مَدْعیٌ به است بخدّ بازمیگذارد. و دیگر از اشعار ابن منلا این دو بیت ظریف که بر ایهامی لطیف مشتمل است بنظر رسیده، گوید: ادّعوا ان خصره فی انتحال فلذا بان قدّه الممشوق و اقاموا الدّلیل ردفاً ثقیلاً قلت مهلاً دلیلکم مطروق. یعنی بلسان دعوی گفتند میان محبوب بسیار لاغر و نزار است و از این جهت بالای وی که بشاخهٔ بان میماند باریک و کشیده است بدین مدعی سنگینی سرین را دلیل آورده اند گفتم خاموش که دلیل شما مدخول است. و هم ابن منلا هجای شریفی علوی نسب گفته و بشعری که سابقاً در قَدْح اشعار ابن شجری علوی بسته بودند تلمیحی ملیح نموده است: المشهدی لسانه قد فلّ کل مهنّد ان رام انشاد القریض فقل له یا سیدی. یعنی زبان این سید از شمشیر هندی بتیزی سبق گرفته است و چون بانشاد شعر خویش پردازد با او چنین خطاب کن که یا سیدی. و این کنایت است از شعری که در هجو ابن شجری و منظومات وی گفته اند که: یا سیّدی والذی یعیذک من نظم قریض یصده به الفکر ما فیک من جدک النبی سوی انّک لاینبغی لک الشعر. یعنی ای مهتر من بخدائی که ترا از بستن شعری که آیینهٔ فکر را زنگ آلود میسازد در پناه خویش میدارد سوگند یاد میکنم که از خصائص نیای بزرگوارت پیغمبر ترا هیچ نصیب نیفتاده مگر همین که شعر گفتن ترا سزاوار نیست چنانکه او را (ص). محبّی میگوید نظم ابن منلا در این معنی بر شعر مخلد موصلی بمراتب مرجح است، او گفته: یا نبی اللََّه فی الشعر و یا عیسی بن مریم انت من اشعر خلق اللََّه ان لم تتکلم. یعنی ای آنکه در شعر چون محمدبن عبداللََّه صلی اللََّه علیه و آله میباشی و در نژاد چون عیسی بن مریم، تو از تمامت آفرینش شاعرتری بشرط این که هیچ سخن نکنی. حاصل آنکه نه شعر گفتن ترا رواست نه بپدری نسب رسانیدن و اصل این نکته را ثعالبی در کتاب الشکایة والتعریف آورده و گفته: اذا کان الرّجل متشاعراً غیر شاعر قالوا فلان نبی فی الشعر، یعنی چون مرد شاعر نباشد و بتکلف سخن بنظم کشد گویند وی در شعر پیغمبر است. ابن منلا بر هیکل مردم کل در سر موی نداشته کسی او را بدان عیب سرزنش آورده بوده است، وی بپاسخ آنکس گفته: یعیبنی انّ شعر الرأس منحسر منّی فتی قد عری من حلة الادب و لیس ذلک الاّ من ضرام هوی یبری الی الرّأس منه ساطع اللهب اقصر عدمتک ذا داء بمبعره فالعیب فی الرأس دون العیب فی الذّانب. یعنی جوانی عاری از کسوت ادب مرا بنابودی موی سر عیب گفت و حال آنکه این از زبانهٔ آتش عشق است که مرا بسر سرایت کرده و موی آن بتمامت بسوخته الا ای عیب جوی هرزه گوی که ترا ناخوشی در دبر است سخن کوتاه کن و خاموش نشین که عیب در سر به که تا عیب در دُم و دیگر در صحبت هدیه ای بدوستی نوشته و از حقارت آن تحفه معذرت خواسته: اقبل هدیّة مخلص فی ودّه و ثنائه و اجبر بذلک کسره و اغنم جمیل دعائه. یعنی ارمغان کسی را که در دوستاری و ستایشگری تو بس ساده و بی آمیغ است بپذیر و بخلوص وی شکستگی خاطرش پیوند ده و دعاء نیکش در حق خویش غنیمت شمار. هم در این معنی است: قد بعثنا الیک اکرمک اللََّ ه ببرّ، فکن له ذا قبول لاتقسه الی ندی کفک الغم ر و لا نیلک الکثیر الجزیل و اغتفر قلّة الهدیة منی انّ جهدالمقل غیر قلیل. یعنی بسوی تو که خدایت گرامی فرماید تحفه ای فرستادیم آن را قبول فرمای و بعطای خویش قیاس مکن و بر کمی آن پرده بکش که چون مرد نهایت طاقت خود را مبذول دارد و برحسب وسع و مکنت خویش بدانچه قدرت یابد تقدیم نماید کم نباشد. ابن اثیر در نهایه میگوید: الجهد بالضمّ الوسع والطاقة و منه حدیث الصدقه: ای الصدقة افضل قال جهدالمقل ای قدر ما یحتمله حال القلیل المال. وفات ابن منلا در سال سه پس از هزار هجری افتاده است. مورّخ محبّی در خلاصه میگوید: او را فلاحین قریهٔ باتشا از عمل معرّه نسرین بستم بکشتند. قبرش در جوار مزار جد مادریش خواجه اسکندربن ایجق است بکوهی که در آن الکاء واقع شده. حصکفی بفتح حاء و سکون صاد مهملتین و فتح کاف و کسر فاء نسبت است بحصن کیفا و آن حصاری عظیم میباشد مشرف بر دجله در میان میافارقین و جزیرهٔ ابن عمر از خطهٔ دیار بکر. (نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۳۲۰). و رجوع به ابن منلا شهاب الدین... و رجوع به روضات الجنات ص ۹۳ شود. و صاحب کشف الظنون در ذیل شرح مغنی اللبیب وفات او را به سال ۹۷۹ هـ .ق . آورده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی بن ثابت ازجی دنّابی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی بن محمدبن محمدبن خاتون العاملی العیناثی، مکنی به ابوالعباس و ملقب بجمال الدین و پدر او محمد شمس الدین لقب داشت. وی از مشاهیر مشایخ اجازات است و شیخ شهید الثانی رحمه اللََّه از او روایت دارد و در اجازهٔ کبیرهٔ مشهورهٔ خود القاب او را چنین آورده است: الامام الفاضل المتقن خلاصة الاتقیاء و الفضلاء و النبلاء. و او از شیخ علی بن عبدالعالی الکرکی روایت کند باآنکه وی با احمد در قرائت بر پدر او محمد عیناثی و نیز در روایت او از شیخ جمال الدین احمدبن الحاج علی العیناثی شرکت داشت و صاحب روضات گوید: من صورت اجازهٔ او را به شیخ علی محقق دیدم. پس روایت شیخ محمدبن خاتون العاملی العیناثی از شیخ علی رحمه اللََّه چنانکه در امل آمده یا از آنجاست که وی را با محمدبن احمدبن محمد آتی الذکر یا مردی دیگر از این شجرهٔ میمونه اشتباه کرده است و یا مبنی بر قصور مؤلف آن کتابست در تحقیق درجات و انساب کما لایخفی علی اولی الالباب. (روضات ص ۲۱). و رجوع به ابن خاتون شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی بجائی. او راست: صدق المقلتین فی شرح بیتی الرحمتین.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی بخاری. محدث است و نسبت او به بخار عود است که وی در خانات بخور میکرد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی بغدادی حنفی، مکنی به ابونصر. او راست: فرائض ابی نصر.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی جوهری. سید علیخان در سلافه ذکر او کرده است. ولادتش در مکه بود و بدانجا پرورش یافت و در شعر و ادب برآمد. در عنفوان جوانی بهندوستان رفت، بیست و پنج سال در آنجا بگذرانید، پس از آن بمکه و از آنجا به ایران آمد و چندی بدینجا اقامت کرد و لیکن روزگار مساعدتش نکرده ناچار بهندوستان بازگشت و تا آخر عمر (۱۰۶۹ هـ .ق .) در آنجا بود. او راست: قل للذی یبتغی دلیلا من غیر طول علی المهیمن ماذرة فی الوجود الا فیها دلیل علیه بیّن. *** لما بدا لبدر یجلو دجی الظلام و اسفر ذکرت وجه حبیبی والشی ء بالشی ء یذکر. *** و اسمح الناس کفا من لایقول و یفعل و اعذب الشعر بیت یرویه عذب المقبل.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی شافعی حجازی مصری شاعر، ملقّب به شهاب الدّین. وفات ۸۷۵ هـ .ق . او راست: مجموعه ای ادبیه موسوم بروض الآداب. الدرر المنظومة من النکت المفهومة.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی العطار الدنیسری، مکنی به ابوالعباس. متوفی ۷۹۴ هـ .ق . او راست: حسن الاقتراح فی وصف الملاح. المسلک الفاخر. قطع المناظر بالبرهان الحاضر. زهر الربیع فی التشابیه البدیع. کتاب بدیع المعانی فی انواع التهانی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی الفیومی المصری ثم الحموی. او راست: المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر. وفات به سال ۷۷۰ هـ .ق . (کشف الظنون). و مؤلف روضات تاریخ وفات او را هفتصد و هفتادواند گفته است. (روضات ص ۹۱).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی الهمدانی، معروف به ابن آل و ملقب بحافظ. یکی از صاحبان سُنن است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی یمنی. رجوع به ابن فلیتة ابوالعباس شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عمادبن علی العراقی المصری الهائم المقدسی الفرضی، مکنی به ابوالعباس و ملقب به شهاب الدین و مشهور به ابن الهائم. او راست: کتاب لمع فی الحساب و این کتاب را محمدبن محمدبن احمد سبط الماردینی شرح کرده است. کتاب مرشدة الطالب الی اسنی المطالب. کتاب النزهة. شرح الاعراب عن قواعد الاعراب تألیف ابن هشام و هم آن را بنظم آورده است و در سال ۷۹۵ هـ .ق . از آن فراغت جسته است. مفتاح فی الحساب. شرح مفصل زمخشری. فصول ابن الهائم. مقنع. المسمع فی شرح مقنع. قصیده ای مشتمل بر جبر و مقابله. حاجی خلیفه در ذیل نام کتاب مفتاح و شرح الاعراب عن قواعد الاعراب و مرشدة الطالب و النزهة و مقنع و المسمع و مفتاح فی الحساب وفات ابن هائم را سال ۸۱۵ گفته است و در لمع فی الحساب سنهٔ وفات را ۳۸۷ (سبع و ثمانین و ثلاثمائه) و در فصول ابن الهائم ۸۸۷ (سبع و ثمانین و ثمانمائة) آورده است!
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عماربن مهدی بن ابراهیم المقری المهدوی، مکنی به ابوالقاسم. حمیدی ذکر او آورده و گوید: از مردم مهدیهٔ قیروان است و در حدود سال ۴۳۰ هـ .ق . باندلس شد. او عالم بقراآت و ادب بود و یکی از علماء قراآت مرا از شعر احمد این قطعه روایت کرد و این قطعه در ظاآت قرآن است: ظنت عظیمة ظلمنا من حظها فظللت او قظها لتکظم غیظها و ظعنت انظر فی الظلام و ظله ظمآن انتظر الظهور لوعظها ظهری و ظفری ثم عظمی فی لظی لا ظاهرن لحظها و لحفظها لفظی شواظ او کشمس ظهیرة ظفر لدی غلظ القلوب و فظها.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عمر، معروف بشهاب الدین خفاجی مصری. از بزرگان علمای دولت آل عثمان است. در ادب و فقه و سایر علوم از افراد عصر خود و از شاگردان علامه ابوالسعود صاحب تفسیر است. ابتداء قضای روم ایلی سپس قضای سلانیک و مصر داشته و پس از عزل در مصر بتدریس و تصنیف میپرداخت. وفات او در ۱۰۶۹ هـ .ق . بوده است و بیش از نود سال زندگانی کرد. او راست: عنایةالقاضی. حاشیهٔ تفسیر بیضاوی. شرح الشفا. شرح درةالغواص. الریحانة. الرسائل الاربعین. حاشیهٔ شرح الفرایض. کتاب السوانح و الرحلة. شفاء الغلیل فیما فی کلام العرب من الدخیل. دیوان الادب فی ذکر شعراء العرب. طرازالمجالس و رسائل دیگر. و او اشعار و مقامات و منشآت نیکو دارد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عمربن ورد تمیمی، مکنی به ابوالقاسم. او راست: شرح صحیح بخاری.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عمر الحنفی، مکنی به ابوالعباس و معروف به ناطقی. او راست: واقعات الناطقی و خزانة الواقعات فی الفروع و هدایة فی الفروع. مؤلف کشف الظنون ذیل واقعات الناطقی و هدایة فی الفروع وفات او را سنهٔ ستّ و اربعین و اربعمائة (۴۴۶)، و ذیل خزانة الواقعات فی الفروع سنهٔ اثنین و اربعین و اربعمائه (۴۴۲) آورده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عمرالعتابی، ملقب بالامام و مکنی به ابوالقاسم. یکی از شُرّاح زیادةالزیادات محمدبن حسن شیبانی است و نیز از اوست: کتاب زیادات و زیادات الزیادات و شرح الجامع الکبیر محمدبن حسن شیبانی. وفات وی به سال ۵۸۶ هـ .ق . بود. مؤلف کشف الظنون ذیل الجامع الکبیر فی الفروع کنیهٔ او را ابونصر و ذیل کتب دیگر ابوالقاسم آورده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عمران بابلی. او راست: اسئلةالقرآن و اجوبتها موسوم به فتح الرحیم لکشف ما یلبس من کلامه القدیم.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عمروبن خره، مکنی به ابونصر. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عیسی. قاضی ابوالعباس بونی حنفی. صاحب مسند محدث و فقیه است. وفات او به سال ۲۸۰ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عیسی برلسی فارسی، مکنی به ابوالعباس و مشهور به احمد زروق. او راست: شرح اسماءاللََّه الحسنی. وفات وی به سال ۸۹۹ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عیسی القمی. رجوع به ابوجعفر احمدبن محمدبن عیسی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عیسی اللؤلؤی. او راست: کتاب وقف التام. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن غالب خوارزمی برقانی، مکنی به ابوبکر. او از حُفّاظ محدثین معدود است و اصلاً از مردم برقان است که قریه ای است از قراء کات در مشرق جیحون. مابین آن و جرجانیه که شهر مملکت خوارزم است دوروزه راه است. ولادت برقانی سال ۳۳۶ در برقان بود و در آنجا نشو و نما کرد و بأخذ و تحصیل فنون علوم اشتغال جست، آنگاه از بلاد خود برای اکتساب علوم مسافرت اختیار کرده بشهرهای عدیده رفت و صحبت مشایخ را درک کرده از ایشان استفادت نمود. ابوالفرج بن جوزی در تاریخ منتظم در ترجمت احوال برقانی صاحب عنوان این عبارت آورده گوید: ولد سنة ستّ و ثلثین و ثلثمائة و رحل الی البلاد و سمع بها الکثیر و انتقل من دار الی دار و نقل کتبه فی ثلثة و ستین سفطا و صندوقین و کان اماماً ثقة وَرِعاً متفنناً مثبتاً فَهِماً حافظاً للقرآن عارفاً بالفقه و النحو صنف فی الحدیث تصانیف و کان الازهری یقول اذ مات البرقانی ذهب هذا الشان و قیل له هل رأیت انفس منه قال لا؛ یعنی برقانی در سال ۳۳۶ متولد گردید و بشهرها رحلت کرد مرویات بسیار در بلدان استماع نمود و احادیث بسیار مکتوب کرد و برای تحصیل علوم از جائی بجائی انتقال میجست کتابهای خود در میان شصت و سه جوال و دو صندوق حمل مینمود پیشوائی بود بحلیهٔ وثوق و تقوی آراسته و بفنون عدیده از علوم مهارت داشت کلام اللََّه مجید را حافظ و بفن فقه و نحو دانا بود و در علم حدیث مصنفاتی چند بپرداخت. زهری میگفت هرگاه برقانی بمیرد فن حدیث از میان برود و زهری را گفتند آیا در علوم گرانمایه تر از برقانی دیدار کرده ای؟ گفت: ندیده ام. هم ابن جوزی گوید: قال ابن ثابت حدّثنی محمدبن یحیی الکرمانی الفقیه قال ما رأیت فی اصحاب الحدیث اکثر عبادةً من البرقانی؛ یعنی خطیب ابوبکربن ثابت گفت: حدیث کرد مرا محمدبن یحیی کرمانی فقیه گفت: در میان خداوندان حدیث کسی را که عبادتش بیشتر از برقانی باشد دیدار نکردم. یاقوت حموی در ترجمت اخبار برقانی گوید: سمع ببلده و ورد بغداد فسمع اباعلی الصواف و ابابکر القطیعی و سمع ببلاد کثیرة مثل جرجان و خراسان و غیرها ثم استوطن بغداد و کتب عنه ابوبکر الخطیب الحافظ و غیره من الائمة قال الخطیب و کان ثقةً ورعاً متفنناً مثبتاً لم نر فی شیوخنا اثبت منه و صنف تصانیف کثیرة و کان له کتب کثیرة نقل من الکرخ الی قرب باب الشعیر و کان عدد اسفاط کتبه ثلثة و ستین سفطاً و صندوقین؛ یعنی برقانی در بلاد خود استماع حدیث کرد وارد دارالسلام بغداد شد از ابوعلی صواف و ابوبکر قطیعی حدیث استماع کرد و در شهرهائی بسیار مانند جرجان و خراسان و جز آنها حدیث شنید آنگاه در بغداد توطن اختیار کرده در آنجا مقیم گردید ابوبکر خطیب حافظ و جز وی از ائمهٔ حدیث از برقانی حدیث استماع کرده نوشتند ابوبکر خطیب گفته: برقانی مردی موثق و خداوند تقوی بود بفنون عدیده معرفت داشت بحلیهٔ وثوق آراسته بود در میان مشایخ خود اوثق از او ندیدم مصنفاتی بسیار بپرداخت و او را کتب بسیار بود کتابهایش را از کرخ بمحله ای که قرب باب الشعیر است نقل کرد عدد ظرفهای کتبش شصت وسه جوال و دو صندوق بود -انتهی. دیگران ضبط نموده اند برقانی روز چهارشنبه غرّهٔ شهر رجب سال ۴۲۵ داعی حق را لبیک گفت و او را در گورستان جامع بغداد بخاک سپردند. ابوالفرج در منتظم گوید خبر داد ما را قزّاز گفت: حدیث کرد مرا احمدبن علی گفت حدیث کرد مرا محمدبن علی صوری گفت: چهار روز پیش از وفات برقانی برای عیادت بمنزل او رفتم مرا گفت: هذا الیوم السّادس والعشرون من جمادی الآخرة و قد سئلت اللََّه تعالی ان یؤخّر وفاتی حتی استهل رجب فقد روی انّ للََّه تعالی فیه عتقاء من النّار عسی ان اکون منهم؛ یعنی امروز روز بیست و ششم جمادی الآخره است من از درگاه حق تعالی مسئلت کرده ام که وفات مرا بتأخیر افکند تا هلال رجب طالع گردد چه روایت شده خدای تعالی را در شهر رجب آزادشده هائی است از آتش دوزخ شاید آنکه من نیز از ایشان معدود باشم. صوری گفته این سخن را برقانی روز شنبه گفت. صباح روز چهارشنبهٔ غرهٔ رجب وفات یافت. (نامهٔ دانشوران ج ۴ ص ۱۴۲).
[ اَ مَ ]
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن فضل بن جعفربن محمدبن محمدبن الجراح الخزاز، مکنی به ابوبکر. او از ابوبکربن درید و ابوبکربن السراج و ابوبکربن الأنباری سماع دارد و بسیاری از مصنفات آنان را روایت کرده است و به سال ۳۸۱ هـ .ق . در گذشته است. او مردی ثقة، نیکوادب و فاضل و ادیب و نیکوخط بود و در خط علاوه بر نیکوئی اتقان ضبط داشت و با معیشت مرفه و ظاهرالثروة بود. و قاضی ابوالعلاء واسطی صیمری و تنوخی و ابوالحسین هلال بن محسن و اولاد صابی همگی بسیاری از کتب ادب را از او روایت کنند، این روایتها تا این زمان [ زمان یاقوت ] متصل است. و شیخ ما تاج الدین ابوالیمن از طریقهٔ او عده ای کتب ادبیه را روایت کند. ابوالقاسم تنوخی گوید: از ابن الجراح شنیدم که گفت: بهای کتب من ده هزار درهم است و دوات من نیز ده هزار درهم ارزد. باز تنوخی گوید: ابن الجراح با جنبهٔ ادبی ماهر در فروسیّت بود، خفتان می پوشید و بمیدان میشد و سواران را میراند و پراکنده میکرد. (معجم الأدباء چ مارگلیوث ج ۲ ص ۷۸).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن الفضل الأهوازی، معروف به ابن کثیر. محمدبن اسحاق الندیم ذکر او آورده و گوید ازجملهٔ کتب اوست: کتاب مناقب الکتاب. و رجوع به ابوکبیر اهوازی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن فضل دینوری، مکنی به ابوالفضل و مشهور به ابن خازن. وی شاعر و استاد یگانهٔ خط در عصر خویش بود. دیوان او را نصراللََّه کاتب پسر او جمع کرده. او راست: کتاب القناعة. و از شعر اوست در بستان و حمام حکیم ابوالقاسم اهوازی: وافیت منزله فلم ار حاجباً الّا تلقّانی بسن ضاحک والبشر فی وجه الغلام امارة لمقدمات ضیاء وجه المالک و دخلت جنته و زرت حمیمه فشکرت رضواناً و رأفة مالک. مولد او به سال ۴۵۱ هـ .ق . و وفات وی ۵۱۸ بود. و رجوع به ابن خازن ابوالفضل احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن فضل نهاوندی، مکنی به ابوالعباس. از عرفای اواخر مائهٔ چهارم هجریه است و معاصر است از خلفا با الطایع للََّه و از سلاطین با عضدالدوله و فخرالدولهٔ دیلمی. اصلش از نهاوند است و نشو و نما در بغداد کرده و مرید شیخ جعفر خلدیست که از مشاهیر عرفاست و نسبت بدو درست کند و خود مرشد اخی فرج زنجانی و شیخ عمو است. صاحب تذکرةالأولیاء در عنوان شرح حال وی بدین سان عبارات در حق او آورده: آن محتشم روزگار آن محترم اخیار آن مایهٔ اساس خردمندی شیخ وقت ابوالعباس نهاوندی یگانهٔ عهد بود در تمکین و قدمی راسخ داشت و در معرفت و تقوی آیتی بود بزرگ بهر حال شیخ از معتبرین و متقیان این طایفه است و زیاده اهل حال و اهل صحبت بوده بیشتری از بزرگان این سلسله بنزد وی رفته بودند و استمداد همت از وی نموده نقلست که وی در اوایل حال از وجه کلاه دوزی معیشت نمودی هر روز کلاهی دوختی و دو درم فروختی یکی را انفاق نموده و یکی دیگر بنان داده و با یکی از فقرا صرف نمودی و بر همین حال روزگار خود میگذرانید و شیخ را مریدی بود روزی بدو گفت که: دیناری زکوة بر ذمهٔ من بود حاضر کرده بگوئید کرا دهم گفت: بهر فقیری که امروز برخوردی بده مرید در عرض راه نابینائی را دیده دینار زر بدو داد روز دیگر از همان مکان عبور کرده نابینا را دید نشسته و ازبرای رفیق خود حکایت میکند که دیروز کسی دینار زر بمن داد بخرابات شدم و با فلان مطرب خمر خوردم مرید شیخ چون این بشنید تغییر بحالتش راه یافته بنزد شیخ رفته قبل از آنکه حرفی زند شیخ بدو گفت: بگیر این یک درم [ کذا ] زر بهر که نخست نزد تو آید بدو ده. مرید بگرفت و از سرای بیرون رفت اول کسی که بنظر درآورد مرد علوی بود دینار زر بدو داد و در عقب میرفت بجای خلوتی رسید آن علوی مرغی مرده را از جیب درآورده بدور انداخت. پیش رفته و بدان مرد علوی گفت: راست گوی که این چه حالست؟ گفت گرسنگی من و عیال بحدی رسیده بود که در ما هیچ طاقت باقی نمانده بود و بر من ذلّ سؤال بسیار سخت بود گذارم بخرابه ای افتاد این مرغ مرده را در خرابه دیدم بحکم ضرورت برداشتم چون این درم بدادی آن مرغ را بینداختم که شاید درمانده تر از منی او را بردارد. آن مرید عجب بماند بنزد شیخ آمد. او را گفت: این ارشادی است تو را که باهل ظلم معاملت ننمائی و آنچه منفعت از آنان تو را حاصل گردید بدانجای رفت که دیدی و چون از حلال حاصل گردید بمانند آن علوی باهل استحقاق خواهد رسید و از این حکایت ارشاد میشود مرید بر آنکه از طریق نیکو و حلال باید منفعت حاصل کرد و اجتناب از طریق حرام. حکایت شده است که مرد ترسائی شنیده بود که مسلمانان صاحب فِراست میباشند بامتحان برخاست مرقعی بزیّ اهل تصوف درپوشید و عصائی در دست گرفت ابتدا بخانقاه شیخ ابوالعباس قصاب رفت شیخ چون او را دید فی الحال بدو گفت: ای بیگانه در کوی آشنایان چکار داری؟ چون این کلام از وی بشنید از آنجای بیرون رفت و بخانقاه وی رفت و در آنجا مقام کرد شیخ او را اکرام کرده از مذهبش هیچ حرفی در میان نیاورده چهار ماه در خانقاه مهمان بود و در افعال و اعمال ظاهراً با اصحاب شیخ موافقت مینمود پس از آن مدت خواست برود شیخ بدو گفت: ای جوان نیکو نبود که بیگانه آمدی و اکنون بیگانه بروی حق نان و نمک چون شد؟ جوان ترسا چون این کلام از شیخ بشنید فی الحال مسلمان شد و سالها در خانقاه بسیر و سلوک مشغول بود تا بجائی رسید که پس از وفات شیخ بجایش بنشست و از بزرگان شد و از این حکایت توجه مرشد را نسبت بمرید خواهد رساند و فواید خلق را خواهد ظاهر سازد چنانکه خواجه علیه الرحمه فرماید: بحسن خلق توان کرد صید اهل نظر بدام و دانه نگیرند مرغ دانا را. وقتی از او پرسیدند که: از ابتدای امر خود چیزی ما را گوی. گفت: در بدایت حال مرا این خیال در سر افتاد بگوشهٔ عبادت بنشستم دوازده سال سر بگریبان فروبردم تا یک گوشهٔ دل بمن نمودند. مراد ازین بیان طلب است و مجاهده در راه دین بدون آنگاه که شخص را خیال بجای دیگر باشد آنگاه طلب بدین حد رسید آنچه را که در خیال اوست بدان خواهد رسید. و از کلمات اوست که گفته: همه عالم در آرزوی آنند که یک ساعت حق ایشان را بود و من در آرزوی آنم که یک ساعت مرا بمن دهند تا من بیندیشم که خود چه چیزم و کجایم این آرزویم برنمیآید. در ذیل این کلام عرفا گفته اند که طلب وی این حال را بنابر ضعف حال و تنگی حوصلهٔ وی بوده و اگر حوصلهٔ وی تنگ نبودی نطلبیدی مگر آنچه پیغمبر خدا صلی اللََّه علیه و آله و سلم طلبید که: اللهم لاتکلنی الی نفسی طرفة عین و لا اقل من ذلک؛ بارخدایا مرا یک چشم هم زدن بخود بازمگذار و کمتر از آن نیز هم. حاصل معنی آنکه مخلوق ضعیف را چگونه تواند شد که خالق او را بخود بازگذارد و لحظه ای از او غفلت کند. چه غفلت از مخلوق باعث فنای هر عضوی از اعضای اوست بجای خود و نیز گفته که هرکه از علم طریقت سخن کند و اللََّه تعالی نه ازبرای مطالب او حجت بود و حق را فراموش کند خداوند خصم او بود. در ذیل این مطالب عرفا گفته اند که سخن کردن از حق بر سه وجه است: اول سخن کردن از ذات او و خواهد شنید گوش در آن از کتاب و سنت، دویم سخن گفتن از دین او و کتاب و سنت و اجماع و آثار صحابه، سیم سخن گفتن است از صحبت او که او را موجود بداند بی جسم و شنوا داند بی گوش و بینا داند بی چشم. ازو پرسیدند که ما را در طریق سلوک چه باید تا بمقصود رسیم؟ گفت: با خدای بسیار نشینید و با خلق اندک. حاصل معنی آنکه با حق باید بود نه با خلق و روی دل همواره بسوی او باید باشد. ازو پرسیدند تصوف چیست؟ گفت: پنهان داشتن حال است و بذل کردن مال و جاه ببرادران که این دو را چون چشم پوشیدی حقیقت گذشت آن است. و آن عارف کامل را سال وفات بدست نیامد همین قدر معلوم شد که مقارن بوده است با اواخر ۴۰۰ هـ .ق . واللََّه اعلم. (نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۱۴۱).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن محمدبن فهد الاسدی، ملقب به جمال الدین. فاضل فقیه مجتهد زاهد عابد وَرِع تقی نقی. در سال ۷۵۷ هـ .ق . تولد یافته در بلدهٔ حله نشو و نما کرد. چون درجهٔ رشد و تمیز را قدم نهاد از پی تحصیل علوم و اکتساب معارف نگریست علی بن خازن جابری را که از شاگردان شهید اول بود باستادی برگزید، روزگاری در مدرس آن فقیه دانشمند باستفادت بگذرانید و در علوم فقه و فن حدیث مقامی بلند یافت، باقتضای علو همت بر آن مراتب قناعت نکرده در مدرس جمعی از محققین عراق که اسامی ایشان بشرح میگذرد: شیخ نظام الدین علی بن عبدالحمید نیلی و شیخ ضیاءالدین علی بن شهید اول و سید بهاءالدین علی بن عبدالکریم فرش تلمذ بگسترد و مدتی دراز باستفاضت بگذرانید تا آنکه از اقتباس فوائد آن مشایخ عظام بی نیاز شد و خود درجهٔ استنباط احکام و استخراج فروع را فایز گشته از حضیض تقلید باوج اجتهاد ارتقا جست، پس بتکمیل معنی انسانیت همت گماشته طریق فقر بپیمود تا از صفای ریاضات زنگ دواعی نفسانی و وساوس شیطانی از لوح خاطرش زدوده گشت و کمال معنوی با جمال صوری ضمیمت نمود، شریعت و طریقت با هم جمع کرده آنگاه در یکی از مدارس حله مسند افادت و افاضت بسط کرد، جویندگان انسان کامل از هر جای گرد وی درآمدند و بتعلیم و ارشاد آن فقیه فقیر و مجتهد مرشد در تکمیل مراتب علم و تحصیل مقامات عرفان مساعی جمیله مبذول داشتند، پس هر یک برحسب استعداد خویش بمقامی ارجمند رسیدند و چند نفر از فقهاء آن حوزه و عرفاء آن حلقه در اشتهار رتبتی بلند یافتند و نام ایشان در صفحهٔ روزگار بیادگار بماند، من جمله شیخ زین الدین علی بن هلال جزایری است که در ترویج احکام و نشر فنون بدرجه ای بود که مانند محقق کرکی و ابن ابی جمهور احسائی در مدرس کمالاتش تربیت یافتند و دیگر سید محمدبن فلاح واسطی است که سلسلهٔ مشعشعیه را نخستین والی است و در ملازمت ابن فهد بر بعضی غرائب امور عجائب اعمال دست یافته بدان وسیله بر مملکت خوزستان مستولی شد و آن کشور بر او و اولادش مسلم گشت، هم شیخ علی بن محمد طائی است که خود از آن پیش که سعادت صحبت او دریابد قصیده ای در مدیحت استاد بنظم آورده بجانب حله روانه کرد و در مجلس افادت و حلقهٔ افاضت ابن فهد انشاد کردند. این چند بیت از آن قصیده انتخاب و ثبت شد: معافَرة الاوطان ذل و باطل و لاسیما اِنْ قارنتها الغَوائل فلاتسکنن داء الهوان و لاتکن الی العجز میّالاً فما سادَ مائل و ما الاهل الا من رأی لک مثل ما تراه و الا فالمودة عاطل اذا کنت لاتنفی عن النفس ضیمها فأنت لعمری القاصر المتطاول اذا مارضیت الذل فی غیر منزل فانت الذی عن ذروة العز نازل اری زمناً ما کان فی الکون مثله و لاحدثت عنه القرون الاوائل اری ان هذا الدهر لم یسم عنده من الناس الا جافل العقل ذاهل اخی شد سرج العزم من فوق سابح یفوق الصبا عدواً علی الشد کامل و خل بلاداً من وراک لمن تری بسفک الدّما فی اشهر الصوم کافل و عرج علی ارض العراق میمّها الی بلد فیه الهدی و الافاضل انخ بنواحی بابل بعراصها و حی بها من للافاضل فاضل جمال الوری رب الفوائد کاشف ال غوامض مما لم نطقه الاوائل تری حوله الطلاب ما بین مورد لطائف ایجاب و آخر سائل و سله اذا ما جئته دعواته لذی وَلَهٍ عزت علیه الوسائل. حاصل مراد آنکه در وطن مألوف زیستن خود بتنهائی خواری دهد و ذلت بخشد خصوصاً اگر در آن مقام پیوسته با شکنج حوادث گرفتار باشی پس در کاخ مذلت ساکن مباش و عنان عزیمت بجانب عجز و ناتوانی منعطف مکن چه هیچکس با کجروی رتبت بزرگی درنیابد حب ارحام و اقوام ترا غرّه نسازد و از آهنگ ارتحال بازندارد چه اقارب و عشایر تو آن کسانند که ازبرای همان خواهند که تو خود برای خویشتن خواهی اگر نه چنان باشند دوستی در میان نباشد و اگر استراحت و تن آسائی تو را بر آن بدارد که مذلت و حقارت از خویش نگردانی قسم بجان خودم تو دربارهٔ خویش تقصیر و تطاول کرده باشی باآنکه ترا انتقال بدار عزت میسر شود، هرگاه در خطه ای بخواری بسر بری چنان است که بپای خویش از اوج عزت فرود آمده و در حضیض مذلت مقام گرفته ای همانا روزگاری می بینم که مانند آن دیده ای ندیده و گوشی نشنیده است چه از اصناف مردم در این زمانه جز سفلگان و بیخردان کسی پسند نیفتد ای برادر گرامی زین عزیمت بر آن بادیه پیمائی بنه که بر باد صبا مسابقت گیرد و این سرزمین بآن مردم واگذار که در ماه صیام خون مسلمانان بریزند در آهنگ عراق بشهری عطف عنان کن که در آنجا مقام هدایت و محط رحال افاضل است و در نواحی بابل در عرصهٔ آن شهر بار بگشای و بحضور سرآمد افاضل شتافته شرط تحیت بجای آر همان یگانه ای که بحلیهٔ ذات مسعودپیکر بنی نوع انسان بیاراسته و فواید علمیه را بر ایشان بدان مثابه اظهار دارد که گوئی خداوند آنها است و با سرانگشت فکرت عقدهٔ اشکال از شبهات غوامضی باز کرده که دست قدرت دانشوران قدیم از گشودن آنها قاصر آمده چون بمحضر وی درآئی طالبان علوم را بینی که در گرد وی جمعند برخی لطائف ابحاث وارد آورند و قومی از دقائق مطالب سؤال کنند اگر بدان آستان رسیدی این ارادتمند که تواتر عرایض را جسارت شناسد در خاطر بگذران و دعای خیر برای وی التماس کرده از آن انفاس شریفه استمداد کن. بالجمله در کتب سیر و مغازی مسطور است که چون قرایوسف ترکمان بمیران شاه گورکانی غالب آمد و مملکت آذربایجان و عراق عرب را تسخیر کرد میرزا شاهرخ به تعصب برادر بمدافعت برخاست حافظان کلام اللََّه را که پیوسته ملازمت داشتند فرمود تا برای استیصال خصم دوازده هزار نوبت سورهٔ انا فتحنا را ختم نمودند چون از تأثیر آن قرائت قرایوسف از پای درآمد عراق عرب بفرزند وی میرزا اسپند مسلم گشت دوازده سال در آن سرزمین حکمرانی کرد، در سال ۸۴۰ هـ .ق . ابن فهد را با گروهی از علمای امامیه از سایر بلاد که در حله بودند بخواست و از علمای عامه و متکلمین خاصه مجلسی ترتیب داد چنانچه شاه خدابنده سلطان محمد الجایتو برای تحقیق حق از آن دو گروه مجلسی بیاراست بالجمله میرزا اسپند ایشان را در مسئلهٔ امامت بسخن درآورد فریقین هریک بادلهٔ خویش بر خصم حمله آوردند و داد مناظرات و جدال بدادند و از تأیید باطن اهل البیت سلام اللََّه علیهم اجمعین ابن فهد در آن مجمع بر حقیت مذهب جعفری براهین قاطعه اقامت نمود و چون حقیقت آن مذهب را کالشمس فی رابعةالنهار روشن کرد حقانیت تشیع بر خاطر میرزا اسپند مکشوف گردید از عقیدت اسلاف خود دست بداشت و ترویج تشیع را عازم گشت و بفرمود تا در بلاد عراق به نام ائمهٔ اثناعشر علیهم السلام خطبه خوانند و از یمن اسامی متبرکه عنوان خطب و زیب صفحات دراهم و دنانیر کردند گویا رایت نصرت آیت فتح بدست میرزا اسپند افتاده از فتوحات پی درپی اطراف عراق را از وجود مخالفین صافی کرد چنانچه قاضی نوراللََّه گوید که میرزا اسپند را در ایام حکومت بغداد با برادران و برادرزاده ها و بعضی امراء آق قویونلو که در آن سرحد بودند محاربه و منازعه بسیار واقع شد و در اکثر ظفر او را بود بدان پایه که میرزا جهانشاه که والی آذربایجان بود با آنهمه عظمت از عهدهٔ او بیرون نمی آمد. بر طالبان دقایق علم رجال مستور نماند که در میان علمای امامیه رضوان اللََّه علیهم دو نفر باین اسم نام برده شوند که از جهات چند اشتباه حاصل آید، چون هر دو را نام احمد و انتساب بفهد است در عصر و روایت که از ابن المتوج آورند نیز اشتراک داشته اند و هم بر کتاب ارشاد علامهٔ حلی هر کدام شرحی نوشته اند پس لازم دانستیم محض امتیاز و افتراق ایشان سخنی گوئیم. در کتب رجال چند قرینه برای تعیین مراد و رفع اشتباه مقرر شده است من جمله ابن فهدی را که اینک بشرح احوال وی پرداخته ایم در لقب و نسب جمال الدین علی اسدی گویند و آن یک را شهاب الدین احسائی مقری خوانند و دیگر آنکه کلمهٔ فهد نام جد اعلای ابن فهد حلی بوده ولی ابن فهد احسائی پدرش فهد نام داشته و هم روایت ابن الخازن را قرینهٔ امتیاز شناسند زیرا که ابن فهد حلی بدان معنی اختصاص یافته و دیگر در مؤلَّفات و تصانیف آن دو را تمیز گذارند چه فاضل احسائی صاحب کتاب خلاصةالتنقیح فی مذهب الحق الصحیح است و عارف حلی را مصنفات از قراری است که مذکور میداریم: کتاب عدةالداعی و نجاح الساعی. کتاب المهذب البارع فی شرح المختصرالنافع. کتاب المقتصر، شرح الارشاد. کتاب التحصیل فی صفات العارفین. کتاب الهدایة فی فقه الصلوة. کتاب الدّرالنضید فی فقه الصلوة. کتاب الدّرالفرید فی التوحید. کتاب اسرارالصلوة. کتاب الفصول فی الدعوات. کتاب المحرر. کتاب الموجزالحاوی. کتاب مصباح المبتدی و هدایةالمهتدی. شرح الالفیه للشّهید. کتاب کفایة المحتاج فی مسائل الحاج. رسالة موجزة فی منافیات نیات الحج. رسالة مختصرة فی واجبات الصلوة. رسالة فی تعقیبات الصلوة، من الادعیة و آدابها. المسائل الشامیات. المسائل البحرانیات. رسالة اللمعة الجلیة فی معرفة النیة. از قراری که در لؤلؤة مضبوط است لفظ جلیه را که در اسم رسالهٔ اخیره آورده با جیم معجمه بر وزن نقیه باید قرائت کرد، بعضی تحریف نموده با حاء مهمله میخوانند و این خود غلطی است که از توهم انتساب آن رساله ببلدهٔ حله ناشی گردیده. ابن فهد گوید: در عالم واقعه دیدم که شریف مرتضی دست خویش در دست مبارک جدش امیرالمؤمنین علیه السلام نهاده در صحن روضهٔ سیدالشهدا ارواحنا له الفداء میخرامند، شریف لباسهای حریر سبز در بر دارد، پس بحضور شتافتم و شرط تحیت بجای آوردم، شریف روی بمن نموده فرمود مرحباً بناصرنا اهل البیت؛ یعنی خوشا بیاری دهندهٔ خاندان رسالت، آنگاه از مصنفات من بپرسید من عرضه داشتم. پس گفت: کتابی تصنیف کن که بدان تحریر مسائل و تسهیل ادله و اصول بنمائی و در آغاز آن بگوی و بنویس: بسم اللََّه الرحمن الرحیم الحمداللََّه المتقدس بکماله عن مشابهة المخلوقات. چون از خواب برخاستم بموجب دستوری که شریف داده بود بتصنیف کتاب تحریر پرداختم. و از مصنفات وی رساله ای است که برای تلمیذ خود سید محمد فلاح ترتیب داده است کلماتی چند از عبارات معجز آیات امیرالمؤمنین علیه السلام که در صفین بعد از شهادت عمار یاسر فرموده اند بدست آورده و از تلمیحات و اشارات آن عبارات بلطف قریحت و سلامت ذهن خروج چنگیزخان و ظهور سلاطین صفویه را استنباط کرده است فلهذا در آن رساله بر سبیل وصیت میگوید حکام حویزه و ملوک خوزستان را که از نژاد ابن فلاحند لازم دانم که هنگام طلوع دولت صفویه اطاعت آن سلسله را در عهده شناسند و هر یک از سلاطین آن دودمان را دریابند بیدرنگ بخدمتش مبادرت کنند. و دیگر از مؤلفات ابن فهد کتابی است که در آنجا غرائب امور و عجائب اسرار را جمع کرده و آن کتاب نیز نصیب سید محمدبن فلاح مذکور گردیده چنانکه ملکزادهٔ دانشمند وزیر علوم در اخبار متنبئین آورده که ابن فهد کتابی در علوم غریبه داشت و در حین احتضار آن را بیکی از خدمه داد که در فرات اندازد، سید محمدبن فلاح بحیله آن را از وی گرفته از رهگذر امور غریبه حدود خوزستان را مرید خود ساخت، بالجمله ابن فهد در سنهٔ ۸۴۱ هـ .ق . که روزگار زندگانیش بهشتاد و پنج سال رسیده بود سرای فانی را وداع کرده بجوار رحمت پروردگار شتافت و در جوار مشهد مطهر حضرت حسین بن علی سلام اللََّه علیهما مدفون گردید، اکنون بقعهٔ وی در وسط بوستانی است که سابقاً باغ نقیب علویین بوده در جنب خیمه گاه سیدالشهدا واقع شده است. ارباب تقوی و قدس چون بخاک وی بگذرند شرط تعظیم بجای آورند و از باطن آن شیخ بزرگوار استمداد نمایند. کرامات چند از آن مزار شریف حکایت میشود که نگارش آنها موجب اطناب گردد. (نامهٔ دانشوران ج ۱ ص ۲۲۶). و رجوع بروضات ص ۲۰، و ابن فهد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن القاسم یا محمدبن احمد، مشهور به ابوعلی رودباری بغدادی. رجوع به ابوعلی رودباری احمدبن محمدبن القاسم یا محمدبن احمد... و رجوع بروضات الجنات ص ۵۹ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن القاسم بن احمدبن خدیو الاخسیکثی، مکنی به ابورشاد و ملقب بذوالفضائل، از مردم اخسیکت و آن شهریست بفرغانه و آن را با تاء و ثاء هر دو گویند. ولادت او در حدود سال ۴۶۶ هـ .ق . و وفات بمرو در شب دوشنبهٔ چهار شب از ماه جمادی الآخر مانده در سال ۵۲۸ بود. او و برادرش ذوالمناقب محمد دو ادیب مروند بی مدافعی و قدماء مرو و سکان آن ناحیت تا گاه مرگ آن دو بدین معنی مقر و همداستان بودند. و ذوالفضائل صاحب ترجمه شاعر و ادیب و مصنف و کاتب و مترسل دیوان سلاطین بود و او را تصانیفی است، از آنجمله: کتاب فی التاریخ. کتاب فی قولهم کذب علیک کذا. کتاب زوائد فی شرح سقطالزند و غیرذلک. یاقوت گوید: در دیوان شعر او بخط خود او خواندم که مینویسد: آنگاه که این قطعهٔ ابوالعلاء معری را خواندم که گوید: هفت الحنیفة و النصاری ما اهتدت و مجوس حارث و الیهود مضلله اثنان اهل الأرض ذوعقل بلا دین و آخر دین لاعقل له. در جواب او گفتم: الدّین آخذه و تارکه لم یخف رشدهما و غیّهما رجلان اهل الارض قلت فقل یا شیخ سوء انت ایهما. و سمعانی احمد اخسیکثی را در مشیخت خویش آورده و گوید: اخسیکثی ادیب فاضل و بارع و صاحب باع طولی ََ در معرفت نحو و لغت و ید باسطه در نظم و نثر است و او را بر گروهی از قدماء فضلاء مناقضات و با جماعتی از فحول کبراء مشاعرات و منافرات است و بیشتر فضلاء خراسان ادب نزد وی خوانده و تلمذ وی کرده اند و او خود باخسیکث از ابوالقاسم محمودبن محمد صوفی و بمرو از جد من ابوالمظفر سمعانی حدیث شنیده و من کتاب الآداب و المواعظ قاضی ابوسعد خلیل بن احمد سجزی را از او شنیدم و او از محمود صیرفی و او از ابوعبید کروانی و او از مصنف شنیده بود. ولادت او در حدود سال ۴۶۶ هـ .ق . و وفات وی بفجاءة شب دوشنبهٔ چهار شب مانده از جمادی الآخرهٔ سال ۵۲۸ بود. (معجم الأدباء ج ۲ ص ۱۱۰). و رجوع بروضات ص ۷۱ و رجوع به ابورشاد احمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن القاسم بن اسماعیل بن سعدبن ابان. رجوع به ابوالحسن محاملی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن القاسم رودباری. رجوع به ابوعلی رودباری احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن قطان، معروف به ابن قطان. فقیه شافعی. رجوع به ابن قطان ابوالحسین شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن کثیر الفرغانی. قفطی در تاریخ الحکماء (چ لیبسک ص ۷۸) آرد که: وی یکی از منجمین مأمون و صاحب المدخل الی علم هیئة الافلاک و حرکات النجوم است و آن کتابی لطیف الجرم عظیم الفایده و دارای سی باب و محتوی جوامع کتاب بطلمیوس است با الفاظ عذب و عبارات واضح -انتهی. وفات او به سال ۲۴۷ هـ .ق . بود. و هم قفطی در تاریخ الحکماء ص ۲۸۶ ذیل ترجمهٔ محمدبن کثیر الفرغانی آرد که او منجم فاضل صانع در علم حدثان [ وقایع جهان ] و کثیرالاصابهٔ در آن بود و در سهم الغیب سهمی صائب داشت و در صناعت نجوم مقدم بود. او راست: کتاب الفصول و کتاب اختصارالمجسطی و کتاب عمل الرخامات.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن متوکل کاتب، از ساکنین مصر. بعربی شعر هم می گفته است. دیوان او پنجاه ورقه است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن محمدبن ابی الاشعث الفارسی، مکنی به ابوجعفر. طبیب و فیلسوفی از مردم فارس صاحب تألیفات کثیره در حکمت و طب. ابن ابی اصیبعة در عیون الانباء گوید: احمد را عقلی وافر و رائی سدید بود با تفقه در دین و محب خیر بود و سکینه و وقاری تمام داشت و در علوم حکمیه متمیز و فاضل بود. و اصل او از فارس است و باوّل عمر تظاهری در طب نمی کرد و آن شغل نمی ورزید و بناحیتی از فارس سمت متصرفی داشت و وی را مصادره کردند و او از موطن خود بگریخت و برهنه و گرسنه با پریشانترین احوال بموصل رسید. و در آن ایام پسری از ناصرالدوله بیمار بود که طبیبان هرچه بیشتر در علاج او کوشیده بودند بیماری وی گرانتر و صعب تر شده بود. احمد تلاش بسیار کرد تا وی را ببالین مریض رخصت کردند و وی بیمار را بدید و تشخیص کرد و مادر طفل را گفت: من وی را علاج کنم و خطاهای پزشکان را در تدبیر بازنمود و مادر بمعالجت او رضا داد و او بمداوات پرداخت و درایستاد تا آنگاه که کودک شفا یافت و ناصرالدوله و زوجهٔ او احمد را عطا دادند و احسان کردند و از آن پس در موصل اقامت گزید و تا آخر عمر آنجا ببود. و در آنجا شاگردان بسیار بر وی گرد آمدند و پسر وی محمدبن احمد طبیب مشهور و اقدم و اجلّ تلامیذ او ابوالفلاح و جابربن منصور السکری الموصلی و احمدبن محمد بلدی و محمدبن ثواب و عدهٔ کثیر دیگر از مشاهیر اطباء شاگردان اویند، و ابن ابی اصیبعه گوید: میان فرزندان او تنها محمد صناعت پدر داشت و در این فن مشهور بود. و احمد در علوم حکمیه نیز متمیز و فاضل بود و در آن علوم تصانیف بسیار کرد که بر علو منزلت وی در علوم عقلی دلیل کند، ازجمله کتاب اوست در علم الهی و آن کتاب در نهایت جودت است و ابن ابی اصیبعه خود این کتاب را بخط ابن ابی الاشعث دیده است. و هم بکتب جالینوس عالم و خبیر و بر آن آگاه بود چنانکه بسیاری از کتب جالینوس را شرح کرد و هم اوست که هر یک از کتب ستةعشر جالینوس را بجمل و ابواب و فصول کرد و در این تقسیم او متفرد است و کس پیش از او نکرده است و این تقسیم اعانتی است طلاب و شاغلین کتب جالینوس را، چه هرچه طلبند آسان یابند و بخش های کتاب و محتویات و اغراض آن بازشناسند و همین تفصیل و تبویب در بیشتر کتب ارسطو و غیر او کرده است. و همهٔ مصنفات احمد در صناعت طب و دیگر اقسام حکمت کامل و تمام و در جودت بی مانند است و علاوه بر کتب نام برده، او راست: کتاب الادویةالمفردة در سه مقاله و آن را بدرخواست جمعی از شاگردان نوشته است و در اول این کتاب گوید: سألنی احمدبن محمد البلدی ان اکتب هذاالکتاب و قدیماً کان سألنی محمدبن ثواب فتکلمت فی هذا الکتاب بحسب طبقتهما و کتبته الیهما و بدأت به فی شهر ربیع الاوّل سنة ثلاث و خمسین و ثلاثمائة (۳۵۳ هـ . ق.)، و هما فی طبقة من تجاوز تعلم الطب و دَخَلا فی جملة من یتفقه فیما علم من هذه الصناعة و یفرع و یقیس و یستخرج و الی من فی طبقتهما من تلامذتی و من ائتم بکتبی فانّ من اراد قراءة کتابی هذا و کان قد تجاوز حد التعلیم الی حدّ التفقه فهو الذی ینتفع به و یحظی بعلمه و یقدر ان یستخرج منه ما هو فیه بالقوة مما لم اذکره و ان یفرّع علی ما ذکرته و یشید و هذا قولی فی جمهور الناس، دون ذوی القرائح الأفراد، التی یمکنها تفهم هذا و ما قوة بقوة النفس الناطقة فیهم، فان هولاء تسهل علیهم المشقة فی العلم و یقرب لدیهم ما یطول علی غیرهم-انتهی. و کتاب الحیوان. و کتاب فی العلم الالهی مقالتان، فرغ من تألیفه فی ذی العقدة سنة خمس و خمسین و ثلثمائة. و کتاب الجدری و الحصبة و الحمیقاء مقالتان. و کتاب فی السرسام و البرسام و مداواتهما، ثلات مقالات. وبرای شاگرد خویش محمدبن ثواب موصلی نوشته و بلفظ خود بر او املا کرده و از نسخهٔ خط خویش بدو نویسانیده و تاریخ املاء و کتابت آن برجب سال ۳۵۵ هـ .ق . بوده است. و کتاب القولنج و اصنافه و مداواته و الادویة النافعة منه، در دو مقاله. و کتاب فی البرص و البهق و مداواتهما، در دو مقاله. و کتاب فی الصرع. و کتاب فی الاستسقاء. و کتاب آخر فی الصرع. و کتاب فی ظهور الدّم، در دو مقاله. و کتاب فی المالیخولیا. و کتاب ترکیب الادویة در یک مقاله. و مقالة فی النوم و الیقظة، کتبها الی احمدبن الحسین بن زیدبن فضالة البلدی بحسب سؤاله علی لسان عزوربن الطیب الیهودی البلدی. و کتاب الغاذی و المتغذی، و آنرا بقلعهٔ برقی ارمینیه در صفر سال ۳۴۸ کرده است، در دو مقاله. و کتاب امراض المعدة و مداواتها. و کتاب شرح کتاب الفرق لجالینوس در دو مقاله، و از آن برجب سال ۳۴۲ فراغت یافته است. و احمد عمری طویل یافت و در سیصدوشصت واندی از هجرت هم بموصل درگذشت. رجوع به عیون الانباء ج ۱ صص ۲۴۵ -۲۴۷ و ج ۲ ص ۱۴۲ و ۱۴۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن محمدبن احمد غزالی طوسی، مکنی به ابوالفتوح، برادر ابوحامد محمد غزالی صاحب احیاءالعلوم. زاء غزالی به تشدید است نسبت به غزّال بعادت اهل خوارزم و جرجان که در نسبت بقصار و عطار و امثال آن قصاری و عطاری و مانند آن گویند و بعضی گفته اند بتخفیف است منسوب به غزاله نام قریه ای از قراء طوس و ابن خلکان گوید: قول اخیر خلاف مشهور است. وی واعظی ملیح الوعظ و نیکونظر و صاحب کرامات و اشارات است و او فقیه بود جز اینکه بوعظ رغبت کرد و فن وعظ بر وی غلبه کرد. و آنگاه که برادر او ابوحامد از روی زهادت و تقوی تدریس مدرسهٔ نظامیه را ترک گفت وی بنیابت برادر بدانجا درس تدریس کرد. و احمد مائل بتصوف بود و سفرهای بسیار کرد و صوفیه را بنفس خویش خدمت کرد و مرید ابوبکر نساج است. و در فن وعظ و خطابه موقعیتی تمام داشت چنانکه وقتی در محضر محمود مجلس گفت و محمود وی را هزار دینار داد و ذهبی برای میل او باهل طریقت در وی طعن کرده است و متصوفه کرامات و مقامات بوی نسبت کنند. وفات او بقزوین به سال ۵۲۰ هـ .ق . بوده است و صاحب حبیب السیر وفات او را ۵۱۹ گفته و گوید قبر او در قزوین است و اشعار فصیح دارد و ازجمله گفته های اوست: چون چتر سنجری رخ بختم سیاه باد با فقر اگر بود هوس ملک سنجرم تا یافت جان من خبر از ذوق نیم شب صد ملک نیم روز بیک جو نمی خرم. او راست: رسالهٔ یمینیة. کتاب الذخیرة فی علم البصیرة. کتاب سوانح العشاق. کتاب مجالس الشیخ احمد. کتاب الحق و الحقیقة. کتاب لباب الاحیاء یا احیاء و آن اختصار کتاب احیاءالعلوم ابوحامد محمد غزالی است. و قبر او بقزوین تا مائهٔ نهم هجری معروف و مزار بوده است. رجوع به حبیب السیر ج ۲ ص ۲۰۵ س ۲۵ و غزالی احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن محمدبن جزری، ملقب بشیخ شمس الدین. وی شرح حال پدر خویش را نوشته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن محمدبن حسن بن علی بن یحیی بن محمدبن خلف اللََّه بن خلیفة القسطنطینی الحنفی، ملقب به تقی الدین و معروف بشمنی و مکنی به ابوالعباس. مؤلف روضات الجنات (ص ۹۲) آرد: وی صاحب حاشیهٔ مدونهٔ مشهوره به ایدی الطلبة است و آن حاشیه ای است بر مغنی ابن هشام، بمقابلهٔ شرح بدرالدین محمدبن ابی بکربن عمربن ابی بکر قرشی دمامینی و این شرح زمانی دراز نزد من بود و عدهٔ سطور آن تخمیناً بشمارهٔ سطور اصل کتاب و ثلث آن است و شامل فوائد نادره در احوال علماء و جز آنان میباشد که بر سبیل استطراد یاد کرده و من شبیه ترینِ کتب به کتاب تصریح خالد ازهری یافتم. شمنی ازجملهٔ مشایخ عبدالرحمن بن ابی بکر سیوطی مشهور است و سیوطی در ثنای وی در کتاب خویش از اول تا آخر چندان مبالغه کرده که دربارهٔ احدی چنان نگفته است و ازجملهٔ آنچه که در باب او گفته این است: شمنی، بضم معجمه و میم و تشدید نون، قسطنطینی حنفی و پدر و جدش مالکی بودند. او فقیه مفسر اصولی متکلم نحوی بیانی محقق و امام نحاة در زمان خویش و شیخ علماء بروزگار خود بود، عاکف و بادی را از علوم خویش برخوردار ساخت و از بحار دانش خود تشنگان را سیراب کرد، اما فی التفسیر فهو بحره المحیط و کشاف دقائقه بلفظه الوجیز الفائق علی الوسیط و البسیط و امّا الحدیث فالرحلة فی الروایة والدرایة الیه والمعول فی حلّ مشکلاته و فتح مقفلاته علیه و اما الفقه فلو رآه النعمان لانعم به عیناً او رام احد مناظرته لانشدوا الغی قوله کذبا و مینا و اما الکلام فلو رآه الاشعری لقرّبه و قربه و علم انه نصیرالدین ببراهینه و حججه المهذبة المرتبة و اما الاصول فالبرهان لایقوم عنده بحجة و صاحب المنهاج لایهتدی معه الی محجة و اما النحو فلو ادرکه الخلیل لاتخذه خلیلاً او یونس لآنس بدرسه و شفی منه غلیلاً و اما المعانی فالمصباح لایظهر عنده نور عند هذا الصباح و ماذا یفعل المفتاح مع من القت الیه المقالید ابطال الکفاح الی غیرذلک من علوم معدودة و فضائل مأثورة مشهورة: هو البحر لا بل دون ما علمه البحر هو البدر لا بل، دون طلعته البدر هو النجم لا بل دونه النجم رتبةً هو الدّر لا بل دون منطقة الدر هو العالم المشهور فی العصر والذی به بین ارباب النهی افتخر العصر هو الکامل الاوصاف فی العلم و التقی فطاب به فی کل ما قطر الذکر محاسنه جلت عن الحصر و ازدهی باوصافه نظم القصاید والنثر. مولد او باسکندریه در رمضان سال ۸۱۰ هـ .ق . بود. وی با پدر خویش بقاهره رفت و پدر او از علمای مالکی بود. احمد نزد زراینی تلاوت کرد و از شمس شنطونی علم بیاموخت و ملازمت قاضی شمس الدین بساطی کرد و از او در اصلین و معانی و بیان بهره مند شد و از شیخ یحیی سیرافی و علاء بخاری فقه آموخت و از شیخ ولیّ الدین عراقی اخذ حدیث کرد و در فنون براعت حاصل کرد و پدر او بکودکی او را مورد توجه و عنایت خویش قرار داد و بسیاری مطالب از تقی زبیری و جمال حنبلی و صدر ابشیطی و شیخ ولی الدّین و غیرهم بر او فراخواند و از سراللََّه بلقینی و زین عراقی و جمال بن ظهیرة و هیثمی و کمال دمیری و حلاوی وجوهری و مراغی و دیگران اجازت یافت. و خرج له صاحبنا الشیخ شمس الدین سخاوی مشیخة و حدث بها و بغیرها و خرجت له جزء فیه الحدیث المسلسل بالنحات و حدث به. و او امام علامهٔ مفنّن منقطع القرین، سریع الادراک بود و تفسیر و حدیث و فقه و عربیت و معانی و بیان و اصلین و غیر آنها را اقراء میکرد و گروهی بسیار از او بهره مند گشتند و در محضر او تزاحم و به اخذ علم از او افتخار میکردند. و علاوه بر آن نیکوکار و دانا و متواضع و باشهامت و نیکوشکل و باابهت بود و از اهل دنیا انجماع [ کذا ] داشت و مدتی در جمالیه اقامت داشت و سپس تولیت مشیخت و خطابت در تربت قاتبای چرکسی قرب جبل و مشیخت مدرسة لالا یافت و از او خواستند تا قضاء حنفیان قاهره را به سال ۸۶۸ بپذیرد و او امتناع ورزید. وی شرح مغنی ابن هشام و حاشیهٔ بر شفا و شرح مختصرالوقایة در فقه و شرح نظم النخبة در حدیث تألیف والد خویش را تصنیف کرد. [ شرح مذکور بر مغنی موسوم است به المنصف من الکلام علی المغنی ابن هشام ]. و او را نظم نیکوست از آن جمله: یقول خلیلی العدی اضمرت اذا مات ذلک یسوء الوری فقلت سل اللََّه ابقاءه و یکفینا الظاهر المضمر. و من قطعهٔ بزرگی از مطوّل شیخ سعد و توضیح ابن هاشم را بنحو قرائت تحقیق بر او خواندم و در حدیث اجزایی از او شنودم و حضر علیه فی الاولی ولدی ضیاءالدین محمد اشیاء ذکرتها فی معجمی و کتب تقریظاً علی شرح الالفیة و جمع الجوامع تألیفی و قلت امدحه: لُذ بمن کان للفضائل اهلا من قدیم و منذ قد کان طفلا و بمن حاز سؤدداً و ارتفاعاً و مکاناً علی السماک و اعلا عالم العصر من علا فی حدیث و زکی فی القدیم فرعاً و اصلا. تا آنکه، پس از نوزده بیت رائق گوید: جمع اللََّه فیک کل جمیل و بک اللََّه ضمّ للعلم شملا. و شاعر عصر، شهاب منصوری این ابیات او مرا انشاد کرد: شیخ الشیوخ تقی الدین یا سندی یا معدن العلم بل یا مفتی الفرق انت الذی اختاره الباری فزیّنه بالحسن فی الخلق و الاحسان فی الخلق کم معشر کابدوا الجهل القبیح الی ان علموا منک علماً واضح الطرق وقیتهم بالتقی و العلم ما جهلوا فانت یا سیدی فی الحالتین تقی. و نیز دربارهٔ او گفته: غیر شیخ الشیوخ فی الناس فضله فلذا لانزال نشکر فضله لاتری غیر ما یسرک منه جمع اللََّه بالمسرّات شمله التقی النقی دیناً و عرضاً الجلیل الجمیل قدراً و خصله فکثیر فی الناس فیض نداه و قلیل ان تنظر العین مثله کل حبر عین لکل زمان یتلقّاه وَ هْوَ للعین مقلة. و پیوسته شیخ با من محبت میورزید و در بزرگداشت جانب من میکوشید و تمجید بسیار میکرد. وی قرب عشاء شب یکشنبه هفدهم ذی الحجة سال ۸۷۲ وفات کرد و در روز یکشنبه او را دفن کردند و خلق بر او نماز گذاردند و بر مرگ او سوگواری کردند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن محمدبن سلیمان بن الحسن بن الجهم بن بکربن اعین بن سنسن الشیبانی، معروف به ابوغالب زراری. رجوع به ابوغالب احمد... در روضات ص ۱۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن محمد، معروف به ابن عباس قاری و ملقب بشهاب الدین. او راست: ورقات المهرة فی تتمه القراآت العشر.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن محمدبن عبدالواحدبن صباغ، مکنی به ابومنصور. او راست: مکارم الاخلاق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن محمدبن محمد القیسی القرطبی النحوی المقری الزاهد، مکنی به ابوجعفر و معروف به ابن حجة قرطبی. صاحب طبقات گوید: ابن عبدالملک آورده است که: احمد از اکابر استادان مقری متقدم نحوی محقق محدث حافظ و مشهور بفضل و از اهل زهد و ورع و تواضع بود و شعرهای متوسط میگفت و قرائت را از ابوالقاسم السراطوری فراگرفت و از ابومحمدبن حوطاللََّه و ابن مضا و ابوالحسن بن نخبه بسماع روایت دارد و ایشان او را اجازه ندادند، وی قرائت قرآن را در قرطبه اقراء و حدیث را اسماع کرد و سپس بهنگام تغلب دشمن بر آنجا باشبیلیه رفت و متولی قضاء و خطابت شد و تسدیداللسان را در نحو و الجمع بین الصحیحین و جز آن را تألیف کرد و سپس بکشتی نشست و بسوی سبته رفت. او و خانوادهٔ وی را اسیر کردند و بمنورقه بردند. اهل آنجا سربهای آنان بدادند و وی سه روز بدانجا درنگ کرد و هم بدانجا درگذشت و گفته اند که وفات وی در دریا پیش از وصول بمنورقه اتفاق افتاد و آن به سال ۶۴۳ هـ .ق . بود و مولد وی بسنهٔ ۵۶۲ بوده است-انتهی. و او جز قاضی ناصرالدین احمدبن محمدبن محمدبن محمدبن عطاءاللََّه است. (روضات الجنات ص ۸۷). و رجوع به ابن حجة شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن محمد الجزری الشافعی، مکنی به ابوبکر. او راست: شرح المقدمةالجزریهٔ پدر خویش محمد جزری به نام الحواشی المفهمه لشرح المقدمة. و وفات پدر او به سال ۸۳۳ هـ .ق . بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن محمد شافعی. نزیل دمشق. او راست: وفاء العهود فی وجوب هدم کنیسة الیهود و نفیس النفائس فی تحری مسائل الکنائس و کشف ما للمشرکین فی ذلک من الدسائس. وفات او بسال ۸۷۹ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن محمد مصری، معروف به ابن الصّاحب و ملقب به فخرالدین. او راست: شرحی ناتمام بر مقامات حریری. وفات او به سال ۷۸۸ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن محمد هروی، مکنی به ابوعبید. او راست: الغریبین (یعنی غریب القرآن و الحدیث). وفات او بسال ۴۰۱ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن محمود غزنوی. ابوالفضل بیهقی آرد: در شب امیر محمد را حسب الحکم آورده بودند از قلعهٔ نغز و بقلعهٔ غزنین برده و سکزی امیر حرس بر وی موکل بود و چهار پسرش را آورده بودند: احمد و عبدالرحمن و عمر و عثمان در شب بدان خضراء باغ فیروزی فرود آورده بودند و دیگر روز سلطان [ مسعود ] بنشاط شراب خورد از پگاهی و وقت چاشتگاهی مرا بخواند و گفت پوشیده نزدیک فرزندان برادرم محمد رو و ایشان را سوگندان گران بده که در خدمت راست باشند و مخالفت نکنند و نیک احتیاط کن و چون ازین فراغت افتاد دل ایشان را از ما گرم کن و بگو تا خلعتها بپوشند و تو نزدیک ما بازآی تا پسر سکزی ایشان را در سرائی که راست کرده اند بشارستان فرود آورد. برفتم تا باغ فیروزی در آن خضرا که بودند هر یکی کرباسی خَلَق پوشیده، و همگان مدهوش و دلشده، پیغام بدادم بر زمین افتادند و سخت شاد شدند و سوگندان نسخت کردم و ایمان البیعه بود یکان یکان آن را بزبان راندند و خطها را زیر آن بستدم و پس خلعتها بیاوردند قباهای سقلاطون قیمتی ملونات و دستارهای قصب و در خانه شدند و بپوشیدند و موزه های سرخ و بیرون آمدند و برنشستند و اسبان گرانمایه و ستامهای زرین و رفتند و من نزدیک امیر آمدم و آنچه رفته بود بگفتم.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن محمود یزدی. رجوع بروضات ص ۲۶۵ س ۱۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن مرزوق تلمسانی مالکی، مکنی به ابوعبداللََّه. متوفی بسال ۷۸۱ هـ .ق . او راست: شرح کتاب الشفا فی تعریف حقوق المصطفی تألیف قاضی عیاض بن موسی یحصبی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن مروان بن الطیب السرخسی. رجوع به احمدبن الطیب السرخسی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن مسروق، مکنی به ابوالعباس. از عرفای مائهٔ سیم هجریه است، زمان معتضد و مکتفی و مقتدر را دریافته. اصل وی از طوس بوده از آنجا به بغداد نقل کرده و در آن ملک در میان این طبقه مشهور و معروف گردید. از شیخ جنید نقل شده که گفت: وی از استادان شیخ اجل ابوعلی رودباری است و شاگرد حارث محاسبی و سری سقطی است و با محمدبن منصور و محمدبن حسین برجلانی صحبت داشته، وی را در عداد طبقهٔ ثانیه نوشته اند و از بزرگان قدماء مشایخ و محل اعتناء این طایفه است. شیخ الاسلام که در کتاب خود شرح حال وی را نوشته گوید که ابوالعباس بن مسروق بغدادی گفته است که: در شب شنبه نشسته بودمی و پدر و مادر من بر من میگریستندی از ریاضاتی که من کشیده بودم و بخدمت بسی پیران رسیده و سخنانی که از ایشان شنیده. از این بیان خواهد واضح نماید آنکس که بمقام معرفت قدم ننهاد خود چه داند که اهل ریاضت ازبرای چه بر خود رنج را بر راحت اختیار مینمایند و سختی را بر لذت چون چنین حالتی در کس دیدند آن را سوء حال و بدی احوال گمان کنند. و آن عارف کامل روزگار زندگانی را در شهر بغداد میگذرانید تا در سال ۲۹۹ هـ .ق . در بغداد وفات کرد، بعضی در صفر المظفر ۲۹۸ نوشته اند. از کلمات اوست که گفته: من ترک التدبیر عاش فی راحته، یعنی کسی که واگذاشت تدبیر خود را در امر زندگانی و دانست که تقدیر تغییرپذیر نیست و خود را با تقدیر موافق ساخت زندگانیش براحت گذرد چه هیچ حادثه ای ناملائم ازبرای وی نیست. سئل عن التصوف فقال: خلو الأسرار مما منه بدّ و تعلقها بما لیس منه بدّ. یکی او را پرسید از تصوف که آن چیست؟ گفت: تهی شدن دل است از آنچه از آن گزیر بود و پیوستن بآنچه ناگزیر بود و ناگزیر که ممتنع الانفکاک است جز حق نیست از آنروی که ماعدای وی سبحانه و تعالی در معرض زوالند. ازو پرسیدند آنکس که روزگارش بخوبی گذرد و عاقبتش نیکو بود کیست؟ گفت: آنکس که از حد خود تجاوز نکند و در نزد بزرگان ادب نگاه دارد. وقتی کسی از او وصیتی خواست، گفت: جهدی کن که اگر حق بین نشوی خودبین نیز نباشی چه هرکس خود را دید او را دیگر توفیق رفیق و سعادت یار نخواهد گردید. مسروق بفتح میم و سکون سین مهمله و راء مهمله و واو و قاف و برجلانی بضم باء موحده و سکون راء مهمله و ضم جیم است. (نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۳۹۷).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن مسعود وبری حنفی، مکنی به ابونصر. او راست شرحی ممزوج بر مختصر الطحاوی فی فروع الحنفیة در دو مجلد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن المظفربن محتاج چغانی. رجوع به ابوعلی احمدبن محمدبن المظفربن محتاج چغانی و رجوع به لباب الالباب عوفی ج ۱ ص ۲۷ س ۹ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن مظفربن مختار رازی، مکنی به ابوالمحامد و ملقب به بدرالدین. او راست: مقامات بدرالدین شامل ۱۲ مقامة که به سال ۷۰۰ هـ .ق . از تألیف آن فراغت یافته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن المظفر خوافی، مکنی به ابوالمظفر. رجوع به ابوالمظفر خوافی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ملوک. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن منصوربن ابی القاسم بن مختاربن ابی بکر الجذامی الاسکندری المالکی، المکنی به ابن المنیر. صاحب بغیه گوید: او امام نحو و ادب و اصول و تفسیر بود و در علم بیان و انشاء یدی طولی داشت و از پدر خویش و ابن رواج سماع دارد و ابوحیان و غیر او از او روایت کنند و در اسکندریه خطیب بود و در جامع الجیوشی و غیر آن متولی تدریس بود و زمانی نایب قاضی بود و سپس خود تولیت قضا داشت و از آن منصب عزل و مصادره شد و کرّت دیگر منصب قضا بوی محول داشتند. و او در صدد برآمد که ردی بر احیاء نویسد و مادر او وی را از آن کار بازداشت و گفت: بس نبود آنهمه زد و خورد با زندگان که خواهی با مردگان نیز درافتی. او راست: کتاب تفسیر و کتاب الانتصاف فی تفسیر الکشاف. کتاب الاقتفا فی فضائل المصطفی. کتاب اسرارالاسرار. کتاب مختصر تهذیب بغوی و مناسبات تراجم البخاری و غیر آن. و وفات او به سال ۶۸۳ هـ .ق . بوده است. رجوع بکشف الظنون و رجوع بروضات الجنات ص ۸۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن منصور الاشمونی الحنفی النحوی. ابن حجر گوید او در عربیت و فنون فاضل بود و در نحو لامیه ای کرد که از آن مکانت وی در فضل شناخته آید و خود آن را شرحی مفید کرده است و در فضل لااله الااللََّه کتابی تصنیف کرد و در ۲۸ شوال سنهٔ ۸۰۹ هـ .ق . درگذشت. (روضات ص ۸۳ س ۳ بآخر مانده).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن منیر. رجوع به احمدبن محمدبن منصور... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن موسی بن بشیربن جناد یا حمادبن لقیط الرازی الأندلسی. ابن الفرضی گوید: اصل وی از ری است و پدر او زبان آور و اهل خطابه بود و باندلس نزد امام محمد شد و احمد دهم ذی الحجهٔ سال ۲۷۴ هـ .ق . بأندلس بزاد و دوازده شب از رجب سال ۳۴۴ گذشته درگذشت. ابونصر الحمیدی ذکر او آورده و گوید او راست از کتب: کتاب فی اخبار ملوک الاندلس و کتابهم و خططها علی نحو کتاب احمدبن ابی طاهر فی اخبار بغداد. و کتاب فی انساب مشاهیر اهل اندلس فی خمس مجلدات ضخم من احسن کتاب و اوسعه. کتاب تاریخه الاوسط. کتاب تاریخه الاصغر. کتاب مشاهیر اهل الاندلس فی خمسة اسفار من جید کتبه.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن موسی بن العباس، مکنی به ابومحمد. ابن جوزی در منتظم ذکر او آورده است و گوید: او توجه بامر اخبار و تواریخ داشت و تولیت حسبهٔ سوق الرقیق می کرد. ابن جوزی از وی روایت کرده است. وفات احمد در محرم سال ۳۲۴ هـ .ق . بوده است. (معجم الأدباء ج ۲ ص ۶۶).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن موسی بن عطاءاللََّه، مکنی به ابوالعباس و مشهور به ابن العریف صنهاجی اندلسی مرّی صوفی (۴۸۱ -۵۳۶ هـ .ق .). وی از کبار صالحین و اولیاء و میان او و قاضی عیاض مکاتباتی بوده است. علی بن یوسف بن تاشفین بسعایت دشمنان او را بمراکش خواست و وفات او بدانجا به سال ۵۳۶ اتفاق افتاد. وی را در طریقت تآلیفی است و ازجملهٔ کتب اوست: مجالس.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن موسی الاهوازی. رجوع بروضات الجنات ص ۵۸۴ س ۱۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن موسی الفوات. مؤلف حبیب السیر آرد: در روضةالصفا از احمدبن محمدبن موسی بن الفوات منقولست که گفت: پدرم در سلک عمال احمدبن الخصیب الوزیر انتظام داشت و میان ایشان نقاری پیدا شد، روزی یکی از خدام دارالخلافه با من گفت که وزیر اعمال پدرت را بفلان کس مفوض ساخته و فرمود که او را گرفته بمالی عظیم مصادره نمایند و من نزد پدر شتافته آنچه شنوده بودم عرض کردم پدرم از غایت ملالت سر بر وساده نهاده بخواب رفت و فرحناک بیدار شده گفت: در خواب چنان دیده ام که احمدبن الخصیب الوزیر در این موضع ایستاده میگوید که: مستنصر خلیفه بعد از سه روز دیگر خواهد مرد و من گفتم: مستنصر پیش از این بساعتی در میدان گوی می باخت. آنگاه با کل طعام مشغول شدیم و هنوز فارغ نشده بودیم که شخصی از اعیان درآمده گفت وزیر را در سرای خلافت متغیر دیدم و از وی سبب تغیر پرسیدم جواب داد که: خلیفه بعد از گوی باختن بحمام رفت و از آنجا بیرون آمده در بادگیرخانه خواب کرده و هوا او را دریافته اکنون تبی محرق دارد و من بر سر بالین او رفته معروض داشتم که بعد از کثرت تعب حمام اختیار فرموده ای و گرم بیرون آمده ای و در ممر آب تکیه کرده ای و از هوا در بدن مبارک تأثیری واقع شده از این عارضه محزون نباید بود. مستنصر گفت: ای احمد از فوت خایفم زیرا که دوش در خواب دیدم که شخصی مرا گفت: مدت حیات تو بیست و پنج سالست. وفات مستنصر در پنجم ربیع الاول سنهٔ ثمان و اربعین و مأتین (۲۴۸ هـ . ق.) اتفاق افتاد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن مؤید. او راست: تحفة الاخیار فی اقسام الاخیار [ کذا، و ظاهراً فی اقسام الاخبار صحیح است ].
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن میمون. رجوع به احمدبن محمدبن عبداللََّه بن میمون قداح شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن میمون، مکنی به ابوالخیر. وزیر متقی خلیفهٔ عباسی و او را از وزارت جز نام نبود و بزودی معزول شد. (تجارب السلف ص ۲۱۹). و ابن الطقطقی گوید: ثم استوزر [ المتقی ] اباالخیر احمدبن محمدبن میمون و لم یکن له سوی الاسم من الوزارة و لم یکن له سیرة تؤثر ثم جرت امور اَدت الی القبض علیه و الی عزله. (الفخری ص ۲۱۱).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن نباتی. گیاه شناس و محدث. رجوع به احمدبن محمدبن مفرج شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن نصر. رجوع به ابونصر قباوی... و احمدبن محمدبن نصر قباوی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن نصر جیهانی، مکنی به ابوعبداللََّه. وزیر نصربن احمدبن نصر سامانی صاحب خراسان. او مردی ادیب و فاضل بود. محمدبن اسحاق ندیم ذکر او آورده و گوید: او راست از کتب: کتاب آئین. کتاب العهود للخلفاء والامراء. کتاب المسالک و الممالک. کتاب الزیادات فی کتاب آئین من المقالات. و احمدبن ابی بکر کاتب این قطعه در هجاء او گفته است: ایا رب فرعون لمّا طغی و تاه و ابطره ما ملک لطفت و انت اللطیف الخبیر فأقحمته الیمّ حتی هلک فمابال هذا الذی لاأرا یدور بما یشتبهه الفلک الست علی اخذه قادراً فخذه و قد خلص الملک لک فقد قرب الأمر من ان یقا - ل ذا الامر بینهما مشترک و الّا فلم صار یملی له و قد لج فی غیّه و انهمک و لن یصفو الملک مادام فیه شریک و ان شک . و ابیات فوق را ابوالحسن محمدبن سلیمان بن محمد در کتاب فریدالتاریخ فی اخبار خراسان آورده است و هم دیگری در قدح او گفته و ظاهراً شاعر آن لحّام است: لا لسان لا رواء لا بیان لا عبارة لا و لا ردّ سلام منک الاّ باشارة انا اهواک و لکن أین آثار الوزارة. و گوید: سپس السدید منصوربن نوح درگذشت و الرضی ابوالقاسم نوح بن منصور بجای او نشست و جیهانی همچنان بر وزارت باقی بود و بعد از آن در ربیع الآخر سنهٔ ۳۶۷ هـ .ق . وی را خلع کردند و وزارت به ابوالحسین عبداللََّه بن احمد عتبی دادند. و رجوع به جیهانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن نصر القباوی، مکنی به ابونصر. وی در سنهٔ ۵۲۲ هـ .ق . تاریخ بخارا تألیف نرشخی را از عربی بزبان پارسی ترجمه و اختصار کرد و محمدبن زفربن عمر در سنهٔ ۵۷۴ مجدداً آنرابرهان الدین عبدالعزیز از صدور بخارا اختصار و اصلاح کرد. (تعلیقات آقای قزوینی بر لباب الالباب عوفی ج ۱ ص ۳۳۴ حاشیه). و رجوع به ابونصر قباوی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن نعمان بن محمد ایجی دمشقی حنفی. اصلاً از مردم ایج یکی از قراء فارس، و جدّ او محمد به سال ۹۲۰ هـ .ق . به دمشق رفته و متوطن شده است. احمد از بزرگان علمای دمشق بروزگار خود بود و از دست سلاطین عثمانی مناصب مختلفه یافت و در دارالحدیث احمدیه درس می گفت. وفات او به سال ۱۰۶۳ بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن نوح قابسی غزنوی حنفی، ملقب به جمال الدین. او راست: الحاوی القدسی فی الفروع و مؤلف کشف الظنون گوید: در ظهر نسخه ای دیدم که مصنف آن محمد غزنوی است. وفات صاحب ترجمه در حدود ۶۰۰ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ولیدبن محمد، معروف بولاد. او از خاندان علم است و یاقوت ذکر و ترجمهٔ پدر و جد ولاد را در معجم آورده است. و کنیت او ابوالعباس است و چنانکه زبیدی در کتاب خود گوید وفات او به سال ۳۰۲ هـ .ق . بوده است. و گوید: او در نحو بصیر و استوار و سادّ و صوابگفتار بود و از موطن خویش مصر به بغداد رحلت کرد و درک مصاحبت ابراهیم زجاج و جز او کرد. و زجاج وی را بر ابوجعفر نحاس تفضیل می نهاد و تقدم میداد. و این دو از شاگردان او بودند و این استاد تا آخر عمر همیشه این شاگرد را می ستود و هرگاه یک تن مصری را به بغداد می دید می گفت شاگردی از من نزد شماست و چنین و چنانست و چون می پرسیدند آیا مراد تو ابوجعفر نحاس است می گفت نه مقصود من ابوالعباس بن ولاد است. و یکی از ملوک مصر ابن ولاد و ابن نحاس را بخواند و آن دو را بمناظره داشت، ابن نحاس ابن ولاد را گفت: از رمیت چگونه بر صیغهٔ افعلوت بنا کنی؟ ابن ولاد گفت: گویم ارمییت. ابن نحاس گفت: این خطا باشد چه از کلام عرب افعلوت و افعلیت هیچیک نیامده است. ابن ولاد گفت: تو از من درخواستی تا بنائی تمثیل کنم و من چنان کردم و ابوجعفر در این سؤال ابن ولاد را تغفیل کرده بود. زبیدی گوید ابن ولاد در قیاس خویش بتبدیل واو بیاء دانش خویش بنموده است. و ابوالحسن سعیدبن مسعدهٔ اخفش امثله ای بنا کند که در کلام عرب نیامده است. و ابن ولاد راست: کتاب المقصور و الممدود. کتاب الانتصار السیبویه فیما ذکره المبرد. و رجوع به ابن ولاد شود. و در بعض مآخذ وفات او بسال ۳۳۲ آمده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن هارون بردعی، مکنی به ابوالعباس. از عرفای مائهٔ چهارم هجری است. ابوبکر طاهری و ابومحمد مرتعش را دیده و نسبت به ابومحمد مرتعش رساند. و از کلام اوست که گفته:که از دیدارش منفعت نبری از سخنش سود نخواهی برد. هم از کلمات اوست که گفته: لایصلح الکلام الاّ لرجل اذا سکت خاف العقوبة بسکوته؛ روا نیست سخن کردن شخصی را مگر گاهی که ترسد بر خاموشی عقوبت و مؤاخذت مترتب گردد. بردعی بفتح باء موحده و راء مهمله و دال مهمله و عین مهمله و یاء نسبت است. (نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۴۲۱).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن هارون رازی دُبیلی مقری حربی. از مردم دبیل موضعی بشام. خطیب وفات او را به سال ۳۷۰ هـ .ق . گفته است. (تاج العروس، در مادهٔ د ب ل).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن هارون النزلی النحوی. مکنی به ابوالفتوح. او از اقران ابویعلی ابن سراج و از شاگردان ابوالحسن علی بن عیسی الربعی است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن هاشم بن خلف بن عمروبن سعیدبن عثمان بن سلیمان بن سلیمان القیسی القرطبی الأعرج، مکنی به ابوعمر. او از محمدبن عمربن لبابه و اسلم بن عبدالعزیز و احمدبن خالد سماع داشت و توجه و اعتنائی خاص بعلم نحو داشت و این فن در او بر دیگر علوم و فنون غلبه کرد و مردی مهیب و باوقار بود و نسبت باو یا در حضور او لاغ و دعابه میسر کس نبود و بعلت وقار وی او را قاضی لقب دادندی. وفات او به سال ۳۴۵ هـ .ق . بود. ابن فرضی گوید محمدبن حسن ذکر او آورده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن هالهٔ مقری، مکنی به ابوالعباس. یکی از فضلاء قراء شاگرد ابوعلی الحداد و ابوالعز الواسطی است و مردم بسیار نزد او قرآن درست کردند و او از حافظ اسماعیل بن محمدبن فضل و غانم بن ابی نصر البرجی و جز آن دو سماع کثیر دارد. وفات او پس از بازگشت از زیارت خانه بحلّة زیدیه بسال ۵۳۵ هـ .ق . بود. (معجم البلدان، در کلمهٔ رنان قریه ای باصفهان).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن هانی الاثرم، مکنی به ابوبکر. وی یکی از صاحبان سنن است. و رجوع به اثرم احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن یحیی بن مبارک بن المغیرة العدوی الیزیدی. از عم خود ابراهیم بن یحیی بن مبارک روایت دارد. (روضات الجنات، ذیل یحیی بن المبارک ص ۷۷۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن یحیی الجعفی. ابن عقده از او روایت دارد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن یحیی بلدی، مکنی به ابوالعباس و معروف به ابن الثلاج. از اهل موصل از شهر بلد. او در صناعت طب فاضل و در علم و عمل خبیر و نیکومعالجه و از اجل تلامذهٔ احمدبن ابی الاشعث بود و سالها ملازمت وی داشت. او راست: کتاب تدبیر الحبالی و الاطفال و الصبیان و حفظ صحتهم و مداواة الامراض العارضة لهم، و این کتاب را برای وزیر ابوالفرج یعقوب بن یوسف معروف به ابن کلس وزیر العزیز باللََّه در دیار مصر کرد، و او بخط خویش کتب بسیار نوشته است. رجوع به عیون الانباء ابن ابی اصیبعه ج ۱ ص ۲۴۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن یزدادبن رستم طبری نحوی، مکنی به ابوجعفر. وی به بغداد سکونت گزید و خطیب گوید، او به بغداد از نصیربن یوسف و هاشم بن عبدالعزیز دو صاحب علی بن حمزهٔ کسائی باسناد خود از عبداللََّه مسعود روایت کرد که او گفت: من قراآت را شنیدم و آنان را نزدیک بیکدیگر یافتم شما در قرائت بهر یک از قراآت که خواهید توانید خواندن چه اختلاف آنان چنان است که کسی گوید هلم و دیگری گوید تعال. و عمربن محمدبن سیف کاتب نیز گوید: این روایت از ابن رستم به سال ۳۰۴ هـ .ق . شنیدم. و محمدبن اسحاق الندیم گوید: از کتب ابن رستم است: کتاب غریب القرآن. کتاب المقصور والممدود. کتاب المذکر و المؤنث. کتاب صورةالهمز. کتاب التصریف. کتاب النحو. و در کتاب الغایهٔ ابوبکربن مهران نیشابوری که در قراآت کرده است خواندم که گوید: قرائت کردم نزد ابوعیسی بکاربن احمد المقری و او گفت: قرائت کردم نزد ابوجعفر احمدبن محمدبن رستم طبرانی [ کذا ] و او مؤدَّب خانهٔ وزیر ابن الفرات بود و ما با وسائل و تدبیرها و شفیعان بخدمت این مرد که بصیر بعربیت و حاذق در نحو بود رسیدیم و او قرائت کرد نزد نصیربن یوسف ابوالمنذر نحوی صاحب کسائی و او قرائت کرده بود نزد کسائی. (معجم الأدباء ص ۶۰).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن یزید یتاخی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن یعقوب، مکنی به ابوعبداللََّه و ملقب به بریدی. هندوشاه در تجارب السلف آرد که: او مردی متهور بود و شریف نفس و بلندهمت، در خدمات منتقل میشد و احوال او بعسر و یسر و عزل و تولیت منقلب میگشت تا آخر قوت نفس و علو همت او را بر آن داشت که لشکر جمع کرد و بصره و بلاد خوزستان را بگرفت و بعد از آن خواست که وزارت خلفاء کند، راضی وزارت باو داد و بعد از اندک مدتی معزول شد و وزارت بسلیمان بن حسن بن مخلد افتاد. رجوع به تجارب السلف ص ۲۱۹ و تجارب الامم ج ۵ ص ۱۹۷، ۲۵۸، ۲۶۵ - ۲۶۷، ۳۰۸، ۳۰۹، ۳۳۴، ۳۳۵، ۳۳۸، ۳۶۸، ۳۶۹، ۳۹۴، ۳۹۸، ۴۰۳، ۴۰۴، ۴۰۹، ۴۳۰، ۴۳۲، ۴۶۷ -۴۷۰، ۴۹۲، ۴۹۴، ۵۰۲، ۵۰۴، ۵۱۶، ۵۱۸، ۵۲۱، ۵۲۳، ۵۳۱، ۵۴۰، ۵۴۲، ۵۴۴، ۵۵۰، ۵۵۳، ۵۵۵، ۵۵۷، ۵۶۵، ۵۶۷، ۵۶۸، ۵۷۱، ۵۷۵ و رجوع به ابوعبداللََّه بریدی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن یعقوب بن القاص. رجوع به ابن القاص شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن یعقوب الخازن الرازی، مکنی به ابوعلی و ملقب بمسکویه. رجوع به ابوعلی مسکویه یا مشکویه و رجوع بروضات الجنات ص ۷۰ شود. و نیز او راست: فوزالنجاة فی الاختلاف و کتاب الطهارة در اخلاق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن یوسف اصفهانی. حمزه در کتاب اصفهان او را در جملهٔ ادباء اصفهان آورده است و گوید، او راست: کتابی در طبقات بلغاء و کتابی در طبقات خطباء و هر دو کتاب بی مانند است و کتاب ادب الکتاب. و احمد راست دربارهٔ ولیدبن ابی الولید قاضی: لعمرک ما حمدنا غبّ ودّ بذلنا الصفو منه للولید رجونا ان یکون لنا ثمالاً اذا ما المحْل اذوی کلّ عود و یحیی احمدبن ابی دؤاد سلیل المجد و الشرف العتید فزرناه فلم نحصل لدیه علی غیر التهدد و الوعید تورّد حوضه الآمال منا فآبت غیر حامدة الورود یظل عدوّه یحظی لدیه بنیل الحظ من دون الودود رضینا بالسلامة من جداه و اعفیناه من کرم و جود. و هم احمد راست و آن ترجمهٔ مثلی فارسی است بعربی: انی اذا ما رأیت فرخ زنی فلیس یخفی عَلَیَّ جوهره لو فی جدار یخطّ صورته لماج فی کفّ من یصوره. و در مردی که علوم اسلامی را ترک گفته و بعلوم فلسفی گرائیده است گوید: فارقت علم الشافعی و مالک و شرعت فی الاسلام رأی برقلس و اراک فی دین الجماعة زاهداً ترنو الیه بمیل طرف الأشوس. و به یکی از دوستان نوشته است: نفسی فداؤک من خلیل مصقب لم یشفنی منه اللقاء الشافی عندی غداً فئة تقوم بمثلها للََّه حجته علی الأصناف مثل النجوم یلذ حسن حدیثهم لبسوا باوباش ولا اجناف او روضة زهراء معشبة الثری کان الربیع لها بکیل واف من بیت ذی علم یصول بعلمه او شاعر یعصی بحد قواف منهم ابوالحسن بن کلس دهره و ابوالهذیل و لیس بالعلاف و الهرمزانی الذی یسمو به شرف اناف به علی الاشراف فاجعل حدیثک عندنا یشفی الجوی فنفوسنا وَلْهی ََ الی الایلاف و لن الجواب فلیس یعجبنی اخ فی الدین شاب وفاءه بخلاف.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن یوسف البزار الحافظ، مکنی به ابواسحاق. او راست: تاریخ هرات. رجوع به ص ۲۳۵ کشف الظنون چ ۱ استانبول ج ۱ ص ۲۳۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن یوسف الخطی، اصلاً البحرانی المقابی، منشأً و تحصیلاً. صاحب روضات الجنات بنقل از شیخ یوسف بحرانی آرد که: وی علامه ای فهامه و زاهدی عابد و پرهیزکاری بزرگوار بود و در معقول و منقول و اصول و فروع متبحر بود و آثار او که با دقت نظر و حدت خاطر و فصاحت و بلاغت تنظیم شده بر علو مرتبهٔ او در علم و دانش شاهدی عدل است و گوید بعقیدهٔ من او افضل علماء بحرین است و صاحب ذخیره برای مذاکره و استفاده هفته ای دو روز با وی خلوت میکرد و نیز هنگامی که محقق خونساری در اصفهان بخانهٔ وی فرود آمده بود، هفته ای چند شب با اوخلوت میداشت. مجلسی، در اجازه ای که احمدبن محمد را نوشته است، بعد از ذکر برخی از القاب او، گوید: «فوجدته بحراً زاخراً فی العلم لایساجل و القیته حبراً ماهراً فی الفضل لایفاضل» و او شیخ شیخ سلیمان بن عبداللََّه ماحوزی بحرانی صاحب بلغةالرجال است و این شیخ سلیمان از او روایت میکند. او راست: ریاض الدلائل و حیاض المسائل در فقه و صاحب ریاض المسائل فی شرح النافع نام کتاب خود را از او گرفته است. رسالة فی عینیة صلوة الجمعة و آن را در ردّ رسالهٔ سلیمان بن علی بن ابی ظبیهٔ شاخوری نوشته است. رسالة فی استقلال الأب بولایة البکر الرشید. رسالتان فی المنطق. رسالة فی البداء و غیرها. و او با دو برادر خود، در حیات پدر، بسال ۱۱۰۲ هـ .ق . بمرض طاعون بعراق درگذشت و در جوار تربت کاظمین مدفون شد. رجوع به ص ۲۴ و ۳۰۶ روضات الجنات شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن یولة المیهنی، مکنی به ابوالحسن، منسوب بمیهنه قریه ای بخابران بین سرخس و ابیورد و پسر او ابوسعید فضل بن احمد صاحب کرامات است. او از زاهر سرخسی و از او ابوالقاسم سلمان بن ناصر انصاری روایت دارد و در شهر خویش به سال ۴۴۰ هـ .ق . وفات یافت و قبر او مزار است و حافظبن حجر در تبصیر باختصار ذکر او آورده است. (تاج العروس، مادهٔ ی و ل).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد، ابوالحسین سهیلی. رجوع به احمدبن محمد سهیلی خوارزمی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد اخسیکتی، مکنی به ابورشاد و ملقب به ذوالفضائل. او راست: شرح سقطالزند موسوم به الزوائد و کتاب تاریخ. وفات وی به سال ۵۲۸ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد ارّجانی قاضی، ناصح الدین ابوبکر. او در عنفوان شباب بمدرسهٔ نظامیهٔ اصفهان علم آموخت و در گفتن اشعار بزبان عربی مشهور گردید و دیوانی بزرگ داشت و بنیابت قضا در شوشتر و عسکر مکرم منصوب بود. و رجوع به ارجانی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد اردبیلی، معروف بمقدس اردبیلی، در روضات الجنات مولی احمد مقدس آمده است. او از علماء و ثقات فقهاء شیعه است. و صاحب روضات الجنات گوید: بزهد و ورع و امانت و دیانت وی، چون خلق نیکوی پیغمبر و شجاعت علی و بخشندگی حاتم، مثل زنند. و همو بنقل از لؤلؤةالبحرین گوید: چنوئی در زهد شنیده نشده است و بنقل از انوارالنعمانیه کراماتی بوی نسبت کند. مجلسی در بحارالأنوار، او را در شمار کسانی که امام عصر را دیده اند آورده. و نیز صاحب روضات، بنقل از صاحب لؤلؤةالبحرین، و او بنقل از سید نعمت اللََّه جزائری شاگرد مقدس اردبیلی گوید: اردبیلی در سالهای گرانی خوراک خویش را میان خود و بینوایان بخش میکرد و برای خود بخشی چون آنان میگذاشت. در یکی از سالها که چنین کرد زنش بر وی خشم گرفت و گفت: فرزندان ما را در چنین سالی فروگذاری تا دست بسوی مردمان دراز کنند؟ و مقدس زن را ترک گفته بقصد اعتکاف بسوی مسجد کوفه رهسپار شد و بروز دوم مردی بارهای گندم و آردی پاکیزه بخانهٔ او آورد و گفت: خداوند خانه ای که در مسجد کوفه معتکف است فرستاده است و پس از آنکه اردبیلی از اعتکاف بازگشت زن او را گفت: آردی که با اعرابی فرستادی آردی نیکوست و مقدس اردبیلی خدای را شکر گفت و از سرّ آن امر بی خبر بود . و نیز صاحب روضات بنقل از حدائق المقربین گوید: غالباً اردبیلی، با ستور کرائی، بزیارت، از نجف بکاظمین می شد، در یکی از این سفرها خربنده با وی نبود هنگام بازگشت از کاظمین یکی از بغدادیان وی را نامه ای داد که بیکی از مردم نجف رساند و اردبیلی نامه بستد و در گریبان نهاد و لیکن پیاده براه افتاد و میگفت از مکاری اجازهٔ حمل این نامه ندارم و چهارپا تا نجف در جلو میراند و او پیاده میرفت. و نیز گویند هرگاه که اردبیلی برای زیارات مخصوص بحائر میرفت احتیاطاً نماز را بقصر و اتمام میگذارد. اردبیلی میگوید: ان طلب العلم فریضة و زیارة الحسین (ع) سنة فاذا زاحمت السنة الفریضة یحتمل تعلق النهی عن ضد الفریضة بها و صیرورتها من اجل ذلک سفر معصیة. وی در اسفار و رفت وآمدهای خود تا میتوانست از مطالعهٔ کتب و تفکر در مشکلات علوم خودداری نمیکرد. و آورده اند که یکی از زوار نجف وی را براه بدید و بعلت جامه های مندرس وی او را نشناخت و از وی درخواست تا جامه های او بشوید و اردبیلی جامهٔ او بدست خویش بشست و نزد خداوند آن برد در این هنگام صاحب جامه او را بشناخت و مردم او را از این کار ملامت کردن گرفتند و اردبیلی گفت: حقوق برادران مؤمن بیش از آن است که با شستن جامه برابر آید. اردبیلی گوید: بنا بآنچه از احادیث و اخبار برمی آید خداوند چنانکه صبر بر قناعت را هنگام سختی دوست دارد اثر نعمت خود را بر بندگان در هنگام آسایش نیز دوست میدارد. و هرگاه کسی از وی خواهش میکرد که جامه ای گرانبها پوشد ابا نمیکرد. اردبیلی علوم معقول و منقول را نزد بعضی از شاگردان شهید ثانی و فضلاء عراقین و مشاهد معظمه خوانده است. و نزد مولی جمال الدین محمود که از شاگردان مولی جلال دوانی است نیز تلمذ داشته است و در این درس مولی عبداللََّه یزدی و مولی میرزاجان باغ نوی با او همدرس بودند. او از سیدعلی صائغ تلمیذ شهید روایت کند و امیر فضل اللََّه بن عبدالقاهر حسینی تفرشی نجفی و امیر علام از شاگردان او بوده اند و مؤلف مدارک و مصنف معالم و مولی عبداللََّه تستری از اجلهٔ تلامیذ اویند. اردبیلی معاصر شاه طهماسب و شاه عباس اول صفوی و شیخ بهائی است. و میان اردبیلی و بهائی حکایاتی میباشد و میان او و شاه عباس مکاتبات بود و شاه عباس در نامه های خود تقاضی داشت که اردبیلی بایران آید و او ابا میکرد. سیدنعمت اللََّه جزائری در کتاب مقامات خود نقل میکند که اردبیلی سفارش نامه ای در باب کمک بسیدی بدست خود سید بنزد شاه طهماسب فرستاد، هنگامی که نامه بشاه رسید باحترام و تعظیم آن از جای برخاست، و چون در آن نامه شاه را برادر خوانده بود، گفت: تا کفن وی را فراز آرند و نامه در میان آن نهاد و وصیت کرد که گاه دفن مکتوب را زیر سر او نهند تا بآن بر نکیر و منکر حجت آرد و گوید اردبیلی مرا برادر خوانده است. و نیز گویند مردی از کسان شاه عباس اول در خدمت تقصیر کرد و بمشهد امیرالمؤمنین التجا جست و از اردبیلی سفارش نامه ای برای شاه خواست. اردبیلی نامه ای مختصر بپارسی نوشت و بدست همان مرد فرستاده و عبارت نامه این است: بانی ملک عاریت عباس بداند اگرچه این مرد اول ظالم بود اکنون مظلوم مینماید چنانکه از تقصیر او بگذری شاید که حق سبحانه و تعالی از پاره ای از تقصیرات تو بگذرد، کتبه بندهٔ شاه ولایت احمد الاردبیلی. و جواب شاه عباس باو این است: بعرض میرساند عباس که خدماتی که فرموده بودید بجان منت داشته بتقدیم رسانید امید که این محب را از دعای خیر فراموش نکنند، کتبه کلب آستانهٔ علی، عباس. او راست: مجمع الفائدة و البرهان فی شرح ارشاد الاذهان و زبدة البیان فی شرح آیات احکام القرآن و حدیقةالشیعة در احوال پیغمبر و ائمه و اثبات امامت خاصه بزبان پارسی و شرح الهیات تجرید و تعلیقات بر شرح مختصر عضدی و تعلیقات بر خراجیهٔ شیخ علی و حواشی و رسائل و جوابهای مسائلی. وفات او بماه صفر سال ۹۹۳ هـ .ق . در نجف بود. رجوع به روضات الجنات صص ۲۲-۲۴ و هم رجوع به قصص العلماء شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد ازدی. او راست: خلاصه ای در فرائض.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد الأسدی. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۳۴،۱۱۰، ۱۲۹، ۱۶۲).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد اسفراینی، مکنی به ابوحامد. او راست: التعلیقةالکبری فی الفروع.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد اسکندرانی. رجوع به ابن عطاءاللََّه تاج الدین ابوالفضل احمدبن محمد اسکندری شود. و نیز تهذیب مدوّنهٔ بردعی را مختصر کرده است، و حاجی خلیفه وفات او را به سال ۷۱۹ هـ .ق . ذکر میکند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد اشبیلی، مکنی به ابوالعباس و معروف به ابن الحاج. او راست: کتاب الامامة. کتاب القوافی. کتاب السماع و احکامه. مختصر خصائص ابن جنی. شرح الکتاب سیبویه. شرح مستصفی تألیف حجةالاسلام غزالی در اصول فقه. وفات او را در چهار جا حاجی خلیفه به سال ۶۵۱ و یک جا ۶۵۰ هـ .ق . آورده است، لیکن ما قبلاً در ابن الحاج سال موت احمد را ۵۰۱ نوشته ایم و مأخذ آن را فعلاً نمیدانیم چه بوده است و نیز در آنجا اَهم تألیفات او را نقد او بر مقرب آورده ایم، اکنون اصل آن را نیز نیافتیم. و حاجی خلیفه کتاب دیگری نام می برد موسوم به المقبول علی البلغی (؟) و المجهول و آن را به احمدبن محمد اشبیلی مطلق نسبت میکند و نمیدانیم آیا مراد ابن الحاج است یا ابن الرومیة یا ثالثی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد اشبیلی نباتی، مکنی به ابوالعباس و معروف به ابن رومیة. و حاجی خلیفه کتاب دیگری به نام الروائع به احمدبن محمد اشبیلی اندلسی نسبت می کند و در اینجا او را شهاب فاضل [ ظ: شابّ ] لقب میدهد و گوید آن را بسبک الدواهی و النواهی ابوبکربن العربی المالکی المغربی کرده است. رجوع به احمدبن محمدبن مفرج... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد اشمونی حنفی نحوی. او راست لامیه ای موسوم به التحفةالادبیة فی علم العربیة. وفات وی ۸۰۹ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد اصبحی عتابی، مکنی به ابوالعباس. او راست: شرح تسهیل ابن مالک. وفات وی به سال ۷۷۶ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد الاصبعی القاضی البحرانی. رجوع بروضات ص ۲۵ س ۱ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد اصفهانی، مکنی به ابوالریان. هندوشاه در تجارب السلف ص ۲۴۷ آرد که: مولد و منشأ او اصفهان است و در کتابت توغلی نداشت اما مردی عاقل بود و عقل او جبر قلّت معرفت وی میکرد و در آخر ایام عضدالدّوله وزیر شد و چون عضدالدّوله وفات کرد و آن در روز دوشنبهٔ نوزدهم شهر شوال سنهٔ اثنتین و سبعین و ثلثمائه (۳۷۲) هـ . ق.) بود، ابوالرّیان را بگرفتند و بند کردند و مدّتی در آن بماند، بعد از آن صمصام الدّوله و او را از بند بیرون آورد و بنواخت و وزارت باو تفویض کرد امّا مهلتی زیادت نیافت و دشمنان قصد او کردند و صمصام الدّوله او را بکشت. و گویند قصد ابوالرّیان مذکور محمدبن ابی محمدبن ابی عبداللََّه بن سعدان کرد و چون ابوالرّیان را بگرفتند در آستین او رقعه ای بود این دو بیت نوشته: ایا واثقاً بالدّهر غُرّاً بصرفه رویدک انی بالزّمان اخو خبر و یا شامتاً بالناس کم ذی شماتة یکون له العقبی بقاصمة الظهر. این شخص که رقعه را یافت پیش ابن سعدان برد، او گفت این را پیش ابوالرّیان بر و بپرس که این دو بیت که نوشته است. چون رقعه به ابوالرّیان رسید گفت: این رقعه بخط ابوالوفا طاهربن محمد است که من قصد او کردم، او این ابیات بمن فرستاد در آن حال که او را بگرفتند، همین رقعه را پیش تو که ابن سعدانی می فرستم. ابن سعدان این سخن بشنید و اندوهناک شد و خاموش گشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد اصفهانی، ابن ابوفیج. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد اصفهانی، ملقب به غراب و مکنی به ابوعبداللََّه. محدث. او از غانم البرجی و از او علی بن بوزندان روایت دارد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد اغلبی، مکنی به ابوابراهیم. پنجمین از امرای بنی اغلب. وی پس از ابوعقال در سال ۲۴۲ هـ .ق . امارت یافت و هفت سال در افریقیه حکم راند و بسال ۲۴۹ درگذشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد الافریقی، المعروف بالمتیم مکنی به ابوالحسن. شاعر و ادیبی فاضل بود. ثعالبی گوید: او را به بخارا دیدم و در این وقت او پیری پریشان حال بود و از سیماء او بی طالعی و تیره بختی نیک هویدا و شغل طبابت و هم اخترگوئی می ورزید. واین قطعه از شعر خویش مرا بخواند: و فتیة ادباء ما علمتهمُ شبهتهم بنجوم اللیل اذ نجموا فروا الی الراح من خطب یلم بهمُ فما درت نوب الأیام این همُ و هم ابیات زیرین را از گفته های خویش انشاد کرد: تلوم علی ترکی الصلاة حلیلتی فقلت اعزبی عن ناظری انت طالق فواللََّه لاصلّیت للََّه مفلساً یصلی له الشیخ الجلیل و فائق لماذا اصلّی أین باعی و منزلی و أین خیولی و الحلی و المناطق اصلّی و لا فتر من الأرض یحتوی علیه یمینی اننی لمنافق بلی ان علیّ اللََّه وسّع لم ازل اُصلّی له ما لاح فی الجو بارق. و نیز او راست در وصف ترکیّه ای: قلبی اسیرُ فی یدی مقلة ترکیّة ضاق لها صدری کانّها من ضیقها عروة لیس لها زرّ سوی السحر. رجوع به معجم الأدباء ج ۲ ص ۸۰ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد امام طحاوی، مکنی به ابوجعفر. از صاحبان «شروط» است در چهل جزء.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد امین. او راست: فرائدالفوائد فی بیان العقائد طبع آستانه ۱۲۱۹ هـ .ق . (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد انبردوانی بصیر حنفی، مکنی به ابوکامل. او راست: المضاهات فی الاسماء والانساب.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد اندلسی. او راست: شرح بر فصول الخمسین تألیف یحیی بن عبدالمعطی. وفات وی به سال ۶۸۹ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد انطاکی، مکنی به ابوحامد و منبوز به ابورقعمق. او مداح المعز ابوتمیم بن معدبن منصوربن قائم بن مهدی عبیداللََّه و فرزندان او و جوهر قائد و وزیر ابوالفرج یقعوب بن کلس بود. و ثعالبی گوید وی نادرهٔ زمان و جملهٔ احسان بود و در شام همان مقام را دارد که ابن حجاج بعراق. وفات وی بگفتهٔ مسبحی در ۳۹۹ و بقولی ۳۸۹ هـ .ق . بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد انطاکی، معروف به بدیحی. رجوع به بدیحی احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد ایزدیار، معروف بفرید کافی وزیر. عوفی در لباب الألباب ج ۱ ص ۱۲۰ ببعد آرد: الصدر الاجل شرف الدولة و الدین سید الکتاب فرید الزّمان احمدبن محمد ایزدیار الکافی یعرف بفریدالکافی، در فنون هنر کافی بود. و با فضلی وافر وافی، بحری در هنر بی پایاب و قطبی در بزرگی مدارالباب، بیت: اندر هر فن که بازجوئی او را گوئی که بیامده ست آن فن او را. و صاحب دیوان انشاء سلطان سعید غیاث الدنیا والدین محمدبن سام تغمده اللََّه برحمته و غفرانه بود و مکاتباتی که بمواقف مقدّسهٔ امیرالمؤمنین الناصر لدین اللََّه الذی لا امام للمسلمین سواه نبشته است در آن حضرت مقدسه آن را شرف احماد ارزانی فرموده اند و باحسان و تحسین اختصاص داده و میان او و صدر اجلّ جمال الدّین افضل العصر [ افتخارالملک مکاتبات و مشاعرات بوده است و وقتی که افتخارالملک ] از شغل استیفاء معزول گشت نامه ای نبشت بنزدیک او و این قطعه در اثناء آن نامه درج کرد و این دُر در آن دُرج مدفون گردانید. قطعه: ای فاضل زمانه و معروف روزگار هرگز بقصد جاهل مجهول کی شوی در شغلت ار کشید جهاندار خط عزل در عزل جز بمدحش مشغول کی شوی از شغل پروقایع معروف گر شدی از فضل پربدایع معزول کی شوی. افتخارالملک سه بیت جواب این انشاء کرد و بخدمت او فرستاد، بیت: تشریف فضل تو که طراز مکارمست جائی عریض داد مرا در مقام عزل هرچند اهل دولت در دور روزگار پیوسته بدگوار شناسند جام عزل با ذوق سلوتی که رسانید قاصدت در کام عقل تلخ نیامد فطام عزل. و هم شرف الدین فرید کافی راست: من آخته قد بودم و باقوت و چست گم گشت جوانی و دوتا گشتم و سست جویان جوانیست قد من بدرست مر گم شده را بجز دوتا نتوان جست. و وقتی در نیشابور در مصاحبت سیدالکتاب جمال الدین علی لاهوری که صاحب دیوان انشاء ملک مؤید بود بساط سخن بسط کرده بودیم، در اثناء آن ذکر فریدالکافی رفت او بغلام دواتی اشارت کرد تا خریطه ای بیاورد و نامه ای بخط فریدالدین که جواب مکتوب او نوشته بود برون آورد، الحق خطی که ابن مقله آنرا بر مقله نهادی و ابن البواب بدربانی او تن دردادی، مطلع آن یک قطعهٔ تازی بود و بیت پس آن قطعه بپارسی نوشته. قطعه: آمد ببام عاشق مهجور مستهام مرغی ز آشیانهٔ معشوق نامه نام لفظش چو لعل منجمد از خندهٔ هوا خطش چو دُرّ منعقد از گریهٔ غمام پرسیدم از عطارد کین نامه زآنِ کیست وز اهل فضل منشی این درج دُر کدام گفت آنکه مبدعان نکات براعتند با من که خواجهٔ همه ام پیش او غلام گفتم جواب نامه نویسم بطنز گفت اقرار تو بعجز جوابست والسلام. و چون حضرت فیروز کوه محط رحال و مهبط فضل و افضال شد و شعراء عالی سخن قبلهٔ حاجات خود آن را دانستند و فضلاء سامی مرتبت روی بدان آوردند هرچند شرف الدین فرید بفنی دیگر موسوم بود و کمال فضل او همگنان را معلوم گاه گاه از برای امتحان طبع و تشحیذ خاطر قصیده ای گفتی و بالماس بیان گوهر معنی سفتی و در بارگاه فلک پناه عرش و کرسی پایگاه آن قصیده بشرف احماد مشرف گشتی و این بیت که مطلع این قصیده است و تحریر [ خواهد ] افتاد در ظن بنده آن است که قاضی منصور راست و قصیده ای سخت غرّا و ابیاتی بغایت مطبوع در آن قصیده ایراد کرده است و خاطر او بدان مسامحت نموده و در فصل علماء و ائمه آن قصیده آورده خواهد شد و هر دو بزرگ در یک عصر بوده اند و در فضل و هنر آیتی و در لطف طبع بغایتی که رقم انتحال بر ایشان نتوان کشید یا توارد خاطر است یا موافقت طبیعت و اگر منحول است کتاب را انتحال عیب نباشد این معنی آورده شده تا خواننده ازین دقیقه غافل نباشد و این قصیده که مزاج چشمهٔ تسنیم دارد و طراوت شمال و روح نسیم در مدح سلطان جهان غیاث الدنیا و الدین تغمده اللََّه برحمته و غفرانه گفته است و در هر بیتی از ابیات غزل گل و می که راح را رَوح روح خوانده و گل را قوت دل لازم داشته و در ابیات مدح در هر بیتی آفتاب و سایه مراعات کرده چه آن آفتاب سلاطین بحقیقت سایهٔ رحمت ربّ العالمین بود و این یک قصیده بر کمال فضل و علو سخن او گواه تمام است. شعر: ای گل و می را برخسار و لب تو افتخار چون گل میگون ببار آمد می گلگون بیار شکل گل چون شکل جام و رنگ می چون رنگ گل هست گویی هر دو را از هم صفتها مستعار باغ را بی گل کجا باشد درین هنگام قدر جام را بی می کجا باشد درین موسم قرار گل بمطرب چون همی گوید که از دستم منه می بساقی چون همی گوید که بر دستم مدار گل ز می جوید شعاع و می ز گل گیرد فروغ با گل و می عیش کن بی زحمت خار و خمار خاصه چون سلطان اعظم گل به پیش و می بدست مطربان را خواند پیش و بندگان را داد بار سایهٔ یزدان غیاث دین و دنیا کآفتاب زآن بیاراید چمن کز رای او دارد شعار شهریاری کآفتاب از سایهٔ اقبال او بر سپاه سعد و نحس اختران شد کامگار آفتاب سایه دار است او جهان را گاه عدل سخت نادر باشد الحق آفتاب سایه دار سایه پرور دست خصمش زآفتاب تیغ او همچو سایه زآفتاب از بهر آن جوید فرار ازبرای سایهٔ او خاک را خدمت کنند آفتاب اندر مسیر و آسمان اندر مدار از پی فخر آسمان هر دم وصیت میکند کآفتابا سایهٔ رایات او را سجده آر ور مثل صد شهر یارش باشد اندر روز کین زآفتاب او را بسایه کی گذارد شهریار همچو سایه از هما آمد همایون بر جهان آفتاب دولتش کایمن بمانده ست از غبار پیش رای آفتاب آیینْش خصم مملکت سایهٔ سنگی ندارد زآن چنان مانده ست خوار ور همی خواهی قیاس شاه و خصم شاه کرد سایهٔ شب را به پیش آفتاب روز دار گر بصورت آفتابی گردد آن کش دشمن است سایهٔ اعلام منصورش برآرد زو دمار تا بود تفسیر سایه وآفتاب اندر سخن طرّهٔ گیسوی لیل و غرّهٔ روی نهار زیور بزم تو باد و خاک روب مجلست آفتاب روی چرخ و سایهٔ زلفین یار. جواب معارضهٔ رشیدالدین تاجر گوید از زبان فخرالدین مبارک شاه بر منوالی که در آن بحر شعر کم گفته اند اگر چه این قصیده از دایرهٔ متفقه است فأما بر تقطیع فاعلن فعولن پیش شعر کمتر گفته اند و سخت مصنوع است و نگاه داشت عروض او بغایت دشوار، میگوید: حبذا بنظمی کآن شفاء جان شد همچو راح روحش راحت جنان شد آفتاب نوری کز طریق حاجت یک رفیق راهش ماه آسمان شد حورمنظری خوش خوب دلکشی کش کز کمال خوبی دلبر جهان شد کار دل که از دل گشته بود پیچا جان و دل شد اما جان دل ستان شد در تنی که از تن مانده بود بی دل ناگهان درآمد یار مهربان شد کلّ او چو دیدم کان نمود ز اول چونْش جزو کردم زادهاء کان شد وقف از نثارش طبع پربدایع حالی از نگارش دیده بوستان شد گفتمش کرائی گفت من تراام گفتم از کجائی زود پیش خوان شد هر خطر که آمد از قضاء ایزد در ضمیر مردان صدق کن فکان شد دفع آن خطر را زآسمان معنی اعدل سلاطین خسرو زمان شد خسروی که اکنون از کمال عدلش گرگ خون خورنده بر رمه شبان شد بر عدوی ملکش خار خشک اول گشت تیز پیکان بعد از آن سنان شد ملک رای و خان را آب داد لطفش باز باد عنفش هلک رای و خان شد در زمان عدلش بر ستم رسیده گشت خار خرما خاره پرنیان شد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد برتی (قاضی...) مکنی به ابوالعباس. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد برسوی. مدرس. او راست: تاریخ آل سلجوق. وفات او به سال ۹۷۷ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد برقانی خوارزمی، مکنی به ابوبکر و ملقب بحافظالکبیر. او راست: جمع بین الصحیحین و مسند الخوارزمی. وفات وی به سال ۳۴۵ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد برنسی فاسی مالکی، مکنی به ابوالفضل و معروف بشیخ زروق و ملقب بشهاب الدین. او راست: قواعدالطریقة فی الجمع بین الشریعة و الحقیقة و شرح الحکم العطائیه لابن عطاءاللََّه. وفات وی به سال ۸۹۹ هـ .ق . بود. و در تاج العروس (در مادهٔ ب ر ن س) آمده است: بُرنس کقنفذ؛ قبیلة من البربر، سمیت بهم مساکنهم و منهم الولی الشهیر ابوالعباس احمدبن عیسی [ بجای محمد ] الملقب بزروق استدرکه شیخنا.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد بریدی، مکنی به ابوعبداللََّه. از جملهٔ وزرای متقی. (مجمل التواریخ و القصص ص ۳۷۹).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد بستی، مکنی به ابوسلیمان خطابی. ادیب فقیه شافعی. وی در عراق از ابوعلی صفار و ابوجعفر رزاز و جز آنان حدیث شنید و حاکم ابن بیع صاحب تاریخ نیشابور و جمعی از بزرگان دیگر شاگردان اویند. وفات وی به سال ۳۸۸ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد بستی خراسانی، معروف بخارزنجی. یکی از ائمهٔ لغت. رجوع به احمدبن محمد البشتی... و خارزنجی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد بسیلی. وی شاگرد ابن عرفه بود و تفسیر ابن عرفه را چنانکه شنیده نقل کرده است. وفات او۸۳۰ هـ .ق . است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد البشتی الخارزنجی. سمعانی گوید: خارزنج قریه ای است بنواحی نیشابور بناحیهٔ بشت و مرد مشهور این قریه ابوحامد احمدبن محمد خارزنجی است و او بی مدافعی در عصر خود امام اهل ادب خراسان بود. و آنگاه که وی پس از سال ۳۳۰ هـ .ق . بزیارت خانه شد ابوعمر زاهد صاحب ثعلب و دیگر مشایخ عراق بتقدم وی گواهی دادند و کتاب معروف او موسوم بتکملة برهانی بر تقدم و فضل اوست، وقتی وی به بغداد درآمد مردم بغداد از مکانت عظیم وی در معرفت لغت متعجب شدند و گفته شد: این خراسانی هرگز ببادیه نشده است و با این همه یکی از ادیب ترین مردمان باشد و او گفت: من میان دو عرب بشت و طوس بوده ام [ مراد مهاجرین عرب به این دو ناحیه است ]. او حدیث از ابوعبداللََّه محمدبن ابراهیم فوشنجی شنیده و خود حدیث کرد و حاکم ابوعبداللََّه حافظ از وی روایت کند. وفات او در رجب سال ۳۴۸ بود. یاقوت گوید: مسطورات قبل همه بنقل سمعانی از کتاب حاکم ابوعبداللََّه است. ازهری گوید: و کسانی از خراسانیان که بزمان ما جمع و تألیف لغت کرده و مرتکب تصحیف و تغییر بسیار شده اند یکی احمدبن محمد بشتی معروف بخارزنجی و دیگری ابوالأزهر بخاری است. اما خارزنجی کتابی کرده است بنام التکمله و از این نام مراد او اینکه با این کتاب کتاب العین منسوب بخلیل بن احمد را کامل کرده است و اما بخاری کتاب خود را حصائل نام داده و قصد او از این نام آن است که هرچه را خلیل از ذکر آن غفلت ورزیده او در این کتاب تحصیل کرده است. و من در دیباچهٔ کتاب بشتی دیدم که اسامی کتبی را که کتاب خویش از آنها استخراج کرد، برده و گوید: من کتب خود از این کتاب بیرون آوردم و شاید بعضی عیب گیرند که من بی سماعی از صحف این مؤلفین نقل میکنم لیکن این امر به آنکه غث از سمین بازشناسد و صحیح از سقیم تمیز کند ضرر و زیانی ندارد چه اخبار من بصورت اسناد از کتب مؤلفین مثل اخبار من از زبان آنان است و پیش از من دیگران نیز همین راه رفته و این طریق پیموده اند چنانکه ابوتراب صاحب کتاب الاعتقاب از خلیل بن احمد و ابوعمروبن العلاء و کسائی نقل آرد و او هیچیک از آنان را ندیده است. و یاقوت گوید: سپس ازهری بر این عمل بشتی اعتراضاتی کرده است که چون طولانی است از ذکر آن صرف نظر کردم. و خارزنجی را علاوه بر کتاب تکملة کتاب دیگریست التفصله و نیز کتابی به نام تفسیر ابیات ادب الکاتب. و رجوع بخارزنجی و معجم الأدباء چ مارگلیوث ج ۲ ص ۶۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد بشیری. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد بصراوی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد بصری، مکنی به ابویعلی و معروف به ابن سوّاف. فقیه مالکی. وی مردی وَرِع و عارف بحدیث و رئیس مالکیهٔ عراق بود. و بسنّ نودسالگی در ۴۹۰ هـ .ق . درگذشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد بغدادی، مکنی به ابوالحسین. رجوع به ابن قطان احمد... و رجوع بروضات ص ۵۸ س ۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد البغشوری. رجوع به احمدبن محمد البغوی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد البغوی الهروی نوری، مکنی به ابوالحسین. رجوع به احمدبن البغوی و ابوالحسین نوری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد بلدی. طبیبی مشهور از شاگردان ابوجعفر احمدبن محمدبن ابی الأشعث است. و ابوجعفر کتاب الادویةالمفردة را بخواهش احمد بلدی نوشته است. (عیون الانباء ج ۱ ص ۲۴۶ س ۲۰). و رجوع باحمدبن محمدبن یحیی البلدی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد بورانی، مکنی به ابوعلی بغدادی. وی محدث و محقق و حجت بود و وفات او به سال ۴۹۸ هـ .ق . اتفاق افتاد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد البوصیری، المقلب بشهاب. او راست: زوائد سنن ابن ماجه علی کتب الحفاظالخمسة.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد بیابانکی سمنانی، ملقب به علاءالدوله رکن الدین (۶۵۹ - ۷۳۶ هـ .ق .) از عرفای نامی عهد ابوسعید بهادرخان است. وی در ابتدای جوانی در مشاغل دیوانی داخل بود سپس به مسافرت و حج پرداخت و در سال ۶۸۷ لباس اهل تصوّف اختیار کرده و از ۷۲۰ ببعد در خانقاهی منزوی گردیده و به ارشاد مردم مشغول شد. آنگاه که امیر چوپان در مشهد طوس امرای خویش را به وفاداری نسبت به خود سوگند داد و با ایشان به سمنان آمد در آن شهر به زیارت شیخ رکن الدین علاءالدولهٔ سمنانی رفت و در مجلس او بار دیگر پیمان خود را با امرای همراه تجدید کرد و از علاءالدوله التماس کرد که ابوسعید را ملاقات کند و آتش غضب او را به آب نصیحت فرونشاند و مراتب وفاداری امیر را به عرض او برساند و از او بخواهد که محرکین قتل دمشق خواجه [ پسر امیر چوپان ] را به امیر چوپان بسپارد تا بوسیلهٔ سیاست ایشان آتش این فتنه خاموش شود. علاءالدوله التماس امیر چوپان را پذیرفت و نزد ابوسعید رفت و سعی بسیار کرد که میان سلطان و امیرالامراء را التیام دهد لیکن ابوسعید با این که علاءالدوله را باحترام پذیرفت مسئول او را اجابت نکرد. علاءالدوله را بیانات عالی و رباعیاتی شیرین به زبان فارسی است. رجوع بتاریخ مغول تألیف اقبال ص ۳۳۷، ۴۶۷، ۵۰۹، ۵۴۸ و علاءالدولهٔ سمنانی... شود. او راست: فصول الاصول المشهورة بما لابد منه بزبان فارسی. وفات او به سال ۷۳۶ بود. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد بیرونی. رجوع به ابوریحان ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد التاریخی الرعینی الأندلسی. یاقوت در معجم الادبا نسب او بصورت مذکور آرد و گوید حمیدی آورده است که: احمد عالم باخبار بود و در مآثر مغرب کتب بسیار تألیف کرد و ازجمله کتابی سطبر که در آن مسالک و مراسی و امهات مدُن اندلس و اجناد ستهٔ آن دیار و خواص هر شهر را شرح داده است و ابن جریر ذکر او کرده و بر وی ثنا گفته است. رجوع بمعجم الادباء چ مارگلیوث ج ۲ ص ۷۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد تبریزی. او راست: تاریخ النوادر.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد تلمسانی، مکنی به ابوالعباس. وی مدونة فی فروع المالکیهٔ عبدالرحمان بن قاسم و نیز فروع ابن حاجب را شرح کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد تناء. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد التونی البشروی. وی برادر عبداللََّه بن محمد التونی البشروی است. رجوع به عبداللََّه... و رجوع بروضات الجنات ص ۳۶۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد ثالث. چهاردهمین از سلاطین عثمانی. رجوع به احمدبن محمد پسر محمد ثالث شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد ثعلبی یا ثعالبی، مکنی به ابواسحاق نشابوری. صاحب تفسیر معروف به تفسیر ثعلبی و کتاب عرائس المجالس در قصص انبیا. وفات او بسال ۴۲۷ یا ۴۳۷ هـ .ق . بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد ثعلبی، مکنی به ابوعبداللََّه دمشقی، کاتب و مشهور به ابن خیاط. وی ادیب و شاعر بود و ابتدا کتابت بعض امرا با او بود، آنگاه مدح ملوک و اعیان میکرد. وفات او به سال ۵۱۷ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد جبارة مرداوی مقدسی حنبلی، ملقب بشهاب الدین. او راست: شرحی بر عقیلة اتراب القصائد فی اسنی المقاصد ابومحمد قاسم بن قیرة الشاطبی. وفات وی به سال ۷۲۸ هـ .ق . بود. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد جرجانی شافعی، مکنی به ابوالعباس. وفات وی ۴۸۲ هـ .ق . بود. او راست: المعاهات فی العقل. کنایات الادباء و اشارات البلغاء. تحریر فی الفروع. مغایات در فروع شافعیة. شافی فی فروع الشافعیة و آن کتابی بزرگ است در چهار مجلد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد الجلاء، مکنی به ابوعبداللََّه. او یکی از اکابر مشایخ طریقت بشام و از اصحاب ابوتراب نخشبی و ذوالنون مصری و ابوعبید بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد الجوهری. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۴۵،۵۱، ۵۷، ۷۱، ۱۰۶، ۱۱۱، ۱۳۰، ۱۳۶، ۱۴۸، ۱۶۴، ۱۶۶، ۱۷۹، ۱۹۵، ۱۹۷، ۲۲۷، ۲۴۱، ۲۴۲، ۲۴۷، ۲۹۸، ۳۶۱).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد جیلی اصفهبدی. وی دو شرح صغیر و کبیر بر العزی فی التصریف عزالدین ابوالفضایل ابراهیم بن عبدالوهاب زنجانی نوشته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد چغانی، والی چغانیان. رجوع به ابوالمظفر چغانی ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد حجازی، ملقب بشهاب الدین شاعر و ادیب. وفات او۸۷۵ هـ .ق . بود. او راست: کتاب الحمقاءالمغفلین. النیل الرائد من النیل الزائد. قلائدالحور فی جواهر البحور تخمیس قصیدهٔ بردهٔ بوصیری. صوت الحکمة. کنزالحواری فی الحسان من الجواری. ندیم الکئیب و حبیب الحبیب. اختصار شرح مقامات شریشی. و صاحب کشف الظنون در یک موضع وفات او را۸۷۹ آورده است. و نیز رجوع به شهاب حجازی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد حدادی، مکنی به ابونصر. او راست: بساتین المذکرین و ریاحین المتذکرین.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد حریری، مکنی به ابومحمد. از اصحاب جنید بغدادی است. وفات او به سال ۳۱۱ هـ .ق . بوده است. (قاموس الاعلام).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد الحسنی الحسینی القوبائی الاصبهانی (سید...)، مکنی به ابوالقاسم. از علمای قرن سیزدهم هجری. مؤلف رسالةالارشاد فی احوال الصاحب الکافی اسماعیل بن عباد است که آنرا۱۲۵۹ هـ .ق . تألیف کرده و این کتاب بسعی سیدجلال طهرانی در ۱۳۵۲ هـ .ق . در طهران ضمیمهٔ محاسن اصفهان مافروخی بطبع رسیده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد الحسینی. سید فاضل متبحر نسابه صاحب کتاب شجرةالاولیاء. رجوع بروضات ص ۴۴۲ س ۷ بآخر مانده شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد حفید تفتازانی. او راست حاشیه ای بر شرح العقائدالعضدیه. وفات وی به سال ۹۰۶ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد حلاّبی. فقیهی است..
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد حلبی، معروف به ابن منلا. وفات در ۱۰۰۳ یا ۱۰۰۰ و یا ۹۹۰ هـ .ق . باختلافاتی که در کشف الظنون هست. رجوع به ابن منلا شهاب الدین احمدبن محمدبن علی بن احمدبن یوسف و احمدبن محمدبن علی بن احمد... شود. او راست: شکوی الدمع المهراق من سهام قسی الفراق و عقودالجمان فی وصف نبذة من الغلمان.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد الحموی الحنفی. او راست: غمز عیون البصائر علی محاسن الاشباه و النظائر، و هو شرح علی کتاب الاشباه و النظائر لابن نجیم المصری. فرغ من تألیفه سنة ۱۰۹۷ هـ .ق . (فقه حنفی) در لکناو به سال ۱۲۸۴ و ۱۳۱۷ هـ .ق . در دو جزء و در آستانه به سال ۱۲۹۰ هـ .ق . طبع شد. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد حمیری، مکنی به ابوالعباس. او راست: کتاب تذکره. وفات وی به سال ۷۸۸ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد حنفی. رجوع به ابن عربشاه شهاب الدین... شود. و نیز او راست: عنقودالنصیحة و منظومهٔ مرآةالادب فی المعانی و البیان و غرةالسیر فی دول الترک و التتر.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد حنفی. رجوع به عتابی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد حنفی. او راست: کنزالفتاوی و مجمع الفتاوی حنفی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد حنفی قدوری. رجوع به ابوالحسین قدوری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد خارزنجی بشتی. یکی از ائمهٔ لغت، از مردم بشت شهری بخراسان. او راست: شرح ابیات ادب الکاتب ابن قتیبه و تکمله ای بر کتاب العین خلیل [ تکملةالعین ] . وفات او به سال ۳۴۸ هـ .ق . بود. و رجوع به احمدبن محمد البشتی ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد الخراسانی. یعقوب بن اسحاق کندی را کتابی است در مابعدالطبیعة که به نام احمدبن محمد خراسانی کرده است. رجوع به عیون الانباء ج ۱ ص ۲۱۳ س ۱۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد الخزاعی، ملقب بامام فخرالدین و مکنی به ابوسعید. صاحب الفهرست او را خواهرزادهٔ شیخ ابوالفتوح حسین بن علی بن محمدبن احمد الخزاعی النیسابوری گفته است. رجوع به روضات ص ۱۸۴ س ۱۲ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد خزاعی انطاکی. رجوع به خاقانی ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد خزرجی ملقب بشهاب الدین. او راست: قواعدالمقامات. وفات وی به سال ۸۷۵ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد الخضری. او راست: الفتوحات الاوحدیة و المنحات الاحمدیة که در مطبعة الخیریة۱۳۰۸ هـ .ق . چاپ شده است. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد خطابی، مکنی به ابوسلیمان بستی. فقیهی از مردم بست، متوفی به سال ۳۸۸ هـ .ق . او راست: کتاب الجهاد. کتاب معرفة السنن و الآثار. کتاب اعجازالقرآن. کتاب اصلاح غلط المحدثین. کتاب شرح اسماءاللََّه الحسنی. کتاب غریب الحدیث، و این کتاب و کتاب ابوعبیده و ابن قتیبه امهات کتب این فن باشند. رجوع به احمدبن محمدبن ابراهیم ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد الخطیب الشافعی القسطلانی، مکنی به ابوالعباس. متوفی به سال ۹۲۳ هـ .ق . او راست: امتاع الاسماع و الأبصار. تلخیص ارشاد اسماعیل بن ابی بکربن مقری. شرح صحیح بخاری. مناهج الهدایة. شرح صحیح مسلم موسوم به منهاج الابتهاج. نزهةالابرار فی مناقب الشیخ ابی العباس احمد الحدار. المواهب الدینیة بالمنح المحمدیة [ در سیرت رسول صلوات اللََّه علیه ] . تحفة السامع و القاری بختم صحیح البخاری. الروض الزاهر فی مناقب الشیخ عبدالقادر. الکنز فی وقف حمزة و هشام علی الهمزة. زهرالریاض. رسالة فی الربع المجیب. فتح المواهبی فی مناقب الشاطبی. السنیة فی شرح المقدمةالجزریة. کتاب الأنوار فی الأدعیة والاذکار. لوامع الأنوار. شرح قصیدة بردة بوصیری. شرح قصیدة حرزالأمانی در قراآت سبع. نفائس الأنفاس فی الصحبة و اللباس.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد خلال بغدادی، مکنی به ابوبکر حنبلی. او راست: کتاب جامع العلوم احمدبن حنبل. وفات او۳۱۱ هـ .ق . بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد خوارزمی بیرونی. رجوع به ابوریحان ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد خوارزمی. رجوع به برقی ابوبکر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد خولانی. رجوع به ابوجعفربن ابار شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد خیاط، مکنی به ابوالعباس. نایب عمادالدولةبن بویه. رجوع بتجارب السلف ص ۲۲۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد دارمی، مکنی به ابوالعباس مصیصی و معروف به نامی. شاعر عرب در دربار سیف الدولة حمدانی و از مدّاحان او بود. وی در طبقهٔ ابوالطیب متنبی محسوب است. وفاتش به سال ۳۹۹ یا ۳۷۱ هـ .ق . بحلب اتفاق افتاد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد درویش. او راست: السیرةالاحمدیه فی تاریخ خیرالبریة که در بولاق بسالهای ۱۳۱۴-۱۳۱۵ هـ .ق . بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد دله، مکنی به ابوالمکارم. او راست: المبهر فی القراآت العشرة و منظومه ای موسوم به المجهره فی القراآت العشرة. وفات ۶۵۳ هـ .ق .
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد دمشقی. رجوع به ابن الخیاط شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد دنیسری بن عطار، مکنی به ابوالعباس مصری. شاعر. او راست: المآنس فی هجا بنی مکانس و عنوان السعادة فی المدائح النبویة و فرائدالاعصار فی مدح النبی المختار. وفات بسال ۷۹۴ هـ .ق . و در مورد دیگر حاجی خلیفه ۷۹۸ گفته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد دینوری.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد دینوری، مکنی به ابوالعباس. از عرفای اوائل مائهٔ چهارم هجریه است و معاصر است با مستکفی و المطیع للََّه عباسی، بکرامت و زهد در میان این طبقه معروف و به بیان نیکو در عداد این سلسله موصوف بود. مردی زاهد و عابد و اهل حال و نیکوطریقت و با استقامت احوال بود. مولد و منشأ وی دینور و در اطراف آن شهر و بغداد مدتی در سیر و سلوک بوده و خود نسبت در عرفان بیوسف بن حسین رساند و شیخ عبداللََّه خراز و ابومحمد جریری و ابن عطار و رویم را دیده و با پیران و مشایخ دیگر نیز صحبت داشته بود. پس از تکمیل مقامات معرفت و عرفان و تهذیب نفس مسافرت اختیار کرده از عراق عرب به نیشابور رفت و در آنجا باب موعظت و ارشاد بگشاد، مدت زمانی به خوبترین بیان و نیکوترین زبان بموعظت خلایق اشتغال داشت و گروهی بسیار و جماعتی بیشمار از موعظت وی ارشاد گشته میل بطریق حق نمودند، پس از آنجا میل برفتن بشهر ترمذ نمود و چون خواست بدان شهر درآید خواجه محمدبن حامد که از تلامیذ شیخ ابوبکر وراق و از جانب وی در آن شهر بارشاد خلایق مشغول بود بجهت دیدار آن عارف از شهر بیرون شد و بوسه بر رکاب وی داد شاگردان او را خوش نیامد چنین حرکتی از شیخ. او را گفتند: چرا چنین کردی که چون تو شیخی جلیل چنین کند مردمان عامی بدو بسیار گروند و این خود از طریق طریقت دور است. گفت: چنین است که میگوئید اما این کار من دو جهت داشت اول اینکه استاد مرا زیاده به نیکی می ستاید دویم آنکه خود مردی با زهد و تقوی است و از متقی و زاهد خلاف رسم سر نخواهد زد. شاگردان کلام او را پسندیده ساکت شدند پس از یک چند اقامت به ترمذ بشهر سمرقند رفته در آن شهر نیز مدت زمانی بارشاد و موعظت مشغول بود تا آنگاه که زمان عمرش بانتها رسیده در همان شهر داعی حقّ را لبیک اجابت درداد و مقارن بود سال وفاتش با سنهٔ ۳۴۰ هـ .ق . و در قبرستان آن شهر مدفون گردید. وقتی از آن عارف کامل پرسیدند که خدای را بچه شناختی؟ گفت: بآنچه که نشناختم، یعنی بعجز و قصور خود در این راه معترفم. و از کلمات اوست که گفته: ادنی الذکران ینسی مادونه و نهایة الذکر ان یغلب الذکر فی الذکر عن الذکر و یستغرق بمذکوره عن الزّجر الی مقام الذکر فی الذکر و هذا حال فناء الفانیه؛ فرودترین ذکر آن است که از یاد بیرون کند غیر آن را و آخرین مرتبهٔ ذکر و آگاهی بیرون کردن از یاد است غیر ذکر را بگاه ذکر از ذکر و فانی گشتن در مذکور بدان سان که رجوع نکند بملاحظهٔ ذکر که عمل وی از نظرش مرتفع گردد و این حال فناء فناء است که عبارت است از سقوط شعور از غیر اگرچه آن غیر سقوط سقط و شعور باشد و نیز گفته بسه چیز پیروی مرشد را توان نمود و اخذ مقامات عالیه از آن توان کرد: اول اطاعت بقسمی که در هیچ امر و فرمان او تعلل جایز نداند و سبب نپرسد دویم افعال و اعمال او را از برای خود حجت داند و هیچیک را منکر نگردد سیم در سیر و سلوکْ آن کند که او کند و اعمال و افعال خود را مطابق با اعمال و افعال او کند و در همهٔ این حالات منظور دارد رضای حق تعالی را. (نامهٔ دانشوران ج ۴ ص ۶۱). و رجوع به روضات الجنات ص ۲۴۶ س ۳۱ ذیل ترجمهٔ حسین بن موسی بن هبةاللََّه الدینوری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد رازی، مکنی به ابوزرعه. نشو و نمایش در ری بوده است و در مائهٔ چهارم هجریه میزیسته و در میان این طبقه معروف است. شیخ الاسلام خواجهٔ اجل عبداللََّه انصاری نگاشته که من سیزده تن از این طبقه را دیده ام که وی را دیده اند و او شاگرد عارف اجل شبلی بوده است و نسبتش بدوست و او زیاده خوش رو و مزّاح بوده است. او را گفتند: این چه حالت است که همه روز و همه وقت را طیبت میکنی؟ گفت: دانسته باشید که مرا هیچ بهره و مایه نیست بجز این که درویشان از سخن من بخندند. هم او نگاشته که پس از مرگ او را بخواب دیدند گفتند حال تو چون شد؟ گفت: پس از وفات مرا پیش خود خواند و خطاب کرد توئی که زره پوشیدی در دین من با خلق من و جهاد کردی؟ گفت: هلا وکلت خلقی الیّ و اقبلت بقلبک علیّ؛ چرا خلق مرا با من نگذاشتی و روی دل بسوی من نداشتی یعنی جهاد با نفس اولی است از جهاد کردن با کفار. جهاد اکبر با نفس کردن است جهاد بدان تو اصغر آن را جهاد با کفار. و هم او نقل کرده است که در پایان زندگانی همواره گفته است: بدنیا آمدی چه کردی و چون بار سفر آخرت بندی چه خواهی کرد؟ و هم ازوست که میگفته که: روزگار جای تن آسائی نیست بهتر آنکه زودتر روی بسرای آخرت بگذارید و راحت ابدی را دریابید. شعر شیخ اجل سعدی شیرازی بمضمون این بیان نزدیک است که میفرماید: ایهاالناس جهان جای تن آسانی نیست مرد دانا بجهان داشتن ارزانی نیست. و هم ازوست که گفته: روزگار را سهل گیرید تا بر شما سهل و آسان بگذرد. و زرعه بضم زاء معجمه و سکون راء مهمله و فتح عین مهمله. (نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۲۷۳).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد رعینی اشبیلی، مکنی به ابوالعباس. مقری و ادیب. وفات در ۶۰۴ هـ .ق .
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد رودباری. یکی از مشایخ صوفیه. رجوع به ابوعلی احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد رومی حنفی. او راست: القول الاصوب فی الحکم بالصحة و الموجب. وفات به سال ۷۱۷ هـ .ق .
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد زاهد یا زاهدی، ملقب بشهاب الدین. وفات ۸۱۸ هـ .ق . او راست: هدیةالناصح. مسائل الستین. رسالةالنور. هدایةالمتعلم و عمدةالمعلم.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد زبیدی، مکنی به ابوعمرو. او راست: کتاب الاحتفال و آن منتخب اخبارالفقهاء حسن بن محمد زبیدی است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد الزبیری. نسب او چنین است: احمدبن محمدبن محمدبن محمدبن عطاءاللََّه بن عوض الاسکندرانی الزبیری قاضی، ملقب بناصرالدین. ابن حجر دربارهٔ او گوید: او بر اقران خویش در عربیت فائق بود و تولیت قضاء شهر خویش داشت، سپس بقاهره شد و فضائل او در آنجا آشکار گردید و تولیت قضاء مالکیه بدو دادند و او باکمال دانش و نزاهت بدان کار قیام کرد و بدرالدین دمامینی نیابت او کرد و دربارهٔ او گوید: و اجاد فکرک فی بحار علومه سیحا لأنک من بنی العوام. و گوید: کان عاقلاً متودداً موسعاً علیه فی المال سلیم الصدر طاهرالذیل قلیل الکلام لم یؤاخذ احداً بقول و لافعل و عاشر الناس بجمیل فاحبوه. و او راست: شرح تسهیل و مختصر ابن حاجب و در رمضان سال ۸۱۰ هـ .ق . درگذشت. (روضات ص ۸۷ س ۱۰).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد زراری. رجوع به ابوغالب احمدبن محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد زوزنی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد زیلی سیواسی، مکنی به ابوالثناء. او راست: حل المعاقد. شرح الاعراب ابن هشام که به سال ۹۶۷ هـ .ق . تألیف کرده است. زبدةالاسرار که به سال ۹۷۴ بپایان رسیده.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد سجاوندی [ یا محمدبن طیفور ]. متوفی بسال ۵۶۰ هـ .ق . او راست: ذخائر نثار فی اخبار السید المختار. و رجوع به مجدالدین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد سجستانی جراب الدوله. رجوع به احمدبن محمدبن علویه... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد سرخسی، مکنی به ابوالعباس. طبیب و عالم ریاضی و حکمت. متوفی به سال ۸۶؟ او راست: کتاب الموسیقی الکبیر و الموسیقی الصغیر. کتاب الأرتماطیقی فی الأعداد. کتاب فی ارکان الفلاسفة. کتاب فی برد ایام العجوز. کتاب الشطرنج. فضائل بغداد و اخبارها. کتاب الأعشاش. کتاب فی احداث الجوهر. مدخل الی علم النجوم. نزهة الفکر الساهی فی المغنین و الغناء المنادمة. المجالسة و الجلساء. کتاب زادالمسافر در طب. کتاب اللهو واللعب. کتاب النفس. کتاب النوم و الرؤیا. کتاب الوحدةالالهیة. کتاب فی وصایا فیثاغورث. کتاب معرض فی الطب. کتاب العشق. کتاب العقل. کتاب الغاذی و المغتذی. کتاب الفال. کتاب شرح کتاب الفرق جالینوس. رسالة فی الشاکین و اعتقاداتهم. رسالة فی الصابئین و وصف مذاهبهم.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد سرخسی، مکنی به ابوحامد. او راست جزئی در حدیث.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد السری، ابن الصلاح. رجوع به احمدبن محمدبن السری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد سلفی اصفهانی، مکنی به ابوطاهر. مولد او به سال ۴۷۲ هـ .ق . و وفات ۵۷۶ بوده است. او راست: کتاب اربعین. کتاب مشیخةالبغدادیة. کتاب السلماسیات. کتاب سداسیات فی الحدیث.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد سمرقندی، ملقب بحاکم و مکنی به ابونصر. از مصنفین علم شروط است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد سمنانی، ملقب بشیخ علاءالدوله. او راست: العروة لأهل الخلوة و الجلوه بفارسی که به سال ۷۲۱ هـ .ق . باتمام رسیده و مقالات. رجوع به علاءالدوله سمنانی ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد سنجری، مکنی به ابوسعید. او راست: کتاب احکام الاسعار در برهان. الکفایة در نجوم و آن مختصر تحویل سنی الموالید ابومعشر است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد سوسی، مکنی به ابوالعباس. او راست تألیفی در طبقات صوفیه. وفات وی به سال ۳۹۶ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد سهیلی خوارزمی، مکنی به ابوالحسن. محمودبن محمد اسلامی در تاریخ خوارزم آرد که: سهیلی یکی از اجلّهٔ خوارزم و از خاندان ریاست و وزارت و کرم و مروت بود، و ثعالبی گوید: او وزیربن الوزیر است: ورث الوزارة کابراً عن کابر موصولة الأسناد بالأسناد. و چنانکه اسلامی گوید وفات او در ۴۱۸ هـ .ق . بسرّمن رأی ََ بود. و باز ثعالبی گوید او میان آلات ریاست و ادوات وزارت جمع کرده بود و در علوم و آداب صاحب سهام فائزه بود و در کرم و حسن شیم حظوظ وافره داشت. او راست: کتاب روضةالسهیلیة در اوصاف و تشبیهات و بأمر و درخواست وی حسن بن حارث حسونی کتاب السهیلی را در دو مذهب شافعی و حنفی نوشت. وی شعر میگفت و از اشعار اوست این قطعه که معنی آن بی سابقه است: الا سقّنا الصهباء صرفاً فانها اعزّ علینا من عتاق الترحل و انی لاقلی النقل حبّاً لطعمها لئلا یزول الطعم عند التنقّل. و او راست در نیازک ها: فالشهب تلمع فی الظلام کأنها شرر تطایر من دخان النار فکأنها فوق السماء بنادق ال کافور فوق صلایة العطار. و هم از اوست در شعاع ماه در آب: کأنما البدر فوق الماء مطّلعاً و نحن بالشط فی لهو و فی طرب ملک رآنا فاهوی للعبور فلم یقدر فمدّ له جسر من الذهب. وی به سال ۴۰۴ از خوارزم به بغداد شد و در آنجا اقامت گزید و وزارت خوارزمشاه ابوالعباس مأمون بعلت هراسی که از وی داشت ترک گفت و چون به بغداد درآمد فخرالملک ابوغالب محمدبن خلف که در این وقت والی عراق بود اکرام وی کرد و با روی خوش بپذیرفت و آنگاه که فخرالملک درگذشت او از ترس مال خویش از بغداد بگریخت و بغریب صاحب بلاد علیاء تکریت و دجیل و نواحی آن پیوست و تا هنگام مرگ نزد وی ببود و آنگاه که وفات یافت بیست هزار دینار ترکهٔ او را غریب ببازماندگان وی تسلیم کرد. (معجم الأدباء ج ۲ ص ۱۰۲). ابوعلی بن سینا در شرح حال خود گوید: و دعتنی الضرورة الی الاتحال عن بخارا و الانتقال الی گرگانج و کان ابوالحسین السهیلی المحب لهذه العلوم بها وزیرا. و ابوعلی کتاب قیام الارض فی وسط السماء و کتاب التدارک لأنواع خطاء التدبیر را به نام او نوشته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد السیواسی، ملقب بشمس الدین. او راست: گلشن آبلا در تصوف. مناسک شمس الدین. عمدة فی لغات الفرس. منظومهٔ سلیمان نامه بترکی. الصفائح فی التوحید. هشت بهشت. شرح غزلیّات سلطان مراد ثالث. عبرت نما. دیوان الهیات. مناقب خلفاءالأربعه. کتاب الحیاض من صوب غمام الفیاض در مناقب ابوحنیفه. و آنرا به سال ۱۰۰۱ هـ .ق . تألیف کرده است. دائرةالأصول. مولودیة، منظومه ای بترکی. نقدالخاطر و آن تفسیر سورهٔ کهف است. منظومه ای به نام مرآت الأخلاق و مرقات الاشواق و حاجی خلیفه در ذیل نام این کتاب اخیر وفات او را به سال ۱۰۰۶ آورده و در ذیل نام کتاب نقدالخاطر مینویسد او تا سال ۱۰۶۴ زنده بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد شارکی هروی شافعی، مکنی به ابوحامد و متوفی به سال ۳۵۵ هـ .ق . او راست: تخریج بر صحیح مسلم.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد شافعی، معروف به ابن یقظان و مکنی به ابوالحسین. او راست: فروع فی مذهب الشافعی. وفات او به سال ۳۵۹ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد الشافعی الحکیم الطبیب و المحامی. او راست: بلاغ الامنیة بالحصول الصحیة فیه وصف الداء و بیان طرق التحفظ و الاتقاء و در مطبعهٔ شرف بسال ۱۳۰۵ هـ .ق . بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) (شاه) ابن محمد شاه هندی (۱۱۶۰ -۱۱۶۵ هـ .ق .). او ابومنصور خان را بوزارت برکشید. غازی الدین خان بن نظام الملک احمدشاه را بگرفت و میل کشید و عزالدین محمدبن معزالدّین بن بهادرشاه را از حبس برآورده بجای او بسلطنت نشانید. رجوع بمجمل التواریخ ابوالحسن گلستانه ص ۷۹، ۹۵ تا ۹۸، ۳۰۴، ۳۰۶ و ۳۳۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد شقانی. او در اواخر مائهٔ چهارم هجریه بوده است و معاصر است با غزنویان و با شیخ اجل ابوسعید و ابوالحسن خرقانی همعصر. صاحب نفحات الانس نقل احوال وی را از کتاب کشف المحجوب نموده میگوید: وی در فنون علوم چه اصول و چه فروع امام وقت بود و مشایخ بسیار را دیده و صحبتشان را دریافته بود و از بزرگان اهل تصوّف بود. صاحب کتاب کشف المحجوب که شرح حال او را نوشته گوید که: مرا با وی انسی عظیم بود و وی را با من شفقتی صادق و در بعضی علوم استاد من بود و هرگز از هیچ صنف کسی ندیدم که شرع را تعظیم کند همچنانکه او میکرد و پیوسته از دنیا و عقبی نفور بودی و میگفتی: اشتهی عدماً لا عود له؛ میل به نیستی دارم که در آن نیستی بازگشتن بوجود نبود و هم بپارسی گفتی: هر آدمی را بایست مجالی باشد و مرا سربایست مجالی است [ کذا ] که بیقین نخواهد بود و آن آن است که می باید خداوند تعالی مرا بعدمی میبرد که هرگز آن عدم را وجود نباشد از آنروی هرچه هست از مقامات و کرامات جمله حجاب و بلا میباشند و آدمی عاشق حجاب خود شده نیستی در دیدار بهتر از آرام با حجاب و چون حق تعالی هستی ای است که عدم بر وی روا نباشد چه زیان دارد در ملک وی که من نیستی گردم که هرگز آن نیستی را هستی نباشد و نیز از صاحب کشف المحجوب نقل شده است که گفت: روزی بنزد آن عارف کامل درآمدم دیدم که میخواند ضرب اللََّه عبداً مملوکاً لایقدر علی شی ء و میگریست و نعره میزد پنداشتم که از دنیا بخواهد رفت گفتمش یا شیخ این چه حالت است؟ گفت: یازده سال است که تا دردم اینجا رسیده است و از این مقام در نمیتوانم گذشت و حال معنی آیت رسانیدن ضعف حاصل بنده و عدم قدرت ویست در تصرفات بمملوکی که وی را قدرت نباشد بر تصرف تا از مالکش مأذون نگردد. نقل است که وقتی شیخ اجل ابوسعیدبن ابی الخیر در نیشابور در خانقاه خود نشسته بود و سید اجل که از اکابر سادات آن شهر بود بسلام شیخ آمده بود و در پهلوی وی نشسته در آن حال آن عارف کامل درآمد ابوسعید وی را بالای دست سید اجل جای داد سید از آن حال رنجه شد شیخ بفراست دریافت و گفت: یا سیدی شما را که خلق دوست دارند از برای پیغمبر صلی اللََّه علیه وآله وسلم است و اینها را باید دوستار بود ازبرای خدای تعالی از آنروی که اینها در راه شریعت و طریقت رنجها برده و زحمتها کشیده اند و بمقام پیری رسیده اند. سید را از کلام شیخ آن حالت برفت و آن گرفتگی از وی زایل گردید. از حکایتهائی که خود او نقل کرده این است که گفت: روزی بخانه درآمدم سگی زرد دیدم بجائی خفته گمانم رفت که در را باز گذاشته اند از کوی درآمده است قصد راندنش کردم در آن حال بزیر دامن من درآمد و ناپدید شد، بعضی از عرفا در شرح این بیان گفته اند که آن سگ صورت نفس بوده که مجسم شده که خود را در نظر شیخ درآورد و او را متنبه نماید. شقانی بفتح شین معجمه و قاف و نون و یاء نسبت منسوب است بشقانیان که طایفه ای بوده اند از محدثون. (نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۴۲۲).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد شبلی. او راست: حاشیه بر شرح اجرومیهٔ خالد ازهری.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد شمنی. او راست: منهج السالک فی الکلام علی الفیة ابن مالک. کمال الدرایة فی شرح النقایة. حاشیة شفا فی تعریف حقوق المصطفی تألیف عیاض بن موسی به نام مزیل الخفا عن الفاظ الشفا و المنصف من الکلام علی مغنی ابن هاشم. وفات ۸۷۲ هـ .ق . و رجوع به شمنی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد شنکبائی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد صابونی حنفی، مکنی به ابوبکر. او راست: هدایة فی الکلام و البدایة. وفات به سال ۵۰۸ هـ .ق .
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد صاغانی، مکنی به ابوحامد. او از بزرگان منجمین و علماء ریاضی قرن چهارم هجری است. وی براعتی تمام در اسطرلاب داشته و از اینرو به اسطرلابی مشهور است و معاصر با طائع باللََّه عباسی و القادر باللََّه و در علم هندسه و هیئت در زمان خود مسلم بوده، اصلاً از اهل صاغان [ چغانی ] قریه ای از مروروذ خراسان میباشد ولی تحصیلات وی در بغداد بود و در بغداد میزیست و در ساختن اسطرلاب و آلات رصدیه ماهر گردید بطوریکه در آلات رصدیهٔ قدماء تصرفاتی کرد و اضافاتی آورد و در علوم ریاضی بمقامی عالی رسید. صاغانی را از واضعین قانون در علم نجوم میتوان شمرد و سالها در بغداد بتدریس اشتغال داشت و چون شرف الدوله پسر عضدالدوله به بغداد درآمد و شروع برصد کواکب کرد و ابن رستم کوهی را بر آن کار گماشت صاغانی نیز یکی از راصدین و علمائی بود که شهادت بصحت رصد ابن رستم داد و نزول شمس را در رأس سرطان و رأس میزان بنا بر رصد ابن رستم کوهی تصدیق کرد و از جملهٔ قضات و هیئت شهود بود. سلاطین آل بویه و خلفای عباسی وی را احترام میکردند. وفات صاغانی در ذیقعده یا ذیحجهٔ ۳۷۹ هـ .ق . در بغداد واقع شد. وی را شاگردی چند بود که هر یک افتخار باستفادات از وی مینمودند. و رجوع بتاریخ الحکمای قفطی ص ۵۳ و ۷۹ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد الصاوی (۱۱۷۵-۱۲۴۱ هـ . ق.). العارف باللََّه الشیخ احمدبن محمد الصاوی المالکی الخلوتی. مولده فی صاع الحجر بشاطی النیل من اقلیم الغربیة بمصر و کان والده من کبار الاولیاء. حفظ القرآن فی بلده ثم انتقل الی الجامع الازهر فی طلب العلم و ذلک سنة ۱۱۸۷. و او را مؤلفات عدیدهٔ غیرمطبوعه است و از جمله کتب مطبوعهٔ اوست: ۱- الاسرار الربانیة و الفیوضات الرحمانیة علی الصلوات الدردیریة، و آن در مطبعة المیمنیة به سال ۱۳۰۵ هـ .ق . بطبع رسیده است. ۲- بلغة السالک لأقرب المسالک، و آن حاشیه ای است بر شرح الصغیر اقرب المسالک سیدی احمد الدردیر [ فقه مالک ] در بولاق به سال ۱۲۸۹ و در مصر۱۲۹۹ در دو جزء و در المطبعة الخیریة بسالهای ۱۳۱۰ و ۱۳۲۳ هـ .ق . بطبع رسیده است. ۳- حاشیه بر تفسیر الجلالین -أولها: الحمد للََّه الذی انزل الفرقان مصدقاً لمن بین یدیه هدی و بشری للمتقین و بحاشیهٔ آن تفسیر مذکور در چهار جزء که در بولاق به سال ۱۲۹۵ و نیز در چهار جزء در مطبعةالشرفیة به سال ۱۳۲۷ هـ .ق . بطبع رسیده است. ۴ -حاشیة علی شرح الخریدة البهیة للشیخ احمد الدردیر، چاپ سنگی در مصر به سال ۱۲۸۵ و طبع حروفی بسال های ۱۲۹۱ و ۱۳۰۳ و در مطبعهٔ عبدالرزاق به سال ۱۳۰۷ هـ .ق . بطبع رسیده است. ۵- حاشیة لشرح تحفة الاخوان فی علم البیان. انظر البولاقی (الشیخ علی). تبیان البیان علی حاشیة العلامة الصاوی لشرح تحفة الاخوان. ۶- شرح منظومة الدردیر لأسماءاللََّه الحسنی، و آن در مصر... بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد الصخری الخوارزمی، مکنی به ابوالفضل. ابومحمد محمودبن ارسلان در تاریخ خوارزم گوید: او یکی از مفاخر خوارزم است و در اواخر سال ۴۰۶ هـ .ق . کشته شده است. وی ادیبی کامل و عالمی ماهر و کاتبی بارع و شاعری ساحر بود. و ابومنصور ثعالبی در کتاب خود گوید: او را ظرافت حجازی و خط عراقی و بلاغت جزلهٔ سهله و مروءة ظاهره و محاسن متظاهره و شعر بسیار است و در شعر خود دو جنبهٔ اسراع و ابداع را گرد کرده و دو طرف اتقان و احسان را حائز آمده است و برای سرعت خاطر و سلامت طبع و در دست داشتن ازمّهٔ قوافی در بدیهه و ارتجال فرد رجال است و در عنفوان شباب آئینهٔ خاطر وی صیقل استادی چون صاحب اسماعیل بن عباد یافت و از نور او اقتباس و از بحر او اغتراف کرد و سپس باوطان خویش بازگشت و در خدمت سلطان در سلک اجلهٔ کُتّاب و وجوه عُمّال درآمد و او اکنون از اخص جلساء امیر و اقرب ندماء و افضل کُتّاب و اجل شعرای اوست و هیچ مجلسی از مجالس انس امیر از وی خالی نباشد و سحائب جود امیر پیوسته بر وی باران است و غالباً امیر معنیی بدیع پیش کشد و از وی نظم آن خواهد و او ببدیهه فی الوقت در حضور امیر آن را شعر کند و بعرض رساند و من [ ثعالبی ] شبی شرف حضور یکی از این مجالس داشتم و بدان شب ذکر ابوالفضل بدیع الزمان همدانی و اعجاز لطائف و خصائص او در ارتجالات و سرعت اتیان و اثبات اقتراحات او میرفت و گفته شد که منظوری را طرح کرده و از او میخواستند تا آن منظور از سطر آخر آغاز کرده و بسطر اول بپایان رساند و او آن را مستوفی الالفاظ والمعانی بأحسن وجوه و املح صور می نگاشت. صخری گفت: من نیز از عهدهٔ این نادرهٔ غریبهٔ صعبه توانم برآمدن و ابوالحسین سهیلی گفت تا نامه ای بدهخدا ابوسعید محمدبن منصور الحوالی کند و در آن آرد که: اخبار او در محاسن ادب و بدیع تألیفات وی پیوسته بما میرسد و ما را بآرزوی دیدار وی میدارد الخ. و خوارزمی قلم و کاغذ برگرفت و در اول سطر آخر را که منتهی بأنشاءاللََّه تعالی میشد بنوشت و بهمین صورت از عجز بصدر و از سفل بعلو رفتن گرفت تا اواخر نامه را بأوائل آن بپیوست و نامهٔ مقترح علیه را با جودت و سهولت الفاظ و حسن مطالع در زمانی کوتاه بپایان آورد و در حالیکه سورت شراب در وی گرفته و دستش از کار رفته بود. و این نامه در آن مجلس موقعی نیکو یافت و در عداد دیگر محاسن وی بشمار آمد. او راست: کتاب رسائل مدونهٔ او و نیز کتاب دیوان شعر. و از منثور کلام اوست: الشیخ اصدق لهجة و ابین فی الکرم محجة من ان یخلف برق ضمانه و لایمطر سحاب احسانه فلیت شعری ما الذی فعله فی امر ولیه القاصر علیه امله و هل بلغ الکتاب اجله و قد استهل الشهر الثامن استهلالاً و لا بدی لأفق مواعده هلالا. و نیز: طبع کرمه اغلب من ان یحتاج الی هزّ و حسام فضله اقطع من ان یهز لحز. و نیز: اما انی لاارضی من کرمه العد ان تجر اولیاؤه علی شوک الرد فیحق مجده المحض الذی فاق به اهل الارض ان یرفع عن حاجتی قناع الخجل و لایقبر املی فیها قبل حلول الاجل و هذا قسم ارجو ان یصونه عن الحنث و عهد اظن انه لایعرضه للنکث. و نیز: لاادری أهنی ء الشیخ بعوده الی مرکزه و مستقر عزه سالماً فی نفسه التی سلامتها سلامة المعالی و المکارم و هی اجسم المتاع و انفس الغنائم ام اهنی ء الحضرة به فقد عاد الیها ماؤها و رجع برجوعه حسنها و بهاؤها ام اهنی ء الملک ثبت اللََّه ارکانه کما نضر بمکانه منه زمانه فقد آب الیه رونقه و زال عن امره رنقه ام اهنی ء الفضل فقد کان ذوی عوده اخضر و اورق و هوی نجمه ثم انار او اشرق ام اهنی ء جماعة الاولیاء و الخدم و کافة کُتّاب الانشاء فقد عاشوا و انتعشوا و ارتاشوا و ارتفعت نواظرهم بعد الانخفاض و انشرحت صدورهم غب الانقباض و انا اعد نفسی من جملتهم و لا انحرف مع طول العهد عن قبلتهم. و نیز او راست: کتابی و قد عرتنی علة منعتنی من استغراق المعانی و استیعابها و اشباع الکلم فی وجوهها و ابوابها فاختصرت و قصرت و علی النبذ الیسیرة اقتصرت و ما اَعرف هذه العلة الا من عوادی فراقه و دواعی اشتیاقه و ان کانت النعمة بمکانه خارجة عن القیاس غیر خافیة من جمیع الناس انها ازدادت الآن ظهوراً ان لم یکن قدرها مستوراً و قدر النعمة لایعرف الا بعد الزوال و لایتحقق الامع الانتقال اهلنا اللََّه لعودها لنحسن جوارها بشکرها و حمدها و اصحبه السلامة حالاً و مرتحلاً و مقیماً و منتقلاً انه خیر صاحب یصحب کل غائب. و هم او راست: وصل کتاب الشیخ فیما حلانی به من صفاته التی هو بها حال و انا منها خال و قد کان اعارنی منها عاریة وجدت نفسی منها عاریة لکنه نظر الیّ بعین رضاه و شهد لی بقلب هواء فلاینظرن بعین الرضی فنظرتها ربما تجنح و لایشهدن بقلب الهوی فانها شهادة تجرح. و نیز از اوست: کل من ورد جناب الشیخ من امثالی انما ورد بأمل منفسح ثم صدر بصدر منشرح اذا ما امتدت الیه ید فارتدت عاطلاً و لاتوجه تلقاءه رجاء فعاد باطلاً و انا اجله ان یفسخ من بینهم ذریعة رجائی و ینسخ شریعة ولائی بل اظن أن لم یفضلنی علیهم فی المراتب لم ینقصنی عنهم فی الواجب ثم لیس طمعی فی ماله فکفانی ما شملنی من افضاله بل کفاه ما تکلفه فی هذا الوقت من کلفة المروة التی تنوء بالعصبة أولی القوة و لکن طمعی فی جاهه و من ضنّ به ملوم اذا البخل به لؤم. و از اشعار اوست در مدح ابوالعباس خوارزمشاه: اشبه البدر فی السنا و السناء و حوی رقة الهوی و الهواء و اتی الشیب بعدها منفذاً لی عن ید الدهر بالبلی و البلاء و اذا شاء بالندی الملک العا- دل فی المجد و العلی و العلاء ابدل الشین منه سیناً و اوطا- نی الثریا من الثری و الثراء. و نیز او راست در هجا: ایا ذا الفضائل و اللام حاء و یا ذا المکارم و المیم هاء و یا انجب الناس و الباء سین و یا ذا الصیانة و الصاد خاء و یا اکتب الناس و التاء ذال و یا اعلم الناس و العین ظاء تجود علی الکل و الدال راء فأنت السخی و یتلوه فاء لقد صرت عیباً لداء البغاء و من قبل کان یعاب البغاء. و او راست در تقاضای گلاب: یا من حکی الورد الطری بعرفه و بظرفه و بلطفه و بهائه ان شئت والافضال منک سجیة اهدیت لی قارورة من مائه. و هم او راست از قصیده ای در مدیح ابوالفتح بستی: نسب کریم فاضل انسی به من کان معتمداً علی انسابه قد کنت فی نوب الزمان و صرفه اذ عضّنی صرف الزمان بنا به فالیوم جانبت الحوادث جانبی اذ قد نُسِبْت الی کریم جنابه. و او راست در مدیح ابوالحسین السهیلی: نفس مصدقة جمیع عِداتها لکن مکذبة ظنون عُداتها همّاته حکمت علی هاماتها ان أصبحت للوحش من اقواتها یا احمدبن محمد یا خیر من ولی الوزارة عند خیر ولاتها مادامت الایام فی الغفلات عن عرصات مجدک فاغتنم غفلاتها. و او راست از قصیده ای: لئن بخلت باسعادی سعاد فانی بالفؤاد لها جواد و ان نفد اصطباری فی هواها فدمع العین لیس له نفاد اری ثلجاً بوجنتها و نارا لتلک النار فی قلبی اتقاد فهب من نارها کان احتراقی فلم بالثلج مابرد الفؤاد لاجتهدنّ فی طلب المعالی بسعی ما علیه مستزاد فان أدرکت آمالی و الّا فلیس علیّ الاّ الاجتهاد. و او راست در مدح یکی از صدور: جمعت الی العلی شرف الابوة و جزت الی الندی فضل المروة اتیتک خادماً فرفعت قدری الی حال الصداقة و الاخوة فما شبّهتنی الا بموسی رأی ََ ناراً فشرّف بالنبوة. و او راست از قصیده ای: اسمعت یا مولای ده ری بعد بعدک ما صنع اخنی علیّ بصرفه فرأیت هول المطلع. رجوع به معجم الأدباء چ مارگلیوث ج ۲ ص ۹۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد الصغانی. رجوع به احمدبن محمد صاغانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد الصلحی، مکنی به ابوالخطاب. او ادیبی فاضل و کاتبی نیکوخط و صاحب شعری رقیق و سائر در السنه است. ابوسعد در مذیل ذکر او آورده و این دو بیت از اشعار اوست: یا راقد العین عینی فیک ساهرة و فارغ القلب قلبی فیک ملآن انی اری منک عذب الثغر عذّبنی و اسهر الجفن جفن منک وسنان.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد الصوفی. او یکی از مشایخ اهل طریقت و از شیوخ قشیری است. و صاحب روضات الجنات گوید: ظاهراً این شیخ همانست که قشیری او را بعنوان احمد اسود دینوری در ذیل مشایخ معاصر خود آورده است. (روضات الجنات ص ۶۰ س ۱۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد صوفی، مکنی به ابوالحسین نوری. او راست: مقامات القلوب. وفات ۲۹۵ هـ .ق . (کشف الظنون). و رجوع به ابوالحسین نوری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد صینی حلبی صنوبری. از اشعار اوست در گل: زعم الورد أنه هو ابهی من جمیع الانوار و الریحان فأجابته أعین النرجس العق س بذل من فوقها و هوان ایما أحسن التورد أم مق لة ریم من فضة الاجفان ام فماذا یرجو بحمرته الخدْ- د اذا لم یکن له عینان فزها الورد ثم قال مجیبا بقیاس مستحسن و بیان ان ورد الخدود أحسن من عی ن بها صفرة من الیرقان. و له أیضاً رحمه اللََّه: أ رأیت أحسن من عیون النرجس أم من تلاحظهنّ وسط المجلس درر تشقق عن یواقیت علی قضب الزمرد فوق بسط السندس اجفان کافور خففن بأعین من زعفران ناعمات الملمس فکأنها اقمار لیل احدقت بشموس افق فوق غصن املس. و قال أیضاً: یا ریم قومی الآن ویحک فانظری ما للربا قد اظهرت اعجابها کانت محاسن وجهها محجوبة فالآن قد کشف الربیع حجابها ورد بدا یحکی الخدود و نرجس یحکی العیون اذا رأت احبابها و نبات باقلاّ یشبه نوره بلق الحمام مشیلة اذنابها و السرو تحسبه العیون غوانیا قد شمرت عن سوقها أثوابها و کأن احداهن من نفح الصبا خود تلاعب موهناً اترابها لو کنت أملک للریاض صیانة یوماً لما وطی ء اللئام ترابها. و قال أیضاً: یخجل الورد حین لاحظه النر- جس من حسنه و غار البهار فعلت ذاک حمرة و علت ذا صفرة و اعتری البهار اصفرار و غدا الاقحوان یضحک عجباً عن ثنایا لثامهن نضار نم نم النمام و استمع السو- سن لما أذیعت الاسرار عندها أبرز الشقیق خدودا صار فیها من لطمه آثار سکبت فوقها دموع من الطلْ ل کما تسکب الدموع الغزار فاکتسی ألبنفسج الغض أثوا- ب حداد دخانها الاصطبار و أضر السقام بالیاسمین ال غض حتی آذی به الاضرار ثم نادی الخیری فی سائر الزه ر فوافاه جحفل جرار فاستجاشوا علی محاربة النر- جس بالجحفل الذی لایبار اتوافی جواشن سابغات تحت سجف من العجاج یثار ثم لما رأیت ذا النرجس الغضْ ض ضعیفا ما ان لدیه انتصار لم أزل اعمل التلطف للور- د حذار أن یغلب النوار فجمعناهمُ لدی مجلس فی ه تغنی الاطیار و الاوتار لوتری ذا و ذا لقلت خدود تدمن اللحظ نحوها الابصار. و له أیضاً رحمه اللََّه: بدر غداً یشرب شمساً غدت و حدها فی الوصف من حده تغرب فی فیه ولکنها من بعد ذا تطلع فی خده. و له أیضاً فی عینیه: و لم انس ما عاینته من جماله و قد زرت فی بعض اللیالی مصلاه و یقرأ فی المحراب و الناس خلفه و لاتقتلوا النفس التی حرم اللََّه فقلت تأملْ ما تقول فانه فعالک یا من تقتل الناس عیناه.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد الطالقانی، مکنی به ابوبکر. او بعربی شعر میگفت و دیوان او پنجاه ورقه است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد الطبری ترنجی، مکنی به ابوالحسن، از مردم طبرستان و عالم بصناعت طب. وی طبیب امیر رکن الدوله بود. او راست: الکُنّاش معروف به المعالجات البقراطیه و آن از اجل و انفع کتب فن است که در آن امراض و مداوات آنها را استقصا کرده و حاوی مقالات بسیار است. (عیون الانباء ج ۱ ص ۳۲۱).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد طبری، مکنی به ابوعمرو حنفی. متوفی به سال ۳۴۰ هـ .ق . او راست: شرح الجامع الکبیر و شرح الجامع الصّغیر تألیف محمدبن حسن شیبانی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد طبیب، مکنی به ابوجعفر متطبب. متوفی به سال ۳۶۰ هـ .ق . او راست: کتاب مالیخولیا. مقالة فی النوم و الیقظة. کتاب ترکیب الادویة. کتاب البرص و البهق. کتاب الجدری و الحصبة. کتاب الاستسقاء. کتاب الحُمَّیات و آن شرح کتاب الحُمَّیات جالینوس است. کتاب السرسام والبرسام و مداواتهما. کتاب القولنج و انواعه و مداواته. کتاب الصرع. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد طبیب سرخسی، مکنی به ابوالعباس. متوفی ۲۸۶ هـ .ق . او راست: کتاب الجبر والمقابلة. کتاب المسالک و الممالک. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد طحاوی، فقیه حنفی، مکنی به ابوجعفر. او راست: قسم الفی ء و الغنائم. محاضرات. کتاب الوصایا. عقودالمرجان. قلائد عقود الدرر والمرجان فی مناقب ابی حنیفة النعمان. الروضة العالیة المنیفة فی مناقب الامام ابی حنیفة. نوادر، در ده جزء. نوادر فی القرآن، نزدیک هزار ورق. الحکایات، در بیست واند جزء. مختصر الطحاوی فی فروع الحنفیة، و آن دو باشد یکی کبیر و دیگری صغیر. وفات وی ۳۷۱ هـ .ق . بود. و رجوع به طحاوی و ابوجعفر طحاوی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد الطرفی. وی کاتب نسخهٔ نفیسه ای از میزان الحکمة است که در بندر هرمز استنساخ کرده است. (حاشیهٔ ص ۱۶۱ از تتمهٔ صوان الحکمه چ لاهور).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد طوخی، ملقب بشهاب الدین. او راست: نظم منهاج نووی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد طوسی، مکنی به ابومحمد. محدّث. حاکم گفته است: او در حفظ و وعظ یگانهٔ عصر بود و صحیحی بوضع صحیح مسلم کرده است. وفات وی بسال ۳۳۹ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد طوفی. وی نخبهٔ ابن حجر را نظم کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالقادربن مکتوم حنفی، مکنی به ابومحمد و ملقب بتاج الدین. وی یکی از شُرّاح شافیهٔ ابن حاجب است. وفات او به سال ۷۴۹ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد عتابی، مکنی به ابوالعباس. او راست: شرحی بر الکتاب سیبویه. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد عتابی، مکنی به ابوالعباس. او راست: شرحی بر الکتاب سیبویه. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد عجمی، نزیل مصر، ملقب بشهاب و خاتمةالمحدثین، پدر ابوالعز محمد. او راست ذیلی بر لب اللباب سیوطی. (تاج العروس، ذیل کلمهٔ عجم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد عرافی [ کذا ]، مکنی به ابوالقاسم. او راست: حل الرموز و فتح اقفال الکنوز.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد العروضی. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۲۴ و ۹۲).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد عسقلانی. او راست: مناقب الشیخ ابی العباس احمد الحرار بنام نزهةالابرار.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد عسکری. او راست: شرح تلقین ابن جنی که به سال ۳۶۹ هـ .ق . در حیات مصنف از آن فارغ شده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد عقیقی. رجوع به عقیقی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد عقیقی. رجوع به عقیقی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (میرزا) ابن محمد علی میرزا، صدر دیوان اعلی، ملقب بصدرالممالک. از بزرگان عهد کریمخان. رجوع به بمجمل التواریخ ابوالحسن گلستانه ص ۳۱۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد عمری حنفی. او راست: تشنیف المسمع علی المجمع، که بسال ۸۹۶ هـ .ق . آن را باتمام رسانیده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد عمودی لغوی همدانی، مکنی به ابوعبداللََّه. عالمی لغوی از مردم شهر همدان. شیرویةبن شهردار ذکر او آورده و گوید: او از عبدالرحمان بن همدان الجلّاب و ابوالحسین محمد حریری صاحب ابوشعیب حرانی و غیر آن دو روایت کند و ابوعبداللََّه الامام و بعض دیگر از او روایت کنند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد العیالی. رجوع به عیالی ابوجعفر ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد غزنوی حنفی. او راست: المقدمةالغزنویة فی فروع الحنفیه. وفات به سال ۵۵۳ هـ .ق .
[ اَ مَ ] ((اِخ) قاضی...) ابن محمد الغفاری. او راست: تاریخ جهان آرا.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد غنیمی انصاری خزرجی، ملقب بشهاب الدین و مکنی به ابوالعباس. متوفی به سال ۱۰۴۴ هـ .ق . او راست: شرح ام البراهین موسوم به بهجةالناصرین و تسدید فی بیان التوحید و الشذرةاللطیفه فی شرح جملة من مناقب الامام ابی حنیفه و نقش تحقیق النسب علی صحائف الذهب.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد الفارسی، مکنی به ابوالعباس، نزیل قاهره، محدث معمر. وی از ابوالوقت سجزی روایت دارد. وفات او بسال ۶۵۶ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد الفارسی، مکنی به ابونصر. رجوع به ابونصر فارسی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد فناکی. یکی از فقها. رجوع بتاج العروس مادهٔ فنک شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد قازانی. او راست: ایقاظالحنفاء باخبار الملوک و الخلفاء.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد قدوری. رجوع به ابوالحسین قدوری و قدوری... شود. و او راست: مختصر القدوری فی فروع الحنفیه الکتاب فی المذهب و شرحی بر مختصر الکرخی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد قراریطی، مکنی به ابواسحاق. او وزیر متقی عباسی بود و در ۳۳۱ هـ .ق . ناصرالدولةبن حمدان، او را گرفته و جای او را به ابوالعباس احمدبن عبداللََّه الاصبهانی داد. در متن مجمل التواریخ بجای القراریطی، القرامطی آمده. رجوع بمجمل التواریخ و القصص ص ۳۷۹ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد قرطبی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد قرطبی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد قسطلی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد قمولی مصری، ملقب به نجم الدین. او راست: البحرالمحیط فی شرح الوسیط. جواهرالبحر. شرح بر کافیهٔ ابن الحاجب موسوم به تحفةالطالب در دو مجلد. و تکمله بر تفسیر کبیر امام فخر وفات او به سال ۷۲۷ هـ .ق . بود. و رجوع بروضات الجنات ص ۸۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد قومسانی، مکنی به ابوعلی. صاحب کرامات. قبر او به انبط قریه ای بهمدان است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد قیسی حناوی مالکی، مکنی به ابوالعباس شهاب الدین. متوفی به سال ۸۳۸ هـ .ق . او راست: الدرةالمضیئة فی علم العربیة.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد قیسی قرطبی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد الکاتب. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۶۱ و ۳۵۰).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد کاتب مکنی به ابوالعباس. او راست: کتاب الخراج. وفات بسال ۲۷۰ هـ .ق .
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد کثیر فرغانی. یکی از منجمین مأمون خلیفه. او راست: مدخل در علم هیئت و نجوم مشتمل بر سی باب و آن حاوی همهٔ مطالب مجسطی است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد کرابیسی هندی. او راست: کتاب شرح اقلیدس. کتاب حساب دور و وصایا، و این کتاب را حاجی خلیفه بار دیگر باسم کتاب الوصایا ذکر کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد کلاباذی بخاری، مکنی به ابونصر. متوفی به سال ۳۹۸ هـ .ق . او راست: اسماء رجال صحیح البخاری.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد کنانی، مکنی به ابوجعفر. رجوع به ابن عیاش شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد کنبناری ابن ابی عبداللََّه محمد، مکنی به ابوالعباس، از اهل اشبیلیه. عارف بصناعت طب و از فضلا و متمیزین آن دیار. وی طب از عبدالعزیزبن مسلمة الباجی و سپس ابوالحجاج یوسف بن موراطیر در مراکش فراگرفت و در اشبیلیه اقامت گزید و خدمت ابوالنجاةبن هود صاحب اشبیلیه را اختیار کرد. (عیون الانباء ج ۲ ص ۸۱).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد لغوی خارزنجی، از مردم بشت شهری بخراسان. رجوع به احمدبن محمد بشتی و خارزنجی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد لیث، شحنهٔ بخارا. رجوع به حبط ۱ ص ۳۲۴ و ۳۲۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد محاملی شافعی، مکنی به ابوالحسن. او راست: کتاب القولین و الوجهین. کتاب المقنع فی فروع الشافعیة. لباب الفقه کبیر. لباب الفقه صغیر. عدّة المسافر و کفایةالحاضر. وفات او۴۱۵ هـ .ق . بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد المدبر. او را هفتاد ورقه شعر است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد المصری (الشیخ الزاهد)بن سلیمان. المتوفی سنة ۸۱۹ هـ .ق . و دفن بجامعه بمصر و قبره یزار. او راست: منظومة الستین مسئلة (فقه الشافعی). انظر العقدالثمین بشرح منظومة الستین مسئلة تألیف النووی الجاوی. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد مصری، معروف به ابن ولاد، فقیه نحوی، مکنی به ابوالعباس. رجوع به ابن ولاد ابوالعباس احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد معصوم (سید)بن نصیرالدین بن ابراهیم، پدر سید علیخان صاحب تصانیف معروفه. مردی ادیب و فاضل بود. مولد او بطائف از بلاد حجاز بسال ۱۰۲۷ هـ .ق . و در ۱۰۵۵ باستدعای شاهنشاه عبداللََّه بن محمد قطب شاه حیدرآباد عازم آن شهر شد و پادشاه دختر خود بوی داد و پس از فوت شاه میرزا ابوالحسن مردی ایرانی که از مقربین شاه بود بر ملک دست یافت و صاحب ترجمه را که نیز داعیهٔ سلطنت داشت دستگیر و زندانی کرد تا در ۱۰۸۶ بحیدرآباد درگذشت. اشعار او بزبان عربی در سلافه و خلاصةالاثر مذکور است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد مقدسی حنبلی، ملقب بشهاب الدین. او راست: شرح الفیهٔ ابن معطی. وفات وی به سال ۷۲۸ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد مقدسی شافعی، مکنی به ابومحمود و مقلب بشهاب الدین. او راست: مثیرالغرام الی زیارة القدس و الشام. وفات وی به سال ۷۶۵ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد مقدسی شافعی، مکنی به ابومحمود و مقلب بشهاب الدین. او راست: مثیرالغرام الی زیارة القدس و الشام. وفات وی به سال ۷۶۵ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد المنشوری، مکنی به ابوسعد. از شعرای دربار محمودبن سبکتکین، و صاحب چهارمقاله نام او را جزو شاعران آل ناصرالدین (غزنویان) آورده است و رشید وطواط در حدائق السحر گوید: منشوری در صنعت تلون از صنایع لفظیهٔ بدیع یعنی شعری که ممکن باشد در دو بحر یا زیاده خوانده شود مختصری ساخته است و خورشیدی آن را شرح کرده. رجوع بحواشی چهارمقاله چ لیدن ص ۱۳۴ و حدائق السحر ص ۱۲۹ و رجوع به احمدبن محمد مکنی به ابوسعد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد منصوری. رجوع به هائم ابوالعباس احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد منوفی هروی. او تاریخ ابن اعصم کوفی را ترجمه کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد موصلی نحوی فقیه، مکنی به ابوالعباس و مشهور بأخفش خامس. ابن جنی از شاگردان اوست. او راست: کتاب فی تعلیل القراآت السبع. (روضات الجنات ص ۵۵ س ۱۰).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد مؤید، مکنی به ابوالنصر و ملقب بامام. او راست: عدةالسالکین و عمدةالسائرین.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد المهلبی، مکنی به ابوالعباس. محمدبن اسحاق الندیم گوید: وی مقیم مصر و معروف به برجانی بود و وی را تصانیف است ازجمله: کتاب شرح علل النحو. کتاب المختصر فی النحو. یاقوت گوید: در همین زمان مصری نحوی دیگر هست معروف بمهلبی که نامش علی بن احمد است، و ما ترجمهٔ او را در باب خود آورده ایم و اگر این علی بن احمد مهلبی با احمدبن محمد مهلبی صاحب الفهرست یکی باشد صاحب الفهرست در نام وی بغلط افتاده است. (معجم الأدباء ج ۲ ص ۵۸).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد میدانی. رجوع به ابوالفضل احمدبن محمدبن احمد... و میدانی و احمدبن محمدبن احمدبن ابراهیم شود. و او راست: کتاب الامثال. السامی فی الاسامی. مأوی الغریب و مرعی الادیب. نزهةالطرف فی علم الصرف. شرح المفضلیات. مصادر.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد المیم [ ازین جا در لباب الألباب عوفی چ لیدن چند سطری تباه شده است ]. وی ازشعراء آل سلجوق بوده و قصیدهٔ ذیل بر منوال شعر مختاری اختیار شده است: ای باغ روی دوست به نسرین مغرقی وز نو بهار باغ ارم برده رونقی از رخ بگاه جلوه بهاری ملونی وز لب بگاه بوسه شرابی مروقی گه چون فلک بتاج مرصع متوجی گه چون چمن بقرطهٔ رنگین مطرقی ماه تمام بر فلک سبزپوش نیست چون عارض تو پیش خط سبز فستقی هرگه که در علاقهٔ زلفت نگه کنم گویم که عنبرین کله بر گل معلقی نی طوطی و نه کبک و نه قمریّ و صلصلی لیکن بطوق غبغب هر یک مطوقی با چهرهٔ تو کآتش لاله ست آب و گل زهد است ز ابلهی و صلاح است ز احمقی با جزعت از چه روی توان بود پارسا با لعلت از چه نوع توان زیست متقی؟ گر شهد را به بوسه بری ذوق منصفی ور مشک را به طره کنی طیره بر حقی نقاش روی خوب تو انصاف روی تو داد آنچنانک حرفی نگذاشت مابقی گر در کمال عشق تو مطلق شدم رواست کز غایت جمال در آفاق مطلقی غرقم در آرزوی تو از پای تا بسر کآبم بدست نی و تو جویای برحقی [ کذا ]. از لباب الألباب ج ۲ ص ۴۱۲ -۴۱۳.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد میمون البریدی ، مکنی به ابوالحسین. یکی از وزرای متقی عباسی. (مجمل التواریخ و القصص ص ۳۷۹).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد ناطقی حنفی، مکنی به ابوالعباس. متوفی به سال ۴۴۶ هـ .ق . او راست: کتاب الأجناس فی الفروع. و کتاب الأحکام در فقه حنفی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد النامی، مکنی به ابوالعباس. رجوع به نامی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد نباتی، مکنی به ابوالعباس و نسب او احمدبن محمدبن مفرج الاندلسی النباتی است معروف به ابن الرومیة. او جامع فضائل و عارف بمفردات گیاه و هم محدث است و از ابن زرقون سماع دارد و در طلب حدیث رحلت و ابن نقطه را دیدار کرده است. رجوع به احمدبن محمدبن مفرج شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد نحاس، مکنی به ابوجعفر نحوی مصری. او از اخفش و زجاج و ابن انباری و نفطویه و سایر ادبای عراق علم نحو و ادب فراگرفت و از نسائی حدیث آموخت. وفات او در مصر بود و در علّت وفات وی آورده اند که مردی او را دید بر کنار نیل نشسته و شعری تقطیع میکند و پنداشت که احمد جادوگر است و ورد او آب نیل را زیان رساند لگدی بر وی زد و او را در نیل افکند به سال ۳۳۸ هـ .ق . و از تألیفات اوست: تفسیر قرآن. کتاب اعراب القرآن. کتاب الناسخ و المنسوخ. کتاب التفاحة در نحو. کتاب فی الاشتقاق. تفسیر ابیات سیبویه. کتاب ادب الکتاب. کتاب الکافی فی النحو. کتاب المعانی. کتاب الوقف والابتداء. کتاب طبقات الشعراء و غیر اینها، و هم معلقات سبع و ده دیوان از شعرای عرب را شرح کرده است. رجوع به احمدبن محمدبن اسماعیل شود. و نیز او راست: شرح المفضلیات و الوقف و الابتداء و شرح مقامات حریری.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد النوری (شیخ...) بغوی، مکنی به ابوالحسین، اصل او از بغشور و مولد وی بغداد است. یکی از کبار مشایخ طریقت از اقران جنید. وی صحبت سری و ابن ابی الحواری را دریافته بود و در ویرانه ها مسکن داشت و جز بروز جمعه بشهر درنمی آمد. وفات وی به سال ۲۹۵ هـ .ق . بوده است. رجوع به احمدبن محمد البغوی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد نهاوندی . یکی از راصدین و ریاضیین مائهٔ دوم هجری و معاصر یحیی بن خالد برمکیست و در حدود سال ۱۷۰ هـ .ق . در جندیشاپور رصدی کرد. و او راست زیجی موسوم بزیج مشتمل که خلاصهٔ ارصاد خود را در آن ضبط کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد نیشابوری، مکنی به ابواسحاق و مشهور به ثعلبی. او یکی از مشاهیر فقها و مفسرین است. مولد او به نیشابور و وفات در ۴۲۷ هـ .ق . بوده است. او راست تفسیر مشهور او معروف به تفسیر ثعلبی و تاریخ الأنبیاء و تاج العرائس و جز آن.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد نیشابوری، مکنی به ابوالحسین. فقیه حنفی. وی از ابوالحسین کرخی فقه فراگرفت و بزمان خود رئیس فرقهٔ حنفیه بود و دیری قضاء حجاز داشت. وفات او به سال ۳۵۱ یا ۳۵۳ هـ .ق . است. او راست: تفسیر.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد نیشابوری، مکنی به ابوسعد. یکی از مشایخ متصوفه. او به بغداد میزیست و رباط و خانقاهی مشهور و مریدان داشت و نظام الملک و امراء وقت او را مکرم میداشتند. وفات او به سال ۴۷۹ هـ .ق . است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد نیشابوری. رجوع به ابوالفضل احمدبن محمدبن احمد... و احمدبن محمدبن احمدبن ابراهیم و میدانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد الواسطی، ملقب بجمال الدین. او راست: مصباح الواقف علی رسوم المصاحف.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد واعظ، مکنی به ابوالعباس. یکی از مشاهیر ادبای اندلس. وی در علم و ادب و وعظ مشهور و اصل وی از اشبیلیه بود و سپس بمصر هجرت کرد و در ۶۸۴ هـ .ق . درگذشت. او راست: من انت محبوبه من ذا یعیّره و من صفوت له من ذا یکدّره هیهات عنک ملاح الکون تشغلنی والکل اعراض حسن انت جوهره. (قاموس الاعلام).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد، والی چغانیان، مکنی به ابوالمظفر و ملقب به فخرالدوله. نخستین ممدوح فرخی. رجوع به ابوالمظفر چغانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد الوتری. رجوع به رفاعی (احمدبن محمد) و معجم المطبوعات شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد هائم، ملقب بشهاب الدین. او راست: قواعد منظومه. وفات وی به سال ۸۸۷ هـ .ق . بود. و در کشف الظنون باز به نام احمدبن محمد هائم کتابی نزهةالحساب آمده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد هروی، مکنی به ابوعبید. رجوع به ابوعبید احمدبن محمد هروی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد همدانی. رجوع به ابن فقیه همدانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد یشکری، ملقب به ابوالعباس. او راست: الیشکریات.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمود. او راست: اختصار عین الحقائق عثمان بن علی زیلعی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمود، مکنی به ابوالفضل. مافروخی در محاسن خود (ص ۳۳) ذکر او در زمرهٔ متقدمین اهل ادب اصفهان آورده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمود سیواسی، ملقب بشهاب الدین. متوفی به سال ۸۰۳ هـ .ق . او راست: عیون التفاسیر للفضلاء و السماسیر. رسالةالنجاة من شر الصفاة [ ای الذمیمة ]. شرح مصباح مطرزی. شرح فرائض. سجاوندی محمدبن محمد عبدالرشید.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمود شمعی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمود، مشهور بقاضی زاده. ادیب و متکلمی ماهر در فنون حکمت و ریاضی. او راست تعلیقاتی لطیفه بر تفسیر قاضی و بر الهیات شرح تجرید و بر شرح حکمةالعین و بر رسالهٔ اثبات واجب محقق دوّانی و غیر آن و از تعالیق او فاضل باغنوی در حاشیهٔ شرح حکمةالعین بسیار نقل کند. (روضات الجنات ص ۹۹). و نیز او راست حاشیه ای بر شرح مفتاح سید شریف جرجانی تا آخر فن ثانی. وفات وی ۹۸۹ بود. و رجوع به قاضی زاده شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابی بکر صابونی بخاری حنفی، مکنی به ابوبکر و ملقب به ابوالمحامد نورالدین. او راست: کفایة فی الهدایة در علم کلام. ملخص کفایة. وفات وی به سال ۵۸۰ هـ .ق . بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمودبن علی بن ابیطالب، ملقب بشهاب الدین. او راست: فرائض شهاب الدین.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمود ادیب، ملقب بشمس الدین. او راست: شرح عمدةالمفید و عدةالمجید فی معرفة لفظ التجوید علی بن محمد سخاوی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمود اصم. رجوع به احمدبن محمود قرامانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمود برسوی، معروف به ابن اخ منلا عربشاه. او راست: حاشیه بر شرح مفتاح سعدالدین.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمود ثقفی، مکنی به ابوطاهر. محدث اصفهانی. وفات ۴۵۵ هـ .ق .
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمود جندی، ملقب به شیخ الامام. او راست: المقالید. عقودالجواهر فی علم التصریف.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمود سمرقندی، معروف بخشاب و ملقب برضی الدین. او راست: نفائس الکلام و عرائس الأقلام در انشاء فارسی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمود عمر خجندی، ملقب بتاج الدین. او راست: الاقلید، شرح مفصل زمخشری.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمود العمودی الهمدانی، مکنی به ابوعبداللََّه. رجوع به احمدبن محمد عمودی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمود قرامانی اصم (شیخ...). متوفی به سال ۹۷۱ هـ .ق . او راست: لطائف نامه بترکی. تفسیرالتفسیر و آن حاشیه ای بر تفسیر بیضاوی است. متممِ صحائف فی التفسیر محمد سمرقندی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمود مفتی. رجوع به احمدبن محمود مشهور بقاضی زاده و قاضی زاده شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمود ونکروذه، مکنی به ابوالفضل. ذکر او در محاسن اصفهان مافروخی در زمرهٔ شعرای فارسی اصفهان آمده. رجوع بمحاسن اصفهان مصحح آقا سید جلال طهرانی ص ۳۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مختار ابومبشر. ادیبی است از مردم اسکندریه و آن قریه ای است بر کنار دجله نزدیک واسط.
[ اَ مَ ] (اِخ) المدبر، والی مصر. رجوع به نخبةالدهر دمشقی ص ۱۰۹ س ۱۲ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن المدبر الکاتب. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۳۴۹). ابن الندیم کنیهٔ او را ابوالحسن آرد و گوید: بعربی شعر می گفته و دیوان او پنجاه ورقه است. و هم او راست: کتاب المجالسة و المذاکرة. و رجوع به احمدبن محمد معروف به ابن المدبر شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مراد. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مرکز (شیخ...). وی قاموس فیروزآبادی را به نام البایوس بترکی ترجمه کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مروان ابومسهر. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۱۴). و رجوع به احمدبن مروان مکنی به ابومسهر شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مروان بن دوستک ابونصر کردی حمیدی، ملقب به نصراالدولة، صاحب میافارقین و دیار بکر بروزگار القائم باللََّه عباسی. او پنجاه و دو سال پس از برادر خویش ابوسعید منصوربن مروان امارت داشت (۴۰۱ -۴۵۳ هـ .ق .). وی امیری نیک بخت و عالی همت و با حزم و حسن سیاست بود. گویند او در مدت دولت خود کسی را مصادره نکرد و با انهماک در لذات، عبادات وی ترک نشد. ابن مغربی صاحب دیوان شعر و رسائل و مصنفات دیگر است و هم فخرالدولةبن جهیر چند گاه وزارت او داشتند و شعراء بسیار مدح او کرده و صلت یافته اند. وفات او بسن ۷۷ سالگی در سال ۴۵۳ بوده است. و رجوع بحبط ۱ ص ۳۰۸ و عیون الانباء شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مروان دینوری مالکی، مکنی به ابوبکر. او راست: مناقب الامام مالک و کتاب المجالسة. وفات ۳۱۰ هـ .ق .
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مروان مؤدب، مکنی به ابومسهر. وی از اهل رمله از علمای لغت است و بروزگار متوکل عباسی میزیست و او گفته است: غیث و لیث فغیث حین تسأله عرفاً و لیث لدی الهیجاء ضرغام یحیا الأنام به فی الجدب ان قحطوا جوداً و یشقی به یوم الوغی الهام حالان ضدّان مجموعان فیه فما ینفکّ بینهما بوسی و انعامی کالمزن یجتمع الحارات فیه معاً ماء و نار و ارهام و اضرام. (معجم الأدباء ج ۲ ص ۱۱۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مُزدی یا مُسدی. محدث حرم است. (منتهی الارب).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن المستضی ء، مکنی به ابوالعباس. رجوع به ناصر لدین اللََّه و تجارب السلف ص ۳۱۹ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن المستکفی. رجوع به حاکم بأمراللََّه ابوالعباس، احمدبن المستکفی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن المستنصر، مکنی به ابوالعباس. نام دو پسر مستنصر خلیفهٔ عباسی که یکی ملقب بامیرکبیر و دیگر امیر اوسط است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مستنصربن ظاهربن الحاکم بن العزیزبن المعزبن القائم بن المهدی عبیداللََّه، مکنی به ابوالقاسم و ملقب بمستعلی (۴۶۹ -۴۹۵ هـ .ق .). رجوع به مستعلی ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مسعود زَنتری. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مستنصر حفصی، ابوالعباس بن ابی عبداللََّه یکی از امرای بنی حفس تونس. جلوس وی در ۷۷۲ هـ .ق . بود. و او امیری عاقل و شجاع بود و مجدِّدِ شوکت و دولت بنوحفص میباشد، او اطراف مملکت را تحت انضباط و انقیاد درآورد و در تلمسان ابوسامل مرینی را دیدار کرد و جهازات مردم جنوه و فرانسوی را بشکست و منهزم ساخت و پس از ۲۴ سال سلطنت در ۷۹۶ درگذشت. (قاموس الاعلام).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مسرور. وی بخلافت مقتدر در سال ۳۰۷ هـ .ق . بر جامع الاصفهان الیهودیة بسیاری بیفزود. (مجمل التواریخ و القصص ص ۵۲۴).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مسرور بغدادی، مکنی به ابونصر. او راست: المفید فی علم القراآت العشرة. وفات به سال ۴۴۲ هـ .ق .
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مسروق. رجوع به احمدبن محمدبن مسروق و ج ۲ نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۳۹۷ و صفةالصفوه ج ۴ ص ۱۰۴ و روضات ص ۵۹ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مسعود، ابوالفضل ترکستانی. شیخ حنفیة بعراق و مدرس مسند ابوحنیفه. وفات ۶۱۰ هـ .ق .
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مسعودبن حسن بن ابی نمی، از خاندان شرفای مکه. شاعر و ادیب. او امام یمن محمدبن القاسم و سلطان مرادخان عثمانی را مدح گفت و خواست بمساعدت آنان بامارت حجاز نائل گردد ولی میسر او نگشت. وفات او به سال ۱۰۴۱ هـ .ق . بود و در قصیده ای که در مدح سلطان مرادخان سروده است خود را تشبیه بسیف ذی یزن و سلطان را تشبیه بکسری کرده و از او مدد خواسته است: فقد نزل ابن ذی یزن طریدا علی کسری فانزله شماما اتی فرداً فآب یجرّ جیشا کسا الآکام خیلاً و الرغاما.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مسعود خزرجی قرطبی انصاری، مکنی به ابوالعباس. متوفی بسال ۶۰۱ هـ .ق . او راست: تقریب الطالب فی الأصول و کتاب الاختیار فی علم الأخبار و کتاب القوانین فی اصول الدین.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مسعود قونوی، ملقب بجمال الدین و معروف به ابن سرّاج و مکنی به ابوالعباس. او راست: القلائد. و شرح الجامع الکبیر محمدبن حسن شیبانی و این شرح ناتمام مانده و سپس پسر احمد، ابوالمحاسن محمود پس از پدر آن را بپایان رسانیده است. وفات احمد به سال ۷۷۰ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مصطفی بلالی. ادیب و فقیه، از تلامیذ مولی سعدی. وی در مائهٔ نهم هجری میزیست. او راست: فرائض اللآلی. قوانین الصرف. صور فتاوی مولی سعدی استاد خود که به سال ۹۴۰ هـ .ق . گرد کرده است. شرح عربی و شرح ترکی قصیدهٔ بردهٔ بوصیری و شرح ترکی را به سال ۱۰۰۱ بپایان رسانیده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مصطفی طاش کبری زاده، مکنی به ابوالخیر و ملقب به عصام الدین. مولد به سال ۹۰۱ هـ .ق . بشهر بروسه و وفات در سنهٔ ۹۶۸ و مدفن او بجوار تربت سید ولایت در محلهٔ عاشق پاشاست. او یکی از علمای آسیةالصغری و صاحب اخلاق حمیده و متواضع و از دعوی و مکابره مجتنب بود. پدر وی مصطفی مدرس بود و اصل این خاندان از مهاجرین یمن باشند. و چندی نیز تولیت قضاء حلب میکرد. مصطفی، فرزند خویش احمد را در خردی با عائلهٔ خود بانگوریه (آنکارا) برد و پس از مدتی به بروسه بازگشتند و سپس باسلامبول رفته اقامت گزیدند، و در آنجا احمد از پدر خویش و از سیدی محمد قوچو و میرم چلبی و شیخ محمد تونسی به کسب علوم ادبیه و ریاضیه و هیئات و علوم شرعیه و تفسیر و حدیث پرداخت و سپس بدو اجازهٔ تدریس دادند. در اول در دیمتوکه در اوروج پاشا سپس در اسلامبول در مولانا محیی الدین ابن حاجی حسین و در اسکوب بمدرسهٔ اسحاقیه و باز در اسلامبول بمدرسهٔ قلندریه و مدرسهٔ مصطفی پاشا و در ادرنه در یکی از دو مدرسهٔ متجاور و باز در اسلامبول در یکی از مدارس ثمان تدریس میکرد و در آخر به ادرنه مدرسی مدرسهٔ سلطان بایزید مستقلاً بدو محول شد. و در ۹۵۲ مولویت بروسه و بعد از آن منصب قضاء اسلامبول بدو دادند و آنگاه که وی از دو چشم نابینا شد از منصب خود استعفا جست و بقیهٔ عمر را به تبییض مسودات تألیف پیش و تألیف چند کتاب دیگر پرداخت. مشهورترین مصنفات وی الشقائق النعمانیة فی علماء دولة العثمانیة است و آن کتاب شامل تراجم احوال پانصد و بیست تن علماء مشایخ عثمانی از ابتدا تا زمان سلطان سلیمان خان قانونی یعنی زمان خود مؤلف است. کتاب دیگر او مفتاح السعادة و مصباح السیادة یا موضوعات العلوم است و آن کتاب حاوی تعریفات کافهٔ علوم و فنون و اسامی کتب و ترجمهٔ احوال مختصر مؤلفین میباشد. و این دو کتاب را بعربی نوشته است. و کتاب موضوعات العلوم را پسر او کمال الدین محمد بترکی ترجمه کرده است، و بکتاب شقایق النعمانیه ذیل های بسیار نوشته اند و مشهورترین آنها، ذیل عشاقی و ذیل شیخی و ذیل نوعی زاده است، و ذیل نوعی زاده کاملترین کتابی است در تراجم علما و مشایخ میان سال ۹۶۵ که طاشکپری زاده کتاب خود را بدان سال ختم کرده و سال ۱۰۴۲ که انتهای ذیل نوعی زاده میباشد. و نیز او را تألیف دیگری است تاریخ کبیر، و آن کتاب وفیات ابن خلکان است بعلاوهٔ تراجم بسیاری از صحابه و حکما و دیگر مشاهیر و آن را زمانی که در اسکوب مدرسی داشت نوشته و در ۹۳۸ بپایان رسانیده است و سپس آن را خلاصه کرده و تاریخ انبیاء را بر آن افزوده است. و احمد را برعدهٔ کثیری از کتب تدریس زمان شروح و حواشی است، ازجمله: شرح عوامل المائهٔ شیخ عبدالقادر جرجانی. شرح دیباچهٔ هدایة. شرح دیباچهٔ طوالع. حاشیهٔ کشاف. حاشیهٔ تجرید شریف. شرح فوائدالغیاثیة قاضی عضدالدین ایجی. شرح قسم ثالث مفتاح. حاشیه بر شرح مفتاح سید شریف. شرح جزرین در علم قراآت. معلام در علم کلام. الجامع در منطق. متن و شرح در فرائض. مختصر در علم نحو. اللواءالمرفوع فی حل مباحث الموضوع. رسالة الشهودالعینی فی تحقیق مباحث الوجود الذهنی. رسالةالاستیفاء لمباحث الاستثناء. مسالک الخلاص فی مهالک الخواص. رسالةالانصاف فی مشاجرة الاسلاف. المحاکمات بین المولی لطفی و المولی عذاری فی ایراد السبع الشداد. رسالةالعنایة فی تحقیق الاستعارة بالکنایة. رسالة فی صناعات الخمس. رسالهٔ قضا و قدر. رسالهٔ طاعون. الرسالةالجامعة فی وصف العلوم النافعة. اجل المواهب فی معرفة وجود الواجب. نزهةالألحاظ فی عدم وضع الالفاظ. رسالة التعریف والأعلام فی حل مشکلات الحدّ التام. القواعدالجلیات فی تحقیق مباحث الکلیات. فتح الأمر المغلق فی مسئلة المجهول المطلق. رسالة فی تفسیر آیةالوضوء. رسالة فی قوله تعالی، هوالذی خلق لکم ما فی الأرض جمیعاً. و از کتب او که بطبع رسیده است: شقایق النعمانیه و ترجمهٔ موضوعات العلو. او را یک دختر و پنج پسر آمده است و کمال الدین محمدبن احمد سمت قاضی عسکری داشت و چهار تن دیگر منصب قضا داشته اند و آنگاه که مبتلا بعمی شد ابیات ذیل را بتحسر محرومیّت از بصر سروده است: حرمت من الأحباب لذة نظرة فوا حسرتا ان لم افق قبل موتتی و لاتجزعی یا نفس من نازل جری بتقدیر خلاق الََه البریّة فان الرضا والصبر فی کل محنة من اخلاق اصحاب النفوس الرضیة.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مصطفی القادین خانی. او راست: هدایةالمرتاب فی فضائل الاصحاب و در آستانه به سال ۱۸۹۲ م. طبع شده است. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مصلح الدین (شیخ)، مشهور بمرکز. او راست: عصمةالانبیاء و تحفةالاصفیاء.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مطرف بن اسحاق القاضی المصری، مکنی به ابوالفتح. وی در دولت مصریه بروزگار الحاکم میزیست و او را تآلیفی است در ادب، ازجمله: کتاب النوائح، کتابی بزرگ در لغت. رساله ای در ضاد و ظاء و آن کتاب به نام شریف ابوالحسن محمدبن قاسم حسینی عامل تنیس کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مطرف عسقلانی، مکنی به ابوالفتوح. او تولیت قضاء دمیاط داشت و به سال ۴۱۳ هـ .ق . درگذشت و مولد وی در سیصدوبیست واند است. وی ادیبی فاضل بود و کتب بسیار در ادب و لغت و غیر آن تألیف کرد و دیوان شعر خود را بدو نسخه گرد کرده یکی مُعْرَب و دیگری مجرد از اعراب و آن نزدیک هزار ورقه است. یاقوت گوید: تمام مسطورات فوق را بوعبداللََّه صوری حافظ گفت و باز صوری گفت که: وی مرا قطعه ای از شعر خویش بخواند و بقیهٔ دیوان خویش را با اذن روایت آن بمن داد و همچنین در روایت سائر مصنفات خویش مرا رخصت کرد. و از آن قطعه که خود او برای من خواند این بیت بخاطر دارم: علمی بعاقبة الأیام یکفینی و ما قضی اللََّه لی لابدّ یأتینی. و باز در همان قطعه است: و لا خلاف بأنّ الناس مذ خلقوا فیما یرومون معکوسوالقوانین اذ ینفق العمر فی الدنیا مجازفة والمال ینفق فیها بالموازین.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مظفر رازی قاضی، مکنی به ابوالعباس. او راست: کتاب حلّ مشکلات قدوری. کتاب شرح مقامات حریری.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن المظفر الورّاق التمیمی، مکنی به ابومنصور. مافروخی که در مائهٔ پنجم هجری میزیسته است در کتاب محاسن اصفهان، او را از شعرای فارسی معاصر خود نام می برد. (محاسن اصفهان چ طهران ص ۳۳ س ۱۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن معاویة. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۱۳۰ و ۲۲۷).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن المعتصم، ملقب به المستعین باللََّه و مکنی به ابواسحاق. خلیفهٔ عباسی. رجوع به مستعین و تجارب السلف ص ۱۸۳ و تتمهٔ صوان الحکمه ص ۲۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن معدان بن عیسی بن وکیل التجیبی ثم الدانی الأندلسی، مکنی به ابوالعباس و معروف به ابن الاقلیشی. نحوی زاهد و ملقب بشهاب الدین. وی از شاگردان ابومحمد لغوی ادیب ملقب به ابن السید البلنسی است. او راست: کتاب الأنباء فی شرح الصفات و الاسماء. شرح الباقیات الصالحات فی بزور الامهات. انوارالآثار فی فضل النبی المختار. النجم من کلام سید العرب و العجم. شفاءالزمان فی فضل القرآن. الکوکب الدری المستخرج من کلام النبی العربی. سر العلوم و المعانی المستودعة فی السبع المثانی. و وفات او به سال ۵۵۰ یا ۵۴۹ هـ .ق . بوده است. و صاحب تاج العروس در مادهٔ قلش نام و نسب او را احمدبن معدبن عیسی بن وکیل التجیبی الأقلیشی الأندلسی مکنی به ابوالعباس آورده و گوید: ابوطاهر سلفی در معجم السفر خود گوید: او اهل معرفت بلغت و انحاء و علوم شرعیه بود و از مشایخ اوست ابومحمدبن سید البطلیوسی و ابوالحسن بن بسیطة الدانی، و وی را شعر نیکوست و به سال ۵۴۶ باسکندریه آمد و نزد من بسیاری قرائت کرد و سپس بحجاز رفت و شنیدیم که بمکه درگذشت و صاغانی گوید او شیخ شیخ ماست.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن معدان الکوفی. محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۲۹۸).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن المعذل. او راست: کتاب فضائل القرآن و کتاب احکام القرآن. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن المعذل، مکنی به ابوالفضل. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۳۴۴).
[ اَ مَ ] (اِخ) معری، ملقب به ابوالعلاء. رجوع به ابوالعلاء معری، احمدبن عبداللََّه بن سلیمان... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) معزالدوله ابوالحسین بن ابی شجاع بویةبن فناخسروبن تمام بن کوهی بن شیردل اصغربن شیرکوه بن شیردل اکبربن شیروانشاه بن شیرفنه بن شستان شاه بن سسن فرو(؟) بن شیردل بن سسنازبن بهرام گور، از ملوک دیالمه برادر رکن الدوله حسن و عمادالدوله علی. وی را اقطع گفتندی چه دست چپ و چند انگشت از دست راست بریده داشت و باشارت برادران خویش بفتح کرمان رفت و آن نواحی را بی جنگ از عامل صفاریان منتزع ساخت اما طائفه ای از اکراد یاغی در محاربه بر وی دست یافتند و او را جروح کرده و دو دست او ناقص گشت و در سال ۳۳۴ هـ .ق . بغداد را متصرف شد، بزمان مستکفی خلیفه و پس از ۲۱ سال سلطنت بسال ۳۵۶ در بغداد درگذشت. و ولادت او بسال ۳۰۳ بوده و در مقابر قریش کاظمین مدفون گردید.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن معین همدانی مالکی، ملقب بمجدالدین، صهر وزیر ابن حنا. وی خطیب فیوم و در بزرگواری و مکارم زبانزد بود و در ۷۲۱ هـ .ق . هم بفیوم درگذشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مغیث الصدفی الطلیطلی، مکنی به ابوجعفر. او راست: کتاب المقنع فی علم الشروط.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن المقتدر باللََّه بن المعتضد، ملقب بالراضی باللََّه و مکنی به ابوالحسن. خلیفهٔعباسی. رجوع به راضی... و تجارب السلف ص ۲۱۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مقتدی، ملقب بالمستظهر باللََّه و مکنی به ابوالعباس. خلیفهٔ عباسی. رجوع به مستظهر باللََّه... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مقداد، مکنی به ابوالاشعث. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مقدام البصری، مکنی به ابوالاشعث. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن المقدم العجلی. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۴۶).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مکی، نجم الدین. یکی از فضلاء و اذکیای زمان خویش. او در فقه و اصول و طب و فلسفه و عربیت استاد بود و در ۶۹۹ هـ .ق . درگذشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ملّا. رجوع به احمدبن محمد معروف به ابن ملاّی چلبی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ملا علی الأسترآبادی، ملقب بقطب الدین. رجوع بکتاب مازندران تألیف رابینو ص ۷۴، و ۲۵ ع شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن منجم کاتب، مکنی به ابوعون، یکی از خاندان آل ابوالنجم. متکلم و شاعری مترسل. و کتاب التوحید و اقاویل الفلاسفه و کتاب النواحی فی اخبار الأرض از اوست. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن منجوف.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن منجویه. محدث و صاحب تصانیف است. وفات او در ۴۲۸ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مندویه. رجوع به ابن مندویه شود. و او راست: کتاب الاطعمة و الاشربة [ ظ: کتاب الاغذیه ] .
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن منصوربن خلف مقری نیشابوری، مکنی به ابوبکر. از علما و محدثین مائهٔ پنجم هجری. وی به نیشابور اقامت داشت و ابوزکریا یحیی بن عبدالوهاب بن منده از او اخذ روایت کرده است. و رجوع به احمدبن منصور بیهقی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (امیر...) ابن منصوربن نوح، برادر نوح بن منصوربن نوح بن نصربن احمدبن اسماعیل بن احمدبن اسدبن سامان سامانی. یکی از ممدوحین ابوالحسن علی بن محمد غزوانی لوکریست که در المعجم فی معاییر اشعار العجم دو بیت ذیل لوکری در مدح این احمد آمده است: ساقی بده آن گلگون قرقف را نایافته از آتش گز تف را نزدیک امیر احمد منصور بر کوشک بر این شعر مردف را. رجوع به المعجم چ طهران ص ۱۹۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن منصور ابودفافه. رجوع به ابودفافه احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن منصور اسپیجابی. فقیه حنبلی، مکنی به ابونصر یا ابوبکر. او راست: شرح کافی فی فروع الحنفیة تألیف حاکم الشهید محمدبن محمد الحنفی و شرح جامع صدر شهید و شرح جامع الکبیر محمدبن حسن شیبانی. و فتاوی الاسپیجابی الحنفی. و شرح مختصر الطحاوی فی فروع الحنفیة، و بعضی گفته اند که این شرح از محمدبن احمد خجندی اسپیجابی است. و صاحب کشف الظنون در ذیل نام این شرح وفات احمد را به سال ۴۸۰ هـ .ق . گفته است. و بعضی وفات او را پس از ۴۸۰ آورده اند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن منصور بیهقی، مکنی به ابوبکر. یکی از علماء و محدثین مائهٔ پنجم هجری است. او بنشابور میزیست و ابوزکریا یحیی بن عبدالوهاب بن منده از او اخذ روایت کرده است. و رجوع به احمدبن منصوربن خلف... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن منصور حنظلی، ملقب به زاج. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن منصور سمعانی، مکنی به ابوالقاسم. او راست: کتاب روح الارواح.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن المنعم طاووسی، ملقب برکن الدین. یکی از بزرگان صوفیهٔ دمشق است و به سال ۷۰۴ هـ .ق . درگذشته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن منوچهر همدانی. شاعری از مردم ایران معاصر قهیرالدین فاریابی و افضل الدین خاقانی و اثیر اخسیکتی و مداح اتابک قزل ارسلان بن ایلدگز است. (تجارب السلف چ طهران ص ۳۲۸ س ۱۳).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن منیربن احمدبن مفلح ابوالحسین الاطرابلسی الشاعر الرفاء، ملقب بمهذب الملک یا مهذب الدین عین الزمان. مولد او به سال ۴۷۳ هـ .ق . و وفات وی در حلب بجمادی الآخرهٔ سنهٔ ۵۴۸ بوده است. در تاریخ ابن عساکر آمده است که: آنگاه که او در حبس بوری بن طغتکین بود یوسف بن فیروز حاجب شفاعت او کرد و امیر بخلاص وی فرمان داد با شرط جلای وی از دمشق و وقتی که اسماعیل بن بوری بجای پدر نشست ابن منیر به دمشق بازگشت و هم بسعایت سعات کرّت دیگر مغضوب اسماعیل شد و اسماعیل بآویختن وی امر کرد و او چند روزی بمسجد وزیر پنهان شد سپس ببلاد شمالیه بگریخت و در آن مدت گاه بحماة و گاه بشیزر و گاه بحلب میزیست و عاقبت هم در رکاب ملک العادل در محاصرهٔ دوم دمشق بصحابت ملک العادل به دمشق شد و پس از صلح با سپاهیان به دمشق درآمد و باز بهمراهی عسا کر بحلب بازگشت و بدانجا درگذشت. و حافظ ثقةالدین ابوالقاسم علی بن الحسن بن هبةاللََّه بن عبداللََّه بن الحسین بن عساکر در تاریخ کبیر خود گوید که: من بارها ابن المنیر را دیده ام و از شعر خود مرا قرائت نکرد لیکن امیر ابوالفضل اسماعیل بن الامیر ابی العساکر سلطان بن منقد قصیدهٔ ذیل ابن منیر را که خود او برای امیر ابوالفضل خوانده بود برای من انشاد کرد: اخلا فصدّ عن الحمیم و ما اختلا و رأی الحمام یغصه فَتوسلا ماکان وادیه بأوّل مرتع ودعت طلاوته طلاه فاجفلا و اذا الکریم رأی الخمولَ نزیله فی منزلٍ فالحزم اَن یترحلا کالبدر لمّا ان تضاءلَ جدّ فی طلب الکمال فحازه متنقلا سفهاً لحلمک ان رضیت بمشرب رَنق و رزق اللََّه قد ملأ الملا ساهیت عینک مرّ عیشک قاعداً افلا فلیت بهنّ ناصیة الفلا فارق تترق کالسیف سلّ فبان فی متنیه ما اخفی القراب و اخملا لاتحسبن ذهاب نفسک میتة ما الموتُ الّا ان تعیش مذللا للقفر لا للفقر هبها انما مغناک ما اغناک ان تتوسّلا لاترض عن دنیاک ما ادناک من دنسٍ و کن طیفاً جلا ثمّ انجلی وصل الهجیر بهجر قومِ کلما امطرتهم شهداً جنوالک حنظلا من غادرٍ خبثت مغارس وُده فاذا محضت لهُ الوفاء تأوّلا او حلف دهر کیف مال بوجهه امسی کذلک مدبراً او مقبلا للََّه علمی بالزّمان و اَهله ذنب الفضیلة عندهم ان تکملا طبعوا علی لؤم الطّباع فخیرهم ان قلت قال و ان سکتت تقوّلا انا من اذا ما الدّهر همّ بخفضه سامته همته السِّماک الاعزلا واعٍ خطاب الخطب و هْوَ مجمجمُ راع اَکلّ العیس من عدم الکلا زعم کمنبلج الصّباح وراؤه عزم کحد السیف صادف مقتلا. و هم او راست از قصیده ای: مَن رکب البدر فی صدر الردینی و موّه السحرَ فی حدّ الیمانی و اَنْزلَ الفلک الاَعلی الی فلکٍ مداره فی القباء الخسروانی طرف رنا ام قراب سلّ صارمه و اغید ناس ام اعطاف خطی اذلنی بعدَ عز وَالهَوی اَبداً یَستعبدُ اللیث للظبی الکناسی اما ذوائب مسک من ذوائبه علی اَعالی القضیب الخیزرانی و ما یجنّ عقیقی الشفاه من الرْ- ریق الرّحیقی و الثغر الجمانی لو قیل للبدر مَن فی الارض تحسده اذا تجلّی لقال ابن الفلانی اربی عَلیّ بشتّی من محاسنه تألفت بین مسموع و مرئی اباء فارس فی لین الشآم مع الظْ ظرف العراقی و النطق الحجازی و مَا المدامة بالألباب اَفتکُ من فصاحة البدو فی الفاظ ترکی. و له ایضاً: انکرت مقلتُهُ سفک دمی و علی وجنته فاعترَفت لاتخالوا خاله فی خدّه قطرة من دمِ جفنی نقطت ذاک من نار فؤادی جذوة فیه ساخت و انطفت ثم طفت. و له من جملة قصیدة: لاتغالطنی فما تخفی علامات المریب این ذاک البشر یا مولایَ من هذا القطوب. و باز گوید: عدمت دهراً ولدت فیه کم اشرب المرّ من بنیه ما تعترینی الهموم الّا من صاحب کنت اصطفیه فهل صدیق یباع حتی بمهجتی کنت اشتریه یکون فی قلبه مثال یشبه ما صاغ لی فیه و کم صدیق رغبت عنه قد عشت حتی رغبت فیه. و وقتی ابن منیر به بغداد شد و بدست غلامی تاتار که او را نهایت دوست میداشت و بحب او تغزل میکرد، سید رضی را ره آوردها و هدایائی فرستاد و سید بعمد یا بسهو غلام را از هدایا شمرده نگاه داشت و ابن منیره قصیدهٔ رندانهٔ ذیل را در مطالبت غلام بدو فرستاد: بالمشعرین و بالصفا والرکن اقسم و الحجر و بحرمة البیت الحرام و من بناه و اعتمر لئن الشریف الموسوی ابوالرضابن ابی مضر ابدی الجحود و لم یردّ علیّ مملوکی تتر والیت آل امیّة الطهر المیامین الغرر و جحدت بیعة حیدر و عدلت عنه الی عمر و بکیت عثمان الشهید بکاء نسوان الحضر و اذا رووا خبر الغدیر اقول ما صح الخبر و اذا جری ذکر الصحابة بین قوم و اشتهر قلت المقدّم شیخ تیم ثم صاحبه عمر و اکذّب الراوی و اطعن فی الظهور المنتظر و اقول امّ المؤمنین عقوقها اِحدی الکبر و اقول ان اخطا معویة فما اخطا القدر و اقول ذنب الخارجین علی علیّ مغتفر و رثیت طلحة و الزبیر بکلّ شعر مبتکر و حلقت فی عشر المحرّم ما استطال من الشعر و لبست فیه اجلّ ثوب للملابس یدّخر و غدوت مکتحلاً اصافح من لقیت من البشر و سهرت فی طبخ الحبوب من العشاء الی السحَر و نویت صوم نهاره مع صوم ایام اُخر و اقول انّ یزید ما شرب الخمور ولافُجر و لجیشه بالکف عن اولاد فاطمة امر و غسلت رجلی ضله (؟) و مسحت رجلی فی السفر و اقول فی یوم تحار له البصائر و البصر مالی مُضلّ فی الوری الّا الشّریف ابومضر. و هم از اوست: وَیلی من المعرض الغضبان اذ نقل ال واشی الیه حدیثاً کله زورُ سَلَمْت فازُورَ یزوی قوس حاجبه کأنّنی کاسُ خمْرٍ و هْوَ مخمورُ. رجوع بتاریخ ابن خلکان چ طهران ص ۵۱ و معجم الأدباء یاقوت و تاریخ ابن عساکر و مجالس قاضی نوراللََّه شوشتری و روضات الجنات، و ابن منیر ابوالحسین احمد و احمدبن المفلح الطرابلسی... در همین لغت نامه شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مودودبن یوسف الچشتی (خواجه...). یکی از کبار مشایخ صوفیه. صاحب نفحات گوید: وی بعد از پدر بمقام او نشست و مقبول همهٔ طوائف بود و بر کافهٔ انام شفقتی عام و مروّتی تمام داشت و شیخ شهاب الدین سهروردی قدس اللََّه تعالی سرّه وی را تعظیم و احترام بسیار کردی. و خلیفهٔ بغداد بنا بر خوابی که دیده بود وی را طلب کرد و وظائف اکرام بجای آورد و او خلیفه را نصایح جانگیر و مواعظ دلپذیر گفت و فتوحی آوردند، بجهت استمالت خاطر خلیفه مختصری برداشت و چون بیرون آمد بر فقرا قسمت کرد و بخراسان توجه کرد. ولادت وی در سنهٔ سبع و خمسمائة (۵۰۷ هـ .ق .) و وفات به سال سبع و سبعین و خمسمأة (۵۷۷) بود. نقل باختصار از نفحات الأنس جامی. و صاحب حبیب السیر وفات او را به سال تسع و سبعین و خمسمأة (۵۷۹) گفته است. و رجوع به حبیب السیر ج ۱ ص ۳۱۴ س ۱۹ و نفحات جامی چ هند ص ۲۱۱ و رجوع به احمدبن خواجه مودود شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن موسی. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۳۰۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن موسی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن موسی، از بنی موسی. او راست: کتاب الحیل. کتاب بین فیه بطریق تعلیمی و مذهب هندسی انه لیس فی خارج کرة الکواکب کرة تاسعه. کتاب المسئلة التی لقاها علی سندبن علی. کتاب مسائل جرت بین سند و بین احمد. کتاب مساحةالأکر و قسمةالزوایا بثلاثة اقسام متساویة و وضع مقدار بین مقدارین لیتوالی علی قسمة واحدة. (ابن الندیم). و ابن الندیم گوید: عیسی بن یحیی تفسیر جالینوس را بر کتاب الأخلاط بقراط برای او بعربی نقل کرده است. و رجوع باحمدبن موسی بن شاکر شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن موسی. رجوع به احمد ابوحامدبن موسی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن موسی بن ابی عمار الحناط، صاحب ابوعبید القاسم بن سلام. چنانکه ابن بنت الفریابی گوید وفات وی بسال ۲۸۱ هـ .ق . بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن موسی بن جعفربن محمدبن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب، معروف بشاه چراغ و سیدالسادات. پدر اکرم وی امام موسی الکاظم علیه السلام پس از رضا علیه السلام او را از دیگر فرزندان عزیزتر داشتی، چنانکه ضیعهٔ معروف به یسیریه را بدو بخشید و همواره بیست تن از حشم خویش را بخدمت وی گماشته داشت. و احمد کثیرالصلوة و وَرِع و قانع و ثقه بود و او و محمدبن موسی و حمزةبن موسی از یک مادر باشند. و خوارزمی در مفاتیح العلوم گوید که فرقهٔ احمدیه از فرق شیعه منسوب بدویند و پس از موسی بن جعفر احمد را امام دانند و قبر وی و برادرش بشیراز در مزاری شاه چراغ و سیدالسادات واقع است و شاه چراغ و شاید سیدالسادات نیز لقبی است که شیرازیان احمد را داده اند. او راست: کتاب انساب آل الرسول و اولاد البتول. کتاب الحلال و الحرام. کتاب الأدیان و الملل. و بعضی شاه چراغ را مدفن محمدبن موسی بن جعفر گفته اند. شیخ مفید در ارشاد و محدث نیشابوری و سید نعمةاللََّه در انوارالنعمانیة و حمداللََّه مستوفی در نزهةالقلوب و صاحب مقامع و صاحب لؤلؤةالبحرین و صاحب ریاض العلماء و شیخ منتجب الدین در فهرست خود و صاحب تاریخ شیراز و صاحب روضات الجنات تصریح می کنند که روضهٔ شاه چراغ شیراز همان تربت احمدبن موسی است و سید نعمت اللََّه در انوارالنعمانیة گوید: مزار شاه چراغ مدفن احمدبن موسی و محمدبن موسی است و از این گفته معلوم میشود که قول بعضی که گفته اند شاه چراغ مدفن محمدبن موسی بن جعفر است، نیز صحیح است. یعنی شاه چراغ مقبرهٔ هر دو امام زاده است. و رجوع به کتاب انساب آل الرسول و اولاد البتول در الذریعة الی تصانیف الشیعه تألیف محمد محسن مشهور بشیخ آغابزرگ طهرانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن موسی بن طاوس الفاطمی الحسنی الحلی، برادر ابی و امی سید رضی الدین علی بن موسی، و مادر او دختر ورام است. او مجتهدی واسع العلم و امام در فقه و اصول و ادب و رجال و از اورع و اتقی و اثبت و اجل فضلاء عصر خویش بود. و در تحقیق رجال و روایت و تفسیر بدان مرتبه است که مزیدی بر آن نباشد. و هشتادوشش کتاب در فنونی از علوم تألیف کرد و مخترع تنویع اخبار بچهار قسم اوست. در صورتیکه تا عصر او مدار روایت در صحت و ضعف تنها بر قرائن خارجی و داخلی بود و شاگرد او علامه و دیگر علمای متأخر تا زمان مجلسیین بدو اقتفا و اقتدا کردند و مجلسیین اقسام دیگری بر انواع اربعهٔ اخبار افزوده اند. و علامه و شهید اول و ثانی در کتب و هم اجازات خویش در ثناء سید داد سخن داده اند. و سید از شیخ نجیب الدین بن نما و فخاربن معد و دیگر مشایخ بزرگ روایت کند. او راست: کتاب بشری المحققین یا بشری المخبتین (باختلاف نسخ) در شش مجلد. کتاب ملاذالعلماء در چهار مجلد. و از غیر فقهیّات: کتاب حل الاشکال فی معرفة الرجال و نسخهٔ اصل این کتاب نزد شهید ثانی بوده و در کتب خود از این کتاب روایات کثیره دارد و سپس فرزند شهید، حسن همین نسخه را به نام تحریرالطاووسی تهذیب و تحریر کرده است. و هم از کتبی که بدو نسبت کرده اند کتاب عین العبرة فی غبن العتره است و در این کتاب مصنف از راه تقیه نام خویش بعبداللََّه بن اسماعیل گردانیده است و چنین نامی در طبقهٔ علماء شیعه نیست. و بناء سید در این کتاب بحث در آیات واردهٔ در شأن اهل البیت و آیات نازلهٔ در بطلان طریقهٔ مخالفین اهل البیت و نمودن و پیدا کردن بعض مَساوی مخالفین است و شاگرد او شیخ تقی الدین حسن بن داود حلی در کتاب رجال خود صریحاً کتاب عین العبرة را در مصنفات استاد خویش نام برده است و صاحب روضات گوید: نزد من نسخه ای از این کتاب هست بخط شهید ثانی اعلی اللََّه مقامه که در پشت آن شهید باز بخط خود نوشته است: هذا الکتاب من تصانیف السید السعید العلامة جمال الدین ابی الفضائل احمدبن موسی بن جعفربن محمدبن محمدبن احمدبن محمدبن احمدبن محمد الطاوس الحسنی طاب ثراه و انتسابه الی عبداللََّه بن اسماعیل لأن کل العالم عباد اللََّه و لأنه من ولد اسماعیل الذبیح -انتهی. و هم صاحب روضات در تأیید این مدعا گوید که برادر سید رضی الدین علی بن موسی رحمةاللََّه علیه نیز در کتاب موسوم بطرائف تألیف خود همین تعمیه کرده است و نام خویش را عبدالمحمودبن داود المضری گفته است چه همه کس بندهٔ اللََّه محمود است و از داود، داودبن حسن خواهرزادهٔ صادق علیه السلام را اراده کرده است که یکی از اجداد سید است، و اما انتساب بمضر از این راه است که بنی هاشم همگی از قبیلهٔ مضر باشند. و وفات احمد سیدبن طاوس بحدود سال ۶۷۳ هـ .ق . بود و مدفن وی بحله مزار عامه و خاصه است. رجوع به روضات الجنات ص ۱۹ شود. و در نامهٔ دانشوران آمده است: احمد، سیدی عظیم الشأن و فقیهی رفیع القدر بود و در استنباط احکام شرعیه و استخراج مسائل فقیه جدّی وافی و جهدی کافی داشت مبانی علوم عربیه و قوانین ادبیه را محکم کرد و فهم احکام تکلیفیه را که بنیاد آنها بر آن مبانی است بجای بلند رسانید، شاعری فحل و نکته سنجی زبان آور بود که از هیچ باب راه بیان بر وی بسته نگشتی و در نظم سخن چنان ماهر بود که دقیقهٔ مضامین بدیعه از خزانهٔ خاطرش گسسته نماندی، بیانی بلیغ و منطقی فصیح داشت در تفسیر محکمات بصیر و در تأویل متشابهات بی نظیر بود خود از شاگردان شیخ نجیب الدین بن نما و سید فخاربن معد الموسوی است و در مؤلفات خویش در مواضع عدیده اسناد روایات خود را بایشان رسانیده و از ایشان مرة بعد اخری روایت آورده است و علامهٔ حلی قدس سره در اجازهٔ کبیرهٔ خود که اسماء مشایخ و اساتید است اجازات خود را ذکر می نماید، در آن اجازه آن سید جلیل و برادر بزرگوارش را نیک ستوده است. شیخ یوسف در کتاب رجال خود از شیخ حسن روایت کرده که من در محضر احمدبن طاوس کتاب بشری و ملاذ و سایر کتب که از مصنفات آن بزرگوار بود بر وی قرائت کردم مراتب تحصیل و تکمیل من بدید و احاطت و اطلاعم بپسندید مرا در نقل و روایت مرویات و مصنفات خود اجازت داد بالجمله در تنقیح اخبار و توضیح احادیث بحری زاخر و در فن رجال صرافی ماهر بود. علامهٔ حلی و شیخ حسن بن داود مانند دو دیدهٔ ابن طاوس با وی بودند از متون کتب شریفه و بطون مطالب عالیه چندان توشه گرفتند که خزانهٔ خاطر شریف از جواهر معارف مالامال کردند و در مدرس آن سید جلیل چندان افاضات دیدند و افادات بردند که در فهم تکالیف و درک فتاوی برتبهٔ کمال رسیدند. میر معاصر در کتاب روضات آورده است: اول کسی که اخبار را بچهار قسم منقسم ساخت احمدبن موسی بن طاوس بود پس علامهٔ حلی وی را متابعت ورزید و دیگران از علمای اعلام نیز همان طریق را مسلوک داشتند، گویند او را کتابی است که عین العبرة فی غبن العترة نام نهاده و آن را محض اثبات حقیقت اهل البیت و ابطال مذهب مخالفین برشتهٔ تألیف آورده است و چون بنای آن کتاب بر ذکر آیاتی است که در مدح اهل البیت و قدح معاندین ایشان نازل شده است از خوف مخالفین در دیباچهٔ آن کتاب نام خود را تصریح نکرده و بعبداللََّه بن اسماعیل که خود کنایت از وی خواهد بود منسوب داشته است زیرا که در زمان وی بازار اهل سنت و جماعت رواج داشت و متاع تشیع کاسد بود لاجرم از خود بعبداللََّه و از پدر باسمعیل تعبیر کرده است، صاحب روضات آورده است که: نسخه ای از آن کتاب بخط شهید ثانی در کتابخانهٔ من موجود است و هم شهید ثانی در ظهر آن کتاب نوشته که لفظ عبداللََّه بن اسماعیل کنایتیست از جمال الدین احمدبن موسی بدلیل آنکه در ظهر نسخه ای ازین تصنیف شریف دیدم که شیخ شهید علیه الرحمة باین معنی تصریح فرموده بدین صورت: هذا الکتاب من تصانیف السید السعید العلامه جمال الدین ابی الفضائل احمدبن موسی بن جعفربن محمدبن احمدبن محمدبن احمدبن محمد الطاوس الحسینی طاب ثراه و انتسابه الی عبداللََّه بن اسماعیل لأن کل العالم عباداللََّه و لأنهُ من ولد اسماعیل الذبیح؛ حاصل معنی آنکه این کتاب از مصنفات احمدبن طاوس است ولی بعبداللََّه منسوب داشته زیرا که هر کسی بندهٔ خداست، و باسمعیل منتسب ساخته از آنکه نسب طیب و طاهر او بخاتم النبیین منتهی میشود و آن حضرت فخر دودمان حضرت اسماعیل بوده است. در حدود سنهٔ ۶۷۳ هـ . ق . رخت به آخرت بربست، در حلهٔ بهیه مدفون شد، مرقد شریفش خاصه و عامه را مزار است و ازبرای انجاح مطالب خود نذورات بدان مضجع پاک میبرند و از فرط تعظیم و تکریم با مرقد او قسم دروغ یاد نمیکنند. عوام او را به سید عبداللََّه موسوم دانند چون در تقسیم اخبار سخن رفت و توضیح آن مبنی بر ذکر مقدمه ای است بطریق ایجاز و اختصار بعضی از مصطلحات اهل رجال را بیان کنیم پس گوئیم معنی خبر و حدیث در لغت یکی است و در اصطلاح علمای درایه و رجال خبر و حدیث از کلمات صادره و اقوال واردهٔ از پیغمبر و ائمهٔ معصومین علیهم سلام اللََّه و کلمات مرویه از صحابه و تابعین رضوان اللََّه علیهم اجمعین را گویند ولی بعضی در میان خبر و حدیث فرق نهاده اند چنانچه شهید ثانی در کتاب بدایه فی علم الدرایه فرموده و دیگران در کتب خویش آورده اند کلمات مأثور و روایات مرویه از معصومین حدیث است و آنچه از غیر ایشان رسیده خبر گویند و از این جهت است کسانی را که اشتغال بسنن نبوی دارند محدث نامند و اشخاصی که غیر ایشان باشند اخباری خوانند اما حدیث و خبر بحسب اختلاف و اعتماد روات در نزد متقدمین از علما و محدثین بدو قسم انحصار داشت صحیح و غیرصحیح چه هرگاه حدیثی معتضد بامارات و علامات وثوق و اعتماد بودی آن را صحیح میگفتند والا غیرصحیح میدانستند و پیوسته این طریقه معمولٌ علیه علما بود تا آنکه بواسطهٔ تقلب اوان و بُعد زمان از درک حضور امام و فقد علامات صدق و رفع امارات وثوق اختلافی در احکام شرعیه و شکوکی در مسائل تکلیفیه پیدا شد که مجیز را از مجاز و عالم را از جاهل تمیز نبود و امتیاز ایشان از یکدیگر صعب شد پس جمال الدین احمدبن طاوس رایت همت برافراشت و بنیاد آن اختلاف را از میان برداشت، اخبار را بچهار گونه منقسم ساخت: اول صحیح دویم حسن سیم موثق چهارم ضعیف. اما صحیح آن حدیثی باشد که سلسلهٔ سند آن بالصراحه و یا بالفحوی بمعصوم رسد و جمیع رواة آن سلسله در هر یک از طبقات موثق و عادل امامی باشند، اما حسن آن روایتی باشد که رشتهٔ سندش بمعصوم برسد و جمیع آنها در هر طبقه امامی و ممدوح باشند که مورث اعتماد باشند ولی تصریح بتوثیق و عدالت آنها نشده باشد، اما موثق آن خبری را گویند که جمیع رواة آن موثق غیرامامی باشند و این قسم را قوی نیز گویند، اما ضعیف آن روایتی باشد که رواة آن سلسله جامع هیچیک از شرایط و اقسام ثلاثهٔ سابقه نباشند باین نحو که بعضی از طبقات مشتمل بفاسق و یا مجهول الحال و یا غیر اینها باشد چون هریک از اقسام اربعه را مراتب متعدده بود اعلی و ادنی مثلاً حدیث حسن گاهی در بلندی بمرتبهٔ صحیح و گاهی در پستی بدرجهٔ موثق میرسید لهذا مجلسیین فروعاتی از آن اصول اخذ نمودند و آنها را اقسام قرار داده بر آن اصول افزودند چون حسن کالصحیح و حسن کالموثق و موثق کالحسن و موثق کالضعیف و غیر اینها و نیز اخبار را باعتبارات دیگر تقسیمات بسیار است چون مسند و مرفوع و مفرد و غریب و معنعن و مسلسل و معلق و مدرج مختلف و مقبول مصحف و مزید و مفرد و عالی و شاذ و باعتباری بتواتر و آحاد تقسیم و آحاد و غریب و مقبول و مردود و مشتبه و باعتبار دیگر موصوف و موضوع و مقطوع و مرسل و معلل و مدلس و مضطرب و مقلوب که شرح و تفصیل هر یک در کتب درایه و اصول مضبوط است و استقصای هر یک از آنها را کتاب دیگر بایست. گویند هشتادودو مجلد کتاب تألیف و تصنیف نموده که از جملهٔ مصنفاتش کتاب بشری در فقه شش مجلد و کتاب ملاذ در فقه چهار مجلد و کتاب الکر و کتاب السهم الشریع فی تحلیل المداینه مع القرض و کتاب الفوائد و کتاب العدة فی اصول الفقه و کتاب الثاقب السحر فی اصول الدین و کتاب الروح نقض بر ابن ابی الحدید و کتاب شواهدالقرآن در دو مجلد و کتاب بناء المقالة العلویة فی نقض رسالةالعثمانیة و کتاب المسائل در اصول دین و کتاب عین العبرة و کتاب زهرةالریاض در مواعظ و کتاب الاختیار در ادعیهٔ لیل و نهار و کتاب الازهار فی شرح لامیة مهیار دو مجلد. کتاب العمل الیوم و اللیلة و کتاب حل الاشکال فی معرفة الرجال که در اجازهٔ شیخ حسین بن عبدالصمد در خانهٔ جدش ورام بن ابی فراس در بیست و سیم شهر ربیع الآخر سنهٔ ۶۴۴ هـ .ق . تمام نموده، گویند چون این کتاب مشتمل بر زواید بوده شیخ حسن بن زین الدین الشهید آن را از حشو و زوائد بپرداخت وتحریر طاوس موسوم ساخت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن موسی بن شاکر. از بنی موسی بن شاکر که در اخراج کتب از بلاد روم با برادران خویش محمد و حسن کوشید. پدر ایشان موسی بن شاکر مصاحبت مأمون داشت و مأمون حق او را دربارهٔ اولاد وی مراعات کرد و او چون بمرد سه فرزند وی کودک بودند مأمون اسحاق بن ابراهیم المصعبی را وصیّ ایشان کرد و آنان را با یحیی بن ابی منصور در بیت الحکمة جای داد و چنان بود که نامه های وی از بلاد روم باسحاق میرسید مبنی بر مراعات جانب آنان و استخبار از احوال ایشان تا آنجا که اسحاق گفت: مأمون مرا دایهٔ اولاد موسی بن شاکر کرده است. و حال ایشان مطلوب نبود چه رزق آنان کم بود از آن جهت که ارزاق همهٔ اصحاب مأمون برسم اهل خراسان کم بود. بنوموسی در علم بنهایت رسیدند و احمد دون برادر خویش ابوجعفر محمد در علم بود بجز صناعت حیل، چه در آن علم ابوابی گشوده که برادر وی و دیگران از قدماء محققین در حیل مانند ایرن و غیره را بدان دسترس نبوده است. و دخل احمد در هر سال هفتادهزار دینار بود. و او در ۲۴۶ هـ .ق . با برادران رصد سرمن رأی ََ کردند. و او راست: معرفة مساحة الاشکال البسیطة و الکریة شامل ۱۸ شکل، و نصیرالدین طوسی آن را تحریر کرده است. رجوع بتاریخ الحکماء قفطی چ اروپا ص ۳۱، ۶۲، ۹۵، ۱۸۷، ۳۱۵، ۳۱۶، ۴۴۱، ۴۴۲ و عیون الانباء ج ۱ ص ۱۸۷، ۲۰۷ و ۲۰۸ و روضات الجنات ص ۷۰۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن موسی بن العباس بن مجاهد المقری مکنی به ابوبکر. خطیب گوید: او شیخ قرائت روزگار خویش بود و وی در ربیع الآخر سال ۲۴۵ هـ .ق . از مادر بزاد و در شعبان سال ۳۲۴ بمرد و جسد وی در جانب شرقی مقبرهٔ باب البستان بخاک سپردند. و وی از عبداللََّه بن ایوب مخرمی و محمدبن الجهم السمری و خلقی جز این دو حدیث کند و از او دارقطنی و ابوبکر الجعابی و ابوبکربن شاذان و ابوحفص بن شاهین و غیر آنان حدیث کنند. او در روایت ثقة و مأمون است و بجانب غربی نزدیک مربعهٔ خرسی منزل داشت. ابوبکر خطیب گوید که: ثعلب نحوی در سال ۲۸۶ گفت: بروزگار ما از ابوبکربن مجاهد داناتری بکتاب خدای بر جای نمانده است. و ابوبکر نحوی گوید: پشت سر ابوبکربن مجاهد دوگانهٔ صبح میگذاشتم و او بخواندن سورهٔ حمد آغاز کرد و لیکن خاموش ماند و کرت دیگر شروع بقرائت سورهٔ فاتحه کرد و باز ساکت شد و من بدو گفتم: ای شیخ من از تو امروز امری شگفت دیدم. گفت: مگر بگاه نماز من تو بدانجا بودی؟ گفتم: آری، گفت: سوگند با خدای که آنچه گویم تا گاهی که زیر طبقات خاک پوشیده نشوم بکس بازنگوئی و گفت: پسرک من همین که تکبیرةالاحرام گفتم گوئی همهٔ حجب میان من و حضرت ربّ العزّة برداشته شد سرابسر، سپس بقرائت حمد درآمدم یک باره همه حمدهای خدای تعالی که در قرآن است پیش چشم من گرد آمدند و ندانستم بکدام حمدله آغازم. و عیسی بن علی بن عیسی وزیر گوید: وقتی احمدبن موسی بیمار بود و من بعیادت او شدم و مردم دیگر نیز که بپرسش آمده بودند دیر نشستند پس احمد روی با من کرد و گفت: عیادت و سپس چه چیز! پس حاضرین برخاستند و برفتند و من نیز رفتن خواستم. گفت: بازگرد و این قطعهٔ علی بن الجهم السمری را انشاد کرد: لاتضجرنّ مریضاً جئت عائدة ان العیادة یوم اثر یومین بل سَلْهُ عن حاله و ادع الالََه له واقعد بقدر فواق بین حلبین من زار غباً اخا دامت مودّته و کان ذاک صلاحاً للخلیلین. حسین بن محمدبن خلف المقری گوید از ابوالفضل الزهری شنیدم که گفت: بشبی که ابوبکربن مجاهد درگذشت نیم شب پدرم بیدار شد و مرا گفت: پسرکم گمان بری که چه کسی امشب وفات کرده باشد، چه من الحال در خواب دیدم که گوئی گوینده ای میگفت امشب آنکه از پنجاه سال باز مقوّم وحی خدا بود وفات یافت چون صبح شد دانستیم که ابن مجاهد بمرده است. و محمدبن اسحاق در کتاب خود ذکر احمدبن موسی آورده است و گوید: با همهٔ فضل و علم و نبالت که ابن مجاهد بدان مشهور است بذله گوی و مزّاح و مداعب بود. و از کتب اوست: کتاب القراآت الکبیر. کتاب القراآت الصغیر. کتاب الیاآت. کتاب الهاآت. کتاب قراءة ابی عمرو. کتاب قراءة ابن کثیر. کتاب قراءة عاصم. کتاب قراءة نافع. کتاب قراءة حمزه. کتاب قراءة الکسائی. کتاب قراءة ابن عامر. کتاب قراءة النبی صلی اللََّه علیه وسلم. کتاب السبعة. کتاب انفرادات القراءالسبعة. کتاب قراءة علی بن ابیطالب رضی اللََّه عنه. یاقوت گوید: در اختیاری که ابوسعد سمعانی از کتاب تاریخ یحیی بن منده کرده بخط ابوسعد دیدم که گوید: شنیدم از احمدبن منصور المذکر که گفت: شنیدم از ابوالحسن بن سالم بصری صوفی و او از اصحاب سهل بن عبداللََّه تستری است که گفت: شنیدم از ابوبکر محمدبن مجاهد مقری که حضرت ربّ العزّة را بخواب دیدم و دو بار قرآن را در حضرت او تعالی ختم کردم و در دو موضع لحن آوردم و از اینرو اندوهگین شدم پس مرا خطاب آمد که ای ابن مجاهد، کمال مراست کمال مراست. یاقوت گوید: در تاریخ خوارزم در ترجمهٔ ابوسعید احمدبن محمدبن حمدیج الحمدیجی خواندم که گوید: من بمجلس ابوبکربن مجاهد مقری بغدادی شد و آمد داشتم و او برای جنبهٔ فقاهت من مرا اکرام کرد وقتی که ولع مردم بقرآن درست کردن در نزد وی دیدم مرا نیز آرزوی آن آمد و بدو گفتم: خواهم نزد تو قرآن خوانم. گفت: نیک آمد پس در ردهٔ شاگردان نشین و من از پهلوی وی برخاستم و در صف شاگردان نشستم و چون برسم عامه بسم اللََّه الرحمن الرحیم آغاز کردم گفت: تو بدین سان قرآن خوانی نزد این جوان شو (و اشاره بغلامی که حاضر بود کرد)، تا او ترا براه اندازد و از آن پس با من خواهی خواندن و من شرمسار شدم و او چون بی بضاعتی من در قرائت بدانست از اکرام من بکاست. تنوخی گوید که: شنیده ام که احمد می گفته است: مردم بر چهار گونه باشند ملیحی ترش روی که ترش روئی او را بعلت ملاحت تحمل توان کردن و زشتی که تملح کند و آن تبی و دردی بی درمان است و زشتی ترش روی و آن معذور باشد چه طبیعت اوست و ملیحی که تملح کند و آن زندگی و حیات طیبة باشد. ابن بشران در تاریخ خویش آورده است که ابن مجاهد غالباً این بیت میخواند: اذا عقد القضاء علیک امراً فلیس یحلّه الا القضاء. و گوید که: ابن مجاهد و جماعتی از اهل علم به بستانی رفتند و ابن مجاهد در بستان بمداعبه و بازی و زیج آغازید و یکی از حاضران باین حال او را بنظر انکار دید و ابن مجاهد دریافت و گفت: التعاقل فی البستان کالتخالع فی المسجد؛ گرانی و تعاقل در بستان چون خلاعت و سبکساری باشد در مسجد. و داماد او ابوطالب هاشمی روایت کند که گاه وفات مرا گفت: کسان مرا از این جای بیرون کن و من چنان کردم سپس گفت: تو خود نیز دور شو و من دورترک رفته و بایستادم سپس روی با قبله آورد و بتلاوت آیات قرآنی آغازید. سپس آواز او پستی گرفت و هر لحظه آهسته تر میشد تا یکباره خاموش گشت و جان بداد. و گوید: او را نزد سلطان جاهی عریض بود. وقتی یکی از اصحاب وی از او درخواست تا حاجتی را بهلال بن بدر نامه ای نویسد و او کاغذی برداشت و چیزی بنوشت و سر آن ببست و مهر کرد و چون نامه بهلال رسید همهٔ حوائج وی برآورد و هم بیش از خواهش وی با او مساعدت کرد سپس گفت: دانی در نامهٔ تو چیست؟ و نامه بیرون کرد و آن این بود: بسم اللََّه الرحمن الرحیم حامل کتابی الیک حامل کتاب اللََّه عنی و السلام و صلی اللََّه علی سیدنا محمد و آله اجمعین. و رجوع به ابن مجاهد احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن موسی بن علی، مشهور به ابن الوکیل و ملقب بشهاب الدین. او از طبقهٔ کرمانی و ضیاء قرمی است و نزد این دو شاگردی کرده است. و نحو از ابن عبدالمعطی فراگرفته است و او را حلقهٔ اشتغالی بمسجدالحرام بوده است. او راست: شرح الملحة المعنیة و اللمحة المغنیة تألیف امام موفق الدین ابوالقاسم عیسی بن عبدالعزیزبن عیسی بن عبدالواحدبن سلیمان اللخمی الأسکندرانی المقری النحوی، و هم نظم مختصر آن کتاب. و اختصار مهمات اسنوی. وفات او بصفر سال ۷۹۱ هـ .ق . بوده است. رجوع بروضات الجنات ص ۸۴ س ۱۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن موسی بن قائم، ملقب به مجبر. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن موسی بن نصراللََّه خزرجی، ملقب به شمس الدین. او راست: المصطفی من ادعیة المصطفی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن موسی بن یونس بن محمدبن منعةبن مالک بن محمدبن سعدبن سعیدبن عاصم بن عائذبن کعب بن قیس بن ابراهیم الأربلی الاصل الفقیه الشافعی. ابن خلکان گوید: او از خاندان ریاست و فضل و از مقدمان اربل و ملقب بشرف الدین است. وی امامی کبیر فاضل عاقل حسن السمت و جمیل المنظر بود. و او را شرحی است بر کتاب التنبیه تألیف ابواسحاق شیرازی ابراهیم بن علی در فروع شافعیة در غایت جودت. نیز از اوست: اختصار کبیر و صغیر احیاءالعلوم امام غزّالی. و خانوادهٔ او خانودهٔ علم بود و ذکر پدر و عم و جدّ او را در جای خود بیاورده ام و او در تفنن بعلوم بر منوال پدر خویش میرفت و جماعت بسیاری در تلمذ او بکمال رسیدند و او پس از پدر من تولیت تدریس مدرسهٔ ملک المعظم مظفرالدین بن زین الدین صاحب اربل داشت و وفات پدر من بشب دوشنبهٔ بیست و دوم شعبان سال ۶۱۰ هـ .ق . بود و او در اوائل شوال همان سال از موصل بأربل آمد و من در آن وقت صغیر بودم و بمجلس درس وی حاضر می آمدم و در القاء دروس مانند وی را ندیده ام، و او تا سالی که بحج شد همین اشتغال داشت و چون از زیارت خانه بازآمد مدت قلیلی نیز بامر تدریس پرداخت و سپس بسال ۶۱۷ بموصل شد و در آنجا مدرسهٔ قاهریه را بدو مفوض داشتند و او تا آخر عمر در آن مدرسه مشغول افادت بود تا بروز دوشنبهٔ بیست و چهارم ربیع الآخرهٔ سال ۶۲۲ درگذشت. او از محاسن هستی بود من هرگاه از او یاد می کنم دنیا در چشمم کوچک و حقیر میشود و وقتی بخاطرم گذشت که مدت حیات او مدت خلافت امام ناصر لدین اللََّه ابوالعباس احمد بود چه ولادت احمدبن موسی بموصل بسال ۵۷۵ بود و این سال، سال جلوس ناصر است و هر دو در ۶۲۲ درگذشتند. شرح تنبیه را در اربل آغاز کرد و نسخهٔ تنبیه را از ما عاریت کرد و این نسخه بخط بعض افاضل بود و کاتب نسخه بخط خود بر آن حاشیه های مفیده کرده بود و من بعدها دیدم که تمام آن حواشی را احمدبن موسی در شرح خویش درآورده بود. و کاتب نسخه و حواشی شیخ رضی الدین ابوداود سلیمان بن المظفربن غانم بن عبدالکریم الجبلی الشافعی مفتی مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد و یکی از اکابر فضلاء عصر خود بود و او را کتابیست در فقه نزدیک پانزده مجلد و باو مناصبی را عرض کردند و وی ابا کرد و مردی متدین بود و بروز چهارشنبهٔ سیم ربیع الأول سال ۶۳۱ در قرب شصت سالگی درگذشت و جسد وی بشونیزیه بخاک سپردند. و قدوم او از شهر خویش به بغداد بعد از ۵۸۰ بود و شرف الدین احمدبن موسی تنها بکارهای پدر خویش میپرداخت و کسب علوم نیز نزد پدر میکرد و برای اخذ دانش غربت نگزید و فقهاء وقت همه در کار او بشگفتی بودند که چگونه او در وطن خود و در میان رغد و رفاه و کسان خویش با اشتغال بامور دنیا بدان منزلت و مقام از علم رسید و من اگر محاسن وی وصف کنم بسی بدرازا کشد و در اینقدر که گفتم کفایت است و مولد او سال ۵۷۵ بوده است. (ابن خلکان ج ۱ ص ۳۳).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن موسی، اخو حروری الجوهری. یکی از فقهاء شافعی. و کتاب المختصرالصغیر مزنی را روایت کرده است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن موسی الاصفهانی، معروف به ابن مردویه. رجوع به ابن مردویه احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن موسی جُبنی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن موسی الحمصی. وی چهار مقالهٔ اول کتاب المخروطات ابلینوس حکیم ریاضی را ترجمه کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن موسی الخزاعی البصری، مکنی به ابوبکر. محدث است.
[ اَ مَ ] ((اِخ) منلا....) ابن موسی الخیالی. او راست: شرح قصیدهٔ نونیهٔ خضربیک. حاشیه بر شرح العقایدالعضدیهٔ علامه سیدشریف جرجانی. حاشیه بر شرح عقایدالنسفی. حاشیه بر صدرالشریعة. حاشیه بر حاشیهٔ سید شریف بر شرح مختصر عضد. تعلیقة بر مقاصدالطالبین تفتازانی. و حاج خلیفه در ذیل شرح قصیدهٔ نونیهٔ خضربیک وفات او را به سال ۸۶۰ هـ .ق . و در ذیل حاشیهٔ شرح عقاید نسفی بعد از سنهٔ ۸۶۰ و در ذیل حاشیه بر شرح العقائدالعضدیه بعد از سنهٔ ۸۶۲ آورده است. و در کشف الظنون چ ۱ اسلامبول در ذیل تعلیقهٔ مقاصدالطالبین نسبت او الجبالی با جیم بجای خیالی با خاء آمده است. و رجوع بخیالی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن موسی طبری. علامه و امام شیعه، مکنی به ابوالحسین. او راست: منیر فی الفروع علی مذهب الهادی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن موسی العراوی. او راست: تاریخ اندلس. وفات او به سال ۳۸۸ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن موسی الفقیه ابوبکربن المصری بن الرباب. وفات او پس از سنهٔ ۳۰۰ هـ .ق . است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن موسی مردویه (حافظ...). محدث است. و رجوع به ابن مردویه احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن موسی موصلی، مکنی به ابوالعباس. او راست دو کتاب در اختصار احیاءالعلوم غزالی. وفات او در ۶۲۲ هـ .ق . بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الموفق، مکنی به ابوالعباس و ملقب بمعتضد. شانزدهمین خلیفهٔ عباسی. خوندمیر در حبیب السیر ج ۱ ص ۲۹۷ آرد: المعتضد باللََّه ابوالعباس احمدبن الموفق بن المتوکل. بروایت مؤرخان معتمد، معتضد در ایام دولت معتمد شبی در خواب دید که شخصی در کنار دجله ایستاده و هرگاه که او دست بسوی شط دراز کردی جمیع آب دجله در مشت او مجتمع گشتی و چون کف بگشادی آب بدستور معهود روان شدی و در آن اثناء آن شخص از معتضد پرسید که مرا می شناسی؟ جواب داد که نی، فرمود که منم علی بن ابیطالب، می باید که چون خلافت بتو رسد در حق اولاد من نیکوئی کنی، بناءعلی هذا چون معتضد بر سر حکومت نشست سادات عظام را مشمول نظر انعام و احسان گردانید و دربارهٔ ایشان اصناف الطاف بتقدیم رسانید، و در روضةالصفا مسطور است که والی طبرستان محمدبن زید العلوی هر سال سی هزار دینار به بغداد نزد تاجری میفرستاد که بر علویان تقسیم نماید نوبتی شحنهٔ بغداد این معنی وقوف یافته آن وجه را از قاصد بستاند و کیفیت حال را بعرض معتضد رسانید و معتضد به استرداد زر فرمان داده گفت: من شبی در خواب دیدم که بجائی میروم ناگاه بجسری رسیدم و چون مشاهده نمودم که شخصی بر سر آن جسر نماز میگذارد بخاطر گذشت که آن شخص مردم را از عبور مانع خواهد آمد و چون از نماز فارغ گشت پیش رفته سلام کردم و او بیلی بمن داد گفت: زمین را برکن، چون بیلی چند زدم گفت: میدانی که من کیستم؟ گفتم نی، گفت: من علی بن ابی طالبم بعدد هر بیلی که بر زمین زدی یکی از اولاد تو خلافت خواهد کرد میباید که رنج باولاد من نرسانی و فرزندان خود را وصیت کنی که ایشان را نیازارند آنگاه مرا راه داد که از جسر بگذشتم و بصحت پیوسته که معتضد بصفت شجاعت و جلادت اتصاف داشت بر سفک دماء حریص بوده هرگز هیچ مجرمی را لحظه ای زنده نمیگذاشت و بقدر امکان بخل و امساک میورزید و در هیچ قضیه ای رحم و رأفت پیرامن خاطرش نمیگردید و گناهکاران را بعقوبات متنوعه بقتل میرسانید و بصحبت نسوان و عمارت اظهار میل و رغبت مینمود. و خروج ابوسعید جنابی و قرمطیان در ایام دولت او بوقوع انجامید و فوتش در شنبهٔ اواخر ربیع الاول سنهٔ تسع و تسعین و مأتین (۲۹۹) روی نمود. اوقات حیاتش چهل و نه سال بود و زمان اقبالش نه سال و نه ماه و کسری بود و بوزارتش عبداللََّه بن سفیان اشتغال داشت و آن وزیر در ایام اختیار نقش رعیت پروری بر لوح ضمیر می نگاشت -انتهی. و هندوشاه در تجارب السلف آرد: کنیهٔ او ابوالعباس است و نام و نسبْ احمدبن الموفق طلحةبن المتوکل. مادرش کنیزکی بود. و با معتضد بیعت کردند در سنهٔ تسع و سبعین و مأتین (۲۷۹). و او مردی زیرک و عاقل و فاضل و پسندیده سیرت و گزیده طریقت بود. چون خلافت جهان روی در خرابی داشت و ثغور مهمل و لشکر بینوا و خزاین خالی، سعی های بسیار مردانه نمود تا خرابه ها آبادان شد و ثغور را بمردان کار محکم کرد و اطماع لشکر از رعیت منقطع گردانید و اهل فساد را سیاستهاء عظیم می فرمود و بآل علی نیکوییها کرد و در ایام او فتوق و فتن بسیار اتفاق افتاد و او بحسن کفایت و سداد فاسد را باصلاح می آورد و پراکندگان را جمع می گردانید، در عدل گستری و رعیت پروری هیچ دقیقه ای مهمل نگذاشت، لاجرم ممالک در عهد او مضبوط شد و خرابه ها معمور گشت و چون بمرد در بیت المال اموال بسیار بازماند. گویند بعد از معتضد پانزده هزارهزار دینار یا بیشتر در خزانه بود و در سنهٔ تسع و ثمانین و مأتین (۲۸۹) وفات یافت. گویند در رمضان معتضد شبی از خواب برآمد در وقت نیم شب و بانگ نماز شنید پرسید که چه وقت است گفتند که هنوز نیمه شب است بفرمود تا آن مؤذن را بیاوردند باو گفت: ای نادان در این وقت چنین بانگ نماز گفتی نیندیشیدی که مردم بآواز تو فریفته شوند و پندارند که صبح است از خانه ها بیرون آیند و شاید که زحمتی یابند و نیز چون رمضان است مردم از سحور خوردن بازایستند؟ هرآینه ترا ادب می باید کرد. مؤذن گفت: بانگ نماز بیوقت گفتن مرا سببی هست اگر فرمان امیرالمؤمنین باشد عرضه دارم. گفت: بگوی. مؤذن گفت: من در فلان مسجد بودم امشب نماز خفتن گزاردم و چندان در مسجد بودم که پاره ای از شب بگذشت پس بیرون آمدم تا بخانه روم عورتی در راه میگذشت ناگاه ترکی از بندگان امیرالمؤمنین برسید و آن عورت بکشید تا ببرد آن عورت گاه بفریاد و گاه بگریه و استغاثه می بود و گاه سوگندش می داد البته دل او نرم نشد و آن عورت را بخانهٔ خود میکشید من چون آن حالت دیدم صبر نتوانستم کرد پیش او رفتم و شفاعت کردم نشنید. گفتم: از خدا بترس و از سیاست امیرالمؤمنین اندیشه کن مرا دشنام داد و التفات ننمود و زن را بکشید و در خانه برد و مرا هیچ حیلتی نبود که بدان واسطه در چنین وقتی این حکایت بامیرالمؤمنین رسد جز بانگ نماز بی هنگام گفتن. معتضد در حال بفرمود تا آن عورت را از آن ترک بازستدند و با معتمدی بخانهٔ شوهرش فرستاد و گفت: کسان او را بگوی که این عورت را هیچ گناه نیست پس آن غلام را حاضر کرد و از او پرسید که اجرت تو در هر ماهی چند است؟ گفت: چندین. گفت: بهای جامه چند است؟ گفت: چندین و همچنین وظائف او را می شمرد و او معترف می شد تا مبلغی وافر برآمد. بعد از آن گفت: ای بدبخت از این همه وظائف آن قدر تدبیر نمیتوانی کرد که حلال بدست آری و از حرام دور باشی؟ پس بفرمود تا او را در غراره ای کردند و سر غراره بدوختند و بمیخ کوب فراشان چندانش بکوفتند که بمرد و مؤذن را گفت که: هرگاه منکری بینی همچنان اذان بی وقت بگوی تا مرا معلوم شود و آن منکر را دفع کنم. و این حکایت در بغداد فاش شد و آن مؤذن مشهور گشت بعد از آن هیچکس بر امثال این حرکات اقدام ننمود. اما این حکایت را وزیر نظام الملک طوسی در کتاب سیرالملوک از معتصم روایت می کند نه از معتضد، واللََّه اعلم. حال وزارت در ایام او: معتضد چون خلیفه شد عبیداللََّه بن سلیمان بن وهب را بر قرار وزارت داد و پیش از این از احوال او طرفی گفته ایم، و چون عبیداللََّه بمرد از او مال بسیار بماند معتضد خواست که اموال بستاند و وزارت بدیگری دهد قاسم بن عبیداللََّه دریافت پیش بدر معتضدی رفت و گفت: امیرالمؤمنین را بهزارهزار دینار خدمت میکنم که حلال بخزانه رسد که مردم نگویند بنده ای از بندگان خویش را مستأصل گردانید بدر چون این سخن عرضه داشت معتضد را موافق آمد از قاسم خطی باین مقدار بستد و وزارت بدو داد. قاسم بن سلیمان بن عبیداللََّه بن وهب: قاسم را فضایل بسیار بود از عقل و زیرکی و ادب و فضل و دها و اما با وجود این فضایل جبار بود و در دین مطعون، و عبداللََّه بن المعتز شاعر با او دوستی داشت و در مدایح آل وهب این ابیات گفته است: لآل سلیمان بن وهب صنایع الیّ و معروف لدیّ تقدما هُمُ ذللوا لی الدّهر بعد شماسة و هم غسلوا من ثوب والدی الدّما. و هم ابن المعتز در مرثیهٔ قاسم مذکور گوید: هذا ابوالقاسم فی نعشه قوموا انظروا کیف تزول الجبال یا حارس الملک بآرائه بعدک للملک لیال طوال. و معتضد بمرد و قاسم وزیر بود. (تجارب السلف ص ۱۹۴). و رجوع به معتضد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن المؤید السمرقندی، ملقب بشهاب الدین. رجوع به شهاب الدین و لباب الألباب ج ۲ ص ۳۶۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مهدی بن ابی ذر النراقی الکاشانی. فقیهی از مردم نراق کاشان، جامع اکثر علوم از فقه و اصول و ریاضی و نجوم و غیرها و با جنبهٔ فقاهت نیز شعر می گفت و صافی تخلص می کرد. و عظیم الجثه و بطین و متبدن بود و در شفقت برعیت و ضعفا و تحمل کفاف آنان سعی وافر داشت. وی بیشتر معلومات خویش از پدر خود ملا مهدی نراقی و قلیلی از دیگر علماء عراق فراگرفت و در وبای عام سال ۱۲۴۴ هـ .ق . بدان مرض بمولد خود نراق درگذشت. و جسد وی بنجف برده در جوار تربت مطهر بخاک سپردند. و او را تألیف بسیار است ازجمله: شرح تجریدالأصول پدر خود در چند مجلد ضخم و شرحی نیز بر کتاب حساب پدر خویش و شرح کتاب جامع السعادات پدر خود موسوم بمعراج السعادة. و کتاب مناهج الوصول الی علم الأصول در دو مجلد و کتابی عین الأصول که آن را در جوانی خویش نوشته و کتاب اساس الاحکام فی تنقیح عمد مسائل الأصول بالاحکام و کتاب عوائدالایام و کتاب مختصر در اصول فقه موسوم بمفتاح الأحکام و کتاب فی مشکلات العلوم و کتابی به نام المستند در فقه استدلالی و آن کتابی مبسوط است در چندین مجلد و آن ناتمام مانده است و رساله ای بفارسی در عبادات و کتاب رد پادری موسوم بسیف الامة. و دیوان شعر او بفارسی و کتاب مثنوی او بفارسی موسوم بطاقدیس و کتاب الخزائن و آن نیز بشعر است و کتاب مشکول. و در حدود ۱۲۰۵ هـ .ق . بزیارت قبور ائمهٔ عراق رفته و سفر دیگری نیز به سال جلوس فتحعلی شاه بعتبات عالیات مشرف گردیده است. و او را از شیخ جعفر نجفی اجازهٔ روایت است و شیخ مرتضی شوشتری دزفولی از شاگردان احمد است. و رجوع به احمد نراقی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مهذب الدین ابوالحسن علی بن احمدبن علی بن هبل، ملقب به شمس الدین بن هبل و مکنی به ابوالعباس. وی به روز آدینهٔ بیستم جمادی الآخره سال ۵۴۸ هـ .ق . پیش از طلوع آفتاب از مادر بزاد. او بصناعت طب مشتغل و در ادب متمیز و مورد توجه دولت بود و ببلاد روم سفر کرد و صاحب روم ملک الغالب کیکاوس بن کیخسرو او را اکرام بسیار کرد و زمانی کوتاه نزد او ببود و هم بدانجا درگذشت. و جسد او بموصل برده بخاک سپردند. و شمس الدین بن هبل را دو پسر بود که از اعیان فضلا و اکابر آنان بشمارند و هر دو در این زمان به شهر موصل مقیم باشند. (عیون الانباء ابن ابی اصیبعه ج ۱ ص ۳۰۶).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مهل بانبی، از مردم بانب، قریه ای به بخارا. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مهلهل بردانی. فقیه حنبلی از مردم بردان، دهی در اسکاف.
[ اَ مَ ] (اِخ) (میرزا سلطان...) ابن میرزا سیدی احمد. مؤلف حبیب السیر (ج ۲ ص ۱۷۲) بنقل از روضةالصفا آرد: روزی میرزا سلطان احمدبن میرزا سیدی احمدبن میرزا میرانشاه میفرموده که دفتر سان صاحبقران گیتی ستان [ امیر تیمور گورکان ] پیش من است و از آن اوراق بوضوح می پیوندد که ملازمان آن حضرت در حین توجه بجانب ختای سیصد و هشتاد و دوهزار و ششصد و دوازده نفر در شماره آمده بودند و مجموع سپاه ظفر در اثر آن سفر بهشتصدهزار پیاده و سوار میرسید.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن میرزا عبداللطیف (میرزا...). مؤلف حبیب السیر آرد (ج ۲ ص ۲۲۹): سلطان سعید [ ابوسعید تیموری ] چون... از جانب بلخ خبر خروج اولاد میرزا عبداللطیف رسید مصلحت توقف در خراسان ندید و در نهم شوال ۸۶۱ هـ .ق . عنان بطرف ماوراءالنّهر گردانید جمعی از امرا و لشکریان را جهت دفع اعدا از پیش روان ساخت و ایشان در حوالی بلخ بمیرزا احمد ولد میرزا عبداللطیف که اسب مخالفت در میدان جلادت میتاخت بازخورده از جانبین دست باستعمال آلات نبرد بردند و میرزا احمد در معرکه کشته گشته برادرش میرزا محمد جوکی فرار نمود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن میکال، مکنی به ابونصر. رجوع بترجمهٔ یمینی ص ۴۳۱ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن میکال، ملقب بعبیداللََّه ابوالنصر و مکنی به ابوالفضل. او راست: مخزن البلاغه فی التاریخ.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن میمون. از وزرای متقی و مکتفی عباسی. (دستورالوزراء ص ۲ و حبط ج ۱ ص ۳۰۴).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن میمون ابی الحواری، مکنی به ابوالحسن. رجوع به احمدبن ابی الحواری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن النائب الانصاری رجوع به احمدبک شود. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نابت اندلسی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ناصربن طاهر حسینی حنفی، ملقب ببرهان الدین و مکنی به ابوالمعالی. متوفی به سال ۶۸۹ هـ .ق . او راست: تفسیر.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ناصرالحق کبیر. رجوع به ابوالحسین احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نامربن الباعونی، مکنی به ابوالعباس و ملقب بقاضی شهاب الدین. او راست منظومه ای در فقه شافعی به نام عباب فی فقه الشافعی. و وفات او بسال ۸۱۰ هـ .ق . بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نجیح بن ابی حنیفه، مکنی به ابوالحسین. او راست: کتاب العفو و الاعتذار. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نحاس نحوی، مکنی به ابوجعفر. او راست: کتاب طبقات اللغویین و النحاة. وفات او به سال ۳۳۸ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نصربن الحسین البازیار، مکنی به ابوعلی. وی ندیم سیف الدولةبن حمدان بود. و پدر او نصربن الحسین از مهاجرین سامرّا بود و بخدمت معتضد خلیفه و اصحاب وی پیوست و در دل خلیفه جای کرد، و اصل او از خراسان بود و بازیاری دوست میداشت و معتضد نوعی از مرغان شکاری خویش بدو سپرد. و احمدبن نصر در حیات سیف الدوله بحلب درگذشت. و از کتب اوست: کتاب تهذیب البلاغه و کتاب اللسان. (ابن الندیم). یاقوت از ثابت بن سنان نقل کند که مرگ ابوعلی احمدبن نصربن بازیار بشام در سال ۳۵۲ هـ .ق . بود. و ابوجعفر طلحةبن عبداللََّه بن قناش صاحب کتاب القضاة گوید: آنگاه که ما در خدمت سیف الدوله بودیم احمد از ندماء وی بود و مردی موسوم به ابونصر بنص از مردم نیشابور که در قسمتی از روزگار خلافت مقتدر و بعد از او تا زمان راضی به بغداد میزیست با ما بمجلس سیف الدوله حاضر می آمد و این مرد مشهور به بذله گوئی و خلاعت و سبکروحی و حسن محاضره بود و با این همه اهل ستر و عفاف بود و در عده ای از نواحی شام تقلد حکومت کرده بود. روزی در مجلس سیف الدوله از وی پرسیدند از چه ترا لقب بنص دهند، او گفت: این لقب نباشد بلکه این اشتقاقی از کنیت من است چنانکه اگر خواهیم از کنیت ابوعلی (و اشاره به ابن بازیار کرد) اشتقاق کنیم بعل گوئیم و یا از ابوالحسن (و اشاره بسیف الدوله کرد) اشتقاق آریم بحس گوئیم. و سیف الدوله بخندید و از سخن او رنجه نشد. یاقوت گوید: این قصه بر عظم قدر ابن بازیار نزد سیف الدوله دلیل کند چه ابونصر نام او را با نام سیف الدوله قرین کرده است. ابوعلی عبدالرحمان بن عیسی بن الجراح در تاریخ خویش آرد: آنگاه که ناصرالدوله به بغداد درآمد و در این وقت تدبیر سپاه و امیرالامرائی بوی بازداده بودند ابواسحاق محمدبن احمد قراریطی وزیر، اصل دیوان مشرق و زمام برّ و زمام مغرب و زمام منبع و دیوان فراتیه را بابراهیم بن اخی ابی الحسن علی بن عیسی داد و پس از مدتی احمدبن نصر بازیاربن مکرم کاتب ناصرالدوله را نزد وزیر شفیع کرد و وزیر دیوان مشرق و زمام البر و زمام المغرب را به ابن بازیار گذاشت و در عوض به ابونصر ابراهیم بن اخی الحسن علی بن عیسی دیوان البر و دیوان ضیاع ورثهٔ موسی بن بغا را محول داشت. الأصل. یاقوت گوید: قصهٔ فوق را از خط ابراهیم بن اخی ابی الحسن علی بن عیسی نقل کردم. و هلال گوید که: احمدبن نصر بازیار دخترزادهٔابوالقاسم علی بن محمد الحواری بود. و وقتی ابوالعباس صفری شاعر سیف الدوله را بعلت محاکمه ای که میان او و مردی از اهل حلب بود بند کرده بودند، او از زندان به ابن بازیار نوشت: کذا الدهر بؤس مرة و نعیم فلا ذا و لا هذا یکاد یدوم و ذوالصبر محمود علی کل حالة و کل جزوع فی الأنام ملوم. و هم از این قصیده است: اترضی الطمای قاض بحبسه اذا اختصمت یوماً الیه خصوم و انّ زماناً فیه یحبس مثله لمثلی زمان ما علمت لئیم یکاد فؤادی یستطیر صبابة اذا هبّ من نحو الامین نسیم هل انت ابن نصر ناصری بمقالة لها فی دجی الخطب البهیم نجوم و لائم قاض رد توقیع من به غدا قاضیاً فالأمر فیه عظیم و متخذ عندی صنیعة ماجد کریم نماه فی الفخار کریم. رجوع به معجم الادباء ج ۲ ص ۱۲۲ و رجوع به ابن بازیار احمدبن نصر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نصربن مالک بن هشام الخزاعی، مکنی به ابوعبداللََّه. مؤلف حبیب السیر آرد: در کتب علماء خجسته شیم مرقوم قلم فرخنده رقم گشته که چون واثق در مذهب اعتزال ثابت قدم بود و هرکس را که بخلق کلام ایزد تعالی اعتراف نمی نمود مخاطب و معاتب میگردانید طایفه ای از اهل سنت و جماعت در بغداد با احمدبن نصربن مالک که در سلک اهل حدیث انتظام داشت و در زمان مأمون چند گاهی بلوازم امر معروف و نهی منکر پرداخته بود ملاقات کرده شرط متابعت بجای آورده او را بر خروج باعث گشتند و بعضی از نوکران والی بغداد و اسحاق و ابراهیم نیز دست بیعت داده احمدبن نصر با اتباع خویش مقرر ساخت که در فلان شب باید که طبل زده خروج نمائید و بحسب اتفاق طایفه ای از بیعتیان در شبی که از شراب انگوری بی شعور بودند قبل از میعاد طبل ناهنگام زدند و هوشیاران از خانه بیرون نیامدند شحنهٔ بغداد آغاز تفحص و حقیقت آن امر نموده بعضی از مردم بعرض رسانیدند که عیسی حمایتی از کیفیت واقعه خبر دارد و شحنه عیسی را گرفته بعد از تهدید و تخویف از او اقرار کشید که کدام طایفه با احمدبن نصر بیعت کرده داعیهٔ مخالفت نموده اند، و همان شب احمد با سایر اصحابش را گرفتند روز دیگر مقید بسامره فرستادند و واثق در مجلسی که علماء معتزله حاضر بودند او را برجوع از مذهب اهل سنت و اعتراف بخلق قرآن و عدم رؤیت ایزد تعالی جل جلاله دعوت نموده و احمد بر مذهب خود مُصِر بود، واثق بنفس خویش برخاست و بشمشیر عمر معدی کرب که صمصام نام داشت زخمی بر احمد زد و یکی از سرهنگان سرش از تن جدا کرد و دیگری بفرمان واثق آن سر را بدارالسلام برد. (ج ۱ ص ۲۹۲). در صفةالصفوه آمده: احمدبن نصر الخزاعی مکنی به ابوعبداللََّه از کبار علماء آمرین بمعروف است و از مالک بن انس و حمادبن زید و هشیم و جز آنان حدیث شنیده است. واثق او را در مسئلهٔ قرآن امتحان کرد وی از اعتراف بخلق قرآن ابا کرد پس خلیفه وی را در روز شنبهٔ غرهٔ رمضان سال ۲۳۱ هـ .ق . در سرّمن رأی بکشت و جسد وی را در آنجا مصلوب کرد و سر او را به بغداد فرستاد و در آنجا نصب کردند و شش سال بدین حال ببود آنگاه سر و بدن او را جمع آوردند و در جانب شرقی بغداد در مقبرهٔ معروف بمالکیة بروز سه شنبهٔ سه روز گذشته از شوال سال ۲۳۷ دفن کردند. داودبن سلیمان گوید: پدرم مرا حکایت کرد که شنیدم احمدبن نصر الخزاعی گفت: جن زده ای را دیدم افتاده، در گوش او قرآن خواندم از جوف وی جنیّه ای مرا آواز داد که: یا اباعبداللََّه بخدا سوگند مرا رها کن تا این مرد را بخبه بکشم چه او قائل بخلق قرآن است. و ابوبکر مروزی گفته از ابوعبداللََّه احمدبن حنبل شنیدم که ذکر احمدبن نصر کرد و گفت: رحمه اللََّه ماکان اسخاه لقد جاد بنفسه. و ابراهیم بن اسماعیل بن خلف گفت: کان احمدبن نصر خلی فلما قتل فی المحنة و صلب رأسه اخبرت ان الرأس یقرأ القرآن فمضیت و بت بقرب من الرأس مشرف علیه و کان عنده رجّالة و فرسان یحفظونه فلما هدأت العیون سمعت الرأس یقرأ {/B«الم . `أَ حَسِبَ اَلنََّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنََّا وَ هُمْ لاََ یُفْتَنُونَ »۱-۱۳۲۹:۱-۲/} فاقشعر جلدی ثم رأیته بعد ذلک فی المنام و علیه السندس و الاستبرق و علی رأسه تاج فقلت ما فعل اللََّه بک یا اخی؟ قال غفر لی و ادخلنی الجنة الّا انی کنت مغموماً ثلاثة ایام. قلت و لم؟ قال: کان رسول اللََّه صلی اللََّه علیه وسلم مر بی فلما بلغ خشبتی حوّل وجهه عنی فقلت بعد ذلک یا رسول اللََّه قتلت علی الحق او علی الباطل؟ فقال انت علی الحق و لکن قتلک رجل من اهل بیتی فاذا بلغت الیک استحیی منک. و ابراهیم بن الحسن گوید: یکی از اصحاب ما احمدبن نصر را پس از کشته شدن بخواب دید از او پرسید: خدا با تو چه کرد؟ گفت: ما کانت الاغفوة حتی لقیت اللََّه عزوجل، پس بخندید. رحمه اللََّه. (صفةالصفوة جزء ۲ ص ۲۰۵ و ۲۰۶). و رجوع بقاموس الاعلام و مجمل التواریخ و القصص ص ۳۵۹ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نصربن مرداس. آخرین کس از خاندان بنی مرداس از ملوک حلب. او پس از وفات پدر خود نصربن محمود بجای پدر نشست و تا ۴۴۲ هـ .ق . حکم راند و درین سال صاحب موصل مسلم بن قریش، حلب را ضبط کرد و خاندان بنی مرداس منقرض شد. (قاموس الاعلام.)
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نصر، مکنی به ابوبکر زقاق کبیر. نشو و نمای او در مصر و از عرفای اواسط مائهٔ سیم هجریه است، زمان متوکل و چند تن خلفای بعد از وی را دریافت و او صاحب زهد و تقوی بوده و محل رجوع این طبقه و از اصحاب و اقران شیخ جنید بغدادی است و استاد شیخ ابوبکر برقی است. نقلست که وقتی دو نفر از اهالی سیر و سلوک بنزد او رفتند از او وصیتی خواستند گفت: چه بهتر ازین که در دنیا باشید و از آن دور و با اهل آن نزدیک باشید بظاهر و بباطن دور تا توانید ازبرای آنها منشأ خیری شوید یا دفع شری نمائید و با این حال هیچگاه حق تعالی را فراموش ننمائید. وفات او در حدود اواسط مائهٔ سیم هجریه بوده است و چون خبر وفاتش بشیخ ابوبکر کتانی رسید گفت: انقطع حجة الفقرا فی دخولهم مصر؛ یعنی بریده شد بهانهٔ فقرا در آمدن بمصر که این جماعت ببهانهٔ زیارت وی بمصر میرفته اند. از کلمات اوست که گفته: ثمن هذا الطریق روح الانسان؛ یعنی قیمتی که در طریق طریقت و فقر است جان آدمی است که جان باید داد تا این طریق وجود گیرد. و نیز گفته: طریق طریقت را آنچنان پیمائید که غیر بر آن واقف نگردد که در این راه خطرهای بیشمار است و حرامی بسیار که خوف جان و دیگر چیزهاست چون خود را از غیر نگه داشتی بسرمنزل حقیقت بسلامت خواهی رسید. (نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۱۰۳).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نصر، مکنی به ابوالحسن النحوی و معروف به المقوم. یاقوت گوید: وی از ابوعمر الزاهد روایت دارد و ابن خلکان در ترجمهٔ ابوعلی محمدبن الحسن بن المظفر البغدادی المعروف بالحاتمی آرد که: او یکی از اعلام مشاهیر مطبقین مکثرین است و ادب را از ابوعمر زاهد غلام ثعلب و جز او فراگرفته است و او راست: الرسالةالحاتمیة فی اظهار سرقات المتنبی والابانة عن عیوب شعره. و او در نصب و عداوت اهل بیت بغایت بود. رجوع بروضات الجنات ص ۷۱۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن النصر الاصفهانی، مکنی به ابوالعباس. رجوع به ابوالعباس احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نصر خزاعی. رجوع به احمدبن نصربن مالک بن هاشم الخزاعی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نصر، ملقب به ذرّاع. محدث و ضعیف است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نصر السرای، مکنی به ابوبکر. متوفی به سال ۷۳۰ هـ .ق . او راست: کتاب القراآت السبع.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نصراللََّه التتوی السنی. ذکر او در مجالس المؤمنین آمده و پدر او حنفی و قاضی بلدهٔ تته از بلاد سند بوده و او درک صحبت یکی از صلحاء عرب عراق کرد و بنور هدایت ارشاد یافت و صاحب مجالس او را دیدار کرده و از او اخباری نقل کرده است. (روضات ص ۹۹).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نصراللََّه بغدادی، ملقب بمحب الدین حنبلی. متوفی به سال ۸۴۴ هـ .ق . او راست: نکتی بر شرح زرکشی بر صحیح بخاری.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نصر کاتب، مکنی به ابوعلی حلبی. متوفی به سال ۳۵۲ هـ .ق . او راست: تهذیب البلاغة.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نصر المروزی. از فقهای شافعی، و از اوست: کتاب اختلاف الفقهاء الکبیر. کتاب اختلاف الفقهاء الصغیر. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نصر، مشهور بالمقوم. رجوع به احمدبن نصر مکنی به ابوالحسن ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نصر نیشابوری، مکنی به ابوعمرو خفاف. محدث خراسان. وی از اسحاق بن راهویه حدیث شنیده است. وفات او به سال ۲۹۹ هـ .ق . در نیشابور اتفاق افتاد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نصیر دفوفی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نظام الدین احمد شیرازی. رجوع به احمد (خواجه سید...) غیاث الدین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نظام الدین احمد اندخودی. رجوع به احمد (خواجه سید...) غیاث الدین شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نظام الدین شیخ محمود. رجوع به احمد نظام الدین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نظامشاه. اولین از نظامشاهیان در احمدنگر (۸۹۶ تا ۹۱۴ هـ .ق .).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نظام الملک. رجوع به احمد ضیاءالملک و حبط ج ۱ ص ۳۶۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نظام الملک، مکنی به ابونصر. در هجدهم رمضان سنهٔ ست عشرة و خمسمائة (۵۱۶ هـ .ق .) مسترشد او را وزارت داد و در سنهٔ تسع عشرة و خمسمائة (۵۱۹) معزول شد و در ایام وزارت او مسترشد خواست که جهت عمارت سور بغداد پانزده هزار دینار بر مردم قسمت کند، ابونصر آن قدر از خاصه بداد و نگذاشت که مردم را زحمتی رسد، حتی یقول الناس ذاک الشبل من ذاک الاسد. و او پیش از وزارت مسترشد مدتی وزیر سلطان محمدبن ملکشاه بود. (از تجارب السلف ص ۳۰۱).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نعمة، مکنی به ابوالعباس. محدث و فقیهی بمائهٔ هفتم هجری. او در حدیث شاگرد سخاوی و ابن صلاح و در فقه تلمیذ ابن عبدالسلام بود و به دمشق میزیست و منصب خطابه و تدریس داشت. او راست کتابی در اصول. وفات وی بسال ۶۹۴ هـ .ق . بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نعمةاللََّه بن علی بن احمدبن محمدبن خاتون العاملی العیناثی. او صاحب حواشی و قیودی بسیار و مؤلفاتی است ازجمله: کتاب مقتل الحسین علیه السلام. و صاحب روضات گوید: در کتاب الامل، معنون بشیخ احمدبن خاتون العاملی العیناثی همین احمد است و در آن کتاب آمده است که میان او و شیخ حسن بن الشهید الثانی مباحثاتی درگرفت که منتهی بخشم و تباعد آن دو از یکدیگر گردید و او یکی از بزرگان مشایخ ملا عبداللََّه شوشتری است که باو اجازهٔ روایت داده است و صورت این اجازه و هم صورت اجازه ای را که پدر احمد، نعمت اللََّه بدو داده آورده است، و احمد در مائهٔ دهم هجری میزیسته است. رجوع بروضات الجنات ص ۲۱ س ۳۲ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نقنه، مکنی به ابوجعفر. وزیر دولت علویان از بنی حمود در اندلس.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نقیب. یکی از سادات حلب و از قضاة دولت عثمانی است. او در فقه و ادب یدی طولی داشت و تألیفی در فقه و نیز عده ای رسائل و اشعار بعربی دارد. وفات او در ۱۰۵۶ هـ .ق . بوده است. (قاموس الاعلام).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نوح، مکنی به ابوالعباس. رجوع بتاریخ مازندران رابینو ص ۱۳۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نوح بن محمد الحنبلی الشافعی، مکنی به ابوالعباس. فقیهی حنبلی است. (روضات الجنات ص ۵۸).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نوح السیرافی، نزیل بصره. شیخ ثقه. او راست: کتاب المصابیح فی رجال الائمة (ع) و کتاب الحدیثین المختلفین و کتاب التعقیب و غیر ذلک. (روضات ص ۱۸).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نورالدین محمد. رجوع به احمد قطب الدین بن مولا نورالدین شود...
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن نوری، مکنی به ابوالحسن. پیشرو فرقهٔ نوریان از فرق متصوفه. (کشف المحجوب هجویری).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن وحشیه. رجوع به ابن وحشیهٔ کلدانی شود. کتابی نیز داردکتاب العشرین یا کتاب الفوائد در کیمیا.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن وحشیه. رجوع به ابن وحشیه و رجوع به احمدبن علی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الوزیر. او را رسائلی است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن وصیف الحرّانی الصابی. وی طبیبی عالم بعلاج امراض چشم بود و در عصر او اعلم و اکثر از وی در مزاولت این صناعت نبوده. سلیمان بن حسان بنقل از احمدبن یونس الحرّانی روایت کند که او بمجلس احمدبن وصیف صابی حاضر آمد و هفت تن برای میل زدن چشم نزد او بودند از جملهٔ آنان مردی از اهل خراسان بود که احمد او را نزدیک خود نشانده بود و بچشمان وی نظر میکرد، آبی دید رسیده مهیای میل زدن، پس او را اعلام کرد و مزد خود بخواست. خراسانی گفت: هشتاد درهم با منست و سوگند یاد کرد که بیش ندارد، پس احمد راضی شد و بازوی او در دست بگرفت نطاقی کوچک پر از دینار بدید او را گفت: این چیست؟ خراسانی دیگرگون گشت ابن وصیف او را گفت: خدای را بدروغ سوگند یاد کردی و امید داری که بینائی بتو بازگردد، قسم بخدا ترا علاج نکنم چه تو با پروردگار خویش خدعه ورزیدی. خراسانی خواست مزدی که او خواسته بود بدو دهد نپذیرفت و هشتاد درهم بخراسانی بازگردانید. (عیون الانباء ج ۱ ص ۲۳۰ و ج ۲ ص ۴۲).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الولیدبن برد، فقیه انطاکیه. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۳۶۸).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الولید الفارسی. رجوع به الجماهر بیرونی چ حیدرآباد ص ۲۱۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن وهب، کنیت وی ابوجعفر است. وی از بصره بود و با ابوحاتم عطار صحبت داشته بود، و استاد وی یعقوب زیّات بود. مدتی در مسجد شونیزیه بر توکل نشست. وی گفته: هرکه بطلب قوت برخاست نام فقر ازو برخاست. وفات او در سنهٔ سبعین و مأتین (۲۷۰) بود. (نفحات الانس جامی چ هند ص ۸۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن وهبان، ملقب به شهاب الدین. او راست قصیده ای موسوم بقرائة ابی عمرو. صاحب کشف الظنون در ردیف قرائت قصیدهٔ فوق را به نام قرائة ابی عمرو قصیدة للشیخ الامام شهاب الدین احمدبن وهبان می آورد و میگوید: ابن قصیده را شیخ امام شمس الدین محمدبن سعیدبن طاهر البجائی و هم محمدبن علی معروف بالمغربی شرح کرده اند و شرح اخیر به نکت الفریده موسوم است. و در ردیف قصیده باسم قصیدة فی قرائة ابی عمر [ ظ: عمرو ] للشیخ وهبان ذکر می کند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن هائم شافعی مصری قدسی، ملقب به شهاب الدین. او راست: الفصول المهمة فی مواریث الامة. کتاب الحاوی فی الحساب. کفایةالفرائض. شرح ارجوزهٔ ابن الیاسمین، و آن را به سال ۷۸۹ هـ .ق . بمکه نوشته است. التحفةالقدسیة، و آن منظومه ای است در فرائض. و حاجی خلیفه در ذیل کتاب حاوی وفات او را۹۸۷ و در تحفهٔ قدسیه ۸۸۷ آورده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن هادی بن شهاب الدین. یکی از بزرگان مشایخ یمن. وفات او۱۰۴۵ هـ .ق . است. رجوع به ابن سقاف شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن هارون الشیخ ابوبکر شهاب الدین. او راست: شرح اللفظ اللائق و المعنی الرائق علی قصیدة تتضمن الغازاً که در مطبعة الموسوعات به سال ۱۳۱۸ هـ .ق . بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن هارون بغوی شاطبی حافظ سلفی. محدث و ادیبی متفنن. وی از پدر خود و ابن هذیل استماع حدیث کرد و در معرفت رجال حجت بود و در سفر مکه از سلفی حدیث شنید و در وقعهٔ عقاب یعنی جنگی که میان محمدبن یعقوب و فرنگ افتاد مفقود شد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن هارون الشرابی. رجوع بتاریخ الحکماء قفطی ص ۳۸۷ س ۱۴ و عیون الانباء ج ۱ ص ۱۷۷ و ۱۷۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن هبةاللََّه بن احمدبن محمدبن حسن، معروف به ابن عساکر دمشقی شامی شافعی و مکنی به ابوالفضل یا ابوالیمن. صاحب روضات الجنات گوید: در کتب تراجم، شرح حال او نیافتم و در ابن خلکان و طبقات النحاة عنوان مخصوصی ندارد و این از عدم مهارت او در علوم ادب و عربیت است. و در ذیل ترجمهٔ محمدبن محمدبن عبدالرحمان جعفری، شارح دیوان متنبی، آمده است که: وی حدیث از ابوالفضل بن عساکر شنیده و در ترجمهٔ حسین بن محمد دباس آمده است که: ابن عساکر از او روایت کرده است و ظاهراً او را کتاب جامع بزرگی در حدیث بوده است و نیز در شرح حال جعفری مزبور آمده است که ابن عساکر به سال ۷۳۸ هـ .ق . در قرافه درگذشته است. رجوع بروضات الجنات ص ۸۹ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن هبةاللََّه بن العلاءبن منصور المخزومی الأدیب النحوی، المعروف به الصدربن الزاهد، مکنی به ابوالعباس. وفات او به سیزدهم رجب به سال ۶۱۱ هـ .ق . در هشتاد و اند سالگی بود. و او اختصاصی عظیم به شیخ ابوسعیدبن خشاب داشت و هیچگاه از وی مفارقت نمی جست و از این رو احمد را از ابن خشاب علوم بسیار به حاصل آمد و در عربیت و لغت صاحب دستی گشاده گشت و وی پیش از آنکه به صحبت ابومحمدبن خشاب پیوندد شاگردی ابوالفضل بن الاشتر می کرد. و احمد زیرک و تیزهوش و مطبوع و سبکروح و خوش مزاح بود. و از عبدالوهاب الأنماطی و ابن الماندائی و غیر آن دو سماع داشت. یاقوت گوید: خبر داد ما را ابوعبداللََّه دبیثی از ابوالعباس احمدبن هبةاللََّه ادیب که او قطعهٔ ذیل را از شعر امیر ابوالفوارس محمد الصیفی از گویندهٔ آن یعنی امیر ابوالفوارس شنیده است، و قطعه این است: اجنّب اهل الامر والنهی زورتی و اغشی امرءً فی بیته و هْوَ عاطل و انی لسمح بالسلام لأشعث و عندالهمام القیل بالرد باخل و ما ذاک من کبر و لکن سجیّة تعارض تیهاً عندهم و تساجل. خبر فوق از عماد است گوید: احمد از فقهاء نظامیه بود با خاطری وقّاد و قریحه و انتقاد و یدی طولی در عربیت و نحو و تلمذ شیخ ما ابومحمد خشاب می کرد و باز عماد گوید که احمدبن هبةاللََّه قطعهٔ ذیل را از گفته های خویش مرا بخواند: و مهفهف یسبیک خط عذاره و یریک ضوء البدر فی ازراره حدث شمائله الشمول و هجّنت لطف النسیم یهب فی اسحاره. و او را قصیده ای است که به ملک الناصر یوسف بن ایوب نوشته است و از آن قصیده است: ان الا کاسرة الالی شادوا العلی بین الأنام فمفضل او منعمُ یشکون انک قد نسخت فعالهم حتی تنوسی ما تقدم منهمُ و سننت فی شرح الممالک ما عموا عن بعضه و فهمت ما لم یفهموا. و هم او راست: ماذا یقول لک الراجی و قد نفدت فیک المعانی و بحر القول قد نزفا و ما له حیلة الا الدعاء فإن یسمع یظل علیه الدهر معتکفا. (معجم الأدباء ج ۲ ص ۱۲۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن هبةاللََّه المدائنی، مکنی به ابوالمعالی، و نام دیگر او قاسم بن هبةاللََّه است. وفات او به سال ۶۵۶ هـ .ق . بوده است. او راست: کتاب احکام الجدل و المناظرة علی اصطلاح الخراسانیین و العراقیین.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن هبل. رجوع به احمدبن مهذب الدین ابوالحسن علی بن احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن هارون الرشید، معروف به سبتی، فرزند خلیفهٔ عباسی هارون الرشید. بسبب ترک و تجرید و توجه بآخرت و عبادت شهرت یافته گویند روزهای شنبه مزدوری و از حاصل دسترنج خویش باقی ایام هفته معیشت میکرد. از اینروی بسبتی معروف گردیده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن هشام. او را پنجاه ورقه شعر است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن هشام. رجوع به احمدبن احمدبن هشام... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن هلال. او راست: کتاب الرقی والتعاویذ. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن هلال البکیل. رجوع به ابونصر احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن همدم کتخذای، معروف بسهیلی. او راست: عجائب المآئر و غرائب النوادر، به ترکی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن هولا کو تکودار. او پس از درگذشتن برادر خود به سال ۶۸۱ هـ .ق . ابقاخان وارث تاج و تخت شد و مسلمانی گرفت و نام خویش تکودار را باحمد بگردانید و عساکر و طائفهٔ خویش را بقبول اسلام خواند و بهمهٔ پادشائی های مسلمانی سفراء فرستاد و اسلام آوردن خود را اعلام و صلح و مسالمت با آنان را پیش نهاد کرد. و دو سال سلطنت راند سپس برادرزادهٔ او ارغون بن ابقا در خراسان بر او خروج کرد و در محاربهٔ با عمّ مغلوب و اسیر شد و او را در قلعه ای بند کردند. و سپاهیان احمد که از تغییر دیانت آبائی دل آزرده بودند آزادی ارغون و انتصاب وی را بحکومت خراسان درخواستند و چون احمد از اسعاف خواهش آنان سر باززد بزندان ارغون هجوم برده وی را خلاصی دادند و او پس از نجات از زندان عصیان و طغیان از سر گرفت و بآخر در یکی از جنگها، احمد پس از دو سال سلطنت بسنهٔ ۶۸۳ مغلوب و مقتول شد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن هیثم بن فراس بن محمدبن عطاء الشامی. یاقوت از مرزبانی آرد که: او یکی از روات بسیارحدیث است و از وی حسن بن علیل عنزی و ابوبکر وکیع روایت کنند. و یاقوت گوید: پدر او هیثم بن فراس شاعری بسیارشعر و جدّ او فراس از شیعهٔ بنی العباس بود و تا زمان دولت هشام بن عبدالملک بزیست و فراس را در اول دولت [ یعنی دولت عباسیان ] اخباری است. و مرزبانی باسنادی که به هیثم بن فراس منتهی کند گوید عمّاربن ثمامة را انشاد کردم: ینادی الجار خادمة فتسعی مشمرة اذا حضر الطعام و ادعوا حین یحضرنی طعامی فلا اَمَة تجیب و لا غلام. و محمدبن عباس از مبرد و او از هیثم بن فراس دربارهٔ مفضل بن مروان وزیر معتصم ابیات ذیل را نقل کند: تجبرتَ یا فضل بن مروان فاعتبر فقبلک کان الفضل و الفضل و الفضل ثلاثة املاک مضوا لسبیلهم ابادهم الموت المشتت و القتل [ و از سه فضل، فضل بن یحیی و فضل بن ربیع و فضل بن سهل را خواسته است. ] فانک قد اصبحت فی الناس ظالماً ستؤدی ََ کما اودی الثلاثة من قبل. (معجم الأدباء یاقوت چ مارگلیوث ج ۲ ص ۱۲۶). و ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۱۶۴، ۱۹۸، ۲۳۸، ۲۴۰، ۲۵۶، ۲۵۷).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یاسین، مکنی به ابواسحاق. او راست: تاریخ هرات.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یحیی، مکنی به ابوالعباس. از معتبرین عرفای اوایل مائهٔ چهارم هجریه است و از اهالی شیراز، در بدایت سلطنت آل بویه در آن ملک معروف و مشهور بوده و بخوبی حال موصوف و مرشد عارف کامل و شیخ اجل ابوعبداللََّه بن خفیف است و او در کتاب خود شرح حال او را نوشته و گوید که: چنان متحققی در وجد ندیدم بنیه و پیکری تمام داشت چون بصحرا رفتی با شیر بازی کردی. دریافت صحبت شیخ جنید و رویم و سهل بن عبداللََّه را کرده بود و هم او در کتاب خود آورده که: با شیخ ابوالعباس احمدبن یحیی شبی بودیم و با ما کودکی بود از اصحاب وی که خواب را در خانهٔ خود میبایست رفت و فصل زمستان بود و آتش عظیم برافروخته بودند و احمدبن یحیی برپای بود و وقت وی خوش شده در وقت سماع در آن حال بعضی از اصحاب گفتند: کیست که فلان کودک را بخانهٔ وی رساند؟ هیچکس جواب نداد آنگاه احمدبن یحیی دو اخگر بزرگ بر کف خود گرفت و آستین جامه بر آن فروگذاشت و کودک را گفت: برخیز، و با وی همراهی کرده تا بدر سرای خودش رسانید. و ما روشنائی اخگر را در بالای جامهٔ وی میدیدیم و کودک را چون بمنزل رسانید اخگرها را بر زمین افکند پس بجامع رفته مشغول عبادت و نماز گردید تا بانگ نماز بامداد. گفتند: مرد خداشناس که تقوی طلب کند خواهی سپیدجامه و خواهی سیاه باش. از ترجمهٔ وی بیش از این چیزی بدست نیفتاد، و سال وفاتش نیز مضبوط و مسطور نیست. (نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۴۲۰).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یحیی. رجوع به ابوعبداللََّه بن الجلاء شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یحیی (شریف...). اولین والی مهدیه در یمن در حدود سال ۹۰۰ هـ .ق . او راست: کتاب الأحکام در اصول زیدیه و البحرالزاخر در فروع، بمذهب زیدیه.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یحیی بن ابی بکر التلمسانی حنبلی، المشهور بابن ابی حجلة و ملقب بشهاب الدین و مکنی به ابوالعباس. شاعر و ادیب . رجوع به ابن ابی حجله احمد شود. و صاحب کشف الظنون در تحت کتاب المنهج الفائق او را مالکی و در تسلیةالحزین حنفی گفته است. و او راست: سبک الأنهر علی فرائض ملتقی الابحر، و تاریخ تألیف آن ۷۵۷ هـ .ق . است. غرائب العجائب و عجائب الغرائب. سجع الجلیل فیما جری من النیل. المنهج الفائق و المنهل الرائق فی احکام الوثائق. تسلیةالحزین فی موت البنین. زهرالکمام و سجع الحمام. منطق الطیر. عنوان السعادة و دلیل الموت علی الشهادة. مواصل المقاطیع. جوارالأخیار فی دار القرار. قصیرات الحجال. ادب الغض. النعمةالشاملة فی العشرة الکاملة. و مجتبی الادباء. سکردان السلطان. دیوان الصبابة. و رجوع بروضات الجنات ص ۷۴۷ س ۱۲ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یحیی بن ابی البغل، مکنی به ابوالحسین. بعربی شعر می گفته و دیوان او پنجاه ورقه شعر است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یحیی بن احمدبن زیدبن لاقد المکی الکوفی النحوی. متوفی بسال ۵۵۹ هـ .ق . او راست: المسائل الکوفیة للمتأدبة الکرخیة و آن شامل ده مسئلهٔ نحویه است بر وجه الغاز و هم او شرحی بر این کتاب نوشته است. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یحیی بن اسحاق، مکنی به ابوالحسین و معروف به ابن الرّاوندی یا ابن الروندی. او شاگرد ابوعیسی محمدبن هارون وراق بود و صاحب کشف الظنون در همه جا وفات او را به سال ۳۰۱ هـ .ق . نوشته است. وعلاوه بر کتبی که قبلاً در ابن الرّاوندی نام برده ایم حاجی خلیفه کتاب دیگری نیز بنام کتاب الزینة از مؤلفات وی آورده است. رجوع به ابن راوندی ابوالحسین احمد... و رجوع بروضات الجنات ص ۵۴ و وفیات الاعیان چ طهران ص ۲۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یحیی بن جابربن داود البلاذری، مکنی به ابوالحسن و بعضی ابوبکر گفته اند. وی از مردم بغداد است و صولی نام او در ندماء متوکل علی اللََّه آورده است و وفات او باواخر روزگار خلافت المعتمد علی اللََّه بود و بعید نیست که وی اوائل ایام معتضد عباسی را نیز درک کرده باشد. و جدّ او جابر از پیوستگان خصیب صاحب مصر بود و ابن عساکر در تاریخ دمشق ذکر احمدبن یحیی کرده و گوید: او را سماع است، به دمشق از هشام بن عمار و ابوحفص عمربن سعید و بحمص از محمدبن مصفی و بانطاکیه از محمدبن عبدالرحمان بن سهم و احمدبن مرد انطاکی و بعراق از عفان بن مسلم و عبدالأعلی بن حماد و علی بن المدینی و عبداللََّه بن صالح العجلی و مصعب زبیری و ابوعبید القاسم بن سلام و عثمان بن ابی شیبة و ابوالحسن علی بن محمد المدائنی و محمدبن سعد کاتب واقدی و جماعتی دیگر که نام همهٔ آنان برده است و گوید از احمد روایت کنند: یحیی بن الندیم و احمدبن عبیداللََّه بن عمار و ابویوسف یعقوب بن نعیم قرقارهٔ ارزنی. و محمدبن اسحاق الندیم گوید: جدّ احمد، جابر کاتبیِ خصیب صاحب مصر داشت و شاعر و راویه بود و در آخر عمر مبتلا بجنون شد و او را در بیمارستان ببستند و هم بدانجا بمرد و علت جنون او آن بود که وی نادانسته میوهٔ بلاذر بخورد و از آن او را اختلال دست داد. و جهشیاری در کتاب الوزراء گوید، جابربن داود بلاذری بمصر کاتب خصیب بود و یاقوت گوید: ندانم خورندهٔ بلاذر احمدبن یحیی است یا جابربن داود اما از ظاهر عبارت جهشیاری چنین برمی آید که خورندهٔ بلاذر جد او جابربن داود باشد و شاید در این وفت نواسهٔ او احمد هنوز موجود نبوده است. و خدای تعالی داناتر باشد. و احمدبن یحیی بن جابرعالم و فاضل و شاعر و راویه و نسابه و متقن بود و با اینهمه بسیار هجاء و بدزبان بود و در اعراض و نوامیس مردمان درمی افتاد. و علی بن هارون بن منجّم در امالی خویش از عم خود و او از ابوالحسن احمد یحیی البلاذری حدیث کند: آنگاه که خلیفه المتوکل علی اللََّه بابراهیم بن عباس الصولی امر کرد که فرمان تأخیر خراج و افتتاح آن را به پنجم حزیران نویسد و او آن فرمان مشهور که در آن داد بلاغت داده بنوشت من در محضر خلیفه بودم و عبیداللََّه بن یحیی نیز بمجلس حاضر آمد و گفت: ابراهیم بن العباس فرمان بنوشته است و بر در است. خلیفه گفت: او را اجازهٔ دخول دهند و او درآمد و خلیفه فرمان کرد تا فرمان بخواند و او بخواند و عبیداللََّه بن یحیی و دیگر حاضران همگی زبان بتحسین گشادند و مرا رشک آمد و گفتم: در این نامه خطائیست. متوکل گفت: در این نامه که علی بن ابراهیم بر من خواند خطا هست؟! گفتم: آری. وخلیفه بعبیداللََّه گفت: آیا تو آن خطا دانی؟ گفت: نه قسم بخدا ای امیر مؤمنان من خطائی در آن نبینم و ابراهیم بن عباس نزدیک شد و در نامه نگریستن و تدبر گرفت و چیزی نیافت و گفت: یا امیرالمؤمنین آدمی از خطا خالی نباشد و من از ترس اینکه نباید غفلتی کرده باشم بار دیگر در نامه تأمل کردم و هیچ نیافتم اگر خلیفه بیند امر فرماید تا احمدبن یحیی موضع خطا بازنماید. و متوکل مرا گفت: ما را بازگوی تا آن خطا که تو بر آن واقف شده ای کدام است؟ گفتم: این امری است که آن را کس جز علی بن یحیی المنجم و محمدبن موسی ندانند و آن این است که ابراهیم ماههای رومی به شب آغاز کرده است مطابق ماههای عربی که سبب هلال تاریخ را از شب گیرند و امّا روزهای رومی پیش از شب باشد و از این رو ماه را بروز ابتدا کنند. ابراهیم گفت: یا امیرالمؤمنین این بحثی است که مرا بدان آگاهی نیست و مدعی دانستن آن نیز نباشم و تاریخ فرمان بگردانید. جهشیاری گوید: وقتی احمدبن یحیی بلاذری بزیارت عبیداللََّه بن یحیی شد و حاجب وی را نگذاشت و احمد این شعر بگفت: قالوا اصطبارک للحجاب مذلّة عار علیک به الزمان و عاب فأجبتهم و لکلّ قول صادق او کاذب عند المقال جواب انی لأغتفر الحجاب لماجد امست له منن علی رغاب قد یرفع المرء اللئیم حجابه ضعة و دون العرف منه حجاب. و جهشیاری از ابن ابی العلاء کاتب و او از ابوالحسن احمدبن یحیی بن جابر البلاذری حدیث کند که گفت: نزد احمدبن صالح شیرزاد شدم و نامه ای را که در حاجتی نوشته بودم بوی عرضه کردم و او سرگرم کارهای دیگر شد و من این قطعه بخواندم: تقدّم وهب سابقاً بضراطه و صلی الفتی عبدون والناس حضّر و انّی اری من بعد ذاک و قبله بطوناً لناس آخرین تقرقر. گفت: ای ابوالحسن از ناس آخر که را اراده کنی؟ گفتم: آنکس را که حاجت من برنیارد و او رقعه بستد و بر طبق مراد من بر آن توقیع کرد. و باز احمدبن یحیی راست در هجاء صاعد وزیر المعتمد: اصاعد قد ملأت الأرض جوراً و قد سست الامور بغیر لبّ و سامیت الرجال و انت وغد لئیم الجدّ ذوعیّ و غب اضلّ عن المکارم من دلیل و اکذب من سلیمان بن وهب و قد خبّرت انّک حارثی فردّ مقالتی اولاد کعب. یاقوت در شرح قطعهٔ فوق گوید: اما سلیمان بن وهب، معروف است و از دلیل، مراد دلیل بن یعقوب نصرانی یکی از وجوه کُتّاب است که کاتبی بغاء ترکی داشت و سپس وکیل خاصهٔ متوکل خلیفه گردید. و ابوالقاسم شافعی در تاریخ دمشق باسناد خود حدیث کند که احمدبن جابر بلاذری گفت که محمود وراق مرا گفت که آن شعر گوی که بپاید و گناه آن از تو بشود ومن این قطعه بگفتم: استعدّی یا نفس للموت و اسعی لنجاة فالحازم المستعد قد تثبّتُ انّه لیس للحیْ- یِّ خلود و لا من الموت بدّ انّما انتِ مستعیرة ما سو- ف تردّین و العواری تردّ انت تسهین و الحوادث لاتس هو و تلهین و المنایا تجدّ لاترجّی البقاء فی معدن المو- ت و دار حقوقها لک ورد ایّ ملکٍ فی الأرض ام ایّ حظٍ لامری َحظه من الأرض لحد کیف یهوی امرؤ لذاذة ایّا- م علیه الأنفاس فیها تعدّ. و مرزبانی در معجم الشعراء شعر ذیل را از احمدبن یحیی آورده است: یا من روی ادباً و لم یعمل به فیکف عادیة الهوی بأدیب حتی یکون بما تعلم عاملاً من صالح فیکون غیر معیب و لقلّما تجدی اصابة صائب اعماله اعمال غیر مصیب. ابن عساکر در کتاب خود گوید: شنیده ام که بلاذری ادیب و راویه بود و او را کتبی نیکوست و مأمون را مدیحه ها گفته و همنشینی متوکل داشته و بایام معتمد درگذشته و در آخر عمر مبتلا بجنون شده است. مؤلف گوید: این گفتهٔ ابن عساکر بعینه همانست که مرزبانی در معجم الشعراء آورده است، و محمدبن اسحاق الندیم گوید: احمد راست از کتب: کتاب البلدان الصغیر. کتاب البلدان الکبیر و این کتاب ناتمام مانده. کتاب جمل نسب الأشراف و این کتاب کتاب مشهور و معروف وی باشد. کتاب عهد اردشیر و آن را بشعر ترجمه کرده است و گوید او یکی از نقله و مترجمین از فارسی بعربیست و کتاب الفتوح وصولی در کتاب الوزراء از احمدبن محمد طالقانی و او از احمدبن یحیی البلاذری نقل کند که گفت: میان من و عبیداللََّه بن یحیی از روزگار متوکل باز، حرمت و حشمت و انقباضی بود و از روی استغناء هیچگاه حاجتی بعبیداللََّه برنمیداشتم لیکن در ایّام معتمد دچار عسرت و اضاقتی سخت شدم و نزد عبیداللََّه رفتم و از تأخر و دیر کشیدن اجری و رزق و گرانی وام شکایت کردم و گفتم نیاز من بزمان وزارت وزیر اعزه اللََّه و ننگرستن او بچون من کسی او را عیب باشد و او ببعض مطالب من توقیع کرد و سپس گفت: کجا شد آن حشمت و استغناء و آن نفس ابیهٔ تو که مانع از شکوای تو می بود؟ گفتم: غرس البلوی یثمر ثمر الشکوی و برخاستم و دیگر روز این شعر بدو فرستادم: لحانی الوزیر المرتضی فی شکایتی زماناً احلّت للجدوب محارمه و قال لقد جاهرتنی بملامة و من لی بدهر کنت فیه اکاتمه فقلت حیاء المرء ذی الدین و التقی یقل اذا قلت لدیه دراهمه. و صولی از محمدبن علی روایت کند که بلاذری ابوالصقر اسماعیل بن بلبل را مدیحی گفت و نامه ای نیکو بدو نوشت و از وی درخواست که بعض اجری و رزق او را اطلاق کند و او وعده داد و بوعد خویش وفا نکرد و بلاذری این شعر بگفت: تجانف اسماعیل عنی بودّه و مل اخائی و اللئیم ملول و انّ امرءً یغشی ابا الصقر راغباً الیه و مغترّاً به لذلیل وقد علّمت شیبان ان لست منهمُ فماذا الذی ان انکروک تقول و لو کانت الدّعوی تثبت بالرشی لثبت دعواک الذین تمیل و لکنّهم قالوا مقالاً فکذبوا و جاءوا بأمر ما علیه دلیل. و نیز عبداللََّه بن ابی طاهر از شعر احمد قطعهٔ ذیل را آورده است: لما رأیتک زاهیا و رأیتنی اجفی ببابک عدّیت رأس مطیتی و حجبت نفسی عن حجابک. (معجم الأدباء ج ۲ ص ۱۲۷). یکی از ایرانیان ناقل و مترجم از فارسی است. (لکلرک ج ۱ ص ۲۸۰). و ابن الندیم گوید: احمدبن یحیی بن جابر البلاذری کاتب، بعربی هم شعر می گفته و دیوان او پنجاه ورقه است. و رجوع به بلاذری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یحیی بن جلاء رملی، مکنی به ابوعبداللََّه. از مشاهیر عرفا و معارف طبقهٔ اهل حال است. صاحب نفحات الانس اصل وی را از بغداد نوشته و پدرش از بغداد به رملهٔ شام نقل کرد و در آنجا ساکن گشته زنی از خانوادهٔ قدس و تقوی بخواست و آن عارف کامل در آن شهر تولد یافته و چون بمقام رشد و تمیز رسید و از علوم ظاهر بهره حاصل کرد میل بمقامات عرفان و ایقان نموده و در آن طریق قدم نهاد و بتهذیب نفس و سیر و سلوک مشغول گشته آنی از طلب ننشست تا بمنزل مقصود رسید، و وی از اجلاء مریدان شیخ ابوتراب نخشبی است و نیز با ذوالنون مصری صحبت داشته. صاحب تذکرةالاولیاء در ترجمهٔ وی آورده که: ابوعبداللََّه بن جلاء مقبول و محبوب این طایفه بود و مخصوص بکلماتی رفیع و اشاراتی بدیع و در حقایق معارف و دقائق لطایف بی نظیر، شیخ ابوتراب نخشبی و ذوالنون مصری را دیده بود و صحبت شیخ جنید و ابوالحسین نوری را دریافته. صاحب نفحات الانس از شیخ الاسلام و او از ابوبکر واسطی حکایت کرده که گفت: در ایام عمر خود مردی و نیم مردی دیدم مرد تمام ابوامیّهٔ ماخوری است و نیم مرد ابوعبداللََّه بن جلاء، پس سؤال کردند از واسطی که چگونه ابوامیه را مرد تمام و ابوعبداللََّه را نیم مرد خواندی؟ گفت: ابوامیه در عالم ریاضت متعهد بود که از دست پخت هیچ مخلوقی غدا نخورد: کان یأکل مما لیس للمخلوقین فیه صنع و ابوعبداللََّه میخورد از دست پخت مردی که او را علی بن عبداللََّه قطان گفتندی. نقل است که در بدایت امر که آثار زهد و آیات وارستگی در وی ظاهر گشت از پدر و مادر تمنی کرد که مرا راه خدا آزاد کنید پدر و مادر او تمنایش بعمل آورده چنان کردند که او میخواست پس از نزد پدر و مادر بیرون رفته در صحرا بعبادت مشغول شد بعد از مدتی بازآمد بنزد پدر و مادر و او را بنزد خود بار ندادند و گفتند: چیزی را که در راه خدا دادیم دوباره پس نخواهیم گرفت. در سلسلهٔ عرفا شأنی که ازبرای او ثابت کرده اند این است که سیصد رکوه دار با شیخ ابوتراب نخشبی ببادیه شدند ابوعبداللََّه بن جلاء و ابوعبید یسیری با او بماندند و خود حکایت کرده است که وقتی در بدایت امر با جنید در معبری ایستاده بودیم ناگاه جوانی ترسا که در نهایت جمال و کمال بود با لباس فاخر بر ما گذر کرد مرا از آن حسن و ملاحت زیاده عجب آمده بجنید گفتم: ای استاد اجل اینچنین روی بآتش دوزخ نخواهد سوخت. جنید برآشفت و گفت: این وساوس نفس است و دام شیطان که ترا باین حال بازمیدارد نه نظری از روی عبرت اگر غرض از این حال عبرت بودی اعجوبه و مخلوقات خداوند بسیار بودی در آنها باید نظر افکنی زود باشد که در عوض این نظر ترا رنجی رسد که یک چند در آن بمانی. گوید: همین که جنید برفت و من قدری از او دور شدم قرآن مرا فراموش گشت پس از یک چند توبه و زاری و استعانت از خدای بفضل او حالت اول بمن رو نمود دوباره قرآن از حفظ برخواندم اکنون چند گاه است از ترس بهیچ چیز از موجودات نمیتوانم التفات کرد که وقت عزیز را در نظر کردن باشیاء ضایع گردانم. نقل است که وقتی از وی سؤال کردند از فقر، ساعتی سر بزیر افکند و خاموش شد پس برخاست و از مجلس بیرون رفت و بازآمد و بسخن گفتن شد. سبب رفتن و آمدن را پرسیدند گفت: چهار دانگ سیم داشتم شرم کردم که از فقر سخن کنم بیرون رفته صدقه کردم و مراجعت نمودم کی توان نسبت فقر بکسی داد در حالتی که درهمی از وی بماند؟ وقتی از او پرسیدند که محبت چیست؟ گفت: ما لی و للمحبة و انا ارید ان اتعلم التوبة. در ترجمهٔ وی آورده اند که: چند روز قبل از وفات همه روزه او را خندان میدیدند تا آنکه او را جزئی مرضی طاری شده و بدان مرض درگذشت پس از وفات همچنان خندان بود طبیبی ببالینش حاضر کردند گفت: او زنده است و نمرده چون نیک تأمل کرد او را مرده یافت. سال وفاتش بدست نیامد ولی چنانکه از شرح حالاتش مستفاد گشت سال فوت او مقارن بوده است با حدود ۳۰۰ هـ .ق . واللََّه تعالی اعلم. و از کلمات آن عارف کامل است که گفته: هرکه را مدح و ذم یکسان بود زاهد باشد و هرکه بر فرایض قیام نماید در اول وقت عابد باشد و هرکه همهٔ افعال را از حق بیند موحد بود و هرکه از دنیا دل بآسانی برگیرد مورع بود و هرکه در همه احوال همت از حق جوید و از او بهیچ چیز دیگر بازننگرد او عارف بود. هم او گفته: هرکه در تقوی حرکت نکند درویشی حرام محض خورده. از او پرسیدند: تصوف چیست؟ گفت: تصوف قعریست مجرد از اسباب. هم او گفته: تقوی شکر معرفت است و تواضع شکر عزّت و صبر شکر مصیبت. هم او گفته: هرکه بنفس خویش بمرتبه ای رسد زود از آن مرتبه بیفتد و هرکه را برسانند بمرتبه ای بر آن مقام ساکن گردد و هر حق که باطل با او شریک تواند بود از قسم حق بقسم باطل آید. هم او گفته قصد کردن تو برزق، ترا از حق دور کند و محتاج خلق گرداند. (نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۴۳۲). و بعضی وفات او را به سال ۳۰۶ گفته اند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یحیی بن سعدالدین مسعودبن عمر التفتازانی الهروی، مشهور بشیخ الاسلام، وی چون از احفاد محقق تفتازانی است باحمد حفید نیز شهرت دارد. صاحب روضات الجنات گوید: او در بیشتر علوم و مخصوصاً فقه و حدیث و تفسیر یگانهٔ زمان و فرید عصر خود بود. و از بزرگان قضاة عامه و مشایخ اسلام است و مدت سی سال در سلطنت سلطان حسین میرزا بایقرا عهده دار قضاء هرات بود و آنگاه که شاه اسماعیل صفوی شیبک خان اوزبک را در مرو شکست داد و ماوراءالنهر را بتصرف درآورد و قصد هرات کرد تفتازانی با پنج تن از علماء هرات: امیر نظام الدین عبدالقادر مشهدی و سید غیاث الدین محمدبن یوسف رازی و قاضی صدرالدین محمد امامی و قاضی اختیارالدین حسین تربتی و امیر جمال الدین محدث دشتکی، در دارالاماره گرد آمدند و برای انتظام کارها و تعیین منزل شاه رای زدند و امیر جمال الدین پیش از ورود شاه بهرات بامر بعض از وزراء بر منبر رفت و برای آسودگی خاطر مردم سخنانی چند بگفت و آنها را خطبه کرد و بمتابعت اهل بیت و دوری از دشمنان آنان سفارش فرمود و بشرح مناقب اهل بیت پرداخت. و شاه را بخطبهٔ غرائی بستود. با این حال هنگامی که شاه اسماعیل در سال ۹۱۶ هـ .ق . هرات را فتح کرد کشتن تفتازانی و گروهی دیگر از علما را فرمان داد. و تفتازانی در رمضان همین سال بدست تحصیلداران و کسان شاه کشته شد و یکی دیگر ازعلماء شش گانهٔ مزبور یعنی امیرغیاث الدین رازی، بعد از حبس طولانی، بدست امیرخان وزیر، مربی شاه طهماسب هنگام حکومت او در هرات پس از تفتازانی نیز بقتل رسید. و در بعضی تواریخ آمده است: هنگامی محقق علی بن عبدالعالی کرکی عاملی در موکب شاه طهماسب بهراة درآمد، کشتن تفتازانی را اعتراض کرد و گفت: اگر وی کشته نمیشدی شاید باقامهٔ حجج قاطعه حقیت مذهب امامیه و بطلان دیگر مذاهب بر او روشن میشد و این سبب هدایت مردم این بلاد میگردید و این علی بن عبدالعالی مادام العمر بر قتل تفتازانی افسوس میخورد. او راست: مجموعه ای از فوائد متفرقه، در حدود سیصد فائده، متعلق بحل مشکلات و معضلات علوم، و دفع منافات متوهمه میان احادیث و آیات، و نوادر بسیار از ملح و حکایات که هر قسمت در فصلی علی حده نوشته شده است و حاشیه ای بر مختصر دو شرح تلخیص منسوب بخود او. و شرحی بر تهذیب المنطق جد خود که آن را در سال ۸۸۲ نوشته است و تعلیقه ای بر شرح عقاید نسفیه در کلام، و غیرها. رجوع روضات الجنات ص ۹۳ شود. و نیز او راست: حاشیه بر مطول و شرح فرائض السراجیه و شرح العقائدالعضدیه. و صاحب کشف الظنون در مورد دیگر وفات او را به سال ۹۰۶ و در موضع دیگر وفات او را به سال ۹۱۶ آورده است. و باز در شروح العقائدالعضدیه شرحی را نسبت به احمدبن محمد[ بجای یحیی ] حفید التفتازانی متوفی بسال ۹۰۶ میدهد و ظاهراً مراد همان احمدبن یحیی است و سهوالقلمی یحیی را محمد کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یحیی بن سهل بن السدی الطائی المنبجی الشاهد المقری ء النحوی الأطروش، مکنی به ابوالحسن. ابن عساکر ذکر او در تاریخ دمشق آورده است. و او در جامع وکیل بود و در سال ۶۱۵ هـ .ق . درگذشته است و از ابوعبداللََّه بن مروان و ابوالعباس احمدبن فارس ادیب منبجی و ابوالحسن نظیف بن عبداللََّه المقری و غیر آنان روایت کند و او از اخبار ابوعبداللََّه بن خالویهٔ نحوی حفظ می کرد و ثقه بود. ابن عساکر گوید: ابن الأکفانی از ابن الکتانی و او از احمدبن یحیی بن سهل منبجی و او از ابوالعباس احمدبن فارس و او از ابن طباطبا قطعهٔ ذیل ابن طباطبا را روایت کنند: حسود مریض القلب یخفی انینه و یضحی کئیب البال منی حزینه یلوم علی ان رحت للعلم طالباً اقلّب من کلّ الرواة فنونه و اختار ابکار الکلام و عونه و احفظ مما استفید عیونه و یزعم انّ العلم لایجلب الغنی و یحسن بالجهل الذمیم ظنونه فیا لائمی دعنی اغالی بقیمتی فقیمة کلّ الناس ما یحسنونه.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یحیی بن علی بن یحیی بن ابی منصور ابان حسیس بن وریدبن کادبن مهابنداد حساس بن فروخ دادبن مهرحسیس ۲بن یزدجرد المنجم، مکنی به ابوالحسن. یاقوت گوید: ترجمهٔ هریک از پدران احمد را در باب خود آورده ام و این ابوالحسن ادیبی شاعر و فاضل و عالم و یکی از رؤساء زمان خویش در علم کلام و علوم دین و متفنن در آداب بود و به سال ۳۲۷ هـ .ق . در هفتادواندسالگی درگذشت. و او را در منادمت راضی اخباری است و این جمله را مرزبانی در المعجم خود آورده است و ثابت گوید: وفات او بماه ذی الحجة و مولد وی در سنهٔ ۲۶۲ بود. و پدر او یحیی بن علی را در اخبار شعراء مخضرمی کتابیست و آن کتاب ناتمام ماند و احمد آن را بپایان رسانید. و دیگر از تصانیف احمد کتابیست که در اخبار خاندان خویش و نسب آنان کرده است و دیگر کتاب الاجماع در فقه، بمذهب ابن جریر طبری، چه احمد در فقه تابع مذهب جریر بود. دیگر کتاب المدخل الی مذهب الطبری و نصرة مذهبه. و دیگر از تصنیفات او کتاب الأوقات است. و مرزبانی ابیات زیرین را از گفته های احمد روایت کرده است: یا سیداً قد راح فر- داً ما له فی الفضل توأم عمّرت اطول مدّة تزداد تمکیناً و تسلم فی صفوعیش لاتزا- ل به العدی تقذی و ترغم مازلت فی کلّ الأمو- ر موفق للخیر ملهم یک ان تذوکرت الایا- دی یبتدأ فیها و یختم. (معجم الأدباء ج ۲ ص ۱۵۴). و ابن الندیم آرد: او یکی از بنومنجم است مکنی به ابوالحسن. وی شرح حال عده ای از شعراء مخضرمی را بر کتاب پدر خودکتاب الباهر افزوده است و احمدبن یحیی متکلم و فقیه بود بمذهب ابوجعفر محمدبن جریر طبری و کتاب الاجماع فی الفقه علی مذهب الطبری و کتاب المدخل الی مذهب الطبری و نصرة مذهبه و کتاب الأوقات از اوست و نیز کتابی دارد در اخبار خاندان خود یعنی بنوالمنجم و نسبت آنان بفرس. و رجوع به الموشح مرزبانی ص ۳۲۱ و ۳۲۹ و ۳۳۰ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یحیی بن فضل اللََّه عمری عروی، ملقب به شهاب الدین و معروف به ابن فضل اللََّه شافعی. وفات وی به سال ۷۴۹ هـ .ق . بود. او راست: حسن الوفاء لمشاهیر الخلفاء. صبابةالمشتاق. تذکرةالخاطر. ذهبیةالعصر. نفحةالروض. سفرالسافر. حاجی خلیفه در چند موضع وفات او را ۷۴۹ و در یک جا ۶۴۹ آورده است. رجوع به ابن فضل اللََّه شهاب الدین ابوالعباس احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یحیی بن مرتضی. رجوع به ابن مرتضی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یحیی بن الوزیربن سلیمان بن مهاجر، مولی قیسبةبن کلثوم السوقی، مکنی به ابوعبداللََّه. او از ابن کلیب و عبداللََّه بن وهب سماع دارد و فقیه بود از جلساء ابن وهب و عالم بشعر و ادب و اخبار و ایام ناس و انساب بود و گوید مولد وی ۱۷۱ هـ .ق . بوده است و در حبس ابن المدبر صاحب خراج مصر درگذشته است. و ابن المدبر برای بقیهٔ خراجی او را بند کرده بود و جسد او بروز یک شنبه بیست و دو شب از شوال سال ۲۵۰ گذشته بخاک کردند. و وی از مردم مصر بود. و یاقوت گوید: مسطورات فوق را ابن یونس در تاریخ مصر آورده است. (معجم الأدباء ج ۲ ص ۱۵۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یحیی بن محمد کرمانی عمری شافعی، معروف به ابن فضل اللََّه کاتب دمشقی و ملقب بشهاب الدین. رجوع به ابن فضل اللََّه شهاب الدین ابوالعباس احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یحیی بن المرتضی الیمنی. یکی از علماء زیدیه. او راست: الملل و النحل و آن کتابی مختصر است و در آن گوید که فرقهٔ ناجیه، زیدیه باشند. کتاب القلائد فی العقاید در مذهب زیدیه. و کتاب الازهار فی فقه الائمة الابرار بر مذهب زیدیه.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یحیی بن الوزیر سلیمان بن مهاجر، مکنی به ابوعبداللََّه. رجوع به احمدبن الوزیر و احمدبن یحیی الوزیر شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یحیی بن هبةاللََّه الدمشقی الشافعی، ملقب بصدرالدین. او از فقهاء شافعیه بود و منصب قاضی القضاتی داشت و به سال ۶۵۶ هـ .ق . درگذشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یحیی بن یسار. رجوع به احمدبن یحیی بن زیدبن یسار ابوالعباس ثعلب شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یحیی الجلالی، مکنی به ابوعبداللََّه. یکی از مشایخ متصوفه. صاحب جنید و ابوالحسن نوری و جز آنان. (کشف المحجوب هجویری).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یحیی سهروردی قرشی بکری شافعی، ملقب بشمس الدین کاتب. او در لغت و ادب و موسیقی ید طولی و در حسن خط قدح معلی بود و از مشایخ بسیاری حدیث شنیده است و در ۷۴۱ هـ .ق . درگذشته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یحیی مغنیساوی. او راست: شرح المقصود فی التصریف امام الاعظم، بترکی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یحیی المنجم، مکنی به ابوالحسن. رجوع به احمدبن یحیی بن علی بن یحیی بن ابی منصور شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یزید، معروف به ابن ابی خالد. رجوع بکتاب الوزراء جهشیاری ص ۱۴۰، ۱۴۳ و ۲۶۱ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یزیدبن محمد المهلبی. مکنی به ابوجعفر. شاعری ادیب و راویه است و او را قصیده ای است در مدح موفق و تهنیت وی بفتح مصر و از جملهٔ آن قصیده است: قل للأمیر هناک النصر و الظفر و فیهما للإله الحمد و الشکر مافوق فتحک فتح فی الزمان کما مافوق فخرک یوم الفخر مفتخر. (معجم الأدباء ج ۲ ص ۱۵۶). و ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۱۷۲، ۱۸۲، ۲۵۸، ۲۹۲، ۳۳۳).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یعقوب، مکنی به ابوالمثنی. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۲۴۹).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یعقوب بن اسحاق کندی. پدر او یعقوب فیلسوف عرب رساله ای در اختلاف مواضع مساکن کرهٔ زمین برای او تألیف کرده است و این رساله شرح کتاب المساکن ثاوذوسیوس است. (عیون الانباء ج ۱ ص ۲۱۳).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یعقوب بن ناصح اصفهانی، مکنی به ابوبکر. ادیب نحوی. حاکم ذکر او آورده و گوید: او نزیل نیشابور است و در اصفهان از محمدبن یحیی بن مندهٔ اصفهانی و اقران او حدیث شنیده و وفات وی میان ۳۴۰ و ۳۵۰ هـ .ق . است و حاکم خود دو حدیث از او شنید و در کتاب خویش آورده است. (معجم الأدباء یاقوت چ مارگلیوث ج ۲ ص ۱۵۶) (روضات الجنات ص ۵۹ ذیل ترجمهٔ احمد سعد ابوالحسن الکاتب).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یعقوب بن یوسف اصفهانی، مکنی به ابوجعفر محدث و معروف به برزویه. خطیب وفات او را به سال ۳۵۴ هـ .ق . بروزگار مطیع عباسی گفته است و او را غلام نفطویه نیز نامند. و او از ابوخلیفةبن الفضل بن الحباب و محمدبن عباس یزید و جز آن دو نحو فراگرفته. او از عمربن ایوب السقطی و از او ابوالحسن بن شاذان روایت کند. (معجم الأدباء ج ۲ ص ۱۵۶) (روضات الجنات ص ۵۹ در ذیل ترجمهٔ احمدبن سعد ابوالحسن الکاتب). و کلمهٔ برزویه در معجم بصورت مضبوط فوق است و در بعض کتب و ازجمله در قاموس فیروزآبادی در مادهٔ بزر بَزْرُوَیْه آمده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یعقوب بغدادی، معروف به ابن اخی العرق. محدث است و از داودبن رشید و او از حفص بن غیاث روایت کند. وفات او به سال ۳۰۱ هـ .ق . بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یعقوب تائب. از فحول قراء متقدمین است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یعقوب الکندی. رجوع به احمدبن یعقوب بن اسحاق کندی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یعقوب مصری. او راست: کتاب اخبار بنی العباس یا اخبارالعباسیة.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف. از وزاری مأمون عباسی. هندوشاه در تجارب السلف آرد که: او مولی زاده است و فضل و کتابت و ادب و شعر و ذکاء و فطنت و بصارت او در امور دیوانی در غایت توفر و نیکوئی، چون احمد ابوخالد وفات یافت مأمون با حسن بن سهل در باب وزارت مشورت کرد، او گفت: مستعد این کار احمدبن یوسف است و ابوعیاد ثابت بن یحیی، که مزاج امیرالمؤمنین میدانند، مأمون گفت: ازین هر دو یکی را اختیار کن. حسن بن سهل احمد یوسف را برگزید. گویند مأمون با احمد مشورت کرد در حق کسی که میدانست احمد را با او عداوت است. احمد گفت: او لایق این کار است. مأمون گفت: او را مدح گفتی با آنکه با او خوش نیستی؟ احمد گفت: زیرا که من با خدمت امیرالمؤمنین همچنانم که شاعر گفته است: کفی ثمناً بما اسدیت انی صدقتک فی الصدیق و فی عدائی و انی حین تندبنی لامر یکون هواک اغلب من هوائی. مأمون را خوش آمد. و اشعار احمدبن یوسف شعری روان است دبیرانه، و این اشعار از اوست: قلبی یحبک یا منی قلبی و یبغض من یحبک لأکون فرداً فی هواک فلیت شعری کیف قلبک. و این معنی غریب و لطیف است و نزدیک بنثری که یکی از ندیمان خلفا گفته است، در وقتی که محبوبی از آن خلیفه حاضر بود خلیفه از ندیم پرسید که تو او را دوست میداری؟ گفت: من آن کس را که امیرالمؤمنین دوست دارد دوست ندارم، بلکه آن کس را دوست دارم که امیرالمؤمنین را دوست دارد. گویند احمدبن یوسف روز نوروزی هدیه ای فرستاد بخدمت مأمون که هزارهزار درم قیمت داشت و این دو بیت را هم فرستاد: علی العبد حقّ فَهْوَ لابدّ فاعله و ان عظم المولی و جلت فواضله الم ترنا نهدی الی اللََّه ماله و ان کان عنه ذاغنی فَهْوَ قابله. مأمون هم هدیه و هم شعر بپسندید و گفت: عاقل أهدی حسناً. گویند مأمون با احمدبن یوسف بغایت خوش بود و او را عزیز میداشت تا روزی احمد بخدمت مأمون رفت و مأمون بخور زیر دامن گرفته بود. چون احمد را بدید ازبرای تعظیم بخور پیش او فرستاد تا او نیز زیر دامن گرفت و دشمنان احمدبن یوسف بمأمون گفتند که: احمد گفت: این چه بخل است که امیرالمؤمنین کرد؟ بایستی که جهت من بخور دیگر خواستی. مأمون از این سخن بغایت برنجید و گفت: او مرا ببخل نسبت میکند با آن که میداند که خرج هرروزهٔ من شش هزار دینار است مرا غرض از فرستادن مجمره تعظیم او بود. و بعد از چند روز دیگر احمد بخدمت مأمون آمد و مأمون بخور داشت بفرمود تا مجمره را عنبر بسیار ریختند و زیر دامن احمد بداشتند و منافذ را بگرفتند، احمد ساعتی صبر کرد و چون از حد بگذشت فریاد برآورد و دست از او بداشتند بیفتاد و از خود برفت، او را بخانه بردند دو ماه رنجوری کشید و بعلت ضیق النفس وفات یافت و گویند گناهی از او صادر شد که مأمون او را از مرتبهٔ وزارت بینداخت و از اندوه بمرد. (تجارب السلف ص ۱۷۰ و ۱۷۱). و رجوع بدستورالوزراء ص ۶۸ و رجوع باحمدبن یوسف بن قاسم بن صبیح شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف. یکی از علمای ریاضی و نجوم. او راست کتابی در نسبت و تناسب و کتاب شرح ثمرهٔ بطلمیوس. (طبقات الامم قاضی صاعد اندلسی).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف بن ابراهیم، مکنی به ابوجعفر. رجوع بعیون الانباء ج ۱ ص ۱۱۹، ۱۹۰، ۲۰۷ شود. و او راست: حسن العقبی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف بن ابراهیم اذرعی مالکی، ملقب به شهاب الدین. او راست: روضةالاحباب فی مختصر الاستیعاب.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف بن احمد تیفاشی قفطی، مکنی به ابوالعباس قاضی. متوفی به سال ۶۵۱ هـ .ق . او راست: الدرةالفائقة فی محاسن الأفارقة. سجع الهدیل فی اخبار النیل. فصل الخطاب در ۲۴ جلد. جوهرنامه. و کتاب در صنایع بدیعیه که در آن هفتاد نوع از صنایع بدیعیه برشمرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف بن احمد تیفاشی قفطی، مکنی به ابوالعباس قاضی. متوفی به سال ۶۵۱ هـ .ق . او راست: الدرةالفائقة فی محاسن الأفارقة. سجع الهدیل فی اخبار النیل. فصل الخطاب در ۲۴ جلد. جوهرنامه. و کتاب در صنایع بدیعیه که در آن هفتاد نوع از صنایع بدیعیه برشمرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف بن حسن بن رافع الکواشی الموصلی المفسر الفقیه الشافعی، مکنی به ابوالعباس و ملقب بامام موفق الدین. صاحب طبقات از ذهبی آرد که: احمد در عربیت و قراآت و تفسیر بارع بود و شاگردی پدر خویش و سخاوی کرده بود. و در زهد و صلاح و تبتل و صدق عدیم النظیر بود و سلطان و رجال بزرگ بزیارت او می شدند و او بر آنان محلی نمی نهاد و به پیش پای ایشان برنمیخاست و عطیات آنان نمی پذیرفت. و او را کشف و کرامات بود و بده سال پیش از مرگ نابینا شد. او راست: تفسیر کبیر و صغیر و این تفسیر در اِعراب و تحریر انواع وقوف بس نیکوست. و از آن نسخه ای بمکه و نسخه ای بمدینةالرسول و نسخه ای دیگر بقدس شریف فرستاد و شیخ جلال الدین محلی در تفسیر خویش بر تفسیر کبیر و صغیر احمد اعتماد کرده و من نیز در تکملهٔ بر آن و بر وجیز و تفسیر بیضاوی و ابن کثیر اعتماد کردم. کواشی در جمادی الآخرهٔ سال ۶۸۰ هـ .ق . بموصل درگذشت. (روضات الجنات ص ۸۳). او راست: کشف الحقایق فی التفسیر. مواقیت فی القراآت. تبصره در تفسیر. تلخیص مختصر تبصره. تلخیص فی التفسیر و این کتاب را در ۶۴۹ بپایان برده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف بن دایة. او راست: سیرة احمدبن طولون. وفات او۳۳۴ هـ .ق . بوده است. و رجوع به احمدبن یوسف بن یعقوب بن ابراهیم شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف بن عبدالدائم بن محمد الحلبی المقری النحوی، ملقب بشیخ شهاب الدین و معروف به سمین، نزیل قاهره. صاحب طبقات بنقل از دررالکامنة گوید: وی نحو فراگرفت و در آن علم مهارت یافت و ملازمت ابوحیّان کرد تا بر اقران خویش فائق آمد و قراآت را از تقی الصایغ آموخت و در آن علم نیز صاحب براعت گردید و حدیث از یونس الدّبوشی فراگرفت، متولی تدریس قراآت در جامع ابن طولون بود و در جامع شافعی معید بود و در اوقات نظر داشت و در حکم نیابت میکرد. او راست: تفسیرالقرآن و کتاب الاعراب که در حیات شیخ خویش ابوحیان تألیف کرد و در آن باب مناقشاتی با او داشت، و شرح التسهیل و شرح الشاطبیه و غیر آن. و اسنوی در طبقات الشافعیة گوید: وی فقیه بارع در نحو و قراآت و اصول و ادیب بود و در جمادی الآخرهٔ سال ۷۵۶ هـ .ق . درگذشت. (روضات الجنات ص ۸۵). و مؤلف کشف الظنون گوید: او تلمیذ امام جمال الدین عبداللََّه بن یوسف بن هشام است. (کشف الظنون چ ۱ استانبول ج ۲ ص ۳۱۱ س ۱۸). و هم حاجی خلیفه کتاب القول الوجیز فی احکام الکتاب العزیز را بدو نسبت دهد.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف بن علی بن یوسف الفهری اللَّبْلی النحوی، مکنی به ابوجعفر. یکی از مشاهیر اصحاب شلوبین. وی از شلوبین و دبّاج و ابواسحاق البطلیوسی و اعلم علم آموخت و از ابن خروف و منذری و جماعتی بمصر و دمشق و مغرب استماع حدیث کرد و معقولات از شمس خسروشاهی فراگرفت و از او وادیاشی و ابوحیان و ابن رشید روایت دارند. و او راست: دو شرح بر فصیح و البغیة فی اللغة و مستقبلات الافعال و کتاب فی التصریف. مولد او به لبله به سال ۶۲۳ هـ .ق . و وفات او به تونس در محرم سال ۶۹۹ است. (روضات الجنات ص ۸۳ -۸۴).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف بن قاسم بن صبیح کاتب، مکنی به ابوجعفر. وی از اهل کوفه و متولی رسائل مأمون بود و برادر وی قاسم بن یوسف مدّعی بود که از بنی عجل است لکن احمد این دعوی نکرد. مرزبانی گوید: او از موالی بنی عجل بود و منازل بنی عجل بسواد کوفه است. احمدبن یوسف پس از مرگ احمدبن ابی خالد بقول صولی در ماه رمضان سال ۲۱۳ هـ .ق . و بروایتی دیگر بسنهٔ ۲۱۴ وزارت مأمون یافت. و پدر او یوسف مکنی به ابوالقاسم بود و کتابت عبداللََّه بن علی عمّ منصور میکرد و او را شعر نیکو و بلاغت بود و احمد و برادرش قاسم هر دو شاعر و ادیب و فرزندان ایشان نیز همگی اهل ادب و طالب شعر و بلاغت بودند. او از مأمون و عبدالحمیدبن یحیی کاتب حکایت کند و پسر وی محمدبن احمدبن یوسف و علی بن سلیمان اخفش و جز آنان از وی روایت کنند. صولی گوید: آنگاه که احمدبن ابی خالد احول بمرد مأمون با حسن بن سهل در امر کاتب قائم مقام احول رأی زد و او به احمدبن یوسف و ابوعباد ثابت بن یحیی رازی اشارت کرد و گفت: این دو شناساترین مردم باخلاق امیرالمؤمنین و خدمت وی و رضای وی باشند. مأمون گفت: کدام یک بهتر باشد؟ حسن گفت: اگر احمد در خدمت ثبات ورزد و اندکی از لذّات دوری گزیند او را دوست تر دارم، چه وی در کتابت بیخ ورتر و در بلاغت نیکوتر و در علم برتر است و مأمون کاتبی خویش بوی داد و او نامه ها بعرض و توقیع خلیفه میرسانید و آنگاه که از دربار غائب بود ابوعباد بنیابت وی این شغل میورزید و دیوان رسائل و دیوان خاتم و توقیع و اَزِمّه با عمروبن مسعده بود و کار مأمون بر این سه تن دور میزد و شاخص احمدبن یوسف وزیر بود. صولی از ابوالحارث نوفلی روایت کند که: من قاسم بن عبداللََّه را بعلت مکروهی که از وی بمن رسیده بود دشمن میداشتم، آنگاه که برادرش حسن بمرد این قطعه از زبان ابن بسام بساختم: قل لأبی القاسم المرجی قابلک الدهر بالعجائب مات لک ابن و کان زیناً و عاش ذوالشین و المعائب حیات هذا کموت هذا فلیس تخلو من المصائب. و این معنی از شعر احمدبن یوسف وزیر گرفته است که بیکی از دوستان کاتب خود آنگاه که طوطی وی بمرد فرستاد و این کاتب برادری سبک مغز و ابله داشت: انت تبقی و نحن طرّاً فداکا احسن اللََّه ذوالجلال عزاکا فلقد جل خطب دهر اتانا بمقادیر اتلفت ببغاکا عجباً للمنون کیف اتاها و تخطت عبدالحمید اخاکا کان عبدالحمید اصلح للمو- ت من الببغا و اولی بذاکا شملتنا المصیبتان جمیعاً فقدنا هذه و رؤیة ذاکا. ابوالقاسم عبداللََّه بن محمدبن باقیای کاتب در کتاب ملح الممالحه گوید: آنگاه که عبداللََّه بن طاهر از بغداد بصوب خراسان می شد به پسر خود محمد گفت: اگر با کسی در مدینةالسلام معاشرت خواهی کردن احمد ابویوسف کاتب را بگزین چه او را مروّت و جوانمردی است و محمد بمحض اینکه از تودیع پدر که به خراسان می شد بازگشت یکسر به خانهٔ احمدبن یوسف شد و دیر بماند و یوسف دانست که وی قصد طعام خوردن در خانهٔ وی دارد بانگ زد تا کنیزک غذا آرد و او طبقی با چند گردهٔ پاکیزه و الوانی قلیل از طعام و حلوائی پیش آورد و از پس آن انواعی از اشربه در شیشه های فاخر و آلاتی نیکو حاضر کرد و احمد گفت: امیر از هر یک که پسندد تناول فرماید و سپس گفت: اگر امیر بیند فردا بر بندهٔ خویش نعمت تشریف قدوم ارزانی دارد و او بپذیرفت و برخاست و از وصف پدر خویش از احمد در عجب بود و در دل گرفت که وی را رسوا سازد و از این رو هیچ قائد جلیل و مرد نام بردار از اصحاب خویش را فراموش نکرد تا همه را از پگاه به خانهٔ یوسف خواند دیگر روز، صباح همه قصد خانهٔ یوسف کردند و او تهیه و ساختگی کار بکمال کرده و گشادگی دست خویش بنموده بود. و محمد را چشم بدان مایه کاخالها و فرشها و پرده ها و غلامان و کنیزکان افتاد که سبب دهشت وی گشت و با اینهمه سیصد مائده نهاده و بر هر مائده ای سیصد لون طعام در صحاف زرینه و سیمینه و کاسه های چین، و چون موائد برداشتند محمدبن طاهر گفت: چاکران که بر درند طعام خورده باشند؟ و کسان برفتند و دیدند که مائده ها برای آنان همچنان مهیّا و مهنّا بوده است. پس محمد با یوسف گفت: یا بوالحسن [ کذا ] دو روزِ تو را میانه ای سخت دور است. یوسف گفت: آری ایهاالامیر آن قوت را بود و این پذیرائی میهمان راست. صولی گوید: یکی از علل اولیهٔ ترقی یوسف در امور ملک این بود که پس از قتل مخلوع طاهر بکتّاب خویش گفت که: این خبر بمأمون نویسند و هریک بنوعی بنوشتند و طاهر میگفت کوتاه و مختصر خواهم پس وصف احمدبن یوسف کردند و او وی را بخواند و بامر طاهر این نامه بنوشت: اما بعد، فان المخلوع و ان کان قسیم امیرالمؤمنین فی النسب واللحمة فقد فرق حکم الکتاب بینه و بینه فی الولایة والحرمة. لمفارقته عصمةالدین و خروجه عن اجماع المسلمین. قال اللََّه عزوجل لنوح علیه السلام فی ابنه:{/B یََا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صََالِحٍ .۲-۱۱۱۱:۴۶/} و لا صلة لأحد فی معصیة اللََّه و لا قطیعة ماکانت فی ذات اللََّه و کتبت الی امیرالمؤمنین و قد قتل اللََّه المخلوع و احصد لأمیرالمؤمنین امره و انجز له وعده، فالأرض باکنافها اوطأ مهاد لطاعته و اتبع شی ء لمشیئته. و قد وجهت الی امیرالمؤمنین بالدنیا و هو رأس المخلوع و بالآخرة و هی البردة و القضیب. و الحمدللََّه الآخذ لأمیرالمؤمنین بحقه و الکائد له من خان عهده و نکث عقده حتی رد الالفة و اقام به الشریعة و السلام علی امیرالمؤمنین و رحمةاللََّه و برکاته. و طاهر بپسندید و احمدبن یوسف را صله و تقدم بخشید. و محمدبن عبدوس روایت کند که: چون سر مخلوع را نزد وی بردند و او در این وقت بمرو بود مأمون امر کرد که از جانب طاهربن الحسین نامه ای بدو نویسند تا بر مردم خوانده شود و نامه های چندی بنوشتند که هیچیک مأمون و فضل بن سهل را خوش نیامد و آنگاه احمدبن یوسف نامهٔ مذکور بنوشت و چون بر ذوالریاستین عرضه داشت و او در نامه نظر کرد باحمدبن یوسف گفت: ما دربارهٔ تو انصاف نداده ایم و قهرمان خویش بخواند و کاغذ و قلم خواست و خانه ها و فرشها و کاخالها و جامه ها و کراع و جز آن صورت کرد و باحمدبن یوسف افکند و گفت: از فردا بدیوان نشین و تمام کتّاب را بنشان و بآفاق بنویس. و باز صولی در روایتی که بابراهیم بن اسماعیل منتهی کند، گوید که: او گفت نوبتی بسیاری طلاب صلات بر در مأمون گرد آمده بودند، احمدبن یوسف بمأمون نوشت: داعی نداک یا امیرالمؤمنین و منادی جدواک جمعاً لوفود ببابک یرجون نائلک المعهود فمنهم من یمت بحرمة و منهم من یدلی بخدمة و قد اجحف بهم المقام و طالت علیهم الایام فان رأی امیرالمؤمنین ان ینعشهم بسیبه و یحقق حسن ظنهم بطوله، فعل ان شاءاللََّه تعالی. و مأمون بر نامهٔ او توقیع کرد: الخیر متبع و ابواب الملوک مغان لطالبی الحاجات و مواطن لهم و لذلک قال الشاعر: یسقط الطیر حیث یلتقط الحبْ ب و تغشی منازل الکرماء. فاکتب اسماء من ببابنا منهم و احک مراتبهم لیصل الی کل رجل قدر استحقاقه و لاتکدر معروفنا عندهم بطول الحجاب و تأخیر الثواب فقد قال الشاعر: فانک لن تری طرداً لحر کإلصاق به طرف الهوان. احمدبن ابی طاهر گوید : بروزی که ابر آسمان را فروپوشیده بود یکی از دوستان بدو نوشت: یومنا ظریف النواحی رقیق الحواشی قد رعدت سماؤه و برقت، و حنت و ارجحنّت و انت قطب السرور و نظام الأمور فلاتفردنا منک فنقل و لاتنفرد عنا فنذل، فان المرء بأخیه کثیر و بمساعدته جدیر. و احمدبن یوسف نزد او رفت و کسانی را که باید حاضر آیند حاضر آوردند سپس هوا از ابر تاریکی گرفت و احمدبن یوسف این شعر بگفت: أری غیماً یؤلفه جنوب و احسب اَن سیأتینا بهطل فعین الرأی ان تدعو برطل فتشربه و تدعو لی برطل و نسقیه ندامانا جمیعاً فیفترقون منه بغیر عقل فیوم الغیم یوم الغم ان لم تبادر بالمدامة کل شغل و لاتکره محرمها علیها فانی لااراه لها بأهل. و عثعث آن را در لحن مشهور بخواند. و احمدبن یوسف بنوروز مأمون را هدیتی فرستاد و بدو نوشت: علی العبد حقّ فَهْوَ لابد فاعله و ان عظم المولی و جلّت فضائله الم ترنا نهدی الی اللََّه ماله وان کان عنه ذاغنی فَهْوَ قابله و لو کان یهدی للکریم بقدره لقصّر فضل المال عنه وسائله و لکننا نهدی الی من نعزّه و ان لم یکن فی وسعنا ما یعادله. و جهشیاری گوید: یوسف بن صبیح مولی بنی عجل از ساکنان سواد کوفه کاتبی عبداللََّه بن علی داشت، و قاسم بن یوسف بن صبیح از پدر خود یوسف بن صبیح حکایت کرد که: آنگاه که عبداللََّه بن علی در بصره نزد برادرش سلیمان پنهان گردید دانستم که از ابوجعفر منصور خلیفه مرا زیانی نیست از آن رو اختفا نگزیدم و بدیدار اصحاب کتاب خویش شدم و بدیوان ابوجعفر منصور رفتم و ابوجعفر مرا روزی ده درهم اجری فرمود. روزی پگاه بدیوان شدم، از پیش آنکه در دیوان باز کنند و هیچیک از کاتبان هنوز نیامده بودند و من بر در بنشستم در این وقت یکی از خواجه سرایان منصور بیرون شد و جز من کسی را نیافت و گفت: اجابت کن امیرالمؤمنین را و من بدست و پای بمردم و مرگ را در پیش چشم بدیدم. گفتم: امیرالمؤمنین مرا نفرموده است. گفت: از چه روی؟ گفتم: من از آن کاتبان نباشم که در حضور خلیفه کتابت کنند و او خواست بازگردد سپس منصرف گشت و مرا بگرفت و با خود ببرد و چون نزدیک پرده رسیدیم کس بر من گماشت و مرا متوقف ساخت و خود بدرون شد و بزودی بازگشت و گفت: درآی، و چون پرده برگرفتند ربیع گفت: امیرالمؤمنین را سلام گوی و من از سخن وی رائحهٔ حیات شنیدم و قوت گرفتم و سلام کردم، خلیفه مرا نزدیک خواند و امر نشستن فرمود و چهاریک کاغذی سوی من افکند و گفت: بنویس و حروف را بهم نزدیک کن و میان سطرها فاصله نه و در کاغذ اسراف مکن و خط تنگ نویس و با من دوات شامی بود و در بیرون کردن آن توقف داشتم. خلیفه مرا گفت: اکنون در دل تو گذرد که پریر کاتب بنی امیه بودم و دی خدمت عبداللََّه بن علی میکردم و این ساعت دوات من شامی است و باید بیرون کنم، لکن تو در کوفه زیردست دیگران بودی و در خدمت عبداللََّه بن علی و من درآمدی و کاتبان را داشتن دوات شامیه ادبی جمیل است و ما بدان سزاوارتریم و من دوات برآوردم و خلیفه املا کرد و من بنوشتم و چون از نامه فارغ شدم فرمود تا پیش بردم و اصلاح کرد و خاک بر وی افکند و گفت: عنوان را بمن مان و سپس پرسید رزق تو بدیوان ما چند است؟ گفتم: ده درهم. گفت: امیرالمؤمنین ده درهم دیگر برعایت حرمت تو بعبداللََّه بن علی و بپاداش طاعت تو و پاکیزگی ساحت تو بر آن مزید کند و بدان که اگر با عبداللََّه بن علی اختفا می گزیدی من ترا اگر در سوراخ مورچگان بودی بیرون می آوردم و بند از بندت جدا میکردم و من خلیفه را دعا گفتم و با دلی شاد و تنی درست بازشدم. مأمون را کنیزکی به نام مؤنسه بود و احمدبن یوسف مأمور بقیام حوائج او بود و آن کنیزک وقتی دلال و تسحبی کرد که خلیفه را ناخوش آمد و چون بشماسیّه شد او را بجای ماند و نصرت خواجه سرا از جانب کنیزک بنزد یوسف شد و یوسف را از ماجری آگاه کرد و کنیزک تمنی کرده بود تا او مأمون را نسبت بوی بمهر و تلطف آرد و قهر و پنداشتی ذات البین را بصلح و آشتی بدل سازد و یوسف چون پیغام کنیزک از خواجه سرا بشنید در حال دوات طلبید و برنشست و بشماسیه شد و رخصت دخول خواست و مأمون اجازت کرد و چون درآمد گفت: من رسولم دستوری فرمای تا ادای رسالت کنم و مأمون اذن داد و او این ابیات انشاد کرد: قد کان عتبک کرةً مکتوما فالیوم اصبح ظاهراً معلوما نال الأعادی سؤلهم لاهنئوا لمّا رأونا ظاعناً و مقیما هبنی اسأت فعادة لک ان تری متجاوزاً متفضلاً مظلوما. مأمون گفت: رسالت بدانستم و تو رسول خوشنودی ما باش و یا سر خواجه سرا را بفرستاد و کنیزک را بشماسیه بردند. و غرس النعمة در کتاب الهفوات آرد از محمدبن علی بن طاهربن الحسین که او گفت: احمدبن یوسف را لغزشهائی پیاپی بود تا در یکی از آنها بسر درآمد و آن حکایتی است که از علی بن یحیی بن ابی منصور کند و گوید عادت مأمون بر این رفته بود که پس از آنکه وی را بخور عود و عنبر میدادند میفرمود تا آتش از مجمر بیرون میکردند و بامر وی از لحاظ اکرام زیر دامن یکی از هم نشینان وی می نهادند، یک روز که برحسب عادت مأمون را بخور دادند گفت تا بوی سوز بر پای یوسف بن صبیح نهند و یوسف گفت: این مردود و پس مانده بمن آرید؟ و مأمون گفت: آیا نسبت بما که بیک تن از خدام خود شش هزارهزار درم عطا دهیم این سخن گویند؟ قصد ما از این اکرام تو بود و معنی آنکه من و تو در یک بخور شریک و انباز باشیم سپس فرمود تا قطعات عنبری در نهایت جودت بیاوردند هر قطعهٔ آن بوزن سه مثقال و امر کرد تا یک قطعه در مجمره افکنند و احمد را بدان بخور دهند و سر او در گریبان کنند تا همه عطر در وی نفوذ کند و چنین کردند و قطعهٔ دوم و سوم نیز بعد از آن بهمان صورت در پرواره می انداختند و او استغاثه میکرد و فریاد میکرد و وی را بخانه بردند در حالیکه مغز وی بسوخته بود و بیمار گشت و بمرد به سال ۲۱۳ و بقولی ۲۱۴ هـ .ق . و کنیزکی که یوسف را بدو دلبستگی بود در رثاء او گوید: و لو انّ میتاً هابه الموت قبله لما جاءه المقدار وَ هْوَ هیوب و لو ان حیّاً قبله هابه الردی اذا لم یکن للأرض فیه نصیب. و باز او گوید: نفسی فداؤک لو بالناس کلهمُ ما بی علیک هتوا انهم ماتوا و للوری موتة فی الدهر واحدة و لی من الهم و الأحزان موتات. و از شعر احمد است که بدوستی نوشته: تطاول باللقاء العهد منا و طول العهد یقدح فی القلوب اراک و ان نأیت بعین قلبی کأنک نصب عینی من قریب فهل لک فی الرواح الی حبیب یقر بعینه قرب الحبیب. و وقتی مردی در حضور مأمون باحمد دشنام گفت و احمد بخلیفه گفت: ای امیرالمؤمنین من التفات داشتم که او چیزی را که بمن گفت دو چشم تو بدو املا کردند. و وقتی ابراهیم بن المهدی بدو گفت بنامه ای اسحاق بن ابراهیم موصلی را بخواند و احمد باسحاق نوشت: من انا عبده و حجتنا علیک اعلامنا ایاک و السلام. عندی من تبهج العیون به فان تخلفت کنت مغبونا. و بروز عیدی مأمون را هدیه ای فرستاد و نوشت: هذا یوم جرت فیه العادة بأهداء العبید الی السادة و قد اهدیت قلیلاً من کثیر عندی و قلت: اهدی الی سیده العبد ما ناله الامکان والوجد و انما اهدی له ماله یبدأ هذا و لذا ردّ. و شعر لطیف ذیل نیز احمد راست: اذا ما التقینا و العیون نواظر فألسننا حرب و ابصارنا سلم و تحت استرقاق اللحظ منا مودة تطلّع سرّاً حیث لایبلغ الوهم. و هم او راست در محمدبن سعیدبن حماد کاتب، و محمد جوانی ملیح بود: صدّ عنّی محمدبن سعید احسن العالمین ثانی جید صدّ عنّی لغیر جرم الیه لیس الا لحسنه فی الصدود. و بروزی که محمدبن سعید در برابر او بنوشتن مشغول بود احمد بعارض او دید که خط برآورده است و پارگکی کاغذ برگرفت و این شعر بنوشت و بسوی وی افکند: لحاک اللََّه من شعر وز ادا کما البست عارضه الحدادا اغرت علی تورد وجنتیه فصیرت احمرارهما سوادا. و او در جواب احمد نوشت: خداوند سید ما را در مصیبت من اجر جزیل کرامت کناد و عوض خیر دهاد. و هم از شعر احمد است: کثیر هموم النفس حتی کأنما علیه کلام العالمین حرام اذا قیل ما اضناک اسبل دمعه یبوح بما یخفی و لیس کلام. و وفات احمدبن یوسف پیش از مرگ برادر او قاسم بن یوسف بن صبیح بود، و قاسم در رثاء او گوید: رماک الدهر بالحدث الجلیل فعزّ النفس بالصبر الجمیل اترجو سلوة و اخوک ثاو ببطن الأرض تحت ثری مهیل و مثل اخیک فلتبک البواکی لمعضلة من الخطب الجلیل وزیر الملک یرعی جانبیه بحسن تیقظ و صواب قیل. (معجم الأدباء ج ۲ ص ۱۶۰). و رجوع به احمدبن یوسف (از وزراء مامون) شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف بن الکماد، مکنی به ابوالعباس. او راست: زیج المقتبس من زیج الامد علی الابد و الکور علی الدور.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف بن مالک غرناطی رعینی اندلسی، مکنی به ابوجعفر اعمی البصیر و او دوست محمدبن جابر اعمی البصیر شارح الفیه بود و این دو تن را اعمی البصیر می گفتند. و چنانکه در الدررالکامنه آمده است وی عارف بنحو و فنون لسان و مقتدر در نظم و نثر و دین و نیکوخوی و بسیارتألیف در عربیت و جز آن بود و بدیعیهٔ دوست خود محمدبن جابر را شرح کرده است و ابوحامدبن ظهیره از او اجازهٔ روایت دارد. مولد او پس از ۷۰۰ هـ .ق . و مرگ وی به نیمهٔ رمضان سال ۷۷۹ بود. و از شعر اوست: لاتعاد الناس فی اوطانهم قلّ ما یرعی غریب الوطن و اذاما عشت عیشاً بینهم خالق الناس بخلق حسن. و از شاگردان او یکی شیخ شهاب الدین احمدبن محمدبن جبارهٔ مقری نحوی، دیگری بهاءبن النحاس است. و او راست: تحفةالاقران فیما قری ء بالتثلیت من حروف القرآن.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف بن محمدبن احمد ازهری میقاتی، مکنی به ابوالعباس و ملقب بشهاب الدین. او راست: نزهةالنظار فی اعمال اللیل و النهار.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف ابی یعقوب بن ابراهیم، مکنی به ابوجعفر و معروف به ابن الدایه و پدر او پسر دایةبن المهدیست و یاقوت گوید: گمان برم که معروف به ابن الدایة همان یوسف راوی اخبار ابویونس باشد و خدای تعالی داناتر است. پدر احمد، یوسف بن ابراهیم کنیت ابوالحسن داشت و از بزرگان کُتّاب مصر بود و از کیفیت انتقال وی به بغداد چیزی ندانم. او را مروّتی تام و عصبیتی مشهور بوده است. ابوالقاسم العساکری حافظ گوید: یوسف بن ابراهیم ابوالحسن الکاتب که ظاهراً بغدادی است در خدمت ابراهیم بن المهدی میزیست و به سال ۲۲۵ هـ .ق . به دمشق آمد و از عیسی بن حکم دمشقی طبیب نسطوری و شکلهٔ ام ابراهیم بن المهدی و اسماعیل بن ابی سهل بن نوبخت و ابواسحاق ابراهیم بن المهدی و احمدبن رشید کاتب مولی سلام الأبرش و جبرئیل بن بختیشوع طبیب و ایوب بن الحکم البصری معروف بکسروی و احمدبن هارون شرابی روایت کند و از او پسرش ابوجعفر احمد و رضوان بن احمدبن جالینوس روایت کنند و از ذوی المروآت بود و کتابی در اخبار متطببین نوشت. و حافظ گوید: شنیده ام که ابوجعفر احمدبن یوسف می گفت: احمدبن طولون پدر من یوسف بن ابراهیم را در خانهٔ خویش بند کرد و ابن طولون عادةً آن کس را بخانهٔ خود زندانی میکرد که امید خلاص برای آنان نبود و جماعتی از اهل ستر و عفاف بودند که یوسف بن ابراهیم متکفل همهٔ معاش آنان بود و آن جماعت گرد آمدند و برنشستند و به خانهٔ احمدبن طولون شدند و ایشان در حدود سی تن بودند و در مقابل دری از درهای خانهٔ ابن طولون که معروف بباب الخیل بود بایستادند و رخصت دخول خواستند و اجازت یافتند و درآمدند و محمدبن عبدالحکم و گروهی از اعلام اهل ستر مصر نزد ابن طولون بودند و گفتند: خداوند متعال امیر را تأیید فرماید حضور این جماعت و اشاره به ابن عبدالحکم و دیگر حاضرین مجلس کردند]، در اینجا اتفاقی نیکوست که ما را به برآمدن حاجت ما امید میدهد از امیر التماس آن داریم که امیر از ایشان از حال ما بازپرسد تا بأمر و مقام و مکانت ما آگاه گردد. امیر سؤال کرد احمدبن عبدالحکم و دیگر حضار یکزبان گفتند که ما به بیشتر اینان معدلی خواستیم دادن و ایشان تن درندادند. پس امیر بآنان اذن جلوس داد و از حاجت ایشان پرسید. گفتند: ما را نرسد که از امیر خلاف مصلحت دید او دربارهٔ یوسف بن ابراهیم تمنی کنیم تنها درخواست ما این است که اگر امیر ارادهٔ قتل او دارد ما را بر او مقدم دارد. امیر پرسید که این خواهش را سبب چیست؟ گفتند: اکنون سی سال است که ما از حوائج معیشت هیچ نخریده ایم و بدر خانهٔ کس نیز نرفته ایم و او تنها کفاف ما را متعهد بوده است و سوگند با خدای که اگر او را مکروهی رسیدن خواهد ما پس از وی بقاء نخواهیم و در این وقت گریه بر ایشان افتاد و بآواز بگریستند. امیربن طولون گفت: خداوند شما را برکت دهاد حق نعمت او به نیکوئی گذاردید و احسان او را به بهترین صورتی جزا دادید سپس گفت: یوسف بن ابراهیم را حاضر آوردند و بایشان گفت: دست صاحب خویش گیرید و در امان خدا بخانه هاتان بازشوید و یوسف بخانهٔ خویش بازگشت. و باز ابوجعفر احمدبن یوسف بن ابراهیم گوید در ساعتی که پدر ما یوسف وفات کرد احمدبن طولون چاکران خود را امر داد تا بخانهٔ ما هجوم کردند و نامه های او از ما مطالبه کردند و از نامه ها مراد این بود که کتابتی از بغدادیان را بدست آرند و دو صندوق مکاتیب او را حمل کردند و مرا با برادرم نیز دستگیر کرده با صندوقها نزد ابن طولون بردند وقتی ما بخدمت او رسیدیم مردی از اشراف طالبیین پیش او بود پس امر داد تا یکی از صندوقها بگشودند و خادمی دست در صندوق برد و دفتری که پدرم جرایات اشراف و جز آنان در آن صورت کرده بود بدست او آمد و بیرون کرد و بدست ابن طولون داد و او آن دفتر بستد و ورق زدن گرفت و در امر استخراج از اوراق و دفاتر جلد و ورزیده بود و نام طالبی حاضر مجلس را در دفتر اجری خواران پدرم بدید و روی با طالبی کرد و گفت: شنیده ام که ترا از یوسف بن ابراهیم وظیفه بوده است. گفت: آری ای امیر من بدین شهر درآمدم و درویش بودم و یوسف مرا در سال دویست دینار جرایت مقرر داشت سپس بطول و منّ امیر غنی شدم و از قبول راتبهٔ او استعفا جستم. او بمن گفت: سوگند با خدای که تا سبب و وسیلهٔ مرا با رسول قطع نکنی، و چشمان طالبی پر اشک شد. پس احمدبن طولون گفت: خدای یوسف بن ابراهیم را بیامرزاد پس بمن و برادرم گفت: با شما کاری نیست بخانهٔ خویش بازگردید و ما بجنازهٔ پدر ملحق شدیم و این علوی نیز در تشییع و ماتم جنازه حاضر آمد و حقوق پدر ما بأحسن وجهی مکافات کرد. و باز یاقوت گوید: ابوجعفر احمدبن ابی یعقوب یوسف بن ابراهیم معروف به ابن الدایة از فضلاء اهل مصر و معروفین آن بلاد است و از صاحبان علوم کثیره در ادب و طب و نجوم و حساب و جز آن است و پدر او ابویعقوب کاتب ابراهیم بن المهدی و رضیع وی بود و او را در اخبار طب تألیفی است. احمدبن یوسف در سال ۳۳۰واند هـ .ق . و گمان میکنم ۳۴۰ درگذشت. و از تصانیف اوست: کتاب سیرة احمدبن طولون و کتاب سیرة ابنه ابی الجیش خمارویه. کتاب سیرة هارون بن ابی الجیش و اخبار غلمان بنی طولون. کتاب المکافات. کتاب حسن العقبی. کتاب اخبارالأطباء. کتاب مختصرالمنطق و آن را برای علی بن عیسی وزیر نوشته است. کتاب ترجمة کتاب الثمرة. کتاب اخبارالمنجمین. کتاب اخبار ابراهیم بن المهدی. کتاب الطبیخ. و ابن رولان حسن بن ابراهیم گوید: ابوجعفر رحمه اللََّه در غایت افتنان و یکی از وجوه کُتّاب فصحا و حُسّاب و منجمین مجسطی اقلیدسی و نیکومجالست و نیکوشعر بود و اجزائی از شعر وی مدون است. و او روزی بخانهٔ علی ابوالحسن علی بن مظفر کرخی عامل خراج مصر درآمد و سلام گفت. علی گفت: یا ابوجعفر حال تو چون است؟ و ابوجعفر ببدیهه این بیت گفت: یکفیک من سوء حالی ان سألت به انی علی طبریٍ ّ فی الکوانین. رجوع به معجم الأدباء ج ۲ ص ۱۵۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف بونی، ملقب بشهاب الدین. او راست: بحرالوقوف فی علم الاوفاق و الحروف.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف حریثی المدینی طریقةً والزبیدی نسباً، شافعی، مکنی به ابوالعباس. او راست: حزب الفتح من مانح النجح. و صدور الغشا عن درر العشا.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف حلبی، مشهور بالسمین و ملقب به شهاب الدین. رجوع به احمدبن یوسف بن عبدالدائم... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف دمشقی. مورخ. متوفی به سال ۱۰۱۹ هـ .ق . او راست: کتاب اخبار الدول و آثار الاول که در سال ۱۰۰۷ یا ۱۰۰۸ تألیف کرده است. و رجوع بقاموس الاعلام شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف سلیکی منازی، مکنی به ابونصر و مشهور به ابونصر منازی کاتب. از مردم منازگرد. رجوع به ابونصر منازی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف سندی حصکفی، ملقب بقاضی شهاب الدین. فقیهی از مردم حصن کیفا. او راست: کشف الدرر فی شرح المحرر در چهار جلد. و تحفةالفوائد لشرح العقاید و شرح طوالع الأنوار قاضی بیضاوی در کلام. وفات او به سال ۸۹۵ هـ .ق . بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسفشاه بن الب ارغون [ اتابک... ]، ملقب به نصرةالدین. اتابک لرستان (۶۹۵ -۷۳۰ هـ .ق .). خوندمیر در حبیب السیر ج ۲ ص ۱۰۳ آرد: وی بعد از قتل برادر [اتابک افراسیاب بن یوسفشاه ] بموجب فرمان غازان خان بلرستان رفته بر مسند ایالت نشست و ابواب معدلت و انصاف باز کرده و مدت سی وهشت سال در مملکت موروثی بدولت و اقبال گذرانید و در سنهٔ ۷۳۳ باجل طبیعی درگذشت و پسرش یوسفشاه در لرستان پادشاه گشت و مدت شش سال در لرستان حکومت نمود. وفاتش در ششتر فی سنة اربعین و سبعمائه (۷۴۰) اتفاق افتاد و در مدرسهٔ رکناباد مدفون شد -انتهی. وی یکی از مشهورترین امرای فضلویه است چه علاوه بر حسن سلوک با مردم و با علما و زهاد و اهل ادب و شعرا حشر و نشر داشته و نامی نیک از خود بیادگار گذاشته است. اتابک نصرةالدین احمد آداب مغول را در لرستان شایع ساخت و برای ترمیم خرابیهای عهد برادر در انشاء مدارس و رباطها و طرق سعی بسیار نمود و قریب ۱۶۰ زاویه یعنی خانقاه در بلاد مختلفه از آن جمله ۳۴ باب در ایذج پایتخت خود بنا نمود. ارتفاعات مملکت خود را سالیانه بسه سهم متساوی تقسیم میکرد و هر ثلث را بمصرفی میرسانید، یک ثلث آن صرف گذران معاش خود و اقارب و کسان خویش، یک ثلث صرف نگاهداری سپاهیان و ثلث دیگر آن صرف زوایا و مدارس میشد و خود او نیز از صلحا بود و غالباً در زیر لباس جامهٔ پشمینه می پوشید و بفقرا لباس و طعام میداد. اتابک نصرةالدین احمد در تاریخ ادبیات فارسی نیز ذکری بخیر دارد زیرا که سه کتاب فارسی او تألیف شده و مؤلفین آن سه نام او را بنیکی باقی گذارده اند: اول تاریخ معجم فی آثار ملو ک العجم تألیف شرف الدین فضل اللََّه حسینی قزوینی، دوم معیار نصرتی در فن عروض و قوافی که آن را شمس فخری اصفهانی در حدود سال ۷۱۳ به نام اتابک نصرةالدین احمد پرداخته است، سوم تجارب السلف که ترجمهٔ کتاب الفخری بن طقطقی است با اضافاتی بقلم هندوشاه بن سنجر نخجوانی. رجوع بتاریخ مغول تألیف اقبال ص ۴۰۹، ۴۴۰، ۴۴۷، ۴۴۸، ۴۹۳، ۵۱۵، ۵۲۰، ۵۲۲، ۵۲۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف عطار شافعی، مکنی به ابوبکر. او راست: شراب الفتوح و غذاءالروح.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف کاتب، مکنی به ابوالجهم. صاحب رسالهٔ حسن. و این رساله بقول ابن الندیم یکی از پنج کتابی است که همهٔ مردم بر خوبی آن همداستانند. و بعربی نیز شعر میگفته و مقل است و دیوان او پنجاه ورقه است. ابن الندیم او را یکی از بلغای عشرهٔ ناس میشمارد و نیز او را رسایلی است. و ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۳۷۲، ۳۷۳، ۳۷۸).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف کاتب، مکنی به ابونصر وزیر. متوفی به سال ۴۳۷ هـ .ق . او را دیوانی است و کشف الظنون آنرادیوان المغازی یاد کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف کواشی شافعی موصلی، مکنی به ابوالعباس و ملقب بموفق الدین. رجوع به احمدبن یوسف بن حسن بن رافع... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف المستعین... چهارمینِ امرای هودی سرقسطة (از ۴۷۸ تا ۵۰۳ هـ .ق .).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف مقری، معروف به تیفاشی و مکنی به ابوالفضل. او راست: قادمةالجناح فی النکاح. وفات وی به سال ۶۵۱ هـ .ق . بوده است. و رجوع به تیفاشی و احمدبن یوسف بن احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف، مملوک. او را پنجاه ورقه شعر است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف، منجم و مهندس. از منجمین مشهور. او راست: کتاب النسبة و التناسب و شرح الثمرة لبطلمیوس فی احکام النجوم. (ابن الندیم) (تاریخ الحکمای قفطی ص ۷۸).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یوسف نیشابوری. محدث است. او از نیشابور بیمن شد و در آنجا حدیث فرا گرفت و در سال ۲۶۴ هـ .ق . درگذشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یونس الحرّانی الاندلسی. او و برادرش عمر بمشرق رحلت کردند و از ثابت بن سنان و ابن وصیف الکحال و امثال آنان علم آموختند. رجوع بتاریخ الحکمای قفطی ص ۳۹۵ س ۱۸ و ص ۴۳۶ س ۱۴ و ص ۴۳۷ س ۱ و عیون الانباء ج ۱ ص ۲۳۰ و ج ۲ ص ۲۴۰ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یونس حنفی، مکنی به ابوالعباس و ملقب بشهاب الدین و معروف به ابن الشبلی. یکی از فقهای حنفیه. او راست: کتاب مناسک ابن الشبلی و کتاب فتاوی ابن الشبلی، و این کتاب اخیر را نبسهٔ او علی بن محمد گرد کرده است و وفات علی بن محمد به سال ۱۰۱۰ هـ .ق . بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یونس العلوی. او راست: رجم الشهاب علی بن عبدالوهاب و در لکناو به سال ۱۲۹۷ هـ .ق . طبع شده است. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن یهود [ کذا فی کشف الظنون ] شهاب الدین الدمشقی. او راست: کتاب نظم التسهیل، و مراد از تسهیل تسهیل الفوائد و تکمیل المقاصد نحو شیخ جمال الدین ابوعبداللََّه محمدبن عبداللََّه المعروف به ابن مالک طائی است. وفات او بسال ۸۲۰ هـ .ق . بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابواسحاق. رجوع به احمدبن محمد ثعلبی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوبدیل. رجوع به احمدبن محمد مکنی به ابوبدیل شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوبشر. رجوع به احمدبن ابراهیم بن معلی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالبقاء. رجوع به احمدبن ابی الضیاء... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوبکر. رجوع به ابن لال... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوبکر. رجوع به ابن منجویه شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوبکر. رجوع به ابن وحشیه و رجوع به احمدبن علی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوبکر. رجوع به ابوبکر ناصح الدین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوبکر. رجوع به احمدبن آدم... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوبکر. رجوع به احمدبن ابی المجد ابراهیم خالدی ابیوردی ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوبکر. رجوع به احمد حلبی عطار... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوبکر. رجوع به احمدبن جابر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوبکر. رجوع به احمدبن سلمان بن حسن... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوبکر. رجوع به احمدبن شهبه... و ابن شهبه شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوبکر. رجوع به احمدبن علی اصفهانی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوبکر. رجوع به احمدبن علی حلوانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوبکر. رجوع به احمدبن علی معروف به خصافی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوبکر. رجوع به احمدبن علی خطیب بغدادی.... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوبکر. رجوع به احمدبن علی خطیب بغدادی.... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوبکر. رجوع به احمدبن عمربن یوسف خفاف... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوبکر. رجوع به احمدبن عمر شیبانی حنفی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوبکر. رجوع به احمدبن عمروبن عبدالخالق... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوبکر. رجوع به احمدبن عمرو شیبانی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوبکر. رجوع به احمدبن کامل بن خلف... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوبکر. رجوع به احمدبن محمد برقانی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوبکر جرجانی. رجوع به احمدبن ابراهیم... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوبکر صیرفی. رجوع به احمدبن عبدان شیرازی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوبکر صوانی. رجوع به احمدبن علی بن بدران... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوبکر غورجی. رجوع به احمدبن عبدالصمد هروی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوجعفر. رجوع به ابن جزار... و رجوع به عیون الانباء ج ۲ صص ۳۷ - ۳۹ و ۴۵ و ۴۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوجعفر. رجوع به احمدبن احمدبن هشام... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوجعفر. رجوع به احمدبن جرج الذهبی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوجعفر. رجوع به احمدبن حمدان بن علی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوجعفر. رجوع به احمدبن خمیس... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوجعفر. رجوع به احمدبن صالح طبری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوجعفر. رجوع به احمدبن عبداللََّه سرماری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوجعفر. رجوع به احمدبن عبید کوفی دیلمی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوجعفر. رجوع به احمدبن علی بیهقی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوجعفر. رجوع به احمدبن محمدبن احمدبن السید... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوجعفر. رجوع به احمدبن محمدبن حسن... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوجعفر. رجوع به احمدبن محمد امام طحاوی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوجعفر. رجوع به احمدبن نقنه... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوجعفربن ابی عبداللََّه جعفربن محمد السلیق بن عبداللََّه بن محمدبن حسن بن حسین الاصغربن آدم آل عبا علی بن حسین بن علی بن ابیطالب علیه الصلوةوالسلم، جدّ امیر غیاث الدین محمدبن امیر یوسف. رجوع به حبط ج ۲ ص ۳۸۱ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوجعفر ثقفی. رجوع به احمدبن ابراهیم بن زبیر شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالجناب. رجوع به نجم الدین کبری و رجوع به ابوالجناب و رجوع به احمدبن عمر خیوقی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوحامد. رجوع به ابوحامد احمدبن اسحاق... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوحامد. رجوع به احمدبن ابراهیم بن محمدبن عبداللََّه... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوحامد. رجوع به احمدبن حسن نیشابوری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوحامد. رجوع به احمدبن الخضر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوحامد. رجوع به احمدبن علی شبلی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوحامد. رجوع به احمدبن محمد اسفراینی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوحامد. رجوع به احمدبن محمد صاغانی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوحامد. رجوع به احمد خضرویه شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوحامد. در نامهٔ دانشوران آمده است، از فضلای منجمین اواسط مائهٔ چهارم هجریه است و معاصر بوده است با الطائع للََّه عباسی و زمان القادر باللََّه را نیز ادراک نموده. اصل او از صاغانست که قریه ای بوده است بمرورود خراسان، و نشو و نمای او در بغداد بوده است. به فنون علوم معروف و بعلم هندسه و هیأت مسلم عصر خویش خاصه در علم اسطرلاب و ساختن اجزاء و اعضای او بی نظیر و نیز در ساختن آلات و اعمال رصدیّه بیعدیل بود و در تمام این آلات از اسطرلاب و رصد و غیره تصرفات نیکو کردی که دیگر کسان و پیشینیان که از این علوم بهره داشتند ایشان را میسر نشدی و او نیز یکی از آن کسانیست که در دورهٔ اسلام مروج و مقنن قانون علم نجوم و اسطرلاب و هندسه است و سالهای دراز و ایام دیرباز در بغداد بساط تدریس گسترده داشت و تلامیذ بسیار در مدرس تدریس وی بترقیات کامل و فنون فضائل رسیدند. خلفای عباسی و سلاطین آل بویه او را محترم و مکرم میداشتند. از جمله مؤلفاتی که در ایام وی ترویج یافت این بود که بیاناتی را که در مجلس تدریس میگفت تلامیذ املا میکردند و ازبرایش میخواندند بر آنها تصدیق مینوشت و انتشار میداد. و اهالی فضل را زیاده به بیانات وی رغبت و میل بود و مورد استفادت. بهرحال در ترجمهٔ وی آورده اند که چون شرف الدولةبن عضدالدوله در بغداد عازم این شد که کواکب سبعه را رصد نماید و این کار به ابوسهل و یجن بن رستم مقرر داشت چنانکه تفصیل آن در ترجمهٔ ابوسهل بشرح گذشت رصدخانه ای در بستان دارالمملکه بنا کردند، پس از انجام و اختتام آن رصدخانه شرف الدوله بفرمود تا جماعتی از اهالی فضل که در آن صنعت براعتی داشتند بر صحت آن عمل تصدیق بنویسند، ازجمله ابوحامد احمدبن محمد صاغانی بغدادی بود که شرحی بر صحت و خوبی آن رصد بنگاشت چنانکه اسامی ایشان در ترجمهٔ ابوسهل نگاشته شد. بالجمله آن فاضل دانشمند روزگارش در بغداد بتألیف و تدریس میگذشت تا برحسب رسم روزگار ایام زندگانی را بدرود نمود. سال وفاتش مضبوط نیست ولی از ترجمهٔ وی چنانکه مستفاد گشت مقارن بوده است با ۳۹۵ هـ .ق .!! (نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۶۷۲). و رجوع به احمدبن محمد صاغانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوحامد، ملقب به بهاءالدین. او راست: کتاب مناقضات. و حاجی خلیفه گوید: و لما وقف علیها الشیخ تقی الدین السبکی انشد لنفسه: ابوحامد فی العلم امثال انجم و فی الفقه کالابریز اخلص بالسبک فأولهم من اسفراین نشوة و ثانیهم الطوسی و ثالثهم سبکی. و الظاهر ان مراده بالاسفراینی ابواسحاق و بالطوسی الغزالی و کان لهما ایضاً تألیفان فی ذلک تعرّض لهما ابوحامد فی تألیفه.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوحامدبن موسی بن حاتم بن عطیةبن عبدالرحمان، از مردم زندنه قریه ای به بخارا. محدث است و از سهل بن حاتم روایت کند. (تاج العروس مادهٔ زن دن).
[ اَ مَ ] ((اِخ) سلطان...) ابوحامد (شیخ...). خوندمیر در حبیب السیر ج ۱ ص ۲۹۳ آرد: در این سال (۲۳۶ هـ .ق .) شیخ ابوحامد سلطان احمد که درجهٔ او در زهد و عبادت و اظهار کرامت و خوارق عادت در غایت رفعت بود در قبةالاسلام بلخ از عالم انتقال نمود و قبر آن جناب در ظاهر بلدهٔ مذکور مشهور است و مطاف طوایف جمهور نزدیک و دور. مدت عمرش نودوپنج سال بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوحامد مروزی. رجوع به احمدبن عامر ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالحرث. رجوع به احمدبن محمد مکنی به ابوالحرث... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالحسن.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالحسن. رجوع به احمدبن آیبک شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالحسن. رجوع به احمدبن سباء(؟) شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالحسن. رجوع به احمدبن عبداللََّه بکری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالحسن. رجوع به احمدبن عبداللََّه عجلی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالحسن. رجوع به احمدبن عضدالدوله... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالحسن. رجوع به احمدبن علی کاتب بتی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالحسن. رجوع به احمدبن فارس بن زکریّا... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالحسن. رجوع به احمدبن محمدبن ابراهیم اشعری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالحسن. رجوع به احمدبن محمدبن ابی الورد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالحسن بن سباء المروزی. مؤلف تاریخ مرو. متوفی به سال ۲۶۸ هـ .ق . رجوع بحبط ج ۱ ص ۲۹۷ و رجوع به احمدبن سباء... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالحسن بن عبداللََّه بن رُزَیق دلال بغدادی. از محاملی روایت کند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالحسن یوسفی. رجوع به احمدبن عبدالقادر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالحسین. رجوع به ابن زبیر ابوالحسین احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالحسین. رجوع به ابن قطان احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالحسین. رجوع به احمدبن ابراهیم سیاری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالحسین. رجوع به احمدبن ابی الحواری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالحسین. رجوع به احمدبن علی بن ابی اسامة... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالحسین. رجوع به احمدبن علی زبیری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالحسین. رجوع به احمدبن علی غسانی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالحسین. رجوع به احمدبن فارس بن زکریا... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالحسین معزالدوله. رجوع به احمد و ابن بویه و رجوع به معزالدوله ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوحفص. رجوع به احمدبن محمدبن احمد کاتب... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالخطاب. رجوع به احمدبن علی بن عبداللََّه... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالخیر. رجوع به احمدبن اسماعیل بن یوسف طالقانی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوداجی (امیر...). جوانی رومی، از مقربان ملک اشرف بن تیمورتاش بن امیر چوپان. رجوع به ذیل جامع التواریخ رشیدی تألیف حافظ ابرو ص ۱۷۸ و ۱۷۹ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوذر. رجوع به احمدبن ابراهیم بن محمد حلبی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابورشاد. رجوع به احمدبن محمد اخسیکتی ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوریاش. رجوع به احمدبن ابراهیم شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالرّیان. رجوع به احمدبن محمد اصفهانی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوزرعةبن زین الدین عراقی، ملقب به ولی الدین. وی منظومهٔ پدر خویش زین الدین را شرح کرده. رجوع به احمدبن عبدالرحیم... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوزید. رجوع به احمدبن زید شروطی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوسعید. رجوع به احمدبن محمدبن ربیخ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوسعید. رجوع به احمدبن محمدبن زیاد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوسعید. رجوع به احمدبن محمدبن عبدالجلیل سجزی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوسلمةبن ابی نافع موصلی. تابعی است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالسلیل. رجوع به احمدبن عیسی مکنی به ابوالسلیل شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوسلیمان. رجوع به احمدبن محمدبن ابراهیم... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوشریف. رجوع به ابوشریف و رجوع به احمدبن علی مجلدی جرجانی و رجوع به مجلدی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوشقیر. رجوع به احمدبن حسن... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوصالح. رجوع به احمدبن عبدالملک نیشابوری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوطالب. رجوع به احمدبن ابی بکر العبدی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوطاهر. رجوع به احمدبن علی بن عمر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوطاهر. رجوع به احمدبن علی مقری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوطاهر. رجوع به احمدبن محمدبن ابراهیم بن سلفه... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوطاهر. رجوع به احمدبن محمدبن العباس ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوطاهر سفیانی ابن محمدبن اسماعیل بن صباح (از مردم سِفیان قریه ای به هرات) الهروی السفیانی. مولد ۲۸۱ هـ .ق . وی از حسین بن ادریس الأنصاری و از او ابوبکر برقانی حدیث کند. وفات در حدود ۳۸۰ هـ .ق . (تاج العروس مادهٔ س ف ی).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوعامر. رجوع به احمدبن عبدالملک... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به ابن خلکان و رجوع به احمدبن محمد معروف به ابن خلکان... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به ابوالعباس احمدبن متوکل... و رجوع به معتمد علی اللََّه احمدبن متوکل... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن ابراهیم عینتابی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن ابراهیم نحاس دمشقی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن ابی بکربن محمد ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن ابی بکر حلوانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن ابی حاتم... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن ابی الفضل اسعد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن ابی القاسم بن خلیفه... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن ابی مرعشی حنفی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن احمدبن احمدبن عبداللطیف شرجی ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن احمد مکنی به ابن القاص شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن احمد بندنیجی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس (مولا...). رجوع به احمدبن اسماعیل کورانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن بختیاربن علی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن جعفر راضی باللََّه شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن حسن بن قاضی الجبل حنبلی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن خلف بن احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن خلیل خوئی ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن شهاب الدین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن صالح ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن عبدالرحمان ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن عبدالسلام کواری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن عبدالسید اربلی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن عبدالعزیز فهری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن عبداللََّه... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن عبداللََّه الجزائری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن عبداللََّه صنعانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن عبیداللََّه بن احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن عبیداللََّه اصفهانی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن عثمان بن بناء ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن علی (امیر...) شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن علی بن تمات... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن علی بن معقل... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن علی بن موسی بن ارفع... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن علی بن هشیم... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن علی اندلسی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن علی قرشی بونی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن علی قسطلانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن علی قلقشندی مصری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن عمار مهدوی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن عمر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن عمربن اسماعیل بن محمد.. شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن عمران الصاغانی المقری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن فرح اشبیلی و رجوع به ابن فرح شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن قاضی جمال الدین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن محمدبن عبدالرحمان ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن محمدبن عیسی.... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن محمدبن ولید... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن محمدبن یحیی ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن محمدبن یحیی البلدی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن محمد ابدی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن محمد اصبحی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن محمد تلمسانی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن مهذب الدین ابی الحسن علی بن احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمدبن یحیی بن یسار معروف بثعلب... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمد بونی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمد تیفاشی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به حاکم بامراللََّه ابوالعباس احمد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمد رسّام حموی... و احمدبن ابی بکر حموی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمد زاهد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمد سامری شامی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به احمد المنصوربن محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به معتضد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس. رجوع به معتمد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس بن ابی احمد طلحةبن الموفق بن المتوکل. رجوع به معتضد... و رجوع بمجمل التواریخ و القصص ص ۳۷۰ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس بن عطاء. رجوع به ابوالعباس بن عطاء احمد.. شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس بن محمدبن زکریا. در نامهٔ دانشوران ج ۲ صص ۴۲۱ -۴۲۲ آمده: اصلش از مردم نسای خراسان بوده ساکن مصر. نقل احوال وی را از کتاب شیخ الاسلام خواجه عبداللََّه انصاری کرده اند و او مینویسد: شیخ عباس فقیر هروی او را بمصر دیده بود و شیخ عمو بمکه گوید: شیخ عباس ازبرای من حکایت کرد که همواره بر در سرای وی اسبان و ستوران بودی که مردمان بزیارت وی درآمدندی. و وقتی مرا گفت که: خیز و بر در سرای رو هرکس بدانجا آید ستور او را نگاه دار. بر دل من گذشت که کار نیکو بدست آوردم از خراسان به مصر آمدم که ستوربانی کنم مرا خود در خراسان فراغتی بود پس از آن خیال در آن حال کسی آمد که شیخ ترا میخواند چون بنزد وی درآمدم گفت: یا هروی هنوز بکمال نرسیده ای زود بُوَد که در صدر نشینی بر در سرای تو نیز زود باشد که ستوران بازدارند که کسی باید که آنان را نگاه دارد. گوید: من از آن خیال توبه کردم مدتها بر در سرای وی ستوران بودی که سلطانیان و مردمان دیگر بنزد وی آمدندی. وقتی از او پرسیدند این درجه را بچه یافتی؟ گفت: در نزد بزرگان از ادب چیزی فروگذاشت ننمودم. سال وفات وی در اواخر حدود مائهٔ چهارم هجریه بوده است -انتهی. و رجوع به ابوالعباس احمدبن محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس اندلسی. رجوع به احمدبن علی بن ابی بکر عبدری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس خیاط. رجوع به احمد خیاط شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس سروجی. رجوع به احمدبن ابراهیم سروجی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس سهروردی. از مشایخ مائهٔ چهارم هجریه است. او زیاده بزهد و تقوی در میان این طبقه موصوف و معروف بوده و نامش احمد است و با جماعتی از بزرگان این طایفه صحبت داشته و با جماعتی از شیوخ در مکه مجاور بود مانند سیروانی و سرکی و ابواسامه و غیر ذلک از بزرگان این طایفه. خود حکایت کرده است که در روز عید اضحی جمعی انبوه نشسته بودند از این گروه و شیخ شیروانی نیز حاضر بود در آن حال قوّال چیزی برخواند شیخ سیروانی گریان گشت و برفت، قوم گفتند: این کار چه بود که کرد مگر بر سماع منکر شد با آنکه بزرگان از اهل حال و اعیان این طبقه سماع را جایز دانسته اند. شیخ ابوالحسن سرکی در میان جمع نشسته بود گفت: با خدای عهد کردم که اگر وی بر سماع منکر شده باشد من هرگز بسماع ننشینم و شیخ ابوالعباس گفت: من با تو موافقم و یک روز این هر دو تن برخاستند با جمعی دیگر و بسلام سیروانی شدند خواستند که از آن چیزی گویند گفت: روزگاری من بر ریگ خفتم و دست بالین میکردم و نشان سنگ بر پهلوی من بود بسماع می نشستم اکنون بر فرش می نشینم و آن سوختگی بدایت حال از من نرفته مرا کی حلال بود که با شما در سماع نشینم و آن حالات که از اهل سماع ظاهر میشود ببینم؟ معنی این بیان این است که مرد سالک را اگر در بدایت حال سماع دست دهد بر او بحث و ایرادی نیست و اگر پس از کمال در مجلس سماع نشیند ازبرای وی حلال نبود و مورد طعن بزرگان از حال خواهد بود و تفصیل سماع در چند مورد در ترجمهٔ این طبقه نوشته شده و اشارتی در شرح حال شیخ ابوالحسن خرقانی در این مقام رفت. (نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۴۲۱).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس شافعی. رجوع به احمدبن محمدبن احمد فقیه... و رجوع به ابن قطان ابوالحسین احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس المستنصر. رجوع به ابوالعباس احمد المستنصر شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعباس المنصوربن محمد الشیخ. رجوع به ابوالعباس احمد المنصور... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوعبدالرحمان. رجوع به احمدبن شعیب و رجوع بنسائی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوعبداللََّه. رجوع به احمدبن ابی دواد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوعبداللََّه. رجوع به احمدبن سلیمان زبیری.... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوعبداللََّه. رجوع به احمدبن محمدبن یعقوب... و رجوع به ابوعبداللََّه بریدی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوعبداللََّه. رجوع به احمدبن محمد بریدی ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوعبداللََّه. رجوع به احمد انطاکی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوعبداللََّه بن عاصم. رجوع به احمد انطاکی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوعبداللََّه خولانی. رجوع به احمدبن غلبون... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوعبداللََّه دمشقی. رجوع به احمدبن محمد ثعلبی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعبک. رجوع به احمدبن محمد معروف به ابن الحاج شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوعبید. رجوع به احمدبن محمدبن محمد هروی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوعلی. رجوع به احمدبن اسماعیل... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوعلی. رجوع به احمد بن افضل... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوعلی رودباری. رجوع به ابوعلی رودباری احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوعلی مسکویه. رجوع به ابوعلی مسکویه شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوعمر. رجوع به احمدبن عبداللََّه بن طالب... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوعمر. رجوع به احمدبن عبداللََّه بن عبدالملک اشبیلی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوعمروبن حفص. صحابی است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالعنایات. رجوع به احمدبن احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوعیسی. رجوع به احمدبن علی منجم... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالفتح. رجوع به ابن برهان ابوالفتح... و احمدبن علی بن برهان... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالفتح. رجوع به احمدبن علی مافروخی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالفرج. رجوع به احمدبن علی مقری همدانی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالفرج. رجوع به احمدبن محمدبن محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالفضائل. رجوع به احمدبن عبداللطیف... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالفضل. رجوع به احمدبن ابی سعید میبدی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالفضل. رجوع به احمدبن سعید هروی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالفضل. رجوع به احمدبن علی شرغی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالفضل. رجوع به احمدبن محمدبن شهمردان شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالفضل. رجوع به احمدبن محمود ونکروذه شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالفضل. رجوع به احمد رانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالفضل... رجوع به ابوالفضل احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالقاسم. رجوع به احمدبن عبداللََّه بن عمر... و ابن الصفار شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالقاسم. رجوع به احمدبن عبداللََّه بلخی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالقاسم. رجوع به احمدبن علی وزیر ابرقوهی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالقاسم. رجوع به احمدبن علی بن بحر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالقاسم... رجوع به احمدبن محمدبن احمد عددی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالقاسم. رجوع به احمدبن محمدبن عمر العتابی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالقاسم. رجوع به احمدبن محمد الحسنی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالقاسم مستعلی. رجوع به مستعلی، ابوالقاسم احمد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوکامل. رجوع به احمدبن محمد انبردوانی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالکمال. رجوع به احمد قاسم... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالکمال کریدی. رجوع به احمدبن ابراهیم بن احمد رسمی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالمحامد. رجوع به احمدبن محمدبن مظفر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوحمد. رجوع به احمدبن اسماعیل ابی ثابت... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابومحمد. رجوع به احمدبن عبدالقادر حنفی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابومحمد مغفلی. رجوع به احمدبن عبداللََّه هروی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابومحمود. رجوع به احمدبن محمدبن ابراهیم بن هلال مقدسی و احمدبن ابراهیم مقدسی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابومروان. رجوع به احمدبن محمدبن (قاضی ابی عبداللََّه)بن احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابومصعب. رجوع به ابومصعب احمدبن ابی بکربن زرارة... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالمطرب. رجوع به احمدبن عبداللََّه مخزومی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالمظفر (شریف...)بن احمدبن ابی القاسم الهاشمی، الملقب بالعلوی. ابوالفضل بیهقی آرد (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۲۰۱): حکایت کرد مرا شریف ابوالمظفر... در شوال سنهٔ خمسین و اربعمائة (۴۵۰ هـ .ق .) و این بزرگ آزادمردی است با شرف و نسب و فاضل و نیک شعر، و قریب صدهزار بیت شعر است او را در این دولت [ غزنوی ] و پادشاهان گذشته رضی اللََّه عنهم.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالمظفر خوافی. رجوع به ابوالمظفر خوافی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالمعالی. رجوع به احمدبن عثمان بن عمر یقچی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالمکارم. رجوع به احمدبن حسن... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالمکارم. رجوع به احمدبن محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالمواهب. رجوع به احمدبن ابی الروح... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالمواهب. رجوع به احمد علوی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوموسی. رجوع به ابوموسی احمد... و رجوع به یزیدیین شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابومنصور. رجوع به احمدبن محمدبن محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالنجم. رجوع به منوچهری احمدبن قوص... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابونصر. او راست: مُنیة فی القراآت. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ابونصر. رجوع به ابونصر احمدبن ابراهیم بن محمد السجزی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابونصر. رجوع به ابونصر قباوی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابونصر. رجوع به احمدبن ابی الحارث... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابونصر. رجوع به احمدبن الاسبر تکسینی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابونصر. رجوع به احمدبن حامدبن محمد آلُه اصفهانی و رجوع به ابونصر احمدبن حامد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابونصر. رجوع به احمدبن حامدبن محمد آلُه اصفهانی و رجوع به ابونصر احمدبن حامد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابونصر. رجوع به احمدبن عبداللََّه بن ثابت... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابونصر. رجوع به احمدبن علی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابونصر. رجوع به احمدبن مجدالدوله شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابونصر. رجوع به احمدبن محمدبن جریر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابونصر. رجوع به احمدبن محمدبن عمر العتابی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابونصر. رجوع به احمدبن محمدبن مسعود وبری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابونصر سامانی. رجوع به احمدبن اسماعیل سامانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابونصر طالقانی. رجوع به ابونصر احمدبن ابراهیم طالقانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابونصر، ملقب بقطب الدوله و مشهور باحمد اول ابن علی. از سلاطین ایلک خانیهٔ ترکستان (از حدود ۴۰۱ تا ۴۰۷ هـ .ق .). رجوع به قطب الدوله ابونصر احمد اول ابن علی و رجوع به آل افراسیاب شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابونصر کاشی. رجوع به ابونصر احمد کاشی معین الدین شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابونصر، نصرالدوله. رجوع به نصرالدوله ابونصر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابونعیم حافظ اصفهانی. رجوع به ابونعیم احمدبن عبداللََّه... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالولید. رجوع به ابوالولید احمدبن ابی الرجا و احمدبن ابی الرجا... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابویعلی. رجوع به احمدبن علی بن مثنی و رجوع به ابویعلی احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابویعلی. رجوع به احمدبن محمد بصری ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابویعلی سجزی. رجوع به احمدبن حسن بن محمود... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابهری، ملقب بسیف الدین. وی حاشیه ای بر شرح مختصر عبدالرحمن بن احمد ایجی نوشته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابیوردی. رجوع به احمد باوردی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) احمد حشاد. او راست: مجموعة بهیة مشتملة علی اربع رسائل سنیة: ۱- تنویرالبصائر و دلیل الحائر. ۲- الفتح المبین فی الاستغاثه بالاولیاء والصالحین. ۳- القول المعتبر فی القضاء و القدر. ۴- نقول السادة الثقاة فی ایصال ما یهدی من ثواب القرآن والاذکار للاموات. (مطبعة دارالتقدم ۱۳۲۳ هـ .ق ./ ۱۹۰۶ م.) (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) احول. رجوع به احمدبن ابی خالد احول شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) اخسیکتی. نسب او چنین است: شیخ ابورشا احمدبن محمدبن قاسم بن احمدبن خدیو الاخسیکتی، ملقب بذوالفضائل. صاحب بغیه بنقل از یاقوت آرد که: وی ادیبی فاضل و بارع و در نحو و لغت و نظم و نثر ماهر بود و بسیاری از فضلاء خراسان از او علم آموختند. وی از ابوالمظفر السمعانی سماع دارد و او راست زواید شرح سقط الزند و التاریخ. و کتاب فی قولهم کذب علیک کذا و نیز او را ردودی است بر جماعتی از قدماء فضلا و منافراتی با فحول کبراء. مولد وی در حدود سال ۴۲۰ هـ .ق . و وفات وی به مرو فجأةً به سال ۵۲۶. (روضات ص ۷۱). رجوع به احمدبن محمدبن قاسم شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) اخشیدی. پنجمینِ امرای اخشیدی مصر و شام. او پس از وفات کافور اسود امارت مصر و شام یافت و دو سال امارت راند، سپس جوهر، قائد جیش معز لدین اللََّه فاطمی از جانب خلیفه بحرب او شتافت و مصر را تسخیر و ضبط کرد و نام خلفای عباسی از خطبه بیفکند.
[ اَ مَ ] (اِخ) اخفش اول. رجوع به احمدبن عمران بن سلامة... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ادیب. رجوع به احمدبن محمدبن احمد مقری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) اذرعی. رجوع به احمدبن حمدان بن احمد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) اردبیلی (شیخ...). رجوع به احمدبن محمد اردبیلی معروف بمقدس شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) اردستانی، ملقب بجمال الدین. او راست: محبوب الصدیقین.
[ اَ مَ ] (اِخ) ارزنجانی، ملقب به برهان الدین. او راست: اکسیرالسعادة فی التفسیر.
[ اَ مَ ] (اِخ) ارسلان خازن. خازن سیمجوریان بوده است. رجوع به تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۲۰۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ارسلان. چنانکه از تاریخ بیهقی برمی آید وی از مقربان امیر محمد پسر سلطان محمود، بود و عبارت بیهقی در این باب چنین است: از عبدالرحمن قوال شنیدم گفت: امیر محمد روزی دو سه چون متحیری و غمناکی میبود، چون نان می بخوردی قوم را بازگردانیدی سوم روز احمد ارسلان گفت: زندگانی خداوند دراز باد، آنچه تقدیر است ناچار بباشد، در غمناک بودن بس فایده ای نیست خداوند بر سر شراب و نشاط بازشود که ما بندگان می ترسیم که او را سودا غلبه کند، فالعیاذ باللََّه، و علتی آرد. امیر رضی اللََّه عنه تثبط فرانشاند (؟) و در مجلس چند قول آن روز بشنود از من. و نیز از تاریخ مذکور برمی آید که احمد ارسلان از اعیان خدمتکاران محمد بوده و وقتی که امیر محمد گرفتار شد و او را از قلعهٔ کوهتیز بقلعهٔ مندیش میبردند احمد ارسلان با او هم زندان بوده است و او را بحکم بکتگین حاجب بند کرده اند. بیهقی در این معنی گوید: روز سیم حاجب برنشست و نزدیکتر قلعه رفت و پیل با مهد آنجا بردند و پیغام داد که فرمان چنان است که امیر را بقلعهٔ مندیش برده آید تا آنجا نیکوداشته تر باشد... امیر را براندند و سواری سیصد و کوتوال قلعهٔ کوهتیز با پیاده ای سیصد تمام سلاح با او... و نماز دیگر این قوم نزدیک امیر محمد رسیدند، و چون ایشان را بجمله نزدیک خویش دید خدای را عزوجل سپاس داری کرد و حدیث سوزیان فراموش کرد. و حاجب نیز دررسید و دورتر فرود آمد و احمد ارسلان را فرمود تا آنجا بند کردند و سوی غزنین بردند تا سرهنگ کوتوال بوعلی او را بمولتان فرستد چنانکه آنجا شهربند باشد. و دیگر خدمتکارانِ او را گفتند (چون ندیمان و مطربان) که هرکس پی شغل خویش روید. رجوع به تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۵ و ۷۳ و ۷۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ازدی، معروف بقصار و مکنی به ابوالعباس. او راست شرحی بر قصیدهٔ بردهٔ بوصیری.
[ اَ مَ ] (اِخ) استاذ. رجوع به احمدبن صدر حریری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) اسحاق افندی (خواجه). رجوع به احمدبن خیرالدین ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) اسدی. رجوع به احمدبن علی بن احمد... نجاشی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) اسعد افندی. نام دو تن از شیخ الاسلام های ترکیه است. رجوع بصالح زاده و عریانی زاده شود. (قاموس الاعلام).
[ اَ مَ ] (اِخ) الاسکندری. رجوع به احمدبن محمدبن منصوربن ابی القاسم بن مختاربن ابی بکر الجذامی الاسکندری المالکی المکنی بابی العباس بن المنیر شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) اسکوبی. رجوع به والهی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) اسود دینوری. یکی از شیوخ اهل طریقهٔ تصوف معاصر قشیری. رجوع به احمدبن محمود صوفی شود.
[ اَ مَ ]
[ اَ مَ ] (اِخ) الاشهب الفیومی الترساوی. او راست: الاعتصام فی عقائد الاسلام، طبع سنگی مطبعهٔ شرف به سال ۱۳۱۳ هـ .ق .
[ اَ مَ ] (اِخ) اصفهانی. رجوع به احمدبن سعد... و روضات الجنات ص ۵۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) اصفهانی. رجوع به احمدبن عبداللََّه و روضات الجنات ص ۷۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) اصفهانی. رجوع به احمدبن محمدبن حسن... و روضات الجنات ص ۶۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) افضل. رجوع به احمدبن افضل شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) افضل (امیر...). از امراء سلطان ابوسعید. رجوع بحبط ج ۲ ص ۲۲۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) افضل الدین. رجوع به احمدبن ابی حامد کرمانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) افغان. رجوع به احمد شاه افغان... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) افلاکی. او راست: مناقب العارفین و مراتب الکاشفین، فارسی در ترجمهٔ مولانا جلال الدین رومی که به سال ۷۷۰ هـ .ق . بانجام رسیده است. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) افندی (معید...). رجوع به دامادزاده و مفتی زاده شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) افندی، مکنی به ابوبکر افندی زاده. یکی از شیخ الاسلام های دورهٔ سلطان مصطفی خان ثالث. او پسر ابوبکر تیره ای است. مولد او به سال ۱۰۹۷ هـ .ق . بود. در جوانی داماد شیخ الاسلام محمود افندی شد. در ۱۱۴۲ ملای غلطه و در ۱۱۴۸ ملای مصر و در ۱۱۵۳ ملای مکه گردید و در ۱۱۵۷ قضای استانبول بدو دادند و در ۱۱۶۴ قاضی اناطولی و در ۱۱۶۹ قاضی عسکر روم ایلی بود، در صفر سال ۱۱۷۵ به سمت شیخ الاسلامی ترفیع یافت، پس از هشت ماه بعلت رخاوت او معزول شد و معهذا مورد انواع مکارم و انعام بود. در ۱۱۸۱ وفات کرد. (قاموس الاعلام).
[ اَ مَ ] (اِخ) اقطع. رجوع به احمدبن بویه و رجوع به معزالدوله احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (افندی) الألفی. یکی از موظفین مزارع امیر عمر پاشاطوسون. او راست: زراعةالقطن و مقاومة آفاته و تحسین انواعه، مطبعهٔ المقطم به سال ۱۹۱۱ م. و خلاصةالرز. قال: انه استخلصه من مذاکراته التی قیدها اثناء اشغاله بزراعة الرز فی بعض جهات من مناطقه بمدیر بات الغربیه و البحیرة و الشرقیة، منطبعة مصر سنة ۱۹۱۵ و عنی احمد الالفی بنشر کتاب بلاغات النساء لأحمدبن ابی طاهر أبی الفضل. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) امام. رجوع به احمدبن محمدبن عمر العتابی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) امام السابق واللاحق. رجوع به احمدبن علی خطیب بغدادی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) امامی. قطب الدین (قاضی..). از بزرگان اواخر دولت تیموری. رجوع به حبیب السیر ج ۲ ص ۲۲۸ و ۲۵۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) أمین. استاد کلیة الآداب بالجامعة المصریة. یکی از بزرگان معاصر مصر. او راست: مبادی الفلسفة [ معرب ] منطبعة الصباح به سال ۱۳۳۶ هـ .ق ./ ۱۹۱۸ م. (معجم المطبوعات). و نیز فجرالاسلام که جزء اول آن مکرر در مصر بطبع رسیده است و ضحی الاسلام در سه مجلد طبع قاهره در ۱۳۵۷ -۱۳۶۲ هـ .ق . و نیز کتاب علم الاخلاق و مجموعهٔ مقالات اوفیض الخاطر در سه مجلد.
[ اَ مَ ] (اِخ) أمین بک. او راست: شرح قانون العقوبات الاهلی، القسم الخامس. در مطبعة الاعتماد به سال ۱۳۴۲ هـ .ق ./۱۹۲۳ م. در دوازده جزء. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) اندلسی. رجوع به احمدبن ابان... و رجوع به روضات الجنات ص ۶۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) اندلسی، مقلب به شهاب الدین. او راست: رفع الحجاب عن تنبیه الکُتّاب که آن را به سال ۷۴۵ هـ .ق . تألیف کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) انصاری. رجوع به احمدبن محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) انطاکی. ابوعبداللََّه احمدبن عاصم. یکی از اعیان متصوفه. هجویری گوید: او عمری دراز یافته و صحبت اتباع تابعین درک کرده و از اقران بشر و سریّ بوده و مرید حارث محاسبی است و فضیل را دیده است. عطار در تذکرةالاولیاء (چ لیدن ج ۲ ص ۱) آرد: آن امام صاحب صدر آن همام صاحب قدر آن مبارز جد و جهد آن مجاهد عهد آن مقدس عالم پاکی احمدبن عاصم الانطاکی رحمةاللََّه علیه از قدماء مشایخ بود و از کبار اولیا و عالم بود به انواع علوم ظاهر و باطن و مجاهده ای تمام داشت و عمری دراز یافت و اتباع تابعین را یافته بود مرید محاسبی بود و بشر و سری را دیده بود و فضیل را یافته و بوسلیمان دارائی او را جاسوس القلوب خواندی از تیزی فِراست او و او را کلماتی عالی است و اشاراتی لطیف و بدیع داشت چنانک یکی ازو پرسید که تو مشتاق خدائی؟ گفت: نه. گفت: چرا؟ گفت: بجهت آنکه شوق به غایب بود اما چون غایب حاضر بود کجا شوق بود؟ گفتند: معرفت چیست؟ گفت: مدارج آن سه است، مدرجهٔ اول: اثبات وحدانیت واحد قهار. مدرجهٔ دوم: بریده کردن دل از ماسوی اللََّه و مدرجهٔ سوم آنک هیچکس را بعبارت کردن آن ره نیست، {/Bوَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اَللََّهُ لَهُ نُوراً فَمََا لَهُ مِنْ نُورٍ.۲۴-۳۴۲۴:۴۰/} گفتند: علامت محبت چیست؟ گفت: آنک عبادت او اندک بود و تفکر او دایم بود و خلوت او بسیار و خاموشی او پیوسته چون بدو درنگرند او نبیند و چون بخوانند نشنود چون مصیبتی رسد اندوهگین نشود و چون صوابی [ کذا ] روی بدو نهاد شاد نگردد و از هیچکس نترسد و بهیچ کس امید ندارد. گفتند: خوف و رجا چیست و علامت رجا چیست و علامت هر دو کدامست؟ گفت: علامت خوف گریز است و علامت رجا طلب است هرکه صاحب رجاست و طلب ندارد او دروغ زن است و هرکه صاحب خوفست و گریز ندارد کذّابست. و گفت: راجی ترین مردمان بنجات کسی را دیدم که ترسناک تر بود بر نفس خویش که نباید کی نجاة نیابد و ترسناک تر خلق بهلاک کسی را یافتم کی ایمن تر بود بر نفس خود. آن ندیدی که یونس علیه السلام چون چنان گمان برد که حق تعالی عتاب نکند چگونه عقوبت روی بوی نهاد. و گفت: کمترین یقین آن است کی چون بدل رسد دل را پرنور کند و پاک کند از وی هرجا که شکی است تا از دل شکر و خوف خدای تعالی پدید آید و یقین معرفت عظمت خدای بود و بر قدر و عظمت خدای تواند بود و عظمت معرفت عظمت خدای بود. و گفت: چون اهل صدق بنشینید بصدق نشینید که ایشان جاسوسان دلهااند در دلهاء شما روند و بیرون آیند. و گفت: نشان رجا آن است که چون نیکوئی بدو رسد او را الهام شکر دهند با امید تمامی نعمت از خدای تعالی بر وی اندر دنیا و تمامی عفو در آخرت. و گفت: نشان زهد چهار است: اعتماد بر حق و بیزاری از خلق و اخلاص برای خدا و احتمال ظلم از جهت کرامت دین. و گفت: نشان اندکی معرفت بنده بنفس خویش از اندکی حیا بود و اندکی خوف. و گفت: هرکه بخدای عارف تر، از خدای ترسان تر. و گفت: چون صلاح دل جوئی یاری خواه بر وی به نگاه داشت زبان. و گفت: نافع ترین فقری آن بود که تو بدان متحمل باشی و بدان راضی. و گفت: نافع ترین عقلی آن بود که ترا شناسا گرداند تا نعمت خدای بر خود بینی و یاری دهد ترا بر شکر آن و برخیزد بخلاف هوا. و گفت: نافع ترین اخلاص آن بود که دور کند از تو ریا و تصنع و تزین. و گفت: بزرگترین تواضع آن بود که دور کند از تو کبر، و خشم را در تو بمیراند. و گفت: زیان کارترین معاصی آن بود که طاعت کنی بر جهل که ضرر آن بر تو بیش از آن بود که معصیتی کنی بر جهل. و گفت: هرکه اندکی را آسان شمارد و خرد گیرد زود بود که در بسیار افتد. و گفت: خواص غواصی می کنند در دریای فکرت و عوام سرگشته و گم راه می گردند در بیابان غفلت. و گفت: امام جمله عملها علم است و امام جمله علمها عنایت. و گفت: یقین نوری است که حق تعالی در دل بنده پدید آرد تا بدان جملهٔ امور آخرت مشاهده کند و بقوت آن نور جملهٔ حجابها که میان او و میان آخرت است بسوزد تا بدان نور مطالعهٔ جملهٔ کارهای آخرت میکند چنانکه گوئی او را مشاهده است. و گفت: اخلاص آن است که چون عمل کنی دوست نداری که ترا بدان یاد کنند و ترا بزرگ دارند بسبب عمل تو و طلب نکنی ثواب عمل خویش از هیچکس مگر از خدای تعالی این اخلاص عمل بود. و گفت: عمل کن و چنان عمل کن که هیچکس نیست در زمین بجز تو و هیچکس نیست در آسمان بجز او. و گفت: این روزی چند که مانده است این را غنیمتی بزرگ شمر و این قدر عمر که در پیش داری در صلاح گذار تا بیامرزند آنچه از تو بگذشته است. و گفت: دواء دل پنج چیز است، هم نشینی اهل صلاح و خواندن قرآن و تهی داشتن شکم و نماز شب و زاری کردن در وقت سحر. و گفت: عدل دو قسم است، عدلیست ظاهر میان تو و میان خلق و عدلی باطن میان تو و میان حق و طریق عدل طریق استقامت است و طریق فضل طریق فضیلت است. و گفت: موافق اهل صلاحیم در اعمال جوارح و مخالف ایشانیم بهمتها. و گفت: خداوند می فرماید {/Bأَنَّمََا أَمْوََالُکُمْ وَ أَوْلاََدُکُمْ فِتْنَةٌ ،۳-۷۸:۲۸*/} و ما فتنة زیادت می کنیم. و نقلست که شبی سی واند کس از اصحاب او جمع شدند و سفره بنهادند نان اندک بود شیخ پاره پاره کرد و چراغ برگرفت چون چراغ بازآورند همه نان پارها بر جای خود بود که هیچ کس بقصد ایثار نخورده بود، مریدان را چنین تربیت کرده بود. رحمةاللََّه علیه. در نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۵۹ آمده: از بزرگان این طبقه و فضلای این سلسله است در فنون علوم او را ربطی کامل و بر علوم شریعت دانا بود و خود از عرفای اواخر مائهٔ دویم و اوائل مائهٔ سیم هجریه است و معاصر بوده است با هارون و مأمون عباسی و صحبت اتباع تابعین را دریافته و خدمت قدمای از مشایخ را ادراک نموده و مرید حارث محاسبی است و از اقران بشر حافی و سری سقطی بوده در بدایت حال بصحبت فضیل بن عیاض رسیده. و او را در طریقت بیاناتی است بس بلند ازجمله گفته است که: بر هیچ چیز و هیچ کسم حسد نیامد مگر از معرفت عارفانه نه معرفت تصدیقی. شیخ ابوعلی دقاق که شرح حالش در این کتاب مسطور است در ذیل این بیان گفته: معرفة رسمیة کقطرة رسمیة لا علیلاً تشفی و لا غلیلاً تسقی؛ معرفت رسمیة چون بارانیست تابستانی نه بیمار را شفا دهد و نه تشنه را سیرآب گرداند. و نیز از اوست: انفع الفقر ما کنت به متحملاً و به راضیاً؛ سودمندترین فقر آن است که بار آن ببری و بدان خشنود باشی. حاصل این بیان آنکه جمال خلق همه در اثبات اسباب بود و جمال فقر در نفی اسباب و اثبات مسبب و رجوع باو و رضا باحکام او زیرا که فقر فقد سبب بود و غنا وجود سبب و بی سبب با حق بود و باسبب با خود پس سبب محل حجاب آمد و ترک اسباب محل کشف و جمال دو جهان در کشف و رضاست و ناخوشی عالم در کشف و سخط و این بیان خود واضحست در تفضیل فقر بر غنا. تا اینجا است آنچه از نفحات الانس نقل شد. اما یافعی از شیخ ابوعبداللََّه بن خفیف میگوید: وی عالم بود بر علوم شریعت و طریقت او را در این طبقه رتبتی بلند و مقامی رفیع. مولد و منشایش انطاکیه بود و تا اواخر زندگانی در آن شهر بزیست. و نیز از کلمات اوست که نگاشته: عالمی که از علم خود بهره نبرد، از دنیا و آخرت چه بهره برد؟ او را گفتند که بدترین رنجها در دنیا چه باشد؟ گفت: مجالست با نادان و حسد نزدیکان و ظلم همسایگان. سال وفات وی در دست نیامد ولی از ترجمه اش مستفاد گردید مقارن بوده است با اواسط مائهٔ سیم هجریه. واللََّه تعالی اعلم.
[ اَ مَ ] (اِخ) اول (سلطان...). چهاردهمین پادشاه عثمانی. وی از ۱۰۱۲ تا ۱۰۲۶ هـ .ق . (۱۶۰۳ -۱۶۱۷ م.) سلطنت رانده است. رجوع به احمدبن محمد پسر محمد ثالث شود.
[ اَ مَ ] ((اِخ) (سلطان...) اویس بن حسن بزرگ بن حسین گورکان. رجوع به احمدبن اویس ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ایلکانی (ایلخانی). رجوع به احمدبن اویس... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) التنبکتی یا تمبقطی بن احمدبن احمدبن عمربن محمد اقبت الصنهاجی الماسی السودانی، معروف به بابا و مکنی به ابوالعباس. مولد او به سال ۹۶۳ هـ .ق . و وفات در ۱۰۳۲ بوده است. او نزد عم خود ابوبکر الشیخ الصالح نحو فرا گرفت و تفسیر و حدیث و فقه و اصول عربیت و بیان و تصوف و غیره را نزد علامهٔ بقیع آموخت و سالها ملازمت خدمت او کرد و از پدر خویش سماع حدیث و منطق دارد و او را بیش از چهل کتاب است و مردم در طلب دانش بر او ازدحام کردند و ملازمت خدمت او داشتند و قضاة چند مثل ابوالقاسم بن ابی النعیم در وقتی که او بسن شصت سالگی رسیده بود و مانند ابوالعباس بن القاضی تلمذ او کردند و او را چندین بار منصب فتوی دادند. و در سال ۱۰۳۲ به تنبکتو درگذشت و بعضی وفات او را بسال ۱۰۳۶ گفته اند. از کتب اوست: تکملهٔ کنایةالمحتاج. ارشادالواقف لمعنی نیة الحالف. افهام السامع بمعنی قول الشیخ خلیل فی النکاح بالمنافع. انفس الاعلاق فی فتح الاستغلاق من فهم کلام خلیل فی درک الصداق و فتح الرزاق فی مسالة الشک فی الطلاق، و این کتاب در فاس در مجموعه ای بسال ۱۳۰۷ هـ . ق. بطبع رسیده است و ترجمهٔ خلیل بن اسحاق المالکی و نیل الابتهاج بتطریز الدیباج و آن ذیل کتاب الدیباج در معرفة علماء مذهب تألیف ابن فرحون یعمری است. و او از سودان نیست بلکه از صنهاجه است از قبیله ای موسوم به مسوفه. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) بابری. سیزدهمین از پادشاهان بابری هند (از ۱۱۶۱ تا ۱۱۶۷ هـ . ق.).
[ اَ مَ ] (اِخ) الباجی. نسب او چنین است: ابوالعباس احمدبن علی بن احمدبن یحیی بن خلف بن افلح بن رزقون القیسی الباجی ثم الخضراوی. صاحب بغیه بنقل از ابن الزبیر آرد که او نحوی لغوی حافظ جلیل راویه مکثر عدل فاضل متقدم در فنون معارف است و از او ابن الطلاع و ابن الاخضر و از او ابن خیر و جز او روایت دارند. وی در طلب علم غالب نواحی اندلس را بگشت و در اوکش قضاء راند و سیرت او پسندیده بود و ملازمت اقراء کرد و مردم از او اخذ علم کردند و در سال ۵۰۰ و به قولی ۵۴۲ هـ . ق. درگذشت. (روضات الجنات ص ۷۹).
[ اَ مَ ] (اِخ) باز اشهب. رجوع به ابن سریج شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) بازی بن محمدبن اسماعیل. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) الباطرقانی. رجوع به کتاب محاسن اصفهان مافروخی ص ۳۰ شود. و باطرقان دهی است به اصفهان.
[ اَ مَ ] (اِخ) باوردی. نجیب الدین ابیوردی. عوفی در لباب الالباب ج ۱ ص ۱۴۷ در ذیل ترجمهٔ تاج الدین الآبی آرد: و بخط او دیدم در سفینهٔ نجیب الدین الابیوردی که نوشته بود: دی خواجه نجیب احمد باوردی گفتا چو تو از باغ هنر با وردی اوراق سفینهٔ مرا تزیین ده زآن غنچه که از گلبن طبع آوردی.
[ اَ مَ ] (اِخ) بجائی. رجوع به احمدبن علی بن منصور الحمیدی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) بحرانی. نسب او چنین است: فخرالدین احمدبن عبداللََّه بن سعیدبن المتوج مشهور به ابن المتوج البحرانی. مؤلف روضات گوید: وی فاضلی معظم معروف بعلم و فضل و تقوی و در اسانید اصحاب ما موصوف است و از جملهٔ القاب او که در بعض اجازات قریب به عصر او مذکور است: خاتم المجتهدین المنتشر فتواه فی جمیع العالمین شیخ مشایخ الاسلام و قدوة اهل النقض و الابرام و او شیخ ابوالعباس بن فهد الحلی و شیخ فخرالدین احمدبن محمدبن عبداللََّه بن علی بن حسن بن علی بن محمدبن سبع بن سالم بن رفاعة السبعی فاضل فقیه مشهور و متوطن در بلاد هند غالباً میباشد و خود از اجلّ تلامذهٔ شهید و فخرالمحققین و پدر او شیخ عبداللََّه است. (روضات ص ۱۹). و رجوع به ابن متوج شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) بحرانی. صاحب روضات آرد: و او احمدبن محمدبن یوسف خطی بحرانی در اول و ثانی است. شیخ یوسف ذکر او آورده گوید: وی علاّمهٔ فهامه و زاهدی عابد، ورع، تقی و کریم بود و تصانیف او دال بر علو قدر او در معقول و منقول و فروع و اصول و دقت نظر و حدت خاطر و مزید بلاغت و فصاحت در تقریر و تحریر اوست و بعقیدهٔ من او افضل علماء بحرین است و صاحب ذخیره هفته ای دوبار بجهت مذاکره و استفاده با او خلوت میکرد چنانکه با محقق خوانساری شارح دروس همین شیوه داشت و نیز در اغلب لیالی در ایام اقامت احمد در خانهٔ وی به اصفهان از او مستفیض میشد و علامهٔ مجلسی در اجازه ای که بنام او کرده است پس از شطری از القاب او گوید: فوجدته بحراً زاخراً فی العلم لایساجل و القیته حبراً ماهراً فی الفضل لایفاضل و او شیخ شیخ سلیمان بن عبداللََّه ماحوزی بحرانی صاحب بلغةالرجال است و احمد راست: کتاب مصنف ریاض الدلائل و حیاض المسائل در فقه و صاحب ریاض المسائل فی شرح النافع اسم کتاب خود را از همین کتاب اقتباس کرده است و نیز او راست: رسالة فی عینیة صلوة الجمعة در ردّ بر رسالهٔ شیخ سلیمان بن علی بن ابی ظبیه شاخوری در حرمت آن و رسالة فی استقلال الاب بولایة البکر الرشید و دو رساله در منطق و رسالة فی البدأ و غیر آن. و او در حیات پدر با دو برادر خویش بطاعون عراق در سال ۱۱۰۲ هـ . ق. درگذشت و بجوار کاظمین علیهماالسلام مدفون شد. (روضات الجنات ص ۲۴).
[ اَ مَ ] (اِخ) بخاری (امیر...). وی قصیدهٔ میمیهٔ جلال الدین را شرح کرده است. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) بدیع الزمان همدانی. رجوع به احمدبن حسین بن یحیی بن سعید... و رجوع به روضات الجنات ص ۶۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) بدیلی (شیخ...). خوندمیر در حبیب السیر (ج ۱ ص ۴۲۲ و ۴۲۳) در عنوان کشته شدن ملک مؤید و ملکهٔ ترکان و ذکر بعضی از منازعات سلطان شاه و تکش خان آرد: سلطان شاه بار دیگر بشادیاخ لشکر کشیده چون فتح میسر نشد بطرف سبزوار رفت و در تضییق اهل شهر کوشیده کار سبزواریان به اضطرار انجامید بنابر آن بشیخ احمد بدیلی که جمال حالش بعلوم ظاهری و باطنی آراسته بود توسل جستند و شیخ بمجلس سلطان شاه رفته زبان بشفاعت اهل سبزوار بگشاد و سلطان شاه شیخ را تعظیم نموده قبول کرد که چون بشهر درآید مطلقا متعرض رعایا نشود بنابر آن سبزواریان ابواب شهر بازکردند -انتهی. و شیخ احمد از سبزوار بود وقتی که برای شفاعت از سبزوار بیرون می آمد اهالی بسبب انکاری که با اهل صفه و مشایخ داشتند او را فحش میگفتند و او گفته است: اگر قومی منکرتر از این طایفه بودی پیرم احمد این عاجز را آنجا فرستادی. و آن قوم تیر در عقب او انداختند چنانکه بعقب او رسید و شیخ احمد بدان التفات نکرد و او را در حقایق اشعار است از غزل و رباعیات و رسایل و این رباعی از اوست: ای جان اگر از غبار تن پاک شوی تو روح مقدسی بر افلاک شوی عرش است نشیمن تو شرمت ناید کائیّ و مقیم خطّهٔ خاک شوی.
[ اَ مَ ] (اِخ) بدوی. رجوع به بدوی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (افندی) براده. او راست: رسالة فی امکان صناعةالصینی بالقطر المصری در بولاق بسال ۱۸۹۵ م. بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) براسی ملقب بشیخ شهاب الدین و معروف به شیخ عمیره. او راست: شرح البسملة و الحمدله.
[ اَ مَ ] (اِخ) بردعی. او راست حاشیهٔ ممزوجی بر شرح العقائد که در سال ۸۵۰ هـ . ق. باتمام رسیده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) برقی. رجوع به ابن محمدبن خالد... و احمدبن ابی عبداللََّه محمد... و رجوع بروضات الجنات ص ۱۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) برلاس فارسی. رجوع به احمدبن علی (امیر) برلاس... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) بَرمَک. لغت نامهٔ اسدی بیت ذیل را از احمد برمک برای کلمهٔ ملک بمعنی سپیدی بن ناخن شاهد می آورد: ملک از ناخن همی جدا خواهی کرد دردت کند ای دوست خطا خواهی کرد.
[ اَ مَ ] (اِخ) برهان الدین. رجوع به احمدبن عبداللََّه سیواسی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) برهان الدین. رجوع به احمد ارزنجانی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) بریدی. رجوع به احمدبن محمدبن یعقوب... و ابوعبداللََّه بریدی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) بزّاز. رجوع به احمدبن عمروبن عبدالخالق... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) بُسری. رجوع به احمدبن ابراهیم بُسری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) بشر قنبری. محدثی از اولاد قنبر مولی علی علیه السلام.
[ اَ مَ ] (اِخ) بغدادی. رجوع به احمدبن علی بن ثابت... و رجوع بروضات الجنات ص ۷۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) البلدی. رجوع به احمدبن احمدبن محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) البلدی. رجوع به احمدبن حسین بن زیدبن فضالة البلدی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) بلیغ أفندی. او راست: کنزاللآل فی الحکم والامثال علی السنة الحیوانات والطیور طبع المدارس الملکیة بسال ۱۲۸۹ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) بناکتی (امیر...). خوندمیر (در دستور الوزراء ص ۲۶۳) آرد: وزیر قوبلاقاآن بن تولی خان بن هولاکوخان بود و در تقویت اهل اسلام و تمشیت مهام امت حضرت خیرالانام سعی و اهتمام تمام مینمود. در روضةالصفا مسطور است که قوبلاقاآن زمام امور وزارت را در قبضهٔ درایت چهارکس که در کیش موافق یکدیگر نبودند نهاد، تا بواسطهٔ اختلاف عقیده صورت موافقت میان ایشان روی ننماید و اموال دیوانی از خیانت مصون و محروس ماند و از جملهٔ وزرای اربعه یکی امیراحمد بناکتی بود و دیگر از اهل خطای و چون امیراحمد بکفایت و کیاست از سایر وزراء امتیاز و استثناء داشت قاآن بنظر اعزاز در وی نگریسته، در فیصل امور مملکت از صوابدید او تجاوز نمیکرد. وزیر خطائی برو حسد برده، منتهز فرصت می بود که خدمتش را از پای درآورد، در زمانی که قوبلاقاآن از دارالممالک خویش به ییلاق رفته، وزرا را جهت تمشیت امور مملکت در شهر گذاشته بود وزیر خطائی با اتباع خویش قرار داد که در خفیه امیراحمد را از میان بردارند و رکابدار امیراحمد از کیفیت حادثه آگاهی یافته، ولی نعمت خود را مطلع گردانید. امیراحمد همان شب چهل سر اسب صبارفتار از طویلهٔ قاآن گرفته، خود را از شهر بیرون انداخت و چون بموضعی که مستحفظان طریق نشسته بودند و از جسری عبور میبایست نمود رسید او را از عبور مانع آمده، گفت و گوی آغاز کردند. در اثنای قیل و قال وزیر خطائی از عقب امیراحمد شتافته و عنان اسبش گرفته، گفت: قاآن ما را جهت سرانجام مهام دیوان گذاشته است، تو بی مشورت کجا میروی؟ امیراحمد جواب داد که: من حسب الحکم بملازمت قاآن میروم. مقارن این حال جمعی از ملازمان قاآن از اردو بشهر می آمدند. بسر پل رسیده و امیراحمد استغاثه نزد ایشان برده، آن جماعت او را از چنگ وزیر خطائی خلاص کردند و امیراحمد به اردو شتافته، طبقی سیاه پر مروارید سفید بود و کاردی بر زبر آن نهاد، ترغوئی سرخ بر آن پوشید و بنظر پادشاه دادگستر رسانید قاآن پرسید که: سبب این ترتیب چیست؟ جواب داد که: در بدایت حال که ببندگی قاآن رسیدم ریش من مانند این طبق سیاه بود و در ملازمت آستان سلطنت آشیان بسان مروارید سفید گشت. اکنون وزیر خطائی داعیه دارد که بکارد حلق مرا مانند این ترغو سرخ گرداند. نایرهٔ غضب قاآن از استماع این سخنان اشتعال یافته، به احضار وزیر خطائی مثال داد و قبل از وصول ایلچیان وزیر خطائی از کیفیت آگاه شده، بقلعه ای که در تصرف گماشتگان حاکم ماچین بود پناه برد، اهالی قلعه از قدوم او مستبشر و بوصول او مستظهر گشتند. قاآن حکم فرمود که جمعی از امراء با طالب منجنیقی که در آن اوان از بعلبک آمده بود و در آن فن مهارت بی نهایت داشت بمحاصرهٔ آن حصار اقدام نمایند. امراء بظاهر آن حصن حصین رفته بموجب فرمودهٔ پادشاه روی زمین قیام نمودند. وزیر خطائی در خفیه به امراء پیغام داد که: من زیاده گناهی ندارم. غایتش آنکه بنابر عداوتی که در میان ارباب مناصب میباشد من و امیراحمد دایم قصد یکدیگر میکردیم و او فرصت یافته، مزاج همایون قاآن را بر من متغیر گردانید اکنون اگر قاآن مرا بجان امان بخشد این قلعه را که استظهار اهل ماچین بدانست تسلیم نمایم. امراء فی الحال فرستادهٔ او را نزد قاآن فرستادند. قاآن امان نامه ای و شمشیری جهت وزیر خطائی ارسال داشت و وزیر مطمئن گشته، بهنگام فرصت رخنه در دیوار حصار افکند و حاکم قلعه برین مکیدت اطلاع یافته بصوب هزیمت شتافت و آن قلعه در حوزهٔ تصرف ملازمان قاآن درآمده، چون وزیر خطائی بنظر پادشاه رسید نوبت دیگر منصب وزارت را بشرکت امیراحمد به وی مفوض کردند و بعد از انقضای نه سال ازین حالت کرت دیگر نایرهٔ حسد وزیر خطائی در التهاب آمده، با یکی از متزهدان خطائی در قتل امیراحمد اتفاق نمود و بدان واسطه رشتهٔ حیات خود را نیز بقطع رسانید. بیت: بداندیش هم در سر شر رود چو کژدم که با خانه کمتر رود. مفصل این مجمل آنکه: در آن اوان در خطای زراقی پیدا شده، بانواع مکر و شعبده جمعی کثیر از اهالی آن مملکت را مرید و معتقد خود گردانید. وزیر خطائی در دفع امیراحمد، با وی مشورت کرده، بوقتی که قاآن در ییلاق بود مقرر چنان شد که دوهزار کس از مریدان آن متزهد به دره ای که در چهار فرسخی شهر خان بالیغست روند و هزار کس متعاقب یکدیگر بشهر درآمده، آوازه دراندازند که: شاهزاده چیمکیم بن قوبلاقاآن می رسد. تا امیراحمد باستقبال بیرن آید و خاطر از ممر او جمع سازند. القصه وزیر خطائی پوشیده و پنهان با آن دو هزار جاهل نادان بآن دره شتافته، جمعی را متعاقب بشهر فرستاد تا آوازهٔ وصول شاهزاده چیمکیم درانداختند و بعضی از اهل تزویر و نفاق بسمع امیراحمد رسانیدند که: قاآن بجهان جاویدان خرامیده و اینک شاهزاده چیمکیم میرسد و ما را نزد شما فرستاده که اسباب تعزیت مرتب دارید. اما این راز سربسته را پیش هیچ کسی مگشائید و امیراحمد بترتیب مایحتاج عزا مشغول گشته هرچند کسان میفرستاد که از ساعت وصول چیمکیم آگاهی یافته، باستقال شتابد خطائیان ایشان را بدرجهٔ شهادت میرساندند و چون زمانه لباس سوگواران پوشیده، پاسی از شب بگذشت شموع و مشاعل پیدا شده، مردم متواتر خبر آوردند چیمکیم در محفه نشسته می آید و امیراحمد باستقبال بیرون رفته، چون نزدیک خطاییان رسید، او را در میان گرفته، بعز شهادت رسانیدند و نوکران امیراحمد که مسلح بودند از عقب آمده، تیرباران کردند. از آن جمله تیری بر مقتل وزیر خطائی خورده، او نیز هلاک شد. بیت: خار که دارد بزبان نیشتر هم بخلیدن شکند بیشتر. و چون قاآن این حادثه را شنید بغضب رفته از ییلاق جمعی فرستاد که موافقان وزیر خطائی را بدست آورده، بر دار اعتبار کشیدند و امیراحمد را تجهیز و تکفین کرده، در موضعی مناسب مدفون گردانیدند -انتهی. و رجوع بحبط ج ۲ ص ۲۲ و تاریخ مغول اقبال ص ۱۶۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) بنی الاغلب. ششمین کس از بنی الاغلب. (۲۴۲ تا ۲۴۹ هـ . ق.).
[ اَ مَ ] (اِخ) بوعمرو. از زعمای طالقان و از مقربان امیر سبکتگین. رجوع بتاریخ بیهقی چ فیاض ص ۲۰۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) بوناصر مستوفی پدر عبدالملک مستوفی دبیر. رجوع به تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۲۰۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) بونی قرشی بن علی (شیخ...) مکنی به ابوالعباس و ملقب به شیخ محیی الدین. او راست: رسالة الشهود فی الحقائق و کتاب الحروف و العدد و مطلع العزائم و رسالة التجلیات و الرسالة النونیة فی الحقیقة الانسانیة و الرسالة الجیمیّة و الرسالة اللامیّه و اسرارالادوار و تشکیل الانوار در طلسمات و تنزیل الأرواح فی قوالب الاشباح و التوسلات الکتابیة و التوجهات العطائیة. و مواقف الغایات فی اسرار الریاضات و شرف الشکلیات و اسرار الحروف الوردیات. (کشف الظنون). و رجوع به احمدبن علی بن بونه... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) بهاءالدین. رجوع به احمدبن عبدالکافی سبکی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) بهاءالدین. رجوع به احمدبن علی سبکی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) بیانی. رجوع به احمدبن عبدالرحمان... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) بیانی بن قاضی فاضل عبدالرحیم مصری مکنی به ابوالعباس. فقیهی از مردم مصر متوفی بسال ۶۴۳ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) بیتکچی. از امنای امیر ارغون. رجوع بحبط ج ۲ ص ۳۲ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) بیجان پسر یازیجی (شیخ...). یکی از مشایخ دورهٔ سلطان مرادخان ثانی و او برادر یازیجی اوغلی شیخ محمد صاحب محمدیهٔ مشهور است و مانند برادر خویش مقیم کالی پولی بود و قبر او بدانجاست و او را نیز بطرز محمدیه کتابی است به نام انوارالعاشقین. رجوع به قاموس الاعلام و رجوع به احمد بییجان شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) بیرونی. رجوع به ابوریحان... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) بیضاوی. رجوع به احمدبن شمس الدین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) بیهقی. رجوع به احمدبن حسین بن علی... و ابوبکر بیهقی و رجوع به روضات الجنات ص ۶۹ شود. و نیز او راست: ترغیب الصلوة و معالم السنن.
[ اَ مَ ] (اِخ) بیهقی. رجوع به احمدبن علی بیهقی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) بییجان. او راست: عجائب المخلوقات ترکی که آنرا در شهر کالی پولی در تاریخ فتح قسطنطنیه نوشته و گفته است که آن ترجمهٔ کتابی است عربی بهمت شیخ خویش حاج بیرام. (کشف الظنون). و رجوع به احمد بیجان شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) پاره پاره. رجوع به پاره پاره زاده شود.
[ اَ مَ ]
[ اَ مَ ] (اِخ) (افندی) التابعی نجل احمد التابعی السروی دارای گواهینامهٔ دارالعلوم خدیویه و مستخدم دیوان عموم الأوقاف. وی در سنهٔ ۱۸۰۹ م. به پاریس رفت و چهار سال بدانجا در مدرسهٔ السنهٔ شرقیه تدریس زبان عربی کرد. او راست: العمل المبرور که در مصر بطبع رسیده است. و مرشد الخلق الی الطریق الحق و هو فی الدلائل علی وجود الخالق و آن در مطبعه التقدم بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) تاج الائمة. رجوع به احمدبن علی بن هشیم... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) تاج الاسلام. رجوع به احمدبن عبدالعزیز... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) تاج الدین. رجوع به احمدبن عبدالقادر حنفی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) تاج الدین. رجوع به احمدبن عثمان بن ابراهیم صبیح ترکمانی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) تاج الدین. رجوع به احمدبن عطاءاللََّه اسکندرانی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) تاج الدین. رجوع به احمدبن محمدبن عبدالکریم... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) تاج الدین حنفی. رجوع به احمدبن ابراهیم... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) تجیبی. ابن بشر. معروف به ابن اغبس. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) (افندی) ترجمان. او راست: البرهان الصحیح فی بشائر النبی والمسیح چاپ مطبعهٔ المنار ۱۳۲۹ هـ . ق. والسفر الجلیل فی ابناء الخلیل چاپ مطبعهٔ المنار ۱۳۳۲ هـ . ق. و فتح الملک العلام فی بشائر دین الاسلام. و فیه ختام نبوة دانیال و انطباقها علی النبی. جمع نصوصه احمد افندی ترجمان و تولی انشاء محمد افندی حبیب صاحب مکتبة المعرض العام بمصر مع مراجعته علی النصوص العبرانیة و موافقة علماء الاسرائیلیة علیها. و این کتاب در مطبعهٔ الحمیدیه بسال ۱۳۲۲ هـ . ق. چاپ شده است. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) ترخان. در حبیب السیر، نام وی، با عنوان سیدی و امیر سیدی ذکر میشود و چنانکه از تضاعیف این کتاب برمی آید این مرد از شجعان و بزرگان زمان امیرتیمور و جانشینان او بوده است و مدتی حکومت هرات و اندخود را عهده دار بوده و تا سال ۸۶۲ هـ . ق. از وی نام برده میشود. در قسمتهای مختلفهٔ حبیب السیر دربارهٔ وی چنین آمده است: در ظفرنامه و مطلع السعدین مسطور است که چون صاحبقران منصور شنود که قیصر را دست بسته بسدهٔ سنیه حاضر گردانیده اند فرمود تا او را دست گشادند و بتعظیم و احترام درآوردند و در مقامی لایق نشاندند اما حضرت مخدومی ابوی در روضة الصفا از والد بزرگوار خویش سید خاوندشاه رحمه اللََّه نقل نموده اند که سیدی احمد ترخان که در آن شب یکی از حاضران مجلس صاحبقران بود گفت: ایلدرم بایزید را دست بسته ببارگاه خجسته درآورند. آن حضرت نخست قیصر را سخنان درشت گفت آنگاه فرمود تا دست او را گشاده بنشاندند... (ص ۱۶۵) و در رفتن میرزارستم بآستان خاقان... آورده: بطرف کنار آب آمویه رفت و از آنجا به اندخود افتاده والی آن سیدی احمد ترخان شاهزاده را در مقام مناسب فرود آورد و کیفیت حال بحضرت خاقان سعید عرضه داشت کرد. آن حضرت از غایت مکرمت در باب سفارش میرزا اسکندر نامه ای به میرزا پیرمحمد نوشت و نزد سیدی احمد ترخان فرستاده پیغام داد (ص ۱۸۵) و در قسمت رفتن شاهرخ از خراسان به عزم تسخیر آذربایجان آورده است: ... بدستور معهود میرزا الغ بیک گورکان بمحافظت ترکستان و ماوراءالنهر و میرزا سیور غتمش بضبط کابل و غزنین و زابلستان تعیین یافته امیر سیدی احمد ترخان بحکومت دارالسلطنهٔ هراة مقرر گشت. در ذکر وقایع پس از مرگ شاهرخ گوید: ... و تفصیل این اجمال آنکه هم در آنروز که در مملکت ری واقعهٔ هائلهٔ حضرت خاقان سعید اتفاق افتاد مهدعلیا گوهرشادآغا قاصدی همراه شمال و صبا بهراة فرستاد و کیفیت حال را اعلام داد میرزا علاءالدوله که در آن بلده حاکم بود چون آن خبر شنود از فوارهٔ دیده جوی خون بر... و خاطر بر آن قرار گرفت که اطاعت میرزاالغ بیک نموده... آنگاه میرزاصالح ولد پیر محمد شیرازی را با امیر اویس ترخان و احمد ترخان و جمعی از مشاهیر شجعان بدفع میرزا عبداللطیف نامزد فرمود و میرزاصالح و رفقا بمشهد مقدس شتافته خبر بی سامانی از سوی شاهزاده متواتراً شنودند لاجرم بفتح امیدوار گشته بصوب نیشابور ایلغار کردند و صبح شنبه سیزدهم ماه صفر بیک ناگاه در قیتول میرزاعبدالطیف... تاخته مهدعلیا و امراء ترخانی را از میان اعدا بیرون آوردند و در موضعی مناسب صف قتال آراسته... و بنفس نفیس بر صف اعدا تاخته... بعد از آن میرزا صالح و ترخانیان در ملازمت نعش مغفرت انتما و مراجعت مهدعلیا گوهرشادآغا عازم هراة گشتند. (ص ۲۰۸). در ذکر سلطنت میرزا شاه محمود آورده: و از هراة نیز قاصد امیر حسینعلی آمده عرضه داشت نمود که در روزی که خبر واقعهٔ محنت اندوز پادشاه مرحوم بشهر رسید میر رجب داروغه از محافظت میرزا ابراهیم غافل گشته و شاهزاده از محبس بیرون جسته و بخانهٔ احمد ترخان رفته و باتفاق جناب امارت پناهی بدامن کوه مختار شتافته... (ص ۲۲۷). و در ذکر جلوس میرزا ابراهیم سلطان آورده:... نخست سپاه میرزا شاه محمود غالب گشته میمنه و میسرهٔ مخالف را گریزانیدند. عاقبةالامر امیر احمد ترخان با پردلان قول متوجه دشمنان شده کمال شجاعت و بهادری بظهور رسانیدند و میرزا ابراهیم بعد از آنکه مغلوب گشته بود ظفر یافته... (ص ۲۲۹). و در ذکر توجه میرزا سلطان ابراهیم بصوب مملکت جرجان و منهزم گشتن از صولت سپاه میرزا جهانشاه ترکمان آورد: .... و این واقعه در روز سه شنبه ۲۵ محرم سنهٔ ۸۶۲ هـ . ق. بوقوع انجامید و میرزا ابراهیم چون از آن معرکه فرار نمود مانند قمر در وقت سرعت سیر لحظه ای در هیچ منزل نیاسود تا روز یکشنبهٔ ماه صفر؟ با معدودی از ملازمان خود را بهراة رسانید چون امیر احمد (؟) حاکم هراة از قرب وصول شاهزاده خبر یافت بلوازم استقبال استعجال نمود... (ص ۲۳۰). و در توجه سلطان سعید بعزم رزم... آورده: در تضاعیف این حالات احمد ترخان باتفاق بعضی از قرتبان (؟) میرزا ابراهیم روی گردان شده بملازمت میرزا جهانشاه شتافتند.
[ اَ مَ ] (اِخ) ترمذی ملقب به ناصرالدین. او راست: اصابة الرأی والاقوال و طهارة الذیل والافعال.
[ اَ مَ ] (اِخ) تفتازانی ملقب به سیف الدین. چنانکه از تضاعیف کتاب حبیب السیر برمی آید وی از بزرگان دین و شیخ الاسلام اواخر مائهٔ نهم و اوائل مائهٔ دهم هجری بوده است و نام او در کتاب مزبور پیوسته با مولانا ذکر میشود و با لقب سیف الملة و الدین نیز آمده است و تا سال ۹۱۶ هـ . ق. از وی نام برده میشود، نظام الدین عبدالعلی بیرجندی منجم و جغرافیادان و دانشمند این زمان در برخی از علوم نزد وی تلمذ کرده است. مقام این مرد بدان جای گاه بوده است که سلاطین و امرا با او مشورت میکردند و برای نصیحت شاهزادگان انتخاب میکردند و او را در هرات مدرسه ای بوده است که مجلس مشورت در باب واقعهٔ محمدخان شیبانی در آنجا منعقد شده، و عقد ازدواج شاهزادگان به دست این مرد بسته میشده است و او راست: کتابی بنام رسالةالصید و حاشیه ای بر شرح تلخیص جدّ خود سعدالدین تفتازانی و آنچه در حبیب السیر دربارهٔ او در جاهای مختلف آمده چنین است: سید صدرالدین الحسینی از اجلهٔ سادات خراسان بوده همواره در طریق زهد و تقوی سلوک مینمود. از جامع فضائل نفسانی شیخ الاسلام سیف الدین احمد تفتازانی چنان استماع افتاد... (ص ۲۱۲). قاضی شمس الدین مسکین بصفت علم و تقوی... از جناب مولانا شیخ الاسلامی سیف الدین احمدالتفتازانی استماع افتاد که میرزاالغ بیک گورکان در ایام سلطنت... (ص ۲۲۰). و در اوائل سنهٔ اثنی و تسعین و ثمانمأة (۸۹۲ هـ . ق.) به ساعتی مسعود و زمانی محمود سادات و قضاة و علماء در مجلس اشرف اعلی اجتماع نموده جناب شیخ الاسلامی مولانا سیف الدین احمد التفتازانی آن دو گوهر بحر کامرانی را با یکدیگر عقد بست... (ص ۲۶۴). و روز یکشنبه سیم رجب ۹۰۳ هـ . ق. سادات و قضات و اکابر و اشراف در باغ زاغان مجتمع گشته جناب شیخ الاسلام مولانا سیف الملة و الدین احمد التفتازانی در ساعتی که مانند نام شاهزاده مسعود بود... و قبل از وقوع جنگ تشین بروزی چند خاقان سعادت قرین جناب شیخ الاسلامی سیف الملة و الدین احمد التفتازانی و شیخ جلال الدین ابوسعید بورانی و سید غیاث الدین محمد صدر را بجانب گرمسیر فرستاده بود تا میرزا بدیع الزمان را نصیحت نموده... و شنیدند که سلطان بدیع الزمان میرزا بر سبیل ایلغار لشکر بسر پدر نامدار کشیده است بنابر آن شیخ الاسلام عنان مراجعت بدارالسلطنهٔ هراة انعطاف داد.... (ص ۲۷۷). و جهة اطمینان میرزا بدیع الزمان و امراء عالیشأن جناب شیخ الاسلامی سیف الملة والدین احمد التفتازانی و شیخ جلال الدین ابوسعید بورانی و سید نظام الدین سلطانعلی مشهدی که مشهور بود. (ص ۱۶۹)... و مظفر حسین میرزا در جوف لیل بهراة درآمده بباغ شهر خرامید و شیخ الاسلام مولانا سیف الدین احمد التفتازانی و امیر غیاث الدین محمدابن امیر جلال الدین یوسف الرازی و قاضی اختیارالدین حسن را طلبیده در باب محافظت هراة از ایشان استعانت جست جواب دادند که نگاه داشتن شهر بلشکر میسر میشود... صباح روز جمعه هشتم ماه محرم الحرام ۹۱۳ هـ . ق. سادات و قضاة و اکابر و اعیان هرات در مدرسهٔ شیخ الاسلام جمع آمده در باب واقعه ای که روی نموده بود قرعهٔ مشورت درمیان انداختند و خواطر اکابر و اصاغر بر سلوک طریق اطاعت و انقیاد محمد خان شیبانی قرار یافته راقم حروف را فرمودند تا عرضه داشتی مشعر به این معنی در قلم آورد.... سادات و قضاة و علما و عامهٔ رعایا و کافهٔ برایا آن شب در کمال الم و ملال بسر بردند و در لجهٔ تحیر و تفکر سرگردان بوده برای مخلص خویش هردم اندیشه ای میکردند. صباح روز شنبه برادر مولانا بنایبی از اردوی آن سالک طریق جهانگشائی بهراة رسید و نشانی که منشیان آستان ایشان بنام شیخ الاسلام و قاضی اختیارالدین حسن قلمی کرده بودند رسانید... (ص ۳۱۱). در قسمت شکست خوردن محمدخان شیبانی گوید: ... و صباح روز دیگر سادات و موالی و اعیان و اهالی مانند جناب شیخ الاسلام سیف الملة و الدین احمد التفتازانی و امیر نظام الدین عبدالقادر المشهدی و سید غیاث الدین محمدبن امیر جلال الدین یوسف رازی... در دارالسیادهٔ سلطانیه جهت یراق پیشکش ساوری مجتمع گشته... (ص ۳۵۷). در ترجمهٔ حال مولانا نظام الدین عبدالعلی بیرجندی گوید: ... و در خدمت شیخ الاسلامی مولانا سیف الدین احمد التفتازانی و مولانا مسعود شیروانی نیز شرط تلمذ بجای آورده... (ص ۳۹۳). در قسمت اختتام کتاب، ذکر آدمیان غریبة الاشکال گوید: در اوائل جمادی الاول سنهٔ ست عشر و تسعمأة (۹۱۶ هـ . ق.) در بعضی از محلات دارالسلطنهٔ هرات از ضعیفه ای پسری متولد شد که چهار چشم و دو بینی و دو دهان داشت و در دهانش دو دندان رسته بود و بر پشت او پاره ای گوشت زیادتی بود مانند کوهان شتر و در وقتی که راقم حروف در مجلس جناب شیخ الاسلامی مولانا سیف الدین احمدالتفتازانی بود این طفل را بعد از آنکه مرده بود بدانجا آوردند و آن جناب متغیر گشته گفت: وقوع امثال این صور از جملهٔ علامات انتقال ملک است. (ص ۴۱۷). و در قسمت ذکر بعضی غرایب اوصاف... آورده: ... در رسالة الصید که مصنف آن جناب شیخ الاسلامی مولانا سیف الدین احمد التفتازانی است که در سلک تحریر انتظام یافته که... (ص ۴۱۸). و رجوع به احمدبن یحیی بن سعدالدین مسعود... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) تقی الدین. رجوع به احمدبن حجی بن موسی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) تقی الدین. رجوع به احمدبن شهبه... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) تقی الدین. رجوع به احمدبن عبدالقادر مقریزی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) تقی الدین (شیخ...). رجوع به احمدبن علی قرشی بونی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) تقی الدین. رجوع به احمدبن محمد شمنی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) تقی الدین مکنی بابوالعباس. او راست: العالی الرتبه فی شرح نظم النخبة و آن منظومهٔ پدر وی محمد شمنی است. وفات بسال ۸۷۲ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) تقیّ الدین نصیبی. او ابوالعباس احمدبن مبارک بن نوفل النصیبی الخُرفی است صاحب بغیه بنقل از ذهبی گوید: وی امامی عالم و عامل بود و بموصل درآمد و در آنجا نزد عمربن احمد السفنی عربیت آموخت و از محمدبن محمدبن سرایا از ابوالوقت حدیث شنید و در علم براعت یافت و قراآت نزد ابن حرمیة البواریجی فراگرفت و در سنجار سکونت گزید و بدانجا تدریس مذهب شافعی کرد و مظفر و صالح پسران صاحب موصل نزد او قرائت کردند سپس بجزیره شد و حج بگزارد و بازگشت و در احکام کتابی تصنیف کرد و نیز او راست: کتابی در عروض و کتابی دیگر در خطب و او را منظوماتی در فرایض و منظومه ای دیگر در مسائل الملقبات و شرح الدریدیة و شرح الملحة و غیر آن است و او را قبول تام بود و وفات وی در رجب سال ۶۶۴ هـ . ق. است. (روضات الجنات ص ۸۴). و رجوع به احمدبن مبارک نصیبی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) تنبل خلیل (سلطان). برادر جهانگیر میرزا. رجوع بحبط ج ۲ ص ۲۸۹ و ۲۹۰ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) التنوخی. رجوع به ابوالعلاء معرّی احمد... و رجوع بروضات الجنات ص ۷۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) توقچی. رجوع بحبط ج ۲ ص ۲۵۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) تیفاشی قاهری مکنی به ابوالعباس. او راست: ازهارالافکار فی جواهرالأحجار. رجوع به احمدبن یوسف بن احمد و رجوع به تیفاشی و احمدبن یوسف مقری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (امیر سلطان...) تیمورتاش. از امرای سلطان ابوسعید تیموری. رجوع بحبط ج ۲ ص ۲۳۲ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ثالث (سلطان...). بیست و چهارمین سلطان عثمانی. (۱۱۱۵ تا ۱۱۴۳ / ۱۷۰۳ تا ۱۷۳۰ م.). رجوع به احمدبن محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ثانی (سلطان...). بیست و دومین پادشاه عثمانی. (۱۱۰۲ تا ۱۱۰۶/۱۶۹۱ تا ۱۶۹۵ م.). وی زمام امور را بصدراعظم کوپرولو سپرده بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ثانی. دوازدهمین از شرفای حسنی مراکش. (۱۰۶۶ تا ۱۰۹۶هـ . ق.).
[ اَ مَ ] (اِخ) نهمین از نظامشاهیان در احمدنگر. در ۱۰۰۴ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) ثعالبی یا ثعلبی. رجوع به ابواسحاق احمد... و احمدبن ابراهیم ثعلبی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ثعالبی یا ثعلبی. رجوع به ابواسحاق احمد... و احمدبن ابراهیم ثعلبی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ثعلبی یا ثعالبی. رجوع به ابواسحاق احمد... و رجوع به احمدبن ابراهیم ثعلبی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) جام. رجوع به احمدبن ابی الحسن بن محمدبن جریربن عبداللََّه بن لیث بن جریر... شود. او راست: دیوان شعری بفارسی.
[ اَ مَ ] (اِخ) جامه دار، بروزگار مسعود غزنوی. رجوع بتاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۸۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) جامی. رجوع به احمدبن حسن نامقی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) جامی. شمس الدین. و خواجه یوسف برهان که ترجمهٔ او در حبط ج ۲ ص ۲۴۰ مسطور است، از اولاد اوست.
[ اَ مَ ] (اِخ) (افندی) جرابنه. او راست: رسالة فی قصب السکر. طبع مطبعة الهلال ۱۸۹۹ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) جزائری. او مجاور نجف اشرف بود در حیات و ممات. او فاضلی محقق و مدقق است. او راست: کتاب آیات الاحکام و قسمتی از اول کتاب شرح التهذیب و رسالة فی الارتداد و رسالة فی کیفیة اقامةالمسافر فی البلدان و رسائل بسیار دیگر و شیخ یوسف رحمه اللََّه گوید: او از جملهٔ مشایخ است و شیخ وی سید جلیل عبداللََّه بن سید علوی بلاذی بحرانی است و از صورت اجازت او بفرزند فاضل خویش محمدبن احمد نقل کرده است که او قراءةً و سماعاً از شیخ حسین بن شیخ فاضل علامه عبدعلی خمائسی نجفی و از شیخ عبدالواحد از شیخ فخرالدین طریحی و از شیخ اجل افضل احمدبن محمدبن یوسف بحرانی از پدر خود شیخ عالم علامه علی بن سلیمان بحرانی و از خاتمةالمجتهدین مولی محمد باقر مجلسی از پدر وی مولی محمدتقی از بهاءالملة و الدین العاملی از پدر وی از شهید ثانی روایت کند و ازو سید شهیر بمیر محمد مؤمن حسینی استرآبادی از سیدنورالدین علی اخی صاحبان مدارک و معالم از جهت پدر و مادر وی بواسطهٔ دو برادر او روایت کنند و نیز باجازه و قرائت از افضل اهل زمان امیرمحمد صالح بن عبدالواسع حسینی اصفهانی ختن مولینا مجلسی ثانی روایت کند و وفات او در حدود ۱۱۵۰ هـ . ق. بوده است. (روضات ص ۲۴). و رجوع به احمدبن اسماعیل الجزائری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) جزّار پاشای سن ژاندارک (عکه) یکی از وزرای مائهٔ دوازدهم هجری دولت عثمانی. او بدانگاه که والی صیدا بود در برابر ژنرال ناپلئون مقاومتی سخت مردانه کرد و او را منهزم و سپاهیان او را پراکنده و ببازگشت مجبور ساخت و این معنی سبب شهرت احمد جزار شد. وی اصلا از مردم بُسنه است و در اول بممالیک مصر پیوست و پس از طی مراتبی چند متصرفی بحیره بدو دادند. جزار بمعنی قصاب لقبی است که عرب به وی داده است حاکی از کثرت قتل و سفک دماء که او مرتکب شده است پس از آن متقلد حکومت بیروت شد و در این وقت چون بر ظاهر العمرو غالب و فایق آمد و او را بکشت با رتبهٔ وزارت بولایت صیدا منصوب شد و پس از آنکه در ۱۷۸۹ م. در عکه بناپارت را منهزم ساخت ولایت شام بدو سپردند و چهار کرت این ولایت داشت و در کرت اخیر در ۱۲۱۹ هـ . ق. در دمشق شام وفات کرد و او وزیری نهایت مقتدر بود لکن سفاکی بر طبع او غالب بود. (قاموس الاعلام ذیل جزار احمدپاشا).
[ اَ مَ ] (اِخ) جعفرک مقری. رجوع به احمدبن علی بیهقی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) جلال الدین. رجوع به احمدبن عبدالرحمان کندی.... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) جلال الدین. رجوع به جلال الدین احمد.... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) جلال الدین (سلطان...). یپغو ملک در قصیده ای او را مدح گوید: روزی بخواند آخر راوی بصوت دلکش این قصّه های ما را در بارگاه سلطان احمد جلال دنیا سلطان که گفت عالم تا هست دور گردان مائیم و عهد و پیمان گر دشمنی بیابی اندر زمانهٔ خود از تو بما نمودن وز ما نفاذ فرمان. و ظاهراً مراد احمدبن خضرخان است. رجوع به احمدخان بن خضرخان و رجوع به لباب الالباب ج ۱ ص ۵۴ و حواشی آن و ص ۳۰۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) جلایر پسر سلطان اویس بن شیخ حسن ایلکانی. وی چهارمین از امرای آل جلایر (۷۸۴ -۸۱۳ هـ . ق.) است. سلطان حسین بن شیخ اویس چون بتبریز مراجعت کرد (بسال ۷۸۴)، جهت استمالت عادل آقا بیشتر سپاهیان خود را بسلطانیه فرستاد تا او را در گرفتن بعض قلاع ری از چنگ امیر ولی کمک نمایند. چون در این موقع دیگر تقریباً از امراء و لشکریان سلطان حسین کسی در تبریز نبود، برادر او احمد غفلةً از شهر خارج شده به اردبیل و موقان و ارّان رفت و لشکریانی تهیه دیده بتبریز برگشت و ناگهانی بر سر برادر تاخته او را بگرفت و در یازدهم صفر سال ۷۸۴ بقتل رسانید و خود بجای او بنام سلطان احمد پادشاه شد. بعد از قتل سلطان حسین، برادر دیگر او ابویزید از ترس، از تبریز گریخته بسلطانیه پیش عادل آقا رفت و عادل آقا او را به پادشاهی نصب کرده برای سرکوبی سلطان احمد بسمت تبریز در حرکت آمد. سلطان احمد ابتدا جماعتی از امرای همراه عادل آقا را بطرف خود کشاند و همین قضیه پای جنگجوئی عادل آقا را سست کرده او را بمراجعت به سلطانیه وادار نمود و او در ضمن شیخ علی حاکم بغداد و خواجه علی بادک را بمخالفت با سلطان احمد واداشت و ایشان به آذربایجان لشکر کشیدند. لشکریان بغداد سلطان احمد را شکست دادند و سلطان احمد از طریق خوی بنخجوان گریخت و در آن حدود بملاقات قرا محمّد ترکمان رفته از او استمداد جست. قرامحمّد با تحمیل دو شرط حاضر شد سلطان احمد را یاری کند، اوّل آنکه سلطان در کارهای جنگ دخالت ننماید، دیگر آنکه پس از فتح در غنائم طمع نکند. سلطان احمد این دو شرط را پذیرفت و قرامحمد ۵۰۰۰ سوار بکمک او فرستاد و ترکمانان شیخ علی و خواجه علی هردو را در جنگ کشتند و غنایم بسیار گرفتند و سلطان احمد بتبریز برگشت و اندکی بعد با عادل آقا از در صلح خواهی درآمد ولی عادل آقا اعتنا نکرده به تبریز نزدیک شد و امرای بغداد هم در خدمت او داخل گردیدند. سلطان احمد ناچار بموقان و ارّان فرار نموده عاقبت امیر ابخاز بین اثنین واسطهٔ صلح شد و مقرر گردید که آذربایجان بالاستقلال در تصرف سلطان احمد قرار گیرد و عراق عجم بسلطان بایزید تحت الحمایهٔ عادل آقا، عراق عرب را هم سلطان احمد و عادل آقا بشرکت هم اداره کنند. عادل آقا بسلطانیه برگشت و یکی از سرداران خود را بهمراهی امرای بغداد روانهٔ آن شهر نمود تا از جانب او در ادارهٔ امور عراق عرب ناظر باشد. مأمور عادل آقا بمحض ورود ببغداد قاتلین امیراسماعیل رشیدی و مخالفین دیگر را بقتل آورد و فتنه در بغداد بالا گرفته شورشیان خزانه ای را که برای ارسال بخدمت عادل آقا فراهم آمده بود غارت کردند. چون این اخبار به تبریز رسید، سلطان احمد عازم بغداد شد عامل عادل آقا را که گریخته بود بچنگ آورده کشت و شاه منصور مظفری را که از حبس عادل آقا فرار کرده بود از جانب خود بحکومت شوشتر برقرار کرد و در سال ۷۸۵ هـ . ق. بتبریز برگشت. عادل آقا که از استبداد و سفاکی سلطان احمد راضی نبود با سپاهیان خود به آذربایجان آمد و در نزدیکی مراغه با اردوی سلطان احمد روبرو گردید. سلطان غالب شد و عادل آقا بسلطانیه برگشته از بیم احمد به همدان رفت و از آنجا بشاه شجاع پیغام فرستاده او را بفتح آذربایجان برانگیخت. شاه شجاع بقصد تبریز حرکت کرد و عادل آقا و سلطان بایزید باستقبال او رفته در گلپایگان بملاقات او نایل آمدند و بهمراهی هم به همدان رسیدند. سلطان احمد بشاه شجاع پیغامی محترمانه داد و عادل آقا را بندهٔ عاصی خود قلمداد نمود. شاه شجاع هم بهمین نظر سلطانیه را ببعضی از امرای خویش سپرده سلطان بایزید را اسماً برآنجا پادشاه قرار داده و دست عادل آقا را از کارها کوتاه نموده بخوزستان رفت. امرای ابویزید امرای شاه شجاع را بسلطانیه راه ندادند و خود برآنجا استیلا یافتند اما چون قدرتی نداشتند سلطان احمد بزودی بسلطانیه آمده آنجا را بتصرف خود گرفت و ابویزید را بتبریز برد و قلعهٔ سلطانیه را به اسم پسر دو سالهٔ خود بشیخ محمود جاندار سپرد. در همین ایام بود که خبر وصول لشکریان امیر تیمور گورکانی از ماوراءالنهر بخراسان و از آنجا بقومس و ری رسید و عده ای از ایلچیان آن امیر نیز برای ملاقات سلطان احمد به تبریز آمدند. سلطان احمد ایلچیان امیرتیمور را ببغداد فرستاد و خود نیز در عقب ایشان روانه شد تا در آن شهر با فرستادگان تیموری ملاقات و مذاکرات کند. عادل آقا از غیاب سلطان احمد استفاده کرده بار دیگر خود را بسلطانیه رساند و آنجا را از کف عمال سلطان احمد بیرون آورده بمخالفت با احمد قیام نمود و او تا ورود امیرتیمور بسلطانیه شهر و قلعهٔ آنرا در ید تملک خود داشت. از سال ۷۸۸ تا تاریخ ۸۱۳ هـ . ق. که تاریخ قتل سلطان احمد است بدست قرایوسف ترکمان، سلطان احمد تمام مدت را در سرگردانی و زد و خورد با مخالفین و یأس و نومیدی سر میکرد. امیر تیمور در ۷۸۸ آذربایجان را مسخر ساخت و آن قطعه از تصرف آل جلایر بکلی بیرون رفت و ملک سلطان احمد منحصر بعراق عرب گردید. هفت سال بعد از این واقعه بغداد نیز مسخر امیر گورکانی شد و احمد بمصر گریخت و تا امیرتیمور زنده بود جرأت اقدامی نداشت، همینکه خبر فوت آن امیر قهار رسید سلطان احمد بممالک سابق خود برگشته عراق عرب را متصرف شد و پنج سال دیگر در بغداد سلطنت کرد ولی بین او و قرایوسف ترکمان دشمنی بروز کرد و میان ایشان در تبریز جنگ اتفاق افتاد و سلطان احمد در ۸۱۳ هـ . ق. بقتل رسید و او در حقیقت آخرین امیر سلسلهٔ ایلکانی است. سلطان احمد مردی سفاک و خونریز و سخت کش بود و بهمین علت غالباً امرا از او متوهم بودند و در استیصالش میکوشیدند چنانکه مخالفین او را به تسخیر آذربایجان تحریک میکردند و همین کیفیات نگذاشت که او را از دورهٔ بالنسبه طولانی سلطنت بهرهٔ کافی حاصل شود. با اینحال مردی بود شعردوست و خود نیز شعر میگفت و موسیقی میدانست و خواجه حافظ شیرازی در دو غزل او را مدح گفته است نخست در غزل بمطلع: کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ببرد اجر دوصد بنده که آزاد کند. که در آن گویا خواجه بسفاکی سلطان اشاره کرده او را نصیحت می دهد و می گوید: شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد قدر یک ساعته عمری که در او داد کند. دیگر در غزل بمطلع: احمد اللََّه علی معدلة السلطان احمد شیخ اویس حسن ایلکانی. و او بآبادانی نیز بی علاقه نبود چنانکه پس از مرگ تیمور و مراجعت ببغداد قسمتی از خرابیهای آن شهر را مرمت کرد و از آن جمله باروی شهر را مجدداً بساخت. رجوع بتاریخ مغول تألیف اقبال صص ۴۶۱ -۴۶۴ و رجوع بحبط ج ۲ ص ۹۸، ۱۲۵، ۱۴۰، ۱۴۶، ۱۴۷، ۱۴۹، ۱۵۷، ۱۶۱، ۱۶۳، ۱۶۵، ۱۶۷، ۱۷۲، ۱۷۸، ۱۸۳، ۱۸۴، ۱۹۶، ۲۰۰ و ۲۱۳ و ذیل جامع التواریخ حافظ ابرو ج ۱ ص ۲۱۹، ۲۲۵، ۲۲۸، ۲۲۹، ۲۳۱، ۲۳۴، ۲۳۷، ۲۳۹، ۲۴۱، ۲۴۹، ۲۵۱، ۲۵۲، ۲۵۴، ۲۵۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) الجلودی. رجوع به ص ۳۱ کتاب محاسن اصفهان مافروخی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) جمال الدین معروف به ابن عقبه. او راست: عمدة الطالب فی نسب آل ابی طالب. وفات وی بسال ۸۲۸ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) جمال الدین. رجوع به احمدبن عبداللََّه بن هشام شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) جمال الدین. رجوع به احمدبن عمربن ابراهیم انصاری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) جمال الدین. رجوع به احمدبن عمربن اسماعیل بن محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) جمال الدین (شیخ...). رجوع به احمدبن علی بن تمات... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) جمال الدین (کیا...). رجوع به احمد (کیا جمال الدین...) شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) جمال الدین بن طاوس علوی حلی. برادر سید رضی الدین علی بن طاوس که هردو از محترمین سادات حله و از رؤسای شیعهٔ امامیه و از مؤلفین این طایفه بوده اند. وفات احمد بسال ۶۷۳ هـ . ق. بود. (تاریخ مغول تألیف اقبال ص ۵۰۱).
[ اَ مَ ] (اِخ) جمال الدین التونسی یکی از مدرسین عالی رتبهٔ جامع زیتونهٔ تونس. او راست: بلوغ الارب فی مآثر الشیخ الذهب. والشیخ الذهب هو شیخه فی الطریق. طبع تونس بسال ۱۳۲۲ هـ . ق. در دو جزء و صاحب مجلةالمنار. (جزء ۱۰ ص ۸۷۳) گوید: هذاالکتاب محشو بلخرافات و الدجل. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) الجمالی. رجوع به جمالی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) جوال گر (شیخ...). جامی در نفحات الانس ص ۱۷۵ آرد: شیخ الاسلام گفت که وی نیز از یاران ایشان است در صحبت یکدیگر بودند از فرغانه بوده و در حرم مجاور. شیخ الاسلام گفت: که شیخ عمو گفته که وقتی بمکه تنگی افتاده از صوفیان قومی متأهل شدند و زن خواستند و ولیمه ها میدادند تا حال فراختر گشت و بر معلوم افتادند [ کذا ] شیخ احمد جوال گر هم زن خواست چون شب بگذشت روز دیگر به طیبت با صوفیان گفت که: نه بخل آمد جانب من که این چنان خوش نبود [ کذا ] و چندین گاه با من بگفتند. شیخ الاسلام گفت که: شیخ احمد جوال گر تنها نان خوردی. گفت: برای آنکه روزی با پیری هم کاسه بودم پاره ای گوشت برداشتم پسند نیامد بازجای بنهادم وی بانگ بر من زد و گفت: چیزی که خود را نپسندی در دهن باز نه [ کذا ] از آن وقت باز تنها طعام میخورم تا با ادب شوم. شیخ عمو گفت: پس از آن وی را بخراسان دیدم هم تنها طعام می خورد.
[ اَ مَ ] (اِخ) جوهری مشهور بابن عیاش. او احمدبن محمدبن عبداللََّه بن حسن عیاش بن ابراهیم بن ایوب الجوهری و از جملهٔ معاصرین شیخ طوسی است و از او جعفربن محمد الدوریستی روایت کند. او راست: کتاب مقتضب الاثر فی النص علی الائمة الاثنی عشر باقتفای نوشته های علی بن خرّاز قمی درین موضوع و نیز کتاب فی الاغسال المسنونة و غیر آن و از او در بحار و غیره بسیار روایت شده است و او از جملهٔ معتمدین اصحاب است. (روضات الجنات ص ۱۷).
[ اَ مَ ] (اِخ) جیلانی. رجوع به احمدبن احمد جیلانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) چشتی (شیخ...) برادر خواجه اسماعیل چشتی. جامی در نفحات الانس ص ۲۱۸ آرد: این شیخ احمد چشتی غیر خواجه ابواحمد ابدال است که شیخ الاسلام وی را ندیده زیرا که وی متقدم است و غیر خواجه احمدبن خواجه مودودست که وی از متأخرانست و شیخ الاسلام را ندیده. این شیخ احمد چشتی برادر خواجه اسماعیل را شیخ الاسلام دیده. شیخ الاسلام گفت که: من هیچکس در طریق امامت قوی تر و تمامتر از احمد چشتی ندیده ام و چشتیان همه چنان بودند از خلق بی باک و در باطن پاک، در معرفت و فراست چالاک، همه احوال ایشان باخلاص و ترک ریا بود هیچگونه در شرع سستی روا نداشتندی. شیخ الاسلام گفت که: احمد چشتی بسیار بزرگ بوده و حرمت و تعظیمی که مرا میکرد هیچکس نکرده است کسی که موی خود را در پای من میمالید وی بود و برادر وی اسماعیل چشتی رحمةاللََّه علیه نیز مرا تعظیم داشتی من هیچکس را بدیدار و فراست وی ندیدم وی خدمت من میکرد. در قهندز مجلس میکردم و از مجلسیان من یکی با وی صحبت میداشت و سخنان مرا با وی میگفت و وی میگفت که این دانشمند شما از کوی ماست خدا داند که از آن سخن او در سر من چیست یعنی از طمع و آن سخن وی مرا یاد است پس مرا دعوت کرد و همه دنیائی خود بر من پاشید و پس از آن در سرما و برف به نیادان شدیم وی مرا ببرد و سر کار ما از آنجا بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) چلبی. یکی از مشاهیر علما و شعرای دورهٔ سلطان سلیمان عثمانی است، پسر سنان چلبی. و این بیت از اوست: دائم اوسک رقیبه رعایتده یارمز برایتجه یوق یاننده بزم اعتبارمز. رجوع به قاموس الاعلام شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) چلبی. یکی از مشاهیر علما و شعرای دورهٔ سلطان سلیمان عثمانی است، پسر سنان چلبی. و این بیت از اوست: دائم اوسک رقیبه رعایتده یارمز برایتجه یوق یاننده بزم اعتبارمز. رجوع به قاموس الاعلام شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (سلطان...) چهارشنبه از جملهٔ محرکین سلطان بیگم عمهٔ شاهزاده پاینده در تسخیر هرات برای برادرزادهٔ خویش. رجوع بحبط ج ۲ ص ۲۴۰ و ۲۵۴ و ۲۷۵ (؟) شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) حاجی (امیر...) حاکم هرات و صاحب اختیار سرکار ماوراءالنهر بزمان سلطان حسین میرزای تیموری. رجوع به حبط ج ۲ ص ۲۶۴ و ۲۵۰ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) حاجی (شیخ...) جامی در نفحات الانس ص ۲۱۹ آرد: شیخ الاسلام گفت که: شیخ احمد حاجی از پیران منست، شیخ حصری را دیده بود و ابوالحسن طرزی و غیر ایشان را و از ایشان حکایت میکردی. وی را گفتم که: از حصری هیچ یاد داری؟ گفت: با یکی از مشایخ بر حصری درآمدیم، چیزی نبود از خوردنی. شیخ میگفت: نحن دوابک یا سیدی و دست بر هم میزد. شیخ الاسلام گفت: در آن منگر که بعلف حاجت داشت در آن نگر که بغیر از او بهیچکس حاجت نداشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) الحارث الخراز. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از او روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۱۱۶، ۲۷۱، ۲۸۳، ۲۸۵، ۲۸۹، ۲۹۱، ۳۲۴).
[ اَ مَ ] (اِخ) حافظ. رجوع به احمدبن علی خطیب بغدادی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) حافظ مدرس علم جغرافی در مدارس متوسطهٔ مصر. او راست: الجغرافیة الحدیثة در ۳ جزء طبع اسکندریه سال ۱۳۲۹ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) حافظ (افندی) هدایة نزیل طنطا. او راست: تاریخ الحرمین و بیت المقدس. طبع مصر در ۱۳۲۷ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) حافظ کبیر. رجوع به احمدبن عمرو شیبانی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) حاکم بامراللََّه. رجوع به حاکم بامراللََّه ابوالعباس احمد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) حبش کاتب. رجوع به احمدبن عبداللََّه بغدادی و رجوع به حبش کاتب... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) حبیبی. او راست: البحر الفیاض فی قول المعربین ضرب فعل ماض.
[ اَ مَ ] (اِخ) حجازی. ملقب بشهاب الدین. او راست: النیل الرائد فی النیل الزائد.
[ اَ مَ ] (اِخ) حرب. شیخ فریدالدین عطار نیشابوری در تذکرةالاولیاء (چ طهران ج ۱ ص ۲۰۲) آرد که: آن متین مقام مکنت آن امین و امام سنت آن زاهد زهاد و آن قبلهٔ عباد و آن قدوهٔ شرق و غرب پیر خراسان احمد حرب رحمةاللََّه علیه فضیلت او بسیار است و در ورع همتا نداشت و در عبادت بی مثل بود و معتقد فیه بود تا به حدی که یحیی معاذ رازی رحمةاللََّه علیه، وصیت کرده بود که سر من بر پای او نهید و در تقوی تا بحدی بود که در ابتدا مادرش مرغی بریان کرده بود گفت: بخور که در خانهٔ خود پرورده ام و در او هیچ شبهت نیست احمد گفت: روزی ببام همسایه برشد و از آن بام دانه ای چند بخورد و آن همسایه لشکری بود حلق مرا نشاید. و گفته اند که دو احمد بوده اند در نیشابور یکی همه در دین و یکی همه در دنیا یکی را احمد حرب گفته اند و یکی را احمد بازرگان. این احمد بصفتی بوده است که چندان ذکر بر وی غالب بود که مزین میخواست که موی لب او راست کند او لب میجنبانید گفتش: چندان توقف کن که این مویت راست کنم. گفت: تو بشغل خویش مشغول باش تا هرباری چند جای از لب او بریده شدی. وقتی کسی نامه ای نوشت به او، مدتی دراز میخواست که جواب نامه بازنویسد وقت نمی یافت تا یک روز مؤذن بانگ نماز میگفت در میان اقامت یکی را گفت: جواب نامهٔ دوست بازنویس و بگوی تا بیش نامه ننویسد که ما را فراغت جواب نیست. بنویس که بخدای مشغول باش والسلام. و احمد بازرگان چندان حبّ دنیا بر وی غالب بود که از کنیزک خود طعامی خواست کنیزک طعامی ساخت و بنزدیک وی آورد و بنهاد و او حسابی میکرد تا بحدی رسید که شبانگاه شد و خوابش ببرد تا بامداد بیدار شد پرسید که: ای کنیزک آن طعام نساختی؟ گفت: ساختم تو بحساب مشغول بودی. بار دیگر بساخت و بنزدیک او آورد هم فراغت نیافت که بخوردی. بار سوم بساخت هم اتفاق نیافت کنیزک برفت وی را خفته یافت پاره ای طعام بر لب وی مالید بیدار شد. گفت: طشت بیار. پنداشت طعام خورده است. نقل است که احمد حرب فرزندی را بر توکل راست میکرد گفت: هرگاه که طعامت باید یا چیزی دیگر بدین روزن رو و بگو بار خدایا مرا نان می باید پس هرگاه که کودک بدان موضع رفتی چنان ساخته بودند که آنچه او خواستی در آن روزن افکندی یک روز همه از خانه غایب بودند کودک را گرسنگی غالب شد بر عادت خود بزیر روزن آمد و گفت: ای بار خدای نانم می باید و فلان چیز. در حال در آن روزن به او رسانیدند اهل خانه بیامدند وی را دیدند نشسته و چیزی میخورد. گفتند: این از کجا آوردی؟ گفت: از آنکس که هر روز میداد. بدانستند که این طریق او را مسلم شد. نقل است که یکی از بزرگان گفت که: بمجلس احمد حرب بگذشتم مسئله ای بر زبان رفت و دل من روشن شد چون آفتاب چهل سال است تا در آن ذوق مانده ام و از دل من محو نمیشود. و احمد مرید یحیی بن یحیی بود و او باغی داشت یک روز اندکی انگور بخورد. احمد گفت که: چرا میخوری؟ گفت: این باغ ملک من است. گفت: در این دیه یک شبانه روز آب وقف است و مردمان این را گوش نمیدارند یحیی بن یحیی توبه کرد که بیش از آن باغ انگور نخورم. نقل است که صومعه ای داشت که هر وقت در آنجا رفتی بعبادت تا خالی تر بودی شبی بعبادت آنجا رفته بود که بارانی عظیم می آمد مگر اندکی دلش بخانه رفت که نباید که آب در خانه راه برد و کتب تر شود آوازی شنود که ای احمد خیز بخانه رو که آنچه از تو بکار می آید بخانه فرستادیم تو اینجا چه میکنی و هماندم بدل توبه کرد. نقل است که روزی سادات نیشابور بسلام آمده بودند پسری داشت میخواره و رباب میزد از در درآمد و بر ایشان بگذشت و از این جماعت نیندیشید، جمله متغیر شدند. احمد آن حال بدید ایشان را گفت: معذور دارید که ما را شبی از خانهٔ همسایه چیزی آوردند بخوردیم شب ما را صحبت افتاد وی در وجود آمد تفحص کردم و مادرش بعروسی رفته بود بخانهٔ سلطان و از آنجا چیزی آورد. نقل است که احمد همسایه ای گبر داشت بهرام نام، مگر شریکی بتجارت فرستاده بود در راه آن مال را دزدان ببردند خبر چون بشیخ رسید مریدان را گفت: برخیزید که همسایهٔ ما را چنین چیزی افتاده است تا غمخوارگی کنیم اگر چه گبر است همسایه است. چون بدر سرای او رسیدند بهرام آتش گبری میسوخت پیش بازدوید آستین او را بوسه داد. بهرام را در خاطر آمد که مگر گرسنه اند و نان تنگ است تا سفره ای بنهم. شیخ گفت: خاطر نگاهدار که ما بدان آمده ایم تا غمخوارگی کنیم که شنیده ام که مال شما دزد برده است. گبر گفت: آری چنان است اما سه شکر واجب است که خدای را بکنم یکی آنکه از من بردند نه من از دیگری. دوم آنکه نیمه ای بردند و نیمه ای نه. سوم آنکه دین من با منست دنیا خود آید و رود. احمد را این سخن خوش آمد گفت: این را بنویسید که از این سه سخن بوی مسلمانی می آید پس شیخ روی ببهرام کرد گفت: این آتش را چرا میپرستی؟ گفت: تا مرا نسوزد. دیگر آنکه امروز چندین هیزم بدو دادم فردا بیوفائی نکند. تا مرا بخدای رساند. شیخ گفت: عظیم غلطی کرده ای آتش ضعیف است و جاهل و بیوفا هر حساب که از او برگرفته ای باطل است که اگر طفلی پاره ای آب بدو ریزد بمیرد. کسی که چنین ضعیف بود ترا بچنان قوی کی تواند رسانید؟ کسی که قوت آن ندارد که پاره ای خاک از خود دفع کند ترا بحق چگونه تواند رسانید؟ دیگر آنکه جاهل است اگر مشک و نجاست در وی اندازی بسوزد و نداند که یکی بهتر است و از اینجاست که از نجاست و عود فرق نکند. دیگر تو هفتاد سال است تا او را می پرستی و هرگز من نپرستیده ام بیا تا هر دو دست در آتش کنیم تا مشاهده کنی که هر دو را بسوزد و وفای تو نگاه ندارد. گبر را این سخن در دل افتاد. گفت: چهار مسئله بپرسم اگر جواب دهی ایمان آورم. بگوی که حق تعالی چرا خلق آفرید چون آفرید چرا رزق داد و چرا میرانید و چون میرانید چرا برانگیزد؟ گفت: بیافرید تا او را بنده باشد و رزق داد تا او را برزاقی بشناسد و بمیراند تا او را بقهاری بشناسد و زنده گردانید تا او را بقادری و عالمی بشناسد. بهرام چون این بشنید گفت: اشهد ان لا اله الاّ اللََّه و اشهد ان محمداً رسول اللََّه چون وی مسلمان گشت شیخ نعره ای بزد و بیهوش شد ساعتی بود بهوش بازآمد. گفتند: یا شیخ سبب این چه بود. گفت: در این ساعت که انگشت شهادت بگشادی در سرم ندا کردند که احمد بهرام هفتاد سال در گبری بود ایمان آورد تو هفتاد سال در مسلمانی گذاشته ای تا عاقبت چه خواهی آورد. نقل است که احمد در عمر خود شبی نخفته بود گفتند: آخر لحظه ای بیاسای. گفت: کسی را که بهشت از بالا میارایند و دوزخ در نشیب او می تابند و او نداند که از اهل کدام است این جایگاه چگونه خواب آیدش. و سخن اوست که: کاشکی که بدانمی که مرا دشمنی میدارد و که غیبت میکند و که بد میگوید تا من او را سیم و زر فرستادمی و با آخر کار که چون کار من میکند از مال من خرج کند. و گفت: از خدای بترسید چندانکه بتوانید طاعتش بدارید چندانکه بتوانید و گوش دارید تا دنیا شما را فریفته نکند تا چنانکه گذشتگان ببلا مبتلا شدند شما نشوید.
[ اَ مَ ] (اِخ) (افندی) حسن. ناظر مدرسة عباس الأمیریة بولاق ۱۳۱۲ هـ . ق. او راست: الدرر البهیة فی الفوائد الادبیة تألیف بلتیه بک و آن مشتمل بر ۵۸ درس در موضوعات مختلفه است و بمصر در ۱۳۰۹ هـ . ق. بچاپ رسیده است و القول المنتخب فی التربیة والادب تألیف بلتیه بک و عربه احمد افندی حسن و اسکندجاسبر ولی و هو کتاب مفید فی بابه نافع فی سلوک تربیة الشبان لاسیما وقد ألبسه الترجمة افضل احسان طبع مصر ۱۳۰۹ و لب التاریخ العام فیما صدر فی غابر الاعوام در تاریخ مصر قدیم تا فتوحات اسلام و انشقاق مملکت عرب. مطبعة القاهرة الحرة ۱۳۰۵ و محاسن الادب مطبعة المعارف در ۱۳۱۳. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) حسن العیاشی. رجوع به عیاشی، احمد حسن شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) حسن (المولوی السید...). او راست: تنقیح الرواة فی احادیث المشکاة (حدیث) در دو جزء و آن در هند بسال ۱۳۳۳ هـ . ق. بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) حسن میمندی. رجوع به احمدبن حسن... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) حسنی بن محمد. مکنی به ابوالعباس و مشهور به احمد اول و المنصور. یکی از ملوک مغرب از خاندان شرفای حسنی. او در ۹۸۵ هـ . ق. با برادرزادهٔ خود جنگی در پیوست و بر او غالب شد و او را بکشت و سلطنت فاس و مراکش را ضبط کرد (۹۸۶). وی با سلاطین عثمانی مناسبات حسنه داشت و گاهگاه تقدیم هدایا میکرد علاوه بر فاس و مراکش، الجزایر و بعضی اطراف سودان در تحت ادارهٔ او بود و در ۱۰۱۲ هـ . ق. درگذشته است. رجوع بطبقات سلاطین اسلام ص ۵۲ و ۵۴ و قاموس الاعلام ترجمهٔ احمد حسنی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (بک) الحسینی (۱۲۷۱ - ۱۳۳۲ هـ . ق.) شهاب الدین احمدبن احمدبن یوسف الحسینی الشافعی. او را سوای کتب مطبوعه تصنیفی جلیل است در ۲۴ مجلد که به دارالکتب المصریة سپرده است و آن موسوم به رشدالانام لبرء ام الامام و هو شرح علی قسم العبادات من کتاب الاُم الامام الشافعی. و او راست: اعلام الباحث بقبح أم الخبائث أقام فیه الادلة العلمیة علی ضرر المسکرات والادلة الکتابیة من الکتاب و السنة علی تحریمها. طبع مصر بسال ۱۳۲۷ هـ . ق. و بهجةالمشتاق فی بیان حکم زکاة اَموال الاوراق. بحث فیه عن الاوراق المستعملة فی المعاملة المسماة باوراق البانک نوت و عن حکم الزکاة فیها. طبع مطبعهٔ کردستان سال ۱۳۲۹ هـ . ق. و البیان فی بسال أصل تکوین الانسان ذکر فیه کلام الاطباء فی بیان کیفیة التناسل. طبع مطبعهٔ کردستان سال ۱۳۲۸ هـ . ق. و تبیان التعلیم فی حکم غیرالمبدؤ ببسم اللََّه الرحمن الرحیم. طبع مطبعهٔ المیمنیه سال ۱۳۲۷ هـ . ق. و تحفة الرأی السدید الاحمد لضیاء التقلید و المجتهد. و رسالة فی الاصول طبع مطبعهٔ کردستان در سال ۱۳۲۶ هـ . ق. و الدرة فی بیان حکم الجرة و حکم القی و المرة (فقه شافعی) طبع مصر به سال ۱۳۳۱ هـ . ق. و دفع الخیالات فی رد ما جاء علی القول الوضاح من المفتریات و بهامشه القول الوضاح فی ان الأکل من الاضحیةالمعینة بالجعل منه سنة و منه مباح. طبع مطبعهٔ دارالکتب سال ۱۳۳۱هـ . ق. و دلیل المسافر فی بیان ما اختص هو به من العبادة صلوةً و صوماً و ما یتعلق بذالک و بهشامه القول الفصل فی قیام الفرع مقام الأصل. طبع مطبعهٔ بولاق به سال ۱۳۱۹ هـ . ق. والقول الفصل فی قیام الفرع مقام الاصل مطبوع مصر به سال ۱۳۱۵ هـ . ق. و بهامش آن دلیل المسافر است و الوضاح من أن الاکل فی الاضحیة المعینة بالجعل منه سنة و منه مباحُ و بهامش آن دفع الخیالات طبع بولاق به سال ۱۳۲۲ هـ . ق./ ۱۸۹۳ م. و کشف الستار عن حکم صلاة القابض علی المستجمر بالأحجار (فقه شافعی). طبع مطبعهٔ کردستان به سال ۱۳۲۶ هـ . ق. و نهایة الاحکام فی بیان ماللنیة من الأحکام (فقه شافعی) طبع بولاق به سال ۱۳۲۰ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) حضرمی بصری. برادر یعقوب مقری حضرمی. محدث است. رجوع به احمدبن عبدالعزیز شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (حظیرهٔ سلطان... میرزا) نام حظیره ای به هرات. رجوع به حبط ج ۲ ص ۳۰۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) الحفظی. رجوع به زمزمی العجیلی شود. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) (افندی) الحفنی. او راست: ارشاد العائلات الی تربیة البنات طبع مصر به سال ۱۳۱۵ هـ . ق./ ۱۸۹۷ م. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) الحفنی القنائی احمدبن محمد کرام القنائی الازهری. او راست: الجواهرالحسان فی تاریخ الحبشان و نام تمام آن الجواهر الحسان بماجاء عن اللََّه و الرسول و علماء التاریخ فی الحبشان است. طبع بولاق به سال ۱۳۲۳. (معجم المطبوعات) .
[ اَ مَ ] (اِخ) حقیری. رجوع به حقیری احمد... شهاب الدین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) حلبی مشهور بسمین. رجوع به احمدبن یوسف بن عبدالدائم... و رجوع به روضات الجنات ص ۸۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) حلبی عطّار مکنی به ابوبکر. او راست: عطرالعروس و انس النفوس. وفات بسال ۸۵۸ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) الحلوانی. رجوع به حلوانی خلوجی و رجوع بمعجم المطبوعات شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) حلّی و او جمال الدین ابوالعباس احمدبن شمس الدین محمدبن فهد اسدی حلی ساکن حلهٔ سیفیه و حائر شریف است حیّاً و میتاً و او در فضل و اتقان و ذوق و عرفان و زهد و اخلاق و خوف و اشفاق و غیره مشهور و بی نیاز از تعریف است و معقول و منقول و فروع و اصول و قشر و لبّ و لفظ و معنی و ظاهر و باطن و علم و عمل را بوجه اکمل جامع بود. و او راست: در فقه کتاب المهذب البارع الی شرح النافع و کتاب المقتصر و شرح الارشاد و کتاب الموجز الحاوی و محرّر و فقه صلوة مختصر و مصباح المبتدی و هدایة المهتدی و شرح الالفیة و کتاب اللمعة فی النیّة و کفایة المحتاج فی مسائل الحاج و رساله ای دیگر در منافیات نیة الحجّ و رساله ای در تعقیبات و مسائل شامیات و مسائل بحریّات. و رجوع به احمدبن محمدبن محمدبن فهدالأسدی و روضات الجنات ص ۲۰ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) حمّادی سرخسی. مؤلف کشف المحجوب آرد (چ ژکوفسکی ص ۲۱۶) که: وی مبارز وقت و مدّتی رفیق من بود و از کار وی عجائب بسیار دیدم. وی از جوانمردان متصوف بود. و جامی در نفحات الانس از او بعنوان احمدبن حماد سرخسی، عبارت فوق را از کشف المحجوب نقل کرده و سپس از قول او گوید: روزی از وی پرسیدم که: ابتداء کار تو چگونه بود؟ گفت: وقتی من از سرخس برفتم و به بیابان درآمدم بر سر اشتران و مدتی آنجا بودم و پیوسته دوست داشتمی که گرسنه می بودمی و نصیب خویش بدیگری دادمی و قول خدای تعالی در پیش دل من تازه همی بودی که: {/Bیُؤْثِرُونَ عَلی ََ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کََانَ بِهِمْ خَصََاصَةٌ .۲۲-۲۹۵۹:۹/} و بدین طائفه اعتقاد داشتم. روزی شیری از بیابان برآمد و اشتری را از آن من بشکست و بر بلندی شد و بانگ بکرد هرچه اندر آن بیشه سباع بودند از انواع، چون بانگ وی بشنیدند بر وی جمع شدند وی بیامد و اشتر را ز هم بدرید و هیچ نخورد باز بر سر بالا بشد سباع بجمله از گرگ و شغال و روباه و امثال ایشان درافتادند و سیر بخوردند و وی می بود تا همه بازگشتند آنگاه بیامد و قصد کرد لختی از آن بخورد روباهی از دور پدید آمد شیر بازگشت و بر بالا شد تا آن روباه چندانکه بایست بخورد و برفت شیر فرود آمد و لختی بخورد و من از دور نظاره میکردم بوقت رفتن بزبانی فصیح مرا گفت: یا احمد ایثار لقمه کار سگان است و ایثار مردان دین باشد من این برهان از وی بدیدم دست از همه شغلها بازداشتم و ابتدای توبهٔ من این بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (افندی) حمدی یکی از معلمین مدارس حربیه بمصر. او راست: النبذة السنیة فی تعبئة الجیش المصریة، تألیف ادمون هرفلیر (معرب) طبع بولاق بسال ۱۲۸۸ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) حمدی. رجوع به حمدی (بک) احمد شود. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) الحملاوی مدرس علوم عربیة بدارالعلوم مصر. او راست: شذالعرف فی فن الصرف. طبع بولاق بسال ۱۳۱۲ و ۱۳۲۹ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) حموی ملقب بشیخ شهاب الدین. او راست: عجایب المخلوقات.
[ اَ مَ ] (اِخ) حمیدالدین. رجوع به احمدبن الحسین المستوفی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) حمیدی ملقب بقره جه. او راست: حاشیه برالفوائد الضیائیة جامی. وفات او بسال ۱۰۲۴ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) حنبل. عطار در تذکرةالاولیاء آرد: آن امام دین سنت آن مقتدای مذهب و ملت آن جهان درایت و عمل آن مکان کفایت بی بدل آن صاحب تبع زمانه آن صاحب ورع یگانه آن سنی ء آخر و اول امام بحق احمد حنبل رضی اللََّه عنه. شیخ سنت و جماعت بود و امام دین و دولت و هیچ کس را در علم احادیث آن حق نیست که او را در ورع و تقوی و ریاضت و کرامت شأنی عظیم داشت و صاحب فراست بود و مستجاب الدعوة و جملهٔ فرق او را مبارک داشته اند از غایت انصاف و از آنچه بر او اقرار کردند مقدس و مبری است تا حدیکه پسرش یک روز معنی این حدیث میگفت که: خمر طینة آدم بیده. و در این معنی گفتن دست از آستین بیرون کرده بود. احمد گفت: چون سخن یداللََّه گوئی بدست اشارت مکن. و بسی مشایخ کبار دیده بود چون ذوالنون و بشر حافی و سریّ سقطی و معروف کرخی و مانند ایشان. و بشر حافی گفت: احمد را سه خصلت است که مرا نیست حلال طلب کردن هم برای خود و هم برای عیال و من برای خود طلب کنم. پس سریّ سقطی گفت: او پیوسته مضطر بود در حال حیوة از طعن معتزله و در حال وفات در خیال مشبهه و او از همه بری. نقل است که چون در بغداد معتزله غلبه کردند گفتند او را تکذیب باید کرد تا قرآن مخلوق گوید پس او را بسرای خلیفه بردند سرهنگی بر در سرای خلیفه بود گفت: ای امام زینهار تا مردانه باشی که وقتی دزدی کردم هزار چوبم بزدند مقر نشدم تا عاقبت رهائی یافتم من بر باطل چنین صبر کردم تو که برحقی اولیتر باشی. احمد گفت: آن سخن او یاری بود مرا. پس او را میبردند و او پیر و ضعیف بود بر عقابین کشیدند و هزار تازیانه بزدند که قرآن را مخلوق گوی و نگفت و در آن میانه بند ازارش گشاده شد و دستهای او بسته بودند دو دست از غیب پدید آمد و ببست چون این برهان بدیدند رها کردند و هم در آن وفات کرد. و در آخر کار قومی پیش او آمدند و گفتند درین قوم که ترا رنجانیدند چه گوئی؟ گفت: از برای خدای مرا میزدند پنداشتند که بر باطلم بمجرد زخم چوب با ایشان بقیامت هیچ خصومت ندارم. نقل است که جوانی مادری بیمار داشت و زمن شده روزی گفت: ای فرزند اگر خشنودی من میخواهی پیش امام احمد رو و بگو تا دعا کند برای من مگر حق تعالی صحت دهد که مرا دل از این بیماری بگرفت. جوان بدرخانهٔ امام احمد شد و آواز داد. گفتند: کیست؟ گفت: محتاجی و حال بازگفت که مادری بیمار دارم و از تو دعائی میطلبد. امام عظیم کراهیت داشت از آن معنی که مرا خود چرا میشناسد پس امام برخاست و غسل کرد و بنماز مشغول شد خادم امام گفت: ای جوان تو بازگرد که امام بکار تو مشغول است جوان بازگشت چون بدرخانه رسید مادرش برخاست و در بگشاد و صحت کلی یافت بفرمان خدای تعالی. نقل است که بر لب آبی وضو میساخت دیگری بالای او وضو میساخت حرمت امام را برخاست و زیر امام شد و وضو ساخت چون آن مرد وفات کرد او را بخواب دیدند گفتند: خدای با تو چه کرد گفت: بر من رحمت کرد بدان حرمت داشت که آن امام را کردم در وضو ساختن. نقل است که احمد گفت: ببادیه فرو شدم بتنها، راه گم کردم اعرابیی را دیدم بگوشه ای نشسته تازه گفتم بروم و از وی راه پرسم و پرسیدم گفت: مرا گرسنه است پاره ای نان داشتم و بدو میدادم او درشورید گفت: ای احمد تو که ئی که بخانهٔ خدای روی به روزی رسانیدن از خدای راضی نباشی لاجرم راه گم کنی. احمد گفت: آتش غیرت در من افتاد. گفتم: الهی ترا در گوشه ها چندین بندگانند پوشیده، آن مرد گفت: چه میاندیشی ای احمد چه می اندیشی او را بندگان اند که اگر بخدای تعالی سوگند دهند جملهٔ زمین و کوهها زر گردد برای ایشان. احمد گفت: نگه کردم جملهٔ آن زمین و کوه زر شده بود از خود بشدم هاتفی آواز داد که چرا دل نگاه نداری ای احمد که او بنده ای است ما را که اگر خواهد از برای او آسمان بر زمین زنیم و زمین بر آسمان و او را بتو نمودیم اما نیزش نبینی. نقل است که احمد در بغداد نشستی اما هرگز نان بغداد نخوردی و گفتی این زمین را امیرالمؤمنین عمر رضی اللََّه عنه وقف کرده است بر غازیان و زر بموصل فرستادی تا از آنجا آرد آوردندی و از آن نان خوردی. پسرش صالح بن احمد یکسال در اصفهان قاضی بود و صایم الدهر و قایم اللیل بود و در شب دو ساعت بیش نخفتی و بر در سرای خود خانه ای بی در ساخته بود و شب آنجا نشستی که نباید که در شب کسی را مهمی باشد و در بسته یابد اینچنین قاضی بود، یک روز برای امام احمد نان می پختند خمیرمایه ای از آن صالح بستدند چون نان پیش احمد آوردند گفت: این نان را چه بوده است گفتند: خمیرمایه از آن صالح است. گفت: آخر او یک سال قضاء اصفهان کرده است حلق ما را نشاید. گفتند: پس این را چه کنیم. گفت: بنهید، چون سائلی بیاید بگوئید که خمیر از آن صالح است اگر میخواهید بستانید. چهل روز در خانه بود که سائلی نیامد که بستاند آن نان بوی گرفت و در دجله انداختند احمد گفت: چه کردید آن نان؟ گفتند: به دجله انداختیم. احمد بعد از آن هرگز ماهی دجله نخورد. و در تقوی تا حدی بود که گفت: در جمعی اگر همه سرمه دانی سیمین بود نباید نشستن. نقل است که یکبار بمکه رفته بود پیش سفیان عیینه تا اخبار سماع کند یک روز نرفت کس فرستاد تا بداند که چرا نیامده است چون برفت احمد جامه بگازر داده بود و برهنه نشسته بود و نتوانست بیرون آمدن مردی بر ایشان آمد و گفت: من چندین دینار بدهم تا در وجه خود نهی گفت: نه. گفت: جامهٔ خود عاریت دهم. گفت: نه. گفت: بازنگردم تا تدبیر آن نکنی. گفت: کتابی مینویسم از مزد آن کرباس بخر برای من. گفت: کتان بخرم. گفت: نه آستر بستان ده گز تا پنج گز به پیراهن کنم و پنج گز بجهت ابزار پای. نقل است که احمد را شاگردی مهمان آمد آن شب کوزه ای آب پیش او برد بامداد همچنان پر بود احمد گفت چرا کوزهٔ آب هم چنان پر است؟ طالب علم گفت: چه کردمی؟ گفت: طهارت و نماز شب و الا این علم بچه می آموزی. نقل است که احمد مزدوری داشت نماز شام شاگردی را گفت: تا زیادت از مزد چیزی به وی دهد مزدور نگرفت چون برفت احمد فرمود که بر عقب او ببر که بستاند شاگرد گفت: چگونه؟ گفت: آن وقت در باطن خود طمع آن ندیده باشد این ساعت چون بیند بستاند. وقتی شاگردی دیرینه را مهجور کرد بسبب آنکه بیرون در خانه را بکاه گل بیندوده بود. گفت: یک ناخن از شاه راه مسلمانان گرفته ای ترا نشاید علم آموختن. امام وقتی سطلی بگرو نهاده بود چون بازمیگرفت بقال دو سطل آورد و گفت: آن خود بردار که من نمی شناسم که از آن تو کدامست. امام احمد سطل به وی رها کرد و برفت. نقل است که مدتی احمد را آرزوی عبداللََّه مبارک می کرد تا عبداللََّه آنجا آمد. پسر احمد گفت: ای پدر عبداللََّه مبارک بدر خانه است که به دیدن تو آمده است. امام احمد راه نداد پسرش گفت: در این چه حکمت است که سالها است تا در آرزوی او می سوختی اکنون که دولتی چنین بدر خانهٔ تو آمده است راه نمی دهی؟ احمد گفت: چنین است که تو می گوئی اما می ترسم که اگر او را ببینم خوکردهٔ لطف او شوم بعد از آن طاقت فراق او را ندارم همچنین بر بوی او عمر می گزارم تا آنجا بینم که فراق در پی نباشد. و او را کلماتی عالی است در معاملات و هرکه از او مسئله پرسیدی اگر معاملتی بودی جواب دادی و اگر از حقایق بودی حوالت به بشر حافی کردی. و گفت: از خدای تعالی درخواستم تا دری از خوف بر من بگشاد تا چنان شدم که بیم آن بود که خرد از من زایل شود دعا کردم گفتم: الهی تقرب به چه چیز فاضل تر. گفت: به کلام من قرآن. پرسیدند که اخلاص چیست؟ گفت: آن که از آفات اعمال خلاص یابی. گفتند: توکل چیست؟ گفت: الثقة باللّه باورداشت خدای در روزی. گفتند: رضا چیست؟ گفت: آن که کارهای خود بخدای سپاری. گفتند: محبت چیست؟ گفت: این از بشر پرسید که تا او زنده باشد من این جواب نگویم. گفتند: زهد چیست؟ گفت: زهد سه است ترک حرام و این زهد عوام است و ترک افزونی از حلال و این زهد خواص است و ترک هرچه تو را از حق مشغول کند و این زهد عارفان است. گفتند: این صوفیان که در مسجد آدینه نشسته اند بر توکل بی علم گفت: غلط می کنید که ایشان را علم نشانده است گفتند: همه همت ایشان در نانی شکسته بسته است، گفت: من نمیدانم قومی را بر روی زمین بزرگ همت تر از آن قوم که همت ایشان پاره ای نان بیش نبود. و چون وفاتش نزدیک آمد از آن زخم که گفتم که در درجهٔ شهداء بود در آن حالت به دست اشارت می کرد و به زبان می گفت نه هنوز. پسرش گفت: ای پدر این چه حال است؟ گفت: وقتی با خطر است چه وقت جواب است به دعا مددی کن از جملهٔ آن حاضران که بر بالین اند عن الیمین و عن الشمال قعید یکی ابلیس است در برابر ایستاده و خاک ادبار بر سر می ریزد و می گوید: ای احمد جان بردی از دست من. من می گویم نه هنوز، نه هنوز تا یک نفس مانده است جای خطر است نه جای امن. و چون وفات کرد و جنازهٔ او برداشتند مرغان می آمدند و خود را بر جنازه میزدند... و سبب آن بود که حق تعالی گریه بر چهار قوم انداخت به افراط در آن روز یکی بر مغان و دیگر بر جهودان و دیگر بر ترسایان و دیگر بر مسلمانان. اما از بزرگی پرسیدند که نظر او در حیاة بیش بود یا در ممات؟ گفت: او را دو دعا مستجاب بود یکی آنکه گفتی بارخدایا هرکه را ایمان نداده ای بده و هرکه را ایمان داده ای بازمستان. از این دو دعا یکی در حال اجابت افتاد تا هرکه را ایمان داده بود بازنگرفت و دیگر در حال مرگ تا ایشان را اسلام روزی کرد. و محمدبن خزیمه گفت: احمد را به خواب دیدم بعد از وفات که می لنگیدی گفتم: این چه رفتار است؟ گفت: رفتن من به دارالسلام. گفتم خدای با تو چه کرد؟ گفت: بیامرزید و تاج بر سر من نهاد و نعلین در پای من کرد. گفت: یا احمد این از برای آن است که گفتی قرآن مخلوق نیست پس بفرمود که مرا بخوان بدان دعاها که بتو رسید رحمةاللََّه علیه. (تذکرة الاولیاء چ لیدن ج ۱ ص ۲۱۴). و رجوع به احمدبن محمدبن حنبل... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) حنبلی حموی. او راست: کتاب ذم الدنیا.
[ اَ مَ ] (اِخ) حواری. رجوع به احمدبن ابی الحواری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) خاخی قُطربُلّی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) خارزنجی بشتی. رجوع به احمدبن محمد بشتی خارزنجی و رجوع بروضات ص ۶۱ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) خازمی بن محمد. عالمی است. (منتهی الارب).
[ اَ مَ ] (اِخ) خازن بن محمدبن موسی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) خالدی زنجانی (خواجه) ملقب به صدرالدین و صدر جهان و چاویان. وزیر کیخاتوبن اباقا. صاحب حبیب السیر گوید: در جامع التواریخ جلالی مسطور است که خواجه صدرالدین احمد خالدی از قاضی زادگان ولایت زنجان بود و در اوائل حال چندگاه ملازمت طغاجار نویان مینمود و او هم در عنفوان اوان جوانی در کرم و شجاعت و جود و سخاوت رقم نسخ بر مکارم صاحب ری و حاتم طی کشید و هرچه از هر ممر بدستش آمد در وجه انعام سادات و علما و مشایخ و فضلا مصروف گردانیده پیوسته همت بر اشاعهٔ خیرات و مبرات میگماشت و یکی از شعرا در آن ولا این قطعه در مدح او بر لوح بیان نگاشت. قطعه: بسینه صدر نتوان شد در آفاق که صدر نامور در هفت کشور کسی باشد که باشد پیش جودش چو خاک راه یکسان گوهر و زر اگر صدری نمیدانید کردن بیاموزید از صدر طغاجر سپهر مکرمت احمد که بربود کلاه سروری از چرخ اخضر. القصه چون کیخاتوخان بر سریر دولت نشست امرا و نوینان در باب تعیین وزیر قرعهٔ مشورت در میان انداختند و اسامی جمعی از اکابر و اعیان را که ملازم اردوی اعلی و حضرات و خوانین و امرا بودند قلمی ساختند هرچند که در آن مفصل نام صدرالدین احمد مسطور نبود اما چون منشی قضا تقدیر منشور وزارت بنام نامی او تحریر نمود هنگام عرض مفصل در آینه خاطر نورانی ایلخانی بی سابقه اندیشه این صورت پرتو انداخت که جهت سرانجام مهام سلطانی و تمشیت معاملات دیوانی صدرالدین احمد زنجانی را وزیر میباید ساخت شهزادگان و خوانین و امرا شرط موافقت بجای آورده این خیال همگنان را مستحسن نمود و کیخاتوخان خواجه صدرالدین احمد زنجانی را بعالی منصب دیوانی و شرف لقب صدر جهانی مخصوص فرمود و انعام التمغاء زرین و توق و کورکه و یک تومان لشکر بر آن منصب افزوده صاحب را جمیع امتیاز وزارت و امارت دست داد. کوکب اقبال صدر جهانی در نفاذ امر و علوشان و مزید اقتدار و کمال اختیار روی به اوج شرف و رفعت نهاد. ابر از شرم ایثار دست گوهربارش غرق عرق خجلت بود و کوه از اندوه دل گوهربخشش خون در درون بسته کان لعل و یاقوت ظاهر مینمود. شعر: هیچ سائل بخوش دلی و بخشم لا در ابروی او ندیده بچشم تا نباید ز سائلان تشویر همه پیش از بیار گوید گیر. وی از وزراء سلاطین مغول است در اواخر قرن هفتم هجری و در اوضاع زمان خود بسیار مؤثر بوده. این مرد در سال ۶۷۹ هـ . ق. با مجدالملک یزدی بر ضد خاندان جوینی همدست شده و پس از آن همواره در حکومت فارس و مهمات دیگر از امیر تُغار یا امیر طغاجار نیابت میکرد. پس از فوت ارغون برادر او کیخاتو در یکشنبهٔ ۲۳ رجب سال ۶۹۰ بسلطنت رسید و با شورش جمعی از ترکمانان و نوینان بلاد روم بر لشکریان مغول مقیم آنجا مصادف شد و ناچار در ۴ رمضان سال ۶۹۰ ببلاد روم رفت در مدت غیبت ایلخان، که قریب ده ماه طول کشید، مخالفین سلطنت او که از آن جمله طغاجار بود، بانتشار اخبار دروغ در باب شکست او از رومیان پرداختند. و بعضی بخیال سلطنت افتادند. کیخاتو سرکشان را سرکوبی کرد و در جمادی الاخری سال ۶۹۱ مظفر بایران برگشت در این وقت امیر طغاجار و نایب او صدرالدین احمد زنجانی دستگیر شدند و آنها را بخدمت کیخاتو آوردند ولی کیخاتو که مردی سلیم النفس بود بر امیر طغاجار و خواجه ببخشود و مورد عنایت و اکرامشان قرار داد و در ششم ذی حجهٔ ۶۹۱ این خواجه صدرالدین را بصاحب دیوانی کل ممالک و وزارت خود برگزید و ملقب به صدر جهان گردانید و به او اختیارات کامل داد و امرا و شاهزادگان انتصاب صدر جهان را بخوشی پذیرفتند و خواجه صدرالدین صاحب اختیار مطلق و شخص اول ممالک ایلخانی گردید. و برادر خود قطب الدین را که بعدها قطب جهان لقب یافت و سابقاً در خراسان در خدمت شاهزاده انبارجی بخدمت اشتغال داشت بمنصب قاضی القضاتی ممالک ایلخانی منصوب نمود. در ذی القعدهٔ سال ۶۹۲ جمعی از مأمورین خراج بسعایت صدرجهان برخاستند و بسمع ایلخانی رساندند که او بیشتر اموال دیوانی را شخصاً بتصرف گیرد و مواجب و مستمری و علوفهٔ لشکر و اردو را نمیرساند و از هشتاد تومان که مالیات تبریز و اعمال آن است بیش از سی تومان آنرا بحوالهٔ شخصی و قروض خود میپردازد این تقریرات اگر چه قسمت عمدهٔ آن حقیقت داشت مورد قبول واقع نشد و کیخاتو صدرجهان را از سعایت مأمورین زیردست خود مطلع کرد و ایشان را به او سپرد. صدر جهان هم پس از مختصر سیاستی آن جماعت را عفو کرد و عذر ایشان را پذیرفت کیخاتو بعد از این یرلیغی صادر کرد که از کنار جیحون تا حد مصر عموم امرا و حکام و عمال و منشیان معزول باشند و همه خود را مطیع امر صدر جهان بدانند تا او هر که را بهر کاری که میخواهد بگمارد و شاهزادگان و خواتین بی دستور صدر جهان بهیچکس مواجب و اقطاعی ندهند و این التفات ایلخان در حق صدر جهان بیش از پیش دست او را در کارها باز کرد و بر شوکت و قدرت او افزود. این وزیر در عوض آنکه از اسراف بیوجه کیخاتوخان که مردی عیاش و خراج، و بی اعتنا بمال و منال دنیائی بود، جلوگیری کند در بخشش و تبذیر راه افراط رفت مخصوصاً جهة بدست آوردن دل مردم بخصوص طبقهٔ عباد و زهاد مال فراوان بایشان بخشید و در عرض دو سال وزارت قریب پانصد تومان مقروض شد و کار بی پولی بالا گرفت. مجموع عایدات خزانه در عهد صدرجهان و کیخاتو بمبلغ ۱۸۰۰ تومان برآورد شده بود از این مقدار ۷۰۰ تومان آن صرف مخارج دیوان و مقرری دیوانیان میشد و بقیه جهت گذراندن مهمات ملکی و بذل و بخشش ایلخان کفایت نمیکرد. در زمان اباقا و سلطان احمد فقط ۴۰ تومان بمصرف غذا و مطبخ شاهزادگان و خواتین میرسید. در عهد کیخاتو و صدرجهان ۱۶۵ تومان در این کار خرج میشد... خلاصه فقر مالی دولت و نایابی پول تا آنجا کشید که گاهی برای خرید یک سر گوسفند جهت مطبخ ایلخان پول در خزانه فراهم نبود و صدرجهان یک نفر یهودی را که رشیدالدوله نام داشت مأمور تهیهٔ لوازم مطبخ ایلخانی نمود و او ادارهٔ این کار را بمقاطعه تعهد کرد. رشیدالدوله از جیب شخصی خود مقداری زیاد گاو و گوسفند خرید و عده ای آشپز استخدام نمود و قرار شد که در آخر هر ماه پولی را که او از جیب خود داده خزانه به او مسترد دارد ولی چون خزانه پولی نداشت و عمال دیوانی ولایات هم بمناسبت نداشتن وجه قادر بپرداخت حوالجات صدرجهان نشدند رشیدالدوله پس از صرف تمام دارائی خود چون دیگر توانائی اجرای تعهدی را که کرده بود نداشت بگریخت. کار صدور بروات و حوالجات و لاوصول ماندن آنها در عهد این وزیر بمنتهای زشتی و رسوائی کشید مثلاً خواجه غالباً دراویش و شیوخ را مورد مرحمت قرار داده براتی بایشان بمبلغ ۵۰۰ دینار بر سر ولایتی می بخشید. کسی که مورد این انعام قرار گرفته بود سخت شادمان شده باعتبار آن برات از راه استقراض صد دیناری تهیه میکرد تا مخارج وصول برات و مسافرت مأمور دریافت آن را فراهم سازد چون برات خالی از وجه بود یا حکام از پرداخت آن ابا میکردند بیچاره درویش یا شیخ باید خانقاه یا مقام خود را از دست دهد و بعنوان محصل مالیات از این در به آن در بدود و عاقبت هم از شر طلبکار راه فرار پیش گیرد. در عهد ایلخانی کیخاتو و وزارت صدرجهان زنجانی معامله بربح و زر بسود دادن بعلت بی پولی رواج کلی گرفت به این شکل که عمال ولایات که عایدات را در مقاطعه داشتند برای پرداخت مالیات قلمرو خود باطلاع خواجه رساندند که جهت تأدیهٔ مالی که برعهده دارند وجه نقد موجود نیست و چون خزانه سخت احتیاج بپول داشت ایشان گفتند که میتوانیم از سرمایه داران و تجار نقد و جنس بسود قرض کنیم بشرط آنکه خسارت این معامله را دیوان برعهده بگیرد: خواجه صدرالدین نیز آنرا قبول کرد و در نتیجه مقاطعان ولایات جنسی را که ده دینار می ارزید به سی دینار قرض میکردند و بچهل دینار بحساب دیوان می آوردند و عمال دیوان آن جنس را که ده دینار می ارزید به این مبلغ میفروختند، چهار دینار آن را خود برمی داشتند و شش دینار بخواجه صدرالدین میدادند و میگفتند بیش از این از فروش آن عاید نشد و به این شکل هر چهل دینار که بحساب خزانه آمده بود شش دینار وصول میشد و همینگونه امور بود که کار مالیه کیخاتو را بخرابی کشاند و باختلال اوضاع ایام ایلخانی او و وزارت صدرجهان منتهی گردید. عموم صاحبان دیوان و وزرای مغول کم و بیش مسئول این اوضاع بودند ولی از میان ایشان مسئولیت خواجه صدرالدین از همه بیشتر است چه او این وضع ناگوار را در نتیجهٔ گشادبازیها و بذل و بخشش های بیجا بسرحد افتضاح رساند. در این اثنا شخصی عزالدین محمدبن مظفربن عمید نام که از اوضاع چین و ممالک قاآنی اطلاعاتی داشت خود را بصدر جهان نزدیک کرد و مشاور او گردید و در مزاج او نفوذی فوق العاده یافت و به وی پیشنهاد کرد که بجای زر و سیم رایج بوضع چین پول کاغذی چاو را در ممالک ایلخانی نیز رایج و بحرانی را که پیش آمده به این شکل مرتفع سازند. طرح پیشنهادی عزالدین مقبول طبع صدرجهان و کیخاتو افتاد و با وجود مخالفت سنکتورنویان، صدرجهان با مشاوره با پولاد چینگ سانگ سفیر قاآن بتهیهٔ چاو و رایج کردن آن بجای پول و طلا و نقره تصمیم گرفت و یرلیغی بتاریخ جمادی الاخری سال ۶۹۳ هـ . ق. از طرف ایلخان صادر شد که از آن تاریخ ببعد هیچکس با زر و سیم معامله نکند و بافت پارچه های زربفت جز آنچه اختصاص بایلخان و شاهزادگان دارد و ساخت ظروف زرین و سیمین و هر عملی که موجب صرف زر و سیم شود موقوف باشد و برای تهیه و روان کردن چاو به هر یک از بلاد امیری از امرای بزرگ فرستاده شد و برای این کار در هر شهری اداره و دستگاهی باسم چاوخانه ایجاد گردید، از آن جمله در تبریز امیر طغاجار و صدرجهان بترتیب چاو مشغول شدند و پولی کاغذی با صرف مخارج گزاف تهیه نموده مردم را بجبر و عنف بقبول آن وا داشتند... در تاریخ شوال سال ۶۹۳ اول مرتبه چاو در تبریز منتشر گردید و انتشار آن در همان قدم اول بمشکلات بزرگ برخورد چه مردم از قبول آن امتناع کردند و چون مجبور بپذیرفتن آن بودند جمعی از شهر مهاجرت نمودند و بقیه دکاکین خود را بستند تا اجناس خود را در مقابل چاوی که خالی از وجه محسوب میشد از دست ندهند و این مسئله سد باب معاملات کرد و در تبریز مردم سر بشورش برداشتند... و در شیراز نیز همین حال بروز کرد و شکایت مردم از هر طرف بلند شد. امرا و صدرجهان بکیخاتو فهماندند که اگر این حال دوام کند بیم آن میرود که عواقبی وخیم از آن ناشی شود و شورش مردم بانقلاب کلی مبدل گردد. کیخاتو یرلیغی دائر بنسخ چاو صادر کرد و پول کاغذی مزبور را، که در ابتدا چاو مبارک میخواندند، و باعث زحمت عمومی شده و یادی زشت از خود را در خاطرها گذاشته بود، چاو نامبارک خواندند و صدرجهان بلقب چاویان معروف شد. کیخاتو که مردی مسرف و مبذر و شرابخوار و عیاش و فاسق بود در پنجشنبهٔ ششم جمادی اولال سال ۶۹۴ در موغان بدست امرای یاغی بقتل رسید و پس از قتل او بایدو پسر طرغای و نوادهٔ هلاکو در نزدیکی همدان بجای وی نشست و طغاجار را بامیرالامرائی و تعهد امور لشکر منصوب و صدرجهان را بنیابت او برقرار و مامور بلاد روم کرد صدرجهان از این کار سخت خشمناک بود و پیوسته عزم داشت که انتقام این حرکت را از بایدو بگیرد چون احوال ایلخان را مختل دید، و هنگامی که غازان خان علیه بایدو قیام کرد و طغاجار، مخدوم صدرجهان، نیز به او متمایل بود، فرصت غنیمت شمرد و با طغاجار بمساعدت با غازان دست یکی کرد و محرمانه بغازان پیغام فرستاد که اگر غازان به آذربایجان حرکت کند غالب امرای مقتدر جانب او را خواهند گرفت و کار بایدو را خواهند ساخت و خود نیز در هفتم شوال ۶۹۴ در گیلان به اردوی غازان پیوست و پس از آنکه غازان به او وعدهٔ صدارت داد امیر نوروز را با عده ای سپاهی برداشته بعنوان مقدمهٔ قشون غازانی در جمعهٔ ۱۵ شوال عازم آذربایجان شدند و غازان نیز در عقب ایشان حرکت کرد. امیر نوروز بایدو را دستگیر کرد و پیش غازان که در این هنگام در اوجان بود فرستاد و غازان بایدو را در ۲۳ ذی القعدهٔ سال ۶۹۴ بقتل رسانید. غازان در ۱۰ ذی الحجهٔ سال ۶۹۴ با جلال تمام وارد تبریز شد و خواجه صدرالدین زنجانی که در این ایام قدرتی فوق العاده حاصل کرده بود باستقبال او شتافت و در عقب او بسیاری از سادات و علما و ائمهٔ آن شهر بجلوی غازان از تبریز بیرون رفتند و در آخر سال ۶۹۴ که مصادف با روز نوروز میشد غازان در آن شهر بمقام ایلخانی جلوس کرد و بعد از اقامت مختصری در تبریز بقراباغ (اران) رفت و در آنجا قوریلتائی تشکیل داد. از شاهزادگان و نوینان و خواتین مغول بسلطنت خود موچلکا گرفت و بار دیگر جلوس کرد و عنوان سلطان اختیار نمود و برسم مغول جشن بزرگی ترتیب داد... در همین قوریلتای غازان خان خواجه صدرالدین را بوزارت یعنی صاحب دیوانی تعیین فرمود در ماه صفر ۶۹۵ که مغولان ماوراءالنهر بخراسان حمله کردند غازان امر داد که از جمیع نقاط لشکر عازم بلاد شرقی شود و امیر نوروز را بفرماندهی ایشان معین کرد بعد از مراجعت از خراسان امیر نوروز خواجه صدرالدین زنجانی را باتهام این که در اموال دیوانی بدون اجازه تصرف میکند و از پیش خود یرلیغ و فرمان صادر می نماید از وزارت عزل کرد و جمال الدین دستجردانی را بجای او گماشت و در این هنگام عده ای از امراء ناراضی در خراسان سر بطغیان برداشتند و مصمم شدند دولت غازانی را برچینند و غازان خان امیر نوروز را بآن صوب مأمور کرد در ضمن عصیان امراء جمعی از دشمنان صدرجهان او را نیز بهمدستی با یاغیان متهم کردند و عده ای از اعضاء دیوان هم بمجرمیت وی شهادت دادند. حکم شد که خواجه را بگیرند و پس از آزار و عذاب بسیار قرار قتل او نیز بدون محاکمه صادر گردید و دو تن را موکل کردند که او را مقید و برهنه در بیشه ای برده و بقتل برسانند. اتفاقاً خواجه در عهد کیخاتو در حق این دو موکل انعام و اکرام کرده بود ایشان صدر جهان را تا شب در آن بیشه نگاهداشتند و بقتل او مبادرت ننمودند در این اثنا امیر هرقداق که از انجام کار سوکای فراغت یافته بود باردو برگشت و از حال خواجه پرسید تفصیل ماجری به او گفتند فوراً دو سوار فرستاد و امر داد که از کشتن او تا صبح دست بدارند و چون صبح شد فهرستی از اسامی مخالفین بحضور غازان خان عرض کردند و اسم صدرجهان در جزء آن نبود و چیزی نگذشت که خواجه از طرف غازان مورد عفو قرار گرفت و مقرر گردید که در مجاورت اردو مقام نماید و در ششم ذی الحجهٔ ۶۹۵ غازان خان دستجردانی صاحبدیوان را بقتل رسانید و در اول محرم ۶۹۶ خواجه احمد زنجانی را بار دیگر بمقام صاحبدیوانی برگزید. یکی از فضلا این رباعی را در آن اوان در سلک نظم کشید. بیت: با صدرجهان فلک چو دمساز آمد شهباز سعادتش بپرواز آمد تا تهنیت روز و مه و سال کند اقبال ز در صلح کنان باز آمد. این انتخاب و قتل خواجه جمال الدین برخلاف میل امیر نوروز بود و میفهماند که قدرت او رو بزوال است. صدرجهان چون بار دیگر بر مسند وزارت نشست درصدد برآمد که انتقام خود را از امیرنوروز که سابقاً در عزل او سعی کرده بود بگیرد و بهمین خیال با دشمنان او همدست شد و ایشان بوسائل عدیده در سرنگون کردن دولت امیرنوروز کوشیدند و او را بداشتن روابط مخفیانه با سلطان مصر متهم ساختند و صدرجهان و برادرش قطب جهان از زبان امیر نوروز و برادر او حاجی بیک مراسلاتی خطاب بسلطان مصر ساختند... و بالاخره در ۲۲ ذی القعدهٔ ۶۹۶ قتلغشاه او را بدست خود گردن زد. شهاب الدین عبداللََّه شیرازی ملقب بوصاف الحضره، هنگام حکومت طغاجار بر فارس، از خواص نایب او، یعنی خواجه صدرالدین احمد خالدی زنجانی، گردید. و این وصاف الحضره را در حق این خواجه، در وقتی که بوزارت کیخاتو رسیده، اشعار و مدایح بسیاری است. عاقبت در جمادی الاخری سال ۶۹۷ خواجه صدرالدین احمد زنجانی صدرجهان را عده ای از عمال دیوانی و امرای غازانی بتصرف در اموال متهم کردند و غازان خواجه را از نظر انداخت. صدرجهان بتوهم اینکه رشیدالدین فضل اللََّه طبیب همدانی از عمال زیردست او نیز در این توطئه شرکت کرده و برخلاف او سخنانی بغازان گفته است بپادشاه شکایت برد ولی غازان به او گفت: رشیدالدین سخنی برضد خواجه نگفته است. در این اثنا امیر قتلغشاه که بسرکوبی پادشاه گرجستان رفته بود در محل دالان ناور کنار شط کورا (کر) باردوی غازان آمد و شنید که صدرجهان بایلخان از کسان او بدگوئی کرده و قتل و غارت بسیار بایشان نسبت داده است و چون مورد عتاب غازان قرار گرفت از خواجه پرسید که موجب این درشتی ایلخان چیست و پیش غازان که از او ببدی یاد کرده است. صدرجهان که بسعایت بعضی از اعضای دیوان رشیدالدین فضل اللََّه را دشمن خود میشمرد او را نزد قتلغشاه در آن قضیه محرک و مقصر معرفی کرد. قتلغشاه هم بر رشیدالدین متغیر گردید چون رشیدالدین خود را معرض تهمت دید بغازان شکایت برد و غازان پس از احضار قتلغشاه دانست که صدرجهان رشیدالدین را متهم کرده است بهمین جهة بر خواجه خشمناک شده امر داد او را در تاریخ ۱۷ رجب سال ۶۷۹ مقید نمودند و پس از محاکمه او را برای مجازات بقتلغشاه سپردند. قتلغشاه خواجه را در ۲۲ رجب از میان دو نیم کرد و برادرش قطب جهان نیز در ۲۱ شعبان همان سال در تبریز بقتل رسید و بقیهٔ کسان ایشان یا کشته شدند و یا راه فرار پیش گرفتند و به این ترتیب دورهٔ حیات صدرجهان که با وجود زیرکی و کرم و ادب مردی جاه طلب و فتنه جو و دسیسه کار بود خاتمه یافت. رجوع به ص ۴۴ و ۴۶ و ۴۸ و ۴۹ و ۵۰ و ۵۵ و ۵۶ ج ۲ حبیب السیر چ ایران و دستور الوزراء صص ۳۰۵ -۳۱۲ و تاریخ مغول تألیف اقبال ص ۲۱۷ و ۲۱۸ و ۲۳۷ و ۲۴۶ -۲۵۱ و ۲۵۷ و ۲۵۹ و ۲۶۱ - ۲۶۶ و ۲۷۹ و ۲۸۷ و ۲۹۳ و ۳۹۳ و ۳۹۶ و ۴۸۷ و ۵۵۹ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) خامی بن محمدبن عمرو. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) خانقی. رجوع به احمدبن محمدبن ازهری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) خاورانی. رجوع به ابوالفضل احمدبن ابی باکر... و رجوع به احمدبن ابی باکر... شود. و صاحب روضات نام او را احمدبن ابی بکربن ابی محمد الخاورانی آورده است. (روضات الجنات ص ۸۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) خجندی. یکی از سه تن تجار مسلمان که با مقداری جامه های زربفت قیمتی نزد چنگیزخان رفتند و چنگیز امتعهٔ ایشان را بقیمت خوب بخرید و در اکرام ایشان بسیار کوشید و جماعتی از تجار رعیت خود را با فرستادگانی همراه تجار مسلمان کرده بممالک خوارزمشاه فرستاد. رجوع به تاریخ مغول ص ۲۲ و رجوع به حبط ج ۱ ص ۴۲۱ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) خجندی برهانی ملقب بعلاءالدین. او راست: القصاری در تصریف.
[ اَ مَ ] (اِخ) خرّاز. رجوع به ابوسعید خرّاز احمد... و رجوع به احمدبن عیسی الخرّاز شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) خراسانی. رجوع به نفحات الانس جامی ص ۱۴۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) خرقی بن محمدبن احمد. از ائمهٔ محدثین است.
[ اَ مَ ] (اِخ) خصّاف. رجوع به احمدبن عمر شیبانی حنفی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) خصافی حنفی. رجوع به احمدبن علی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) خطابی. رجوع به ابوسلیمان احمد یا حمدبن محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) خطی بحرانی. رجوع به احمد بحرانی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) خطیب بغدادی. رجوع به احمدبن علی... و رجوع به خطیب احمدبن علی و رجوع به روضات الجنات ص ۷۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) الخطیب الجاوی. رجوع به خطیب الجاوی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) خطیب النکاباوی الشافعی. او راست: رفع الالتباس عن حکم الانواط المتعاملة بها بین الناس. در مکه بسال ۱۳۲۹ هـ . ق. طبع شده. و صلح الجماعتین بجواز تعددالجمعتین. در هامش آن سه رساله است: اول: شروط الجمعیة. دوم: جوازالعمل بالقول القدیم للامام الشافعی کلاهما لابی بکربن السید محمد شطا و سوم: نوراللمعة فی خصائص الجمعة للسیوطی و آن در مکه بسال ۱۳۱۲ هـ . ق. بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات) .
[ اَ مَ ] (اِخ) خفاجی مصری ملقب به شهاب الدین. او راست: خبایاالزوایا فیما فی الرجال من البقایا و شرحی مفصل در غایت تدقیق بر شفا فی تعریف حقوق مصطفی (ص) تألیف عیاض بن موسی قاضی یحصبی در سه مجلد و شرح درّةالغواص حریری. وفات او بسال ۱۰۹۶ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) خلج (امیر...). از امرای امیرعادل که با سپاه خویش بهمراهی شاه منصور برای جنگ با عاصیان گسیل شد و این امیراحمد مردی کار کرده و جهاندیده بود و گرم و سرد جهان کشیده و در علم یورش و کار جنگ مهارتی عظیم داشت. رجوع بذیل جامع التواریخ رشیدی تألیف حافظ ابرو ص ۲۰۷ و ۲۰۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) خلوتی مالکی. او راست قصیده ای موسوم به: سمط العقود فی مدح سرّالوجود.
[ اَ مَ ] (اِخ) خلوصی پاشا. یکی از وزرای زمان سلطان محمود خان ثانی عثمانی است. او از تربیت شدگان باب عالی بود و بمناصب کدخدائی، صدارت و نظارت مهمات حربیه رسید و در اواخر سال ۱۲۴۳ هـ . ق. رتبهٔ وزارت با مرتبت قائم مقامی صدارت عظمی داشت و در ۱۲۴۸ هـ . ق. از منصب قائم مقامی عزل و در ۱۲۵۲ بجای عاکف پاشا ناظر خارجیه شد و پس از چند هفته درگذشت. رجوع بقاموس الاعلام شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) خوارزمی ملقب به محیی الدین. او راست: تبیین الحقایق کما اکتنز فیه من الدقائق که مختصر کتابی است بهمین اسم.
[ اَ مَ ] (اِخ) خوارزمی. در ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۷ ببعد آمده است که: احمد خوارزمی از جملهٔ خواص حضرت نوح بن منصور سامانی بود و هر سال حملی بردست او بکعبهٔ معظم و مدینهٔ مکرم فرستادی تا بر اشراف حرمین و فقراء و مستحقان صرف کردی و بمصاب استحقاق و مظان استیجاب رسانیدی. حکایت کرد که در نوبتی که از خراسان می آمدم بر عزم حج چون بحضرت عضدالدوله رسیدم بر قاعدهٔ معهود تجدید عهدی کردم و بخدمت بارگاه وی شدم توقیر فراوان نمود و از احوال ملک خراسان و انتظام امر آن دولت در ضمن اهتمام و کنف کفالت و عهدهٔ تدبیر و وزارت شیخ ابوالحسین عتبی استکشاف کرد و از مجاری احوال و منازل اشغال او تعرفی فرمود و گفت: اگر از آن حضرت خدمتی فرموده اند یا التماسی کرده عرض باید داشت تذکره ای که شیخ ابوالحسین فرا من داده بود مشتمل بر ملتمساتی معین به وی دادم و در آن جمله هزار تا جامهٔ ششتری بود مطرّز بالقاب امیر سدید ملک منصور ولی النعم ابوالقاسم نوح بن منصور مولی امیرالمؤمنین و پانصد تا معلم باسم حسام الدّوله ابوالعباس تاش چون این تذکره مطالعه کرد خشمناک و متغیر گشت و عنان تملک و تماسک از دست او برفت و روی فرا من کرد و گفت: اگر پسر عتبی بر ملک خراسان اقتصار کردی و پای در دامن سلامت کشیدی و اندازهٔ کار نگاهداشتی او را و صاحب او را سودمندتر آمدی ازین تحکمهای نالایق که برما میکند اما باد نخوت بتیغ آبدار از دماغ او بیرن کنیم.... احمد خوارزمی گفت: مرا از هیبت او قوّت از اعضا برفت و برخاستم پای کشان از بارگاه بیرون آمدم و باستشعار و خوفی هرچه تمامتر خود را بوثاق انداختم چون موسم کوچ حاج رسید کس فرستاد مرا بازخواند و تألف و تلطف بسیار کرد و اکرام و ترحیب تمام نمود و گفت: تذکره ای که داشتی مثال دادیم تا باتمام رسانند و نخواستیم که بدین قدر شیخ ابوالحسین را غباری بخاطر رسد و وحشتی باندرون او راه یابد باید که صنّاع را حاضر کنی و بر وفق مراد و حسب مرتاد آن جامها بفرمائی چنانکه تا وقت بازگشت تو تمام کرده و پرداخته بتو سپارند. گفت: بیامدم و آن جامها برآن موجب که ملتمس او بود بفرمودم و چون بازگشتم با دیگر محمولات و مضافات ببخارا رسانیدم.
[ اَ مَ ] (اِخ) خوارزمی. رجوع به ابوریحان بیرونی و رجوع بروضات الجنات ص ۶۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) خوافی. رجوع به پیر احمد (خواجه...) خوافی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) خَیّاش بن محمدبن سلمة. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) خیاط. هندوشاه در تجارب السلف آرد (ص ۲۲۳ ببعد): عمادالدولة (ابن بویه) را نایبی بود او را ابوالعباس احمد خیاط گفتندی و کارهای خاصهٔ عمادالدوله در دست داشت میان او و ابوسعید وزیر عداوتی بنشست و ابوالعباس بآن سبب دایم با عمادالدوله در حق وزیر خبث کردی و در تقبیح صورت حال او کوشیدی و عمادالدوله گفتی من سخن تو در حق ابوسعید وزیر نخواهم شنید، و او از آن باز نایستادی و عمادالدوله را حاجبی بود قتلغ نام میان او و ابوسعید وزیر وحشتی پیدا شد. ابوسعید دعوتی نیکو ساخت و بسیار از اکابر را بخواند و قتلغ را نیز بطلبید، او اجابت نکرد زیرا که در خواب دیده بود که کسی او را گفتی ابوسعید وزیر تو را خواهد کشت عزم کرد بر آن که پیش از آن که وزیر او را بکشد. او دفع صائل کند و وزیر را بکشد خواص او گفتند به این خواب التفات مکن که این را اصلی نباشد و با وزیر مصالحه موافق تر از مخالفت است. بسخن یاران خویش التفات نکرد و کاردی دراز در ساق موزهٔ خود نهاد و بعد از آن که از دعوت ابا کرده بود بخانهٔ وزیر رفت و وزیر چون او را بدید برخاست و تعظیم و اکرام نمود و طعام پیش آوردند. وزیر با غلامان و خواص خویش گفته بود که او را نگاه دارید مبادا قتلغ قصدی کند. فی الجمله قتلغ بالطاف وزیر ملتفت نمی شد و هرچند که او سخن نرم می گفت قتلغ سخن درشت می گفت در این میانه کارد برکشید، میخواست که بر وزیر زند، غلامان منع کردند، او ممتنع نشد و کار از حدّ بگذشت و ایشان دانستند که با او رفق و لطف مفید نخواهد بود قتلغ را بگرفتند و بسیار بزدند ناگاه چماقی بر سر او آمد و کشته شد او را کشته بخانه بردند. ابوالعباس در حال پیش عمادالدوله رفت و او در خواب بود، نعره ای زد چنانکه عمادالدوله از خواب برجست و گفت چه حالت است؟ ابوالعباس گفت: وزیر قتلغ حاجب را بکشت. عمادالدوله گفت: دروغ میگویی ابوالعباس گفت: معتمدی را بفرست تا به چشم خود بیند و حال باز نماید. عمادالدوله معتمدی را فرستاد تا صورت حال بدید و بازآمد و گفت: ابوالعباس راست می گوید. عمادالدوله برنجید. در این حال وزیر درآمد و صورت ماجری چنانکه رفته بود عرضه داشت. ابوالعباس گفت: نیکو کردی حق با جانب تو است. ابوالعباس از عنایت عمادالدوله در چنین حال که یکی از خواص او را بکشت و او را عفو و مسامحه کرد منفعل شد و مشمراً عن ساق الجدّ در قصد وزیر شروع کرد و حیلتی انگیخت. و با عمادالدوله گفت: وزیر از پادشاه متوحش و خائف است و با بزرگان لشکر مواطاتی می کند که هرگز تمام مشواد و پیش از آن که این سخن گفتی ترکان را برانگیخته تا بر غلبه و فریاد و اتفاق خون قتلغ بطلبیدند. ترکان اتفاق کردند وزیر را معلوم شد بترسید و اندیشه بر آن مقرر گردانید که خزانهٔ خود را بموضعی فرستد که ایمن باشد و بفرمود تا صندوقها را از خزانه در میان سرای می آوردند تا نقل کنند و خویشتن با ابوعمران موسی که امیری بود بزرگ از امراء لشکر و با ابوسعید دوستی صادق داشت بخلوت بنشست و از عداوت ابوالعباس با او شکایت میکرد و این صورت بعینها ابوالعباس را معلوم شد بخدمت عمادالدوله رفت و گفت: ابوسعید وزیر با هریک از امراء لشکر بخلوت می نشیند و اسرار میگویند و با یکدیگر سوگند میخورند در این ساعت، با ابوعمران موسی بخلوت نشسته است و صندوق خزاین بمیان سرای آورده میخواهد تا امشب خزاین بصحرا فرستد که بسبب موافقت لشکر و اعتمادی که بر مخالفت دارد صحرا را از خانه ایمن تر میداند و با یکدیگر روز معین کرده اند که اظهار مخالفت کنند. عمادالدوله در حال معتمدی را بخانهٔ وزیر فرستاد همان صورت که ابوالعباس گفته بود مشاهده کرد، بیامد و گفت: وزیر صندوقهای خزاین در میان سرا آورده است با ابوعمران موسی بخلوت، و به نیت مخالفت مشغول است. عمادالدوله را بسبب کشته شدن قتلغ در دل آزاری بود اگرچه ظاهر نمیکرد، چون این حال بدانست مجال تحمل نماند، بفرمود تا وزیر را بگرفتند و وزارت به ابوالعباس داد، از اینجاست که عاقلان گفته اند مرد را هزار دوست اندک باشد و یک دشمن بسیار بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) خیالی (شمس الدین...بن موسی...). یکی از علمای عهد سلطنت محمدخان ثانی عثمانی. او مردی ادیب و فاضل و صالح بود و در بعضی مدارس تدریس میکرد و بر شرح عقاید نسفیه و بر حاشیهٔ تجرید حواشی دارد و کتاب نظم العقائد استاد خود حضربک را شرح کرده است. رجوع به قاموس الاعلام و رجوع به خیالی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) خیبری. رجوع به احمدبن عبدالقاهر شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) خیوطی. رجوع به احمدبن علی الابار... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) داعی. از قدمای شعرای عثمانی است و از پیوستگان شاهزاده سلیمان چلبی پسر یلدرم با یزیدخان. اصل او از مردم کرمیان بود و منظومه ای بنام جنگ نامه و بعضی مراسلات دارد و از اشعار اوست: کوزم هیچ کورد یکک وارمی بحق سورهٔ طاها بنم یارم کبی فتنه بنم کو کلم کبی شیدا. رجوع بقاموس الاعلام شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) دامغانی (قاضی...). او راست: الاستظهار و الاخبار.
[ اَ مَ ] (اِخ) داود نظام الدین (امیر...). خوندمیر در دستورالوزراء ص ۳۵۲ و ۳۵۳ آرد: در شهور سنهٔ تسع عشر و ثمانمائه (۸۱۹ هـ . ق.) بسعی میرزا بایسنغر بر مسند وزارت نشست و میان بخدمت صاحب تاج و سریر و کمر بعداوت سید فخرالدین وزیر بربست و بعد از عزل سید فخرالدین چند ماهی از روی استقلال بتمشیت امور ملک و مال پرداخت و در سنهٔ عشرین و ثمانمائه (۸۲۰ هـ . ق.) خواجه غیاث الدین پیراحمد نیز وزیر شده، خواجه احمد داود مدت دیگر بشرکت آن جناب علم وزارت برافراخت. نقل است که خواجه احمد داود بغایت خوش طبع و شیرین سخن و حاضرجواب بود و همواره با خواجه پیراحمد بساط انبساط مبسوط داشته، مطایبه می نمود. خواجه پیراحمد به اقرعیت و خواجه احمد داود بسبب رنگ سبز، به ازرقیت اتهام داشتند. بنابرین در ایام طوی هرگاه خواجه پیراحمد بر سر آش می نمود جهت خواجه احمد داود کجری می فرستاد و اگر خواجه احمد بترتیب آش قیام مینمود جهت خواجه پیر احمد قلیهٔ کدو ارسال می فرمود. روزی خواجه احمد داود تنها بدیوان نشسته بود و مردم قریهٔ شادی بتره بدادخواهی آمده، سخنی که داشتند عرض می کردند، در آن اثناء خواجه پیراحمد نیز رسیده پرسید که رعایای شادی بتره چه میگویند خواجه احمد داود جواب داد که کلبتره ای می گویند. روایت است که نوبتی خواجه احمد داود موزه های سرخ پوشیده، بباغ شتافت. میرزا بایسنغر خواجه را مخاطب ساخته، گفت: باری موزهٔ سرخ پوشیده ای جواب داد که اگر موزهٔ سیاه می پوشم مردم تصور میکنند که پای برهنه ام. سایر حالات و سال وفات خواجه پیراحمد داود از کتبی که در وقت تحریر این رساله در نظر بود بوضوح نپیوست. بنابر آن در ذکر او برآنچه نوشته شده اختصار نمود. و رجوع به احمدبن داود... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) درّانی. رجوع به احمدشاه افغان شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) درّ دوران. رجوع به احمدشاه افغان شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) الدردیر. او راست کتاب اقرب المسالک الی مذهب مالک. و احمد الصاویر را بر آن کتاب حاشیه ای است بنام بلغةالسالک لأقرب المسالک.
[ اَ مَ ] (اِخ) درویش (خواجه....). رجوع به احمد قابض شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) دشتی بن محمدبن ایان. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) دماوندی ملقب به شرف الدین خواجهٔ ادیب. عوفی مؤلف لباب الالباب او را در لوهور دیده و در کتاب خویش از او نقل کرده است. رجوع به لباب الالباب ج ۱ صص ۲۸۴ -۲۸۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) دمشقی. رجوع به احمدبن هبة اللََّه بن احمد... و رجوع به روضات الجنات ص ۸۹ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) دمنهوری. مولد و منشأ او مصر است. او یکی از علمای علوم عقلیه و نقلیه است و بالاخص در هیئت و حکمت و طب صاحب ید طولائی است و درعلوم متنوعه صاحب تآلیف است. وفات او به ۱۱۹۲ هـ . ق. بوده است. (قاموس الاعلام).
[ اَ مَ ] (اِخ) دمیاطی (شیخ...). او راست: نخبة الرسائل و بلغة الوسائل.
[ اَ مَ ] (اِخ) دمیاطی. رجوع به احمدبن آیبک شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) دُنبلی بن نصر. از قبیله ای از اکراد موسوم به دُنبل. یکی از علمای فقه شافعی است.
[ اَ مَ ] (اِخ) الدهلوی. رجوع به دهلوی و معجم المطبوعات شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) دیکقوز. او راست: شرحی بر مراح الارواح تألیف احمدبن علی مسعود.
[ اَ مَ ] (اِخ) دیلمی مشهور بابن عصیده. رجوع به احمدبن عبیدبن ناصح... و رجوع بروضات الجنات ص ۵۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ذغله یا دقله. او راست: ایدرولیک یا علم حرکة المیاه و موازاتها (معرّب) چ سنگی بولاق سال ۱۲۵۷ هـ . ق. و حساب المثلث. که بفرانسه تریگونومتری نامند. (معرب) چ بولاق بسال ۱۲۵۹ و رضاب الغانیات فی حساب المثلثات (معرب) چ بولاق ۱۲۵۹. (شاید این دو کتاب یکی باشد) و مثلثات مستویه و کرویه. (معرب) چ بولاق بسال ۱۲۵۷. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) ذوالسیفین. رجوع به احمدبن کنداجیق شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ذوالفضائل. رجوع به احمدبن محمد اخسیکتی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ذوالفقار. رجوع به ابوالحسن احمد و معجم المطبوعات شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) الذهبی. سومین از شرفای فلالی مراکش. (۱۱۳۹ تا ۱۱۴۱ هـ . ق.).
[ اَ مَ ] (اِخ) رازی. رجوع به امین احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) رأس الأنصار. رجوع به احمدبن علی بن موسی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) راضی باللّه. رجوع به احمدبن جعفر راضی باللّه... و راضی باللّه... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) رافع. رجوع به طهطاوی شود. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) رانی مکنی به ابوالفضل بن حسن واعظ دمشقی وی بدمشق فرود آمد و از ابوالحسن صخر الازدی حدیث شنود و ابن السمعانی گوید: ران مدینه ای است در ارمینیه و آن غیر ارّان آذربایجان است. (تاج العروس مادهٔ رین).
[ اَ مَ ] (اِخ) راوندی. رجوع به ابن راوندی و رجوع بروضات الجنات ص ۵۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) رزوق. او راست: قواعدالتصوف. علی وجه یجمع بین الشریعة والحقیقة طبع مصر بسال ۱۳۱۸ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) رسام حموی مکنی به ابوالعباس و ملقب به شهاب الدین. او راست: معادن الجواهر. (مقادیرالجوهر). رجوع به احمدبن ابی بکر حموی.... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) رسمی افندی. یکی از مشاهیر رجال عثمانی است. مولد او در قصبهٔ رسمو واقع در اقریطش در سال ۱۱۳۳ هـ . ق. بود، وفات وی در ۱۲۰۳ هـ . ق. او زبان رومی (یونانی عصر) میدانست و مأمور امضای معاهدهٔ قینارجه شد و هم او را برای تبلیغ وفات عثمان خان ثانی و جلوس سلطان مصطفی خان ثالث بسفارت وینه فرستادند و سپس سمت سفیری در برلین داشت و از این سفرهای خویش سیاحت نامه ای کرده است و نیز تاریخ محاربات واقعهٔ بین روسیه و عثمانی را نوشته است و هر دو کتاب او را هامر بزبان آلمانی ترجمه کرده است و متن سیاحتنامهٔ او در پاریس بطبع رسیده است. رجوع بقاموس الاعلام شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) رسی. المتوکل. یازدهمین از ائمهٔ رسی در سعدای یمن از ۵۳۲ هـ . ق. و وفاتش در ۵۵۶ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) رشدی. او راست: السر فی خطأ القضاء. رجوع به محمود ضیف شود. (معجم المطبوعات) .
[ اَ مَ ] (اِخ) رشید افندی. رجوع به صَدَفی زاده شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) رشیدالدین. رجوع به احمدبن ابی المجد ابراهیم خالدی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) رشید عبداللََّه (دکتر) حکیم باشی مستشفی أصوان الامیریة. او راست: التمریض والاسعافات الأولیة. طبع مطبعة الآداب و المؤید سال ۱۹۱۱ م./ ۱۳۲۹ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) رضا (الشیخ...). او راست: هدایة المتعلمین الی ما یجب فی الدین. طبع مطبعة العرفان صیدا ۱۳۳۰ هـ . ق. رجوع به رضا و طاهر وزین شود. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) رضوان. شاعری متوسط بروزگار سلطان سلیمان عثمانی. او راست: یار عشقکله جهنم اودی یاندر مزبنی تشنه یم کیم یدّی دریا صوئی قاندر مزبنی.
[ اَ مَ ] (اِخ) رفاعی (الشیخ...). رجوع به رفاعی الازهری شود. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) رفاعی. رجوع به ابن رفاعی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) رفعت. او راست: ارتیاح الفکرة من جهة الکولیرا (الهواء الاصفر). (معجم المطبوعات) .
[ اَ مَ ] (اِخ) رفعت پاشا. او پسر ابراهیم پاشای مصری است و مولد او در مصر بسال ۱۲۴۱ هـ . ق. بوده است و در محاربات شام به معیت پدر خویش حضور داشت و برای اکمال تحصیلات بپاریس رفت و مکتب ارکان حرب را بدید. پس از وفات پدر خود بمصر بازگشت و از معارف و معلومات خویش بوطن خود فائده ها رسانید و فرقه ای که بر خلاف عباس پاشا متشکل شده بود او را بریاست خود برگزیدند و او نپذیرفت معهذا در نظر عباس پاشا مظنون بود. ازین رو در ۱۲۶۷ هـ . ق. به اسلامبول رفت و سلطان عبدالمجیدخان پادشاه عثمانی به او منسب فریق داد سه سال بعد از آن، آنگاه که سعیدپاشا والی مصر شد بمصر بازگشت و عضو مجلس شورائی که در مصر منعقد ساختند گردید و سپس ریاست همان مجلس بدو محول گشت و پس از فوت سعیدپاشا آنگاه که مسند ولایت مصر خواستند بدو تفویض کنند از سوء اتفاق واگنی که وی در آن نشسته بود، در نیل معلق گردید و وی غرق شد. (سال ۱۲۷۳ هـ . ق.). رجوع بقاموس الاعلام شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) رفیق قدیم. رجوع به احمدبن قاسم... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) الرقاشی. برادر فضل. شاعری قلیل الشعر است. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) رمضانی. او راست: رسالة فی قوله تعالی: یوم یأتی بعض آیات ربک.
[ اَ مَ ] (اِخ) رملی زرّین. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) رملی شافعی ملقب بشهاب الدین. رجوع بروضات الجنات ص ۲۸۹ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) رودباری بغدادی. رجوع به ابوعلی رودباری و روضات الجنات ص ۵۹ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) رومی. از ادبای قرن یازدهم هجری و بروکلمان آلمانی در کتاب آداب العربیة ذکر او آورده است. او راست: مجالس الابرار و مسالک الاخیار و محائق البدع و مقامع الاشرار. مشتمل بر صدمجلس در شرح صد حدیث از کتاب المصابیح که در لکنو بسال ۱۳۲۱ هـ . ق. بچاپ رسیده است. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) رومی آقحصاری. معروف بابن المدرس متوفی بسال ۱۰۴۱ هـ . ق. او راست: شرح الدرالیتیم فی التجوید پیرکلی. رسالةالتقلید. رسالة فی ذکرالجهر و تجویزه و الرّد علی البزازیة. تعلیقة علی بعض مواضع تفسیرابی السعود. حاشیه بر شرح رسالهٔ عضدی در وضع.
[ اَ مَ ] (اِخ) زاهد. ملقب بشهاب الدین و مکنی به ابوالعباس (شیخ...) او راست: تحفةالسالک المبتدی و لمعةالمنتهی و مقدمةالزاهد. وفات وی بسال ۸۱۸ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) زئبقی بن عبده. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) زبیدی ملقب بشهاب الدین. رجوع به احمدبن عثمان بن ابی بکربن بصیص... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) زردی. او احمدبن محمدبن عبداللََّه ادیب لغوی علامه است. رجوع به احمدبن محمدبن عبداللََّه... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) زروق. رجوع به احمدبن محمدبن عیسی.... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) زروق. ملقب بشهاب الدین فاسی مغربی صوفی. او راست: تأسیس القواعد والاصول و تحصیل الفوائد لذوی الوصول و النصیحةالکافیة لمن خصّه اللََّه تعالی بالعافیة. وفات وی بسال ۸۹۹ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) زَرّین رَملی. محدث است. (منتهی الارب).
[ اَ مَ ] (اِخ) زکی ابوشادی. مولد او بمصر سنهٔ ۱۳۰۹ هـ . ق. بود. او راست: قطرة من یراع فی الادب و الاجتماع. و او را مؤلفات دیگر است. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) زکی باشا. رجوع به زکی باشا احمد شود. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) زکی الخرشی مهندس. او راست: الأجراس الکهربائیة فی کیفیة ترکیبها و اصلاحها و ما تحتاج الیه. طبع مطبعهٔ النهضةالعربیة ۱۳۳۳ هـ . ق./ ۱۹۱۵م. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) زکی صفوت. فارغ التحصیل از مدرسهٔ دارالعلوم و مدرس زبان عربی در مدرسهٔ الامیرفاروق سنهٔ ۱۳۴۵ هـ . ق. او راست: صفوة المنشآت. و آن مجموعه ای است از انشاء در دو جزء که در مطبعةالرحمانیه بسال ۱۳۴۱ هـ . ق. بچاپ رسیده است. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) زکی یوزباشی. یکی از معلمین ریاضی و یوزباشی ارکان مدرسهٔ حربیة. او راست: اللآلی السنیة فی تعلیم قراء الخرط الطوبوغرافیّة. طبع مصر بسال ۱۲۹۰ هـ . ق. و الهدایة العباسیة فی التواریخ الفلکیه. (معجم المطبوعات) .
[ اَ مَ ] (اِخ) زمجی یا زمچی. نام یکی از سران و پهلوانان لشکر ابومسلم مروزیست. مؤلف آنندراج گوید: نام مردی صاحب خوارق که قصه خوانان وضع کرده اند و در قصهٔ ابومسلم مروزی اکثر ذکر او می آید. و در مؤیدالفضلاء آمده: کیفیت پیوستن احمد بر آن جمله است که احمد هم بمیان میدان آمده و بسیاری از خوارج کشته و ملاقات صاحب الدعوه ابومسلم بازگشته [ کذا ] و چون دوم روز در مصاف آمد و از پی طریقه [ کذا ] تیشه کنندگان چندی با خود آورده و میان میدان تیشه در زمین فرو برد بعد آن هر که از ملعونان بمیدان آمده او را علف تیغ ساخته سر او بر سر یکی از آن نیزه ها می نهاد در این بیت تلمیع آن جولایگی کرده است: در مصاف آنکه خواهد صف توی تار و پود احمد زمجیش بادا در وغا بدخواه تو [ کذا ] .
[ اَ مَ ] (اِخ) زمن. رجوع به احمد کتاکت شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) زناتی بک (شیخ...). ناظر مدرسة القبة الخدیویة و مدرسة العذبة المتمدنة. او راست: الدین القویم برسم المدارس الخصوصیة للحضرة الفخیمة الخدیویة. مطبوع مطبعةالآداب ۱۳۱۶ هـ . ق. والصراط المستقیم فی تفسیر القرآن الکریم یشتمل علی تفسیر آیات من القرآن الکریم مما یتعلق بالاعتقادات والعادات و مکارم الاخلاق والآداب. طبع بولاق ۱۳۱۹ هـ . ق. و الطریقة الجدیدة فی الهجاء والتمرین والمطالعة برسم المدارس الخصوصیة للحضرةالفخیمة الخدیویة دوجزء طبع بولاق ۱۳۱۵ و الهدایةالی الصراطالمستقیم طبع مصر ۱۳۱۹ و ۱۳۲۰. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) زنده پیل. رجوع به احمدبن ابی الحسن بن محمدبن جریربن عبداللََّه بن لیث بن جریربن عبداللََّه البجلی... و رجوع به احمدبن جریر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) زورق. رجوع به احمدبن محمدبن عیسی برلسی شود. و در بعض مآخذ رزوق آمده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) زوزنی. مکنی به ابوسهل بن محمد. یکی از مشاهیر فقهای شافعیه است و کتابی بنام جمع الجوامع بطرز مختصر مزنی کرده است. (قاموس الاعلام).
[ اَ مَ ] (اِخ) زوزنی. مکنی به ابونصربن علی. وی از شعرای عهد عضدالدولهٔ دیلمی است و در بغداد میزیست. رجوع به قاموس الاعلام شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) زین الدین. رجوع به احمدبن احمد زبیدی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) زین الدین. رجوع به احمدبن احمد سروجی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) زین الدین. رجوع به احمدبن احمدبن احمدبن عبداللطیف... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) زین القضاة. رجوع به احمدبن محمدبن حجری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ژنده پیل. رجوع به احمدبن محمدبن جریر و احمدبن ابی الحسن بن محمدبن جریر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) سامری شامی مکنی به ابوالعباس او راست: الجامع که شرح مجموع محمدبن شرف کسلائی است.
[ اَ مَ ] (اِخ) السبتی. در مراکش رئیس متصوفه بوده. او راست: زایرجة ابی العباس الخزرجی.
[ اَ مَ ] (اِخ) سبط العجمی. رجوع به احمدبن ابراهیم بن محمد حلبی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) سبکی ملقب به بهاءالدین. وی شرح بسیط بر مختصر ابن حاجب نوشته است. وفات وی بسال ۷۷۳ هـ . ق. بود. رجوع به احمدبن عبدالکافی سبکی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) سَبَنی. ابن اسماعیل. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) سُتَیتی. ابن محمد بن سلامة. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) سرجی بن عمروبن سرح. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) سروجی. رجوع به احمدبن ابراهیم سروجی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (افندی) سری. او راست: القواعد العلمیة فی الطریق الرسمیة (هندسه) طبع بولاق بسال ۱۳۱۵ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) سعد مسعود. او راست: الحقیقة الواضحة للطریقة الصحیحة فی العلوم الدینیة الثلاثة (التوحید والفقه والمیراث) طبع مطبعهٔ کردستان بسال ۱۳۲۷ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) سعید قونوی. رجوع به احمدبن محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) سعید الکرخی. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۱۶۵).
[ اَ مَ ] (اِخ) سفیانی. رجوع به احمد ابوطاهر سفیانی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) سکوتی. شاعر عثمانی از اتباع صدراعظم قره مصطفی پاشا وزیر سلطان محمدخان. صاحب ترجمه نزیل دمشق است و بدانجا بسال ۱۱۰۲ هـ . ق. درگذشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) سلطان عمادالدین بن شاه شجاع. خوندمیر در حبیب السیر آرد که [ بهنگام قرب وفات شاه شجاع ] : امرا و اعیان متفرق بدو فرقه شدند بعضی جانب سلطان عمادالدین احمد گرفته بیعت کردند و برخی روی بمتابعت سلطان مجاهدالدین زین العابدین آوردند و شاه شجاع سلطان زین العابدین را طلبیده نصایح سودمند فرمود و منصب ولایت عهد به وی تفویض نمود و اصفهان را ببرادر خردتر خویش سلطان ابویزید عنایت کرد. آنگاه سلطان عمادالدین احمد را طلب داشت و چون چشم اخوین بر یکدیگر افتاد گریه بمثابه ای بر ایشان غالب شد که هیچکدام را مجال تکلم نماند و سلطان احمد از مجلس بیرون رفت تا رقت شاه تسکین یافت پس پیرشاه را که نوکربیک سلطان احمد بوده طلبیده گفت که دنیا مشابهست بظل غمام و حلم نیام نه آن سایه بر یکجای قرار گیرد و نه از آن خواب، مهمی تمشیت پذیرد و من در این شهر فتنه بسیار می بینم مقام اصلی ما دارالامان کرمان است امید آنکه همین ساعت بآن ولایت روی در این بلدهٔ پرآشوب توقف ننمائی و در نهج فتنه سعی نفرمائی و سلطان احمد این نصیحت قبول کرده همان روز روی بکرمان آورد. سلطان احمد پادشاهی بود بوفور لطف و کرم معروف و بصفاء اعتقاد و رقت قلب موصوف، مربی ارباب عمایم و فضلا و مقوی شریعت غرّا و چنانچه سابقاً مرقوم گشت که شاه شجاع در مرض موت حکومت کرمان را نامزد سلطان احمد کرده او را به آن جانب گسیل فرمود و چون سلطان احمد نزدیک بدارالامان رسید امیر اختیارالدین حسن قورچی با آنکه قوت مقاومت و قدرت مقاتلت داشت بقدم مطاوعت او را استقبال فرمود و مقالید خزاین و مفاتیح قلاع و دفاین را تسلیم نموده عزیمت شیراز نمود. سلطان احمد مانع او آمده گفت: چندان توقف نمای که خبر صحت پادشاه برسد آنگاه باتفاق عازم آن صوب شویم اگر مهم نوعی دیگر باشد تو ما را بجای پدری و از ملک و مال هیچ دریغ نیست و بعد از دوازده روز از وصول سلطان عمادالدین احمد امیر سیورغتمش اوغانی که بحکم سلطان زین العابدین سردار قوم جرما و اوغان بود با سلطان احمد در مقام مخالفت آمد و یکدو نوبت بین الجانبین ستیز و آویز روی نموده در معرکهٔ آخر سر سیورغتمش نشانهٔ تیرتقدیر شد و غنیمت بسیار بدست سپاه سلطان احمد افتاده منصب پیشوائی جرما و افغان تعلق به پهلوان علی قورچی گرفت. و در سنهٔ ۷۸۸ هـ . ق. ابویزید در لرستان مفلوکی چند درهم کشید و بحدود کرمان درآمد و خواجه تاج الدین سلیمانی را پیش سلطان احمد فرستاده از مقدم خویش اعلام داد سلطان فرمود که مهتر حسن فراش که در سلک ملازمان قدیمی انتظام داشت ابویزید را استقبال نموده مایحتاج نوکرانش مرتب دارد و سلطان بایزید در شهر بابک فرود آمده لشکریان او چند مردک سر و پا برهنه بودند دست تعدی بمال رعیت دراز کرده آن ولایت را برهم زدند و این خبر بسلطان احمد رسیده آزرده خاطر گشت و پیغام فرمود که بایزید باید که از حد کرمان بیرون رود. لاجرم سلطان بایزید متوجه رودان و رفسنجان شد و سلطان احمد نیز بدانجانب توجه فرموده و سلطان بایزید چون مرد نبرد نبود به یزد رفت و ملازمت شاه یحیی پیش گرفت... چون شاه یحیی از شیراز فرار کرد حوالی ابرقوه را غارتیده به یزد رفت و سلطان ابواسحاق حاکم سیرجان را با خود متفق ساخته بعزم تسخیر کرمان روان شد و میان او و سلطان احمد محاربتی در غایت شدت اتفاق افتاد در آن معرکه سلطان ابویزید از طرف برادر مردانگیها نمود و شاه یحیی شکست یافته، سلطان ابواسحاق گرفتار گشت و سلطان احمد رقم عفو بر جریدهٔ جریمهٔ او کشیده سیرجان را باردیگر ببه وی اد و مظفر و منصور روی بکرمان نهاد. در سنهٔ احدی و تسعین و سبعمائة سلطان زین العابدین با عمّ خویش سلطان احمد اتفاق کرده عازم استخلاص شیراز شد و شاه منصور ایشان را استقبال نموده در موضع خفرک نیران قتال اشتعال یافت و بعد از کشش و کوشش موفور شاه منصور بر طبق نام خویش بدیدن پیکر نصرت فایز گشته، سلطان احمد روی بکرمان آورد و از سر اطمینان قلب در کرمان بسر میبرد و سلطان زین العابدین به اصفهان رفت و شاه منصور متعاقب بحدود اصفهان رسیده سلطان زین العابدین بطرف ری گریخت و موسی جوکار که مقهوری بود غدّار او را گرفته نزد شاه منصور فرستاد و منصور از عذاب قیامت نیندیشیده فی شهور سنهٔ ۷۹۲ هـ . ق. جهان بین آن خسرو حشمت آئین را میل کشید و هم در این سال لشکر بدر یزد برده دست بغارت و تاراج برآورده و بتوسط بعضی از خویشاوندان با شاه یحیی صلح گونه ای کرده مانند بلای ناگهانی بطرف کرمان رفت و ایلچی نزد سلطان احمد فرستاد و پیغام داد که من از شما ایمن نیستم و الا بخرابهٔ کرمان با عم خویش چگونه مضایقه کنم. مصلحت آن است که خویشان با یکدیگر در طریق مصادقت سلوک نموده دفتر عهد و پیمان امیر تیمور گورکان را بر طاق نسیان نهند و مرا بمال و لشکر مدد دهند تا بکنار جیحون رفته نگذارم که سپاه جغتای از آب عبور نمایند. سلطان احمد جواب داد که این سخن نتیجهٔ خبط دماغ و علامت اختلال قوت مخیله است زیرا که امیر تیمور گورکانی را ده هزار چاکر است بعده و عدد از من و منصور زیاده و سپاه کشورگشای آن حضرت از ری تا سرحد ختای در غایت عظمت و کامرانی نشسته اند امثال ما مفالیک بکدام استطاعت با همچنین پادشاهی صاحب شوکت در مقام مقاومت توانند آمد. چون شاه منصور این جواب استماع نمود حدود کرمان را بجاروب نهب و تاراج پاک ساخته علم معاودت بصوب شیراز برافراخت. چون قصهٔ شاه منصور بفیصل انجامید [ توسط امیر تیمور ] سلطان عمادالدین احمد در ردیف دیگران از آل مظفر باردوی تیمور رفتند و در سلک سایر ملازمان انخراط و انتظام یافتند و او نیز بموجب استصواب امرا و ارکان دولت هم در آن چند روز تمامی آن جماعت را مقید و محبوس گردانیده جهات و یراق ایشان را بباد غارت و تاراج برداد و چون بجانب اصفهان در حرکت آمد بعد از قطع دوازده منزل در قمشه یا ماهیار بتاریخ دهم ماه رجب سنهٔ خمس و تسعین و سبعمائه (۷۹۵ هـ . ق.) خرد و بزرگ و صغیر و کبیر آل مظفر را بسیاست رسانید و نهال اقبال آن ملوک ستوده خصال را بیگناه مستأصل گردانید. رجوع بحبط ۲ صص ۹۶، ۹۸ - ۱۰۲ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) سَلَقی ابن روح مکنی بابوعمرو منسوب به سلقیة در ساحل انطاکیة. مسعودی گوید که آثار سلقیة تا عصر ما باقی است. و احمد شاعری است و بحتری را هجا گفته است. (تاج العروس مادهٔ س ل ق).
[ اَ مَ ] (اِخ) سلمان حربی ملقب به سکّر. محدث است. وفات او پس از سال ۶۰۰ هـ . ق. باشد. و بعضی پدر او را سلیمان گفته اند. (تاج العروس مادهٔ س ک ر).
[ اَ مَ ] (اِخ) سلیمان الطوسی. ابو عبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۷۰، ۱۴۷، ۱۸۹، ۲۴۲، ۳۵۹، ۳۶۰).
[ اَ مَ ] (اِخ) سمرقندی ملقب به شهاب الدین. او راست: شرحی بر مختصر القدوری.
[ اَ مَ ] (اِخ) سمنانی ملقب به علاءالدوله و رکن الدین. او راست: فصول فی الاصول. رجوع به علاءالدوله ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) السموری. سیستانی الاصل است. رجوع به تاریخ سیستان ص ۲۰ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) سمین. رجوع به احمدبن یوسف حلبی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) سُویقی بن محمد. تلمیذ ابوداود.
[ اَ مَ ] (اِخ) سهروردی (شیخ...). یکی از خوشنویسان است.
[ اَ مَ ] (اِخ) سهیلی (شیخ...). ملقب به امیرنظام الدین. دولتشاه سمرقندی در تذکرهٔ خود ص ۵۰۹ ببعد آرد: امیر اعظم فاضل نظام الدین شیخ احمد سهیلی زید درجته، و این نامدار عالی تبار را در الوس جغتای خانواده ای بزرگ است و اجداد کرام او از زمان دولت حضرت صاحب قرانی همواره صاحب جاه و امرا و بعهد دولت شاه رخی متکفل معظمات امور سلطانی بوده اند و این امیر کبیر نیکواخلاق با وجود حسب و نَسَب بکسب فضایل و آداب کوشید و بمکارم اخلاق از اقران و اکفا ممتاز شد و در قبا از اهل عبا شد و همواره با درویشان در مقام خدمت و با علما در مرتبهٔ حرمت زندگانی میکرد تا بمدد همت کیمیاخاصیت مردان خدا بدولت دین و دنیا امروز مشرّف و مزین است و نزد سلطان عالم محترم و بنظر همگنان معزّز و مکرم. بیت: تو سهیلی تا کجا تابی و کی طالع شوی عکس تو بر هرکه می افتد نشان دولت است. و حالا این امیرکبیر فاضل صاحب دو دیوان است یکی خاتمش مزین دیوان ترکی سلطان عجم است و یکی قلمش محرّر دیوان اشعار که سفینهٔ بحر حقایق و گنجینهٔ رموز دقایق است. بیت: خاتمش کار جهانی بدمی راست کند قلمش گنج معانی بدمی افشاند. و من بندهٔ مؤلف ازین امیر فاضل شنودم که می فرمودند که من در عنفوان ایام شباب بملازمت شریف شیخ عارف آذری رسیدم قدّس سرّه و از همت آن حضرت دریوزه کردم و طبعم بر گفتن اشعار قادر بود و تخلّصی چنانکه میبایست باشد نمی یافتم، التماس نمودم که شیخ مرا بتخلصی مناسب مشرّف سازند، بندگی شیخ مجلدی در دست داشتند فرمودند که این مجلد کتاب را بتفأل بگشائیم شاید لفظی که مناسب باشد بیرون آید، چون برگشادند بر اوّل صفحه لفظ سهیل برآمد بغایت مستحسن شمرده بجهت من سهیلی رقم فرمودند و بعد از آن ابواب معانی بر رخ من گشاده شد و فیض همت مردان بمن رسید لاشک همّت رجال اللََّه کمتر از طلوع سهیل نیست که در بدخشان سنگ را لعل و در یمن چرم را ادیم میکند. می شاید که فضلا جلد دیوان سهیلی را از ادیم یمانی سازند و لعل بدخشانی بر اشعار رنگین او افشانند هنوز از حقّ انصاف بیرون نیامده باشند. بتخصیص بر سواد غزلی که این فاضل را دست داده و آن این است: غزل: بروز بیکسی جز سایهٔ من نیست یار من ولی آن هم ندارد طاقت شبهای تار من نکو مُردی و ماند از درس عشقت کوهکن عاری که او را تختهٔ تعلیم بس لوح مزار من به بلبل از دل نالان چه گویم چون بصد دستان نیارد پیش آن گل گفت یک درد از هزار من شناور شو در آب دیده ام چون مردم آبی اگر خواهی که زخمم شوئی از چشم فکار من مدم سوی من افسون خلاص ای پارسا زیرا کزینها برنخیزد از سر کویش غبار من بگیسوی دوتا آن مه مرا میخواست برد از ره نه در دست من آمد وه عنان اختیارِ من سرم را بعد ازین سنگ فلاخن ساز ای گردون چنین کانداختی دور از رکاب شهسوارِ من سری دارم گران از ذکر شب کو غبغب ساقی کزان رطل گران طوفان برآرد از خمار من سهیلی گر سخن اینست ارباب سخن یکسر فروشویند دفترها ز شعر آبدار من. و او دیوان ترکی نیز داشته است. از مطالع اوست: نباشد خانهٔ زرکاری شاهی هوس ما را که این دیوار محنت خانهٔ اندوه بس ما را. و نیز: ز نعلِ تازه بر تن صد زبانِ حال می بینم همه از حیرت آن حال مالامال می بینم. و نیز: نه از مستی ست چندین پیچ و خم در نخل بالایش بگاه جلوه می پیچد کمند زلف در پایش. و نیز: به بدنامی فکند آشوب عشقش نیک نامان را جگر خون کرد شور لعل او شیرین کلامان را. و نیز: بشام غم چو من دریا کشی چون در شراب افتد نه زین کمتر که تا صبح جزا مست خراب افتد. و نیز از ابیات اوست: عزلتی خواهم که دور چرخ اگر چون گردباد خاکدانِ دهر را بیزد نیابد گردِ من. و نیز: بصحرای دلم تا خانه کرد آهوی چشم تو به چشمم آهوئی ننموده در دشت خیال خود. و نیز: بسان پیرهن آل عنبرین موئیست که باژگونه ز سر می کند برون لاله. و گمان مؤلف آن است که اشعار مختار این نامدار در این دو زبان (فارسی و ترکی) بغایت صاف و نازک افتاده و در مطلع غزل اولین این امیرزاده خاصه بوقوع پیوسته که در دواوین استادان مقدّم کم دیده ایم. همانا از واردات طبع لطیف اوست و انوار و اسرار و شهرت اشعار سهیلی همچو نور سهیل از حدود بدخشان تا دیار یمن تابان و سیارست. حق تعالی فیض انوار هدایت نصیب روزگار این امیر نامدار کناد و بر عمر و جوانی و فضیلت و کامرانیش هر برکت بخشاد. بمنّه و نبیّه و صحبته الکرام. و رجوع بحبط ج ۲ ص ۲۷۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) سیّاری شیعی. رجوع به احمدبن ابراهیم سیاری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) السید. او راست: مفتاح الذهب فی تاریخ ملوک الاسلام و خلفاء العرب طبع مطبعة المعارف بسال ۱۹۱۰ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) سیف الدوله. رجوع به احمدبن سلیمان... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) سیف الدوله. رجوع به احمدبن عبدالملک... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) سیف الدین. رجوع به احمدبن الاسبر تسکینی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) سیف الدین. رجوع به احمدبن شیخ الاسلام قطب الدین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) سیف الدین. رجوع به احمد ابهری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) سیمجور. احمدبن اسماعیل سامانی احمد سیمجور دیوانی [ کذا ] را بایالت سیستان نامزد کرد. رجوع بحبط ج ۱ ص ۳۲۴ و ۳۲۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شاد شمس الدین غزنوی. یکی از اجلهٔ علماء بروزگار سلطان محمدبن محمود سلجوقی.
[ اَ مَ ] (اِخ) شاعر استانبولی. او شاعریست بزمان سلطان سلیمان قانونی. از مردم استانبول و بمصر رفته و بوالی آنجا اسکندرپاشا پیوسته است و سپس بهمراهی پسر پاشا بقدس شریف عزیمت کرده و در ۹۷۰ هـ . ق. بدانجا درگذشته است. او بعلوم ریاضی و هیئت آشنا بود. چون پدر او ایرانی بود وی را در فارسی و ترکی اشعار لطیف است. از اوست: رفته از جای خود از دستت دل بیحاصلم دست نه بر سینهٔ چاکم بدست آور دلم. رجوع به قاموس الاعلام شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شاکر خلیل. او راست: تبصرةالطلاب فی علم الاعراب (نحو) طبع آستانه سال ۱۲۹۳ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) شاکر احمدبن عمربن عثمان حنفی. شاعر عرب. ولادت او در حماة در ۱۱۲۱ هـ . ق. بود و بسیاحت، اکثر بلاد شام و مصر و عربستان و ایران و هندوستان و آسیای صغیر را پیموده است و بالاخره در دمشق متوطن گردیده و در ۱۱۹۳ هـ . ق. درگذشته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) شاه بنگالی. از حکام خطهٔ بنگاله است. وی در۸۳۴ هـ . ق. بمسند حکمرانی جلوس کرد و پس از ۱۶ سال فرمانروائی در ۸۵۰ هـ . ق. درگذشت. (قاموس الاعلام).
[ اَ مَ ] (اِخ) شاهچراغ (امامزاده...). رجوع به احمدبن موسی بن جعفر و مجمل التواریخ ابوالحسن گلستانه ص ۳۴۲ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) الشرجی. رجوع به شرجی احمد شود. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) شرف الحق والدین یحیی منیری. رجوع به یحیی منیری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شرف الدین دماوندی. عوفی در لباب الالباب (ج ۱ ص ۲۸۴، ۲۸۵) در ترجمهٔ ابوجعفر عمربن اسحاق الواشی روایتی را که از او در لوهور شنیده بود نقل کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) شرف الدین فزاری. رجوع به احمدبن ابراهیم بن سماع... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شروانی. رجوع به احمدبن علی بن احمدبن سیمکة شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شَرَوی بن محمد. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) شریشی ملقب به کمال الدین. محمدبن شاکر در فوات الوفیات (جزء ۱ ص ۶۰) آرد که او به بدرالدین بن الدقاق ناظر اوقاف حلب نوشت: مولای بدرالدین صل مدققا صیره حبک مثل الخلال لاتخش من عار اذا زرتنی فمایعاب البدر عندالکمال. شیخ صدرالدین بن وکیل بیت المال گوید: چون این دو بیت بدو رسید در جواب نوشت: یا بدر لاتسمعن قول الکمال فکل ما نمق زور محال فالنقص یعرو البدر فی تمه و ربما یخسف عندالکمال. و هم بدر مذکور بزیارت ابن الشریشی رفت و بدیدار او نایل نیامد، و این ابیات بدو نوشت: ان کمال الدین اذ زرته اصلحه اللََّه علی کل حال وجدت حظی عنده ناقصا فصح ان النقص عندالکمال.
[ اَ مَ ] (اِخ) (افندی) الشریف. رئیس تحریرات مدیریة الدهقلیه و یکی از کتاب نظارة داخلیة مصر. او راست: آثار الانظار و مبتکرات الافکار، طبع مصر. و علم الیقین فی الرد علی المتنصر عمادالدین. و هی رسالة موضوعها ابطال ما افتراه عمادالدین الهندی المتنصر فی رسالته المطبوعة باورشلیم ماسابها الملة الاسلامیة. طبع مطبعة الشرقیه ۱۳۱۱ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) شریف بن عبدالسلام تونسی. او راست: کتاب حفظ الصحة.
[ اَ مَ ] (اِخ) (سلطان...) شریف فاسی صاحب مغرب. او را دیوانی است. وفات وی بسال ۱۰۱۲ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شعرانی. عبدالوهاب. او راست: الاجوبة المرضیة عن ائمة الفقهاء و الصوفیة. وفات وی بسال ۹۶۰ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شمس الدین. رجوع به احمدبن اسماعیل کورانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شمس الدین. رجوع به احمدبن تمربغا... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شمس الدین (قاضی...). رجوع به ابن خلکان و رجوع به احمدبن محمد معروف به ابن خلکان... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شمس الدین. رجوع به احمدبن حمزه... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شمس الدین. رجوع به احمدبن خلیل خوئی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شمس الدین. رجوع به احمدبن سلیمان... و کمال پاشازاده... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شمس الدین. رجوع به احمدبن فورد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شمس الدین بن هبل. رجوع به احمدبن مهذب الدین ابی الحسن علی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شمس الدین بخاری. رجوع به احمدبن محمدبن احمد عقیلی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شمس الدین فقیه. رجوع به احمدبن ابراهیم سروجی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شمس الدین کمال پاشازاده. رجوع به کمال پاشازاده شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شمسی پاشا. او راست: منظومه ای به ترکی بنام عنوان السعادة. وفات او بسال ۹۸۸ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شمنی. رجوع به احمدبن کمال الدین محمدبن ابی عبداللََّه محمد و احمدبن محمد شمنی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شمید. رجوع بسفرنامهٔ مازندران و استرآباد رابینو ص ۲۲ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شنکباثی بن ربیع بن نافع. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب. رجوع به احمدبن ابی بکربن الرداد الزبیدی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب. رجوع به احمدبن محمد البوصیری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب. رجوع به احمدبن محمدبن احمدبن ابراهیم... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب بن ابی بکر بکربن الرداد زبیدی صوفی. او راست: مختصر القواعد الوفیة فی اصل حکمة خرقة الصوفیة. و وفات وی بسال ۸۲۱ هـ . ق. بود. و رجوع به احمدبن ابی بکربن الرداد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب بن ابی حجله. او راست: مغناطیس الدار النفیس در انواع.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب بن الیاس. او راست: معتمد الخلائق فی علم الوثائق.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب بن جمال عبداللََّه بن احمدبن علی فاکهی. او راست: مجیب الندا که در سال ۹۲۴ هـ . ق. از آن فراغت یافته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب بن محمد حجازی. او راست: کتاب الالغاز. وفات او بسال ۸۷۵ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب بن محمدبن عبدالسلام. او راست: القول الناصر فی رد خباط علی بن ناصر. وفات او بسال ۹۳۱ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (شهاب...) ابن محمدبن علی مصری. او راست: النصیحة بما ابدته القریحة. وفات بسال ۹۳۱ هـ . ق. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب حصکفی رجوع به احمدبن محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (قاضی) شهاب الدین. وی قاضی جمشکزک بود. او راست: منظومه ای فارسی موسوم به زهرةالادب در لغت.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به ابن فرح و رجوع به احمدبن فرح اشبیلی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن ابراهیم عینتابی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن ابی بکربن زید شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن ابی بکربن محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین (شیخ...). رجوع به احمدبن ابی بکر حموی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین (شیخ...). رجوع به احمدبن ابی بکر حموی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن احمدبن حمزه.... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن احمدبن سلامه.... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن حجر برمکی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن حمدان بن احمد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن رکن الدین ابویزید... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن حجر عسقلانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن سیف الدین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن شمس الدین خولی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن عامر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن عبدالسلام شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن عبداللََّه بن محمد قلقشندی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن عبداللََّه اندلسی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن عبداللََّه العامری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن عبدالوهاب نویری.... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن عثمان بن ابی بکر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن علی بن منصور الحمیدی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن علی قسطلانی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن عمر هندی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن قریبه... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن مجدی.... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن محمد ابدی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن محمدبن ابراهیم بن هلال مقدسی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن محمدبن احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن محمدبن محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمدبن محمد جباره... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمد اندلسی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمد حجازی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمد خفاجی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمد رسام حموی.... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمد زاهد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمد زروق... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمد سمرقندی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمد عطار شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به احمد عینی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به شهاب الدین شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین بن المؤید السمرقندی. عوفی در لباب الالباب ذکر او آورده و گوید: شهاب آسمان معالی و خلاصهٔ ایام و لیالی مه در مسیر مشیر خاطر وقاد او و مهر بر فلک در مهر ضمیر نقاد او، لطایف اشعار او بحسن صنعت و لطف عذوبت موسوم است و تقدم او در صناعت ارباب براعت را معلوم و مطلع دیوان او به این قصیده که حسن بیان و لطف از اثناء [ آن ] لایح است آراسته است. قصیده: بر در مخلوق بودن عمر ضایع کردن است خاک آن در شو که آب بندگانش روشن است زآن گریبان هرکه سر برکرد روزی یا شبی آسمان برپای او بوسه زنان چون دامن است آنکه اندر کشت سبز آسمان از فضل او هم عطارد خوشه دار و هم قمر باخرمن است گنبد گردان بپیش امر او همچون رهیست رستم دستان بدست قهر او همچون زن است از من و تو کهنه تر بنده ست حکمش را سپهر و آنگهش بنگر که طوق ماه نو بر گردن است درگذر زین عالم گندم نمای جوفروش کز جفاء او دل احرار ارزن ارزن است خوش هواصحنی است لیکن شیر شرزه درقفاست بانوا گنجیست لیکن اژدها در مکمن است زخم احداث زمان بی مرهم آسایش است بیت احزان جهان بی مونس پیرامن [ کذا ] است در ریاضت کوش کاندر عصبه های راه دین سبز خنگ چرخ با تیزی چو کُرّه یْ توسن است تن زنی در سایه چون خورشید باشد در اسد(؟) زیر شیر شرزه ای مسکین چه جای مسکن است مرد دینی درد دین را باش و کام دل بمان زآنکه دین و کامرانی همچو آب و روغن است حلهٔ جنت کسی دوزد که امروزش ز سوز تن چو تار ریسمان و دل چو چشم سوزن است خواب خرگوش اجل کفتاروارت بسته کرد الحذر کین بیشه را هر روبهی شیرافکن است هرکجا نوریست در عالم اسیر ظلمت است هرکجا سوریست در گیتی قرین شیون است بفکند دیهیم ملک ارچند والا پادشاست برنهد سردود مرگ ارچند عالی روزن است (؟) آنکه سبلت می نهد بر گوش مردم چشم دار تا بدست مرگ چون درماندهٔ سبلت کن است از شبیخون اجل شام (؟) شبی ایمن نخفت قلعه را گر باره از خاره ست و در از آهن است هرکرا شست اجل افتاد در گرداب عمر خسته گرددگرچوماهی روز و شب با جوشن است تیرگی این صفه روشن تر شود لیکن هنوز چشم عبرت بین ما را سرمه اندر هاون است گرد آن چون چنبر غربیل برگشتن خطاست کآسمان چشمه چشمه رزق را پرویزن است بر سر کوی قناعت حجره ای خواهم گرفت جان برشوت میدهم حالی و باقی بر من است کافرم گر رنج خود بر یک مسلمان افکنم نیم نانی میخورم تا نیم جانی در تن است. و این قصیده از امهات قصاید اوست: بناگوش تو ای ترک سمن سیمای سیمین تن سمن را خاک زد در چشم و گل را چاک پیراهن زنخدان تو چون گویست و چون چوگان مرا قامت گریبان تو پرماهست و پرپروین مرا دامن بنازد چون بنازی تو لطافت را طرب در دل بخندد چون بخندی تو ملاحت را روان در تن اگر طره بیفشانی وگر رخساره بنمائی زهی درد شب تیره خهی شرم مه روشن ز عکس لب میی دادی بما کز جرعهٔ جامش میان چشم مردمها چو مستانند در گلشن فراقت راست با عمرم مزاج شیر با شکر وصالت راست با جانم خلاف آب با روغن زبانت می نیاساید ز تلخ عاشقان گفتن چو از مدح سر سادات یک ساعت زبان من ستوده ناصردین خسرو سادات شرق و غرب که دستش جود را کان است و طبعش فخر را مسکن خداوندی که دستش کرد رنج دوستان راحت عدوبندی که تیغش کرد سور دشمنان شیون بمیدانش کمین بنده مه از بهرام خنجرکش در ایوانش کمین مطرب به از ناهید بربطزن سنانش را کمربندی بنهمت نیزهٔ خطی کفش را گوش سوراخی برغبت گوهر معدن چو تیغ از صحبت دستش ظفر یابد برزم اندر سترون گردد از هیبت همه شبهای آبستن چنان عاجز شد از عدلش جهان کاندر همه صحرا نه خفتان است با لاله نه ژوبین است با سوسن ورای دشمنان تو کسی ایمن نمی خسبد همین ماهست بامغفرهمین ماهیست باجوشن ایا عادل جهانداری که اندر عرصهٔ گیتی فروماندند ظلم و فتنه با مردیت همچون زن بماند گر رسد نهیت سپهر از قوت دوران درآید گر بود امرت جهان در چشمهٔ سوزن اگر خدمت کند گیتی ببخشش دامنش پر کن وگر گردن کشد گردون بکوشش گردنش بشکن شود مهر تو در هر دل چو حکم چرخ بر هرکس رسد جود تو در هر در چو نور مه به هر روزن چنان از کشور دشمن زراعت مندرس کردی که در وی کس نمی بیند بجز در گرد مه خرمن در آن روزی که از هیبت ز بیم ناچخ و خنجر فروشد دم باژدرها برآمد جان اهریمن ظفر جنبان شده در آب چون سیماب در آتش جهان سوزان شده پنهان چو آتش در دل آهن همی جوشید خون از حلقهٔ تنگ زره بیرون بر آن گونه که آب از نار پالائی بپالاون سنان و رمح خون خواران چو فقر و فاقه سینه خور سر شمشیر عیاران چو آب (؟) باده مردافکن زبان تشنگان در کام همچون نعل بر آتش بزیر خود مغز سر شده چون سرمه در هاون چو اندر رزم دل بستی بدان کوپال کوه آسا چو اندر کینه پیوستی بدان شمشیر شیراوژن بجست از کاسهٔ سر کعبتین دیدهٔ گردان بسان نرد شد میدان و مهره مهره گردن هلال عید را مانست چرخ بیلک اندازت که بگشادند ازو روزه وحوش از کشتهٔ دشمن حسام تو اجل کردار در صف جان ربا گشته اجل سرگشته و حیران همی گشتی بپیرامن بنامیزد تو میدانی نمودن چشم عالم را ببخشش نعمت قارون بکوشش قوت قارن خداوندا بزرگان اند پیش تخت تو حاضر نشانه بوده در هر فضل و فتنه گشته در هر فن فلک با کلکشان عاجز، قضا با حکمشان قاصر روان بر نظمشان عاشق، خرد با لفظشان الکن ندانم تا کجا رفتم همی دانم کنون باری چو کم عقلان درافکندم بمیدان کرهٔ توسن مثال بنده و صدر تو در اثناء آن خدمت همان بیوه ست و باز شاه و باز انداختن ارزن الا تا بهر شام و صبح سازد چرخ مشاطه گهی مر ماه را یاره گهی خورشید را گرزن بشمشیر از طریق عمر راه دشمنان بربند بانصاف از زمین ملک بیخ دشمنان برکن.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین حموی حنبلی. او راست: تذکرة قلوب الاحیاء.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین حنبلی. رجوع به احمدبن عبدالرحمان مقدسی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین (شیخ...). رجوع به احمد براسی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین مؤید. رجوع به احمد شهاب الدین بن مؤید... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شهاب الدین ناصر. رجوع به شهاب الدین احمد ناصر شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شیخ نصر. جامی در نفحات الانس (چ هند ص ۱۸۴) آرد: وی از کبار مشایخ بوده معاصر شیخ ابوالعباس قصاب و حصری را دیده بود در آن وقت که شیخ ابوسعید ابوالخیر از میهنه عزیمت زیارت و صحبت شیخ ابوالعباس کرده بود شیخ احمد نصر در شهر نسا بود در خانقاهی که بر بالای شهر است بر کنار گورستانی که خاک مشایخ و تربت بزرگان آنجاست [ ؟ ] . چون استاد ابوعلی دقاق رحمةاللََّه علیه به نیشابور آمد بزیارت تربت مشایخ صوفیان را بقعه ای نبود آن شب بخفت مصطفی را صلی اللََّه علیه و آله و سلم بخواب دید فرمود که برای صوفیان بقعه ای بسازد که اکنون خانقاه است. اشارت کرد و خطی گرد آن کشید که چندین باید ساخت. بامداد استاد ابوعلی برخاست بر آن موضع آمد آن خط که مصطفی صلی اللََّه علیه و آله و سلم کشیده بود همچنان ظاهر بود و همگنان بدیدند و استاد بر آن خط خانقاه نهاده تمام کرد و در گورستان بر آن کوه که پهلوی آن خانقاه تربت چهارصد پیر است از کبار مشایخ و مشاهیر اولیا و بدین سبب نسا را شام کوچک گفتند به این معنی چندانکه بشام تربت انبیاست صلوات الرحمن علیهم اجمعین، بنسا تربت اولیاست قدس اللََّه تعالی ارواحهم که ابوعلی دقاق آنجا خانقاهی بنا کرده است باشارت مصطفی صلی اللََّه علیه و آله و سلم. چون شیخ ابوسعید نزدیک شهر نسا رسید بشهر نسا درنیامده و بزیر شهر در ده ها بگذشت و روی به بسمه کرد که دیهی است که قبر محمد علیان آنجاست. ناگاه شیخ احمد نصر از صومعه که در آن خانقاه داشت سر بیرون کرد و با جمعی صوفیان که آنجا بودند گفت: هرکرا می باید که شاه باز طریقت را بیند اینک میگذرد به بسمه باید شد تا وی را از آنجا دریابد و احمدنصر بِست حج گذارده بیشتر احرام از خراسان بسته بود یک روز در حرم از اسرار و حقایق این طایفه چیزی در عبارت اصحاب طامات بازگفت. دویست و هشتاد تن از پیران حرم بودند. گفتند: تو این سخن چرا گفتی؟ وی را از حرم بیرون کردند در همان ساعت حصری از خانهٔ خود در بغداد بیرون آمد و خادم را گفت: آن جوان خراسانی که هرسال می آید چون بیاید راهش ندهی. چون احمد به بغداد آمد بدرخانهٔ حصری شد. خادم گفت: شیخ در فلان روز و فلان وقت بیرون آمد و گفت: وی را راه ندهی. احمد چون آن بشنید بیهوش افتاد و از آن چند شبانه روز بگذشت. آخر روزی حصری بیرون آمد احمد نصر را گفت: آن ترک ادب که بر تو گذشت غرامت آنرا باید که بروم شوی و یکسال روزه داری و خوکبانی کنی و شب در آنجا در طرسوس که کافران از مسلمانان گرفته اند و ویران کرده تا بروز نازکی (؟) و زنهار یک ساعت نخسبی شاید که دلهای پیران ترا قبول کند. احمد چون صادق بود فی الحال بآنچه شیخ فرمود قیام نمود بعد از آن بدرخانهٔ شیخ آمد. خادم گفت: زود بیا که امروز شیخ هفت بار بطلب تو بیرون آمده است. ناگاه شیخ بیرون آمد و گفت: یا احمد و یا ولدی و قرة عینی. وی از شادی لبیک زد و روی بحرم نهاد. پیران حرم استقبال وی کردند و گفتند: یا ولداه و قرة عیناه.
[ اَ مَ ] (اِخ) شیخ الاسلام. رجوع به احمدبن محمدبن صاعد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شیخ الاسلام. رجوع به احمدبن محمدبن جریر شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شیخ الاسلام هروی. رجوع به احمدبن یحیی بن سعدالدین مسعود... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شیخ جام یا شیخ جامی. رجوع به احمدبن ابی الحسن بن محمدبن جریر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شیخ زاده. رجوع به احمد (مولی...) شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (مولی...) شیخ زاده. او راست: رسالة فی تفسیر قوله تعالی: فلاتجعلوا للّه انداداً.
[ اَ مَ ] (اِخ) شیخ زادهٔ لاهیجان ملقب به محیی الدین از فضلا و رسول از جانب شاه اسماعیل نزد محمدخان شیبانی. رجوع بحبط ج ۲ ص ۳۵۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شیخ زاهد. رجوع به احمدبن قریبه شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شیخ عمیره. رجوع به احمد براسی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شیخ الفقیه. رجوع به احمدبن محمدبن اقبال... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شیرازی. رجوع به احمدبن عمربن سریج... و رجوع بروضات الجنات ص ۵۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) صائب بک. او راست: وقعة السلطان عبدالعزیز بزبان ترکی و محمد توفیق جانا آنرا تعریب کرده، طبع مطبعهٔ هندیه بسال ۱۳۱۹ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) الصابونی. رجوع به صابونی (احمد) شود. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) صاحب. رجوع به احمدبن محمد ملقب بشهاب الدین شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) صاعدی (قاضی...) از سرداران امیر قرایوسف. و او پس از قتل سلطان معتصم در اصفهان عصابهٔ عصیان بر پیشانی بسته ابواب شهر بر روی میرزا اسکندر نگشاد بنا بر آن خرابی تمام در ظاهر آن بلده روی نموده و در آن اثنا میرزا رستم بحدود شهر رسید قاضی احمد با سایر سرداران دارالملک عراق آن جناب را استقبال کرده بشهر درآوردند و او مدت دوماه بفراغ بال گذرانید و چون خواجه احمد بخلاف رای صواب نمایش مهمات آنجائی را بفیصل میرسانید معروض تیغ سیاست میرزا رستم گشت. رجوع بحبط ج ۲ ص ۱۸۶ و ۱۹۰ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) صالح. مدرس جغرافیا در دارالعلوم مصر. او راست: علموا الاطفال... طبع بولاق سال ۱۳۱۲ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) الصاوی. او راست: بلغة السالک لأقرب المسالک و آن حاشیه ای است بر اقرب المسالک الی مذهب مالک، تألیف احمد الدردیر. وفات ۱۲۴۱ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) (خواجه...) صدرالدین خالدی زنجانی ملقب بصدر جهان. وزیر ارغون خان در سال ۶۹۱ هـ . ق. و برادر او قطب الدین احمد قاضی القضاة و متولی موقوفات بود. رجوع بحبط ج ۲ ص ۴۶ و رجوع به احمد خالدی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) صدرالشریعه حنفی. رجوع به احمدبن عبیداللََّه... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) صفی الدین. ممدوح حکیم ضیاءالدین محمود کابلی: صفی دین معین ملت استاد ملوک احمد توئی والا خداوند فلک چاکر غلام انجم. رجوع به لباب الالباب ج ۲ ص ۴۱۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) صفی الدین بن صالح یمنی معروف به ابن ابی الرجال. او ادیبی عالم بود و در صنعا میزیست. او راست: مطلع البدور و مجمع البحور. و خطابت و انشاء خطبه بزمان امام متوکل علی اللََّه اسماعیل بن قاسم با او بود. و از مقربین امام و ملازم حضرت او بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) صلاح الدین. رجوع به احمدبن عبدالسید اربلی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) صماقووی کشفی. رجوع به احمدبن ابی بکربن محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) صنهاجی. یکی از مشاهیر علمای مغرب است. او راست کتاب الدیباج و قریب چهل کتاب دیگر. مولد او بسال ۹۶۳ و وفات در ۱۰۳۲ هـ . ق. بود. رجوع به بابا تنبکتی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) الصیادی الرفاعی، عزالدین احمدبن عبدالرحیم بن عثمان بن حسن الحسینی الصیادی الرفاعی. در فهرست دارالکتب المصریة چاپ اول وفات او بسال ۶۷۰ هـ . ق. در نودوشش سالگی آمده است. او راست: المعارف المحمدیة فی الوظائف الاحمدیة طبع مطبعهٔ محمد المصطفی سال ۱۳۰۵ هـ . ق. (معجم المطبوعات) .
[ اَ مَ ] (اِخ) الضبی. مکنی بابوالعباس. رجوع به ابوالعباس ضبی و کتاب محاسن اصفهان مافروخی ص ۸۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ضیاءالدین. رجوع به گموشخانه لی شود. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) ضیاءالملک بن خواجه نظام الملک وزیر محمدبن ملکشاه. خوندمیر در دستورالوزراء (ص ۱۸۵) آرد که: او در زمان سلطان محمد رایت وزرات برافراخت و مدت چند سال از روی استقلال بلوازم آن امر پرداخت. چون آفتاب اقبالش بسرحد زوال رسید بسببی از اسباب نسبت به سید ابوهاشم همدانی که در تمول قارون ثانی بود آغاز عداوت نمود. پیوسته نزد سلطان زبان بغیبت جناب سیادت منقبت گشاده معایب و مقابح راست و دروغ آن جناب را معروض میداشت و چون مزاج سلطان با سید ابوهاشم همدانی متغیر گشت ضیاءالملک قبول نمود که اگر سید را به او سپارند مبلغ پانصد هزار دینار بخزانه رساند و سلطان بدین معنی همداستان شده، ابوهاشم از کیفیت واقعه خبر یافت و از طریق غیر مشهور بیک هفته خود را از همدان به اصفهان رسانید و در همان شب بیکی از خواص سلطان که او را قراتگین می گفتند ملاقات نموده، مبلغ ده هزار دینار پیشکش کرد و گفت: ملتمس آن است که مرا امشب بملازمت سلطان رسانی که دو سه کلمه معروض دارم و قراتگین که نزد سلطان بغایت مقرب و گستاخ بود علی الفور سید را بملازمت سلطان رسانید و سید پادشاه را دعای خیر گفته دُرّی که قیمت آنرا مقومان ذوی البصیرة نمیدانستند پیش سلطان نهاد و از روی تضرع و تخشع بعرض رسانید که مدتهاست که ضیاءالملک وزیر قصد مال و جان فقیر دارد و شنیدم که در این ایام بنده را بپانصد هزار دینار خریده است و حال آنکه مناسب نیست که پادشاه دین پناه فرزندزادهٔ رسول را بفروشد و بدنامی ابدی جهت خود حاصل کند. اکنون اخراجات لشکر محقری ضرورتست من مبلغ هشتصد هزار دینار بخزانهٔ عامره فرود می آورم، مشروط بر آنکه سلطان وزیر را بمن سپارد. سلطان را حب زر بر حفظ وزیر غالب آمد و التماس سید را قرین اجابت گردانید و سید مقضی المرام از مجلس پادشاه اسلام بیرون خرامیده، متوجه همدان گردید و غلامی از خازنان سلطان از عقب او توجه نمود، تا آن وجه را قبض نماید و چون غلام به همدان رسید خواست که در سرای سید نزول نماید، روزی بقنلغه و علفه بگذراند. سید پیغام فرستاد که: منزل تو کاروانسرا یا صحراست و مقام تو در همدان چندانست که زر شمرده، تسلیم نمایند. غلام از استماع این خبر برآشفته بخانهٔ سید آمد و خواست که پای از حد ادب بیرون نهد ابوهاشم گفت: گرد بی ادبی مگرد و الا فرمایم که ترا از در سرای بیاویزند و صدهزار دیگر بخزانه جرمانه فرود آورم، تا هزار غلام سیم اندام که در صورت و سیرت بهتر از تو باشند بخرند و غلام متقاعد شده، در عرض یک هفته بی آنکه قرض کند یا متاعی فروشد آن مبلغ را تسلیم نمود، اما فلسی بغلام نداد و غلام بتعجیل بازگشته، مال را بنظر سلطان رسانید. حسب الحکم ضیاءالملک را بملازمان ابوهاشم سپردند. بعضی از مورخان گفته اند. سید با وزیر بفحوای: بدی را بدی سهل باشد جزا اگر مردی احسن الی من اسا. عمل کرد و برخی برآنند که بمقتضای کلمهٔ: {/B«وَ جَزََاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهََا»۱-۵۴۲:۴۰/} را بحیز ظهور آورده. و رجوع بمجمل التواریخ و القصص ص ۳۸۵ و حبیب السیر ج ۱ ص ۳۷۷ و ۳۷۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) طالشی جیلی. او راست: حاشیه بر حاشیهٔ سید شریف بر تجرید.
[ اَ مَ ] (اِخ) طالقانی. رجوع به ابونصر احمدبن ابراهیم طالقانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) طاهر. رجوع به طاهر الحامدی شود. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) طبرسی. رجوع به احمدبن علی بن ابیطالب... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) طبسی. ملقب به نظام الدین (مولانا...) معلم طهماسب میرزا. خوندمیر در حبیب السیر (ج ۲ ص ۳۷۹) آرد: در آن اثنا نزد نواب پایهٔ سریر اعلی بتحقیق انجامید که معلم شاهزادهٔ صاحب تأیید طهماسب میرزا مولانا نظام الدین احمد طبسی که در خدمت امیرخان تقرب تمام داشت بطمع آنکه پیشوائی ارباب عمایم من حیث الاستقلال تعلق بدو گیرد پیوسته محاسن افعال امیر غیاث الدین محمد را در صورت قبایح اعمال فرا مینماید و عمال آن حضرت را بتصرف در اموال اوقاف متهم داشته در خلوت زبان بغیبتشان میگشاید بنابر آن امیرخان نسبت بآن صدر عالیشأن طریق کم التفاتی مسلوک میدارد و اکثر مهمات را بخلاف رأی صوابنمایش فیصل داده سخنش را معتبر نمیدارد. لاجرم حکم همایون بتجدید صدور یافت که امیرخان جمیع امور و مهام ملکی و مالی و دیوانی و وقفی ممالک خراسان را باستصواب آن عالیجناب صدارت مآب مقطع دهد و منصب معلمی شاهزاده را نیز مفوض بدان سید عالی جاه دانسته مولانا نظام الدین احمد را از آن امر معاف دارد. -انتهی. و نیز احمد طبسی در زمرهٔ امرای خراسان بدرگاه شاه اسماعیل احضار و بدیوان یرغو حاضر گردید. رجوع بحبط ج ۲ ص ۳۸۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) طحاوی. رجوع به احمدبن محمدبن سلامه ازدی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) طرابلسی. رجوع به احمدبن منیربن احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) طشت دار. از خواص سلطان مسعود غزنوی که روزی پیغامی از او به برادرش امیر محمد رسانید. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) طغان. وزیر ابوالحرث محمدبن علی بن مأمون خوارزمشاه. رجوع بتاریخ بیهقی ص ۶۹۰ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) الطلاوی (الشیخ) احمدبن حسین الخمیس الطلاوی. او راست: البرهان علی بطلان غایة التبیان [ در فقه شافعی ] ألیف ۱۳۱۸ هـ . ق. طبع مصر. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) طنبری یا طبشری. رجوع به احمدبن محمدبن عددی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) طوسی. رجوع به احمد... غزالی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) طولون. طولون یکی از غلامان امرای سامانیست و او را حکمران سامانی بخارا بمأمون بخشید و طولون نزد مأمون ببغداد بمناصب عالیه رسید و پسر او احمد در ۲۴۰ هـ . ق. بجای پدر منصوب گردید و در ۲۵۴ به نیابت حکومت بمصر رفت و در آنجا دعوی استقلال کرد و در ۲۶۴ شام را نیز ضمیمهٔ خطهٔ حکمرانی خویش کرد و مصر و شام تا ۲۹۲ در تحت حکومت این سلسله بود و القطایع [ میان فسطاط و قاهره ] کرسی حکومت آنان بود و مؤلف مجمل التواریخ و القصص آرد (ص ۵۱۹) که: بیرون از شهر مصر بقرب میلی احمد طولون از بهر نشستنگاه خود چند بنا ساخته است. و آنرا قطایع گویند و آنجا درختان بسیار از خرما و کشتها باشد.
[ اَ مَ ] (اِخ) (افندی) طویل. او راست: ترکیب الآلات. طبع سنگی بولاق بسال ۱۲۵۷ هـ . ق. و میکانیقه یعنی علم الحیل. بمعاونةحمد بیومی طبع سنگی بولاق سال ۱۲۵۷ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) طویل. یکی از حکمرانان مازندران بعصر سامانیان. رجوع بسفرنامهٔ مازندران و استرآباد رابینو ص ۱۳۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ظهیرالدین. رجوع به احمدبن اسماعیل ابی ثابت... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (سید) عاصم. مکنی بابوالکمال. او برهان قاطع را بزمان محمودبن عبدالحمیدخان سلطان عثمانی ترجمه کرد و در رمضان ۱۲۲۰ هـ . ق. به ترجمهٔ ترکی قاموس شروع کرده و در ذی القعدهٔ سال ۱۲۲۵ هـ . ق. آنرا بپایان رسانیده است و نام این ترجمه الاوقیانوس البسیط فی ترجمة القاموس المحیط است. و این ترجمه ای است بی عدیل و حاکی از کمال فضل و احاطهٔ مترجم. رحمةاللََّه علیه.
[ اَ مَ ] (اِخ) عاملی. او احمدبن ابی جامع العاملی جدّ شیخ عبداللطیف بن علی بن احمدبن ابی جامع و یکی از علماء عصر خویش است. (روضات الجنات ص ۳۶۲).
[ اَ مَ ] (اِخ) عاملی. رجوع باحمدبن محمدبن علی بن محمد...بن خاتون... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) عباس (الشیخ...). او راست: المجله [ معرب ] طبع مطبعةالادبیه بسال ۱۳۰۲ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) عباسی. خلیفهٔ عباسی. ناصرلدین اللََّه. رجوع به ناصرلدین اللََّه شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) عباسی. حاکم بامراللََّه ابوالعباس. یکی از کسانی که پس از معتصم در مصر دعوی خلافت کرد. وی چهل سال و چندماه این دعوی داشت و در ۷۰۱ هـ . ق. درگذشت و قرب مقبرهٔ سیدهٔ نفیسه مدفون گردید و پس از وی پسرش مستکفی مدعی خلافت بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) عبدالرؤوف مفتی زادهٔ انطاکی یکی از علماء مائهٔ سیزدهم. او راست: المجموعة الاخویة در فرائض و منطق و علم آداب البحث و بیان، چاپ بولاق بسال ۱۳۰۰ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) (افندی) عبدالعزیز معلم علم فیزیک و شیمی در دارالعلوم مصر. او راست: تاریخ الطبیعی فی علم الحیوانات الجزء الاول فقط که با وفات مؤلف ناتمام مانده است، چاپ بولاق سال ۱۳۱۳ هـ . ق. و المختصر المفید فی الاشیاء و الموالید بمعاونة ابراهیم ماجد، طبع بولاق سال ۱۳۱۲. و الوسائل الجلیة للدروس الطبیعیة، چاپ بولاق سال ۱۳۰۶. و وضوح البرهان فی حلوان، چاپ بولاق سال ۱۳۱۱. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) عبداللََّه بن علی. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۲۳۱).
[ اَ مَ ] (اِخ) عبدی مشهور بابوعبید هروی. رجوع بابوعبید احمد... و رجوع بوفیات الاعیان ابن خلکان و طبقات النحاة سیوطی و روضات الجنات ص ۶۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (بک) عبید. او راست: تعلیم الخیل و مناوراتها طبع بولاق سال ۱۲۸۴ هـ . ق. تعلیم البیادة و مناوراتها طبع بولاق؟ و تعلیم السواری طبع بولاق سال ۱۲۸۴ و رسالة فی تعلیم الشرخجیة طبع بولاق بسال ۱۲۸۷ و قانون القلاع و القشلاق طبع بولاق بسال ۱۲۸۷. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) عبیداللََّه بن عمار. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۲۷، ۱۰۴، ۲۴۳، ۲۵۰، ۲۸۰).
[ اَ مَ ] (اِخ) عربی حلّی. رجوع به روضات الجنات ص ۶۴۹ س ۲ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) عراقی ملقب بولی الدین. او راست: ذیلی بر ذیل پدر خویش العبر فی خبر من عبر. و مؤلف کشف الظنون وفات او را بسال ۷۲۶ هـ . ق. آورده است ولی این تاریخ اشتباه است چه خود او در موضع دیگر از کشف الظنون گوید: او ذیلی بر ذیل پدر خود زین الدین عبدالرحیم بن حسین العراقی متوفی ۸۰۶ هـ . ق. نوشته است. (کشف الظنون چ ۱ استانبول: العبر فی خبر من عبر).
[ اَ مَ ] (اِخ) عزت. او راست: فصل القضاء فی الفرق بین الضاد و الظاء، طبع بغداد بسال ۱۳۲۸ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) عزّت پاشا. یکی از وزرای دولت عثمانی در نیمهٔ دوم مائهٔ دوازدهم هجریست. اصل او از کوتاهیه و از نسل کرمیان بیک است. او از برآوردگان بابعالی است و سپس مقام کدخدائی صدارت عظمی داشت و پس از آن مدتی او را نفی کردند و سپس آزاد شده و امانت ترسخانه [ جیبه خانه ] و ضرابخانه بدو محول شد. و در ۱۱۸۴ هـ . ق. بمأموریت وی را بمصر فرستادند و پس از بازگشت کرّت دیگر رتبهٔ کدخدائی صدارت یافت و آنگاه که سرعسکر بکرش محمد پاشا بقتل رسید او را درجهٔ سرعسکری دادند و برای شجاعت و درایتی که از وی بظهور پیوست متعاقب یکدیگر حکمرانی و دین، ارزروم و حلب بدو مفوّض آمد و سپس بمحافظی مدینه منصوب شد و چون در وقایع سال ۱۱۹۱ در انجام وظائف خویش قصور ورزید معزول و بمتصرفی قدس شریف معین گردید و در ۱۱۹۳ آنگاه که والی حلب بود عزل و اموال وی مصادره شد و باز متصرفی قدس به وی تفویض گردید و بعد از آن والی سلستره شده و در ۱۱۹۵ در وقتی که سمت محافظی ده خوتین داشت بدانجا وفات کرد.
[ اَ مَ ] (اِخ) عزالدین. رجوع به احمدبن احمدبن مهدی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) عزالدین بن قراصه. رجوع به احمدبن فیومی قرصی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) عزیزالدین. رجوع به احمدبن حامدبن محمد آله اصفهانی و رجوع به ابونصر احمدبن حامد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) عسقلانی. رجوع به احمدبن مطرف شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) عسقلانی. رجوع به احمدبن حجر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) عسکری. رجوع به احمدبن سعد اندرشی و روضات الجنات ص ۸۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) عطار. ملقب به شهاب الدین (شیخ...). او راست: بدیعیه و فتح الالی فی مطارحة الحلی.
[ اَ مَ ] (اِخ) عطاش. رجوع به احمدبن عبدالملک عطاش شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) عفیفی. رجوع به عفیفی (احمد) شود. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) علاءالدوله. رجوع به علاءالدوله احمد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) علاءالدولهٔ سمنانی. رجوع به احمدبن محمد بیابانکی و علاءالدولهٔ سمنانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) علاءالدین. رجوع به احمد خجندی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) علامه. رجوع به احمدبن کمال پاشا... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (افندی) العلمی. او راست: النخبة الجلیة فی تعلیم البلطجیة، چاپ سنگی به مصر. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) علوی. مکنی به ابوالمواهب. او راست: شفاالغرام فی اخبار الکرام.
[ اَ مَ ] (اِخ) علی قوم یوسف ثری. ساکن مکهٔ شریفه. او راست: برهان المؤمنین علی عقائد المضلین، طبع حیدرآباد بسال ۱۲۹۱ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) علی نوشتگین. وی از سالاران و امراء زمان مسعود غزنوی است. ابوالفضل بیهقی گوید: احمد مردی بود مبارز و سالاریها کرده و در سواری و چوگان و طاب طاب [ شاید: طبطاب ] یگانهٔ روزگار بود و هنگامی که، در سال ۴۲۲ هـ . ق. امیرمسعود از هرات به بلخ آمد و لشکری با حاجب جامه دار یارق تغمش بمکران فرستاد، و کرمان نیز آرام نبود احمدعلی نوشتگین را که در این وقت سالاری و ولایت نواحی خلم و پیروز و نخجیر داشت، برای تصرف و ضبط امور کرمان، بدانجا فرستاد احمد کرمان را بتصرف درآورد لکن پس از مدتی آنجا را از دست بداد و به نیشابور گریخت. و بیهقی گوید: بدان وقت که امیر مسعود از هرات به بلخ آمد و لشکری با حاجب جامه دار بمکران فرستاده بود... منهیان که بولایت کرمان بودند امیر را باز نمودند که حاکم اینجا امیر بغداد است و مفسدان فساد میکنند و بداد نمیرسد بعلت آنکه خود بخویشتن مشغول است و درمانده. امیر را همت بزرگ برآن داشت که آن ولایت را گرفته آید چه کرمان بپایان سیستان پیوسته و دیگر روی ری و سپاهان تا همدان فرمانبرداران و حشم این دولت داشتند، در این معنی به بلخ رای زدند با خواجه بزرگ احمدحسن و چند روز در این حدیث بودند تا قرار گرفت که احمدعلی نوشتگین را نامزد کردند که والی و سپاه سالار باشد و بوالفرج فارسی کدخدای لشکر و اعمال و اموال و منشورهای آن نبشته آمد و بتوقیع آراسته گشت و سخت نیکو خلعتی راست کردند والی را کمر و کلاه دو شاخ و کوس و علامت و پنج پیل و آنچه فراخور این باشد از آلت دیگر بتمامی و کدخدای را ساخت زر و شمشیر حمایل، و خلعت بپوشید و کارها راست کردند و تجملی سخت نیکو بساختند و امیر جریدهٔ عرض بخواست و عارض بیامد و چهار هزار سوار با وی نامزد کردند و دوهزار هندو و هزار ترک و هزار کرد و عرب و پانصد پیاده از هر دستی. و بعامل سیستان نبشته آمد تا دو هزار پیاده سگزی ساخته کند و بیستگانی اینها و از آن ایشان از مال کرمان بوالفرج میدهد. چون این کارها راست شد امیر برنشست و بصحرا شد تا این لشکر با مقدمان زرین کمر بروی بگذشتند آراسته، و با ساز تمام بودند، و بمشافهه مثالهای دیگر داد والی و کدخدای و مقدمان را، و رسم خدمت بجای آوردند و برفتند و کرمان بگرفتند و مشتی اوباش دیلم که آنجا بودند بگریختند و کار والی و کدخدای مستقیم شد و رعیت بیارامیده، و مال دادن گرفتند. و امیر بغداد که با امیر ماضی صحبت داشت و مکاتبت و مراسلت، از این حدیث بیازرد و رسولی فرستاد و بعتاب سخن گفت و جواب رفت که آن ولایت از دو جانب بولایت ما پیوسته است و مهمل بود و رعایا از مفسدان بفریاد آمدند و برما فریضه بود مسلمانان را فرج دادن و دیگر که امیرالمؤمنین ما را منشوری فرستاده است که چنین ولایت که بی خداوند و تیمارکش به بینیم بگیریم. امیر بغداد در این باب با خلیفت عتاب کرد و نومیدی نمود، جواب داد که این حدیث کوتاه باید کرد، بغداد و کوفه و سواد که بر بالین ماست چنان بسزا ضبط کرده نیامده است که حدیث کرمان میباید کرد و این حدیث فرا برید و آزار در میان بماند و ترسیدند که کرمان بازستدندی که لشکرهای ما برآن جانب همدان نیرو میکرد و در بیم آن بودند که بغداد نیز از دست ایشان بشود. و مدتی برآمد و در خراسان و خوارزم و هرجای فترات افتاد و فتور پیدا شد و ترکمانان مستولی شدند و مردم ما نیز در کرمان دست برگشاده بودند و بی رسمی میکردند تا رعیت بستوه شد و بفریاد آمدند، پوشیده تنی چند نزدیک وزیر امیر بغداد آمدند پسر مافنه و نامه های اعیان کرمان بردند و فریاد خواستند و گفتند: این لشکر خراسان غافل اند و بفساد مشغول فوجی سوار باید فرستاد با سالاری محتشم تا رعیت دست برآرد و باز رهیم از ستم خراسانیان و ایشان را آواره کنیم. پسر مافنه و حاجب امیر بغداد بر مغافصه برفتند با سواری پنجهزار و در راه مردی پنجهزار دل انگیز با ایشان پیوست و ناگاه بکرمان آمدند و از دو جانب درآمدند بنرماشیر جنگی عظیم ببود و رعایا همه بجمله دست برآوردند بر سپاه خراسان و احمدعلی نوشتگین نیک بکوشیده بود اما هندوان سستی کردند و پشت بهزیمت بدادند دیگران را دل بشکست و احمد را بضرورت ببایست رفت، وی با فوجی از خواص خویش و لشکر سلطان از راه قاین به نیشابور آمدند و فوجی بمکران افتادند و هندوان بسیستان آمدند و از آنجا بغزنین، من که بوالفضلم با امیر بخدمت رفته بودم بباغ صدهزاره، مقدمان این هندوان را دیدم که آنجا آمده بودند و امیر فرموده بود تا ایشان را در خانهٔ بزرگ که دیوان رسالت دارند بنشانده بودند و بوسعید مشرف پیغامهای درشت می آورد سوی ایشان از امیر و کار بدانجا رسید که پیغامی آمد که شما را چوب فرموده آید، شش تن مقدمتر ایشان خویشتن را به کتاره زده چنانکه خون در آن خانه روان شد و من و بوسعید و دیگران از آن خانه برفتیم و این خبر بامیر رسانیدند. گفت: این کتاره بکرمان بایست زد، و بسیار بمالیدشان وآخر عفو کرد و پس از آن کارها آشفته گشت و ممکن نشد دیگر لشکر بکرمان فرستادن، و احمد علی نوشتگین نیز بیامد چون خجلی و مندوری بود... و هنگامی که طوسیان و باوردیان، در غیاب سوری سپاه سالار قصد نیشابور داشتند، احمدعلی نوشتگین به نیشابور بود و در دفع آنان کمر بربست. بیهقی گوید: و از نشابور نیز نامه ها رسید که طوسیان و باوردیان چون سوری غائب است قصد خواهند کرد و احمد علی نوشتگین که از کرمان گریخته آنجا آمده است با آن مردم که با وی است میسازد جنگ ایشان را... و هم بیهقی در جای دیگر گوید: و روز پنجشنبه بیست و پنجم شوال از نشابور مبشران رسیدند با نامه ها از آن احمد علی نوشتگین و شحنه که میان نشابوریان و طوسیان تعصب بوده است از قدیم الدهر و چون سوری قصد حضرت کرد و برفت آن مخاذیل فرصتی جستند و بسیار مردم مفسد بیامدند تا نشابور را غارت کنند، و از اتفاق احمد علی نوشتگین از کرمان براه تون بهزیمت آنجا آمده بود و از خجالت آنجا مقام کرده و سوی او نامه رفته تا بدرگاه باز آید، پیش تا برفت این مخاذیل بنشابور آمدند و احمد مردی بود مبارز و سالاریها کرده... پس بساخت پذیره شدن طوسیان را و طوسیان از راه بژخرو و پشنقان و خالنجوی درآمدند بسیار مردم بیشتر پیاده و بی نظام که سالارشان مقدمی بود تارودی از مدبران بقایای عبدالرزاقیان. و با بانگ و شغب و خروش میامدند دوان و پویان راست چنانکه گوئی کاروان سرایهای نشابور همه در گشاده است و شهر بی مانع و منازع تا کاروان مکوس (؟) خویشتن را برکار کنند و بارکنند و بازگردند. احمد علی نوشتگین آن شیرمرد چون براین واقف شد و ایشان را دید تعبیه گسسته، قوم خویشتن را گفت: بدیدم اینها بپای خویش بگورستان آمده اند. مثالهای مرا نگاه دارید و شتاب نکنید. گفتند: فرمان امیر راست و ما فرمانبرداریم و مردم عامه و غوغا را که فزون از بیست هزار بود با سلاح و چوب و سنگ گفت: تا از جایهای خویش زینهار که مجنبید و مرا بنعره یاری دهید که اگر از شما فوجی بی بصیرت پیش رود طوسیان دست یابند و دل نشابوریان بشکند اگر تنی چند از عامهٔ ما شکسته شود. گفتند: چنین کنیم، و برجای ببودند و نعره برآوردند، گفتی روز رستخیز است. احمد سواری سیصد را پوشیده در کمین بداشت در دیواربستها و ایشان را گفت ساخته و هشیار میباشید و گوش بمن دارید که چون طوسیان تنگ در رسند من پذیره خواهم شد و یک زمان دست آویزی بکرد پس پشت داد و بهزیمت برگشت تا مدبران حریص تر درآیند و پندارند که من بهزیمت برفتم و من ایشان را خوش خوش می آورم تا از شما بگذرند چون بگذشتند برگردم و پای افشارم، چون جنگ سخت شود و شما بوق و طبل و نعرهٔ نشابوریان بشنوید کمینها برگشایید و نصرت از ایزد عز ذکره باشد که چنان دانم بدین تدبیر راست که کردم ما را ظفر باشد. گفتند: چنین کنیم. و احمد از کمین گاه بازگشت و دور بازآمد تا آن صحرا که گذارهٔ میدان عبدالرزاق است، و پیاده و سوار خویش تعبیه کرد و میمنه و میسره و قلب و جناحها و ساقه و سواری پنجاه نیک اسبه بر مقدمه و طلیعه فرستاد و آواز تکبیر و قرآن خواندن برآمد و در شهر هزاهزی عظیم بود طوسیان نزدیک نماز پیشین در رسیدند سخت بسیار، مردم چون مور و ملخ و از جملهٔ ایشان سواری سیصد از هر دستی و پیاده پنج شش هزار با سلاح بگشت و بشتاب درآمد و دیگر بایستادند. احمد آهسته پیش رفت با سواری چهارصد و پیاده ای دو هزار و از آنجا که کمین ساخته بود بگذشت. یافت مقدمهٔ خویش را با طلیعهٔ ایشان جنگی قوی پیش گرفته پس هر دو لشکر جنگ پیوستند جنگی صعب و کاری ریشاریش و یک زمان بداشت و چند تن از هردو جانب کشته شدند و مجروح را اندازه نبود و طوسیان را مدد می آمد، احمد مثال داد پیادگان خویش را، و با ایشان نهاده بود، تا تن بازپس دادند و خوش خوش می بازگشتند و طوسیان چون بر آن جمله دیدند دلیرتر درمی آمدند و احمد جنگ میکرد و بازپس میرفت تا دانست که از کمین گاه بگذشت دور پس ثباتی کرد قویتر، پس سواران آسوده و پیادگان که ایستانیده بود در ساقه بدو پیوستند و جنگ سخت تر شد فرمود تا بیک بار بوقها و طبلها بزدند و مردم عام و غوغا بیک بار خروشی بکردند چنانکه گفتی زمین بدرید و سواران آسوده از کمینها برآمدند و بوق بزدند و بانگ دار و گیر برآمد و طوسیان را از پیش و پس گرفتند و نظام بگسست و در هم افتادند و متحیرگشتند و هزیمت شدند که می آمدند و بیش کس مرکس را نایستاد و نشابوریان با دلهای قوی در دم ایشان نشستند و از ایشان چندان بکشتند که آنرا حد و اندازه نبود که از صعبی هزیمت و بیم نشابوریان که از جان خود بترسیدندی در آن رزان و باغها افکندند خویشتن را سلاحها بینداختند و نشابوریان برز و باغ میشدند و مردان را ریش میگرفتند و بیرون میکشیدند و سرشانرا می بریدند چنانکه بدیدند که پنج و شش زن در باغهای پایان بیست و اند مرد را از طوسیان پیش کرده بودند و سیلی میزدند و احمد علی نوشتگین با سواران خیاره تر بر اثر آن مخاذیل تا خالنجوی سه فرسنگ شهر برفت و بسیار از ایشان بکشتند و بسیار بگرفتند و از آنجا مظفر و منصور با غنیمت و ستور و سلاح بسیار نماز شام را بشهر بازآمدند و دیگر روز فرمود تا دارها بزدند و بسیار از طوسیان را آنجا کشیدند و سرهای دیگر کشتگان گرد کردند و بپایان دارها بنهادند و گروهی را که مستضعف بودند رها کردند و حشمتی بزرگ افتاد که بیش طوسیان سوی نشابوریان نیارستند نگریست و امیر رضی اللََّه عنه بدین حدیث که احمد کرد از وی خشنود گشت و بدین سبب زشت نامی هزیمت کرمان از وی بیفتاد. بیهقی در شرح هزیمت احمد علی نوشتگین از کرمان و آمدن او به نیشابور گوید: و احمد علی نوشتگین نیز بیامد و چون خجلی بود و بس روزگار برنیامد که گذشته شد. و درجای دیگر گوید:... و روز یکشنبه دو روز مانده از این ماه احمد علی نوشتگین گذشته شد بنشابور رحمةاللََّه علیه و لکل اجلٍ کتاب و بگذشته شدن او توان گفت که سواری و چوگان و طاب طاب و دیگر آداب این کار مدروس شد. رجوع به تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۲۴۶ ، ۴۲۳ ، ۴۲۶ تا ۴۳۲ و ۴۷۶ و تاریخ ابن الاثیر حوادث سال ۴۲۲ و ۴۲۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (سلطان) عمادالدین بن شاه شجاع. رجوع به احمدبن شاه شجاع و به تاریخ مغول تألیف اقبال ص ۴۱۵ ، ۴۲۶ ، ۴۳۱ ، ۴۳۲ ، ۴۳۴ ، ۴۳۸ -۴۴۲ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) عمادالدین واسطی. رجوع به احمدبن ابراهیم بن عبدالرحمان... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) عمر الاسکندری. او راست: انتقاد کتاب تاریخ آداب اللغة العربیة. و انتقاد کتاب تاریخ العرب قبل الاسلام و این دو کتاب در مجموعه ای بنام انتقاد کتاب تاریخ التمدن الاسلامی بقلم شمس العلماء الشیخ شبلی النعمانی به مطبعهٔ المنار چاپ شده است، بسال ۱۳۳۰ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) العمری. او راست: سهام السهم الخارقة فی الغرفة الملحدة الزنادقة [ اهل الطرق ]، طبع مطبعة الوطنیة بسال ۱۲۹۵ هـ . ق. (معجم المطبوعات) .
[ اَ مَ ] (اِخ) عمّی. رجوع به احمدبن ابراهیم بن معلی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) عیسی بک طبیب اُسبیتالیهٔ مجاذیب عباسیه [ القاهره ] و طبیب الأمراض الباطنه در مستشفی عباسی. او راست: أمراض النساء و معالجتها وصفاً و جراحة، تألیف صموئیل یوتسی (معلم امراض النساء بمدرسة الطب فی باریس) [ معرب ]، بار سوم، چاپ مطبعة الآداب و المؤید بسال ۱۳۲۸ و ۱۳۲۶ هـ . ق. / ۱۹۱۰ و ۱۹۰۸م. و صحةالمرأة فی ادوار حیاتها، چاپ مصر بسال ۱۹۰۴ م. و کتاب التفسرة یعنی استدلال باحوال البول علی المرض، مطبعة الاعتماد بسال ۱۳۳۵ هـ . ق. / ۱۹۱۷م. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) عیسی بن خلف. رجوع به احمدبن ابی الروح... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) عیسی العکلی. ابوعبیداللََّه محمدبن عمران المرزبانی در الموشح از وی روایت کرده است. (الموشح چ مصر ص ۴۲، ۳۶۴).
[ اَ مَ ] (اِخ) عیناثی. رجوع به احمدبن محمدبن علی بن محمد... خاتون عاملی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) عینتابی. رجوع به احمدبن ابراهیم عینتابی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) عین الزمان. رجوع به احمدبن منیربن احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) عینی ملقب به شهاب الدین. او راست: حاشیهٔ شرح العقائد.
[ اَ مَ ] (اِخ) غافقی. رجوع به احمدبن محمدبن احمدبن السید... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) غرس الدین. رجوع به احمدبن ابراهیم حلبی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) غرناطی. رجوع به ابن بادش و رجوع به احمدبن علی بن احمدبن خلف... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) غزالی. رجوع به احمدبن محمدبن محمدبن احمد غزالی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) غسانی. رجوع به احمدبن علی بن ابراهیم بن الزبیر و رجوع به ابن زبیر ابوالحسین احمد... و روضات الجنات ص ۷۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) غضائری. رجوع به احمدبن حسین بن عبیداللََّه و رجوع بروضات الجنات ص ۱۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) غفاری (قاضی...). او راست: تاریخ جهان آرا.
[ اَ مَ ] (اِخ) الغنیمی ملقب به شهاب الدین انصاری، متوفی بسال ۱۰۴۴ هـ . ق. او راست: ارشادالاخوان الی الفرق بین القدم بالذّات و القدم بالزمان. و شرح مقدمهٔ عبدالوهاب شعرانی.
[ اَ مَ ] (اِخ) (خواجه سیدی...) غیاث الدین بن خواجه نظام الدین احمد شیرازی. مؤلف حبیب السیر در ج ۲ ص ۲۰۸ آرد که: او در علو قدر و شرف خاندان و رفعت منزل پدران از امثال و اقران امتیاز داشت و آنجناب در ماه صفر سنهٔ ثمان و ثلثین و ثمانمائه (۸۳۸ هـ . ق.) در امر وزارت با خواجه غیاث الدین پیراحمد شریک شده رایت نصفت برافراشت. در روضةالصفا مسطور است که: خواجه سیدی احمد در ایام وزارت روزی بجهت مهمی بخانهٔ مولانا فصیح خوافی که وزیر میرزا بایسنغر بوده تشریف حضور ارزانی فرمود مولانا چند طبق تتماج بی دنبه کشیده خواجه سیدی احمد بچشم عبرت در آن آش نگریست و روی بمولانا فصیح آورده بزبان عتاب گفت که: مردم حرام خورند و چنین خورند و در آن اثنا دست خواجه بر طبقی خورده مقدار شوربا بر دستار خوان ریخت. و روز دیگر مولانا بر سر دیوان بوقتی که خواجه سیدی احمد حاضر بود با بعضی مردم گفت که: دیروز خواجه بخانهٔ ما آمده بودند دستار خوان را چرب ساختند و خواجه سیدی احمد این سخن شنوده گفت: مولانا خاطر مشوش مدار که در آن آش آن قدر روغن نبود که از ریختن آن دستارخوان چرب شود. وفات خواجه سیدی احمد در بیستم شعبان سنهٔ تسع و ثلثین و ثمانمائه (۸۳۹ هـ . ق.) در قراباغ اران اتفاق افتاد و فرزند ارجمندش خواجه شمس الدین محمد نعش او را به هرات نقل کرده در جوار مزار پیر مجرد خواجه ابوالولید بخاک سپرد. و نیز رجوع بحبط ج ۲ ص ۱۷۹ و ۲۹۳ و رجوع به سیدی احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (افندی) فائد وفات ۱۳۰۰ هـ . ق. معلم علوم فیزیک و شیمی در مدرسهٔ مهندسخانه خدیویه. او راست: الاقوال المرضیه فی علم بنیة الکرة الارضیه. تألیف بوبه نیره [ معرب ] . چاپ بولاق بسال ۱۲۵۷ هـ . ق. و تحرک السوائل فی منافیذ والانابیب تألیف بیلانجه. [ معرب ] . بسال ۱۲۶۴. و کتاب الجیولوجیا. [ معرب ] . چاپ بولاق بسال ۱۲۵۷. و الدرة السنیة فی حسابات الهندسیة طبع مطبعة المهندسخانه بسال ۱۲۶۹. (معجم المطبوعات) .
[ اَ مَ ] (اِخ) فارس. رجوع به فارس... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) فارس. رجوع به شدیاق احمد فارس شود. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) فارسی شیرازی. رجوع به احمدبن عمربن سریج و رجوع بروضات الجنات ص ۵۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) فاروقی. عزالدین ابوالعباس احمدبن ابراهیم فاروقی واسطی شافعی صوفی. شیخ عراق. او خرقه از دست شهاب الدین سهروردی پوشید و در حرمین و دمشق و عراق بسیاری از او حدیث شنوده اند و در سال ۶۹۱ هـ . ق. بدمشق رفت. مشیخت دارالحدیث ظاهره و مناصبی از قبیل تدریس و اعادت داشت و کتب بسیار فراهم کرد پس از آن بعراق شد و بسال ۶۹۴ هـ . ق. بواسط درگذشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) فاسی سمرقندی. او راست: کتاب الجدل.
[ اَ مَ ] (اِخ) فاشانی. رجوع به احمدبن محمدبن محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) فاضل (مولی...). رجوع به فوزی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) فتح الدین. رجوع به احمدبن قاضی جمال الدین..... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) فخرالدین. رجوع به احمدبن حسن... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) فخرالدین. رجوع به احمدبن علی بن فصیح همدانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) فخرالدین. رجوع به احمدبن محمدبن محمد مصری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) فخرالدین بن محمد. وی برادر شیخ الاسلام جمال الدین ابراهیم بن محمد طیبی ملقب به ملک اسلام بود که در زمان کیخاتو، از سال ۶۹۲ هـ . ق. فارس را برّاً و بحراً بمقاطعه داشت و پس از قتل کیخاتو، بایدو فارس را بقاعدهٔ سابق در مقاطعهٔ شیخ جمال الدین قرار داد و شیخ برادر خود فخرالدین احمد را بضبط سواحل فرستاد و در مدّتی اندک از تجارت دریا و ادارهٔ فارس اموالی بیشمار بدست آورد و تا مدتی آن حدود را از دستبرد عمال ستم پیشه آسوده ساخت. چون رکن الدین مسعود برادر خود نصرت را با زوجه اش کشت و بر هرموز استیلا یافت. یکی از غلامان زوجهٔ رکن الدین مسعود بنام بهاءالدین ایاز از این حرکت رکن الدین برآشفته عصیان کرد و رکن الدین را مغلوب ساخت و هرموز را بتصرف خود گرفت. مسعود بپادشاه کرمان التجا برد و بکمک لشکری او بهاءالدین ایاز را از هرموز براند بهاءالدین بشیخ جمال الدین ملک اسلام توسل جسته بمدد او مسعود را شکست داد. مسعود بار دیگر اعتباری بهم زده مدعی ایاز شد. لشکریان ایاز و ملک اسلام از طرف هرموز و کیش رسیده مسعود را شکست دادند و بهاءالدین ایاز در هرموز مستقر گردیده بنام ملک فخرالدین احمد برادر ملک اسلام خطبه خواند و سکه زد. در سال ۶۹۵ هـ . ق. ملک اسلام بسرکشی عازم سواحل و جزایر شد ولی در این تاریخ بین لشکریان فخرالدین احمد و بهاءالدین ایاز نزاع در گرفت اما ایاز حق نعمت ملک اسلام را فراموش نکرد و بخدمت او شتافت و عذر حرکت ناپسند لشکریان خود را خواسته بار دیگر بمقام سابق برقرار شد. رجوع به تاریخ مغول تألیف اقبال ص ۳۹۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) فخرالدین قضاعی. رجوع به احمدبن سلاّمه... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) فراج احمد الازهری المنیاوی. او راست: روح العمران، طبع مصر بسال ۱۳۳۲ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) فریغونی. رجوع به احمدبن مأمون بن احمد و رجوع به احمدبن محمد مکنی به ابوالحرث... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) فزاری شافعی. رجوع به احمدبن ابراهیم بن سماع... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (افندی) فضلی یوزباشی نزیل ژاپن. او راست: سر تقدم الیابان. طبع مطبعة التقدم بسال ۱۳۲۱ هـ . ق. / ۱۹۱۱ م. والنفس الیابانیه [ معرب از زبان ژاپنی ] چاپ مصر سال ۱۹۱۰م. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) فندرسکی. یکی از حکام استرآباد از دست شیبک خان بسال ۹۱۴ هـ . ق. رجوع به سفرنامهٔ مازندران و استرآباد رابینو ص ۱۶۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) فهری. رجوع به احمدبن یوسف بن علی بن یوسف و روضات الجنات ص ۸۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) فوزی پاشا (فراری...). او برادر ابراهیم آغانامی بود و در قایقی که او داشت قایقچی بود. وقتی که ابراهیم آغا وفات کرد بتوسط علی آقا بخدمت سرای همایون درآمد و در وقعهٔ خیریه جزو عسکر شد و بمدد بخت برتبهٔ میرآلایی سواری نائل آمد و سپس مقام یاوری سلطان محمودخان ثانی را احراز کرد و بعد از آن با رتبهٔ وزارت مشیر مابین شد و در ۱۲۵۳ هـ . ق. بدرجهٔ کاپیتان دریا ارتقا یافت و سال بعد با جهازات دولت عثمانی بدریای سفید درآمد و درگاه وفات سلطان محمودخان با اینکه مسئلهٔ مصر انجام یافته بود برای اینکه جهازات را باسکندریه سوق کرد و مسئلهٔ مصر تجدید شد و جهازات را از وی بازستدند بمصر گریخت و تا گاه مرگ بدانجا ببود و بسال ۱۲۵۸ هـ . ق. در مصر درگذشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) (افندی) فهمی الباجوری. معلم ریاضی در مدرسهٔ پرنس عزیزپاشا حسن در زقازیق مصر. او راست: الفهمیات فی علم الحساب. طبع مصر بسال ۱۳۲۲ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) (افندی) فهمی محرم (دکتر...) (وفات ۱۳۰۵ هـ . ق.). او راست: القواعد الأساسیة فی معالجة الکولیر الأسیوته. طبع مطبعهٔ المقتطف بسال ۱۳۲۰ هـ . ق. / ۱۸۹۳م. والنصوح الودود فی الخلق المحمود. طبع مطبعة الاعلام بسال ۱۳۰۴ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) فیومی. رجوع به احمدبن محمدبن علی... و روضات ص ۹۱ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قائم بامراللََّه.رجوع به قائم بأمراللََّه شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قابض (خواجه درویش...). خوندمیر در دستورالوزراء ص ۴۵۳ آرد که: در مبادی حال در سلک ارذال عمال منتظم بود و اکثر اوقات بصاحب جمعی و قابضی قیام مینمود و بعد از آن ترقی کرده، امیر تومان دارالسلطنهٔ هراة شد و چند گاهی در آن منصب اوقات گذرانیده، در سنهٔ احدی عشر و تسعمائه که جناب وزارت مآب خواجه صاین الدین علی در دیوان پادشاه عالی شأن سلطان حسین میرزا مهر زد در خلوتی شمه ای از تصرفات آن ذات دنائت سمات که مورد حقد و حسد و فساد و مصدر لجاج و عناد بود بعرض رسانید و پادشاه عدالت نهاد باخذ او فرمان داده، خواجه صاین الدین علی بندی گران بر پایش نهاد و چون در آن زمان مدار امور ملک و مال بر امیرمحمد ولی بیک بود خواجه این صورت را بی استصواب او از حیز قوت بفعل رسانید. امیرمحمد کینهٔ خواجه صاین الدین در دل گرفته، در مقام حمایت درویش احمد قابض شد و خواجه صاین الدین علی را بتصرف و تقصیر کثیر متهم دانسته، مزاج صاحب تاج و سریر را بر وی متغیر گردانید و خاطرنشان کرد که: آنچه خواجهٔ مشارالیه دربارهٔ درویش احمد قابض بعرض رسانیده محض افترا و بهتانست و امیرمحمد ولی بیک درین باب آن مقدار مبالغه نمود که سلطان صاحبقران بند درویش احمد را برداشته، صاین الدین علی را بهمان بند مقید گردانید و منصب او را بدرویش احمد مفوض گردانید و اختر طالع درویش احمد بدگهر از حضیض ادبار به اوج اقبال رسیده، متکفل آن منصب عالی شد و حکم همایون صادر گشت که او را مِن بعد قابض نگویند، بلکه درویش احمد کافی نامند و آن بدکنش بسبب شرارت نفس و طبیعت ناپاک آغاز بی ادبی کرده، ابواب ظلم و تعدی بر روی رعایا که ودایع حضرت خالق البرایااند گشاد و بر مظلومان ستم دیدگان تحمیلات گران کرده، انواع فتنه و فساد بنیاد نهاد. از صبح تا شام در فکر آن بود که آیا کدام بیچاره را در قید بلا اندازد؟ از شام تا بام در آن خیال بسر می برد که بچه سان بی گناهی را آواره و سرگردان سازد و اگرچه برسبیل رشوت مبلغها از مردم گرفتی، اما بساختن مهم ایشان نپرداختی، بیشتر اضطراب نمودندی. آنچه بنام ایشان نوشته بودی مضاعف ساختی. بواسطهٔ شرارت آن سرخیل ارباب خباثت دود از دودمانها برآمد و چندین خاندانها بآتش جور و بیداد سوخته و ناچیز شد. و چون در یازدهم ذی الحجه سنهٔ احدی عشر و تسعمائه سلطان صاحبقران بجوار مغفرت رحیم رحمن درپیوست و بدیع الزمان میرزا بشرکت مظفر حسین میرزا برتخت سلطنت نشست آن مصور نگارخانهٔ تسویل و محرر کارخانهٔ تحصیل خواست که در دیوان هر دوپادشاه مهر زند و چون این مدعا بغایت نامعقول بود او را میسر نشد. اما صاحب دیوان مظفر حسین میرزا گشته، بدستور پیشتر بلکه بیشتر به اشتعال نایرهٔ ظلم و عدوان اشتغال نمود و از کثرت جور و بیدادش فریاد از نهاد عباد برآمد و از وفور فتنه و فساد او افغان از جان طوایف انسان بگوش ساکنان هفتم آسمان رسید. شعر: ز جورش دل دردمندان خراب ز آسیب ظلمش جگرها کباب. اهل صلاح و تقوی دست بدعا برداشتند و بتضرع و زاری از حضرت باری دفع شر آن بداختر را مسئلت نمودند. عاقبت تیر دعای مستمندان کارگر گشت و سؤال ستمدیدگان بعز اجابت مقرون شد. رباعی: تا کی بود این جور و جفا کردن تو وین بی سببی خلایق آزردن تو تیغیست بدست اهل حق خون آلود گر در تو رسد خون تو در گردن تو. و در ذی حجهٔ سنهٔ اثناعشر و تسعمائه در شبی که آن بداختر در خانهٔ امیریوسف علی کوکلتاش که از قبل مظفر حسین میرزا حاکم هراة بود بشرب خمر اقدام مینمود میان او و برادر مشارالیه ترخانی بیک مباحثه واقع شد و آن جوانمرد حسام خون آشام از نیام انتقام بیرون کشیده بیک ضربت روح خبیث او را بصدر جهنم رسانید و عالمی را از شرارت نفس شومش رهانید. صباح روز دیگر که این خبر بهجت اثر مشهور گشت عقد [ کذا ] فرح و انبساط اهالی شهر هرات از اوج سماوات درگذشت و هردو کس که بیکدیگر میرسیدند مانند ایام عید مراسم تهنیت و مبارکباد بجای می آوردند و هرجماعت که یک جا می نشستند از ظلم و بیداد آن بدنهاد یاد نموده، هزار لعنت بروح پلید او میکردند. بیت: بلعنت کسی را سزاوار دان که زحمت رساند بخلق جهان. و چون توهم آن بود که اگر چشم عوام بر جنازهٔ او افتد هجوم و ازدحام نموده بزخم سنگ جسد آن بی فرهنگ را متلاشی سازند سه روزدر طویلهٔامیر یوسف علی ماند و در آن ایام سایسان امیر مشارالیه مردمی را که میخواستند که بنظرعبرت در آن کم سعادت نگرند یک یک و دودو در خانه گذاشته از ایشان برسم رونما چیزی می ستاندند و مبلغی کلی ازین ممر بحصول پیوست. بالاخره نیم شبی جسد مُتَعفّن آن مدبر را در سریری نهاده و از شهر بیرون برده، در مغاک انداختند و از وهم مردم گورش را ظاهر نساختند.
[ اَ مَ ] (اِخ) قادر باللّه (۳۸۱ -۴۲۲ هـ . ق.). بیست وپنجمین خلیفهٔ عباسی. مکنی به ابوالعباس. رجوع به قادر باللّه شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قاری. محمدبن حسن را کتابی است بنام: مسائل احمد القاری. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) القاضی (الشیخ...). او راست: الرحلة القادیة، طبع الجزائر بسال ۱۸۷۸ م.
[ اَ مَ ] (اِخ) قاضی الجماعة. رجوع به احمدبن عبدالرحمان لخمی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قاضی رشید. رجوع به احمدبن علی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قاضی زاده. رجوع به احمدبن فورد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قاضی زاده. رجوع به احمدبن محمود مشهور بقاضی زاده شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قاضی النفیس. رجوع به احمدبن عبدالغنی قرطبی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قاهری. رجوع به احمد تیفاشی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قباوی. رجوع به ابونصر قباوی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قدوری. رجوع به ابوالحسین قدوری و روضات الجنات ص ۶۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قرافی. رجوع به احمدبن ادریس صنهاجی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قرطبی. رجوع به ابن مضاء و رجوع بروضات الجنات ص ۸۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قره حصاری. از خوشنویسان بلاد عثمانیست.
[ اَ مَ ] (اِخ) قزوینی. او راست: رساله ای در شرح جلال دوانی بر تهذیب المنطق و آنرا بدمشق در ۹۵۳ هـ . ق. نوشته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) قزوینی (شیخ...) عالم زاهد. معاصر کیخاتوخان. مؤلف حبیب السیر در ج ۲ ص ۴۸ آرد که: او در زهد و عبادت درجهٔ عالی داشت و در سنهٔ ۶۰۹ هـ . ق. علم عزیمت بعالم آخرت برافراشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) قزوینی رازی معروف به ابن فارس و مکنی به ابوالحسین. او راست: فقه اللغهٔ صاحبی و آنرا بنام صاحب کرده است . و رجوع به ابن فارس شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قسطلانی. او راست: النور الساطع فی مختصر الضوء اللامع.
[ اَ مَ ] (اِخ) قطب الدوله. رجوع به قطب الدوله ابونصر احمد اول بن علی و آل افراسیاب شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قطب الدین. رجوع به احمدبن حسن غالی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قطب الدین (قاضی...). رجوع به احمد امامی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قطب الدین. برادر صدر جهان خواجه صدرالدین احمد خالدی زنجانی، قاضی القضاة و متولی موقوفات بزمان ارغون خان. رجوع بحبط ج ۲ ص ۴۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قطری. رجوع به قطری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قطیعی. رجوع به احمدبن جعفربن حمدان... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قعود. رجوع به احمدبن ابی بکر نسفی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قلانسی. او راست: تهذیب الواقعات در فروع حنفیه.
[ اَ مَ ] (اِخ) قلقشندی. رجوع به احمدبن عبداللََّه بن محمد قلقشندی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قلقشندی. او راست: صبح الاعشی فی کتابةالانشاء و این کتاب را در ۷۹۱ هـ . ق. به انجام رسانیده و در ۱۳ مجلد بزرگ بسال ۱۳۳۱ هـ . ق. در مطبعهٔ امیریهٔ قاهره بطبع رسیده است. و رجوع به احمدبن علی قلقشندی مصری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قماج (امیر). حاکم ترمذ بزمان سنجر و چون سنجر پس از چهارسال که در دست غزان بود تدبیر فرار کرد بامیراحمد قماج پیغام داد که کشتیها در کنار آب آمویه معد و مهیا سازد. روزی امیر الیاس غز را که موکلش بود بفریفت تا برسم شکار او را برکنار جیحون برد و در حین اشتغال مردم بصید و شکار احمد از کمین گاه بیرون تاخته سلطان را از میان غزان در ربود و در کشتی نشانده بقلعهٔ ترمد رسانید و سلطان چند روزی در ترمد ساکن بود تا بعضی از غلامان و لشکریانش که در اطراف و جوانب بودند به وی پیوستند آنگاه بمرو شتافت. رجوع بحبط ج ۱ ص ۳۸۰ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قنبری بن بشر. محدثی از اولاد قنبر مولی علی علیه السلام است.
[ اَ مَ ] (اِخ) قنقرات (خواجه...). مؤلف حبیب السیر در ج ۲ ص ۳۱۶ آرد که: محمدخان شیبانی چون از توجه میرزا بدیع الزمان بصوب آذربیجان و خلوّ عرصهٔ جرجان خبر یافت ایالت آن ولایت را بامیر خواجه احمد قنقرات که سالها در ملازمت خاقان منصور و مظفر حسین میرزا بسر برده بود و در روز واقعهٔ مرل به وی پیوسته تفویض نمود... و مابین او و سلطان بدیع الزمان میرزا جنگی در حوالی استرآباد روی داد و چون سپاه شاه اسماعیل بدانصوب روی آورد احمد قنقرات سلوک طریق گریز اختیار کرده از دهانهٔ زرده خاک بطرف یازرودرون رفت و از آنجا بجانب خوارزم توجه فرمود. رجوع بحبط ج ۲ ص ۳۱۷ و ۳۵۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قیسی. رجوع به ابن حجه ابوجعفر و رجوع به احمدبن محمدبن محمد... و روضات الجنات ص ۸۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قیطاس زاده. او از شعرای دورهٔ سلیمان خان قانونی است. پدر او سمت سنجاق بیگی داشت و خود او برتبهٔ دوات داری و ارپه امینی و امانت شهر و دفترداری تیمار روم ایلی رسید و در آخر دفتردار دیاربکر بود و آنگاه که به او تکلیف سنجاق بیگی کردند او انزوا و اعتزال را ترجیح داده بیکی از ییلاقات که در آنجا خانه ای زیبا داشت رفت و هم صحبتی ادبا و فضلا را بر مناصب دولتی ترجیح داد و در ۹۹۲ هـ . ق. وفات کرد. این بیت از اوست: خرمن دنیایی گشت ایتدم سراسر حاصلی آرایوب بردانه مخلص بوله مدم گندمه. رجوع بقاموس الاعلام شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) کاتب مشهور بابن ندیم. رجوع به ابن الندیم و روضات الجنات ص ۵۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) کاتب اصفهانی. رجوع به احمدبن سعدابوالحسین... و روضات الجنات ص ۵۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) کاشی پدر ابونصر معین الدین وزیر. رجوع به ابونصربن احمد الکاشی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) کافی. فریدالدین احمدبن محمد ایزدیار. او دیوان انشاء سلطان غیاث الدین بن سام داشته و مداح او بوده است. و در نظم و نثر استاد بوده و در تذکره ها بعض اشعار او آمده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) کافی. ملقب بشمس الدین قاضی القضاة قزوینی. صاحب حبیب السیر گوید: او از خوف فدائیان اسمعیلیه پیوسته مانند ماهی جوشن پوش بود و در باب وجوب دفع ملاحده مبالغه بجای آورد. بنا برآن منکوقاآن خاطر بر آن قرار داد که یکی از شاهزادگان را با سپاه فراوان صاحب عهدهٔ جمیع مهمات ایران گرداند و بعد از تقویم لوازم مشورت قرعهٔ اختیار از برای این کار بر هلاکوخان افتاد. رجوع بحبط ج ۲ ص ۲۱ و ۳۱ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) کتاکت. معروف به الزمن. از شعر اوست: حضروا فمذ نظروا جمالک غابوا والکل مذ سمعوا خطابک طابوا فکأنهم فی جنة و علیهم من خمر حبک طافت الاکواب یا سالب الالباب یا من حسنه لقولبنا الوهاب و النهاب القرب منک لمن یحبک جنة قد زخرفت و البعد عنک عذاب یا عامرا منی الفؤاد بحبه بیت العذول علی هواک خراب انت الذی ناولتنی کأس الهوی فاذا سکرت فما علیّ عتاب و علی النقا حرم لعلوة آمن من حوله تتخطف الالباب لطریقها کیف الوصول و دینها نار لها بحشاشتی الهاب. و قال أیضاً غفر له: یا بارق الحی کرر فی حدیثک لی تذکارهم و أعد روحی الی بدنی و أنت یا دمع ما هذا الوقوف و قد جری حدیث الحمی النجدی فی اذنی. و قال أیضاً رحمه اللََّه: أحن ولکن نحو ضم قوامه و أصبو ولکن نحو لثم لثامه و أعشق ما لی غمة من حدیثه تفرج الا من هموم غرامه. و قال أیضاً غفر له: حللتم اهل نعمان بقلبی فکل عذاب حبکمو نعیم و قد أصبحتمو کنزالامانی فواجد غیرکم عندی عدیم. و قال أیضاً رحمه اللََّه: جواز الصبر فی اذنی محال و ما للصبر فی قلبی مجال شغلتم کل جارحة بحسن فلیس لنا بغیرکم اشتغال سقی الهضبات من نجد سحاب ملیت الغیث تحدوه الشمال و لابرحت اثیلات المصلی ترف علی منابتها الظلال منازل جیرة ما کان أهبا بهم لی العیش لو دام الوصال تهب نسیمها فامیل سکرا فهل هبت شمال أم شمال. رجوع به فوات الوفیات ج ۱ ص ۵۹ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (خواجه سیدی...) کجحی. مؤلف حبیب السیر آرد (ج ۲ ص ۱۸۴): امیر یوسف ترکمان بنخجوان آمده و خواجه سیدی احمد کجحی که خلاصهٔ خاندان مشایخ عالی شان بود نزد او رفته از بلیاتی که در آن اوقات بتبریزیان رسیده بود شمه ای بعرض رسانید و داروغه و استمالت نامه ای ستانده مقضی المرام مراجعت نمود.
[ اَ مَ ] (اِخ) کسروی (سید...). از فضلای معاصر مقتول بروز دوشنبهٔ بیستم اسفند ۱۳۲۴ هـ . ش. او راست: لهجهٔ آذری. شهریاران گمنام در سه مجلد. نام شهرها و دیه های ایران در ۲ جلد. تاریخ ۱۸ سالهٔ آذربایجان در ۶ جزء. تاریخ مشروطیت در ۳ مجلد. تاریخ مشعشعیان. تاریخ پانصدسالهٔ خوزستان. آئین در ۲ مجلد. قهوة سورات (بعربی که در صیدا بطبع رسیده) . چند تاریخچه. نادرشاه. پیدایش امریکا و غیره. و مقالات بسیار در مجله های عصر. مجلهٔ پیمان و روزنامهٔ پرچم را نیز چند سال منتشر کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) کشائی. رجوع به احمدبن الحسین المستوفی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) کشفی. رجوع به احمدبن ابی بکربن محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) کلاباذی حافظ. متوفی بسال ۳۹۸ هـ . ق. رجوع بروضات الجنات ص ۶۶ س ۲۰ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) کلبی. کاتب مأمون خلیفه. یکی از خوشنویسان معروف در خط عربی. (ابن الندیم).
[ اَ مَ ] (اِخ) کمال پاشا (۱۲۶۷ - ۱۳۴۱ هـ . ق.). احمد کمال بن حسن بن احمد علامهٔ اثری یکی از نوابغ مصر. مولد و منشأ و وفات او در قاهره بود و زبانهای عربی و فرانسه و انگلیسی و آلمانی و ترکی و خط هیروگلیفی نیکو میدانست و بمناصب مختلفه رسید و در آخر امانة متحف القاهره داشت و دروس تمدن قدیم جامعهٔ مصریه با او بود و او را علاوه بر کتب مطبوعه مقالات و مباحثی است که در مجلات منتشر شده است گاهی بعربی و گاه بفرانسه. او راست: بغیة الطالبین فی علوم و عوائد و صنائع و احوال قدماء المصریین، طبع مطبعهٔ مدرسة الفنون و الصنائع بسال ۱۲ و ۱۳۰۹ و ترویج النفس فی مدینة الشمس المعروفة الآن بعین شمس، طبع بولاق بسال ۱۲۹۶ و الحضارة القدیمة الجزء الاول و آن در مجلهٔ جامعهٔ مصریه بطبع رسیده است و الخلاصة الدریة فی آثار متحف الأسکندریه تألیف الدکتور بونی امین متحف الاسکندریة. طبع مطبعهٔ عین شمس بسال ۱۳۱۹ هـ . ق. / ۱۹۰۱ م. و خلاصة الوجیزه و دلیل المتفرج المتحف الی وصف ما احتوی علیه من الآثار القدیمة و شرحها مستنبطاً من الکتب المؤلفة فی ذلک مع بعض اضافات تاریخیة و تنقیحات علمیة. طبع مصر بسال ۱۳۱۰ هـ . ق. و الدرالمکنوز فی الخبایا والکنوز، طبع مصر. الدر النفیس فی مدینة منفیس طبع مصر، بسال ۱۹۱۰ هـ . ق. و دلیل دارالمتحف المصریة الفاخرة لمدینة القاهرة. تألیف ماسپرو [ معرب ] . طبع بولاق بسال ۱۹۰۳ هـ . ق. و صفائح القبور فی العصر الیونانی و الرومانی، در دو جزء طبع مصر. و العقد الثمین فی محاسن أخبار و بدائع آثار الاقدمین من المصریین، طبع بولاق بسال ۱۳۰۰ هـ . ق. الفرائد البهیة فی قواعد اللغة الهیروغلیفیة، چاپ سنگی در بولاق بسال ۱۳۰۳. و الکمالات التوفیقیة فی الاصول الجبریة، طبع مطبعة المعارف بسال ۱۲۹۹. اللآلی الدریة فی النبات و الاشجار القدیمة المصریة، و هو کتاب یتضمن اسماء الاشجار و الازهار و الحبوب و غیر ذلک من النباتات، مرتب فی الوضع علی الحروف الابجدیة البربائیه و بآخره فهرست اسماء و النباتات مرتبة علی حروف الف باء باللغة العربیة. طبع سنگی در مدرسة الفنون و الصنایع بسال ۱۳۰۶. و المنتخبات الحدیثة فی علم الحساب، طبع بولاق بسال ۱۳۱۵. و الموائد القدیمة من الطبقة الوسطی الی عهد الرومان در دو جزء. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) کمال الدین. او راست: الفوائد المظفریة فی حل عقائد تکملة الشاطبیة که نظم غایة الاختصار همدانی است و بسال ۸۰۶ هـ . ق. این منظومه را بپایان رسانیده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) کمال الدین. رجوع به ابن القلیوبی کمال الدین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) کمال الدین. رجوع به احمدبن عمربن احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) کمال الدین. رجوع به احمدبن عمر شیبانی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) کمال پاشازاده. رجوع به کمال پاشازاده شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) کواکبی (مولی...). وی پدر مولی ابراهیم کواکبی است و ابراهیم نزد او مقدمات علوم را تلمذ کرد. رجوع بنامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۱۲۱ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) کورانی. رجوع به احمدبن اسماعیل کورانی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) کوفانی (شیخ...). جامی در نفحات الانس (ص ۲۲۰) آرد که: شیخ الاسلام گفت: که شیخ احمد کوفانی خادم عمو بود و پیران بسیار دیده بود و سفرهای نیکو کرده و مرا گفت که: ما از تو بدانسته ایم که ما کرا دیده ایم. یعنی تو ایشان را شناخته ای بحقیقت. [ کذا ] .
[ اَ مَ ] (اِخ) کویا الشالیانی الملیباری (مولی...). او راست: خیرالأدلة فی هدی القبلة، نقل فیها من المذاهب طبع مدارس ۱۳۳۰ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) (کیا جمال الدین...). مؤلف حبیب السیر آرد (ج ۲ ص ۱۱۴): امیر وجیه الدین مسعود [ سربداری ] مظفر و منصور بغرور موفور باستراباد رفته منشوری باسم اهالی و اعیان مازندران در قلم آورد و ایشان را به اطاعت و انقیاد خویش دعوت کرد. کیا جمال الدین احمد جلال که پیر کار دیده بود و گرم و سرد روزگار چشیده در آن ولایت بر مسند امارت تمکن داشت و از خود کسی را کلانتر نمی پنداشت چون خبر شوکت و جلالت امیر وجیه الدین مسعود شنید ترسید که ناگاه در ولایت مازندران تازد و دست بیداد برآورده بنیاد حیات صغیر و کبیر آن خطه را براندازد بناچار با دو برادرزاده کیا تاج الدین و کیا جلال الدین بملازمت امیر وجیه الدین مسعود شتافت و منظور نظر التفات شده نوازش یافت و امیر مسعود بوجود ایشان مستظهر گشته مطمئن خاطر بمازندران توجه نمود.
[ اَ مَ ] (اِخ) گیلانی. (مولانا نظام الدین...). خوندمیر در حبیب السیر (ج ۲ ص ۳۹۴) آرد که: او از مشاهیر منجمان فطنت نشانست و از علم رمل و طالع مسئله نیز وقوفی تمام دارد و آن جناب در زمان دولت خاقان منصور از ولایت گیلان به دارالملک خراسان آمده رقم اقامت بر صفحهٔ خاطر نگاشت و همگی اوقات خجسته را بکسب فضایل مصروف داشت و الی یومنا هذا در آن بلدهٔ فاخره مقیم است و مشغول بمطالعهٔ فن حکمت و تنجیم.
[ اَ مَ ] (اِخ) لطفی. او راست: السیحون المصریة فی عهد الاحتلال الانکلیزی، طبع مصر.
[ اَ مَ ] (اِخ) لغوی معروف به ابن فارس. او راست: المنبی فی اسماء النبی علیه الصلوة والسلام. و رجوع به ابن فارس ابوالحسن و احمدبن فارس بن زکریا شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) لنگر دریا ابن (حضرت علیا) شیخ المشایخ بن شیخ حسین بلخی. از فرزندان ابراهیم ادهم بلخی. او را از آن جهت لنگر دریا نامند که گویند وقتی جهاز پاره شده بود ببرکت قدم ایشان دریا پایاب شد و همه خلق بسلامت بساحل رسیدند. (مؤید الفضلاء).
[ اَ مَ ] (اِخ) لهیعی، ابن خازن. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ماضی ابوالعزائم مؤسس جریدة الآداب و المؤید. او راست: وسائل اظهار الحق، طبع مطبعة الجمالیه بسال ۱۳۳۲ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) مافروخی. رجوع به احمدبن علی مافروخی.... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مالقی. رجوع به مالقی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) متقی خلیفهٔ عباسی. رجوع به متقی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) متنبی. رجوع به متنبی و رجوع به ابوالطیب متنبی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) متوکل. رجوع به احمد رسّی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) متوکل. رجوع به شمس الدین احمد المتوکل... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مجد الخاورانی. رجوع به احمدبن ابی بکربن محمد الخاورانی و رجوع بروضات الجنات ص ۸۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مجدالدین سجاوندی. رجوع به احمدبن محمد مکنی به ابوبدیل.... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مجدویه. رجوع به احمدبن ابی باکر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مجلدی جرجانی. رجوع به احمدبن علی مجلدی و رجوع به ابوشریف و رجوع به مجلدی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) محب طبری مکی. رجوع به احمدبن عبداللََّه... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) محرّر. معروف بأحول. از خوشنویسان قدیم معاصر مأمون عباسی است. ابوعبداللََّه بن عبدوس گوید: ابوالفضل بن عبدالحمید در کتاب خویش آرد که: بدانسال که مأمون بدمشق رفت احول با محمدبن یزدادبن سعید وزیر مأمون بدمشق شد و روزی از تنهائی و غربت و تنگدستی خویش به ابوهارون خلیفهٔ محمدبن یزداد شکوه کرد و درخواست تا او را از محمدبن یزداد تمنی کند تا با مأمون در حق وی چیزی گوید و ابوهارون شکوای او بمحمدبن یزداد برداشت و محمد در وقتی مناسب التماس وی بعرض مأمون رسانید. مأمون گفت: من احمد را بهتر از هرکس شناسم او تا چیزی ندارد بخیر و صلاح است و همینکه مالی فوق طاقت خود بدست کرد بتبذیر و افساد پردازد لکن اکنون چون تو شفاعت کنی چهار هزار درم وی را دهند. و محمدبن یزداد احمد را بطلبید و ماجری بگفت و از فساد و تلف منع کرد و مال به وی سپرد و او با آن مال غلامی و شمشیری و متاعی خرید و بقیه را باسراف تباه کرد تا هیچ بنماند و غلام چون این حال او بدید همه کالای خانه بازگرفت و بگریخت و احمد عریان و با بدترین احوال بماند و نزد ابوهارون شد. و ماجری قصه کرد و ابوهارون نیم طوماری بگرفت و پهن برگشاد و در آخر آن این بیت نوشت: فرّ الغلام فطار قلب الأحول و انا الشفیع و انت خیر معول. و درنوردید و مهر برنهاد و به احمد داد و گفت: نزد محمدبن یزداد شو و بدو ده. و چون ابن یزداد نامه بستد از احول پرسید در نامه چیست. گفت: ندانم. گفت: این نشانی دیگر از حمق تو که نامه آری و ندانی در آن چه باشد. سپس بگشاد و گستردن گرفت و هیچ نبشته نمی یافت و میخندید تا بآخر طومار رسید و بیت بدید و در زیر آن نوشت: لولا تعنت احمد لغلامه کان الغلام ربیطةً بالمنزل. و مهر کرد و احمد را داد که ابوهارون را بَرَد و احمد فریاد برداشت که خدای را بمن رحمت آر و در حالیکه من در آنم نیکو بیندیش و محمد را بر وی رقت آمد و او را نوید داد که در امر وی با خلیفه سخن گوید. و سپس در خلوتی که حال خلیفه را مساعد یافت ذکر احمد درمیان آورد و ماوقع قصه کرد و از ضعف عقل و سستی اراده و سبک مغزی وی پاره ای بگفت و مأمون امر احضار وی کرد و چون حاضر آمد مأمون گفت: ای دشمن خدا مال من ستانی و ببهای غلام دهی تا بگریزد و احمد بلرزید و زبانش بگرفت و با لکنتی گفت: ای امیر مؤمنان خدای مرا بلاگردان تو کناد من این نکردم. مأمون گفت: دست بر سر من نه و سوگند یاد کن که این نکرده ای و ابن یزداد دست او بگرفت تا بر سر مأمون نهد و مأمون میخندید و اشارت کرد که او را از یادکردن سوگند مانع آید. سپس برای او رزقی فراخ معلوم فرمود و پیوسته و مکرّر صلات داد تا مرد توانگر و مرفه شد و مأمون را حسن خط احول خوش می آمد.
[ اَ مَ ] (اِخ) محرم. رجوع به محرم (افندی) احمد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) المحلی. او راست: تنویر المشرق شرح تهذیب المنطق و هو شرح لکتاب المنطق من کتاب التهذیب المنسوب للسعد التفتازانی. طبع مطبعة السعادة بسال ۱۳۳۱ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) محلی مصری. او راست: قانون الدنیا. و آنرا قاضی عبدالرحمان المنجم بامر سلطان مراد بترکی ترجمه کرده است. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) محمدی اشرفی حنفی. او راست: البرهان فی فضل السلطان.
[ اَ مَ ] (اِخ) محمودی نسفی. رجوع به احمدبن ابی المؤید... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) محیی الدین. رجوع به احمد خوارزمی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) محیی الدین. رجوع به احمدبن ابراهیم نحاس دمشقی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) محیی الدین (شیخ...). رجوع به احمد بونی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) محیی الدین. رجوع به احمد شیخ زادهٔ لاهیجان شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مختارپاشا. او بمصر رئیس مأموریت عالیهٔ عثمانیه بود و پس از پیمودن مناصب عسکریه و اداریه بمنصب صدراعظمی رسید. او راست: اصلاح التقویم و ریاض المختار.
[ اَ مَ ] (اِخ) مراد شوقی. او راست: کتاب المالیة العمومیة، طبع مطبعةالعمومیة بسال ۱۸۹۷ م. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) مُرسی. رجوع به احمدبن محمدبن احمد مرسی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مسبحی بن خلف بن محمد. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) مستضی ء بنوراللََّه. رجوع به مستضی ء... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مستظهر باللّه. رجوع به مستظهر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مستعلی ابوالقاسم احمدبن مستنصربن ظاهربن حاکم بن عزیزبن معزبن منصوربن قائم بن مهدی. از خلفای فاطمی مصر. مولد او در ۴۶۹ هـ . ق. و جلوس وی روز عید غدیرخم ۴۸۷ و وفات او در ۴۹۵ بوده است. در زمان او دولت فاطمیان مختل گردید و ترسایان بر شام مستولی شدند چنانکه در ۴۹۱ بر انطاکیه و در ۴۹۲ بر معرةالنعمان و بیت المقدس و در ۴۹۳ بر حیفا و در ۴۹۴ بر قیساریه دست یافتند و احمد از عهدهٔ دفع آنان برنیامد تا ایوبیان دست ترسایان و هم فاطمیان را از مصر و شام کوتاه کردند.
[ اَ مَ ] (اِخ) مستعین باللّه مکنی به ابوالعباس. دوازدهمین خلیفهٔ عباسی (۲۴۸ - ۲۵۱ هـ . ق.). رجوع به مستعین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مستنصر مکنی به ابوالعباس. از سلاطین مراکش. رجوع به ابوالعباس احمد مستنصر شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مستنصر مکنی به ابوالعباس. از سلاطین تونس مشهور به احمد ثانی (۷۷۲ تا ۷۹۶ هـ . ق.).
[ اَ مَ ] (اِخ) مسروق. فریدالدین عطار در تذکرةالاولیاء آرد که: آن رکن روزگار آن قطب ابرار آن فرید دهر آن وحید عصر آن عاشق معشوق شیخ وقت احمد مسروق رحمةاللََّه علیه. از مشایخ کبار خراسان بود و از طوس بود اما در بغداد نشستی و باتفاق همه از جمله اولیاء خدای بود و او را با قطب المدار رحمةاللََّه علیه صحبت بود و او خود از اقطاب بود ازو پرسیدند که: قطب کیست؟ ظاهر نکرد اما بحکم اشارت چنان نمود که جنید است و او چهل تن را از اهل تمکین و مشایخ مکین را خدمت کرده بود و فایده ها گرفته و در علوم ظاهر و باطن بکمال و در مجاهده و تقوی بغایت درجه و صحبت محاسبی و سری یافته و گفت: پیری بنزدیک من آمد و سخن پاکیزه همی گفت و شیرین سخن و خوش زبان بود و خاطری نیکو داشت و گفت: هر خاطری که شما را درآید با من بگوئید. مسروق گفت: مرا در خاطر آمد که او جهود است و این خاطر از من نمیرفت با جریری گفتم او را این موافق نیامد. گفتم: البته با وی بخواهم گفت. پس او را گفتم که تو گفته ای که هر خاطر که شما را درآید با من بگوئید اکنون مرا چنین در خاطر آمد که تو جهودی. ساعتی سر در پیش افکند پس گفت: راست گفتی و شهادت آورد آنگاه گفت: همهٔ دینها و مذهبها نگه کردم گفتم اگر با هیچ قوم چیزی است با این قوم است. بنزدیک شما آمدم تا بیازمایم شما را برحق یافتم. و سخن اوست که هرکه بغیر خدای شاد شود شادی او بجمله اندوه بود و هرکه را در خدمت خداوند انس نباشد انس وی بجمله وحشت بود و هرکه در خاطر دل با خدای تعالی مراقبت بجای آورد خدای تعالی او را در حرکات جوارح معصوم دارد. و گفت: هرکه محصن شود در تقوی آسان گردد بر وی اعراض از دنیا. و گفت: تقوی آن است که بگوشهٔ چشم بلذات دنیا بازننگری و بدل در آن تفکر نکنی. و گفت: بزرگ داشتن حرمت مؤمن از بزرگ داشتن حرمت خداوند بود و بحرمت بنده بمحل حقیقت تقوی رسد. و گفت: هر کرا مودّت حق بود کس بر او غالب نتواند شد. و گفت: دنیا را بوحشت داغ کرده اند تا انس مطیعان خدای بخدای بود نه بدنیا. و گفت: خوف می باید که خوف پیش از رجاست که حق تعالی بهشت را بیافرید و دوزخ و هیچکس ببهشت نتواند رسید تا بدوزخ گذر نکند. و گفت: بیشتر چیزی که عارفان از آن بترسند خوف از فوت حق بود. و گفت: درخت معرفت را آب فکرت دهند و درخت غفلت را آب جهل و درخت توبه را آب ندامت و درخت محبت را آب موافقت. و گفت: هرگاه که طمع معرفت داری و پیش از آن درجهٔ انابت محکم نکرده باشی بر بساط جهل باشی و هرگاه که ارادت طلب کنی پیش از درست کردن مقام توبه در میدان غفلت باشی. و گفت: زهد آن است که جز خدای هیچ سببی بروی پادشاه نگردد. و گفت: تا تو از شکم مادر بیرون آمده ای در خراب کردن عمر خودی. رحمةاللََّه علیه. رجوع به تذکرةالأولیاء چ لیدن ج ۲ ص ۱۱۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مسکویه. احمدبن محمدبن یعقوب الخازن الرازی. او در اول زرتشتی بود و بعد مسلمانی گرفته. از جهت درستی، امانت و فضل در نزد عضدالدولهٔ دیلمی مقرب و خزانه دار او گردید. از تألیفات او کتاب تجارب الامم و تعاقب الهمم است که راجع بدورهٔ ساسانی اطلاعاتی گرانبها میدهد. مؤلف از طوفان نوح شروع کرده و در سنهٔ ۳۶۸ هـ . ق. بوقایع نویسی خود خاتمه داده. رجوع به ایران باستان ج ۱ ص ۱۰۵ و رجوع به احمدبن محمدبن یعقوب شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مشتاق (امیر شیخ...). در عصر سلطان ابوسعید خطهٔ اندخود بأمیر شیخ ذوالنون و برادرش امیر شیخ احمد مشتاق تعلق گرفت و سلطان حسین میرزا احمد را که در محاربهٔ چکمن، پای جرأت در میدان جلادت نهاده چند زخم خورده بود بایالت قبةالاسلام بلخ سرافراز ساخت و چون احمد مشتاق در قبةالاسلام بلخ چند گاه بامر ایالت پرداخت بخار نخوت و غرور بکاخ دماغ راه داده طرح اساس استقلال انداخت بجد تام و جهد لاکلام اسباب خلاف و عناد بهمرسانید و قاصدان نزد سلطان احمد میرزا فرستاده خود را در سلک هواخواهان ایشان منتظم گردانید. چون این اخبار در دارالسلطنهٔ هراة شیوع یافت رأی جهانگشا چنان اقتضا نمود که احمد مشتاق را بحسن تدبیر از بلخ بیرون آرد و زیاده ازین عنان اختیار آن دیار را در قبضهٔ اقتدار او نگذارد. بنابر آن امیر عبدالخالق را با جمعی از سرداران موافق بجانب قبةالاسلام بلخ فرستاد و ایشان را گفت که: چون بآن بلده میرسید با احمد مشتاق چنان ظاهر سازید که ما را جهت مدد به این سرحدّ روانه کرده اند که اگر از جانب ماوراءالنهر لشکری از آب عبور نماید دفع آن بسهولت میسر گردد تا احمد مشتاق با ایشان درآمیخته مطمئن خاطر شود آنگاه فرصت نگاهداشته او را مقید و محبوس گردانند و امیر عبدالخالق بعد از قطع منازل و مراحل به بلخ درآمده احمد مشتاق از حرکات و سکنات ایشان فهم کرد که بچه مهم آمده اند لاجرم او را تکلیف کرد که از شهر بیرون رود و گفت: منهم عنقریب بدرگاه عالم پناه خواهم آمد تا آنچه اهل شرّ و فساد عرض کرده اند ابراء ذمّه نمایم. چون امیر عبدالخالق بپایهٔ سریر اعلا رسید و آنچه از احمد مشتاق دیده و شنیده بود بعرض رسانید خاقان منصور روزی چند چشم انتظار بر راه داشت که شاید احمد مشتاق بدلالت هادی توفیق از بادیهٔ خلاف و نفاق بجادّه مستقیم وفاء و وفاق آید. بعد از آنکه اثری بر وعده ای که کرده بود مرتب نشد تأدیب او را بر خاطر عالی مآثر قرار داده رایت ظفر آیت بعزیمت قبةالاسلام برافراشت. قرةالعین سلطنت و جهانبانی میرزا بدیع الزمان را بحکومت دارالسلطنهٔ هراة مقرر کرده امیر مغول را در ملازمت شاهزاده گذاشت و احمد مشتاق از توجه خاقان باستحقاق وقوف یافته برج و بارهٔ بلخ را مضبوط و مستحکم گردانید و خاطر بر تحصن قرار داده، ایلچیان قمرمسیر نزد سلطان احمد میرزا و نزد سلطان محمود میرزا ارسال کرد و مدد طلبید. آن دو پادشاه عالیجاه بخیال تسخیر بلخ متوجه امداد احمد مشتاق گشته سلطان احمدمیرزا بنفس نفیس عازم کنار آب شد و سلطان محمودمیرزا اگرچه خود فی الحال نهضت ننمود اما فوجی از امرا و لشکریان سمرقند را بدانجانب روان فرمود و چون ماهچهٔ علم نصرت شیم خاقانی حدود بلخ را نورانی ساخت و کیفیت تحصن و عناد احمد مشتاق بتحقیق پیوسته خاقان ظفرقرین چین بر جبین افکنده بترتیب محاصره و آداب محاربه فرمان فرمود و اطراف شهر بر امرا تقسیم یافته هرکس بمورچل خود نزول نمود و فرمانفرمای خافقین در برابر برج شاه حسین نزول نمود و مقرب حضرت سلطانی امیرعلیشیر دروازهٔ شترخوار را معسکر گردانید و سایر امراء و ارکان دولت و عساکر مریخ صفت آن حصار سپهرکردار را مرکزوار در میان گرفتند و آب خندق را بطرف دیگر انداختند. یساقیان بهموار ساختن آن آغاز کردند و شروع در ریختن خاک و خاشاک و سنگ و درخت کردند در آن اثنا بعرض حضرت اعلی رسید که سلطان محمود میرزا با بسیاری از سپاه جلادت اِنتما بکنار آب آمویه منزل گزیده و امداد احمد مشتاق را پیشنهاد همت ساخته و احمد مشتاق از استماع خبر وصول سلطان محمود میرزا بکنار آب جیحون قوی خاطر و مستظهر گشته قدم در وادی خلاف و نفاق استوار گردانیده و هر روز بباد نخوت و غرور آتش جنگ و جدال افروخته نهایت شجاعت و پهلوانی بظهور میرسانید و هر صباح که شهسوار نیزه گذار آفتاب کمند همت بر تسخیر حصار سپهر دوار می انداخت خاقان منصور بر بارهٔ کوه پیکر نشسته فتح آن قلعهٔ آسمان کردار پیشنهاد خاطر اقبال مآثر میساخت صدای نقاره و نفیر بذروهٔ کرهٔ اثیر میرسید و غریو کرّه نای و سورن ارکان عالم را متزلزل میگردانید بهادران موکب همایون سپر و چترها بر سرکشیده پای در میدان قتال نهادند و بدست جلادت عقابان تیر مرگ تأثیر را از ایشان کمان پرواز داده از مغز سر دشمنان طعمه میدادند در آن اثنا روزی امیر سید بدر که ماه تمام فلک مردانگی بود و بمزید قوت و جرأت از پهلوانان رستم نشان ممتاز و مستثنی مینمود با فوجی از دلیران معسکر نشان ظفر اثر جنگ پیش برده بنوک پیکان دل دوز جمعی را که بر زبر فصیل بانداختن تیر و سنگ میپرداختند منهزم ساخت و از خندق اصل گذشته پای تهور پیش مینهاد تا بکنار خندق شیرحاجی که در میان خاک ریزست رسیده خواست که از خندق بگذرد و بکمند شجاعت ببرج شاه حسین برآید. احمد مشتاق چون حال برآن منوال دید جمعی از دلیران لشکر خود را از دیوار پایان فرستاد تا بدفع امیر سید بدر و موافقان او قیام نمایند و از آن جمله ترکمانی سنانی در دست با سید بدر آغاز مقاتله کرد آن سید بلند قدر بسر پنجهٔ پهلوانی نیزهٔ او را گرفته چنان پیش خود کشید که آن شخص بروی درافتاد آنگاه بر زبر او نشسته خواست که بشمشیر قاطع سرش از تن جدا سازد که ناگاه دیگری پیش آمد و بنیزه حمله کرد همچنان نشسته دست دراز کرد و نیزهٔ او را گرفته بدستور سابق بکشید تا از پای درآمد و سر هر دو را بریده بنظر خاقان فریدون فر رسانید لاجرم آن حضرت آن زبدهٔ اولاد حیدر کرار را باصناف الطاف پادشاهانه و انواع اعطاف خسروانه نوازش فرمود و بانعام زر و اسب و خدم قیمتی و اشیاء دیگر سرافزار گردانیده در علو قدر و منزلتش افزود القصه بر کمال متانت و حصانت قلعهٔ بلخ از بسیاری ذخیره مدت سه چهار ماه ممتد گشت و در اکثر آن اوقات از بام تا شام نایرهٔ قتال مشتعل بوده از شام تا بام نعرهٔ حاضرباش از ایوان کیوان درمیگذشت مقارن این احوال امیر مظفر برلاس را که در کنار آب بود امری در غایت غرابت روی نمود و حضرت خاقان منصور از وقوع حادثه متغیر گشته بمراجعت او امر فرمود. و شرح واقعه آنکه در آن ایام که امیر مظفر در کنار آب لوای ظفر مآب ارتفاع داده لشکر ماوراءالنهر را از عبور مانع می آمد گاهی بعضی از نواب او در کشتی نشسته بمیان دریا میرفتند و از آن جناب نیز مخصوصان امیر شجاع الدین محمدبن امیر علی برندق بن امیر جهانشاه بن جاکو برلاس پیش آمده در باب صلح و جنگ سخن میکردند روزی مهم برآن قرار یافت که از اینطرف امیر مظفر برلاس و از آن جناب امیر محمد و امیر جهانگیر برلاس در کشتی نشسته و بمیان آب رفته بی واسطه گفت و شنود نمایند و اساس مصالحه را مؤکد سازند و بر این موجب بتقدیم رسانیده در اثناء قیل و قال ناگاه بادی تند وزید و بی اختیار کشتی امیر مظفر برلاس را بطرف لشکر مخالف برد چنانچه هرچند ملاحان سعی نمودند کشتی نگاه نتوانستند داشت و مردم سلطان محمودمیرزا که در کنار آب بودند غلغلهٔ فرح و انبساط به اوج سماوات رسانیده سورن انداختند و امیر مظفر در بحر اضطراب سرگردان شده چارهٔ منحصر در آن دانست که خود را در آب اندازد و شناه کنان باردوی خویش آید و مخالفان آغاز شبه کرده هر تیر که در ترکش تدبیر داشتند انداختند و بنابر اینکه مشیت ایزدی مقتضای انطفاء آتش حیات جناب امارت مآب نشده بود هیچیک از پیکانهای آبدار سهام اعدا به وی نرسیده بوسیلهٔ اسبی که از آنجانب نوکرانش در آب افکندند بساحل نجات خرامید. بیت: گر از گردون ببارد خنجر و تیر نیاید کارگر بی حکم تقدیر وگر عالم سراسر آب گیرد یکی بی حکم یزدانی نمیرد. امیر مظفر اگرچه بکشتی عاطفت سبحانی و قوت دولت خاقانی از آن غرقاب بلا خلاص یافت اما جمعی از سرداران سپاه که در کشتی رفیق او بودند بدست لشکریان سلطان محمود میرزا گرفتار گشتند و اختلال تمام باحوال ایشان راه یافته کیفیت واقعه را بایستادگان پایه سریر اعلی عرضه داشت نمود و اجازت مراجعت طلبید. چون پرتو شعور خاقان منصور بر مضمون آن عریضه افتاد حکم همایون صادر گشت که امیر مظفر بموکب همایون پیوندد و در این اثنا بواسطهٔ امتداد ایام محاصره قحط و غلای عظیم در اردوی اعلی سمت شیوع پذیرفت و سپاهیان را بجهة عدم وجدان و قوت، قوت پیکار مفقود شده هرکس مجال یافت راه گریز پیش گرفت چنانچه در ملازمت رکاب ظفر انتساب زیاده از دو هزار کس نماند و بعد از وصول امیر مظفر برلاس بموکب ظفر اقتباس فرمان واجب الاذعان شرف نفاذ یافت که امیر نظام الدین علیشیر بدارالسلطنهٔ هرات رفته بقدر امکان از ولایت خراسان غله فراهم کشد و باردو فرستد. آنجناب حسب الفرموده عمل نموده دو سه هزار خروار غله از جنس حبوبات حاصل ساخت و شتران احشام عرب را بکرایه گرفته آن غله را بجانب بلخ روان ساخت و در آن ایام که امیرعلیشیر در شهر بود میرزا ابوالخیر که در سلک شاهزادگان تیموری انتظام داشت یاغی شده بگریخت و مقرب حضرت سلطانی او را تعاقب نموده و بتوفیق یزدانی گرفته در قلعهٔ اختیارالدین بند کرد. پس از مراجعت سلطان محمودمیرزا و احمد میرزا، احمد مشتاق پشیمانی نمود و با تیغ و کفن بخدمت سلطان حسین میرزا رسیده و مورد عفو قرار گرفت. رجوع بحبط ج ۲ صص ۲۲۶ -۲۶۰ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مصری. رجوع باحمدبن محمدبن علی فیومی و روضات الجنات ص ۹۱ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مصری. رجوع باحمدبن ادریس الصنهاجی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مصری ملقب بتاج الدین. او راست: شرحی بر هدایهٔ مرغینانی. وفات ۸۴۴ هـ . ق.
[ اَ مَ ] (اِخ) المصری الطینی الوراق. او راست: کتاب مناهج الفکر و مباهج العبر. وفات وی در سال ۷۱۸ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مصطفی بن محمد ابی النصر. او راست: الاقتصاد لبلوغ المراد (نحو). که در مصر بسال ۱۳۲۴ هـ . ق. بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) مصطفی المراغی (الشیخ...). مدرس مدرسة الزقازیق الامیریة (مصر). او راست: تهذیب التوضیح (فی النحو و الصرف) بمعاونت محمد سالم در دو جزء چ مطبعةالسعادة بسال ۱۳۲۹ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) مظفر. هفتمین از ممالیک برجی، ۸۲۴.
[ اَ مَ ] (اِخ) مظفرالدین. رجوع به ابن ساعاتی احمد و رجوع به احمدبن علی بن ثعلب شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مظفری. رجوع به احمد (سلطان) عمادالدین بن شاه شجاع شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) معتضد مکنی به ابوالعباس. شانزدهمین خلیفهٔ عباسی (۲۷۹ - ۲۸۹ هـ . ق.). رجوع به معتضد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) معتمد مکنی به ابوالعباس. پانزدهمین خلیفهٔ عباسی. رجوع به معتمد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) معری. رجوع به ابوالعلاء معری و روضات الجنات ص ۷۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) معزالدوله ابوالحسین. رجوع به معزالدوله... و رجوع به احمدبن بویه... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) معزالدوله بویهی. رجوع به معزالدوله شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) احمد معصومی. رجوع به ابوعبداللََّه معصومی اصفهانی و تتمهٔ صوان الحکمة چ لاهور ص ۹۵ شود. و نام او را بعضی احمد و برخی محمدبن احمد گفته اند.
[ اَ مَ ] (اِخ) معین الدین مکنی به ابونصر کاشی. رجوع به ابونصر احمد کاشی معین الدین شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) معین الدین. رجوع به احمدبن محمدبن جریر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مغربی مقری. او راست: تاریخ اندلس و شرحی بر مقدمهٔ ابن خلدون. وفات وی بسال ۱۰۴۱ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مفتاح (الشیخ) (۱۳۲۹ هـ . ق.). از استادان معارف و مدرس انشاء در دارالعلوم المصریة. او راست: رفع اللثام عن اسماء الضرغام، طبع مطبعة العاصمة بسال ۱۳۱۲ هـ . ق. و مفتاح الافکار فی النثر المختار، طبع مطبعة جریدة الاسلام بسال ۱۳۰۶ و ۱۳۱۴ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) المقتدر. رجوع باحمدبن سلیمان... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) المقری. (معجم المطبوعات). رجوع به المقری المغربی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مقریزی. رجوع باحمدبن عبدالقادر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) المکاری الدمشقی [ و ظاهراً این نام مستعار است ]. او راست: البرهان السدید فی کشف الاسرار عن وجود الامیر عبدالمجید طبع لورنس من الولایات المتحده، بسال ۱۹۱۲ م. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) المکرم. دومین از امرای بنی صُلیح در صنعا. (۴۷۳ -۴۸۴ هـ . ق.).
[ اَ مَ ] (اِخ) ملک المحسن. رجوع به احمدبن صلاح الدین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (ملک مظفر ابوالسعادات...). هشتمین از ممالیک برجی. آنگاه که پدر او ملک مؤید شیخ محمود ظاهر وفات کرد او یکسال و نیمه بود و برحسب وصیت پدر او را در ۸۲۴ هـ . ق. بسلطنت برداشتند و وصی ملک مؤید محمود که مدیر ملک بود اتابک طاطر پس از هفت ماه احمد را از سلطنت خلع و خود بر اریکهٔ ملک نشست.
[ اَ مَ ] (اِخ) منجم. رجوع به احمد ابوحامد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) منشوری. رجوع به احمدبن محمد مکنی به ابوسعد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) منشی منصوری. او راست: سمط اللآلی فی امضاآت الموالی. وفات وی بسال ۱۰۳۷ هـ . ق. بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) المنصور. سیزدهمین از امرای ارتقیهٔ ماردین. (۷۶۵ -۷۶۹ هـ . ق.).
[ اَ مَ ] (اِخ) منصور مکنی به ابوالعباس بن محمد الشیخ. یکی از شرفای حسنی مراکش در ۹۸۶ هـ . ق. رجوع به ابوالعباس احمد المنصور... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) موصلی. مؤلف صفةالصفوة (جزء ۴ ص ۱۶۱) آرد که: از احمد المیمونی از ولد میمون بن مهران روایت است که گفت: احمد الموصلی نزد ما آمد و من نزد او رفتم. مرا گفت: یا احمد ان تعمل قد عمل العاملون قبلک، و ان تعبد فقد تعبد المتعبدون قبلک، اولئک الذین قربوا الآخرة و باعدوا الدنیا اولئک الذین ولی اللََّه اقامتهم علی الطریق فلم یأخذوا یمیناً ولا شمالاً و لو سمعت نغمة من نغماتهم المختمرة فی صدورهم المتغرغرة فی حلوقهم لغیبت علیک عیشک و لطردت عنک البطالة ایام حیاتک.
[ اَ مَ ] (اِخ) موصلی. رجوع به احمدبن یوسف بن حسن... کواشی موصلی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) موفق الدین. رجوع به احمدبن ابراهیم بن محمد حلبی.... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) موفق الدین. رجوع به احمدبن قاسم بن خلیفةبن یونس... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) موفق الدین. رجوع به احمدبن محمدبن العباس... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) موفق الدین. رجوع به احمدبن یوسف بن حسن... کواشی موصلی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مولانازاده. رجوع به احمدبن رکن الدین ابی یزید... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مولانازاده بن محمود هروی بیاتی. او راست: شرحی بر دو قسمت طبیعی و الهی هدایهٔ اثیرالدین ابهری.
[ اَ مَ ] (اِخ) مؤید. رجوع به شهاب الدین احمد مؤید... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) المهدی. پنجمین از ائمهٔ صنعاء. وی پس از محمد المجید و پیش از محمد الهادی امامت داشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) مهذب الدین. رجوع به احمدبن حاجب... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مهیلی (شیخ...) ملقب به امیر نظام الدین. خوندمیر در حبیب السیر (ج ۲ ص ۲۵۸) آرد: امیر نظام الدین علیشیر بعد از چند گاهی که بلوازم امر مهرداری پرداخت از آن منصب استعفا نمود و التماس فرمود که امیر نظام الدین شیخ احمد مهیلی مهردار باشد، خاقان منصور [ سلطان حسین میرزا ] این ملتمس را بعز اجابت اقتران داد.
[ اَ مَ ] (اِخ) میتنی مکنی به ابونجاح. یکی از فضلا و ادباء عصر خویش. او راست: منظومه ای در شرح انموذج اللبیب فی خصائص الحبیبِ سیوطی. رجوع به کشف الظنون چ ۱ استانبول ج ۱ ص ۱۶۱ و رجوع به میتنی و معجم المطبوعات شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) میدانی. رجوع به احمدبن محمدبن احمد... میدانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) میکائیل. رجوع بتاریخ بیهقی چ فیاض ص ۵۳۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) میکالی. رجوع به احمدبن علی بن اسماعیل میکالی و احمدبن علی میکالی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) المیهی. رجوع به میهی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نائب قریب ویسی شاعر. او راست: قراضة الذهب فی علمی النحو و الادب که در ۱۰۴۹ هـ . ق. از تألیف آن فارغ شده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ناصح الدین. رجوع به ابوبکر ناصح الدین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ناصر. رجوع بشهاب الدین احمد ناصر شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) الناصربن المرتضی. او پس از برادر خویش ابوالقاسم محمد قایم مقام او در امامت زیدیهٔ یمن گردید. رجوع بحبط ج ۱ ص ۳۰۰ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ناصرالدین. رجوع به احمد ترمذی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) الناصر رسولی. هشتمین از رسولیان یمن (۸۰۳ -۸۲۹ هـ . ق.).
[ اَ مَ ] (اِخ) الناصر رسی. چهارمین از ائمهٔ رسی در سعدای یمن (۳۰۱ -۳۲۴ هـ . ق.).
[ اَ مَ ] (اِخ) ناصر لدین اللََّه. رجوع به ناصر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ناطقی. رجوع به احمدبن محمدبن عمر الحنفی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نامی. ابوالحاج عبدالرحمان نامی الارزنجانی الاصل. وی مفتش ورق آلتمغا بمصر بود. او راست: التهانی الحمیدیات و آن شامل قصائدیست در مدیح سلطان عبدالحمید عثمانی در پیروزی وی در جنگ با یونان و ذیل آن مقاله ای است در موضوع انشاء سکهٔ حدیدیهٔ حجازیه، طبع مطبعة الاداب و المؤید بسال ۱۳۲۰ هـ . ق. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) نجار استرآبادی (شیخ...). جامی در نفحات الانس (ص ۲۰۴) آرد که: شیخ الاسلام گفته که وی شیخ خراسان است و با شبلی و مرتعش صحبت داشته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) النجاری. الشیخ احمدبن احمد النجاری الدمیاطی الحقناوی الشافعی الخلوتی المصیلیحی. او راست: انوارالبصائر فی الصلوة علی أفضل القبائل و العشائر. طبع مصر سال ۱۲۶۰ هـ . ق. و حاشیة علی شرح الاجرومیة للشیخ حسن الکفراوی، طبع مصر بسال ۱۲۸۲. و نیز در هامش شرح الاجرومیة للشیخ حسن الکفراوی در بولاق بسال ۱۲۸۴ بطبع رسیده است. و سعادة الدارین منحة سیدالکونین و آن قصیده ای است طویل و مطلع آن این است: الحمدللّه أهل العشق ما انفصلوا ثم الصلاة علی المختار ما اتصلوا. طبع مطبعة العلمیة سال ۱۳۱۰. والعطیة المحمدیة فی قصة خیرالبریة. چاپ سنگی مطبعهٔ شرف بسال ۱۳۱۳. و قرة الابصار بشرح منطومة الاستغفار که سید مصطفی البکری آنرا منظوم کرده است، چاپ سنگی مصر بسال ۱۲۸۱. قصة مولد المصطفی المسماة بأنظر العقود علی بهجة الودود فی فضل اشرف مولود و آن حاشیه ای است بر رساله ای از خود مؤلف، چاپ سنگی مصر بسال ۱۲۸۳. نور البصائر و کشف الکروب فی مولد و شمائل و معجزات الحبیب المحبوب، طبع بولاق سال ۱۲۹۶. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) نجاشی مکنی به ابوالحسین یا ابوالعباس یا ابوالخیر. (روضات الجنات ص ۱۷). رجوع به احمدبن علی بن احمدبن العباس و نجاشی احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نجم الدین. رجوع به احمدبن محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نجم الدین. رجوع به احمدبن ابی الفضل اسعد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نجم الدین کبری خیوقی. رجوع به نجم الدین کبری و ابوالجناب و احمدبن عمر خیوقی و روضات الجنات ص ۸۱ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نجم الدین نقچوانی. رجوع به احمدبن ابی بکربن محمد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (بک) نجیب. صاحب جریدهٔ المنظوم و مفتش و امین عموم آثار المصریة. او راست: الاثر الجلیل للقدماء وادی النیل. طبع بولاق بسال ۱۳۱۱ هـ . ق. و طبع ثانی بسنهٔ ۱۳۱۲ هـ . ق./۱۸۹۵م. التحفة البهیة فی الهندسة الوصفیة. طبع مصر بسال ۱۳۱۲. تهذیب التحفة السنیة فی الاصول الهندسیة لصادق بک شنن. ترجمهٔ احمد بک نجیب، طبع مطبعة المدارس بسال ۱۲۹۵. و حانات الطرب فی متنزهات الادب که مؤلف آنرا در کتابخانهٔ پدر خود یافت و شرح و طبع کرد، چاپ مصر بسال ۱۳۱۲. و العقد النظیم فی مآخذ جمیع الحروف المصریة من اللسان القدیم [ معرب از هنری برکش ] ، طبع مطبعة المدارس بسال ۱۲۸۹. و القول المفید فی آثار الصعید و آن رحله ای است بعض طلبهٔ دارالعلوم الخدیویه را در اخذ معلومات اثریه طبع بولاق بسال ۱۳۱۰. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) نجیب الدین ابیوردی. رجوع به احمد باوردی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نحّاس. رجوع باحمدبن محمدبن اسماعیل و رجوع بروضات الجنات ص ۶۰ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نحاس دمشقی. رجوع باحمدبن ابراهیم نحاس... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (بک) ندی. وی معلم موالید الثلاثة در مدرسة الطنیهٔ مصر و معلم فنّ زراعت در مدارس الحربیة بود. او راست: الآیات البینات فی علم النباتات، طبع بولاق بسال ۱۲۸۳ هـ . ق. و الاقوال المرضیة فی علم طبقات الارضیة و آن جزء سوم از تاریخ طبیعی است، طبع بولاق بسال ۱۲۸۸. الحجج البینات فی علم الحیوانات، [ معرب ]، طبع بولاق بسال ۱۲۸۴. و حسن البراعة فی علم الزراعة تألیف الدکتور فیجری بک دو جزء، طبع مصر سال ۱۲۸۳. و حسن الصناعة فی علم الزراعة دو جزء نظری و عملی، طبع مصر سال ۱۲۹۱. و الروضة البهیة فی زراعة الخضراوات المصریة تألیف المعلم کرتوجیرا. طبع بولاق بسال ۱۲۹۰. و علم الحیوانات، طبع مصر بسال ۱۲۸۴. و نخبة الاذکیاء فی علم الکیمیاء تألیف جاستنل بک دو جزء، طبع مصر بسال ۱۲۸۶. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) نراقی و او احمدبن مهدی بن ابی ذر کاشانی نراقی متخلص به صفائی است. وی بحری مواج و استادی ماهر و عماد اکابر و ادیب و شاعر و از اکابر دین و عظماء مجتهدین و جامع اکثر علوم و خصوصاً اصول و فقه و ریاضی و نجوم و مردی بزرگ و عظیم الجثة و بزرگ منزلت و بطین و وقور و غیور و دارای شفقت بر رعیت و ضعفا و صاحب همت عالیه بود و پدرش ملامهدی فقیهی استاد بود و او نزد پدر خویش و هم نزد بعض علمای عراق عرب فقه آموخت ولیکن بیشتر بمطالعه و کوشش شخصی و قریحه و استعداد فطری بر اکثر علوم واقف گردید. وی در کاشان میزیست و در سال ۱۲۴۴ هـ . ق. بقریهٔ نراق بمرض وبا درگذشت. از کتب او بفارسی یکی معراج السعاده است در اخلاق و آن شرح جامع السعادات پدر اوست که چند بار بطبع رسیده و مشهور است و کتاب طاقدیس منظومه ای است مثنوی و کتاب خزائن و آن کشکول مانندی است مشتمل بر اشعار و نوادر و حکایات و مطالب علمی و رسالهٔ فارسیة فی العبادات و از کتبی که بعربی نوشته است: کتاب مستند در فقه استدلالی که کتابی است مبسوط و کبیر و اساس الاحکام در فقه و شرح تجریدالاصول پدر خود در مجلدات بسیار و مناهج الوصول و عین الاصول و مفتاح الاحکام در علم اصول و شرح کتابی از والد خود در حساب و عوائدالایام در قواعد کلیهٔ فقهی و مختصری در اصول فقه که آنرا مفتاح الاحکام نامیده و کتاب فی الرد علی الفادری النصرانی المورد فی هذه الاواخر علی دین الاسلام بالشبهات المشبهة للامر علی العوام و آنرا سیف الامة نامید و جز آن. رجوع به روضات الجنات ص ۲۷ شود. و از اشعار اوست: از بیم ملامت رهم از میکده بسته ست از خانهٔ ما کاش بمیخانه دری بود یک دیده بروی تو گشودیم و ببستیم چشم از دو جهان وه چه مبارک نظری بود آزادیم از دام هوس نیست ولیکن صیاد مرا کاش باینجا گذری بود اعضای تن خود همه کاویدم و دیدم در هر رگ و هر پی ز غمت نیشتری بود. و نیز: در حیرتم آیا ز چه رو مدرسه کردند جائی که در آن میکده بنیاد توان کرد. و نیز: بدین دردم طبیبی مبتلا کرد که درد هر دو عالم را دوا کرد. رجوع بمجمع الفصحاء ج ۲ ص ۳۳۰ و احمدبن مهدی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نسائی. رجوع به احمدبن زهیر ابوخیثمة... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نسائی. رجوع به احمدبن شعیب و رجوع به نسائی و معجم المطبوعات شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نسائی. رجوع به احمدبن شعیب و رجوع به نسائی و معجم المطبوعات شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نصرالدوله. رجوع به احمدبن مروان و نصرالدولة ابونصر شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نصرةالدین. رجوع به احمدبن یوسف شاه الب ارغون... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نصیبی. رجوع به احمدبن مبارک نصیبی و روضات ص ۸۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نطاحه. رجوع به احمدبن اسماعیل نطاحه شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نظام الدین. رجوع به احمدبن داود... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نظام الدین (امیر...). رجوع به احمد سهیلی (شیخ...) شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نظام الدین. رجوع به احمد طبسی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نظام الدین. رجوع به احمد گیلانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نظام الدین. رجوع به احمد مهیلی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (سید...) نظام الدین. مؤلف حبیب السیر آرد (ج ۲ ص ۲۲۱): میرزا محمد [ بن بایسنقر ] مقرون بعز و ناز بشیراز درآمد و از اشراف آن ولایت سید نظام الدین احمد را بنابر استدعاء میرزا عبداللََّه باصطخر فرستاد.
[ اَ مَ ] (اِخ) (سلطان سید...) نظام الدین بن امیر خاوندشاه. مؤلف حبیب السیر آرد (ج ۲ ص ۲۶۸): [ از سوی بدیع الزمان میرزا تیموری در استرآباد ] مهم صدارت و پیشوائی جمهور ارباب عمایم بدستور معهود بسید نظام الدین سلطان احمدبن امیر خاوندشاه مفوض گشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) (سیدی...) نظام الدین (امیر...). مؤلف حبیب السیر آرد (ج ۲ ص ۳۹۳): امیر نظام الدین سیدی احمد و سید میرک، دو جوان پسندیده خصال حمیده فعال اند بکمال صلاح و تقوی موصوف و بصفت علم و فطانت معروف، پدر بزرگوار ایشان امیر خصال الدین محمد است برادر اعیانی حضرت نقابت پناه هدایت دستگاه امیر جمال الحق والدین عطاءاللََّه و امیر خصال الدین در زمان خاقان منصور (سلطان حسین میرزا) بامر درس و افاده می پرداخت و گاهی بموعظه نیز اشتغال نموده فرق انام را بنصایح سودمند مستفید و بهره ور میساخت. اما حالا بنابر کبر سن و ضعف مزاج در زاویهٔ عزلت منزلت گزیده و همگی اوقات شریف را بطاعات و عبادات مصروف داشته و ازین دو پسر فضیلت اثرش امیر نظام الدین سیدی احمد در یکی از صفه های مدارس سلطانی بدرس و افاده اشتغال مینماید و سید میرک در مزار مقرب حضرت باری خواجه عبداللََّه انصاری در ایام پنجشنبه بنصیحت فرق انام پرداخته ابواب تقریر معانی حدیث و تفسیر میگشاید. از افادهٔ طبع دراک آن یک طلبهٔ علوم محسوس و مفهوم مستفید و کامیاب و از افاضهٔ ضمیر فیض پذیر این یک روضهٔ هدایت و ارشاد ناضر و سیراب.
[ اَ مَ ] (اِخ) نظام الدین (امیر...). رجوع به احمدبن علی (امیر...) فارسی برلاس شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نظام الدین بن ابراهیم بن سلام اللََّه بن عمادالدین مسعودبن صدرالدین محمدبن غیاث الدین منصور شیرازی حسنی ملقب بسلطان الحکما و سیدالعلماء. او در ایران شهرت عظیم و مکانتی بزرگ داشت. وی را مؤلفات بسیار است از آن جمله اثبات واجب در سه نسخه کبیر و صغیر و متوسط. وفات او در ۱۰۱۵ هـ . ق. و برادرش امیر نصیرالدین در ۱۰۲۳ درگذشته است. و آندو برادر را بشریف رضی و مرتضی تشبیه میکردند. (خلاصةالاثر).
[ اَ مَ ] (اِخ) نظام الدین بن امیر خاوندشاه. رجوع به احمد (سلطان سید...) نظام الدین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (امیر...) نظام الدین بن فیروزشاه بن ارغونشاه. پس از فوت جلال الدین فیروزشاه از امرای متنفذ شاهرخ بن تیمور، منصب او به پسر ارشدش امیر نظام الدین احمد مفوض گردید. رجوع بحبط ج ۲ ص ۲۰۶، ۲۰۷، ۲۲۳، ۲۲۸، ۲۵۱، ۲۵۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نظام الدین (خواجه...) ابن مولانا نظام الدین شیخ محمود، خواهرزادهٔ خواجه شمس الدین محمدبن خواجه سیدی احمد شیرازی بود. میرزا بدیع الزمان تیموری او را از مرتبهٔ وزارت بدرجهٔ امارت رسانید و زمام اختیار امور ملکی و مالی را بکف کفایت او نهاد. رجوع بحبط ج ۲ ص ۲۹۳ و ۲۹۷ شود. هم خوندمیر در دستورالوزراء (ص ۴۴۸) آرد که: خواجه نظام الدین احمد باصناف اوصاف حمیده و انواع اخلاق پسندیده مشهور و موصوف بود و بمزید اختیار و اعتبار از سایر وزرای بدیع الزمان میرزا ممتاز و مستثنی مینمود. خال خجسته مآلش خواجه شمس الدین محمد سالها بوزارت سلطان سعید میرزا، سلطان ابوسعید و حسن بیک اشتغال داشت. چنانکه خامهٔ مشکین شمامه از حالات آن وزیر فرخنده صفات سابقاً بر لوح بیان نگاشت و پدرش مولانا نظام الدین محمود مدت مدید وزیر و مشیر حکام قبةالاسلام بلخ بود و چون بهنگام وصول اجل موعود بعالم آخرت انتقال نمود خواجه نظام الدین احمد هم در آن ولایت رحل اقامت انداخت و بعد از آنکه سلطان بدیع الزمان میرزا در آن مملکت رایت ایالت برافراخت منصب وزارت و نیابت را بدان جناب تفویض کرد و خواجه نظام الدین احمد بسبب وفور وقوف و کاردانی در غایت اختیار روی بتمشیت آن مهم آورد و در سنهٔ اثنی و تسعمائه (۹۰۲ هـ . ق.) که چراغ اقبال بدیع الزمان میرزا در منزل چهل چراغ از صرصر مخالفت پدر بزرگوارش انطفاء پذیرفت و قبةالاسلام بلخ نوبت دیگر تعلق بدیوان سلطان صاحبقران گرفت خواجه نظام الدین احمد بپایهٔ سریر سلطنت مسیر شتافته و بعواطف خسروانه اختصاص یافته در دیوان اعلی مهرزد و در ملازمت رکاب نصرةانتساب بدارالسلطنهٔ هراة آمده، بعد از روزی چند از آن شغل خطیر استعفا نموده و ملتمس او مبذول افتاده، مقضی المرام بجانب قبةالاسلام مراجعت فرمود و در سنهٔ اربع و تسعمائه (۹۰۴ هـ . ق.) که کرت دیگر آن خطه بدست بدیع الزمان میرزا درآمد باز زمام امور وزارت را در کف کفایت خواجه نطام الدین احمد نهاد و آن جناب این نوبت اعتبار و اختیار تمام یافته، پرتو عنایت پادشاهی کماینبغی بر وجنات احوالش تافت و روز بروز تقرب و اقتدار او سمت تزاید میگرفت. با آنکه از مرتبهٔ وزارت قدم برتر نهاده، منصب امارت دیوان به وی تعلق گرفت و در سرانجام جمیع مهام من حیث الاستقلال دخل کرد و پنج شش سال در کمال دولت و اقبال گذرانید. چون در سنهٔ ۹۰۹ هـ . ق. امیر عمربیک با بدیع الزمان میرزا طریق مخالفت مسلوک داشته، در قلعهٔ شبرغان متحصن گردید بنابر اتحادی که میان او و خواجه نظام الدین احمد بود آنجناب را اندک تنزلی روی نمود. جناب معالی جناب وزارت پناهی خواجه کمال الدین محمد که منصب اشراف دیوان تعلق بدو میداشت و پیوسته خیال مخالفت خواجه نظام الدین احمد بر لوح خاطر و صحیفهٔ ضمیر می نگاشت فرصت یافته، شمه ای از تصرف و تقصیر آن جناب بعرض رسانید. بنابرآن بدیع الزمان میرزا خواجه نظام الدین احمد را مؤاخذ ساخته، شیخ عبداللََّه بکاول را بمحصلی او مقرر فرمود و امیر شجاع الدین و التون ارغون در مقام حمایت آمده، مهم خواجه نظام الدین احمد را بمبلغ سی تومان کپکی قطع کرد و آن جناب در عرض چند روز بتدارک آن مبلغ خطیر قیام نمود و کرت دیگر منظور نظر تربیت گشته، بدستور پیشتر روی بتمشیت امور سلطانی آورد و چون برین قضیه قرب یکسال درگذشت، خواجه نظام الدین احمد بایالت ولایت شبرغان مأمور گشته و بدان خطه شتافته، باحیای مراسم عدل و انصاف پرداخت و رعایا را بوفور عدل و احسان خوشدل و شادمان ساخت و در خلال این احوال عساکر نصرةشعار خان کامکار و خاقان فلک اقتدار یعنی امام الزمان و خلیفةالرحمن ابوالفتح محمد شیبانی خان خلد اللََّه ملکه الی انقراض الدوران عزیمت فتح شبرغان فرموده، در هر چند روز بنواحی آن ولایت تاخت می آوردند و خواجه نظام الدین احمد بواسطهٔ عدم مساعدت بخت و طالع، چهار دیوار حصار شبرغان را پناه ساخته، چند گامی بقدم محاربت پیش می آمد و احیاناً بانواع فریب و مواعید دروغ سپاه نصرةدستگاه را بازمیگردانید و هرچند زمان بزبان حال بر وی میخواند که: چه بندی کمر در مصاف کسی که چون تو کمر بسته دارد بسی؟ بسمع قبول نمی شنید و چون در ذی حجهٔ سنهٔ اثناعشر و تسعمائه (۹۱۲ هـ . ق.) آن حضرت بنفس همایون از جیحون عبور فرمود قدم ثبات و قرار خواجه نظام الدین احمد متزلزل گشته و قلعهٔ شبرغان را بازپرداخته، بکوهستان کرزوان گریخت و بعد از آنکه جمیع ممالک خراسان در تحت تصرف بندگان درگاه عالم پناه قرار گرفت در محلی که حاکم قبةالاسلام بلخ قنبر میرزا از خراسان مراجعت نموده، بمقر خود میرفت خواجه نظام الدین احمد بمعسکر آن جناب شتافت و قنبر میرزا بنابر وفور غدر و تزویر که از خواجهٔ مشارالیه مشاهده کرده بود او را گرفته، بعالم آخرت فرستاد؛ و لا مرد لقضاءاللََّه و لا معقب لحکمه.
[ اَ مَ ] (اِخ) نظام شاه. مشهور به احمد اول مؤسس سلسلهٔ نظامشاهیان در هند (۸۹۶ تا ۹۱۴ هـ . ق.). وی احمدنگر را پی افکند و سلسلهٔ او بیش از صد سال (۸۹۶ تا ۱۰۰۴ هـ . ق.) حکم راندند. و بدست امپراطوران مغول منقرض شدند.
[ اَ مَ ] (اِخ) نظام گیلانی. رجوع به احمدبن محمد ملقب بشهاب الدین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) (بک) نظیم (۱۳۱۱ هـ . ق.) ناظر مدرسهٔ خدیویة. او راست: التحفة البهیة فی اصول الهندسه. طبع بولاق بسال ۱۳۰۶ هـ . ق./۱۸۹۲م. و تحفة الطلاب فی علم الحساب. طبع مصر بسال ۱۳۱۰هـ . ق./ ۱۸۹۷م. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) نقادی. رجوع به احمدبن صالح... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نُوَنْدی. از مردم دروازهٔ نُوند مَحَله ای بسمرقند. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) نهاوندی. رجوع به احمدبن حسین بن احمدبن زنبیل نهاوندی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نهرجوری. شاعر عروضی مکنی به أبواحد. او را در عروض تصانیفی است و وی بدانش عروض عارف و حاذق است و در آن علم در مرتبت ابوالحسن عروضی و عمرانی و امثال آنان است معهذا در شعر از طبقهٔ متوسط باشد و از اهل بصره است. یاقوت گوید: ابوالحسن از علی بن محمدبن نصر کاتب مرا روایت کرد و گفت: من در بصره بسال ۳۹۹ هـ . ق. بدانگاه که در جملهٔ ابوالحسن بن ماسرجیس بودم احمد نهرجوری را دیدم و ما عزیمت رفتن بأرّجان نزد بهاءالدوله داشتیم و نهرجوری نیز با ما قصد آن صوب کرد و در ارّجان بخدمت بهاءالدوله پیوست و تا اواخر سال ۴۰۲ بدانجا ببود و چون در این وقت ابوالفرج محمدبن علی الخازن را تقلد بصره دادند نهرجوری بصحابت وی به بصره بازگشت و من در ذیقعدهٔ سال ۴۰۳ در خدمت شاهنشاه اعظم جلال الدولةبن بهاءالدولة ببصره شدم و چند ماه از این پیش نهرجوری به بیماری عجیب درگذشته بود. و بیماری آن بود که شپش در جسم او پیدا آمد و آنقدر تن خویش بخارید تا بمرد. و او پیری کوتاه بالا و گندمگون مائل بسیاهی و بدجامه و جملةً شوخگن و بددین و متظاهر بالحاد بود و بتمام عمر زن نکرد و فرزند نیاورد. و در فلسفه و علوم اوائل سخت استاد و از طبقهٔ عالی و در علوم عربیه متوسط و شعر او از علم او نازل تر بود. و وی نسبت بمردمان بدزبان هجّاء و ثلاب بود و بکسانی که با وی احسان می کردند کم سپاس بود و شعر بسیاری از خود مرا انشاد کرد از جمله: من عاذری من رئیس یعدّ کسبی حسبی لما انقطعت الیه حصلت منقطعاً بی. و این شعر او ابوالعباس بن ماسرجیس بشنید گفت: در این شعر تدلیس کند و مرا هجا کردن خواهد و کلمهٔ من رئیس در اصل شعر او من وزیر و من عاذری من عذیریست. و آنگاه که نهرجوری بمرد مسودات وی به ابوالعباس برداشتند و او این قطعه در میان بیافت و بمن بنمود و همچنان بود که از پیش حدس زده بود. و نهرجوری راست که در هجاء ابوالوفاءبن الصیقل گوید: ما استخرج المال بمثل العصی لطالبیه من ابی الغدر الیس قد اخرج موسی بها لقومه الماء من الصخر. و نیز از اوست: صاح ندیمی و شفه الطرب یا قومنا انّ امرنا عجب نارا اذا الماء مسّها زفرت کأنها لألتها بها حطب. و او راست در هجاء طبیبی از مردم اُبُلّه موسوم بأبوغسان: یا طبیباً داوی کساد ذوی الاک -فان حتی اعادهم فی نفاق ان تکن قد وصلت رزقهم فی -ها فکم قد قطعت من ارزاق وقع اللََّه فی جبینک للأر- زاق ان ودعی وداع الفراق. و نیز او راست در هجای طبیب مذکور: یا ابن غسان انت ناقضت عیسی فهو یحیی الموتی و انت تمیت یشهد القلب انه یقدم الغا- سل او ان دسته تابوت. و در مدح ابواسحاق صابی گوید آنگاه که بمصر بود: لایذهبن علیک فی العوّاد ضعف القوی و تفتت الاکباد لاتسألی عنی سواک فانما ذکراک انفاسی و حبک زادی یا سمحة بدمی علی تحریمه فیما یظن اصادق و اعادی حاشاک ان القاک غیر بخیلة او ان اری ما لاترین رشادی. و گویند وسخ و قذارت وی از تنگدستی و فقر نبود چه حال او نیکو بود بلکه عادتاً شوخگن بود. و مردمان از بذائت لسان وی بپرهیز بودند. ابن نصر گوید: وقتی او ابوالفرج منصوربن سهل مجوسی عامل بصره را مدحی گفت و او وی را صلتی نیکو داد و حواشی بوالفرج در وی آویختند و هریک از این صلت سهمی میخواستند. او پاره ای کاغذ برگرفت و این شعر بنوشت و به یکی از داخلین داد تا ابوالفرج را دهد: اجازنی الاستاذ عن مدحتی جائزة کانت لاصحابه و لم یکن حظّیَ منها سوی جهبذتی یوماً علی بابه. و چون شعر بابوالفرج رسید، فی الحال کس بیرون فرستاد تا حواشی را از وی بازدارد و زرهای داده را واپس گرفت و بدو داد و بهمراه وی برفت و او را بخانهٔ خود رسانید. رجوع به معجم الأدباء چ مارگلیوث ج ۲ ص ۱۲۰ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نیشابوری. رجوع به احمدبن محمدبن ابراهیم ثعلبی... و روضات الجنات ص ۶۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) واسطی. رجوع به احمدبن ابراهیم بن عبدالرحمان... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) وفقی. رجوع به احمدبن رمضان شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ولی الدّین. رجوع به احمدبن عبدالرّحیم... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ولی الدّین. رجوع به احمد ابوزرعةبن زین الدین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) هادی بن نظام الدین مقصودی. او راست: الاستفتاح فی القواعد الصرفیة العربیة طبع قازان بسال ۱۸۹۸ م. والاستکمال فی القواعد النحویة طبع قازان بسال ۱۸۹۶. و دروس شفاهیة فی الصرف والنحو طبع قازان بسال ۱۹۰۱. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) هبةاللََّه جبرانی نحوی مقری. از مردم جِبرین و ابن نقطه آنرا بفتح گفته، و آن دهی است بناحیهٔ غزاز، و این نسبت بر غیر قیاس است. رجوع به منتهی الارب چ ایران ج ۱ ص ۱۵۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) هروی. رجوع به احمدبن محمدبن محمد عبدی فاشانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) هزاراسپی. یازدهمین اتابک هزاراسپی لرستان (از حدود ۷۸۰ تا ۸۱۵ هـ . ق.). رجوع به نصرةالدین احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) هکاری. رجوع به ابن خلکان و روضات الجنات ص ۸۷ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) الهلالی. او راست: شرح علی خطبة مختصر الخلیل. و در هامش آن شرح الزرقانی بر شرح اللقانی بر الخطبه [ فقه مالک ] و آن در فاس بسال ۱۳۰۹ هـ . ق. به چاپ رسیده است. (معجم المطبوعات).
[ اَ مَ ] (اِخ) همدانی. رجوع به احمدبن حسین بن یحیی بن سعید... بدیع الزمان و روضات ص ۶۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) همدانی. رجوع به احمدبن محمدبن سعید... و ابن عقده و روضات ص ۵۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) یحیی بن سلیمان بن عاشق پاشا (درویش...). او راست: تاریخ آل عثمان.
[ اَ مَ ] (اِخ) یحیی منیری ملقب به شرف الدین. رجوع به یحیی منیری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) یساول (مولانا...) که او را مولا مقصود هم میگفتند. از جملهٔ معتمدان میرزا علاءالدوله و میرزا بابر. رجوع بحبط ج ۲ ص ۲۱۷، ۲۲۲، ۲۲۶، ۲۲۸ -۲۳۱ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) یک دست. ابن خلیل نقشبندی جوریانی. یکی از مشایخ صوفیهٔ نقشبندیه. او در مکهٔ مکرمه مجاور بوده است و اهل طریقت آن نواحی را بدو اعتقاد نیکو بوده و کرامات بدو نسبت میکردند. وفات وی در ۱۱۱۹ هـ . ق. بمکهٔ مکرمه بود.
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید