معنی واژه احسن
3 بازدید
[ اَ سَ ] (ع ن تف) نیکوتر. بهتر. اعلی. احمد. اولی. اصلح. ج، اَحاسِن: {/Bفَتَبََارَکَ اَللََّهُ أَحْسَنُ اَلْخََالِقِینَ . ۱۸-۲۱۲۳:۱۴/}(قرآن ۲۳/۱۴). در شعر مپیچ و در فن او چون اکذب اوست احسن او.نظامی. از برای وی احمد انواع منایا و احسن اقسام روایا (؟) مقدّر ساخت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). - امثال: احسن الشعر اکذبه . احسن من الدنیا المقبلة. احسن من الشمس و القمر. احسن من الطاووس . احسن من زمن البرامکة. (مجمع الأمثال میدانی). || (از ع، صوت) زه! احسنت. آفرین. وَه! خَه! چو زد [ رستم ] تیر بر سینهٔ اشکبوس سپهر آن زمان دست او داد بوس قضا گفت گیر و قدر گفت ده فلک گفت احسن ملک گفت زه.فردوسی.[ اَ سَ ] (اِخ) قریه ای است بین یمامه و حمی ضریة که معدن الأحسن نیز گویند و آن بنی ابی بکربن کلاب راست و در آنجا حصنی و معدن زری است و در سمت راست راه یمامه است و کوههائی در آنجاست به نام أحاسِن. نوفلی گوید: ضریّه دو کوه دارد یکی را وَسط و دیگری را اَحسن خوانند و بدانجا معدن نقره است. (معجم البلدان).