معنی ابوکالنجار

معنی ابوکالنجار

6 بازدید
[ اَ لِ ] (اِخ) چند تن از سلاطین دیالمه و یکی از امراء گرگان (آل زیار) کنیت گونه ای داشته اند که آن در کتب گاهی بصورت ابوکالنجار و گاهی ابوکالنجر و گاهی ابوکالیجار آمده است. ابوریحان در آثارالباقیه (چ زاخائو ص ۱۳۳) در جدول ملوک دیالمه دوبار این کلمه را بصورت ابوکالنجر آورده است: ۱) ابوکالنجربن فناخسره فخرالدوله و فلک الامة. ۲) ابوکالنجر مرزبان بن فناخسره صمصام الدوله و شمس المله. و صاحب مجالس المؤمنین در ذکر ملوک دیالمه ج ۶ از مجلس هشتم ترجمهٔ امیر [ ابو ] کالنجار نوشیروان بن منوچهر ملقب بشرف المعالی و در ج ۷ ابومنصور فولادستان بن ابوکالنجار و خسروفیروزبن ابوکالنجار ملک الرحیم، ابوکالنجار آورده است. مؤلف حبیب السیر چ تهران در ج ۱ ص ۳۵۱ ترجمهٔ حال صمصام الدوله ابوکالنجار مرزبان بن عضدالدوله و در ص ۳۵۳ ترجمهٔ ابوکالنجار مرزبان بن سلطان الدوله عزالملوک و عماد دین اللََّه و در ص ۳۵۵ امیر باکالنجاربن منوچهربن قابوس نیز ابوکالنجار آورده است. معاصرین ما این کلمه را «ابوکالیجار» ضبط میکنند. رجوع به طبقات سلاطین اسلام ص ۱۲۶ و ۱۲۷ شود. و صاحب انجمن آرا در کلمهٔ «کالجار» گوید: با جیم بالف کشیده بلغت گیلان و دیلمان بر وزن و معنی کارزار است چه لام با راء بدل شود و جیم با زاء تبدیل یابد و کارزار معلوم است که جنگ گاه است و مزرعه ای که در آن شلتوک کارند نیز گفته اند و در کالنجار مفصلتر خواهد آمد. و هم او در ذیل «کالنجار» آورده: بر وزن دولتیار نام چند نفر از ملکزادگان آل بویه و ملوک دیلم بوده و آنانرا باکالنجار نیز می خوانده اند: یکی مرزبان پسر عضدالدولهٔ دیلمی و دو سه تن دیگر از آل بویه و کاکویه و آل قابوس بوده اند و در فرهنگ جهانگیری کالنجار را بمعنی کارزار نوشته و گفته زبان گیلانی است از اینقرار ابوکالنجار یا اباکالنجار کنیتی است عربانه یعنی ابوالحرب. و بوحرب نام، در میان آنها در صنف امرا بوده(؟) و دیگر کالنجار بمعنی برنج زار که شلتوک زار نیز گویند آمده و بعبارت و اصطلاح اهل گیل و تبرستان بمعنی صاحب ملک و زمین و زراعت خواهد بود -انتهی. مؤید قول هدایت آن است که هنوز در لهجهٔ گیلکی «بجار» مخفف بج جار بمعنی برنج زار است و دیگر آنکه شالی (صورتی از کالی) در فرهنگها بمعنی شلتوک که برنج از پوست برنیامده باشد، آمده و هم اکنون شالی و شالی زار در گیلان متداول است و همچنین گالی (در لغت گالی پوش) ساقه های خشک شدهٔ برنج را گویند که با آن بام خانه های روستائی را پوشند و کلنجار رفتن با... در فارسی عامیانه، بمعنی مروسیدن با، ور رفتن با و مزاوله و معالجه است، با قوّت و سختی. رجوع به کلنجار رفتن شود. یوستی در «کتاب الاسماء ایرانی» کالنجار را از اصل کالجار گیلی و کاریچار پهلوی و کارزار فارسی و کالینجارایِ سانسکریت بمعنی جنگ و حرب گرفته است. و کلمان هوآر، در دائرةالمعارف اسلام ذیل کلمهٔ کالیجار قول یوستی را تأیید کرده است.
[ اَ لِ ] (اِخ) انوشیروان بن منوچهربن قابوس. او قائم مقام پدر شد و نسبت به سلطان مسعود غزنوی اظهار اطاعت و انقیاد نمود اما در وقتی که سلطان بحدود جرجان رسید ابوکالنجار بتکلیفات مالایطاق مکلف شد. بنابر آن جرجان را بازگذاشته در بعض قلاع متحصن گردید و هم آنجا روزگار میگذرانید تا در سنهٔ ۴۴۱ هـ . ق. بملک آخرت نقل کرد. (حبیب السیر ج ۱ ص ۳۵۵).
[ اَ لِ ] (اِخ) ملقب به فخرالدوله و فلک الامه، از دست خلافت. ابن فناخسره. رجوع به آثارالباقیه ص ۱۳۳ شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) مرزبان بن فناخسره عضدالدولةبن حسن رکن الدولهٔ دیلمی بویهی ملقب به صمصام الدوله و شمس المله از دست خلافت. (آثارالباقیه ص ۱۳۳). جلوس ۳۷۹، هـ . ق. وفات ۳۸۸ هـ . ق. چون عضدالدوله رخت فنا بدارالبقا برداد صمصام الدوله در بغداد قدم بر مسند امیرالامرائی نهاد و پس از آنکه مدت چهار سال و ششماه بتمشیت امور ملک و مال پرداخت شرف الدوله (برادر او) بدارالسلام شتافته او را بیکی از قلاع فرستاد و صمصام الدوله بعد از فوت برادر بسعی جمعی از اتراک از محبس بیرون آمده با سپاهی جرّار متوجه بغداد گشت و بهاء الدولةبن عضدالدوله که پس از فوت برادر حاکم دارالسلام بود او را استقبال کرد و بین الجانبین نائرهٔ قتال اشتعال یافته عاقبت الامر مهم بصلح انجامید بر این جمله که ایالت بلاد فارس و ارجان متعلق بصمصام الدوله باشد و در عراق عرب و خوزستان بهاءالدوله پادشاهی کند آنگاه هریک از آن دو پادشاه بمقر عزّ خود بازگشتند و در سنهٔ ۳۸۳ که شش تن از اولاد عزالدوله بختیاربن معزالدوله در یکی از قلاع فارس محبوس بوده اند بنابر موافقت موکلان از قید نجات یافته خروج کردند و صمصام الدوله، ابوعلی بن استاد هرمز را بدفع ایشان نامزد فرمود و ابوعلی آن شش دولتمند را اسیر کرده نزد صمصام الدوله برد و صمصام الدوله دو تن از آنان را بصمصام انتقام درآورد و چهارتن دیگر را محبوس گردانید و در خلال این احوال بناء مصالحه میان صمصام الدوله و بهاء الدوله انهدام یافته بار دیگر غبار منازعت در هیجان آمد و صمصام الدوله ابوعلی بن استاد هرمز را بصوب بغداد فرستاد و بهاءالدوله نیز فوجی از سپاه ارسال داشت و مدتها بین الجانبین آتش جنگ و شین مشتعل بود و در اکثر معارک ابوعلی را صورت نصرت روی نمود و چون مهم بهاءالدوله نزدیک رسید ناگاه خبر قتل صمصام الدوله در عراق عرب منتشر گردید و کیفیت آن واقعه چنان بود که در سنهٔ ۳۸۸ هـ . ق. صمصام الدوله بعرض لشکر مشغولی فرمود و نام هرکس را که نسبش بدیلم می کشید از دفتر حک کرد و چون آن لشکریان از مرسوم و علوفه نومید شدند مستحفظان اولاد بختیار را فریفته ایشان را از بند بیرون آوردند و جمعی کثیر از رنود و اوباش به ایشان پیوستند چون صمصام الدوله از کیفیت حادثه خبریافت قصد کرد که در یکی از قلاع فارس متحصن گردد تا سپاه از بغداد مراجعت کنند اما کوتوالان قلعه او را راه نداده و صمصام الدوله با سیصد نفر از لشکر در دیه دمان که موضعی است در دو فرسخی شیراز فرود آمد طاهرنامی که رئیس آن منزل بود او را گرفته پیش ابونصربن بختیار برد و ابونصر در سنهٔ مذکوره صمصام الدوله را بقتل رسانید و مادرش را نیز کشته و آن دو قتیل را در دکانچهٔ سرای عمارت دفن کردند و چون بهاءالدوله بفارس شتافت ایشان را از آن مدفن بمقبرهٔ آل بویه نقل داد و مدت حکومت صمصام الدوله در فارس نه سال و هشت ماه بود. رجوع به حبیب السیر ج ۱ ص ۳۵۱ و ۳۵۲ شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) صمصام الدوله. رجوع به ابوکالنجار مرزبان بن فناخسره شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) گرشاسف دوم، علاءالدوله امیر خاصبک ملقب به حسام امیرالمؤمنین پسر ابومنصور علی بن فرامرز بن ملک العادل علاءالدوله محمدبن دشمن زیار. پنجمین پادشاه سلسلهٔ کاکویهٔ اصفهان و همدان. دورهٔ حکمرانی او از ۴۸۸ تا حوالی ۵۱۳ هـ . ق. بوده است و شهمردان بن ابی الخیر کتاب نزهت نامهٔ علائی را پس از سال ۴۸۸ هـ . ق. بنام او کرده است.
[ اَ لِ ] (اِخ) مرزبان بن سلطان الدوله. لقب ابوکالنجار بزعم اکثر ارباب اخبار، عزالملوک بود و بعض مورخان عماد دین اللََّه و زمره ای حسام الدوله گفته اند و او در زمان پدر در اهواز اقامت داشت و بعد از استماع خبر فوت پدر بشیراز توجه کرد و میان او و عمش ابوالفوارس که حاکم کرمان بود آتش جنگ و نزاع مشتعل گشت و مدت مخالفت ایشان امتداد یافت گاهی غلبه بجانب ابوکالنجار بود گاهی در طرف ابوالفوارس. و ابوالفوارس در سنهٔ ۴۱۵ هـ . ق. فوت شد و زمام ایالت فارس و کرمان من حیث الاستقلال در قبضهٔ اقتدار ابوکالنجار درآمد و آنگاه نسبت بجلال الدوله که امیرالامراء بغداد بود جنگ و مخالفت ساز کرد و قرب نه سال مواد نزاع بین الجانبین هیجان داشت تا در ۴۲۸ هـ . ق. مصالحه اتفاق افتاد و هر دو سردار سوگند خوردند که دیگر قصد یکدیگر نکنند و در سنهٔ ۴۳۵ هـ . ق. جلال الدوله وفات یافت و در بغداد خطبه بنام ابوکالنجار خواندند اما هم در آن اوقات علم اقتدار سلجوقیان سمت ارتفاع گرفته رایت شوکت دیلمیان میل به انخفاض کرد. و در سنهٔ ۴۴۰ هـ . ق. ابوکالنجار رخت بدارالقرار کشید و مدت سلطنت او ۲۵ سال بود و وزارت ابوکالنجار بصاحب عادل نسبت میداشت. رجوع به حبیب السیر ج ۱ ص ۳۵۳ و رجوع بکامل ابن اثیر حوادث سنهٔ ۴۳۵ و رجوع به تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۴۲۹ متن و حاشیه شود.

کلمات هم‌قافیه با «ابوکالنجار»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ار» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید