معنی ابوعمرو
5 بازدید
[ اَ عَ مْ رْ ] (ع اِ مرکب) شاهین. || پلنگ. || (اِخ) هرتن از قبیلهٔ بنی ذهل. (المرصع).[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) مغنی و خواننده ای بدربار محمود غزنوی: بونصر تو در پردهٔ عشاق رهی زن بوعمرو تو اندر صفت گل غزلی گوی. فرخی.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) تابعی است. او از عثمان بن عفان و از او معن بن عیسی روایت کند. (الکنی للبخاری).[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن حاجب عثمان بن عمربن ابی بکر فقیه کردی. رجوع به ابن حاجب جمال الدین ابوعمرو... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن حفص بن مغیرة المخزومی القرشی یا حفص بن عمروبن مغیرة و نام او احمد یا عبدالحمید و بعضی گفته اند کنیت او نام او است. صحابی است و رسول صلوات اللََّه علیه یا امیرالمؤمنین علی علیه السلام او را بیمن فرستاد. او از رسول صلوات اللََّه علیه و از او ناشرةبن سمی روایت کند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن حماس. در نام او اختلاف است بعضی یوسف بن یونس و بعضی یونس بن یونس و بعضی یونس بن یوسف گفته اند. رجوع به صفةالصفوة چ حیدرآباد دکن ج ۲ ص ۷۶ شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن حماس سعد. صحابی است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن حماس اللیثی المدنی. او از پدر خود و از حمزج بن ابی اسید روایت کند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن حمدان. او راست: فوائدالحاج در چهار جزء.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن حیویه. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن زرقان. (این نام در یادداشتهای نویسنده بود و اکنون نمیدانم او کیست و از کجا نقل شده است).[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن صلاح تقی الدین عثمان بن عبدالرحمن بن صلاح شهرزوری. فقیه شافعی و مفسر و محدث و لغوی. او راست: المذهب فی ذکر شیوخ المذهب و سهل بن محمد از آن منتخبی ترتیب کرده است. و رجوع به ابن صلاح تقی الدین در همین لغت نامه و حبط ج ۱ ص ۴۰۸ شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن عتاب. او راست: لطائف الاحباب و وظائف الالباب.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن العلاءبن عماربن عریان بن عبداللََّه بن حصین التمیمی المازنی البصری. ابن خلکان پس از ذکر نسب بصورت مزبور گوید بخط خود در مسودات دیدم که نام او ابوعمروبن العلاءبن عماربن عبداللََّه بن الحصین بن الحرث بن جلهم بن خزاعی بن مازن بن مالک بن عمروبن تمیم (و بعضی نام او را زبان گفته اند) و او یکی از قراء سبعه و اعلم ناس بقرآن کریم و عربیت و شعر است و چون واضع نحو امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام را بشمار آریم او از طبقهٔ رابعه محسوب خواهد بود. اصمعی گوید: از ابی عمروبن العلا شنیدم که میگفت آن مقدار از نحو دانم که اعمش نمیدانست و اگر نوشته شود اعمش را حمل آن میسر نتواند بود و باز اصمعی گوید: از ابی عمرو هزار مسئلت کردم و با هزار حجت پاسخ گفت و ابوعمرو در حیات حسن بصری سر و پیشوای روزگار خویش بود و ابوعبیده گوید: ابوعمرو اعلم مردم به ادب و عربیت و قرآن و شعر است و آنچه از عرب فصحاء شنیده و نوشته خانه ای را تا نزدیک سقف پر کردی... و باز اصمعی گوید: ده سال ملازم ابی عمروبن العلا بودم و یکبار او به بیتی اسلامی تمثل نجست و فرزدق را دربارهٔ او ابیاتی است و صحیح این است که کنیهٔ او اسم اوست و بعضی نام او را زبان گفته اند و صحیح نیست و ابن منادر گفت از ابی عمروبن العلا پرسیدم تعلم تا کی نیکو است گفت تا گاه مرگ. مولد او در سال ۷۰ یا ۶۸ یا ۶۵ هـ . ق. بمکه بود و وفات وی در ۱۵۴ یا ۱۵۷ یا ۱۵۶ هـ . ق. بکوفه روی داد و عبداللََّه بن مقفع وی را رثا گفت و ابن خلکان چند شعر از آن رثا بیاورده است و اختلافی در باب آن اشعار ذکر کرده. و صاحب الکنی او را از روات حدیث نام برده است و ابن الندیم کتاب القراآت و کتاب النوادر را بدو نسبت کرده است. و گویند در نام او بیست و یک رأی مختلف است. سیوطی برخلاف ابن خلکان گوید: زبان درست و دیگر نام ها غلط است. و رجوع به حبط ج ۱ ص ۲۷۵ و فوات الوفیات ج ۱ شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن لرة بنداربن عبدالحمید. رجوع به ابن لره بندار... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن مرزوق عثمان. رجوع به ابن مرزوق ابوعمرو... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) ابن نجید. اسماعیل بن نجیدبن احمد سلمی. یافعی گوید: وی از مردم نیشابور است. مشایخ عصر خویش را برای اخذ حدیث و آموختن اصول سلوک طریقت بدید و اموال خویش در راه زهاد و علمای روزگار خود صرف کرد و در خراسان صاحب شهرتی عظیم و شیخ متصوفه بود و به سال ۳۶۵ هـ . ق. درگذشت. و شیخ فریدالدین عطار گوید: او از کبار مشایخ وقت بود و از بزرگان اصحاب تصوف و در ورع و معرفت و ریاضت و کرامت شأنی عظیم داشت و از نشابور بود و جنید را دیده و آخر کسی از شاگردان بوعثمان که وفات کرد او بود. او را نظری دقیق است... و کلماتی عالیست. از او می آید که گفت: صافی نشود قدم هیچکس در عبودیت تا آنگاه که همه کارهای خویش جز ریا نبیند و همهٔ حالهای خویش جز دعوی نداند. و گفت حالی که نه نتیجهٔ علم باشد اگرچه عظیم و باخطر بود ضرر آن از منفعت آن بر خداوندش زیادت بود و گفت هرکه دیدار او ترا مهذب نگرداند بیقین دان که او مهذب نیست و ادب نیافته و گفت هرکه راست باستاد بدو هیچکس کج ننگریست و هرکه کج شود بدو هیچکس راست نشود و گفت انس گرفتن بغیر اللََّه وحشت است و گفت فروترین درجهٔ توکل حسن ظن است بخدا و گفت تصوف صبر کردن است در تحت امر و نهی -انتهی. و باز او گفت: رب سکوت ابلغ من کلام.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) احمدبن محمدبن احمدبن نصر بن میمون لفیف. رجوع به احمد.. شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) احمدبن محمدبن عبداللََّه معروف به رزدی نیشابوری. متوفی به سال ۳۳۸ هـ . ق. رجوع به احمد... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) احمدبن محمدبن فرج جیانی اندلسی. رجوع به احمد... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) احمدبن محمد زبیدی. رجوع به احمد... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) احمدبن محمد طبری. رجوع به احمد... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) احمدبن محمد مصری. شارح تجرید. رجوع به احمد... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) الأحوص. اسحاق بن مرار شیبانی بالولاء کوفی. رجوع به اسحاق... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) ازدی. تابعی است و از بشیر مولی معاویه روایت کند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) اسحاق بن مرار شیبانی. رجوع به اسحاق... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) اسودبن یزیدبن قیس بن عبداللََّه. رجوع به اسود... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) اسودبن یزید عمّ علقمةبن قیس. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) اشهب بن عبدالعزیزبن داودبن ابراهیم قیسی. فقیه مالکی مصری. رجوع به اشهب... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) اوزاعی. عبدالرحمن بن عمرو. از اوزاع که نام قبیله ای است. مذکّر و واعظ و زاهد معروف. مولد او اوزاع، قریه ای بدمشق در سال ۸۸ هـ . ق. و مقام وی به بیروت بود و هم بدانجا درگذشت. از سخنان اوست که گفت: الناس عندنا اهل العلم؛ یعنی مردمی نزد ما دانشمندی است. و گفت عافیت ده بخش است نه بخش خاموشی است و یک بخش گریختن از مردمان. نقل است که ترسائی او را کوزهٔ انگبین آورد و درخواست تا عبدالرحمن بوالی بعلبک نویسد تا خراج وی خط کند. ابوعلی گفت اگر خواهی انگبین تو ردّ کنم و بوالی بنویسم و اگر نه انگبین بپذیرم و ننویسم. ترسا انگبین بازگرفت و او بوالی بعلبک بنوشت و سی دینار از خراج وی بیفکندند. وفات او بقول محمدبن سعد بشهر بیروت سال ۱۵۷ هـ . ق. در خلافت ابی جعفر به هفتادسالگی بود و علی بن المدینی وفات وی را در سال ۱۵۱ گفته است و ابن الندیم ۱۵۹ آورده است و گوید: او راست کتاب السنن فی الفقه و کتاب المسائل فی الفقه. رجوع به صفةالصفوة چ حیدرآباد دکن ج ۴ ص ۲۳۲ شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) ایوب بن مدرک. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) بزیع. از او معتمر روایت کند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) بشربن حرب الندبی. از روات حدیث و ضعیف است.[ اَ عَ ] (اِخ) بشربن السری. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) بشربن نمیر. از روات غیرثقه و متروک است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) بشری. محدث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) بکربن بکار. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) بلال بن سعید. از روات است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) ثعلبی. اصمعی از او و او از یونس بن عبید روایت کند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) جریربن عبداللََّه البجلی. صحابی است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) جعفربن عطیه. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) جعفربن عمربن عبدالعزیز. یکی از روات قرائت کسائی است. (ابن الندیم).[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) الجملی. او از زاذان و از او صدقة بن ابی سهل روایت کند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) جمیل بن عبداللََّه شاعر عرب. رجوع به جمیل... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) حارث بن مسکین. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) الحدانی. عبدالرحمن. او از زیاد نمیری روایت کند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) حفص الفرد. رجوع به حفص... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) حکم. از روات حدیث است و از ضرار بن عمرو روایت کند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) حکم. از او محمدبن طلحه و ابوعمرو از ضرار روایت کند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) حمادبن یحیی. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) حمّاد عجرد شاعر. رجوع به حماد شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) خلاّدبن یزیدبن سیف الباهلی. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) خلیفةبن خیاطبن ابی هبیرة خلیفةبن خیاط شیبانی عصفری معروف بشباب. رجوع به خلیفه... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) دانی. عثمان بن سعیدبن عثمان بن سعیدبن عمر الاموی المقری القرطبی الدانی. مولد او سال ۳۷۱ هـ . ق. به قرطبه و مسکن و منشأ وی دانیه بود. او برای کسب علوم وقت به بسیاری از بلاد اندلس و دیار مشرق سفر کرد و در ۳۹۷ چندی بقیروان بود و بشوال همان سال به مصر رفت و یک سال اقامت گزید و سپس بزیارت بیت اللََّه شد و در ذی القعدهٔ ۳۹۹ به اندلس بازگشت. او از اساتید کثیره حدیث و قراآت فرا گرفت و از آن جمله اند: عبدالعزیزبن جعفر فارسی و حسن بن عنبون و خلف بن خاقان مصری و ابوالفتح فارس بن احمد و ابومسلم کاتب و عبدالرحمن بن عثمان القشیری و حاتم بن عبداللََّه و امام ابوالحسن قابسی. و نیز او را شاگردان بسیار بود مانند ابوداودبن نجاح و مفرج اقفالی و خلف بن ابراهیم طلیطلی و احمدبن محمدبن عبداللََّه خولانی و ابوالعباس احمدبن عبدالملک بن ابی حمزه. صاحب نفخ الطیب گوید ابومحمد عبیداللََّه حجری گفته است که بعض شیوخ می گفتند: در روزگار حافظ ابی عمرو دانی و پس از روزگار او هیچکس در حفظ و تحقیق بپایهٔ او نرسید و خود ابوعمرو میگفت هرچه شنیدم نوشتم و آنچه نوشتم از بر کردم و هرچه از بر کردم فراموش نکردم. و هم در حق او گفته اند:علم قراآت و اتقان قرآن بدو منتهی گشت و قرایان در برابر تصانیف او خاضع و بصحت نقل وی در قراآت و رسم و تجوید و وقف و ابتداء واثقند. و ابن بشکوال گوید: ابوعمرو یکی از ائمهٔ علم قرآن و روایات و تفسیر و معانی و طرق و اعراب آن است و او را بحدیث و طرق و اعراب و اسماء رجال آن معرفتی بکمال است و علاوه بر اینها او دیندار و فاضل و پرهیزکار و بر طریقت سنت است -انتهی. ابوعمرو مالکی مذهب بود. و وی را نزدیک یکصدوبیست مصنف است و آن جمله است: کتاب مقنع. کتاب تیسیر و کتاب جامع البیان فی القراآت السبع و کتاب التحدید فی الاتقان و التجوید. کتاب تنبیه علی النقط و الشکل و کتاب الاقتصاد فی رسم المصحف و کتاب المحتوی فی القراآت الشاذ و کتاب طبقات القراء و کتاب الوقف و الابتداء و به سال ۴۴۴ هـ . ق. در شهر دانیه درگذشت. و رجوع به عثمان... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) ذکوان. مولی عایشه و حاجب او. صحابی است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) الرازی. او از ابن عجلان و از او زیدبن اسلم روایت کند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) زاشکانی طبری. از اصحاب ابوعلی الدقاق. او راست: کتاب الشرب.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) زبان بن العلاء... رجوع به ابی عمروبن العلاء... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) زجاجی. ابراهیم. یا محمدبن ابراهیم. یکی از مشاهیر مشایخ متصوفه و از مردم نیشابور است. او از موطن خویش هجرت کرد و چهل سال بمکّه مقام گزید و هم بدانجا در ۳۴۸ هـ . ق. وفات یافت و بدانجا مدفون است. و صحبت جنید و ابوعثمان حیری و ابومحمد رویم و خواص دریافت. رجوع بنامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۲۲۹ شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) زیاد. از روات حدیث است. او از صالح ابی الخلیل و از او عبدالرحمن مهدی روایت کند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) سائب. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) سالم بن عبداللََّه بن عمربن الخطاب. از محدثین و فقهای مدینه. رجوع به سالم... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) السبیعی. عیسی بن یونس بن ابی اسحاق. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) سعدبن معاذ. صحابی است. رجوع به سعد... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) سعدبن معاذبن النعمان بن امری القیس. یکی از صحابه. رجوع به سعد... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) سعیدبن حفص. از روات حدیث است و زکریابن یحیی خیاط السنة از او روایت کند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) سعیدبن سلمةبن ابی الحسام. از روات حدیث و ضعیف است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) سکن بن ابی کریمه. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) سهیل بن ذکوان واسطی. هشیم از او روایت کند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) الشامی السیبانی. (؟) او از عمر و پسر ابوعمر موسوم به یحیی از او روایت کرده است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) شعبی عامربن شراحیل. یکی از علمای تابعین است. رجوع به عامر... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) شمربن حمدویه هروی. رجوع به شمر... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) شیبانی. صحابی است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) شیبانی اسحاق بن مرار الشیبانی النحوی اللغوی. او از مردم رمادهٔ کوفه است. و از موالی است و در بغداد مقام داشت و چون زمانی مجاور شیبان بود او را شیبانی خوانند. ابوعمرو یکی از ائمهٔ اعلام در فنون لغت و شعر است و کثیرالسماع و ثقه در حدیث و جماعت بسیاری از او حدیث فراگرفته اند از جمله: امام احمدبن حنبل و ابوعبیدة قاسم بن سلام و یعقوب بن سکیت صاحب اصلاح المنطق و یعقوب بن سکیت گوید ابوعمرو صدوهیجده سال عمر یافت و تا گاه مرگ بدست خویش مینوشت و ابن کامل گوید: اسحاق بن مرار در سال ۲۱۳ هـ . ق. در همان روز که ابوالعتاهیه و ابراهیم ندیم موصلی در بغداد وفات کردند به بغداد درگذشت و برخی دیگر گفته اند وفات او۲۰۶ هـ . ق. بود و عمرش صدوده سال و ابن خلکان گوید و هو الاصح. او راست: کتاب الخیل. کتاب اللغات معروف به جیم و آنرا کتاب الحروف نیز گویند و کتاب النوادر الکبیر بسه املاء. کتاب غریب الحدیث. کتاب النحلة. کتاب الابل. کتاب خلق الانسان و دواوین شعرا را نزد مفضل ضبی خوانده بود و بیشتر بنوادر و حفظ اراجیز عرب متمایل بود و پسر او عمرو گوید: آنگاه که پدرم بگرد کردن اشعار عرب و تدوین آن پرداخت بهشتاد و چند قبیله آنها را بخش کرد و چون قبیله ای را به پایان میبرد مصحفی بخط خویش مینوشت و در مسجد کوفه مینهاد تا هشتاد و اند مصحف برآمد. و ابن الندیم در فهرست گوید: او اسحاق بن مرار شیبانی است بولاء یکی از بزرگان علم لغت و از روات ثقهٔ دواوین اشعار همهٔ قبائل عرب و کثیرالسماع است و پسران و نوادگان او کتب او را روایت کنند و از جملهٔ آنها عمروبن ابی عمرو راوی کتاب الخیل و کتاب غریب المصنف و کتاب اللغات و کتاب النوادر و کتاب غریب الحدیث اوست و احمدبن حنبل در مجلس او حاضر می شد و از او حدیث می نوشت و ابوعمرو شیبانی به سال ۲۰۶ هـ . ق. در یکصد و ده سالگی یا یکصدوهیجده سالگی درگذشت و ابن کامل گوید او و ابوالعتاهیه و ابراهیم موصلی ۲۱۳ هـ . ق. به یک روز درگذشتند. و از کتب اوست: کتاب غریب الحدیث که عبداللََّه بن احمدبن حنبل از پدر خود احمدبن حنبل و احمد از ابوعمرو روایت کند و کتاب النوادر معروف بحرف الجیم و کتاب النحلة و کتاب النوادر الکبیر و کتاب خلق الانسان و کتاب الحروف و کتاب شرح کتاب الفصیح و در دو مورد دیگر ابن الندیم نام او برده یکی در روات اشعار قبائل و دیگر در روات اشعار امرؤالقیس بن حجر.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) الشیبانی سعدبن ایاس. او به روزگار رسول صلوات اللََّه علیه اسلام آورد لکن درک صحبت او علیه السلام نکرد و از عمر و امیرالمؤمنین علی علیه السلام روایت کند و صحبت عبداللََّه بن مسعود نیز دریافته است و به روزگار خلافت ولیدبن سلیمان به سال ۹۱ هـ . ق. درگذشت. رجوع به حبط ج ۱ ص ۲۵۷ شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) شیبانی. عبداللََّه بن احمدبن حنبل. محدث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) صالح بن اسحاق جرمی نحوی. رجوع به صالح... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) صریفینی. عثمان. از شاگردان شیخ عبدالقادر گیلانی است. وفات او ظاهراً در اواخر مأئهٔ ششم بوده است. رجوع به نفحات الانس و نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۴۲۴ شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) ضیاءالدین مارانی. عثمان بن عیسی بن درباس فقیه شافعی. رجوع به عثمان... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن عیسی هدیانی مارانی. رجوع به عثمان... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن عیسی هدیانی مارانی. رجوع به عثمان... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عامربن سهل کوفی. از روات حدیث است و از ابی بکربن عیاش روایت کند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عامربن شراحیل الحمیری الشعبی. رجوع به عامر... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عامربن عبداللََّه معروف به ابن عبد قیس. رجوع به عامر... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عباد معتضدبن محمد اول. دومین از امرای عبادی اشبیلیه (از ۴۳۴ تا ۴۶۱ هـ . ق.).[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عبدالرحمن بن عمرو الاوزاعی. رجوع به ابوعمرو اوزاعی شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عبدالرحمن بن نمیر الیحصبی. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عبداللََّه بن رواحة. رجوع به عبداللََّه... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عبداللََّه بن عدی بن الحمراء. صحابی است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عبداللََّه بن معاذ. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عبدالمجید. او از عداءبن خالد و از او عثمان بن عمر روایت کند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عبدالملک بن حسن بن فضل سقطی. رجوع به سقطی... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عبدالملک بن عمیر. از روات حدیث است و بعضی کنیت او را ابوعمر گفته اند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عبدالواحدبن احمد هروی. او شاگرد ابی عبید صاحب غریبین است. وفات وی در ۴۶۳ هـ . ق. بود. او راست: ردّی بر غریب القرآن ابوعبید قاسم بن سلام.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عبدالوهاب بن حافظ ابی عبداللََّه بن محمدبن اسحاق بن محمدبن یحیی بن منده بن ولیدبن منده بن بطةبن استنداربن چهاربخت بن فیرزان اصفهانی محدث. رجوع به بنومنده شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عبدالوهاب بن عبدالرحمن بن محمدبن سلیمان السلمی المائقی نیشابوری. خالوزادهٔ ابوالقاسم قشیری و داماد او. وی نیز مانند ابوالقاسم مرید ابوعلی دقاق است و ابو عمرو را اشعاری است در زبان خویش یعنی فارسی و از ابوطاهر زیادی و جز او حدیث شنیده و ابولأسعدهبة الرحمن ابی سعید قشیری از او روایت کند. وفات او در حدود سال ۴۷۰ هـ . ق. بود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) العبدی الاجدع. لیث از او روایت کند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) العبدی السروی. ابن ابی الهذیل از او روایت کند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عتبةبن یقظان. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان. نوزدهمین از امرای بنی حفص تونس در ۸۳۹ هـ . ق.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن ابراهیم اسدی حنفی. رجوع به عثمان... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن ابراهیم الانماطی. او ازعصام بن قدامة و از وی ابوبکر الصنعانی روایت کند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن ابراهیم ماردینی. رجوع به عثمان... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن ابی بکر یحیی بن مرابط. رجوع به عثمان... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن ابی رصاصة. رجوع به ابن ابی رصاصه شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن سعیدبن عثمان بن سعیدبن عمر الاموی المقری القرطبی الدانی. رجوع به عثمان... و رجوع به ابوعمرو دانی... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن سلیمان التیمی. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن طالوت. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن طالوت. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن عبدالرحمن. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن عبدالرحمن شهرزوری. رجوع به عثمان... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن عبداللََّه بن ابراهیم طرسوسی. رجوع به عثمان... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن عبداللََّه سلاجی. رجوع به عثمان... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن عبداللََّه فاسی سلالقی. رجوع به عثمان... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن عثمان الغطفانی. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن عفان. رجوع به عثمان... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن علی بن ابی القاسم بیکندی. رجوع به عثمان... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن علی بن عمر سرقوسی نحوی صقلی. رجوع به عثمان... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن عمر الحاجب. رجوع به ابن حاجب ابوعمرو عثمان... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن عمر المدینی. او از زیدبن اسلم روایت کنند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن عیسی بلطی. رجوع به عثمان... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن عیسی مارانی کردی. رجوع به عثمان... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن عیسی هدیانی مارانی. رجوع به عثمان... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن محمدبن احمد. رجوع به ورکان... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن محمد رابع. نوزدهمین از سلاطین بنی حفص تونس. (از ۸۳۹ تا ۸۹۳ هـ . ق.).[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن محمد مالقی. رجوع به عثمان... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن معروف. رجوع به عثمان...شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن الهیثم المؤذن. از ابن جریح روایت کند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عثمان بن الهیثم المؤذن. از ابن جریح روایت کند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عراقی ملقب به بستان. او از شیوخ ثعلبی است. او راست: کتاب تفسیر.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عون بن عمرو القیسی. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عیسی بن ابراهیم سیار مولی قریش. محدث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) عیسی بن یونس بن ابی اسحاق السبیعی. رجوع به عیسی... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) غطفانی. عثمان بن عثمان. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) القاص. محمد والد اسباط. سلیمان التیمی و ابن عیینه و ابن فضیل از او روایت کنند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) قاضی بغداد. به روزگار مقتدر خلیفهٔ عباسی. و این ابوعمرو در سال ۳۰۹ هـ . ق. باباحت خون حسین بن منصور حلاّج فتوی نوشت. رجوع به حبط ج ۱ ص ۳۰۱ شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) قیس بن رافع. از روات حدیث است و بعضی کنیت او را ابوعمر گفته اند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) القیسی. عمروبن عون معروف به عوین. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) کاتب. یوحنا. رجوع به ابی عمرویوحنا... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) کحال. رجوع به ابی عمرو یوحنا... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) کردوس بن عباس الثعلبی. رجوع به کردوس... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) کرز. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) کلثوم بن زیاد. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) کلثوم بن عمروبن ایوب ثعلبی عتابی کاتب برامکه. رجوع به کلثوم... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) مارانی. عثمان بن عیسی بن درباس بن فیربن جهم بن عبدوس الهدیانی المارانی ملقب به ضیاءالدین. از بنی ماران طائفه ای ظاهراً از اکراد در مروج موصل. برادر قاضی صدرالدین ابی القاسم عبدالملک حاکم بدیار مصریه. ابوعمرو یکی از اعلم فقهای شافعی به روزگار خویش بود. و در جوانی به اربل شاگردی ابوالعباس خضربن عقیل کرد. سپس بدمشق شد و نزد شیخ ابوسعید عبداللََّه بن عصرون به تکمیل آموخته های خویش پرداخت. و ادب و مذهب و اصول فقه متقن کرد و او را بر کتاب المهذب شرحی شافی است قریب بیست مجلد و این کتاب به پایان نرسید و از کتاب الشهادات تا آخر کتاب بر جای ماند و آنرا الاستقصاء لمذاهب الفقهاء نام داده است وهم لمع شیخ ابواسحاق شیرازی را شرح کرد در دو مجلد. و وی از دست برادر خویش صدرالدین نیابت قضا و حکم قاهره داشت و سپس از آن مقام عزل شد و در آن وقت امیر جمال الدین جسربن الهکاری او را در قصر قاهره مدرسه ای کرد و تدریس آن گذاشت و او تا پایان عمر این شغل ورزید و بدوازدهم ذی القعدهٔ ۶۰۲ هـ . ق. بقاهره درگذشت و در این وقت قریب نود سال از عمر او گذشته بود و جسد وی در قرافهٔ صغری بخاک سپردند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) مبارک. از روات حدیث است. او از مالک بن دینار و از او ابوعامر العقدی روایت کند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) محمدبن ابراهیم بن ابی عدی. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) محمدبن ابی بکربن عبدالقاهر رازی. رجوع به محمد... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) محمدبن عبدالواحد زاهد. رجوع به ابی عمر الزاهد... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) محمدبن عرعرةبن البرند. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) محمدبن میسره. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) مروان بن شجاع. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) مسعده، عبدالجباربن عدی. رجوع به مسعده ابوعمرو... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) مسلم بن ابراهیم. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) مسلمةبن عمرو. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) مطرز. محمدبن عبدالواحدبن ابی هاشم ابیوردی. رجوع به ابی عمرو زاهد... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) معاویةبن صالح الحمصی. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) معاویةبن عمرو. از زائده روایت کند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) معدل بن عیلان بن المحارب بن البحتری. رجوع به معدل... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) المغازلی البوزجانی النیشابوری. حاسب و منجم و مهندس. او هندسه از یحیی الماوردی و ابوالعلاءبن کرنیب فرا گرفت و ابوالوفاء بوزجانی برادرزادهٔ او کسب فنون ریاضی از عم خویش ابوعمرو کرد.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) مکّی. عثمان. رجوع به عثمان ابوعمرو... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) ملازم بن عمروبن عمیر. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) موصلی. او از فراس و از او معن بن عیسی روایت کند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) مولی انس بن مالک. تابعی است. و ربیع بن مسلم از او روایت کند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) مولی کنده. رجوع به زاذان ابوعمرو... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) مولی المطلب. تابعی است و درک صحبت عمر کرده و پسر وی اسحاق از او روایت کند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) میسره. مولی المطلب. تابعی است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) میسره. مولی المطلب. تابعی است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) نُجَید. (شیخ...). رجوع به ابی عمروبن نجید... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) الندبی. بشربن حرب. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) نعیم بن میسره. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) هارون بن عنتره. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) هلال. از روات حدیث است و عثمان بن عمربن فارس از او روایت کند.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) هلال بن العلاء الرقی. رجوع به هلال... شود.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) یحیی بن العلاء. از روات حدیث و ضعیف است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) یحیی الأسودبن یزید. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) یزیدبن ابان الرقاشی. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) یعمربن بشرالمروزی. از روات حدیث است.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) یوحنابن یوسف الکاتب. یکی از مترجمین و نقلهٔ کتب بعربی است. و او کتاب آداب الصبیان افلاطون را بعربی نقل کرده است. (ابن الندیم). ظاهراً نسبت این کتاب بافلاطون غلط است و اصل کتاب از فلوطرخس باشد.[ اَ عَ مْ رْ ] (اِخ) یوسف بن عبداللََّه مالکی. رجوع به یوسف... شود.
کلمات همقافیه با «ابوعمرو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رو» برای سرودن شعر