معنی ابومنصور

معنی ابومنصور

9 بازدید
[ اَ مَ ] (ع اِ مرکب) شهد. (مهذب الاسماء) (السامی فی الاسامی) (المرصع).
[ اَ مَ ] (اِخ) یا بومنصور. از این شاعر در لغت نامهٔ اسدی این بیت برای کلمهٔ واق واق شاهد آمده است: نه واق واق و نه عنقای مغربیم بگیر (؟) نه هم بنوع زرافه نه کرگ دزواریم (؟).
[ اَ مَ ] (اِخ) صاحب حبیب السیر گوید: در جمادی الاول سنهٔ سبع و عشرین و خمسمائه (۵۲۷ هـ . ق.). حسن گرگانی بر دست ابومنصور و ابراهیم خیرآبادی متوجه عالم ابدی گردید.
[ اَ مَ ] (اِخ) بنا بر نقلی کنیت ابن سَلاّر ملک العادل علی بن اسحاق وزیر ظافر عبیدی صاحب مصر است. رجوع به ابن سَلاّر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) برادر پدر جدّ اتابکان لرستان. رجوع به حبط ۲ ص ۱۰۲ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) پدر عمر و محمد منصوربن ابی منصور مهربانی.
[ اَ مَ ] (اِخ) رئیس خاندان معروف به آل منجم. رجوع به بنومنجم... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابان حسیس (شاید جشنس)بن وریدبن کادبن مهابنداد حساس بن فروخ دادبن استادبن مهر حسیس (شاید جشنس) بن یزدجرد. منجم ایرانی پدر بنومنجم یا آل منجم. رجوع به بنومنجم شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی الفضل علی.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن ابی القاسم علی نوکی. ابوالفضل بیهقی در تاریخ خود آرد: در این تابستان [سال ۴۲۲ هـ . ق.] بوالقاسم علی نوکی صاحب برید غزنین از خواجه بونصر مشکان درخواست تا فرزندان ویرا بدیوان رسالت آورد و میان ایشان دوستی چنان دیدم که از برادری بگذشته بود بونصر او را اجابت کرد و پسرش مهتر مظفر بخرد بر پای میبود هم به روزگار سلطان محمود. استادم حال فرزندان بوالقاسم با امیر [ مسعود ] بگفت و دستوری یافت و بومنصور و بوبکر و بونصر را بدیوان رسالت آورد پیش امیر فرستاد تا خدمت نثار کردند و بومنصور فاضل و ادیب و نیکوخط بود بفرمان سلطان ویرا با امیر مجدود بلاهور فرستادند چنانکه بیارم و در این [ بو ] منصور شرارتی و زعارتی بود بجوانی روز، گذشته شد رحمةاللََّه علیه. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۷۳ و ۲۷۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن احمد. رجوع به ابومنصور عماره شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن ازهر. رجوع به ازهری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بروی. محمدبن محمدبن محمد فقیه شافعی. رجوع به ابن بروی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن بهرام بن خورشیدبن یزدیار. خال بهمنیار حکیم تلمیذ شیخ الرئیس بن سینا و ظاهراً او نیز یکی از فلاسفهٔ عصر خویش بوده است و بهمنیار کتاب التحصیل خود را در منطق و حکمتین بنام او کرده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن جهیر محمدبن فخرالدوله. رجوع به ابن جهیر عمیدالدوله شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن دهان. رجوع به ابن دهان حسن بن محمد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عزالملوک ابوکالیجار (ملک...) آخرین پادشاه آل بویه که فضل بن علی بن حسن بن ایوب مشهور به فضلویه حسنویه در سال ۴۴۸ هـ . ق. بر او خروج کرد و او را محبوس ساخت فارس را تحت حکم خود درآورد و این سال آغاز ظهور دولت ملوک شبانکاره است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن عساکر. فقیه شافعی عبدالرحمن بن حسن بن هبةاللََّه بن عبداللََّه دمشقی. رجوع به عبدالرحمن... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن علی نوکی. رجوع به ابومنصوربن ابی القاسم علی نوکی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن فضل مسترشد (۵۱۲ -۵۲۹ هـ . ق.). رجوع به مسترشد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن قتلمش محمدبن سلیمان. رجوع به ابن قتلمش و رجوع به محمدبن سلیمان... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن مافنه. بهرام وزیر ابوکالیجار دیلمی. رجوع به ابن مافنه و رجوع به بهرام... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن متقی خلیفهٔ عباسی، او دختر ناصرالدوله حسن بن عبداللََّه بن حمدان موصلی را تزویج کرد. رجوع به تجارب الامم ابوعلی مسکویه چ اروپا ج ۶ ص ۵۵ و ۵۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد. رجوع به ابومنصور عماره شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمد حسینی. او راست کتاب: مدارک النور و مشارق السرور.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابن محمود. رجوع به ابومنصور عماره شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ابوالفتح غازی. ملک الظاهر صاحب حلب. و ابومنصور کنیت دیگر اوست. رجوع به ظاهر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) احمدبن جمیل بن حسن بن جمیل. رجوع به احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) احمدبن عبداللََّه بن احمد فرغانی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) احمدبن علی بن ابی طالب طبرسی. عالم شیعی صاحب کتاب احتجاج از اساتید ابن شهرآشوب. رجوع به احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) احمدبن مأمون بن احمدبن محمد از آل فریغون. رجوع به احمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ارسلان خان اصمّ. رجوع به ابومنصور اصم... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ازهری. محمدبن احمدبن طلحة ازهر (۲۸۲ -۳۷۰ هـ . ق.). از مردم هرات و از بزرگان اهل لغت است. او به بصره و بغداد سفر کرد و صحبت ابن درید و نفطویه و جز آنان را دریافت و آنگاه بقبائل عرب شد و او را بدانجا اسیر گرفتند و مدتها بین عرب بسر برد. کتاب تهذیب او در لغت از کتب مشهوره است. و رجوع به ازهری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) اسپیجابی. در ترجمهٔ تاریخ یمینی آمده: عبداللََّه بن عزیز از حبس ناصرالدین [ سبکتکین ] خلاص یافته بود و به أعالی ماوراءالنهر رفته، چون خبر وفات ملک نوح بدو رسید ابومنصور اسپیجابی را در زعامت جیوش خراسان طامع کرد و او را بر آن داشت که به ایلک خان در این باب استعانت کند و مدد خواهد و ملک خراسان از بهر او مستخلص گرداند و هردو بتقریر این حال و تمهید این قاعده پیش ایلک خان رفتند ابومنصور با فوجی از حجّاب و اصحاب خویش در پیش ایلک خان شد و او ایشان را بعلت میهمانی بازگرفت و لشکر و حشم بترتیب و تضریب خیام مشغول بودند که اسپیجابی و ابن عزیز را بگرفت و هریک را تخت بندی محکم برنهاد. رجوع به ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۸۴ و ۱۸۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) اسدی شاعر. رجوع به اسدی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) اسعد وزیر (خواجه امیرعمید سیّد...) کدخدای امیر ابوالمظفر چغانی والی چغانیان و ممدوح فرخی: خواجهٔ سید اسعد آنکه ازوست هرچه سعد است زیر هفت سما. خواجه بومنصور دستور عمید اسعد کزوست سعد اجرام سپهر و فخر اسلاف گهر... در چغانی رود اگر روزی فروشوید دو دست ماهیان را چون صدف در تن پدید آید درر. و اوست که فرخی را نزد امیر ابوالمظفر چغانی برد. رجوع به ترجمهٔ ابوالمظفر احمد چغانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) اسماعیل بن عبدالحمید، ظافر. دوازدهمین از خلفای فاطمی (۵۴۴-۵۴۹ هـ . ق.). رجوع به ظافر...شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) اصفهانی. حسین بن طاهربن زید. از شاگردان ابوعلی بن سینا. او در ریاضی و موسیقی استاد بود و شرحی بر رسالهٔ حی بن یقظان دارد و شفا را نیز مختصر کرده است. وفات او ظاهراً در سال ۴۴۷ هـ . ق. بیست سال پس از ابوعلی بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) اصم. ارسلان خان برادر و وارث طغان خان از آل افراسیاب. رجوع به ترجمهٔ تاریخ یمینی چ طهران ص ۳۹۵ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) الآبی. او راست تاریخ ری. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) الب ارسلان البالوی. معین الدوله. رجوع به معین الدوله... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) بخاری. حسن بن نوح القمری. رجوع به حسن بن نوح... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) بختیاربن ابی الحسن ملقب به عزالدوله. رجوع به بختیار... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) بروی طوسی. محمدبن محمد. یکی از مشاهیر فقهای شافعیّة. او را در علم کلام یدی طولی بود و فصاحت و طلاقتی بکمال داشت. و۵۶۷ هـ . ق. به بغداد شد و در نزدیکی مدرسهٔ نظامیّه بمدرسهٔ بهائیه بتدریس و در نظامیه بوعظ مشغول گشت. مولد او در ۵۱۷ بطوس بوده است و در ۵۶۷ وفات کرده است. او را کتابی است در فقه بنام المقترح فی المصطلح و این کتاب میان فقها مشهور است و عدهٔ کثیری را بر آن شروح و تعلیقاتی است و آثار و مؤلفات دیگر نیز دارد.
[ اَ مَ ] (اِخ) بغدادی. عبدالقاهربن طاهربن محمد تمیمی. از مشاهیر ادباء و فقهای شافعیه است. او را در حساب و فرائض ید طولی بوده است. مولد و منشأ او بغداد است سپس به نشابور شد و تا گاه وفات بدانجا بزیست وی فقه از ابواسحاق اسفراینی فراگرفت و پس از مرگ استاد خویش بجای او در مسجد عقیل بتدریس و املاء پرداخت و وی صاحب ثروت و مالی بسیار بود و طلاب علوم را از مال خویش احسان میکرد و در سال ۴۲۹ هـ . ق. به اسفراین درگذشت. او راست: کتاب التکملة در حساب. و تفسیر قرآن کریم و تأویل متشابه الاخبار و کتاب فضائح المعتزلة و کتاب الکلام فی الوعید الفاخر فی الاوائل و الأواخر و کتاب ابطال القول بالتولید و کتاب فضائح الکرامیه و کتاب معیارالنظر و کتاب تفضیل الفقیر الصابر علی الغنی الشاکر و کتاب الایمان و اصوله و کتاب الملل و النحل و کتاب التحصیل در اصول فقه و کتاب الفرق بین الفرق و کتاب بلوغ المدی فی اصول الهدی و کتاب نفی خلق القرآن و کتاب الصفات. و او را شعر نیز بوده است و از جملهٔ اشعار اوست: شبابی و شیبی دلیلا رحیلی فسمعاً لذاک و ذومن دلیلی (؟) و قد مات من کان لی من عدیل و حسبی دلیلاً رحیل العدیلی. ابن خلکان گوید: ابومنصور عبدالقاهربن طاهربن محمد بغدادی فقیه اصولی شافعی ادیب. او در فنون عدیده خاصه در علم حساب ماهر بود و در آن فن او را توالیف نافعه است و از جمله کتاب التکملة و نیز عارف بفرائض و نحو بود و او را اشعاری است و حافظبن عبدالفاخربن اسماعیل الفارسی در سیاق تاریخ نیشابور ذکر او آورده است. او با پدر خویش به نیشابور شد و صاحب مال و ثروتی بود همهٔ آن مال بر اهل علم و حدیث انفاق کرد و از علم خویش مالی نیندوخت و در علوم مختلفه تصنیفات کرد و بر اقران خویش در فنون پیشی گرفت و در هفده فن درس گفت و معلم او در فقه استاد ابواسحاق اسفراینی بود و ناصر مروزی و زین الاسلام قشیری و جز آنان از ائمهٔ وقت نزد او تلمذ کرده اند و به سال ۴۲۹ هـ . ق. بمدینهٔ اسفراین درگذشت و بجنب قبر شیخ خود استاد ابواسحاق مدفون گشت.
[ اَ مَ ] (اِخ) بویةبن الحسن ملقب به مؤیدالدوله. رجوع به مؤیدالدوله... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) بهرام بن مافنه. رجوع به ابن مافنه و رجوع به بهرام... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) بیستون بن وشمگیر. ملقب بظهیرالدوله. رجوع به بیستون... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) پاوردی (شاید: باوردی). او راست: معرفة الصحابة. (کشف الظنون).
[ اَ مَ ] (اِخ) ترمذی (شیخ...). او راست: تأویلات حجت اهل سنّت. رجوع به حبط ۲ ص ۲۰۴ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ثعالبی. عبدالملک بن محمد نیشابوری صاحب یتیمةالدهر. رجوع به ثعالبی ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) جبّان (یا جبائی؟) عالم لغت. صاحب حبیب السیر آرد که: روزی در مجلس علاءالدوله مسئله ای از علم لغت مذکور شد و شیخ ابوعلی سینا بقدر وقوف در آن باب سخن گفت ابومنصور که یکی از دانشمندان اصفهان بود و در آن مجلس تشریف داشت شیخ را گفت در حکمت و فطانت شما هیچکس را سخنی نیست اما علم لغت تعلق بسماع دارد و شما تتبع آن فن نکرده اید شیخ ابوعلی از این سخن متأثر شده آغاز درس کتب لغت کرد و نسخ معتبر که در آن فن نوشته شده بود بدست آورد تا در علم لغت بمرتبه ای رسید که فوق آن درجه متصور نبود بعد از آن سه قصیده مشتمل بر الفاظ غریبه در سلک نظم کشیده فرمود تا آن قصاید را نوشتند و جلد کردند و آنرا کهنه ساختند در خلوتی نزد علاءالدوله بردند و گفت چون ابومنصور بملازمت آید این قصاید را به وی نموده بگوئی که این رساله در روز شکار در صحرا یافتیم میخواهیم که مضمون ابیات آنرا معلوم کنیم و علاءالدوله بر این موجب بتقدیم رسانید ابومنصور هرچند در مطالعهٔ ابیات اهتمام کرد هیچ معلوم نتوانست کرد بعد از آن شیخ بمجلس حاضر گشته هر لغتی که ابومنصور را مشکل بود بیان فرمود که لغت در کدام کتابست و در کدام فصل ابومنصور بوفور فراست دانست که آن قصاید خاصهٔ شیخ ابوعلی است لاجرم رسم عذرخواهی بجای آورد. رجوع به حبط۱ ص ۳۵۷ و تاریخ الحکمای قفطی چ لیپزیک ص ۴۲۲ و ۴۲۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) جعفربن محمدبن علی بن عبداللََّه بن عباس. برادر سفّاح. رجوع به جعفر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) جوالیقی. موهوب بن ابی طاهر احمدبن محمدبن خضر. یکی از ائمهٔ ادب به بغداد. رجوع به جوالیقی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) چهارکس ابن عبداللََّه ناصری صلاحی ملقب بفخرالدین بانی قیساریهٔ کبری بقاهره و او از کبرای امرای دولت صلاحیّه بود. وفات ۶۰۸ هـ . ق. بدمشق و مدفن او بجبل صلاحیه است.
[ اَ مَ ] (اِخ) حاجب. از ممدوحین قطران شاعر است.
[ اَ مَ ] (اِخ) حارث بن منصور. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) حافظ غیاث. ابن المقیم السلمی الکوفی زاهد و عابد. وفات او به سال ۱۳۲ هـ . ق. رجوع به حبط۱ ص ۲۶۸ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) حدّاد شاعر، ظافربن القاسم بن منصوربن عبداللََّه اسکندرانی. رجوع به حدّاد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) حسن بن زین الدّین فرزند شهید ثانی. صاحب کتاب معالم در اصول. رجوع به حسن بن زین الدّین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) حسن بن نوح القمری طبیب. رجوع به حسن... و رجوع به ابومنصور قمری شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) حسن بن یوسف بن علی بن مطهر علامهٔ حلی (۶۴۶ -۷۳۶ هـ . ق.). رجوع به حسن بن یوسف... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) حسین بن ابراهیم غوّاص. رجوع به حسین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) حسین بن طاهربن زید اصفهانی. رجوع به ابومنصور اصفهانی حسین بن طاهربن زید و رجوع به حسین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) حسین بن محمد ربیب الدوله. رجوع به حسین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) حسین بن محمد زیله. رجوع به حسین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) حفده. محمدبن اسعدبن محمدبن الحسین بن القاسم العطاری الطوسی الأصل معروف به حفده و ملقب به عمدةالدین فقیه شافعی نیشابوری. او فقیهی فاضل و واعظی فصیح و اصولی بود، به مرو نزد علی بن ابی بکر محمدبن منصور سمعانی والد حافظ مشهور فقه آموخت و از آنجا بمروالروذ شد و تلمذ قاضی حسین بن مسعود الفرّاء معروف به بغوی صاحب شرح السنة و التهذیب کرد، سپس منتقل به بخارا گردید و شاگردی برهان الدین عبدالعزیزبن عمر بن مازة الحنفی کرد سپس به مرو بازگشت و مجلس تذکیری او را منعقد کردند و مدتی بدانجا بزیست و در فتنهٔ غز که به سال ۵۴۸ هـ . ق. بود به عراق شد و از آنجا به آذربایجان و الجزیره و سپس بموصل رفت و مردم بشنیدن وعظ او اجتماع کردند و حدیث از وی شنیدند و از امالی اوست: مثل الشافعی فی العلماء مثل الشمس فی نجوم السماء قل لمن قاسه بغیر نظیر ایقاس الضیاء بالظلماء. و روزی بر منبر این ابیات گفت: تحیّة صوب المزن یقرؤها الرعد علی منزل کانت تحلّ به هند نأت فاعرناها القلوب صبابة و عاریة العشاق لیس لها ردّ. و مجالس وعظ او از نیکوترین مجالس بود. وفات وی بشهر ربیع الآخر به سال ۵۷۱ هـ . ق. در تبریز روی داد و بعضی رجب سال ۵۷۳ گفته اند و حفده بفتح حاء مهمله و فاء و دال مهمله است و با کثرت تجسسی که کردم ندانستم از چه روی ویرا حفده میخوانده اند - انتهی. (نقل به اختصار از ابن خلکان). و ظاهراً خاقانی قصیده ای بمطلع ذیل: آن پیر ما که صبح لقائی است خضرنام هر صبح بوی چشمهٔ خضر آیدش ز کام را در رثای او گفته و در آن ضمن گوید: او سورهٔ حقایق و من کمتر آیتش زانم بنامه آیت حق کرده بود نام. و رجوع به ابومنصور محمد عمدةالدین... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) خطیرالملک میبدی یزدی. وزیر یمین الدوله سلطان محمود سلجوقی. خوندمیر در دستورالوزراء آرد: او از حلیهٔ فضائل نفسانی و کمالات عاری و عاطل بود و از تدبیر ملک و ترتیب امور دولت بغایت ذاهل و غافل اما بسبب حسن طالع و مساعدت بخت مدت چهل و پنجسال در دواوین سلاطین صاحب تمکین منصب انشاء یا اشراف یا استیفاء به وی متعلق بود و در زمان سلطان محمودبن محمدبن ملکشاه بدرجهٔ بلند وزارت نیز رسید. در جامع التواریخ مذکور است که خطیرالملک در ایام وزارت روزی در دارالسلام بغداد به ابر مراد سوار گشته با بسیاری از فضلای روزگار و اکابر نامدار میراند و در آن اثناء از خواجه ابوالعلاء که در سلک صنادید و افاضل عالم انتظام داشت پرسید که لواطه رسم قدیم است یا نو پیدا شده؟ خواجه جواب داد که رسم قدیم است و قوم لوط پیغمبر مرتکب این فعل میشده اند و وزیر بی نظیر باز سؤال کرد که لوط پیشتر بوده است یا پیغمبر ما؟ خواجه گفت اللََّه اللََّه ایّداللََّه الوزیر پیغمبر ما خاتم النبیین است خطیر گفت حق سبحانه و تعالی در حق امت لوط چه فرموده است؟ ابوالعلا این آیه بر زبان راند که:{/B أَ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ اَلرِّجََالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ اَلنِّسََاءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ ۱-۱۲۲۷:۵۵/}(قرآن ۲۷/۵۵)؛ یعنی نادان کسانید که مرتکب عمل لواطه میشوید. خطیر گفت این سهل وعید و تهدیدیست. القصه این قیل و قال در میان اهل فضل و کمال اشتهار یافته سبب عزل خطیرالملک گشت و آن وزیر بی قابلیت در آرزوی منصب وزارت درگذشت -انتهی. مؤلف مجمل التواریخ (ص ۴۱۰ و ۴۱۱) او را وزیر برکیارق و سلطان محمدبن ملکشاه نوشته است و عماد نام او را محمدبن حسین گفته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) خیرونی. شیخ ابن عساکر است.
[ اَ مَ ] (اِخ) دبیر خوارزمشاه آلتونتاش. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۷۹ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) دوانی قراتکین حاکم غرجستان بزمان محمود غزنوی. ممدوح فرخی در قصیده ای بمطلع: مرا دلیست که از چشم من رسیده بجان بلای من ز دلست اینت درد بیدرمان. که در آن گوید: سپهبد سپه شاه شرق ابومنصور قراتکین دوانی امیر غرجستان سخنوران جهان را که شعر جمع شده ست قراتکین دوانی است اول دیوان نگاه کن که امیر جلیل تا بنشست بجای شار بفرمان خسرو ایران جز آن سبک خرد شوربخت سوخته مغز که غرّه کرد مر او را بخویشتن شیطان باستواری جای و بپایداری کوه فریفته شد و از راه راست کرد کران همی ندید که بر گاه شار شیردلی ست بتیغ شهرگشای و بتیر قلعه ستان از آن حصار مر او را چنان فرودآورد که بخردان جهان را شگفتی آمد از آن بکیمیا و طلسمات میر ابومنصور طلسمهای سکندر همی کند ویران. رجوع به ابونصربن محمدبن اسد شار غرجستان شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) دیلمی. او راست: فوائد ابی منصور.
[ اَ مَ ] (اِخ) دیوان بان، بزمان مسعود غزنوی. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۵۹ و ۵۵۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ربیب الدوله. رجوع به حسین بن محمد.. شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) زاذان. محدث است و هشیم از او روایت کند.
[ اَ مَ ] (اِخ) سبکتکین. سیف الدوله. رجوع به سبکتکین شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) سعدبن بشر. طبیب مشهور بیمارستان بغداد. او اول کس است که فصد و تبرید را بجای ادویهٔ محرکه در امراض دموی دماغ بکار برد.
[ اَ مَ ] (اِخ) سکونی. محدث است. او از عمروبن قیس و از او یحیی بن صالح و علی بن عیاش روایت کنند.
[ اَ مَ ] (اِخ) سلیم. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) سلیمان بن حسین بن بردویه ابریشمی. رجوع به سلیمان... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) سلیمان بن حفاظ کوفی. رجوع به سلیمان... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) سوختهٔ قهندزی. در نفحات جامی آمده است: شیخ الاسلام گفت که با منصور سوخته پیری بود در قهندز وقتی خویشتن را فرا سوختن داد و نه بسوخت از بهر او او را سوخته نام کردند مردی صادق بود - انتهی. و نویسندگان نامهٔ دانشوران آورده اند که در اواخر مائهٔ چهارم هجریه در قهندز مشرق و او با خواجه عبداللََّه انصاری معاصر بوده است و همواره میگفته است که دریغ از مردمی که وقت خود را صرف کار غیر کنند و ندانند که عاقبت مرگ است و از برای خود توشه ای برندارند.
[ اَ مَ ] (اِخ) سیف الدوله سبکتکین غزنوی (۳۶۶ -۳۸۷ هـ . ق.). رجوع به سبکتکین شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) سیف الدوله مجدالدین. رجوع به سیف الدوله... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شار غرجستان. مؤلف حبیب السیر آرد: در زمان نوح بن منصور سامانی شار غرجستان ابومنصورنامی بود و این ابومنصور از غایت سلامت نفس و میل بمصاحبت علما زمام امور مملکت بدست ولد خود محمد داده از آن امر استعفا کرد. رجوع به حبط ۱ ص ۳۳۲ و رجوع به ابونصربن محمدبن اسد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) شامی. محدث است. او از عمّ خویش و ابن اسحاق از او روایت کند.
[ اَ مَ ] (اِخ) شیرازی. رجوع به ابومنصور نصربن هارون شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) صرّدرّ علی بن حسن بن علی بن فضل. کاتب و شاعر. رجوع به صرّدرّ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) طاهر (خواجه...) کتخدای... ممدوح منوچهری در قصیده ای بمطلع: بینی آن بیجاده عارض لعبت حمری قبای سنبلش چون پَرِّ طوطی روی چون پَرِّ همای... ای بسا شورا کز آن زلفینکان انگیختی گر نترسیدی ز بومنصور عادل کتخدای طاهری گوهرنژادی از نژاد طاهری عزم او عزم و کمال او کمال و رای رای. کازیمیرسکی در حواشی دیوان منوچهری (صص ۳۸۸ -۳۸۹) گمان برده است که ممدوح منوچهری در قصیدهٔ فوق همان خواجه طاهر دبیر مسعود است که بیهقی در تاریخ خود نام او آورده، ولی دلیلی مؤید این ادعا ندارد. و در بعض نسخ بجای مصراع چهارم: گر نپرسیدی و تو منصور... آمده است... و رجوع به ابومنصور اسعد شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) طغتکین ظهیرالدین. رجوع به طغتکین شود.
[ اَ مَ ] طیفور. طبیب بزمان مسعود غزنوی. از معاشرین بونصر مشکان. در تاریخ بیهقی یکجا کنیت او ابومنصور و سه جا بونصر آمده. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۷۱ و ۴۰۷ و ۶۱۰ و چ فیاض ص ۲۶۹ و ۴۰۹ و ۴۷۷ و ۵۹۶ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ظافر عبیدی. اسماعیل بن الحافظبن محمدبن المستنصربن الظاهربن الحاکم بن العزیزبن معزّبن منصوربن قائم بن المهدی. رجوع به ظافر عبیدی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ظافربن قاسم. رجوع به ظافر شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ظاهر. رجوع به ظاهر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ظهیرالدوله وشمگیر... رجوع به وشمگیر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ظهیرالدین طغتکین اولین پادشاه از اتابکان شام. (۴۹۷ -۵۲۲ هـ . ق.). رجوع به طغتکین شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ظهیرالدین فرامرزبن علاءالدوله از دیالمهٔ آل کاکویه در اصفهان و غیره (۴۳۳ -۴۴۳ هـ . ق.). رجوع به فرامرزبن علاءالدوله... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) عبّادی مروزی. مظفربن ابی منصور. از وعّاظ معروف خراسان. وفات او در ۵۴۷ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) عبدالرشیدبن احمدبن ابی یوسف الهروی. از معارف هراة بوده است و نقادان سخن شعر او را پسندیده اند و او را در سلک شعرا کشیده، اگرچه شعر او کم روایت کرده اند و در مطلع قصیده ای میگوید: ای قمرچهر عطاردفکر ناهیداتصال شمس فر بهرام کین برجیس اثر کیوان جلال. رباعی گفتم که چه دارد علَمت گفت قمر گفتم که چه بارد قلمت گفت گهر گفتم که چه دارد حشمت گفت ظفر گفتم که چه کارد کرمت گفت خطر. (از لباب الالباب ج ۲ ص ۶۱).
[ اَ مَ ] (اِخ) عبدالقاهربن طاهربن محمد شافعی تمیمی بغدادی فقیه و ادیب. رجوع به عبدالقاهر... و ابومنصور بغدادی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) عبدالملک بن احمد. رجوع به عبدالملک... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) عبدالملک بن محمدبن اسماعیل ثعالبی نیشابوری. رجوع به ثعالبی و رجوع به عبدالملک... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) عتبی. محمدبن عبدالجبّار عتبی. عوفی در لباب الالباب جلد یک، یکبار کنیت او را ابومنصور و بار دیگر ابوالنصر آورده. رجوع به عتبی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) العجلی. پیشوای صنف منصوریة یکی از فرق هشتگانهٔ غلاة. رجوع به بیان الأدیان و مفاتیح العلوم خوارزمی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) عزالدوله بختیاربن معزالدوله ابوالحسین احمدبن بویه دیلمی. او در شصت و سه سالگی به سال ۳۶۷ هـ . ق. در جنگ با پسر عم خویش عضدالدوله کشته شد. رجوع به عزالدوله بختیار شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) عزیز باللََّه نزاربن المعزبن المنصوربن القائم بن المهدی العبیدی صاحب مصر. رجوع به عزیز باللََّه... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) علاّمه حلی. رجوع به حسن بن یوسف بن علی بن مطهر حلّی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) علی بن احمد اسدی طوسی. رجوع به اسدی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) علی بن حسن بن علی بن فضل. رجوع به صرّدرّ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) علی بن موسی بن جعفر مشهور به ابن طاوس و بعضی کنیت او را ابوالقاسم یا ابوالحسن گفته اند. رجوع به ابن طاوس شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) عمارةبن محمد یا احمد یا محمود مروزی از شعرای اواخر قرن چهارم، معاصر آخرین پادشاهان سامانی و نخستین پادشاهان غزنوی. وفات ویرا مؤلف مجمع الفصحاء به سال ۳۶۰ هـ . ق. گفته است و سپس قطعه ای از او در مدح سلطان محمود غزنوی و قطعه ای دیگر در رثای امیر ابوابراهیم نقل می کند. اگر این دو انتساب راست باشد چون جلوس محمود در سال ۳۸۷ است ناچار عماره می بایست تا آن وقت زیسته باشد و امیر ابوابراهیم اسماعیل بن نوح بن منصور سامانی ملقب به منتصر آخرین پادشاه سامانی در ربیع الاول یا ربیع الآخر سال ۳۹۵ کشته شده است و مرثیهٔ عماره دلیل است که شاعر تا این سال نیز حیات داشته است. و در کتاب اسرارالتوحید (چ پطرزبورگ ص ۳۵۰) آمده است که: زمانی قوالی این شعر عماره را در مجلس ابوسعید خواند: اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن تا بر دو لبت بوسه دهم چونْش بخوانی. شیخ پرسید که این بیت از کیست گفتند از عماره است شیخ برخاست و با صوفیان بزیارت خاک او شد... -انتهی. و چون ابوسعید به سال ۴۴۰ درگذشته است ناچار عماره در فاصلهٔ سالهای ۳۹۵ و ۴۴۰ درگذشته است. محمدبن علی بن محمد شبانکاره ای در کتاب مجمع الانساب در تاریخ محمود غزنوی آورده است که شاعری بود در مرو نام او عماره و هرگز از مرو بیرون نیامده بود و شعر نیکو میگفت، روزی رباعی گفت و به امیر محمود بغزنین فرستاد پیش غلامی از غلامان او و گفت هرگاه سلطان را وقت خوش باشد بده و آن غلام فرصت نگاه میداشت تا وقتی سلطان بشراب نشست و بحث در رباعیها میرفت و هرکس رباعی میخواند آن غلام آن رباعی بدست سلطان داد که این است: بنفشه داد مرا لعبت بنفشه قبای بنفشه بوی شد از بوی آن بنفشه سرای بنفشه هست و نبید بنفشه بوی خوریم بیاد همت محمود شاه بار خدای. و گفتند شاعریست در مرو او را عماره میخوانند. سلطان گفت براتی بعامل مرو نویسند تا از خزانه دوهزار دینار به او دهند و اگر وفات کرده باشد بوارث او دهند وزیر این حکایت فراموش کرد و اگر فراموش نکرد گفت سلطان فراموش کرده باشد. غلامی که رباعی داده بود با وزیر گفت، وزیر گفت تا از سلطان نپرسم باز ندهم، هم روزی دیگر سلطان را گفت وزیر را بخواند از او پرسید که آن برات که با آن شاعر کرده بودم دادی گفت توقف داشتم که دوش مست بودی. سلطان بفرمود تا دو هزار دینار در اشترها بار کردند و چند کس همراه او کردند و بعماره سپردند - انتهی. از اینجا پیداست که عماره در این زمان پیر بوده چنانکه نمیدانسته اند که مرده است یا زنده و این خود دلیل دیگر است که او تا این وقت زنده بوده است. بعضی از محققین کلمه عماره بتشدید میم خوانده اند ولی از عبارت عوفی در لباب الالباب در باب ابومنصور صاحب ترجمه (عماره که در عمارت بناء ثنا و مهندس استاد بود...) چنین می نماید که عوفی این نام را بتخفیف میخوانده است.رجوع به لباب الالباب ج ۲ صص ۲۴ -۲۶ و سخن و سخنوران ج ۱ صص ۲۶ -۲۷ و مقالهٔ عمارهٔ مروزی بقلم عباس اقبال در مجلهٔ شرق شمارهٔ ۱ و احوال رودکی بقلم سعید نفیسی ج ۳ ص ۱۱۸۷ ببعد شود. و ابیات ذیل در لغت نامه ها و تذکره ها از او آمده است: آن زاغ نگه کن چون پرد مانند یکی قیره گون چلیپا. نبود ایچ مرا با بتم عتیب مرا بی گنهی کرد شیب و تیب چنان تافته برگشتم از نهیب چنان گمره برگشتم از عتیب ندارد بر آن زلف مشک بوی ندارد بر آن روی لاله زیب. بجای خشتچه گر بیست نافه بردوزی هم ایچ کم نشود بوی گنده از بغلت. دلبرا دو رخ تو بس خوب است از چه با یار کار گست کنی. ریشی چگونه ریشی چون مالهٔ بت آلود گوئی که دوش بر وی تا روز گوه پالود. ای مسلمانان زنهار ز کافربچگان که به دروشت بتان چگلی گشت دلم [ کذا ]. گفت من نیز گیرم اندر کون سبلت و ریش و موی لنج ترا. گنده و بی قیمت و دون و حقیر ریش پر از گوه و همه تن کلخج. سرشک دیده برخسار من فروگذرد هرآنگهی که بآماجگاه او گذرم. همواره پر از پیخ است آن چشم فژاگن گوئی که دو بوم آنجا بر خانه گرفته ست. معذور است ار با تو نسازد زنت ای غر زان گنده دهان تو و زان بینی فژغند با ماه سمرقند کن آئین سپرجی رامش گر خوب آور با نغمهٔ چون قند از پشت یکی جوشن خرپشته فرو نه کز داشتنت عیبهٔ جوشنت بفرکند. دیدم چنین بتی که صفت کردم سرمست پیش میشنه بنشسته. مرغ سپید شند شد امروز ناودان گو آورند پیشت آن مرغ سرخ شند. رویش میان حلّهٔ سبز اندرون پدید چون لاله برگ تازه شکفته میان خوید. نال دمیده بسان [ظ: بجای ] سوسن آزاد بنده بر آن نال نال وار نویده. ناخنت زنخدان ترا کرد شیار گوئی که همین زنخ بخاری بشخار. تا برنهاد زلفک شوریده را بخط اندرفتاد گرد همه شهر شور و شر. باد بهاری به آبگیر برآمد چون رخ من گشت آبگیر پر از چین. سوار بود بر اسبان چو شیر بر سر کوه پیاده جمله بخون داده جامه را آهار. مجلس و مرکب و شمشیر چه داند همی آنک سر و کارش همه با گاو و زمین است و گراز. خواهی تا توبه کرده رطل بگیرد زخمهٔ غوش ترا بفندق تر گیر. گر کوکب ترکشْت ریخته شدمن دیده بترکشْت برنشانم. بنشان به تارم اندر مر ترک خویش را با چنگ سغدیانه و با بالغ و کدو. با چنگ سغدیانه و با بالغ شراب آمد بخان چا کر خود خواجه باصواب. یک قحف خون بچهٔ تاکم فرست از آنک هم بوی مشک دارد و هم گونهٔ عقیق. نوروز و گل و نبیذ چون زنگ ما شاد و بسبزه کرده آهنگ. خوشه چون عِقْدِ درّ و برگ چو زر باده همچون عقیق و آب چو زنگ. پسر خواجه دست برد بکوک خواجه او را بزد به تیر تموک. من بساک از ستاک بید کنم بی تو امروز جفت سبزه منم. باد برآمد بشاخ سیب شکفته بر سر میخواره برگ گل بفتالید آهو مر جفت را بغالد بر خوید عاشق معشوق را بباغ بغالید خیز مکاسی بیار باز قدح را کانکه مکا گفت از این سرای بکالید. دو چشم موژان بودیش خوب و خواب آلود بماند خواب و شد آن نرگسش که موژان بود. تو نزد همه کس چو ماکیانی اکنون تن خود را خروه کردی. مغ از نشاط سبدچین که مست خواهد شد کند برابر چرخشت خشت بالینا. گوئی زبان شکسته و گنگ است بت ترا ترکان همه شکسته زبانک بوند نون. بینیت همی بینم چون خانهٔ کردان آراسته همواره بشیراز و به رخبین غولی و فروهشته دو غولین به دو ابرو پنهان شده اندر پس اطراف دو غولین. شاخ است همه آتش زرین و همه شاخ پر زر کشیده ست و فراخ است و نوآئین. یکی بدید بگوه اوفتاده مسواکش ربود تا بردش باز جای و باز کده یکی بگفت نه مسواک خواجه گنده شده ست که این سگاله و گوه سگ است خشک شده. چرا که خواجه بخیل و زنش جوانمرد است زنی چگونه زنی سیم ساعد و لنبه. کونی دارد چون کون خواجه ش لت لت ریشی دارد چو ماله آلوده به پت. تا همی آسمان توانی دید آسمان بین و آسمانه مبین. فربه کردی تو کون ایا بدسازه چون دنبهٔ گوسفند در شبغازه. تا پدید آمدت امسال خط غالیه بوی غالیه خیره شد و زاهری و عنبر خوار. به ابر رحمت ماند همیشه کف امیر چگونه ابر کجا توتکیش باران است. چون میخورم بساتکنی یاد او خورم وز یاد او نباشد خالی مرا ضمیر. آتش اگر ندیدی با آب ممتزج اینک نگاه کن تو بدین جام و این شراب جام بلور و لعل می صافی اندر او گوئی که آتشی ست برآمیخته به آب. آن می بدست آن بت سیمینه تن نگر گوئی که آفتاب بپیوست با قمر تا برنهاد زلفک شوریده را بخط اندرفتاد گرد همه شهر شور و شر و آن ساغری که سایه فکنده ست می در او برگ گل سپید است گوئی بلاله بر. غره مشو بدانکه جهانت عزیز کرد ای بس عزیز را که جهان کرد زود خوار مار است این جهان و جهانجوی مارگیر وز مارگیر مار برآرد همی دمار. جهان ز برف اگر چند گاه سیمین بود زمرد آمد و بگرفت جای تودهٔ سیم بهارخانهٔ کشمیریان بوقت بهار بباغ کرده همه نقش خویشتن تسلیم بدور باد همه روی آبگیر نگر پشیزه ساخته بر شکل پشت ماهی شیم. بر روی او شعاع می از رطل برفتاد روی لطیف و نازکش از نازکی بخست می چون میان سیمین دندان او رسید گوئی کران ماه بپروین درون نشست. شاخ بید سبز گشته روز باد چون یکی مست نوان سرنگون لاله برگ لعل بنگر بامداد چون سرشمشیر آلوده بخون. از کف شاه نور بود بر جبین خور جودش مرا سهیل نموده ست بر جبین گر بر کران دجله کسی نام او برد آب انگبین ناب شود گِل گل انگبین . ای قحبه چه یازی بدف زدوک سراینده شدی چون فراشتوک. گر خوار شدم سوی بت خویش روا باد اندیک بر مهتر خود خوار نیم خوار. و گر به بلخ زمانی شکار چال کند بیاکند همه وادیش را به بط و بچال کسی که غال شد اندر عداوت تو ملک خدای خانهٔ وی جای رخنه [شاید: رحبه ] دادش غال . به نیم گرده بروبی بریش بیست کنشت بصد کلیچه سبال تو شوله روب نرفت. از خون او چو روی زمین لعل فام شد روی وفا سیه شد و روی امید زرد تیغش بخواست خورد همی خون مرگ را مرگ از نهیب خویش مر آن شاه را بخورد.
[ اَ مَ ] (اِخ) عمدةالدین. رجوع به ابومنصور حفده شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) عمیدالدوله. رجوع به ابن جهیر عمیدالدوله و رجوع به عمیدالدوله... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) عیسی بن مودود صاحب تکریت. رجوع به فخرالدین ابومنصور... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) عیسی بن مودود صاحب تکریت. رجوع به فخرالدین ابومنصور... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) غالب بن جبرائیل الخرتنگی. بخاری صاحب صحیح در آخر عمر به خرتنگ قریه ای بسمرقند بخانهٔ وی فرود آمد و هم بدانجا زندگانی را وداع گفت و ابومنصور را از بخاری حکایاتی است.
[ اَ مَ ] (اِخ) غیاث بن المقیم السلمی الکوفی. رجوع به ابومنصور حافظ... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) فارسی. او را در شمار صحابه آرند و گویند در خلق او تندی بود و او را بدین سبب نکوهش میکردند او گفت دوست ندارم که بدین صفت متصف نباشم چه رسول صلوات اللََّه علیه فرمود حدّت عارض نیکان امت من است.
[ اَ مَ ] (اِخ) الفارسی. دوید از وی روایت کند.
[ اَ مَ ] (اِخ) فخرالدین صاحب تکریت عیسی بن مودودبن علی بن عبدالملک بن شعیب ملقب به فخرالدین. رجوع به فخرالدین ابومنصور... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) فخرالدین، ناصری صلاحی. رجوع به ابومنصور چهارکس... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) فرامرز. رجوع به فرامزبن علاءالدوله... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) فضل بن عمربن منصوربن علی. رجوع به فضل... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) فلک المعالی. منوچهربن قابوس. رجوع به منوچهر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) فولادستون بن عمادالدین مکنی به ابی منصور. رجوع به فولادستون... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قاضی افریقیه. محدث است. (الکنی للبخاری).
[ اَ مَ ] (اِخ) قاهر. نوزدهمین خلیفهٔ عباسی. رجوع به قاهر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قایماز. مجاهدالدین بن عبداللََّه زینی. او در ابتدا خادم صاحب اربل زین الدین بود سپس او را آزاد کرد و فرزندان وی برتبهٔ اتابکی رسیدند. پسر زین الدین، مظفرالدین امور اربل را بدو محول کرد و او در آن شهر به اجرای عدل و داد کوشید و در آنجا مدرسه و خانقاهی بنا کرد و اوقافی بسیار بر آن دو تخصیص داد و سپس بموصل منتقل شد و از جانب اتابک سیف الدین امور قلعهٔ موصل بدو مفوض گردید و در اینجا نیز مدرسه ای بزرگ بساخت و مکتبی خاص برای ایتام بنا کرد و بر دجله پل دوّمی کرد. وفات او در صفر ۵۹۵ هـ . ق. است. ادبا و شعرا او را مدحها گفته و بنام او کتاب نوشته اند. ابن اثیر کاتب او بود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قاینی. بزرجمهر قسیم بن ابراهیم. رجوع به بزرجمهر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قراتکین. رجوع به ابومنصور دوانی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قطران ارموی شاعر. رجوع به قطران... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) قمری حسن بن نوح از مشاهیر اطبای اسلامی صاحب کتاب غنی و منی و کتاب علل العلل معاصر شیخ الرئیس ابوعلی. ابن ابی اصیبعه گوید که ابوعلی بن سینا طب از وی فراگرفته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) گازر هروی. از اهل هرات و از عرفای مائهٔ پنجم هجری محسوبست. او با شیخ الاسلام معاصر بوده و شیخ الاسلام مینویسد که وی درویش با شکوه بود و مشایخ بسیار دیده و از شیخ عمو بزرگتر بود و خدمت جماعتی از بزرگان این طبقه رسیده مانند شیخ احمد بخاری استرابادی و ابونصر سراج صاحب کتاب لمع و در آخر عمر منزوی بود. وقتی از او پرسیدند یا شیخ در ایام زندگانی چه دیدی و چه تجربت نمودی گفت با خلق دوری کردن و خود را گمنام کردن تا از آن دین و دنیای خود را حفظ کردن. از شیخ احمد بخاری نقل کرده است که وقتی براه درآمدم جامه ای رنگین در تن داشتم چشم خود بگرفت و گفت ای فرزند برو و جامهٔ زنان از تن بیرون کن و من از زبان او معانی بسیار یافتم و تغییر حالت از برایم پدید شد و هم از شیخ احمد بخاری نقل است که وقتی مریدی بنزد او آمد و از او وصیتی خواست گفت جهدی کن که در دنیا اهل حرص و طمع نگردی که حریص انیس حرمان است و اهل طمع ذلیل و خوار بنزد هر نادان چه آنرا که از برای تو مقدر کرده اند خود در پی تو میگردد تا بتو برسد و آنچه مقدّر نیست تا بتو برسد بکوشش نخواهد رسید. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۴ ص ۸۸ و ۸۹ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) گازر هروی. از اهل هرات و از عرفای مائهٔ پنجم هجری محسوبست. او با شیخ الاسلام معاصر بوده و شیخ الاسلام مینویسد که وی درویش با شکوه بود و مشایخ بسیار دیده و از شیخ عمو بزرگتر بود و خدمت جماعتی از بزرگان این طبقه رسیده مانند شیخ احمد بخاری استرابادی و ابونصر سراج صاحب کتاب لمع و در آخر عمر منزوی بود. وقتی از او پرسیدند یا شیخ در ایام زندگانی چه دیدی و چه تجربت نمودی گفت با خلق دوری کردن و خود را گمنام کردن تا از آن دین و دنیای خود را حفظ کردن. از شیخ احمد بخاری نقل کرده است که وقتی براه درآمدم جامه ای رنگین در تن داشتم چشم خود بگرفت و گفت ای فرزند برو و جامهٔ زنان از تن بیرون کن و من از زبان او معانی بسیار یافتم و تغییر حالت از برایم پدید شد و هم از شیخ احمد بخاری نقل است که وقتی مریدی بنزد او آمد و از او وصیتی خواست گفت جهدی کن که در دنیا اهل حرص و طمع نگردی که حریص انیس حرمان است و اهل طمع ذلیل و خوار بنزد هر نادان چه آنرا که از برای تو مقدر کرده اند خود در پی تو میگردد تا بتو برسد و آنچه مقدّر نیست تا بتو برسد بکوشش نخواهد رسید. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۴ ص ۸۸ و ۸۹ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ماتریدی. مفسّر. از علمای حنفیّه منسوب بماترید قریه ای به بخارا. رجوع به محمدبن محمد ماتریدی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مثنی بن العوف بصری. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) مجدالدین سیف الدوله مبارک بن کامل بن علی بن مقلدبن نصربن منقذ کنانی. معروف به ابن منقذ از امراء صلاحیه (۵۲۶ -۵۸۹ هـ . ق.). رجوع به سیف الدوله شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) محمد ازهری. رجوع به ازهری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) محمدان بن زکریاء سینی. از مردم سین اصفهان. و او قول ابن خرشید را شنیده است. (تاج العروس).
[ اَ مَ ] (اِخ) محمد انصاری. پدر شیخ الاسلام خواجه عبداللََّه انصاری مرید شریف حمزهٔ عقیلی و خدمت ابوالمظفر ترمذی کرده بود و وفات وی بشعبان ۴۳۰ هـ . ق. بود. رجوع به نفحات الانس چ هند ص ۲۱۷ شود. و در نامهٔ دانشوران (ج ۴ ص ۸۸) آمده است: از بیانات اوست که از کتاب طریق السوک او نقل شده که میگوید: سه چیز چون در طبع مرد باشد از سه چیز ایمن نباشد نفاق از انقلاب حالت و دروغ از بدی عاقبت و حسد از کوتاهی عمر. چون پنج خصلت مرد را باشد از دنیا و آخرت محروم گردد؛ پسندیدن ظلم بر مردمان و نخوردن غم دوستان و محروم کردن نزدیکان و ترجیح دادن خردان را بر بزرگان و خضوع و افتادگی بنزد ظالمان. چون دو صفت در مرد باشد محرومی و مأیوسی لازمهٔ اوست اول جلب منفعت از برای خود دویم خواستن ضرر از برای برادر خود. چهار چیز بی چهار چیز در مرد نپاید و نماند: اول علمی که او را مایهٔ عزت غیر کنند، دویم مالی که بتبذیر و اسراف خرج نمایند، سیم شغلی که آنرا سبب انتظام امور ظالمی کنند، چهارم شأنی که آنرا مایهٔ ذلت عزیزان خواهند. از او پرسیدند که بدترین مردمان کیست گفت آنکس که به زبان و دلش با دوست موافق نباشد و عهود و مواثیق نگاه ندارد. مدفن او در بلخ در جنب قبر مرشد خود شریف حمزهٔ عقیلی است و مؤلف حبیب السیر (ج ۱ ص ۳۰۹) ابومنصور را از اولاد مت بن ابی ایوب انصاری صاحب اکل رسول صلوات اللََّه علیه گفته است.
[ اَ مَ ] (اِخ) محمدبن احمدبن طاهر. رجوع به محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) محمدبن احمدبن طلحه ازهری هروی. رجوع به ابومنصور ازهری و ازهری... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) محمدبن احمدبن علی خیاط بغدادی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) محمدبن احمد دقیقی مداح آل سامان و چغانیان. رجوع به دقیقی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) محمدبن اسعد. رجوع به ابومنصور حفده شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) محمدبن حسام. فقیه قرشی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) محمدبن حسین الآبی. از مردم آبه نزدیک ساوه برادر ابوسعد منصوربن حسین الآبی وزیر مجدالدوله رستم بن فخرالدولةبن بویة. و ابومنصور از عظماء کتاب و اجلهٔ وزراست و وزیر پادشاه طبرستان بود. (معجم البلدان ذیل کلمهٔ آبه).
[ اَ مَ ] (اِخ) محمدبن حسین خطیر الملک میبدی یزدی. رجوع به ابومنصور خطیرالملک... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) محمدبن سهل بن مرزبان کرخی. رجوع به محمدبن سهل... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) محمدبن عبدالجبار. رجوع به ابومنصور عتبی و عتبی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) محمدبن عبدالملک بن خیرون بغدادی. رجوع به محمدبن عبدالملک... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) محمدبن علی بن ابراهیم بن زبرج نحوی معروف بعتبی. رجوع به محمدبن علی بن ابراهیم... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) محمدبن علی بن عمر حیانی اصفهانی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) محمدبن فخرالدولة. رجوع به ابن جهیر عمیدالدولة و عمیدالدوله محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) محمدبن محمد بردی شافعی. رجوع به ابومنصور بردی و رجوع به محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) محمدبن محمدبن جهیر. رجوع به عمیدالدوله محمد... و ابن جهیر عمیدالدولة... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) محمدبن محمد ماتریدی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) محمدبن مکرم بن شعبان. رجوع به محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) محمد عمدةالدین معروف به حفده بن اسعدبن محمدبن الحسین بن القاسم العطاری الطوسی نیشابوری واعظ و فقیه و اصولی. فقه در مرو از علی ابی بکر محمدبن منصور سمعانی پدر حافظ مشهور فراگرفت و سپس بمروالروذ از قاضی حسین بن مسعود فرّاء بغوی استفادات کرد و از آن پس به بخارا نزد علی برهان عبدالعزیزبن عمربن مازه تلمّذ کرد و بعد از آن به مرو بتذکیر و وعظ پرداخت. و در فتنهٔ غز به عراق و از آنجا به آذربایجان و الجزیره و موصل رفت و وعظ و تذکیر از سر گرفت و عاقبت به تبریز بازگشت. وفات او در تبریز به سال ۵۷۱ هـ . ق. بود. و رجوع به ابومنصور حفده... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) محمد قاهر باللََّه خلیفهٔ عباسی (۳۲۰ -۳۲۲ هـ . ق.). رجوع به قاهر باللََّه... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) محمد میبدی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مسترشد فضل. رجوع به مسترشد... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مستوفی، بزمان مسعود غزنوی. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۶۰ و ۴۱۹ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مسعودبن وهسودان. رجوع به مسعود... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مظفربن ابی الحسن بن اردشیر ابی منصور عبّادی الواعظ المروزی. ملقب به قطب الدین و معروف به امیر از اهل مرو. او یدی طولی در وعظ و تذکیر داشت با ادائی نیکو و مهارتی بی مثل که بدو مثَل زدندی و بر فضل او اهل عصر همداستان بودند. از مرو به بغداد رفت و نزدیک سه سال بدانجا بود و مجلس می گفت و از خلق قبولی تام یافت و خلیفه مقتفی لامراللََّه او را برسولی بسنجربن ملکشاه سلجوقی فرستاد پس از بازگشت از خراسان رسول خوزستان شد و در این سفر به عسکر مکرم در ۵۴۷ هـ . ق. درگذشت و جنازهٔ او را به بغداد بردند و در حظیرهٔ جنید معروف بخاک سپردند. ولادت او به سال ۴۹۱ هـ . ق. بوده است.
[ اَ مَ ] (اِخ) مظفربن ابی منصور عبادی مروزی. رجوع به ابومنصور عبادی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) معمربن احمد اصفهانی. از عرفای مائهٔ چهارم هجریه. شیخ اصفهان و حنبلی مذهب بود و شیخ احمد کوفانی بصحبت وی رسیده و از او نقل کرده است. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۴ ص ۸۷ و نفحات الانس جامی شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) ممهدالدولة از بنی مروان دیاربکر (۳۸۷ -۴۰۲ هـ . ق.). رجوع به ممهدالدوله... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) منوچهربن قابوس فلک المعالی. رجوع به منوچهر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) موریانی. خوندمیر در دستورالوزراء آرد: بروایت صاحب جامع الحکایات در سلک وزرای سلطان طغرل منتظم بود و پیوسته به ادای وظائف طاعات و روایت عبادات قیام مینمود هرصباح بعد از فریضهٔ بامداد بر سر سجاده نشسته تا وقت طلوع آفتاب اوراد نماز خواندی بعد از آن سوار شده خود را بملازمت سلطان رسانیدی روزی پادشاه را مهمی روی نمود پگاه تر، کس بطلب وزیر فرستاد و ابومنصور بدستور به قرائت اوراد پرداخته فرستاده را جوابی نداد و چون انتظار صاحب اقتدار از حد اعتدال تجاوز نمود جمعی از اهل غمز و سعایت زبان بغیبت بگشوده بعرض رسانیدند که پیوسته ابومنصور بنا بر خودرائی و بی پروائی بحکم حضرت کشورستانی التفات نمی نماید و سرانجام مهام را در عهدهٔ تعویق گذاشته دیر بدیوان حاضر میگردد. از استماع این سخن سلطان در غضب رفت چون وزیر بپایهٔ سریر سلطنت مسیر رسید، بانگ بر وی زد چرا بیگاه بدرگاه عالم پناه می آئی؟ ابومنصور جواب داد که من بندهٔ پروردگار عالمیانم و چاکر شهریار جهانیان و با خود نذر کرده ام که تا هر صباح از عرض بندگی و نیاز بدرگاه کریم کارساز بازنپردازم خود را در سلک ایستادگان بارگاه پادشاه منتظم نسازم نایرهٔ غضب پادشاهی از استماع این کلمات آبدار تسکین یافت و پرتو عنایت و التفات برحال ابومنصور تافت.
[ اَ مَ ] (اِخ) موفق بن علی هَروی. او را کتابی است در مواد طب موسوم به الأبنیة عن حقایق الأدویه، بترتیب حروف هجا بفارسی و او بهند رفته و طب هندی را در آنجا فرا گرفته است. و نسخهٔ عکسی این کتاب در کتابخانهٔ وزارت فرهنگ موجود است. علامهٔ قزوینی در باب کتاب مزبور نوشته اند ابداً معلوم نیست (تا آنجا که بنده تتبع کرده ام) که مؤلف در چه عصری بوده و در چه شهری میزیسته و بنام که این کتاب را تألیف نموده، فقط و فقط آنچه در دیباچهٔ کتاب در خصوص آن امیر یا پادشاهی که این کتاب را مؤلف به اسم او تألیف نموده ذکر شده این عبارت است: «تا آن هنگام که حاصل آمدم اندر حضرة عالی مولانا الامیر المسدد المؤید المنصور ادام اللََّه علوه پس او را دیدم ملکی بزرگوار و دانا الخ». فلوگل و سایر مستشرقین ازین عبارت چنان فهمیده اند که مقصود منصوربن نوح بن نصربن احمدبن اسماعیل سامانی (۳۵۰ -۳۶۵ هـ . ق.) است و بنظر بنده این مسئله بسیار مشکوک می آید زیرا که ظاهر عبارت چنان مینماید که کلمات الامیر المسدد المؤید المنصور همه از القاب تعظیم و تفخیمی معموله باشند که به اغلب ملوک و امرا اطلاق میشده است نه اینکه مراد از المنصور اسم آن پادشاه بوده است زیرا که این سه کلمه المسدد، المؤید، المنصور همه در عرض هم ذکر شده اند پس چه ترجیحی دارد که بگوئیم المنصور اسم یا لقب او بوده است نه المؤید یا المسدّد، وانگهی لقب رسمی منصوربن نوح مذکور بتصریح عموم مورخین الامیر السدید بوده است نه الامیر المسدد، ولی معذلک کله حدس فلوگل و سایر مستشرقین در اینکه مراد منصوربن نوح باشد بکلی محال و غیر ممکن نیست بخصوص که کلمهٔ المسدد با لقب رسمی منصوربن نوح السدید هر دو از یک ماده اند مسئلهٔ دیگر که انسان را در صحّت مقولات مستشرقین در موضوع عصر مؤلف بشک می اندازد. اینجاست که در پشت صفحهٔ اول نسخه این عبارت بهمان خط کاتب اصلی مسطور است: « کتاب الابنیة عن حقایق الادویة تألیف ابومنصور موفق بن علی الهروی حرسه اللََّه.» که جملهٔ دعائیهٔ «حرسه اللََّه» تقریباً صریح است که مؤلف کتاب در حین استنساخ این نسخه بتوسط اسدی یعنی در سنهٔ ۴۴۷ هـ . ق. در حیات بوده است و در این صورت چگونه معاصر منصوربن نوح سامانی میتواند باشد ولی احتمال ضعیفی نیز میرود که اسدی تمام عبارت مذکور را عیناً از روی نسخهٔ اصلی که در حیات خود مؤلف نوشته شده بود استنساخ کرده است پس در این صورت جملهٔ «حرسه اللََّه» راجع بعصر اسدی نخواهد بود بلکه متعلق به اصل نسخهٔ منقول عنها خواهد بود. رجوع به مقالهٔ کتاب الابنیة عن حقایق الادویة در بیست مقالهٔ قزوینی ج ۲ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مولی بن عباس. صحابی است.
[ اَ مَ ] (اِخ) مولی بن عباس عروةبن ابی قیس از او روایت کند.
[ اَ مَ ] (اِخ) مولی سلیمان بن عباس. عاصم احول از او روایت کند. (الکنی للبخاری). و در کتاب ابن ابی حاتم آمده است: مولی سلیم روی عن ابن عباس.
[ اَ مَ ] (اِخ) موهوب بن ابی طاهر احمد جوالیقی. رجوع به جوالیقی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) مؤیدالدوله فولادستون بن عمادالدین از آل بویه فرمانروای اصفهان (۳۶۶ -۳۷۳ هـ . ق.). رجوع به فولادستون... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) میمون الجهنی الکوفی. محدث است.
[ اَ مَ ] (اِخ) ناصرالدین سبکتکین. رجوع به سبکتکین شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نزار العزیزباللََّه بن المعزبن المنصوربن القائم بن المهدی العبیدی صاحب مصر. رجوع به عزیز باللََّه.... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نزاربن معد ملقب بعزیز، پنجمین خلیفهٔ فاطمی مصر (۳۶۵ - ۳۸۶ هـ . ق.). رجوع به عزیز... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نصربن هارون نصرانی شیرازی. او مردی کافی بود و امور تصرف و دقایق آن نیکو می دانست. و عضدالدوله نماند و پسرش شرف الدوله او را بگرفت و مصادره کرد و بعد از آن به سباشی حاجبش داد تا او را بکشت. گویند ابومنصور این حاجب را دشمن داشتی و بکارها فرستادی تا او را نباید دید و با خود گفتی نمیدانم که من سباشی حاجب را چرا دشمن می دارم و نمی خواهم که نظر او بر من افتد تا آخر کار بر دست او کشته شد. گویند ابومنصور نیابت به ابوالعلا ثابت بن صاعد داد و ثابت صاعد را خیوط گفتندی. بشیربن هارون وزیر را به این سبب هجو کرد: قد فال رأیک [ کذا؟ ] من بعد صحة رأیک لما بسطت خیوطاً علمت انّک حائک. رجوع به تجارب السلف چ طهران ص ۲۴۲ و ۲۴۳ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) نضربن راش. رجوع به ابونصر بن منصوربن راش شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) واسطی. محدث است و ابویعقوب اسحاق بن ابراهیم کوفی از او روایت کند.
[ اَ مَ ] (اِخ) وزیر بویهی. از بنی فسانجس. رجوع به تجارب السلف ص ۲۵۲ شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) وشمگیر ظهیرالدولةبن زیار در طبرستان جرجان (۳۲۳ -۳۵۶ هـ . ق.). رجوع به وشمگیر... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) وهسودان، وهسوذ، یا وهسوذان بن محمد مملان بن ابی الهیجا کنگری از پادشاهان آذربایجان و ممدوح قطران. وی از نژاد عرب از نسل روادبن مثنی ازدی است زمان او درست معلوم نیست ولیکن ظاهراً بین سالهای ۴۲۰ و ۴۵۰ هـ . ق. سلطنت داشته و در سال ۴۴۶ اطاعت طغرل بیک پادشاه سلجوقی را پذیرفته است. زلزلهٔ بزرگ و مشهور تبریز در زمان او واقع شده و در سفرنامهٔ ناصرخسرو مذکور است. رجوع به وهسودان... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) هبةاللََّه بن حامدبن احمد عمیدالرؤساء. رجوع به هبةاللََّه... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) هروی. رجوع به ابومنصور موفق شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) یحیی بن علی منجم معتزلی. رجوع به یحیی... شود.
[ اَ مَ ] (اِخ) یوسف بن عمر. رجوع به یوسف... شود.

کلمات هم‌قافیه با «ابومنصور»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ور» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید