معنی احماض
6 بازدید
[ اِ ] (ع مص) ترش مَزه گردانیدن. ترشانیدن. || احماض ارض؛ حمض ناک گردیدن زمین. || احماض اِبل؛ گیاه شور خوردن شتران. || گیاه شور چرانیدن شتر. || شور و ترش شدن. || بازگردانیدن کسی را از کاری. (منتهی الارب). || مزاح کردن. خوشمزگی کردن. مزاح و خوش طبعی کردن. لطیفه گفتن: گاه گاه احماضی رفتی. (کلیله و دمنه).
کلمات همقافیه با «احماض»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اض» برای سرودن شعر