معنی اتحاد
9 بازدید
[ اِتْ تِ ] (ع مص) یکی شدن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). یگانگی داشتن. یگانگی کردن : گفت چون ندهی بدین سگ نان زاد گفت تا این حد ندارم اتحاد.مولوی. یک رنگی. || یگانگی. || یکدلی. یک جهتی. || موافقت. وفق. توافق. || اجتماع. وَحدَت : میان این هر دو پادشاه به اتحاد و اشتباک رسانیدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). || مزاوجت. زواج. - اتحاد، اتحادالاثنین ؛ اتحاد آدمی با عقل فعال (اصطلاح فلسفه). - اتحادالأصابع؛ عیبی در دست و آن پیوستگی انگشتان باشد بیکدیگر در خلقت (اصطلاح طب). - به اتحاد آراء؛ به اتفاق آراء. ترکیب های دیگر: - اتحاد جوهر (اصطلاح فلسفه). اتحاد رباطی (اصطلاح طب). اتحاد زمان (اصطلاح فلسفه). اتحاد شکل (اصطلاح کیمیا). اتحاد صورت (اصطلاح کیمیا). اتحاد عاقل و معقول (اصطلاح فلسفه).اتحاد غضروفی (اصطلاح طب). اتحاد ماهیت (اصطلاح فلسفه).
کلمات همقافیه با «اتحاد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اد» برای سرودن شعر