معنی ابوکامل

معنی ابوکامل

5 بازدید
[ اَ مِ ] (ع اِ مرکب) گوشت. (مهذب الاسماء). لحم.
[ اَ مِ ] (اِخ) محدث است. او از زهیربن معاویه و از او احمدبن حنبل روایت کرده است.
[ اَ مِ ] (اِخ) رئیس فرقهٔ کاملیه یکی از فرق هشتگانهٔ غلات است. رجوع به بیان الادیان ص ۳۵ شود.
[ اَ مِ ] (اِخ) برکةبن حسام الدوله. ملقب به زعیم الدوله. رجوع به زعیم الدوله برکه... شود.
[ اَ مِ ] (اِخ) بهاءالدوله منصوربن دبیس. رجوع به بهاءالدوله... شود.
[ اَ مِ ] (اِخ) زعیم الدوله برکةبن حسام الدوله مقله. از سلاطین بنی عقیل موصل. رجوع به زعیم الدوله... شود.
[ اَ مِ ] (اِخ) شجاع بن اسلم بن محمدبن شجاع الحاسب. از اهل مصر. او حاسبی عامل و فاضل بود و او راست: کتاب الفلاح. کتاب مفتاح الفلاح. کتاب الجبر و المقابلة. کتاب العصیر. کتاب الطیر. کتاب الجمع و التفریق. کتاب الخطائین. کتاب المساحة و الهندسة. کتاب الکفایة. (ابن الندیم). و کتاب جبر او را اصطخری حاسب شرح کرده است. (از ابن الندیم). و ابن الندیم در موضع دیگر این کنیت را آورده بی اسم و نسب و کتاب الجبر و المقابله را به او نسبت کرده و گوید: علی بن احمد عمرانی موصلی را بر این کتاب شرحی است و ظاهراً این ابوکامل مطلق همان ابوکامل شجاع بن اسلم صاحب ترجمه است.
[ اَ مِ ] (اِخ) شجاع بن مسلم. رجوع به شجاع... شود.
[ اَ مِ ] (اِخ) شهاب الدوله. نصربن صالح بن مرادس. دومین از ملوک بنی مرداس در حلب. رجوع به نصربن صالح بن مرادس ملقب به شهاب الدوله... شود.
[ اَ مِ ] (اِخ) صفوان بن رستم. محدث است و محمدبن شعیب بن شاپور از او روایت کند.
[ اَ مِ ] (اِخ) علی بن محمدبن علی الصلیحی، داعی. مؤسس سلسلهٔ سبعیهٔ بنی صلیح در صنعا و زبید و دیگر نواحی یمن. و ابن خلکان کنیت او را ابوالحسن آورده است. رجوع به علی بن محمد... شود.
[ اَ مِ ] (اِخ) غزیل. مولی ولیدبن عبدالملک. مغنی و شاعر و بذله گوی معاصر امویان. او مداح ولیدبن عبدالملک بوده است.
[ اَ مِ ] (اِخ) فضیل بن حسین جحدری. محدث است و یزیدبن سنان از او روایت کند.
[ اَ مِ ] (اِخ) کثیربن کثیر. مولی هشام بن الغاز الدمشقی. محدث است و محمدبن مبارک صوری از او روایت کند.
[ اَ مِ ] (اِخ) مظفربن مدرک بغدادی. از ابناء خراسان. محدث است و یحیی بن معین از او روایت کند.
[ اَ مِ ] (اِخ) منصوربن دُبیس. ملقب به بهاءالدوله. رجوع به بهاءالدوله منصوربن دبیس... شود.
[ اَ مِ ] (اِخ) نصربن صالح بن مرداس ملقب به شهاب الدوله. رجوع به نصر... شود.
[ اَ مِ ] (اِخ) یزیدبن ربیعهٔ دمشقی. محدث است و از ابی اشعث صنعانی روایت کند.

کلمات هم‌قافیه با «ابوکامل»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «مل» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید