معنی ابونصر

معنی ابونصر

5 بازدید
[ اَ نَ ] (اِخ) طبیبی به زمان شاه عباس اول صفوی. رجوع به ابونصر اصفهانی... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) تابعی است. او از ابن عباس و از او خلیفةبن حصین روایت کند.
[ اَ نَ ] (اِخ) صاحب یا خواهرزادة اصمعی و نام او احمدبن حاتم است.
[ اَ نَ ] (اِخ) (سرهنگ...) از امرای زمان مسعود. رجوع به تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۴۶۴ و ۴۶۶ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) شاعری است باستانی و این یک بیت از او در لغت نامهٔ اسدی برای کلمهٔ پنجره شاهد آمده است: سوی باغ گل باید اکنون شدن چه بینیم از بام و از پنجره.
[ اَ نَ ] (اِخ) نوازنده ای به دربار محمود غزنوی: بونصر تو در پردهٔ عشاق رهی زن بوعمرو تو اندر صفت گل غزفی گوی. فرخی. و رجوع به ابونصر پلنگ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) از علمای دربار علی بن مأمون خوارزمشاه که محمود غزنوی آنان را بغزنین خواست. رجوع به حبط ۱ ص ۳۵۶ و رجوع به ابونصر عراق شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) (شیخ...) جامی در نفحات الانس آرد که شیخ الاسلام گفت او سفرهای نیکو کرده بود و مشایخ بسیار دیده. شیخ ابوعمر و اسکاف را دیده بود و خدمت کرده بارودن (؟) و ابوعمر و سنجیده را دیده بود. شیخ ابونصر ابوعبداللََّه مانک را نیز دیده بود به ارّغان فارس، شاگرد شبلی بود. حکایت کرده مر از ایشان.
[ اَ نَ ] (اِخ) صحابی است و در غزوهٔ خیبر ذکر او آمده است.
[ اَ نَ ] (اِخ) (قصر...) موضعی است به یک فرسنگی جنوب شیراز. بر فراز تلی و بدانجا آثاری از پادشاهان قدیم و نقوشی باقی است.
[ اَ نَ ] (اِخ) آوی. نام یکی از نقله و مترجمین.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابراهیم بن محمد مقدسی.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن ابی جعفر محمدبن ابی اسحاق احمد کرمانی هروی. مؤلف حبیب السیر (چ طهران ج ۱ ص ۳۱۰) آرد: در سنهٔ خمسمائه (۵۰۰ هـ . ق.). ابونصربن ابی جعفربن ابی اسحاق الهروی از منازل دنیوی بمنزهات اخروی انتقال نمود و او از علم ظاهری و باطنی محظوظ و بهره ور بود و در نفحات مسطور است که ابونصر بخدمت سید پیر رسید و بحرم مکه و مدینه و بیت المقدس رفته مدتی به عبادت و ریاضت گذرانید و چون از آن سفر بهرات مراجعت کرد در صد و بیست و چهار سالگی روی بعالم آخرت آورد و مرقد منورش در خانچه باد نزدیک بقبر امیر عبدالواحدبن مسلم است -انتهی. نویسندگان نامهٔ دانشوران نوشته اند که در پانصد هجریه قدم بطریق عرفان نهاد اصلش از کرمان و از آنجا بهرات نقل کرد و در آن ملک مرجعیتی بی نهایت پیدا کرد. در بدایت حال در زمرهٔ فقهاء معدود بود. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۴ ص ۸۱ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن ابی الحرث. احمدبن محمد. از آل فریغون. داماد ناصرالدین سبکتکین. در ترجمهٔ تاریخ یمینی (چ طهران ص ۳۰۶) آمده است: و ابوالحرث احمدبن محمد غرّهٔ دولت و انسان مقلت و جمال خلّت و طراز حلّت ایشان (آل فریغون) بود با همتی عالی و نعمتی متعالی و کنفی رحیب و مرتعی خصیب و امیر سبکتکین کریمه ای از کرایم او از بهر پسر خود سلطان یمین الدوله خواسته بود و او درّی یتیم از بحر جلال ناصرالدین از بهر پسر خویش ابونصر حاصل کرده و اسباب مواشجت و ممازجت میان جانبین مستحکم گشته و اواصر لحمت و وثائق قربت مستمر و مشتبک شده و چون ابوالحرث وفات یافت سلطان آن ولایت بر پسر او ابونصر مقرر داشت و او را بعنایت و رعایت مخصوص میداشت تا در سنهٔ احدی و اربعمائه (۴۰۱ هـ . ق.). از دار دنیا به دار عقبی تحویل کرد.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن ابی زید. خوندمیر در دستورالوزراء آرد: ابونصربن ابی زید مدتی مدید ایام سلطنت سامانیه صاحب دیوان انشاء و رسالت بود و چون امیر ناصرالدین سبکتکین عبداللََّه عزیز را محبوس گردانید وزارت امیر نوح را به ابونصر تفویض نمود. او بصفات حمیده و سمات پسندیده اتصاف داشت و در ایام اعتبار تخم جود و سخا و بذل و عطا در زمین دل فضلا و اخیار کاشت و در تدبیر مصالح مملکت و استمالت سپاهی و رعیت به اقصی الغایة کوشید و در آخر عمر بزخم کارد بعضی از غلامان سامانی شهد شهادت چشید -انتهی. و مدت وزارت او پنج ماه بود و پس از شهادت، امیرنوح بر جنازهٔ او نماز گذاشت و کشندگان او را دستگیر کرده بکشت. رجوع به ترجمهٔ تاریخ یمینی چ طهران ص ۱۴۷ و ۱۶۹ و ۱۷۱ و ۱۷۶ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن ابی القاسم علی نوکی. (خواجه...) صاحب اشراف به روزگار ابراهیم بن ناصر دین اللََّه مسعود غزنوی. رجوع به تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۲۰۵، ۲۷۲، ۴۸۸، ۵۰۱، ۵۳۳ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن احمد الکاشی ملقب به معین الدین. خوندمیر در دستورالوزراء آرد (ص ۱۹۴) که او بزیور انواع فضایل نفسانی و اصناف کمالات انسانی محلی و آراسته بود و از افعال ردیه و اوصاف دنیه مانند عجب و نخوت و کبر و خست محلی و پیراسته، خال او ناصح الملوک عزیز الحضرة ابوطاهر اسماعیل که در سلک اکابر مشاهیر کاشان انتظام داشت بسبب وفور جود و سخاوت و کثرت عطا و مروت تخم مهر و محبت در اراضی دل اصحاب دولت کاشت و در ایام سلطنت سلطان ملکشاه خواجه نظام الملک نیابت امیر محتاج را که از جملهٔ اعیان مملکت بود بدو تفویض فرمود و روز به روز کار عزیزالحضرة از درجه ای بدرجه ای ترقّی مینمود تا مهم بدانجا انجامید که ولایات کاشان را تمام سیورغال او کردند و او چهار ساله خراج برعیت بخشیده اصحاب بیوتات قدیم را بصلات گرانمایه و تفقدات کریمانه بنواخت و قرض وام داران را ادا کرده در کاشان و ابهر و زنجان و گنجه چند دارالشفاء و مدرسه ساخت و چون سلطان ملکشاه رخت هستی بباد داد و سلطان برکیارق تاج سلطنت بر سر نهاد امیر ایاز که از جمیع ارکان دولت بمزید تقرب امتیاز داشت بطمع مال کاشان عزیزالحضرة را بجوار حضرت عزت فرستاد و با وجود آنکه والد معین الدین ابونصر اکثر اوقات عزیز به اصناف طاعات و عبادات صرف مینمود و همواره اولاد را از تکفل امور دیوانی و ملازمت درگاه سلطانی منع میفرمود معین الدین بمقتضای کلمهٔ «الولد الحلال یشبه بالخال» بملازمت سلطانان مشغولی کرده در زمان سلطان محمودبن محمدبن ملکشاه منشی و مستوفی ممالک شد و روزبروز تقرب او سمت ازدیاد یافته در آن اوقات که سلطان سنجر از مملکت عراق بجانب خراسان بازگشت حکومت بلدهٔ ری تعلق به معین الدین گرفت و چون او از شیوهٔ کفایت و استخراج اموال دیوانی از رعیت وقوفی تمام داشت متعاقب و متواتر نقود نامعدود و اجناس بی قیاس بخزانهٔ سلطان میفرستاد و به ارسال تحف و هدایا جذب خاطر خوانین و امراء میکرد و چون سلطان رقم عزل بر صحیفهٔ حال محمدبن سلیمان کشید فخرالدین طغان بیک را به استحضار معین الدین مأمور گردانید و فخرالدین بمملکت ری رفته معین الدین را به وفور مراحم سلطانی و صنوف عواطف خاقانی مستظهر و امیدوار ساخت و معین الدین حسب الحکم متوجه خراسان گشته به هر ولایت که رسید اهالی آنرا معمور بحر عاطفت و احسان گردانید و بعد از وصول به مرو شاهجان سلطان با او خلوت کرده در باب بعضی از مهمات و مصالح مملکت طریق مشورت مسلوک داشت و معین الدین بکمال کیاست همه را بر نهج صواب جواب گفته این معنی موجب مزید عقیدهٔ سلطان شد. بیت: جانا چو زدی خنده و لب بگشودی مهر دگرم بر سر مهر افزودی. و در روز سوم حکم همایون صادر گشت که معین الدین در منصب وزارت مدخل نماید. معین الدین از تکفل آن امر خطیر استغفار نمود، سلطان نظام الدین محمود برانقوش و مقرب الدین جوهر خادم را نزد او فرستاد و پیغام داد که ظاهراً تو از منصب وزارت بدان سبب استغفار می نمائی که من بعضی از امراء و وزرای سابق را مغضوب گردانیده ام صورت حال آن است که من در اوایل ایام سلطنت این منصب را به فخرالملک بن نظام الملک دادم و زمام امور ملک و مال را در کف کفایت او نهادم فخرالملک بحسب تقدیر ایزدی بر دست فدائیان بی ایمان شهید شده بجهان جاودان شتافت و من بر فوت او تأسفها خورده پسرش صدرالدین محمد را قایم مقام کردم و مدت یازده سال از روی استقلال آن مهم را به وی گذاشتم و چون از او خیانتها خصوصاً در خزاین آل سبکتگین بحیز ظهور آمد دست قضا او را بعالم عقبی فرستاد آنگاه هم از قرابتان خواجه نظام الملک شهاب الاسلام عبدالرزاق طوسی را صاحب عهدهٔ آن امر ساختم و او با وجود تحلی به اصناف علم و فضیلت در ایام وزارت بر کاری چند اقدام نمود که هرگز هیچکس از اجلاف عوام بر امثال آن مهام قیام ننمایند معذلک طریق عفو و اغماض شعار خود ساختم تا عبدالرزاق وفات یافت پس شرف الدین ابوطاهر که بصفت امانت و دیانت مشهور بود این مهم را تعهد نمود او هم در عنفوان اوان وزارت درگذشت و تغاربیک محمدبن سلیمان وزیر گشت چون عدم قابلیت او بر عالمیان وضوح تمام یافت عزلش بر ذمت همت پادشاهانه واجب نمود. اکنون بحمداللََّه سبحانه و تعالی که ترا اهلیت این کار بسیارست و مرا بر وفور امانت و دیانت و صنوف کفایت و درایت تو اعتماد بیشمار باید که بعنایت و مرحمت بی نهایت ما مستظهر و امیدوار باشی و هیچ نوع دغدغه بحواشی خاطر راه ندهی. بیت: نیک اختری که بوسه برین آستان دهد زودش سپهر پیر بدولت نشان دهد. معین الدین چون سخنان سلطان عدالت آئین را استماع نمود انگشت قبول بر دیده نهاده روز دیگر خلعت وزارت در بر افکند و سلطان او را به انعام دوات زرین و طبل و علم مفتخر و مباهی ساخت و معین الدین بتنظیم امور ملک و مال بر سبیل استقلال پرداخته به ارتفاع اعلام عدل و انصاف و انخفاض رایات ظلم و اعتساف مهما امکن، قیام نمود در اطراف و اقطار جهان مدارس و خوانق و اربطه و بقاع نفاع بسیار بنا فرمود و قرای معمور و مستغلات موفور از خالص اموال خویش خریده وقف گردانید و در اواخر ایام حیات فرمود تا در اکناف ممالک و امصار منادی کردند که هرکس که به معین الدین وزیر بر سبیل رشوت و خدمت و هر جهة نقدی یا جنسی داده باشد به وکلای او رجوع نموده عوض ستاند و قضات و اکابر ولایات را طلبید، ازیشان التماس فرمود که درین باب مساعی مشکوره بتقدیم رسانند و چون آن وزیر صاحب تدبیر بر مذهب اهل سنت و جماعت ثابت قدم و راسخ دم بود پیوسته سلطان را بر قلع و قمع مؤمنان [ شاید فدائیان یا اسماعیلیان ] ترغیب و تحریض می نمود و اسمعیلیه از صولت سلطان و تدبیر وزیر متوهم گشته دو فدائی را بطویلهٔ معین الدین فرستادند تا بخدمت ستوران آن دستور اعظم قیام نمایند و بوقت فرصت او را بعز شهادت رسانند و آن دو ملعون چند گاه در اصطبل جناب وزارت پناه بسر می بردند. تا ملازم آن آستان را بر ایشان اعتماد پیدا شد و در روز نوروزی که وزیر جهت پیشکش سلطان تحف و تبرکات ترتیب می نمود و اختاچیان را فرمود که اسبان خاصه را بنظر آوردند تا هر کدام مناسب داند بطویلهٔ سلطان فرستد آن دو ملعون دو اسب ایغرتند پیش آوردند و آن اسبان با یک دیگر آغاز جنگ کرده چون خدام وزیر بجدا کردن اسبان مشغول شدند فدائیان بیک ضرب کارد آن خواجهٔ نصفت نهاد را بدرجهٔ بلند شهادت رسانیدند. مثنوی: فلک کو دیرمهر و زودکین است در این حرمان سرا کار وی این است بهر اختر کزو روشن چراغی ست نهاده بر دل آزاده داغی ست هزاران داغ هست و مرهمی نی وزین بی مرهمی هیچش غمی نی ز سوزش کس دمی بی غم نیفتاد کز آن در عمرها ماتم نیفتاد. و رجوع به حبط ۱ ص ۳۸۰ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن بختیار. از امرای دیالمه که طاهر عامل دیه دمان (دو فرسخی شیراز) صمصام الدوله را مقید کرد و نزد او برد و ابونصر به سال ۳۸۸ هـ . ق. صمصام الدوله را بقتل رسانید و چون بهاءالدوله بسلطنت رسید ابوعلی بن استاد از امرای صمصام الدوله از او امان خواست و ملتمس او مقبول شد ابوعلی با اتباع خود در سلک هواخواهان بهاءالدوله منتظم گشت و مملکت اهواز در حوزهٔ تصرف بهاءالدوله درآمد و ابوعلی را بجانب فارس فرستاد تا شر اولاد عزالدوله را دفع نماید و ابوعلی بدان جانب شتافت و بر ایشان غالب گشته ابونصربن بختیار طریق فرار پیش گرفت و این اخبار بسمع بهاءالدوله رسید کامران و سرافراز بدارالملک شیراز خرامید و بعضی از اولاد و اتباع بختیار را که در آن ولایت مانده بودند بقصاص برادر بقتل رسانید و موفق بن اسماعیل را به استیصال ابونصر بن بختیار که بجانب جیرفت گریخته بود نامزد کرد و موفق بخدمت رسید و چنان شنید که از آنجا تا منزلی که مقر ابونصر است هشت فرسخ مسافت بیش نیست بنا بر آن با سیصد مرد جلد از عقبش روان شد و بعد از وصول بدان مرحله بوضوح پیوست که پسر بختیار نیز از آنجا فرار کرده و موفق در سیر بیشتر از پیشتر سرعت نمود و ناگاه به سروقت ابونصر رسید و هر دو فریق بتیغ و خنجر در یکدیگر افتاده باز فرار بجانب ابونصر افتاد و در آن اثنا یکی از لشکریان او که از شبگیر و ایوار و فرار و پیکار بتنگ آمده بود بیک ضربت سر ابن بختیار را بر زمین افکند و دیگری آن سر را برداشته پیش موفق برد و موفق بر وفق دلخواه بخدمت بهاءالدوله بازگشته منظور نظر اشفاق شد. رجوع به حبط ۱ ص ۳۵۲ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن جهیر محمدبن محمد. رجوع به ابن جهیر محمدبن محمد ملقب به فخرالدوله و رجوع به محمدبن محمد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن جهیر مظفربن علی. رجوع به ابن جهیر نظام الدین... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن حسنون. احمدبن محمد ترسی. رجوع به ابونصر احمد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن حسین بن محمد حناطی. فقیه است.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن حمدان الجوینی. سیستانی الاصل. رجوع به تاریخ سیستان ص ۲۰ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن حمید. شاعری مُقل است. (ابن الندیم).
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن خاقان. فتح بن محمد. رجوع به ابن خاقان ابونصر... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن الصباغ عبدالسیدبن محمدبن عبد الواحدبن احمدبن جعفر فقیه شافعی. مدرس مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد. او راست: کفایة المسائل. وفات وی ۴۷۷ هـ . ق. بوده است و رجوع به عبدالسید... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن طوق خیرانی. در قاموس فیروزآبادی در مادهٔ «خ ی ر» آمده است که: خیرانة بالقدس منها احمدبن عبدالباقی الربعی و ابونصربن طوق و صاحب تاج العروس گوید: هکذا فی سائر اصول القاموس و الصواب انهما واحد ففی تاریخ الخطیب البغدادی ابونصر احمدبن عبدالباقی بن الحسن بن محمدبن عبداللََّه بن طوق الربعی الخیرانی الموصلی قدم بغداد سنة ۴۴۰ و حدث عن نصربن احمد المرجی الموصلی فالصواب انّ الواو زائدة. (فتامل).
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن عطّار. قاضی القضاة که او را در علوم دستی بود و حسن بیان داشت. رجوع به تاریخ الحکمای قفطی چ لیپزیک ص ۲۹۷ و ۳۰۵ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن عمرو. تابعی است. او از علی و مالک بن حارث از وی روایت کند.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن عین زربی عدنان بن نصر. رجوع به عدنان... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن ماکولا. امیر سعدالملک علی بن هبةاللََّه. رجوع به ابن ماکولا ابونصر شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن محمدبن اسد مسمی به منصور. شار غرجستان مشهور به شار شاه در ترجمهٔ تاریخ یمینی آمده: ولایت غرشستان را شار ابونصر داشت تا پسر وی محمد بحد مردی رسید و بقوت شباب و مساعدت اصحاب و اتراب بر ملک مستولی شد و پدر منزوی گشت و ملک بدو بازگذاشت و بمطالعهٔ کتب و مجالست اهل ادب پرداخت و بلذت علم از لذّات ملک و شهوات دنیا قناعت نمود و حضرت او منبع فضائل و منتجع افاضل بود و هنروران جهان و محنت زدگان زمان درگاه او را مقصد آمال و امانی و کعبهٔ مطالب و مباغی ساخته بودند و از اقطار و اکناف عالم روی فرا او کرده و همه بنجاح مطلوب و رواج مرغوب رسیده و ابوعلی بن سیمجور چون عصیان بر ملک نوح آغاز کرد خواست تا ناحیت غرشستان خویش را گیرد و شار را بطاعت آرد. هر دو شار (پدر و پسر) دست ردّ بر روی مراد او بازنهادند و از جهت آل سامان که بر طاعت ایشان نشو و نمو یافته بودند و در حجر رعایت ایشان روزگار گذاشته بخدمت دیگری تن در ندادند و بوثوق حصانت قلاع و مناعت بقاع خویش جواب ابوعلی بازدادند و ابوعلی ابوالقاسم فقیه را با جمعی از ارکان دعوت و بنای دولت بمحاصرهٔ ایشان فرستاد و آن لشکر کوههای چند که مساوی سماء و موازی جوزاء بود در مسافت آن دیار قطع کردند و از چند مخارم که از سمّ خیاط و مضمّ قماط تنگتر بود بگذشتند و با ایشان در چند موقف با محاربت و مناصبت بایستادند و سرهای بسیار چون برگ درخت فروریختند و خونهای چون سیل به روی زمین روان کردند و هر دو شار را از مضیقی بمضیقی میتاختند تا ایشان بقلعه ای در اقاصی ولایت خویش التجاء ساختند که در حضیض آن اطناب سحاب کشیده شدی و عقاب را در مراقی آن عقاب بال گسسته گشتی و ابوالقاسم آن ولایت بگرفت و خزائن و ودائع و اسباب ایشان بدست آورد و جمله با قبض گرفت تا امیر ناصرالدین بخراسان آمد و ابوعلی دل مشغول شد ابوالقاسم فقیه را بازخواند و هردو شار در زمرهٔ اعوان ناصرالدین بنصرت ملک نوح برخاستند و انتقام از ابوعلی کشیدند و او را بکام خود بدیدند و با سر ولایت و مملکت خویش رسیدند و بر آن جمله در امن و سکون روزگار گذاشتند تا در عهد سلطنت سلطان یمین الدوله و امین الملة. و عتبی آورده است که چون اصحاب اطراف حکم سلطان را انقیاد نمودند و بطاعت دست بصفقهٔ بیعت یازیدند و منابر بذکر القاب میمون او بیاراستند مرا برسالت از برای عقد بیعت پیش شار فرستادند و چون بدان جایگاه رسیدم به اکرامی تمام تلقی کردند و از رغبتی صادق و حرصی غالب در بلاد غرشستان سکه و خطبه بنام همیون سلطان در شهور سنهٔ تسع و ثمانین و ثلث مائه مطرز گردانیدند و بوقت حضور من نوشته های جماعتی که از ظاهر مرو هزیمت شده بودند برسید و هر دو شار را بمدد خوانده ابونصر نوشتها بمن فرستاد و رقعه بمن نوشت و التماس کرد تا آن ملطفات را به حضرت فرستم تا صدق او در موالات حضرت و خلاف با اهل منادات دولت محقق و مقرر گردد و من در جواب رقعهٔ او بنوشتم بدان حال که بر وفق حدس و فراست من آمد و بر عقب خبر رسید که ایلک خان به بخارا آمد و ملک بستد و معظم سپاه را در قید اسار کشید و بقایای قوم متفرق و آواره شدند و بر موجب التماس او آن ملطفات را به حضرت سلطان فرستادم و حال هر دو شار در خلوص اعتقاد به اشباعی تمام رها کردم بموقع قبول افتاد و مکان ایشان معمور شد و متوقعات ایشان از حضرت به ایجاب مقرون گشت و پسر او شاه شار بخدمت تخت سلطان آمد و از تقریب و ترحیب بهره ای تمام یافت و مدتی عزیز و مکرّم ملازم خدمت بود و از سر شطارت و لوثت طبع حرکات نامتناسب میکرد و از سر اعتزاز بعزت ملک و اغترار بنخوت پادشاهی از او سخنهای نالایق حادث میگشت که در خدمت ملوک موجب تأدیب و تعریک باشد و از جانب سلطان بر آن هفوات اغضا میرفت و زلاّت او بنظر عفو و اغماض ملاحظه می افتاد تا دستوری خواست و سلطان او را با تشریف لایق و خلعت گرانمایه گسیل کرد و به افشین که مقر عز و مثابهٔ مجد او بود رسید و بر این جمله مدتی بگذشت تا سلطان را ارادهٔ غزوی افتاد خواست که از هر طرفی لشکری فراهم و بزیادت کثرتی و قوتی مستظهر گردد و مثالی به استدعای شاه شار روان کرد و از حسن قیام بقضای حقوق انعام و اکرام که در بارهٔ او فرموده بود توقع کرد. دست خذلان دامن او بگرفت تا معاذیر نامقبول و علتهای معلول در میان نهاد و رای تقاعد و تکاسل پیش گرفت تا عصیان او ظاهر شد و سلطان کار او فروگذاشت و روی بمهم خویش آورد و دشمن را جواب باز داد و از آن موکب ظفر بازگردید و مکاتبه شاه شار از سر گرفت و او را پیش تخت خواند و در اثنای مثالی که به استدعای او صادر شده بود شطری از ایناس وحشت و ازالت عارضه ریبت و نبذی از استمالت و استعطاف ایراد کرد و نخواست که صنیعه ای که در باب او فرموده بود به یک زلت باطل کند. و غرس نعمتی که در حق او نشانده بود به یک عثرت از بیخ برآرد و شار از آن ملطفات نفور شد و تقدیر آسمانی عصابهٔ ادبار به روی او بازبست تا مجاهرت او بعصیان پیش سلطان روشن گشت و سلطان امیر حاجب آلتونتاش و ارسلان جاذب را بمناهضت او فرستاد و ایشان روی به ولایت او آوردند و ابوالحسن منیعی که زعیم مرو بود با خویشتن بردند برای آنکه او بر معاطف آن شعاب و مخارم آن هضاب اطلاع یافته بود و ایشان با لشکری خبیر بتجارب خطوب و بصیر بعواقب حروب که چون زنگ آهن خایند و چون نهنگ بدریا فرو شوند و چون مار در مداخل و مضایق زمین روند بدان حدود رفتند و آن نواحی بستدند و پدر بحکم وقوف بر خواتیم کارها و ممارست بر شدائد ایام و ارتیاض بتجارب روزگار به امان پناهید و زنهار طلبید و در ذمّت عنایت و رعایت حاجب آلتونتاش گریخت و از عقوق و تمرّد پسر مستغاث شد و از حرکات و سکنات او تبرّا نمود و از معرض عصیان و موقف کفران تجافی جست و بشفاعت او به حضرت سلطان توسل ساخت تا خلوص اعتقاد او در موالات دولت و نصوح سیرت و سریرت او در مطاوعت حضرت عرض داد و او را به اکرام و احترام تمام بهراة آوردند و از حضرت سلطان در قول معذرت و احماد طاعت او مثال فرستادند و او را در ضمان امان گرفتند و پسر در قلعه ای که در عهد سیمجوریان ملجأ ایشان بود و ذکر آن در سابقه کرده آمده است متحصّن شد و خزاین و ممالک و حواشی و مواشی خویش بدان جایگاه نقل کرد و حاجب آلتونتاش و ارسلان جاذب پیرامن حصار او گرفتند و او حواشی حصار بمردان کار بیاراست و جنگ درپیوست همه سر ربض قلعه مرد آهن پوش جمله فیصل در حصن گرد آهن خای و لشکر سلطان منجنیقها و عرّادات بر جوانب قلعه راست کردند و یک جانب از دیوار حصار به زمین آوردند و رجالهٔ لشکر چون گوزن بدان دیوارها بردویدند و دست بتیغ و تیر آوردند و کرته از خون سرخ در سر غدبرهٔ قلعه کشیدند و شاه شار چون دید که کار از دست رفته است مستغاث کرد و زنهار خواست تا مگر عوادی آن هول و بوادی آن حول بتضرع و ابتهال بزوال رساند و آبی بر آتش خشم آن حشم زند و ندانست که شیر شرزه چون از حدت ضراوت چنگال بصید یازید بی مقصود باز نگردد و مار گرزه از سر شدت حقد آهنگ زخم کرد بی تشفی دندان برنکند و آن فتنه قایم بود تا او را بدست آوردند و از قلعه بیرون کشیدند و اموال و خزاین او غارت کردند وزیر او که جهینهٔ اخبار و حقیبهٔ اسرار بود بگرفتند و شکنجه بر کعبش نهادند تا ودایع و ذخائر و دفاین بدست بازداد و جریدهٔ بقایای اموال بر اعمال و عمال عرض کردند و بر تحصیل آن مسببان بگماشتند و ولایت غرش و معاملات آن نواحی در مجموع ابوالحسن منیعی بستند و او را به استخراج آن وجوه نصب کردند و کوتوالی معتمد بر قلعه گماشتند و از حضرت سلطان به استحضار شار مثال رسید و در باب ارفاق و مجانبت ارهاق او وصیت رفته بود و چون او را بمعتمد سلطان سپردند او را با تخت بندیکه داشت بجانب غزنه برد و حکایت کردند که غلامی که موکل او بود خواست نامه ای بخانهٔ خویش نویسد و احوال آن سفر بشرح معلوم گرداند شار را با تخت بند پیش خویش خواند و تکلیف کرد که بتحریر این نامه قیام نماید شار از سر ضجرت و تحکم و تأنف از بیمبالاتی غلام طیره شد قلم برگرفت و آن نامه آغاز نهاد و بزن او بنوشت که ای قحبهٔ نابسامان مگر می پنداری که من از تهتک تو در ابواب فسق و فساد و تفریق مال من در وجه آرزو و مراد غافلم یا نمی دانم که همواره بفجور و شرب خمور و تضییع مال من در مصرف هر منکر و محظور روزگار میگذاری و هر روز با حریفی و هر شب با ظریفی به معاشرت و مباشرت مشغولی و خانهٔ من بر باد دادی و آبروی من بریختی اگر بازآیم سزای تو بدهم و جزای تو در کنارت نهم و از این شیوه اطنابی تمام بنوشت و سر نامه ببست و بدست غلام بداد و چون نامه بدست زن رسید مدهوش شد و شبهت نکرد که دشمنی تقبیح صورت کرده است و یا حاسدی مجال فسادی یافته است خانه بپرداخت و هراسان و بی آزار(؟) در گوشه ای گریخت و چون غلام بخانه رسید سرای خویش چون قاع صفصف خالی یافت و از کدبانو و از خدمتکاران خانه نشان ندید حیران فروماند و از همسایگان استکشاف حال بکرد از کیفیت نامه خبر کردند و سورت آن فضایح و قبایح بر او خواندند غلام فریاد برداشت و بمراعات دل زن و تسکین جانب و ازالت خوف و استشعار او مشغول شد و به ایمان بلیغ و ضمانی وثیق زن را بخانه آورد و این اضحوکه را در خدمت سلطان بازگفتند و از مکیدت و شطارت شار تبسم کرد و فرمود که هر کس شار را خدمت فرماید و بطریق مجاملت معاملت کند سزای او این باشد و چون شار را ببارگاه سلطان رسانیدند بفرمود تا او را بینداختند و بتازیانه تعریک و مالش دادند و جائی محبوس کردند و در مواساة و مراعات اوقات اقوات او وصایت فرمود بوجهی که اذن سلطان در آن ابواب از آن پوشیده باشد تا موجب جرأت و جسارت و دعارت او نگردد و التماس کرد یکی از غلامان او که منظور او بود پیش او فرستد و از اسباب او آنقدر که بدان محتاج باشد ردّ کنند و سلطان بفرمود تا ملتمس به اسعاف مقرون داشتند و پدر او را از هراة به حضرت آوردند و بنظر احترام ملاحظه فرمودند و سلطان ضیاع و املاک ایشان بنواحی غرش از ایشان بخرید و از عقد شبهت بیرون آورد و با دیگر ضیاع دیوان سلطنت مضاف شد و بر آن املاک نقد بدیشان تسیلم افتاد تا در وجوه مصالح و حوائج خویش صرف می کنند و شیخ الجلیل شمس الکفاة احمدبن حسن میمندی بمراعات جانب شار ابونصر قیام نمود و او را در کنف رعایت و حیاطت خویش میداشت تا بجوار رحمت الهی شد در شهور سنهٔ ست و اربعمائه (۴۰۶ هـ . ق.). رجوع به ترجمهٔ تاریخ یمینی از صص ۳۳۷ تا ۳۴۷ و رجوع به حبیب السیر چ طهران ج ۱ ص ۳۳۲ و ۳۳۳ شود. و مؤلف حبیب السیر کنیت صاحب ترجمه را ابومنصور (بجای ابونصر) آورده است.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن محمود حاجب. رجوع به ابونصر حاجب شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن مسیحی سعیدبن ابوالخیربن عیسی بغدادی. رجوع به ابن مسیحی شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن مطران اسعدبن الیاس. رجوع به ابن مطران شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن منصوربن راش، نایب استاد ابوبکر محمدبن اسحاق بن محمشاد. رجوع به ترجمهٔ تاریخ یمینی چ طهران ص ۴۳۷ شود. و در نسخهٔ خطی کتابخانهٔ اینجانب نام او ابومنصور نضربن رامش آمده است.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن منصوربن محمد. (خواجهٔ عمید...) وزیر ابوطالب طغرل بک. رجوع به عمید الملک کندری شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن نباتهٔ تمیمی شاعر. عبدالعزیزبن عمربن محمدبن احمدبن نباته. رجوع به ابن نباته ابونصر... شود. و در الفهرست آمده که وفات او پس از چهارصد اتفاق افتاده و چون الفهرست در ۳۷۷ هـ . ق. مبیضه شده ظاهراً ترجمهٔ فوق الحاقی باشد.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن نظام الملک از وزرای دولت سلجوقی. رجوع به تجارب السلف چ طهران ص ۲۸۲ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) ابن هشیم. در سنهٔ ثلاث و ثلاثین و اربعمائه (۴۳۳ هـ . ق.). والی بطیحه شد و با سپاه دیلم که در حدود آن مملکت بودند محاربه کرد و قرب صد نفر بقتل رسانید و در حکومت مستقل گردید و در سنهٔ تسع و ثلاثین و اربعمائه بین الجانبین جنگ سلطانی واقع شده ابوالغنایم را ظفر میسر گشت و ابن هشیم گریخته بسیاری از اتباع او را بتیغ بیدریغ رشتهٔ حیات برید. رجوع به حبط ج ۱ ص ۳۹۱ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمد ابونصر. رجوع به احمد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن ابراهیم بن محمد السجزی. یاقوت در معجم الادباء (ج ۱ ص ۸۰) آرد که او یکی از فضلاء ادباء بود و نزد ابی بکر عبدالقاهر تلمذ کرده است و من از خط سلامةبن عیاض کفر طابی نحوی چنین خواندم: وجدت فی آخر نسخة المقتصد لعبدالقاهر الجرجانی بالریّ مکتوباً ما حکایته: قرأ علی الاخ الفقیه ابونصر احمدبن ابراهیم بن محمد السجزی اَیَّده اللََّه هذا الکتاب من اوّله الی آخره قرائة ضبط و تحصیل و کتبه عبدالقاهربن عبدالرحمن بخطه فی شهراللََّه المبارک من شهور سنة ۴۵۴.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن ابراهیم طالقانی. عوفی در لباب الالباب (ج ۲ ص ۶۹) آرد: وی از مداحان حضرت نظام الملک [ وزیر الب ارسلان و ملکشاه سلجوقی ] بود و نظم او در مدح نظام از انتظام امور در سلک مراد و از رعایت شرایط وفا در مقام و داد خوب تر و مطلوب ترست و بهر دو زبان شعر او مقبول و این دو بیت بلغت عربی پرداخته: و خوطب بالوزارة من تناهی الیه المجد و اجتمع الفخار لعضدالدولة الملک المعزّ علی ماضی الملوک به افتخار. در صفت اسپ در قصیده گوید: زه رهبر رهبری که اندر تک با وهم رود دو دست او همبر گفتی که بتاختن درون دارد بر گوش نهاده هر دو سُم بر سر. و در وعظ گوید: نکند با عدو مدارا سود که بهرحال دور باید بود گرچه داری بناز کژدم را بگزد هرکجا بیابد زود. و در لغت نامهٔ اسدی در کلمهٔ «مسته» بیت ذیل بنام ابونصر طالقان شاهد آمده است: بهر صیدش چو راست خواهی کردباز را مسته داد باید پیش.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن ابی الحسن نامقی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن اسماعیل سامانی (۲۹۵ -۳۰۱ هـ . ق.). رجوع به احمدبن اسماعیل شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن حاتم باهلی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن حامدبن محمدبن عبداللََّه بن علی بن هبةاللََّه بن اَلُه اصفهانی معروف بعزیزالدین مستوفی عم عماد کاتب. صاحب مناصب عالیه در دولت سلجوقی و در آخر خزانه دار سلطان محمودبن محمدبن ملکشاه بن الب ارسلان سلجوقی. مولد او به سال ۴۷۲ به اصفهان و قتل او بدست سلطان محمود مذکور۵۲۶ هـ . ق. بقلعهٔ تکریت اتفاق افتاد.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن حسین بن احمد از شیوخ سمعانی. رجوع به انساب سمعانی ص ۳ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن عبدالباقی الربعی. رجوع به ابونصربن طوق شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن عبدالرزاق طنطرانی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن عبدالصمد شیرازی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن عبداللََّه بن ثابت بخاری شافعی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن علی پدر امیر ابوالفضل که در قصیدهٔ مناظرهٔ منسوب به اسدی مدح شده است. رجوع به سخن و سخنوران تألیف بدیع الزمان فروزانفر ج ۲ ص ۹۳ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن علی قطب الدوله از سلاطین ایلک خانیهٔ ترکستان (پس از سال ۴۰۰ هـ . ق.). رجوع به احمدبن علی... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن علی میکالی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن محمد معروف به اقطع. رجوع به احمد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن محمدبن جریر. معروف به احمد جام و زنده پیل متوفی به ۵۳۶ هـ . ق. رجوع به احمد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن محمدبن حسنون الترسی. از شیوخ حافظبن ابی بکر خطیب است. (تاج العروس).
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن محمد حدادی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن محمدبن حسین کلاباذی بخاری. رجوع به احمد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن محمدبن عبدالصمد. رجوع به احمد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن محمدبن نصر قبادی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن محمد عتابی. رجوع به احمد... و رجوع به عتابی شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن محمد فارسی. رجوع به ابونصر فارسی شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن مروان بن دوستک. ملقب به نصرالدوله صاحب میافارقین و دیاربکر. متوفی به سال ۴۵۳ هـ . ق. رجوع به ابونصر کردی... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن مسرور بغدادی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن منصور مطهّری اسپیجابی حنفی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن نظام الملک. رجوع به ابونصربن نظام الملک شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن هلال البکیل. یکی از محدثین و معزمین به طریقهٔ محموده است. (ابن الندیم).
[ اَ نَ ] (اِخ) احمدبن یوسف السلیکی منازگردی. کاتب و شاعر وزیر ابونصر مروان صاحب میافارقین و دیاربکر وفات ۴۳۷ هـ . ق. رجوع به احمدبن یوسف... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمد جام. رجوع به احمدبن محمدبن جریر شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمد زنده پیل. رجوع به احمدبن محمدبن جریر... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) احمد معین الدین الکاشی. رجوع به ابونصر معین الدین احمدالکاشی... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) اختیارالدین علی شیبانی از شعرای عهد سلجوقیان است و او در خدمت سلطان سنجر سلجوقی و مداح او بوده است.
[ اَ نَ ] (اِخ) ادی بن ایوب نام یکی از مترجمین و ناقلین کتب از دیگر زبانها به زبان عرب. (ابن الندیم).
[ اَ نَ ] (اِخ) ارغیانی. محمدبن عبداللََّه بن احمدبن محمد. فقیه شافعی نیشابوری. شاگرد امام الحرمین ابوالمعالی جوینی و علی بن احمد واحدی (۴۵۴ -۵۲۸ هـ . ق.). مدفن او نیشابور است.
[ اَ نَ ] (اِخ) اسحاق بن احمدبن شیب بن نصر. رجوع به اسحاق... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) اسدی. رجوع به اسدی... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) اسعد. عمیدالدین وزیر اتابک سعد زنگی. خوندمیر در دستورالوزراء آرد که: او به وفور علم و فضیلت و جود و سخاوت و جودت ذهن و طبیعت موصوف و معروف بود و گاهی بنظم ابیات آبدار و اشعار لطافت شعار قیام و اقدام مینمود. در روضةالصفا مسطور است که نوبتی اتابک سعد، اسعد را به رسم رسالت نزد سلطان محمد خوارزمشاه فرستاد و سلطان بر لطف طبع آن وزیر صافی ضمیر وقوف یافته او را منظور نظر عاطفت گردانید و چند کرت در مجالس بزم اسعد را احضار فرمود در آن اثناء روزی سلطان در اثنای سرخوشی این بیت بر وزن رباعی گفت که: در رزم چو آهنیم و در بزم چو موم بر دوست مبارکیم و بر دشمن شوم و اسعد را فرمود که بیت دیگر بگوی اسعد در بدیهه گفت که: از حضرت ما برند انصاف به شام وز هیبت ما بُرند زنّار به روم. و سلطان محمد مراسم تعریف و تحسین بظهور رسانیده آن روز بر ساز این ترانه شراب ناب آشامید و بتقلد منصب وزارت خود اسعد را تکلیف نمود اما اسعد بین الرّد والقبول متردد بوده و بجانب شیراز مراجعت فرمود و چون اتابک سعد عوض سریر سلطنت بر مسند خاک تیره تکیه انداخت و پسرش اتابک ابوبکر قائم مقام گشته به انتظام مهام فرق انام پرداخت عمیدالدین اسعد را بمراسلات و مفاوضات نسبت بملازمان خوارزمشاه متهم گردانید و با پسرش تاج الدین محمد در قلعهٔ اسکیوان بند فرمود و عمیدالدین در آن مجلس این رباعی نظم کرده نزد اتابک فرستاد: ای وارث تاج ملکت و افسر سعد بخشای خدای را بجان و سر سعد بر من که چو نام خویشتن تا هستم همچون الف ایستاده ام بر سر سعد. لکن از این شفاعت صورت بهبود روی ننمود و اتابک آن وزیر بی نظیر را مثل مرغ در قفس محبوس میداشت تا آن زمان که مرغ روحش بجانب ریاض رضوان پرواز نمود - انتهی. و رجوع به حبط ج ۱ ص ۳۹۶ و ۳۹۷ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) اسماعیل بن حماد جوهری صاحب صحاح اللغة رجوع به اسماعیل.... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) اصفهانی (حکیم...). از مشاهیر اطباء و معارف و معالجین روزگار پادشاهی و عهد سلطنت و شهریاری شاه عباس اول است و در آن زمان عدالت اوان در نزد خواص و عوام و عالی و دانی بصفت حذاقت و رتبهٔ مهارت در اعمال عملیهٔ طب موصوف و مسلم بود و چنانکه از اخبار او مستفاد میشود مولد و منشأ وی اصفهان است و پدرش که بصدرالشریعة معروف بوده است از اهالی گیلان و خود مردی بود صاحب حسن صوری و معنوی و تقریر و محاورتی خوش و بیانی دلکش داشت و چنانکه مؤلف تاریخ عالم آرا مسطور داشته در بدایت امر که در فن علاج و استعمال ادویه مهارتی کامل و شناسائی بکمال یافت از جانب امنای دولت پادشاهی طبابت عسکر و لشکری مفوض و مرجوع به وی گشت و چون مهارتش را بخت نیز موافقت مینمود اکثر آن بود که معالجاتش با امزجه مرضی موافق میافتاد صحت و عافیت بحال مریض راه می یافت و حتی پادشاه عادل شاه عباس را مرضی از اجناس حمی بر مزاجش طاری گشته اطباء معالجت را مواظبت داشتند از آنکه وی نیز در آن ایام بصفت حذاقت موصوف بود بتوسط جماعتی از خاصان پادشاهی رخصت یافت که با اطبای خاص در اوقات معین بحضور پادشاه رود و در معالجت مداخلت نماید و چنان اتفاق افتاد که پادشاه را مرض رو به بهبود نهاد پس از آن در عداد اطبای خاص مخصوص گشت و مواظب بار و محرم اسرار گردید از آن روی بر رسم روزگار محسود اقران و امثال آمد و در حضرت شاهزاده نامدار حیدر میرزا قرب و منزلت تمام یافت از آنکه هرکس را وسع و طاقت دولت و منصب و نگاهداری آن نباشد و بجزئی تغییری در امور دنیای خود تغییرات بر خود راه دهد و از حد خود تجاوز کند رسم ادب بیکسو نهاد با اطبای کهن سال فاضل و مردمان محترم کامل بنای بی احترامی گذاشت و دقیقه ای از توهین و تهجین آنها فروگذاشت ننمود فضلای اطبا و جمهور مردم از لشکری و غیره پیوسته از وی در رنج بودند از آن روی که منظور نظر پادشاه بود افعال و اعمال زشت او را متحمل شده و راه چاره بجهة رفع آن کار از بر ایشان مسدود بود بالاخره این معنی باعث آن شد که بعد از وفات شاهنشاه خلدآشیان رجال دولت و اطبای حضرت آن طبیب نادان را بخیانات منسوب ساخته و بر علاجات و استعمال تجویز ادویهٔ وی ایراد وارد آورده سوء تدبیر و خطای او را در معالجت بدلایل و براهین ثابت کردند چنانکه خود بر خطای خویش اقرار و اعتراف نمود سپس بقتل وی اشارت رفت پس در همان روز قورچیان در عمارت پادشاهی ویرا با سوء احوال بقتل آوردند و جسدش را در معبر عام انداختند. (از نامهٔ دانشوران ج ۱ ص ۳۳۷).
[ اَ نَ ] (اِخ) اقطع. رجوع به احمدبن محمد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) اوّابی. محمدبن احمد فدوخی. از مشاهیر کتاب و ادبا. کاتب وزیربن هبیره. وفات او به سال ۵۵۷ هـ . ق. رسالهٔ ادبیهٔ چند و اشعار بسیار دارد و این قطعه از آن جمله است: یاربّ عفوک اننی فی معشر لاابتغی منهم سواک ملاذا هذا ینافق ذا و ذا یغتاب ذا و یسبُّ هذا ذا و یشتم ذا ذا.
[ اَ نَ ] (اِخ) بامیانی. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۷۱ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) برغشی (در تاریخ بیهقی چ ادیب یکجا مرغشی در مواضع دیگر بزغشی). رجوع به تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۳۷۲، ۶۸۱ و ۶۸۸ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) بستی. دبیر. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب صص ۱۵۲ -۱۵۳ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) بشر. محدث است.
[ اَ نَ ] (اِخ) بشربن حارث بن عبدالرحمن بن عطاءبن هلال بن ماهان بن بعبور (بغپور؟) مروزی ما ترسامی حافی ساکن بغداد. صوفی مشهور. متوفی بروز دهم محرم در ۷۶ سالگی به بغداد (۱۵۰ -۲۲۶ هـ . ق.). و رجوع به بشر حافی شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) بشر حافی. رجوع به ابونصر بشربن حارث بن عبدالرحمن بن عطاءبن هلال مروزی... و بشر حافی شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) بهاءالدوله فیروز از سلاطین آل بویه (۳۷۹ -۴۰۳ هـ . ق.). رجوع به بهاءالدوله... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) بیان بن نصر. محدث است.
[ اَ نَ ] (اِخ) بیهقی. صاحب برید ری بزمان مسعود غزنوی و برادر امیرک بیهقی. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۷۴ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) پارسا. ناصرالدین (خواجه...). رجوع به ناصرالدین (خواجه...) شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) پلنگ. نوازنده ای بدربار محمود سبکتکین غزنوی: بخاصه کز هوا شبگیر آواز کلنگ آید ز کاخ میر بانگ رود بونصر پلنگ آید فرخی. و ظاهراً در بیت ذیل نیز مراد از بونصر همین بونصر پلنگ است: بونصر تو در پردهٔ عشاق رهی زن بوعمرو تو اندر صفت گل غزلی گوی. فرخی.
[ اَ نَ ] (اِخ) تبانی. از آل تبان. عالم معاصر سامانیان. رجوع به آل تبان شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) تکریتی. یحیی بن جریر. یکی از حُذّاق اطبا. وی در سال ۴۷۲ هـ . ق. حیات داشت و در هیئت و نجوم نیز یدی طولی دارد و او راست: الاختیارات و کتابی در امر باه و کتابی در منافع ریاضت.
[ اَ نَ ] (اِخ) تَمار. رجوع به عبدالملک بن عبدالعزیز... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) تمّار. محدث است و از حمّادبن سلمه روایت کند.
[ اَ نَ ] (اِخ) جستان بن ابراهیم بن وهسودان. رجوع به جستان شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) جَمیل. رجوع به ابونصر غفاری شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) جوهری. رجوع به اسماعیل بن حماد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) حاجب بزمان مسعود غزنوی. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۸۵، ۲۸۶، ۲۹۰، ۳۷۶، ۴۴۵، ۴۵۱، ۴۸۹، ۴۹۲، ۵۱۸، ۵۵۵، ۶۳۹، ۶۴۰ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) حاجب بن محمود بسفارت از جانب ابوعلی سیمجور نزد فخرالدوله رفت. رجوع به ترجمهٔ تاریخ یمینی چ طهران ص ۱۳۶ و ۱۴۰ و ۲۲۹ و ۲۶۹ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) حسن بن اسدبن حسن فارقی. رجوع به حسن... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) حسن بن علی منجم. رجوع به حسن... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) حسن بیک بن امیر علی بن عثمان بن قتلغ بیگ بن حاجی بیک. اولین از امرای آق قوینلو. رجوع به حسن بیک شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) حفاظ معروف به کوهین عطّار. رجوع به ابوالمنی ابونصر حفاظ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) حمدان جوینی. رجوع به حمدان... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) حمیدبن هلال. محدّث است.
[ اَ نَ ] (اِخ) حمیدبن هلال العدوی. رجوع به حمید... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) حَمیل یا حُمَیْل. رجوع به ابونصر غفاری شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) خباز. در مائهٔ چهارم هجریه بوده است و از مشایخ کازرگاه هرات است. شیخ الاسلام گوید: که وی مردی بزرگ بود و با قوت نفس. نقل است که وقتی جماعتی از شاگردان وی بحج میرفتند در مکه نزد شیخ ابوالحسین حصری رسیدند از ایشان درخواست کرد که چیزی خوانید اگر توانید یکی از ایشان آواز برآورد و بیتی خواند حصری از خود برفت در آن بیخودی گفت امسال شما را بحج بار نیست بازگردید پس پرسید مگر نه شما شاگردان ابونصر خبازید گفتند آری گفت مگر نه بی دستوری از نزد وی بیرون آمده اید بازگردید و نزدیک وی شوید هر که بشنید و بازگشت بسلامت افتاد و هر که بازنگشت بسموم بسوخت و بعرفات نرسید و این خود از کرامات حصری و شیخ ابونصر خباز است و از کلمات اوست که گفته مرد را حفظ حدود خود بهتر است از آنکه در مستحبات و عبادات پردازد از آن روی که تا این را حفظ نکند آنرا نتواند بکمال رسانید. ازو پرسیدند یا شیخ چه گوئی در عارف گفت عارف آن است که پس از سیر و سلوک ابتدا خود را بشناسد پس از شناسائی خود بزرگان از اهل عرفان را آنگاه بمعرفت پروردگار پردازد مراد ازین بیان آن است که چون نفس خود را شناختی او را خواهی شناخت وقتی یکی از مریدانش بسفر حج میرفت ازو وصیتی خواست گفت چون روی بخانهٔ او خواهی نهاد ابتدا بجای آوردن اوامر و نواهی او را همت گمار تا درک مقامات عالیه نمائی. واللََّه اعلم بالصواب -انتهی. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۴ ص ۸۲ و نفحات جامی چ هند ص ۱۴۶ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) خسرو فیروز. رحیم از سلاطین آل بویه (۴۴۰ -۴۴۷ هـ . ق.). رجوع به خسرو فیروز... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) خلیل بن احمد. رجوع به خلیل بن احمد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) (خواجه...) برادر خواجه ابوالفرج عالی بن المظفر. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۴۲ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) خوافی. رجوع بتاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۴۱ و ۲۴۲ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) الدّبوسی. فقیهی است و او راست: کتابی در علم الشروط و السجلات.
[ اَ نَ ] (اِخ) دقاق بن تتش بن الب ارسلان سلجوقی که در شام حکومت میراند. رجوع به دقاق.... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) دیلمی. او راست: مسندالفردوس. و این کتاب را شیخ شهاب الدین احمدبن علی بن حجر العسقلانی مختصر کرده و تسدیس القوس فی مختصر مسند فردوس نام نهاده است.
[ اَ نَ ] (اِخ) دیوان بان بزمان مسعود غزنوی. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۴۹ و ۵۵۳ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) رحیم بن فناخسرو. رجوع به خسرو فیروز رحیم شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) زاوهی کاتب. منسوب بزاوه قریه ای بنشابور. در ترجمهٔ تاریخ یمینی (چ طهران ص ۳۳۰) این قطعه از او در وصف غلاء مشهور سال ۴۰۱ هـ . ق. بخراسان، آمده است: قد اصبح الناس فی غلاء و فی بلاء تداولوه من یلزم البیت یودِ جوعاً او یشهد الناس یأکلوه.
[ اَ نَ ] (اِخ) زهیربن حسن بن علی سرخسی. رجوع به زهیر... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) زخودی. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۲۹ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) زوزنی. رجوع به ابونصر مطوعی شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) سبط بشر حافی. رجوع به عبدالکریم بن محمد هارونی دیباجی... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) سراج. در تذکرةالاولیاء آمده است که او را طاوس الفقراء گفتندی و صفت و نعت او نه چندانست که در قلم و بیان آید و یا در عبارت و زبان گنجد. در فنون علم کامل بود و در ریاضات و معاملات شأنی عظیم داشت و در حال و قال و شرح دادن بکلمات مشایخ آیتی بود و کتاب لمع او ساخته است و اگر کسی خواهد بنگرد از آنجا او را معلوم کند و من نیز کلمه ای چند بگویم. سری و سهل را و بسی مشایخ کبار را دیده بود و از طوس بود. ماه رمضان به بغداد بود و در مسجد شونیزیه خلوتخانه ای بدو دادند و امامت درویشان بدو مسلم داشتند تا عید جمع اصحاب را امامت کرد و اندر تراویح پنج بار قرآن ختم کرد. نقل است که شبی زمستان بود و جماعتی نشسته بودند و در معرفت سخن میرفت و آتش در آتشدان میسوخت شیخ را حالتی درآمد و رو بر آن آتش نهاد خدای را سجده آورد مریدان که آن حال مشاهده کردند جمله از بیم بگریختند چون روز دیگر بازآمدند گفتند شیخ سوخته باشد شیخ را دیدند در محراب نشسته روی او چون ماه میتافت گفتند شیخنا این چه حالت است که ما چنان دانستیم که جمله روی تو سوخته باشد گفت آری کسی که بر این درگاه آبروی خود ریخته بود آتش روی او نتواند سوخت و گفت عشق آتش است در سینه و دل عاشقان مشتعل گردد و هر چه مادون اللََّه است همه را بسوزاند و خاکستر میکند. از ابن سالم شنودم که گفت نیت بخداست و از خداست و براه خداست و آفاتی که در نماز افتد از نیّت افتد و اگر چه بسیار بود آنرا موازنه نتوان کرد با نیتی که خدا را بود [ و ] بخدای بود و سخن اوست که گفت مردمان در ادب بر سه قسم اند: یکی بر اهل دنیا که ادب بنزدیک ایشان فصاحت و بلاغت و حفظ علم و رسم و اسماء ملوک و اشعار عربست و دیگر اهل دین که ادب بنزدیک ایشان تأدیب جوارح و حفظ حدود و ترک شهوات و ریاضت نفس بود و دیگر اهل خصوص [ شاید حضور ] که بنزدیک ایشان طهارت دل و مراعات سرّ و وفاء عهد و نگاه داشتن وقت است و کم نگریستن بخاطره هاء پراکنده و نیکوکرداری در محلّ طلب و وقت حضور و مقام قرب است -انتهی. رجوع به تذکرةالاولیاء ج ۲ چ طهران ص ۱۴۵ و نفحات الانس ص ۱۸۰ و نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۱۸ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) سعدبن ابوالقاسم قطّان حنفی. رجوع به سعد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) سعدبن ابوالقاسم قطّان حنفی. رجوع به سعد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) سعیدبن ابی الخیربن عیسی. رجوع به ابن مسیحی شود. در نامهٔ دانشوران (ج ۱ ص ۲۱۹) نام پدر او بجای ابی الخیر ابی الحسن آمده است.
[ اَ نَ ] (اِخ) سوهان گر. از یاران چشتی بود. صاحب فراست عظیم بود. و رجوع به نفحات الانس جامی ص ۲۱۸ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) شاپوربن اردشیر شیرازی وزیر بهاءالدوله ابونصربن عضدالدولةبن بویه دیلمی. وفات ۴۱۶ هـ . ق. به بغداد و تولد او بشیراز به سال ۳۳۰ بود.
[ اَ نَ ] (اِخ) شریح بن عبدالکریم رویانی. رجوع به شریح... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) صدرالدین شیرازی (میر...). رجوع به صدرالدین شیرازی (میر...) شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) صدقه بن یوسف الفلاحی. او در سال ۴۳۷ هـ . ق. بوزارت مستنصر فاطمی مصر رسید و در اول سال ۴۴۰ هـ . ق. گرفتار و مقتول شد.
[ اَ نَ ] (اِخ) صینی. صاحب اشراف بزمان محمود و مسعود غزنوی. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۹۹ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) طالقان. شاعری باستانی و در لغت نامهٔ اسدی از شعر او بشاهد آمده است. رجوع به ابونصر احمدبن ابراهیم الطالقانی شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) طرماح بن حکیم. رجوع به طرماح... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) طیفور. رجوع به ابومنصور طیفور شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) الظاهر بامراللََّه. محمدبن الناصر سی و پنجمین خلیفهٔ عباسی. رجوع به ظاهر بامراللََّه محمد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) عبدالرحمن بن عبدالجبار قیسی. رجوع به عبدالرحمن... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) عبدالرحیم بن ابوالقاسم عبدالکریم بن هوازن القشیری. ابن خلکان گوید: او امامی کبیر بود مانندهٔ پدر خود در علوم و مجالس سپس مواظبت دروس امام الحرمین ابی المعالی کرد تا طریقت او را در مذهب و خلاف بیاموخت پس قصد زیارت خانه کرد و به بغداد رسید و در آنجا عقد مجلس وعظ کرد و قبولی عظیم یافت و شیخ ابواسحاق شیرازی بمجلس وعظ وی حاضر شد و علماء بغداد یکزبان گفتند که مانند وی ندیده اند و در مدرسهٔ نظامیّه و رباط شیخ الشیوخ وعظ میکرد و بسبب اعتقاد او که متعصب در مذهب اشاعره بود حنابله را با وی خصومت و دشمنی پیدا شد و کار بفتنه ای کشید که جماعتی از دو فریق کشته شدند تا آنکه یکی از اولاد نظام الملک برنشست و فتنه را بنشاند و خبر به نظام الملک که در این وقت به اصفهان بود رسید کس نزد او فرستاد و درخواست تا ابونصر نزد وی شود و او به اصفهان شد و نظام الملک مزید اکرام در بارهٔ وی مرعی داشت. سپس او را به اجلال و اسبابی تمام بنشابور فرستاد و چون بدانجا رسید تنها به وعظ و درس پرداخت و سپس او را ضعفی در اعضاء پدید آمد و مدّت یکماه بکشید و در ظهر روز جمعهٔ هیجدهم جمادی الآخر سال ۵۱۴ هـ . ق. درگذشت و در مقبرهٔ معروف طایفهٔ خود جسد وی بخاک سپردند و او اشعار و حکایات کثیره از بر داشت و در بعض مجامیع این ابیات را بنام او دیدم و نیز سمعانی در ذیل انساب این اشعار آورده است: القلب نحوک نازع والدهر فیک منازع جرت القضیة بالنوی ما للقضیة وازع اللََّه یعلم اننی لفراق وجهک جازع. رجوع به تاریخ ابن خلکان ص ۳۲۵ س ۲۵ به بعد شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) عبدالرحیم بن محمدبن یونس موصلی. رجوع به عبدالرحیم... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) عبدالسیدبن محمدبن عبدالواحدبن الصباغ بغدادی شافعی. رجوع به ابن الصباغ و رجوع به عبدالسید... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) عبدالعزیزبن احمد بارجیلغی. رجوع به عبدالعزیز... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) عبدالعزیزبن عمر سعدی. معروف به ابن نباته. رجوع به ابن نباته ابونصر شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) عبدالکریم بن محمد هارونی دیباجی. سبط بشر حافی. یکی از فقهای شیعه. رجوع به عبدالکریم... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) عبداللََّه بن عبدالرحمن الیشکری. محدث است و از او ابن فضیل و سفیان ثوری روایت کنند.
[ اَ نَ ] (اِخ) عبدالملک بن عبدالعزیز. ملقب به ابونصر تمّار. رجوع به عبدالملک... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) عبدالوهاب بن عطاء العجلی. رجوع به عبدالوهاب... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) عبدالوهاب بن عطاء. محدث است.
[ اَ نَ ] (اِخ) عبدالوهاب بن محمدبن حسن بن ابی الوفاء. رجوع به عبدالوهاب... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) عبیداللََّه بن سعید سگزی. رجوع به عبیداللََّه... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) عتبةبن ابان. مولی بنی حنیفه. محدث است.
[ اَ نَ ] (اِخ) عتبی. محمدبن عبدالجبار. صاحب تاریخ یمینی. رجوع به عتبی... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) عدنان بن نصربن عین زربی طبیب. رجوع به عدنان... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) عدنان بن نصربن عین زربی طبیب. رجوع به عدنان... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) علی. ابن السمانی.
[ اَ نَ ] (اِخ) علی بن ابی حمله. محدث است.
[ اَ نَ ] (اِخ) علی بن احمد طوسی متخلص به اسدی. رجوع به اسدی... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) علی بن هبةاللََّه بن ماکولا. رجوع به علی... و رجوع به ابن ماکولا ابونصر... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) عمیدالملک کندری. محمدبن منصوربن محمد. رجوع به عمیدالملک کندری شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) غفاری. حُمیل. صحابی است. (قاموس). و صاحب تاج العروس گوید: در بعض نسخ قاموس هست که حمیل لقب ابونضره (با ضاد معجمه) است و در پاره ای نسخ دیگر قاموس آمده است که حمیل لقب ابی نصر است و هر دو صورت غلط است و صواب آن چنانکه حافظ قید کرده است ابی بصره است [ با باء موحدهٔ تحتانی و صاد مهمله ] و او حمیل بن بصرةبن وقاص بن غفار الغفاری است و بنا بر این حمیل اسم اوست نه لقب و او صحابی است و از وی ابوتمیم الجیشانی و مرثد ابوالخیر روایت کنند. کذا فی الکاشف للذهبی و الکنی للبرزالی و العباب للصاغانی و زادبن فهد و یقال حمیل بالفتح و یقال بالجیم ایضاً ففی کلام المصنف (مصنف القاموس) نظر من وجوه. (فتأمّل).
[ اَ نَ ] (اِخ) فارابی. اسماعیل بن حماد الجوهری صاحب صحاح اللغة. رجوع به اسماعیل... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) فارسی. رسول از جانب امیر نوح سامانی نزد امیر ناصرالدین سبکتکین در وقعهٔ عصیان ابوعلی سیمجور و فایق. رجوع به حبط ۱ ص ۳۲۸ و ترجمهٔ تاریخ یمینی چ طهران ص ۱۲۶ شود. در حاشیهٔ صفحهٔ مذکور آمده: این ابونصر احمدبن محمد الفارسی است.
[ اَ نَ ] (اِخ) فارسی. هبةاللََّه ملقب به نظام الدین قوام الملک. رجوع به قوام الملک... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) فتح بن سعید موصلی. رجوع به فتح... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) فتح بن شحرف بن داود الکشی. رجوع به فتح... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) فتح بن عیسی بن خاقان قیسی اشبیلی وزیر. رجوع به فتح... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) فتح بن محمدبن عبیداللََّه بن خاقان بن عبداللََّه القیسی الأشبیلی. صاحب کتاب قلائدالعقیان و مطمح الأنفس.
[ اَ نَ ] (اِخ) فتح بن موسی الخضراوی القصری. رجوع به فتح... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) فخرالدوله. رجوع به محمدبن محمدبن جهیر... و رجوع به ابن جهیر فخرالدوله... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) فراهی بدرالدین محمود یا مسعودبن ابی بکربن الحسین بن جعفر الفراهی. صاحب نصاب الصبیان. و گویند او کوری مادرزاد بود و در لغت عرب و حدیث مهارت تمام داشت. علامهٔ قزوینی در حواشی لباب الالباب ج ۱ می آورند که نباید او را با امام شرف الدین محمدبن محمد فراهی که هر دو معاصر یکدیگر بوده اند و از اهل یک شهر، اشتباه کرد چنانکه قاضی احمد غفاری در تاریخ جهان آرا اشتباه کرده و قطعهٔ منسوب به امام شرف الدین فراهی را به صاحب نصاب نسبت کرده است چه با ملاحظهٔ لقب و اسم و نسب هر دو جای اشتباه نمی ماند -انتهی. و امام شریف الدین و هم صاحب نصاب ابونصر فراهی معاصر یمین الدین بهرامشاه بن تاج الدین حرب امیر سیستان (اوائل قرن هفتم) بوده اند. رجوع به تعلیقات لباب ج ۱ ص ۳۵۳ شود. ابونصر فراهی کتاب جامع الصغیر تألیف محمدبن حسن شیبانی (۱۳۵ -۱۸۹) را نیز در سال ۶۱۷ هـ . ق. نظم کرده است. رجوع به حبط ۱ ص ۴۲۰ شود. در یکی از شروح نصاب صبیان که مؤلف آن معلوم نیست دیده ام که بدرالدین محمد (کذا) منسوب به فره شهری میان هرات و سیستان است و گور وی در قریه ای (رَج) است از نواحی فره و الف در فراهی زائد و برای ضرورت شعر است. و رجوع به ابونصر محمود یا مسعود شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) فرقدبن الحجاج. محدث است.
[ اَ نَ ] (اِخ) فریغونی. از آن فریغون. رجوع به ترجمهٔ تاریخ یمینی چ طهران ص ۲۹۸ و ۳۹۷ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) فریغونی. از آن فریغون. رجوع به ترجمهٔ تاریخ یمینی چ طهران ص ۲۹۸ و ۳۹۷ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) قاسم بن محمدبن مباشر. رجوع به قاسم... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) قاسم بن محمد واسطی. رجوع به قاسم... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) قاضی. رسول از جانب مسعودبن محمود غزنوی نزد اعیان ترکمانان سلجوقی. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۹۹ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) قبّانی. از شیوخ تصوف در مائهٔ چهارم. صاحب نفحات گوید که او سفرهای نیکو کرد و مشایخ بسیار دید از جمله شیخ ابوعمر اَکّاف و بارون و ابوعمرو نجید و شیخ ابونصر سراج و ابوعبداللََّه بن مانک. و از کلمات اوست: چون با کسی نشینی که در رتبه فرود تست تمنای عزت از او مدار و هر لحظه منتظر خواری باش. و نیز گفت: مرد را سه خصلت پسندیده است و چون در او نبود گو در جامهٔ زنان باش ، اول تقوی که بدان حفظ کند ناموس خویش را دوم بردباری که نگاهدارد آبروی خود را سیم گذشتن از مال که بدان نگاهدارد عزت را. و باز گفته است که عزت در قناعت است.
[ اَ نَ ] (اِخ) قباوی. احمدبن محمدبن نصر مترجم تاریخ بخارا. اصل کتاب تاریخ بخارا بعربی بوده که ظاهراً از میان رفته است و مؤلف آن ابوبکر محمدبن جعفر نرشخی است که در اوایل دورهٔ سامانیان میزیسته و تا پس از مرگ ابومحمد نوح بن نصر حیات داشته است و کتاب خود را بنام او کرده است. سمعانی در کتاب الأنساب در کلمهٔ نرشخی گوید: ابوبکر محمدبن جعفربن زکریابن خطاب بن شریک بن یزیع نرشخی از اهل بخارا که روایت از ابی بکربن حریث و عبداللََّه بن جعفر و غیر آن دو کرده است مولد او به سال ۲۸۶ هـ . ق. و وفات در صفر سال ۳۴۸ است. و تقریباً پس از دو قرن از تألیف آن یعنی در اوایل قرن ششم ابونصر احمدبن محمدبن نصر القباوی که او نیز از اهل بخارا و از دیه قباست بخواهش بعض دوستان آنرا بفارسی ترجمه کرده است و بعض از مطالب کتاب را که بی اصل می پنداشته از ترجمه حذف کرده است و پاره ای اطلاعات دیگر از کتبی مانند کتاب خزائن العلوم ابوالحسن عبدالرحمن بن محمد النیشابوری و تاریخ بخارا تألیف ابوعبداللََّه محمدبن احمد البخاری الغنجاری بدان افزوده است و ترجمه ۵۲۲ به پایان آمده است. در تاریخ ۵۷۲ محمدبن زفربن عمر ترجمهٔ قباوی را تلخیص کرده و بنام صدرالصدور صدر جهان برهان الدین عبدالعزیزبن مازه حاکم بخارا موشح ساخته است و این تلخیص در طهران به سال ۱۳۱۷ هـ . ش. به اهتمام آقای مدرس رضوی بطبع رسیده است.
[ اَ نَ ] (اِخ) قشیری شافعی. او راست: کتاب موضح فی الفروع.
[ اَ نَ ] (اِخ) قطب الدوله احمد اول بن علی. رجوع به آل افراسیاب و رجوع به احمدبن علی... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) قمی. منجم. او راست: المدخل الی علم النجوم. و این کتاب را۳۵۷ هـ . ق. تألیف کرده است و مشتمل است بر پنج مقاله و شصت وچهار فصل و اول آن این است: الحمد للََّه الذی فطر العباد. (کشف الظنون).
[ اَ نَ ] (اِخ) قوام الملک هبةاللََّه فارسی. رجوع به قوام الملک... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) قینون. نام طبیبی مشهور که در خدمت امیر عزالدوله بختیار بویهی میزیست و او سفیر میان بختیار و خلیفه بود.
[ اَ نَ ] (اِخ) کردی. احمدبن مروان بن دوستک ملقب به نصرالدوله. او از ملوک میافارقین و دیار بکر است. پس از قتل برادرش ابوسعید در ۴۰۳ هـ . ق. به سلطنت رسید و مدت پنجاه سال در کمال رفاه حکم راند و در ۴۵۳ درگذشت.
[ اَ نَ ] (اِخ) الکشّی. فتح بن شرحف بن داود. رجوع به فتح... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) کلبی. محمدبن سائب. رجوع به محمدبن سائب بن بشر شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) کندری. رجوع به محمدبن منصور عمیدالملک کندری... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) کندی. رجوع به کندی شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) لیث بن عبداللََّه الشاشی. محدث است.
[ اَ نَ ] (اِخ) مالک بن الهیثم الخزاعی. قاتل عبداللََّه بن معاویة به أمر ابومسلم خراسانی است.
[ اَ نَ ] (اِخ) مُحبّ. یکی از مشایخ عرفان و از زهاد و ارباب مروّت معاصر با ابی العباس بن مسروق.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمدبن ابی جعفربن ابی اسحاق الهروی الکرمانی الخانچه. و بعضی نام او را محمدبن احمدبن ابی جعفر گفته اند. یکی از شیوخ اهل تصوّف. وفات او۵۰۰ هـ . ق. و قبر او بخانچه مزار است. رجوع به نفحات الأنس جامی چ هند ص ۲۲۶ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمدبن احمدبن ابی جعفر. رجوع به ابونصر محمدبن ابی جعفر شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمدبن احمدبن علی گرگانچی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمدبن احمد فدوخی. رجوع به ابونصر اوّابی شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمدبن اسماعیل بن عبدالوارث دمجی (ومجی؟). رجوع به محمد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمدبن جهیر موصلی. رجوع به محمد.. و رجوع به ابن جهیر فخرالدوله شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمدبن خلف العسقلانی. محدث است.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمدبن سائب کلبی. رجوع به محمد... و رجوع به کلبی... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمدبن عبدالجبار عتبی الشاعر. مؤلف تاریخ یمینی. رجوع به عتبی و رجوع به ابومنصور عتبی شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمدبن عبدالرحمن. رجوع به محمد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه شافعی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه اکلوذانی. رجوع به کلوذانی ابونصر... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمدبن علی بن ودعان موصلی. متوفی به سال ۴۹۴ هـ . ق. او راست: کتاب اربعین. و صاحب کشف الظنون در موضع دیگر ابونصر محمدبن علی بن عبیداللََّه بن ودعان حاکم موصل متوفی ۵۹۴ آورده است. رجوع به محمد... و رجوع به ودعانی... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمدبن قیس. محدث است.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمدبن محمدبن احمدبن همماة الرّامشی النیسابوری. رجوع به محمد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمدبن محمدبن جهیر ملقب به فخرالدوله معروف به ابن جهیر. رجوع به محمد... و رجوع به ابن جهیر... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمدبن محمدبن طرخان فارابی. رجوع به ابونصر فارابی... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمدبن محمد طوسی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمدبن مسعودبن مملان. رجوع به محمد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمدبن منصور عمیدالملک کندری. رجوع به عمیدالملک کندری شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمدبن الناصر ملقب به الظاهر خلیفهٔ عباسی. رجوع به ظاهر... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمدبن وهسودان معروف به مملان. در سنهٔ ۴۵۰ هـ . ق. از جانب طغرل بیک حکمران آذربایجان شد و او ممدوح قطران است: یکی دهقان بدم شاها شدم شاعر ز نادانی مرا از شاعری کردن تو گرداندی بدهقانی دلم چون بوستان کردی ز بس شادی خداوندا مرا جفت ضیاع و ملک و باغ و بوستان کردی شدی زی خانهٔ میران و از حشمت سر ایشان فراز آسمان بردی و جفت اختران کردی. و رجوع به ابونصر مملان... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمدبن هبةاللََّه بندنیجی شافعی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمد ترخان ملقب به معلم ثانی. رجوع به ابونصر فارابی... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمد سُسّویه محمدبن احمدبن عمربن ممشاد اصطخری. محدث است.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمد ظاهر. سی و پنجمین از خلفای عباسی (۶۲۲ -۶۲۳ هـ . ق.). رجوع به ظاهر... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمد موصلی وزیر القائم و مقتدی. رجوع به ابن جهیر فخرالدوله... و رجوع به حبیب السیر ج ۱ ص ۳۰۷ و ۳۰۸ و دستورالوزراء ص ۸۹ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمود یا مسعودبن ابی بکربن الحسین بن جعفر الفراهی. از مردم فره صاحب نصاب الصبیان معاصر امام شرف الدین محمدبن محمد الفراهی. و او در سال ۶۱۷ هـ . ق. جامع صغیر شیبانی را بنظم کرده است. (کشف الظنون چ لیپزیک ج ۲ ص ۵۵۹). و رجوع به مسعود... و رجوع به ابونصر فراهی... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) محمود حاجب بزمان محمود غزنوی جدّ خواجه ابونصر نوکی رئیس غزنین به روزگار مسعودبن محمود. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۰۲ و ترجمهٔ تاریخ یمینی چ طهران ص ۱۷۳ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) مرغزی. بیت ذیل از این شاعر در لغت نامهٔ اسدی برای کلمهٔ فرهست شاهد آمده است: نیست را هست کند تنبل اوی هست را نیست کند فرهستش.
[ اَ نَ ] (اِخ) مروزی. او راست: کتاب اخبارالعلماء یا اخبار علماء خراسان.
[ اَ نَ ] (اِخ) مسعودبن ابی بکر حسین بن جعفر ادیب فراهی. رجوع به مسعود... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) مسکتی. صاحب قاموس الأعلام گوید: وی از علمای شهر مسکت واقع در ساحل عمان است و او راست: مقامات. تاریخ وفاتش بدست نیامد.
[ اَ نَ ] (اِخ) المسیحی. سعیدبن ابی الخیربن عیسی بن المسیحی. رجوع به ابن مسیحی... و رجوع به سعید... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) مشکان. صاحب دیوان رسالت بزمان محمود غزنوی. او پس از محمود در زمرهٔ ارکان دولت محمودی از قبیل امیرعلی قریب حاجب بزرگ و عضدالدوله امیر ابویعقوب یوسف بن ناصرالدین سبکتکین برادر سلطان و امیرحسن وزیر مشهور به حسنک و ابوالقاسم کثیر صاحب دیوان عرض و بکتغدی سالار غلامان سرائی و ابوالنجم ایاز و علی دایه خویش سلطان با سایر فحول و سترگان بصوابدید یکدیگر دریافت وقت را پسر کهتر سلطان، امیر ابواحمد محمد را از گوزگانان که به دار الملک (غزنه) نزدیک بود آورده بجای پدر بر تخت سلطنت نشانیدند. پس از خلع امیر محمد و وصول نامهٔ مسعود بغزنین و حرکت امراء به استقبال مسعود صاحب دیوان رسالت خواجه بونصر مشکان همچنین تفت رفت و چون حرکت خواست کرد نزدیک حاجب بزرگ علی رفت و تا چاشتگاه بماند و باز آمد و برفت به ابوالحسن عقیلی و مظفر حاکم و بوالحسن کرخی و دانشمند نبیه با ندیمان و بسیار مردم از هر دستی و سخت اندیشمند بود ابوالفضل بیهقی گوید: از وی شنودم گفت چون حاجب را گفتم بخواهم رفت شغلی هست بهرات که بمن راست شود تا آنگاه که حاجب بسعادت دررسد با من خالی کرد و گفت پدرود باش ای دوست نیک که به روزگار دراز بیکجا بوده ایم و از یکدیگر آزار نداریم گفتم حاجب در دل چه دارد که چنین نومید است و سخن بر این جمله میگوید گفت همه راستی و خوبی دارم در دل و هرگز از من خیانتی و کژی نیامده است و اینک گفتم پد رود باش نه آن خواستم که بر اثر شما نخواهم آمد ولیکن پدرود باش و بحقیقت بدان که چندانست که سلطان مسعود چشم بر من افکند بیش شما مرا نبینید... گفتم زندگانی امیر حاجب بزرگ دراز باد جز خیر و خوبی نباشد چون بهرات رسم اگر حدیثی رود مرا چه باید کرد گفت از این معانی روی ندارد گفتن که خود داند که من بدگمان شده ام و با تو در این ابواب سخن گفته ام که ترا زیان دارد و مرا سود ندارد... ترا بباید دانست که کارها همه دیگر شد چون بهرات رسی خود بینی و تو در کار خود متحیر گردی که قومی نوآئین کار فرو گرفته اند چنانکه محمودیان در میان ایشان بمنزلت خاینان و بیگانگان باشند خاصه بوسهل زوزنی در کار شده است و قاعده ها بنهاده... چون ابونصر بهرات نزد مسعود رسید (به سال ۴۲۱ هـ . ق.) امیر ابونصر را سخت تمام بنواخت ولیکن بدان مانست که گفتی محمودیان گناهی بزرگ کرده اند و بیگانگانند در میان مسعودیان و هر روز بونصر بخدمت میرفت و سوی دیوان رسالت نمی نگریست و طاهر دبیر می نشست بدیوان رسالت با بادی و عظمتی سخت تمام... چون یک هفته بگذشت سلطان مسعود رحمه اللََّه ویرا بخواند و بنشاند و بسیار بنواخت و گفت چرا بدیوان رسالت نمی نشینی گفت زندگانی خداوند دراز باد طاهر آنجاست و مردی است سخت کافی و بکار آمده و احوال و عادات خداوند نیک دانسته و بنده پیر شده است و از کار بمانده است و اگر رأی عالی بیند تا بنده بدرگاه می آید و خدمتی میکند و بدعا مشغول می باشد. گفت این چه حدیث است من ترا شناسم و طاهر را نشناسم بدیوان باید رفت که مهمات ملک بسیار است و می باید که چون تو ده تنستی و نیست و جز ترا نداریم کی راست آید که بدیوان ننشینی و اعتماد ما بر تو ده چندان است که پدر ما را بوده است. بکار مشغول باید بود و همان نصحیتها که پدرم را کرده ای میباید کرد که همه شنوده آید که ما را روزگاری دراز است تا شفقت و نصیحت تو مقرر است وی رسم خدمت بجای آورد و با اعزاز تمام ویرا بدیوان رسالت فرستاد و سخت عزیز شد و بخلوتها و تدبیرها خواندن گرفت و بوسهل زوزنی کمان قصد و عصبیت به زه کرد و هیچ بجایگاه نیفتاد تا بدان جایگاه که گفت از بونصر سیصدهزار دینار بتوان استد. سلطان گفت بونصر را این زرِ بسیار نیست و از کجا استد و اگر هستی کفایت او ما را به از این مال، حدیث وی کوتاه باید کرد که همداستان نیستم که نیز حدیث او کنید و به ابوالعلاء طبیب بگفت و از بوسهل شکایت کرد که در باب بونصر چنین گفت و ما چنین جواب دادیم و او به ابونصر بگفت... از آن پس دیوان رسالت مسعود به ابونصر محول بود و لیکن باز در آغاز تا چندی طاهر و عراقی و دبیران دیگر که از ری آمده بودند بدیوان رسالت به ابونصر مشکان می نشستند و طاهر و عراقی بادی در سر داشتند بزرگ و بیشتر خلوتها به ابوسهل زوزنی بود... و سخن علی [ حاجب بزرگ ] پس از آن [ پس از حبس وی ] همه امیر با عبدوس گفتی و نامه ها که از کوتوال کرک [ محبس حاجب علی ] آمدی همه عبدوس عرضه کردی آنگاه نزد ابونصر مشکان فرستادی و جواب آن ابوالفضل بیهقی بر مثال استاد خویش ابونصر مشکان نبشتی... و بونصر بهرات چون دلشکسته ای همی بود. و امیر او را بچند دفعت دل گرم میکرد تا قوی دلتر باشد و چون امیر مسعود به بلخ رسید وی نواختی قوی یافت و مردم حضرت چون در دیوان رسالت آمدندی سخن با بونصر گفتندی هرچند طاهر حشمتی گرفته بود و مردمان طاهر را دیده بودند پیش بونصر ایستاده در وکالت در این پادشاه و طارم سرای بیرون دیوان رسالت بود بونصر هم بر آنجا به روزگار گذشته نشستی بر چپ طارم که روشن تر بوده است بنشست... و هرکس که در دیوان رسالت آمدی از محتشم و نامحتشم چون بونصر را دیدی ناچار سخن با وی گفتی و اگر نامه ای بایستی از وی خواستندی و ندیمان که از امیر پیغامی دادندی در مهمی از مهمات ملک که بنامه پیوستی هم با بونصر گفتندی... چون روزی دو سه بر این جمله ببود امیر یک چاشتگهی بونصر را بخواند و شنوده بود که در دیوان چگونه می نشیند گفت نام دبیران بباید نبشت آنکه با تو بودند و آنکه با ما از ری آمده اند تا آنچه فرمودنی است فرموده آید بونصر بدیوان آمد و نامه های هر دو فوج نبشته آمد، نسخت پیش برد امیر گفت عبیداللََّه نبسهٔ بوالعباس اسفراینی و بوالفتح حاتمی نباید که ایشان را شغلی دیگر خواهیم فرمود. بونصر گفت زندگانی خداوند دراز باد عبیداللََّه را امیر محمد فرمود تا بدیوان آوردم حرمت جدش را و او برنائی خویشتن دار و نیکوخط است و از وی دبیری نیک آید و بوالفتح حاتمی را خداوند مثال داد بدیوان آوردن به روزگار امیر محمود چه چاکرزادهٔ خداوند است گفت همچنین است که همی گوئی اما این دو تن در روزگار گذشته مشرفان بودند از جهت مرا در دیوان تو امروز دیوان را نشایند بونصر گفت بزرگا غبنا که این حال امروز دانستم امیر گفت اگر پیشتر مقرر گشتی چه کردی گفت هردو را دور کردمی که دبیر خائن بکار نیاید امیر بخندید و گفت این حدیث بر ایشان پدید نباید کرد که غمناک شوند... و طاهر دبیر چون متردّدی بود از ناروائی کارش و خجلت سوی او راه یافته و چنان شد که بدیوان کم آمدی و اگر آمدی زود بازگشتی. و از آن پس مسعود همواره به آراء وی وقع و محلی نیکو می نهاد و در مهمات امور با او مشورت میکرد چنانکه در حرکت بسوی گرگان و فتح آن سامان و قضیهٔ ترکمانان در سال ۴۳۱ هـ . ق. که همّ مسعود مصروف مهم ترکمانان سلجوقی بود، روزی بوالحسن عبدالجلیل خلوتی کرد با امیر رضی اللََّه عنه و گفت: ما تازیکان اسب و اشتر زیادتی داریم بسیار و امیر جهت لشکر آمده بزیادت حاجتمند است و همه از نعمت و دولت وی ساخته ایم، نسختی باید کرد و بر نام هرکس چیزی نبشت. و غرض در این نه خدمت بلکه خواست بر بونصر چیزی نویسد و از بدخوئی و زعارت او دانست که نپذیرد و سخن گوید و امیر بر وی دل گران تر کند. امیر را این سخن ناموافق نیامد و بوالحسن بخط خویش نسختی نبشت و همهٔ اعیان تازیک را در آن آورد و آن عرضه کردند و هرکسی گفت فرمان بردارم و از دلهای ایشان ایزد عزوجل دانست و بونصر بر آسمان آب برانداخت که «تا یک سر اسب و اشتر بکار است!» و اضطرابها کرد و گفت: چون کار بونصر بدان منزلت رسید که بگفتار چون ابوالحسن ایدونی بر وی دستوری نویسند زندان و خواری و درویشی و مرگ بر وی خوش تر و پیغام داد به زبان بوالعلاء طبیب که بنده پیر گشته و این اندک مایهٔ تجملی که دارد خدمت راست و چون بدین حاجت آید فرمان خداوند را باشد کدام قلعت فرماید تا بنده آنجا رود و بنشیند و چون بوالعلاء از ابلاغ پیام عذر خواست بونصر رقعتی نبشت سخت درشت و هرچه او را بود صامت و ناطق در آن تفصیل داد و این پیغام که بوالعلاء را میداد در رقعت مشبع تر افتاد و بوثاق اغاجی آمد و هرگز این سبکی نکرده بود در عمر خویش و آغازید بسیار بندگی و خدمت نمودن و رقعت بدو داد و [ او ] ضمان کرد که وقتی سره جوید و برساند و ابونصر بدیوان بازآمد و بر آغاجی پیغام را شتاب میکرد تا بضرورت برسانید وقتی که امیر در خشم بود از اخبار درد کننده که برسیده بود بعد از آن آغاجی از پیش سلطان بیرون آمد و ابوالفضل بیهقی را بخواند و گفت خواجه عمید را بگوی که رسانیدم و گفت «عفو کردم» و بخوشی گفت تا دل مشغول ندارد و رقعه بمن بازداد و پوشیده گفت استادت را مگوی که غمناک شود، امیر رقعه بینداخت و سخت در خشم شد گفت «گناه نه بونصر راست ما راست که سیصدهزار دینار که وقیعت کرده اند بگذاشته ایم.» ابوالفضل گوید بدیوان آمدم و رقعت پیش او نهادم و پیغام نخستین بدادم خدمت کرد و لختی سکون گرفت و بازگشت و مرا بخواند چون نان بخوردیم خالی کرد و گفت من دانم که این نه سخن امیر بود، حق صحبت و ممالحت دیرینه نگاه دار و اگر آغاجی سخن دیگر گفته است و حجت گرفته تا با من نگویی بگوی تا ره کار بنگرم. آنچه گفته بود آغاجی بگفتم. گفت: دانستم و همچنین چشم داشتم، خاک بر سر آن خاکسار که خدمت پادشاهان کند که با ایشان وفا و حرمت و رحمت نیست، من دل بر همهٔ بلاها خوش کردم و بگفتار چون بوالحسنی چیزی ندهم. بازگشتم و وی پس از آن غمناک و اندیشمند میبود و امیر رضی اللََّه عنه حرمت وی نگاه میداشت. یک روزش شراب داد و بسیار بنواخت و او شادکام و قوی دل بخانه بازآمد و بومنصور طیفور طبیب را بخواند و من حاضر بودم و دیگران بیامدند و مطربان و بوسعید بغلانی نیز بیامد و نایب استادم بود در شغل بریدی هرات. در میانه بوسعید گفت این باغچهٔ بنده در نیم فرسنگی شهر خوش ایستاده است، خداوند نشاط کند که فردا آنجا آید، گفت نیک آمد. بوسعید بازگشت تا کار سازد و ما نیز بازگشتیم و مرا دیگرروز نوبت بود بدیوان آمدم استادم بباغ رفت و بوالحسن دلشاد را فرمود تا آنجا آمد و بونصر طیفور و تنی چند دیگر. و نماز شام را باز آمد که شب آدینه بود و دیگر روز بدرگاه آمد و پس از بار بدیوان شد و روزی سخت سرد بود و در آن صفهٔ باغ عدنانی در بیغوله ای بنشست بادی به نیرو میرفت پس پیش امیر رفت و پنج و شش نامه عرض کرد و بصفه بازآمد و جوابها بفرمود و فروشد و یک ساعت لقوه و فالج و سکته افتاد وی را و روز آدینه بود امیر را آگاه کردند گفت نباید که بونصر حال می آورد تا با من بسفر نیاید، بوالقاسم کثیر و بوسهل زوزنی گفتند بونصر نه از آن مردان باشد که چنین کند، امیر بوالعلاء را گفت تا آنجا رود و خبری بیارد بوالعلاء آمد و مرد افتاده بود، چیزها که نگاه بایست کرد نگاه کرد و نومید برفت و امیر را گفت زندگانی خداوند دراز باد بونصر برفت و بونصر دیگر طلب باید کرد. امیر آوازی داد با درد و گفت چه میگوئی گفت این است که بنده گفت در یک روز و یک ساعت سه علت صعب افتاد که از یکی از آن بنتوان جست و جان در خزانهٔ ایزد است تعالی اگر جان بماند نیم تن از کار بشود. امیر گفت دریغ بونصر! و برخاست و خواجگان ببالین او آمدند و بسیار بگریستند و غم خوردند و او را در محمل پیل نهادند و پنج و شش حمال برداشتند و بخانه بازبردند، آن روز ماند و آن شب، دیگرروز سپری شد رحمةاللََّه علیه و گفتند که شراب کدو بسیار دادندش با نبیذ آن روز که بدان باغ بود مهمان نایب و از آن نایب پنج هزار دینار بستد امیر. و از هر گونه روایتها کردند مرگ او را و مرا با آن کار نیست ایزد عزّ ذکره تواند دانست که همه رفتند و پیش من باری آن است که ملک روی زمین نخواهم با تبعت آزاری بزرگ تا بخون چه رسد که پیداست که چون مرد بمرد و اگر چه بسیار مال و جاه دارد با وی چه همراه خواهد بود و چه بود که این مهتر نیافت از دولت و نعمت و جاه و منزلت و خرد و روشن رایی و علم و سی سال تمام محنت بکشید که یک روز دل خوش ندید و آثار و اخبار و احوالش آن است که در مقامات و در این تاریخ بیامد. و امّا بحقیقت بیاید دانست که ختمت الکفایة و البلاغة و العقل به و او اولی تر است بدانچه جهت ابوالقاسم اسکافی دبیر رحمةاللََّه علیه گفته اند. شعر: الم تر دیوان الرسائل عطلت بفقدانه اقلامه و دفاتره. و چون مرا عزیز داشت و نوزده سال در پیش او بودم عزیزتر از فرزندان وی و نواختها دیدم و نام و مال و جاه و عز یافتم واجب داشتم بعضی را از محاسن و معالی وی که مرا مقرر گشت بازنمودن و آنرا تقریر کردن و از دو یکی توانستم نمود تا یک حق را از حقها که در گردن من است بگزارم و چون من از خطبه فارغ شدم (کذا) روزگار این مهتر به پایان آمد... و پس از مرگ وی هرگز نبود که من از آن سخنان بزرگ بامعنی وی اندیشه کردم که گفتی بدان مانستی که من این ابیات یاد کردم که بوالمظفر قاینی دبیر گفته است در مرثیت متنبی رحمةاللََّه علیه و آن این است. شعر: لارعی اللََّه سرب هذا الزمان اذ دهانا فی مثل ذاک اللسان ما رأی الناس ثانی المتنبی ای ثان یری لبکرالزمان کان فی نفسه العلیة فی عز و فی کبریاء ذی سلطان کان فی لفظه نبیّا و لکن ظهرت معجزاته فی المعانی... و امیر رضی اللََّه عنه بوالقاسم کثیر و بوسهل زوزنی را بفرستاد تا بنشینند و حق تعزیت را بگزارند و ایشان بیامدند و همه روز بنشستند تا شغل او راست کردند، تابوتش بصحرا بردند و بسیار مردم بر وی نماز گزاردند. و آن روز سپاه سالار و حاجب بزرگ آمده بودند با بسیار محتشمان. و از عجایب نوادر رباطی بود نزدیک آن دو گور که بونصر آنرا گفته بود که کاشکی سوم ایشان شدی، ویرا در آن رباط گور کردند و روزی بیست بماند پس بغزنین آوردند و در رباطی که بلشکری ساخته بود در باغش دفن کردند. و غلامان خوب بکار آمده که بندگان بودند بسرای سلطان بردند و اسبان و اشتران و استران را داغ سلطانی نهادند و چند سر از آنکه بخواسته بودند و اضطراب میکرد آنگاه بدان آسانی فرو گذاشت و برفت. و بوسعید مشرف بفرمان بیامد تا خزانه را نسخت کرد آنچه داشت مرد راست آن رقعت که نبشته بود به امیر برد و خبر یافت و فهرست آن آمد که رشته تاری از آنکه نبشته بود زیادت نیافتند امیر بتعجب بماند از حال راستی این مرد فی الحیوة و الممات و وی را بسیار بستود و هرگاه که حدیث وی رفتی توجع و ترحم نمود و بوالحسن عبدالجلیل را دشنام دادی و کافرنعمت خواندی -انتهی. رجوع به تاریخ بیهقی چ فیاض (فهرست آخر کتاب ص ۷۲۴) شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) المصاب. یکی از عقلاء مجانین بمدینة. صاحب صفةالصفوة آرد که محمدبن اسماعیل بن ابی فدیک گوید: نزد ما شوریده ای بود به نام ابونصر از قبیلهٔ جهینه و او تا با وی سخن نگفتندی در سخن نیامدی و با اهل صفه در آخر مسجد رسول صلی اللََّه علیه و سلم نشستی و چون از وی چیزی پرسیدندی پاسخهای نیکو و شگفت آوردی. روزی بمسجد درآمدم و او با اهل صفه در پایان مسجد نشسته و سر فرو افکنده و پیشانی بر دو زانو نهاده بود نزد وی نشستم و بجنبانیدمش، چون هراسانی بجست و من چیزی که با خود داشتم به وی دادم و او بستد و گفت سخت بجایگاه افتاد گفتم ای ابانصر شرف چه باشد گفت بردن بار عشیره، دور و نزدیک، آنگاه که از حمل آن درمانده و پشت خم کرده باشند و قبول احسان محسن و تجاوز و گذشت از بدی مسی ء. گفتم مروت چیست گفت اطعام طعام و افشاء سلام و پرهیز از ناپاکیها و پلیدی. گفتم سخا و جوانمردی کدام است. گفت جهد مقلّ. گفتم زفتی و بخل چه بود. گفت اف! و روی از من بگردانید گفتم مرا پاسخ نکنی گفت کردم. و باز ابن ابی فدیک گوید، آنگاه که هارون بمدینه آمد مسجد را خالی کردند و او بر روضهٔ رسول و بر منبر آن حضرت و نیز موقف جبرئیل توقف کرد و اسطوانه توبه را در بر گرفت و سپس گفت مرا نزد اصحاب صفة برید و چون بدیشان رسید ابونصر را بجنبانیدند و گفتند امیرالمؤمنین است او سر برداشت و گفت: ای مرد میان بندگان خدا و امت پیامبر او و رعیت تو و میان خدای جز تو کس میانجی نباشد و خدای را در امر ایشان از تو پرسش خواهد بود پاسخ را آماده شو، عمر میگفت اگر بر کنار فرات بره ای نوزاد تباه شود ترسم که مواخذه مرا باشد و هارون بگریست و سپس گفت ای ابانصر رعیت من و روزگار من جز رعیت عمر و زمانهٔ اوست بونصر گفت سوگند با خدای که این پاسخی بسنده و پذیرفته نیست نیکو میندیش بخدا تو و عمر را از تیمارداشت اینان بازپرس است. هارون کیسهٔ سیصد دیناری بخواست و گفت ابونصر را دهند بونصر گفت من جز تنی از اهل صفة نیستم این مال بفلان دهید تا او میان مردم صُفه بخشد و مرا هم یکی بشمار آرد و چنین کردند. ابونصر هر جمعه بنماز صبح ببازار میشد و بر هر رهگذر می ایستاد و میگفت: {/Bأَیُّهَا اَلنََّاسُ ، ۲-۳۲:۲۱*/}{/Bاِتَّقُوا یَوْماً لاََ تَجْزِی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئاً وَ لاََ یُقْبَلُ مِنْهََا عَدْلٌ وَ لاََ تَنْفَعُهََا شَفََاعَةٌ .۲-۱۸۲:۱۲۳/} (قرآن ۲/۱۲۳)؛ آنگاه که بنده ای از بندگان بمیرد کسان و مال و عمل وی او را مصاحبت کنند تا ویرا بقبر سپارند و در آنوقت اهل و مال او بازگردند و تنها عمل وی با وی بماند. حالا برای تنهائی قبر خویش مونسی اختیار کنید و سپس بنماز جمعه میشد و بدانجا میبود تا نماز عشاء آخره نیز میگذارد.
[ اَ نَ ] (اِخ) مطوعی زوزنی (حاکم...). رجوع به تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۵۸۳ و ۵۸۵ و ۵۸۷ شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) مظفرشاه. ملقب به شمس الدین از سلاطین بنگاله. از خاندان الیاس (۸۹۶ -۸۹۹ هـ . ق.). رجوع به شمس الدین ابوالنصر مظفرشاه شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) معین الدین. رجوع به ابونصربن احمد الکاشی... شود.
[ اَ نَ ] مملان بن ابومنصور وهسودان بن مملان از پادشاهان شدادی آذربایجان در قرن پنجم هجری و ممدوح قطران شاعر تبریزی. اصل این سلسله از نژاد عرب و از نسل روادبن مثنی ازدی بودند و رواد در زمان خلافت منصور عباسی والی تبریز بود. و قطران در نسب او گوید: سر شاهان ابونصربن وهسودبن مملان آن که چون جستی رضای او دل از سختی جهان کردی. ز بهر آنکه نسب زی عجم کشد سوی ام ز بهر آنکه گهر زی عرب کشد سوی اَب ستوده اند بفرزانگی ملوک عجم گزیده اند بمردانگی ملوک عرب. ابونصر مملان در زمان پدر خود ابومنصور وهسودان پیشکار مملکت و راتق و فاتق امور بود و در سال ۴۵۰ هـ . ق. طغرل بیک استقلال او را در مملکت بجای پدر بشناخت. شرح زندگانی و تاریخ سلطنت و فوت او در دست نیست. و لیکن از اشعار قطران معلوم میشود ویرا با مسیحیان جنگهائی بوده است: ندانی چه آید ابر کافرستان ز تیغ و سنان شهنشاه غازی سر پادشاهان ابونصر مملان که صد بیشه شیر است در ترکتازی.
[ اَ نَ ] (اِخ) مملان بن وهسودان. رجوع به ابونصر محمدبن وهسودان و رجوع به مملان... و هم ابونصر مملان بن ابومنصور... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) منازی. احمدبن یوسف سلیکی. وزیر ابونصر کردی نصرالدوله احمدبن مروان او از مشاهیر شعرا و کتاب است و اشعار نیکو دارد و وی را با ابوالعلاء معرّی صحبت و ماجراهاست. وی کتب بسیار گرد کرد سپس آنها را بکتابخانهٔ جامع میافارقین بخشید. وفات او در سال ۴۳۷ هـ . ق. بوده است.
[ اَ نَ ] (اِخ) منصور. شار غرجستان. رجوع به ابونصربن محمدبن اسد.... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) منصوربن احمد عراقی. رجوع به منصور... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) منصوربن سعیدبن احمدبن حسن. رجوع به منصور... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) منصوربن عراق. رجوع به منصور... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) منصوربن علی بن عراق. رجوع به منصور... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) منصوربن مسلم بن علی بن ابی الخرجین. ابن ابی الدمیک. رجوع به منصور... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) منصوربن مسلم حلبی. رجوع به منصور... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) ناصرالدین پارسا. رجوع به ناصرالدین (خواجه...) شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) نامقی. رجوع به ابونصر احمدبن ابی الحسن نامقی شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) نصرالدوله احمدبن مروان بن دوستک کردی. از امرای دیار بکر (۴۰۲ -۴۵۳ هـ . ق.). رجوع به نصرالدوله... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) نوکی. رجوع به ابونصربن ابی القاسم علی نوکی شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) وراق. نام این شخص در بعض نسخ شاهنامه از جمله چاپ پاریس ضمن تاریخ انجام شاهنامه آمده است: ابونصر وراق بسیار نیز بدین نامه از مهتران یافت چیز. بموجب حکایتی که در چهارمقالهٔ نظامی عروضی آمده است اسماعیل ورّاق پدر ارزقی شاعر آنگاه که فردوسی از غزنین بهرات میشد او را در خانهٔ خود پناه داد، محتمل است که ابونصر وراق کنیت و شهرت اسماعیل باشد و اسماعیل چون راوی و ناسخی شاهنامه را روایت و استنساخ میکرده است.
[ اَ نَ ] (اِخ) هبةاللََّه فارسی. رجوع به قوام الملک... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) یحیی بن ابی کثیر. محدث است.
[ اَ نَ ] (اِخ) یحیی بن ابی کثیر. مولی لطیئی. رجوع به یحیی... شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) یحیی بن جریر طبیب تکریتی. رجوع به ابونصر تکریتی شود.
[ اَ نَ ] (اِخ) یمان بن نصر الکعبی. محدث است.

کلمات هم‌قافیه با «ابونصر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «صر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید