معنی ابوعقیل
5 بازدید
[ اَ عَ ] (اِخ) صحابی است.[ اَ عَ ] (اِخ) پسر او رضی از وی روایت کرده است.[ اَ عَ ] (اِخ) بلوی. انصاری. صحابی است او بدر و احد و دیگر مشاهد را دریافته است و در جنگ یمامه بشهادت رسیده است و نام او به جاهلیت عبدالعزّی بود و رسول صلوات اللََّه علیه به عبدالرحمن بگردانید.[ اَ عَ ] (اِخ) ثقفی. عبداللََّه بن سعد. صحابی است. رجوع به ص ۳۹۹ حبط ج ۲ شود.[ اَ عَ ] (اِخ) جعدی. صحابی است.[ اَ عَ ] (اِخ) حبان الحارث. تابعی است و شبیب بن غرفده از او روایت کند.[ اَ عَ ] (اِخ) دورقی. بشیربن عقبه. از روات است و عبدالرحمن بن مهدی از او روایت کند.[ اَ عَ ] (اِخ) زهرةبن معبدبن عبداللََّه بن هشام. از روات حدیث است.[ اَ عَ ] (اِخ) صاحب الصاع. صحابی است. قتاده گوید نام او حثحاث است. و از آنرو وی را صاحب الصاع گویند که روزی به دو صاع خرما مزدوری آبکشی کرد و یک صاع آن به اهل خویش گذاشت و صاع دیگر برسم صدقه برسول صلوات اللََّه علیه برد.[ اَ عَ ] (اِخ) عبدالرحمن بن عبداللََّه بن ثعلبه. صحابی است.[ اَ عَ ] (اِخ) عبداللََّه بن عقیل الثقفی کوفی. از روات است.[ اَ عَ ] (اِخ) لبیدبن ربیعةبن عامربن مالک. شاعری از عرب. رجوع به لبید... شود.[ اَ عَ ] (اِخ) محمدبن علی بن محمد صابونی محمودی. او راست: جزئی در حدیث، مترجم بکتاب تحفه.[ اَ عَ ] (اِخ) محمدبن عمروبن الفضل. از روات حدیث است و عمروبن علی از او روایت کند.[ اَ عَ ] (اِخ) معمر الحرمی، ابن عمّ ابی قلابه. از روات حدیث است.[ اَ عَ ] (اِخ) واقع بن سحبان. از روات حدیث است.[ اَ عَ ] (اِخ) وراق. وی به نیمهٔ اوّل مائهٔ چهارم میزیست و کتابت مصحف نیز میکرد. (ابن الندیم).[ اَ عَ ] (اِخ) هاشم بن هلال الدمشقی. قاضی واسط. از محدثین است.[ اَ عَ ] (اِخ) یحیی بن حبیب بن اسماعیل. از روات حدیث است.[ اَ عَ ] (اِخ) یحیی بن المتوکل. از روات حدیث است.
کلمات همقافیه با «ابوعقیل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یل» برای سرودن شعر