معنی واژه احشام
3 بازدید
[ اَ ] (ع اِ) جِ حَشم. نوکران و خدمتکاران. (غیاث). احشام مرد؛ حَشم او: بفرمود تا بر نقیض نخست یکی نامه املا نمودند چُست که آن تیره گردی که چون شام بود نه گرد سپه گرد احشام بود.هاتفی.[ اَ ] (ع اِ) جِ حَشم. نوکران و خدمتکاران. (غیاث). احشام مرد؛ حَشم او: بفرمود تا بر نقیض نخست یکی نامه املا نمودند چُست که آن تیره گردی که چون شام بود نه گرد سپه گرد احشام بود.هاتفی.[ اَ ] (اِخ) دهی است بمسافتی اندک در مشرق گاوبندی به جنوب لارستان.