معنی احتناک
6 بازدید
[ اِ تِ ] (ع مص) احتناک فرَس؛ لبیشه کردن اسب. (منتهی الارب). لگام کردن. || احتناکِ سنّ کسی را؛ او را استوارخرد کردن تجربه ها و آزمایش ها. (منتهی الارب). || استوار شدن بخرد و آزموده شدن. || آزمودن. || احتناک بر؛ مستولی شدن به. غالب شدن بر. || احتناک جراد زمین را؛ خوردن ملخ گیاه آنرا. || احتناک کسی؛ گرفتن مال او را. || از بن برکندن. (تاج المصادر). استیصال: جان ایشان از چنگال هلاک و مخلب احتناک بستدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی).
کلمات همقافیه با «احتناک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ناک» برای سرودن شعر