معنی اجبار
6 بازدید
[ اِ ] (ع مص) جبر. بستم بر کاری داشتن. (زوزنی) (منتهی الارب). بستم بر سر کاری داشتن. (تاج المصادر). || بمذهب جبر منسوب کردن. (منتهی الارب). نسبت کردن با مذهب جبر. (تاج المصادر). || اکراه. مقابل اختیار.
کلمات همقافیه با «اجبار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بار» برای سرودن شعر