معنی واژه احلاف
3 بازدید
[ اِ ] (ع مص) سوگند دادن. (تاج المصادر) (منتهی الارب). || احلاف غلام؛ تجاوز کردن او ایّام نزدیکی بلوغ را. || اِحلاف حلفاء؛ رسیده گردیدن دوخ. || مااَحلف لسانه؛ چه تیز و فصیح است زبان او. (منتهی الارب).[ اَ ] (ع ص، اِ) جِ حِلف و حلیف. هم عهدان. || (اِخ) احلاف در شعر زهیر، قبیلهٔ اسد و غطفان باشد، لانّهم تحالفوا علی التناصر. (منتهی الارب). || قومی از ثقیف چه ثقیف شامل دو فرقه است: بنومالک و احلاف. (منتهی الارب). فائتمرت ثقیف فیمن یُرسِلونه الی النبی صلَّی اللََّه علیه و سلَّم، حتی اجمعوا علی اَن یبعثُوا [ عَبْدَ یا لیل بن عمروبن عمیر و معه ] رَجُلین من الاحلاف و ثلاثة من بنی مالِک فبعثوا: عبد یا لیل، [ و معه ] الحکم بن عَمْروبن وهب بن مُعَتّب، و شُرَحْبیل بن غَیلان بن سَلمة و هما من الاَحلاف، رهَطِ عُروةبن مسعود. (امتاع الأسماع مقریزی جزء اول صص ۴۹۰ - ۴۹۱). || شش قبیله از قریش: عبدالدّار، کعب، جُمَح، سَهم، مخزوم، عَدیّ. و آن بدانگاه بود که بنوعبد مناف از عبدالدّار حجابت و سقایت ستدن خواستند. || اسد و زهره و تیم.