معنی احتکام
6 بازدید
[ اِ تِ ] (ع مص) احتکام بر؛ حکم کردن بکسی در کاری. (منتهی الارب). حکم کردن بر کسی. (تاج المصادر). || حاکم گردیدن. (منتهی الارب). || بهم بحاکم شدن. (منتهی الارب). ترافع. محاکمه. تحاکم. بنزدیک حاکم شدن. بحاکم شدن. (تاج المصادر). || حَکَم پذیرفتن. حاکم کردن.
کلمات همقافیه با «احتکام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر