معنی احتیاج
5 بازدید
[ اِ ] (ع مص) نیازمند گشتن. (زوزنی) (تاج المصادر). نیازمند شدن. حاجتمند شدن. افتقار. فقر. بی چیزی. حاجت. حاجتمندی. حاجتومندی. نیازومندی: آنچه شیران را کند روبه مزاج احتیاج است احتیاج است احتیاج.مولوی. ای صاحب متاع صباحت لطافتی کاورده عاجزی بدرت احتیاج خویش. وحشی. - امثال: احتیاج مادر اختراع است . ازجان گذشته را بمدد احتیاج نیست . این دست را مباد بر آن دست احتیاج . هر علم را که رواج بود به قدر احتیاج بود. (مقامات حمیدی). - احتیاج افتادن؛ نیازمند گشتن: شریف را بخسیس احتیاج می افتد که برگ کاه بود داروی پریدن چشم.صائب. - احتیاج دادن؛ محتاج کردن. نیازمند کردن: مده احتیاجم بهر ناکسی ذلیلم مکن بر در هر خسی.وحشی. - احتیاج داشتن؛ نیازمند بودن. افتقار: اگر به سایهٔ بید احتیاج خواهی داشت در آن جهان، علم آه برفراز اینجا.صائب. || رجوع کردن بسوی کسی.
کلمات همقافیه با «احتیاج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اج» برای سرودن شعر