معنی ابومحجن

معنی ابومحجن

6 بازدید
[ اَ مِ جَ ] (اِخ) توبةبن نمربن حرملةبن تغلب بن ربیعة الحضرمی البسّی. تابعی است و از لیث و جز او روایت کند و عمّ وی حرث بن حرملةبن تغلب از علی علیه السلام و از او رجاءبن حیوة و عباس بن عتبةبن کلیب بن تغلب روایت کنند. و ابومحجن از بسّ بطنی از حمیر و قاضی مصر بود.
[ اَ مِ جَ ] (اِخ) ثقفی. صحابی است. و در نام او خلاف است، بعضی مالک بن حبیب گفتند و برخی عبداللََّه بن حبیب بن عمروبن عمیر و گروهی گفتند نام او کنیت اوست. آنگاه که جیش مسلمانان در سال هشتم هجرت بطائف شد او با سپاه مشرکین بود و بسنهٔ نهم با همهٔ قوم خود مسلمانی گرفت. او از رسول صلوات اللََّه علیه و سلم این حدیث شنوده و روایت کرده است: پس از خود بر امّت خویش از سه چیز بیم دارم، ایمان به احکام نجوم و تکذیب اختیار آدمی و ستم پیشوایان. ابومحجن بجاهلیت و هم در اسلام از ابطال و شجعان بشمار بود و شعر او بس دلنشین و بدیع است. لیکن با دین مسلمانی مولع بشرب خمر بود و بهیچ نکوهش و ردعی از انهماک در شراب بازنمی ایستاد چنانکه بشعر گفت: اذا مِتّ فادفنّی الی جنب کرمة تروّی عظامی بعد موتی عروقها و لاتدفننّی بالفلاة فاننی اخافُ اذا ما مِتّ اَن لااذوقها. و عمربن الخطاب در خلافت خویش هفت هشت کرّت بر وی حدّ خمر راند و بآخر از بسیاری ستیهندگی او در ادمان خمر در حراست حارسی بیکی جزیره نفی کرد و او در راه اندیشهٔ کشتن نگاهبان خویش کرد و مرد قصد او دریافت و از وی بگریخت و نزد عمر شد و قصه بازگفت و ابومحجن از همان راه بسپاه سعدبن ابی وقاص پیوست و سعد در این وقت از دست عمر سپهسالار جیش بود بقادسیه. عمر بسعد نوشت تا ابومحجن را بازدارد و او بفرمان خلیفه ابومحجن را بند کرد. و بروز ناطف که ایرانیان جیش عرب را درپیچیدند ابومحجن از خیمه مینگریست و از اینکه بیاری مسلمانان رفتن نمیتوانست رنج می برد و ابیات زیرین بگفت: کفی حزنا ان ترتدی الخیل بالقنا و اترک مشدودا علیّ وثاقیا اذا قمت عنانی الحدید و غلقت مصارع دونی قد تصم المنادیا و قد کنت ذامال کثیر و اخوة فقد ترکونی واحدا لا اخا لیا و قد شفّ جسمی اننی کلّ شارق اعالج کبلا مصمتا قد برانیا فللّه درّی یوم اترک موثقا و یذهل عنی اثرتی و رجالیا حسبنا عن الحرب العوان و قد بدت و اعمال غیری یوم ذاک العوالیا فللّه عهد لااخیس بعهده لئن فرجت الاّ ازور الحوانیا. و بنزد اُمّ ولدِ سعد کس فرستاد و درخواست تا فرمان کند که بند از وی برگیرند و اسب و سلاح دهند و گفت بجنگ شوم اگر شهادت یابم و اگر نه بازگردم و بدست خود بند بر پای نهم. و زن عهد او استوار داشت و بند از وی بگشادند سلاح بداد و او هم بر اسب سعد، بلقانام برنشست و نیزه برگرفت و بمیدان شد و جنگی درپیوست سخت مردانه و دل سپاه بازآورد و سپاه عرب او را ندانستند و با خود گفتند ایدون این ملکی است که خدای جل شأنه فروفرستاده است یاری اسلام را. و سعد را بدین روز جراحتی بود که با آن بحرب نتوانستی شد و خالدبن عرفطه را بجای خویش بسپاهسالاری بیرون کرد و خود بر کوهکی از ریگ برشد، دور از حرب جای و فتور و سستی عرب و جلادت سپاه ایران و دررسیدن سواری مجهول و مردانگیهای او بدید و وی نیز بومحجن را ندانست و میاندیشید که جهش های اسب، بلقا را ماند و طعن ها چون طعن بومحجن باشد و لیکن این نتواند بودن چه بلقا به شکال و بومحجن به بند اندر است. شبانگاه چون دو لشکر باز جای شدند ابومحجن راست کردن پیمان را از پیش بخیمهٔ محبس خود شتافت و سلاح بگشاد و بند بر پای نهاد و وعد تمام کرد و سعد نیز از ریگ بخیمه شد و زن از وی پرسید که امروز آسیای جنگ چون گشت و دست که را بود و سعد غلبهٔ ایرانیان را بار نخست و پدید آمدن مردی ناشناس بر ابلقی و دلیریهای او و قوّت گرفتن مسلمانان با وی بیان کرد و بآخر گفت اگر نه بلقا در شکال و بومحجن در بند بود گفتمی اسب بلقاء و سوار بومحجن است از بسیاری شباهت که در میان بود. زن گفت سوگند با خدای که همچنان است و پیام ابومحجن را بدو و سلاح و اسب خواستن و پیمان ببازگشت بستن و راست کردن پیمان همه سعد را قصه کرد و سعد بومحجن را بخواند و بندهایش بگشاد و به زبان بنواخت و گفت سوگند با خدای که دیگر بار ترا بشرب خمر ادب نکنیم. ابومحجن گفت سوگند با خدای که من نیز دیگر شراب نخورم. و این دو بیت بگفت: رأیت الخمر صالحة و فیها خصال تهلک الرجل الحلیما فلا واللََّه اشربها حیاتی ولا اشفی بها ابداً سقیما. و تا مرگ این عهد نگاه داشت. وفات او را به آذربایجان و گروهی بجرجان گفته اند و هیثم بن عدی از مردی روایت کرد که وی بآذربایجان یا گرگان قبر بومحجن بدید، سه بنه رز بر وی روئیده و شاخها و برگها بر گور گسترده و خوشه ها فروهشته و بر سنگ نبشته: هذا قبر ابی محجن الثقفی. مرد گوید چون این گور و تاکها بدیدم از بیت بومحجن مرا یاد آمد که گفت «اذا مت فادفنی الی جنب کرمة...» و در عجب شدم و از خدای تعالی آمرزش او خواستم. و هم ابومحجن راست: لاتسأل الناس عن مالی و کثرته و سائل الناس عن حزمی و عن خلقی القوم اعلم انی من سراتهم اذا تطیش ید الرعدیدة الفرق قد ارکب الهول مسدولاً عساکره و اکتم السر فیه ضربة العنق اعطی السنان غداة الروح حصته و حامل الرمح ارویه من العلق سیکثر المال یوماً بعد قلته و یکتسی العود بعدالیبس بالورق. و ابوالمحامد محمودبن عمر الجوهری الصائغ الهروی به قصیدهٔ نونیهٔ خود در بیت ذیل نام بومحجن یاد کرده است و خود را بدو ماننده شمرده است: چو جنی زان نهان باشم که در فضلم چو ابن الجن چومحجن چفته زان باشم که در شعرم چوبوالمحجن.
[ اَ مِ جَ ] (اِخ) نُصیب شاعر عرب. معروف به اسود مروانی عبد بنی کعب بن زمره.

کلمات هم‌قافیه با «ابومحجن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «جن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید