معنی ابوعبداللََّه

معنی ابوعبداللََّه

5 بازدید
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) صحابی است. و یحیی البکّاء البکائی از او روایت کرده است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) از روات حدیث است و از عبیداللََّه بن ابی الجعد روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) از روات حدیث است. و هشیم از او روایت کرده است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) تابعی است. و از ابی هریره حدیث شنوده است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) از روات حدیث است و بکیر از او روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) از او حسن بن صالح ازدی روایت کرده است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) تابعی است و از بلال و عبدالرحمن بن عوف روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابان احمربن عثمان. رجوع به ابان بن عثمان و رجوع به ج ۱ ص ۳۵ معجم الادباء چ مارگلیوث شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) او از سعیدبن جبیر و از او اسرائیل روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابراهیم بن محمدبن عرفه. رجوع به نفطویه.... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابری بن شاکر القطان. او راست: کتاب فی مناقب الامام شافعی.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابله بغدادی. رجوع به ابله... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن آجروم ابوعبداللََّه محمدبن محمدبن داود صنهاجی. رجوع به ابن آجروم... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن ابار. محمدبن عبداللََّه بن ابی بکر قضاعی. رجوع به ابن ابار ابوعبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن ابی جعفر البراثی. زاهدی معروف. رجوع به صفةالصفوه ج ۲ ص ۲۱۹ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن ابی دینار محمدبن قاسم رعینی قیروانی. رجوع به ابن ابی دینار... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن ابی زرع علی فاسی مراکشی. و بعضی کنیت او را ابوالحسن گفته اند. رجوع به ابن ابی زرع... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن احمد. وزیر احمدبن اسماعیل سامانی. رجوع به ابوعبداللََّه محمدبن احمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن ادریس. محمدبن احمد شافعی. رجوع به شافعی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن ازرق. محمدبن علی. از مشاهیر علمای اندلس. وی قاضی غرناطه بود و آنگاه که آن کشور بدست اهل تثلیت افتاد وی به تلمسان شد و از آنجا به مصر هجرت کرد و سلطان مصر قایتبای را باسترداد اندلس تحریص کرد لیکن مقصود او میسر نگشت و وی بحجاز رفت و چون بازگشت سلطان مصر ویرا قضای قدس داد و او به قدس این منصب داشت تا به سال ۷۹۵ هـ . ق. بدانجا درگذشت. او را تألیفات بسیار است از جمله: بدایع السلک فی طبایع الملک و آن نظیر مقدمهٔ ابن خلدون است و شفاءالغلیل فی شرح مختصرالخلیل و روضةالأعلام و جز آن.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن اسحاق. محمدبن یسار. رجوع به ابن اسحاق ابوعبداللََّه محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن اسفکسار محمدبن خفیف شیرازی. از پیشروان طریقت صوفیه مولد و منشأ او شیراز است. پدر او از مردم آن شهر و مادرش نیشابوریه است و او جامع علوم ظاهر و باطن و ملقب بشیخ الاسلام و شیخ المشایخ بود و از شاگردان ابوطالب خزرج بغدادی است وعمری طویل یافته است و درک صحبت ابومحمد رویم و کنانی و یوسف بن حسین رازی و ابی الحسین مالکی و ابوالحسین مزین و ابوالحسین بن دراج و طاهر مقدسی و ابوعمرو دمشقی کرده و معاصر مقتدر و راضی و مکتفی و عمادالدوله و عضدالدوله دیلمی است و گویند هیچکس را در علم شریعت و طریقت چندان تصنیف نیست که او را و باز گویند او اول کس است از مشایخ که شعر گفت و صاحب مجمع الفصحاء وفات او را در ۳۱۹هـ . ق. گفته است و بعضی ۳۳۱ و گروهی ۳۷۲ هـ . ق. آورده اند. و شیخ فریدالدین ابی حامد محمدبن ابی بکر عطار نیشابوری در تذکرة الاولیاء آورده است که: او مجتهد بود در طریقت و مذهبی خاص داشت و جماعتی اند از متصوّفه که تولّی بدو کنند و در هر چهل روز تصنیفی از غوامض حقایق میساخت و در علم ظاهر بسی تصنیف نفیس دارد همه مقبول و مشهور و از ابناء ملوک بود و بر تجریدها سفرها کرد رُوَیم و جریری و ابن عطار و منصور حلاّج را دیده بود و جنید را دریافته و بیست سال پلاس پوشیده بود و هرسال چهار چلّه بداشتی. نقل است که در وقت او پیری محقق بود امّا از علمای طریقت نبود و در پارس مقام داشت نام او محمد ذُکیری و هرگز مرقّع نپوشیدی. از ابوعبداللََّه خفیف پرسیدند که شرط در مرقّع چیست و داشتن آن که را مسلّم است؟ گفت: شرط مرقّع آن است که محمد ذُکیری در پیراهن سفید بجای می آورد و داشتن او را مسلّم است و ما در میان پلاس نمیدانیم تا [ شرط ] بجای توانیم آورد یا نه و او گفت چهل سالست تا مرا قبولست میان خاص و عام و چندان نعمت بر ما ریختند که او را حد نبود و چنان زیستیم در این مدت که زکوة فطره بر من واجب نشده نقلست که شیخ را مسافری رسید که اسهالش می آمد بدست خود آن شب طاس او برداشت و یکساعت نخفت تا نزدیک صبح شیخ یک نفس چشم برهم نهاد آن مسافر آواز داد و گفت کجائی که لعنت بر تو باد شیخ در حال برجست ترسان و لرزان و طاس آنجا برد بامداد مریدان شیخ گفتند آخر این چه مسافر است که لفظی چنین و چنین گفت و ما را طاقت تحمل نماند و تو تا این غایت صبر میکنی شیخ گفت من چنین شنیدم که رحمت بر تو باد و گفت صوفی آن است که صوف پوشد برصفا و هوا را بچشاند طعم جفا و دنیا را بیندازد از پس قفا و گفت قناعت طلب ناکردنست آنرا که در دست تو نیست و بی نیاز شدن از آنچه در دست تست -انتهی. و مرحوم هدایت بیت ذیل را بدو نسبت کند: هرکسی و کار خویش و هر دلی و یار خویش صیرفی بهتر شناسد قیمت دینار خویش. و در نامهٔ دانشوران بیت مزبور را با لواحقی در وزنی دیگر آورده اند بدینصورت: هرکسی و کار خویش هرکسی و بار خویش صوفی و دلق نژند، زاهد و دستار خویش هر که بکردار خود گشت گرفتار و باز ما و بروز حساب بستهٔ کردار خویش از دهن چون شکر تلخ چه گوئی جواب رنجه چه سازی همی آن لب و گفتار[ کذا ] خویش فتنهٔ دهری ز روی شهرهٔ شهری ز موی گرم کنی از دو سوی رونق بازار خویش گربشناسد کسی مرد خدا بیخدا پیدا داریم زو آنچه پدیدار خویش [ کذا ] روی مگردان ز من چهره مپوشان ز من تا نشوم بیوطن از دل و غمخوار خویش. و قطعه و رباعی دیگر نیز در آن کتاب بنام ابوعبداللََّه خفیف آمده است از قبیل ابیات فوق و نیز بیت تازی ذیل را بدو منسوب داشته اند: اُریدُ ِلانسی ذِکرها فَکاَنّما تَمَثَّلَ لی لیلی بکلّ مَکانٍ. رجوع به نامهٔ دانشوران ج دوم ص ۴۳۹ و تذکرةالاولیاء عطار شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن اعرابی محمدبن زیاد. رجوع به ابن اعرابی ابوعبداللََّه محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن باذش. از نحات مغرب است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن باکو. علی بن محمدبن عبداللََّه شیرازی. یکی از فضلای عرفای اواخر مائهٔ چهارم و اوائل مائهٔ پنجم است. او درک صحبت شیخ ابوعبداللََّه خفیف کرده و در سفر نیشابور به خدمت امام قشیری و شیخ ابوسعید ابوالخیر رسیده و مدتی با شیخ ابوالعباس نهاوندی مصاحبت داشته و پس از مسافرتهای بسیار به شیراز بازگشته و در مغارهٔ نزدیک شهر منزوی شده است. وفات او به سال ۴۴۰ هـ . ق. در شیراز و قبر او به نام قبر باباکوهی در آن غار مزار است و ظاهراً سعدی در آنجا که گوید: شنیدی که بابای کوهی چه گفت... مرادش همین ابن باکو است که در زمان شیخ نام او نیز در تداول عوام به بابای کوهی نسخ شده است. رجوع به ج ۳ نامهٔ دانشوران ص ۷۰ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن بسر. صحابی است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن بطوطهٔ رحاله. رجوع به ابن بطوطه ابوعبداللََّه محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن بطه. محمدبن محمدبن حمدان. رجوع به ابن بطه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن بیّع. محمدبن عبداللََّه حاکم. رجوع به ابن بیّع حاکم... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن الثلجی خراسانی محمدبن شجاع الثلجی. رجوع به ابن الثلجی خراسانی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن جلاء صوفی، احمدبن یحیی. یکی از شیوخ متصوفه و از زهاد مشهور. مولد او بغداد بود و سپس به شام اقامت گزید و مصاحبت ابوتراب نخشبی و ذوالنون کرد و بروز شنبه دوازدهم رجب سال ۱۳۶هـ . ق. درگذشت و ابن جوزی گوید: از او روایت حدیثی نشنیده ایم و او گفت هر که همت از اکوان برتر داشت بمکوّن رسید آنکه همت بسوای حق گماشت از حق باز ماند چه حق تعالی عزیزتر از آن است که بشریک راضی باشد. و شیخ عطار در تذکرةالاولیاء گوید: ابوعبداللََّه بن الجلا رحمةاللََّه علیه از مشایخ کبار شام بود و محمود و مقبول این طایفه بود و مخصوص بکلمات رفیع و اشارات بدیع و در حقایق و معارف و دقایق و لطایف بی نظیر بود. ابوتراب و ذوالنون مصری را دیده بود و با جنید صحبت داشته. ابوعمرو دمشقی گفت از او شنیدم که گفت در ابتدا مادر و پدر را گفتم مرا در کارخدای کنید، گفتند کردیم پس از پیش ایشان برفتم مدتی، چون باز آمدم بدر خانه رفتم و در بزدم گفتند مارا فرزندی بود بخدای بخشیدیم و آنچه بخشیده ایم بازنستانیم و در به من نگشادند. نقل است که سؤال کردند از فقر، خاموش شد پس بیرون رفت و باز آمد گفتند چه حال بود گفت چهاردانگ سیم داشتم شرمم آمد که در فقر سخن گویم آنرا صدقه کردم. پرسیدند که مردکی مستحق فقر گردد گفت اگر نه شرف تواضع استی حکم فقیر آنستی که بزودی میلنجیدی. و گفت تقوی شکر معرفت است و تواضع شکر عز و صبر شکر مصیبت. و گفت هر حق که با او باطلی شریک تواند بود از قسم حق بقسم باطل آمد و بجهت آنکه حق غیور است و گفت قصد کردن تو برزق ترا از حق دور کند و محتاج خلق گرداند. رجوع به تذکرةالاولیاء و صفةالصفوه ج ۲ ص ۲۵۰ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن جماعه کنانی محمدبن ابراهیم فقیه. رجوع به ابن جماعه بدرالدین ابوعبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن جماعه، محمدبن ابی بکر. رجوع به ابن جماعه ابوعبداللََّه محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن الحاج. او راست: کتاب المناسک.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن حاجه. یکی از علمای نحواز مردم شذونهٔ اندلس.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن حاکم نیشابوری. او راست: فوائدالشیوخ. و وفات وی به سال ۴۰۵ هـ . ق. بوده است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن حجاج شاعر. حسین بن احمدبن محمدبن جعفربن محمدبن الحجاج. وفات به سال ۳۹۱ هـ . ق. رجوع به ابن حجاج ابوعبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن حسن (سیّد...) معروف به قرکار. او راست: شرح تلخیص المفتاح. (کشف الظنون).
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن حمّاد. محمدبن علی مورّخ. رجوع به ابن حماد ابوعبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن خالویه حسین بن احمد همدانی نحوی. رجوع به ابن خالویه ابوعبداللََّه حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن خطیب. رجوع به ابن الخطیب ملقب به ذی الوزارتین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن خفیف. رجوع به ابوعبداللََّه بن اسفکساربن خفیف شیرازی شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن خمیس حسن ابی نصربن محمدبن حسین بن قاسم بن خمیس بن عامر کعبی. رجوع به ابن خمیس تاج الاسلام... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن خمیس حسن ابی نصربن محمدبن حسین بن قاسم بن خمیس بن عامر کعبی. رجوع به ابن خمیس تاج الاسلام... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن خوبی. محمدبن احمد. رجوع به ابن خوبی قاضی شهاب الدین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن خیاط احمدبن محمد دمشقی. رجوع به ابن خیاط ابوعبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن دبیثی محمدبن سعید. رجوع به ابن دبیثی ابوعبداللََّه محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن دیبع عبدالرحمن بن علی. رجوع به ابن دیبع وجیه الدین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن رزام. رجوع به ابن رزام ابوعبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن وِرشیَق فقیه مالکی محمدبن عبداللََّه بن احمدبن رشیق الزاهد. او از وداعی و ابن تیمیّه اخذ روایت و فقه کرده است. و بروز عرفهٔ سال ۷۴۹ هـ . ق. درگذشته است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن سراقه محی الدین بن محمدبن محمدبن محمد انصاری. شاطبی. رجوع به ابن سراقه ابوعبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن سعد محمد. رجوع به ابن سعد ابوعبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن السنجاری. او راست: نظم کتاب سلوان المطاع فی عدوان الطباع و اصل آن کتاب از ابی عبداللََّه محمدبن محمد ابوالقاسم بن علی القرشی معروف به ابن ظفر مکی است. وفات ابن سنجاری به سال ۷۹۹ هـ . ق. بوده است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن شداد. محمدبن علی بن ابراهیم. رجوع به ابن شداد عزالدین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن شهر آشوب. محمدبن علی... رجوع به ابن شهر آشوب رشیدالدین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن صفار. محمدبن عبداللََّه قرطبی. رجوع به ابن صفار ابوعبداللََّه محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن طاهر المقدسی. او راست: المبهمات.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن ظفر. حجةالدین محمدبن ابی محمد صقلی. او راست: کتاب نجیاء الأبناء. و کتاب ینبوع الحیات فی التفسیر در چند مجلد. و رجوع به ابن ظفر حجةالدین ابوعبداللََّه محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن عباد. محمدبن ابراهیم بن عبداللََّه الحمیری. رجوع به ابن عباد ابوعبداللََّه محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن عبدالحکم محمدبن عبداللََّه مصری فقیه شافعی. رجوع به ابن عبدالحکم ابوعبداللََّه محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن عبدالرحمن احمدبن شعیب النسائی الحافظ. حاجی خلیفه در ذیل کتب مناقب علی بن ابیطالب علیه السلام کتاب مناقبی را به ابوعبداللََّه بن عبدالرحمن احمدبن شعیب النسائی الحافظ نسبت کرده است و این ظاهراً غلط است چه نسائی مشهور صاحب سنن ابوعبدالرحمن احمدبن علی بن شعیب بن علی بن بحرالنسائی الحافظ است و کتاب او نیز در مناقب امیرالمؤمنین علی(ع) بنام الخصایص فی فضل علی بن ابیطالب علیه السلام و اهل البیت است. رجوع به نسائی و رجوع به احمدبن علی بن شعیب... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن عبدالصمدبن مردویه الصائغ. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن عذاری. محمد مراکشی. رجوع به ابن عذاری مورخ... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن عطار قرطبی. رجوع به ابن عطار ابوعبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن عطار قرطبی. رجوع به ابن عطار ابوعبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن فرات. جعفربن محمد. رجوع به ابن فرات ابوعبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن قاسم غزی. رجوع به ابن قاسم غزی شمس الدین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن قایماز. محمدبن احمد ذهبی. رجوع به ابن قایماز ابوعبداللََّه شمس الدین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن قزاز. محمدبن جعفر قیروانی. رجوع به ابن قزاز ابوعبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن قصّاب. مؤیدالدین. رجوع به ابن قصاب ابوعبداللََّه مؤیدالدین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن قیسرانی محمدبن نصربن صغیر. رجوع به ابن القیسرانی اشرف الدین ابوعبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن قیم الجوزیه. محمدبن ابی بکر حنبلی. رجوع به ابن قیم الجوزیه شمس الدین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن کیزانی. محمدبن ابراهیم بن ثابت. رجوع به ابن کیزانی ابوعبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن لبان محمد. رجوع به ابن لبان شمس الدین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن اللبودی. محمدبن عبدان. رجوع به ابن اللبودی شمس الدین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن ماجه. رجوع به ابن ماجه ابوعبداللََّه محمدبن یزیدبن ماجهٔ قزوینی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن مالک. محمدبن عبداللََّه بن مالک جیانی. رجوع به ابن مالک جمال الدین ابوعبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن مالک ارجانی. احمدبن ابراهیم بن مانک یکی از مشایخ تصوّف در نیمهٔ دوم مائهٔ چهارم. معاصر طایع و قادر خلیفه و فخرالدوله و شرف الدولهٔ دیلمی. از مردم ارّجان فارس. شاگرد بنداربن حسین ارّجانی. او درک صحبت شبلی کرده و عمرش به یکصد و چند سال رسیده است. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۶۶ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن محمدبن دواد کاتب و شاعر. او قلیل الشعر است. (ابن الندیم).
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن علی بن صالح سلیمی مطرزی و ظاهراً مقدمهٔ مشهورهٔ به المطرزه از اوست. وفات وی به سال ۴۵۶ بوده است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن محمد الخزیمی. یکی از مذهبین مشهور مصاحف است. (ابن الندیم).
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن مرزوق. شمس الدین محمدبن احمد. یکی از علمای مغرب. مولد او به سال ۷۱۱ هـ . ق. بتلمسان و وفات وی به سال ۷۸۱ هـ . ق. در اسکندریه. او نزد سلاطین بنی مرین خاصه ابوالحسن و پسران او ابوعنان ابوسالم صاحب قدر و منزلت بود. لیکن در آخر بجرم توانگری مصادره و محبوس گشت و پس از رهائی نزد ابواسحاق حفصی بتونس شد و از آنجا۷۶۴ هـ . ق. باسکندریه رفت و ملک اشرف مقدم او گرامی داشت و تا آخر عمر بدانجا ببود. خطب مرتجل و بی رویّهٔ او نهایت فصیح بود و با بهترین منشآت ادبای بزرگ که با تأمل و تعمق نوشته اند برابر است و آن خطب را گرد کرده اند و مطبوع اهل فضل و ادب است. و او را در ادب و فقه کتبی است و اشعار نیکو نیز داشته است. حفید او نیز معروف به ابی عبداللََّه مرزوق (۷۶۶ -۸۴۲ هـ . ق.) از معاریف علماء و صاحب تألیف کثیره است و از آن جمله: کتاب نهایةالامل فی شرح الجمل در منطق و کتاب اغتنام الفرصة و کتاب انوارالیقین و کتاب الروض البهیج و کتاب انوارالدراری.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن مطرف. محمدبن حجاک بن ابراهیم حضرمی اندلسی اشبیلی. رجوع به ابن مطرف ابوعبداللََّه... و رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۷۷ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن المعلم. محمدبن محمدبن نعمان معروف به مفید متکلم شیعی. رجوع به مفید (شیخ...) شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن منجم هروان بن علی. رجوع به بنی منجم و رجوع به هارون... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن منده. محمدبن یحیی اصفهانی. رجوع به بنی منده... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن ناظم. محمدبن محمدبن عبداللََّه. رجوع به ابن ناظم بدرالدین محمدبن محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن نجار. محمدبن محمود. رجوع به ابن نجار حافظ محب الدین ابوعبداللََّه محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن نقیب. محمدبن سلیمان. رجوع به ابن نقیب جمال الدین ابوعبداللََّه محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن واصل. محمدبن سالم. رجوع به ابن واصل جمال الدین ابوعبداللََّه محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن وداع. عبداللََّه بن محمدبن وداع بن زیاد. رجوع به ابن وداع عبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن هشام. محمدبن احمد لخمی نحوی. او راست: شرحی به «قصیدة فی الهیئة» شیخ ابی علی الحسن بن حسین بغدادی. و رجوع به ابن هشام محمدبن احمدبن هشام... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن یزداد. رجوع به ابن یزداد ابوعبداللََّه محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابن یعقوب بن یوسف الأسم الشافعی فقیه. او مسند شافعی را گرد کرده و به سال ۲۴۶ هـ . ق. درگذشته است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ابوحفص کبیر. رجوع به ابوحفص... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن ابراهیم بن اسماعیل بن داود ندیم و کاتب. از اصحاب امام علی نقی و امام حسن عسکری علیهماالسلام. او راست: کتابی در جبال و میاه و اودیه.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن ابی دؤاد. معروف به ابن ابی دؤاد. رجوع به احمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن عمر الاندرانی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن حرب نیشابوری. رجوع به احمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن حسن بن اسماعیل سکونی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن حسن بن محمد الیمان بن الفتح الدیناری. رجوع به احمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن حسن صوفی. او راست: جزئی در حدیث از یحیی بن معین.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن حنبل. رجوع به احمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن سلیمان زبیری بصری شافعی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن سلیمان طوسی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن عاصم انطاکی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن عبدالرحمن بن نصر المالینی الهروی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن عبداللََّه بن یونس. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن عبداللََّه نوبختی کاتب و شاعر. رجوع به احمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن علی بن محمد. معروف به ابن الشرابی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن علی بن معمربن محمد. رجوع به احمد.. شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن عمران بن سلامه. معروف به اخفش اول. رجوع به اخفش احمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن فرج بن جریر. رجوع به احمدبن ابی دواد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن کامل. رجوع به احمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن محمدبن اسحاق بن ابراهیم همدانی. ابن الفقیه. رجوع به احمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن محمدبن اسحاق بن ابراهیم همدانی. ابن الفقیه. رجوع به احمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن محمدبن جعفربن ثوابه. رجوع به احمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن محمدبن حمیدبن سلیمان بن عبداللََّه بن ابی جهم بن حذیفة العدوی معروف به جهمی. رجوع به جهمی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن محمدبن حنبل المروزی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن محمدبن خیاط. رجوع به ابن خیاط ابوعبداللََّه احمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن محمدبن محمدبن احمدبن نصر جیهانی وزیر در حدود سیصدوشصت و پنج بوزارت منصوب و در ۳۶۷ هـ . ق. معزول شد. او راست: کتاب مسالک و ممالک. کتاب آئین مقالات. کتاب عهود الخلفاء و الامراء. کتاب الرسائل و کتاب الزیادات فی کتاب آئین.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن محمدبن مرزوق. رجوع به احمد... و رجوع به ابوعبداللََّه بن مرزوق... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن محمدبن نصر وزیر صاحب خراسان نصربن احمدبن نصر سامانی. رجوع به جیهانی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن محمود العمودی الهمدانی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن نصر الخزاعی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن یحیی بن جلاء رملی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) احمدبن یحیی بن الوزیر سلیمان بن مهاجر. رجوع به احمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ادریس بن یزید العودی. تابعی است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ادیب. در لغت نامهٔ اسدی بیت ذیل بنام این شاعر آمده است: به تیر غمزه دل عاشقان شکار کند عجب تر آنکه به تیری که از شکا، نه جداست.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ارقم بن ابی ارقم بن اسد. صحابی است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) الازدی. او راست: کتاب المشا کحه [ کذا ] . (ابن الندیم).
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) اسحاق. تابعی است. او از ابی هریره و از او علاءبن عبدالرحمن روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) اسحاق بن محمدبن زنگی اسفراینی. رجوع به اسحاق... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) اسماعیل بن ابی اویس. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) اسماعیل بن ابی خالد سعد الکوفی. تابعی است. وی در نودوپنج سالگی به سال ۱۴۵ هـ . ق. درگذشت.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) اسماعیل بن احمد ضریر حیری نیشابوری. رجوع به اسماعیل... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) اسماعیل بن خلیل کوفی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) اسودبن سریع. صحابی است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) اشعث. ابن عبداللََّه بن جابر الحدانی اعمی. تابعی است و از حسن روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) الاشعری تابعی است. او از خالدبن ولید و یزیدبن ابی سفیان و از او ابوصالح الاشعری و اسماعیل بن عبیداللََّه روایت کنند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) اصبغ بن زید. از روات است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) اصبغ بن الفرج بن سعدبن نافع. فقیه مالکی مصری. وفات او به سال ۲۲۵ هـ . ق. بوده است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) امامی هروی شاعر. رجوع به امامی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) امیّةبن خالد. محدث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) اندلسی (الشیخ الامام...). او راست: کتاب سیف السنة و ضیاءالظلمة. کتاب کنزالمطالب فی الاسماء و الخواص. و کتاب السیف الصارم فی الحکم بین الفئتین فی مسئلة الحاتم.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) الانصاری. تابعی است. او از عائشه و از او معاویةبن صالح روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ایلاقی محمد (سید...) ابن یوسف شرف الدین. از مردم ایلاق نواحی نیشابور. حکیمی از شاگردان شیخ الرئیس ابوعلی سینا. وی بدعوت علاءالدین بن فتاح به بلخ رفت و در آنجا در جنگ با گورخان کشته شد.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) بابونی. یکی از شیوخ عرفان است و به روزگار فخرالدولهٔ دیلمی به شیراز بافاده و تدریس اشتغال می ورزید. وی از طائفه کرد و مولدش بابون قریه به بغداد است. و افسانهٔ «اصبحت کردیا و امسیت عربیا» را بوی نسبت کنند و گویند وی آنگاه که از بغداد بشیراز رفت امّی و عامی بود روزی ببعض مدارس شیراز درآمد و طلبه ای را به بحث و درس مشغول دید پرسید این سخنان چیست که با هم همی گوئید مرا نیز بدان آگاه سازید طلاّب بخندیدند و گفتند اگر خواهی چون ما از این سخنان باخبر شوی باید رسنی بشب از سقف خانه درآویزی و خویشتن بر آن رسن استوار کنی و تا بامداد این ورد بگوئی: کزبره عصفره. از سلیم دلی وی را این گفته باور آمد و شبانگاه با صدقی تمام خود را بر طنابی از آسمانخانه بیاویخت و کلمات آموخته تکرار کردن گرفت سحرگاهان خداوند تعالی دراثر صفای خاطر او ابواب علوم بر وی بگشود و بر همهٔ غوامض و مشکلات علوم محیط گشت و بساط درس در آن شهر بگسترد چنانکه علمای بارع بمدرس او حاضر می آمدند و استفادت و کسب علم میکردند و سالها بر این سیرت و سان بپائید تا در حدود اواخر مائهٔ چهارم به شیراز وفات کرد و هم بدانجا بخاک رفت و قبر وی مزاری مشهور است. نقل است که میگفت: آنرا که عافیت باید گو بمیانه رو و آنرا که عاقبت باید گولب به بد کسان مگشای و آنراکه سلامت باید گو مرد مدارا باش. و باز گفت: بسه چیز مرد آسایش دنیا و آخرت دریابد. ناجستن عیب کسان و دلجوئی دوستان و رافت با محرمان و خویشان.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) باح. محمدبن عبداللََّه بن غالب اصفهانی. کاتبی مترسل و فصیح بود. وی از اصفهان به بغداد شد و بر بغیانی کاتب فرود آمد و کتاب رسائل خویش را برای فرزندان بغیانی تألیف کرد و این همان رسائل است که آنرا پس از تکمیل، الموصول نامید و نیز او راست: کتاب التوشیح و الترشیح فی بعض التسویة بین الشعوبیه و کتاب الخطب و البلاغه و کتاب الفقر. و شهرت او به باح برای آمدن این کلمه است در بیتی از او: باح بما فی الفؤاد باحا.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) بارع حسین بن محمدبن عبدالوهاب دّباس. ادیب و شاعر لغوی نحوی. مولد او به سال ۴۴۳ هـ . ق. و وفات در ۵۲۴ هـ . ق. بود. و صاحب تاج العروس به نقل از تاریخ حلب ابن العدیم نام پدر او را احمد حارثی می آورد. رجوع به روضات الجنات ص ۲۴۸ ترجمهٔ حسین بن محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) بخاری. محمدبن اسماعیل بن مغیره. رجوع به بخاری... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) بدرالدین. رجوع به بدرالدین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) بدیل بن بشیر خزاعی. از روات حدیث است و ابوداود از او روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) البراثی بن ابی جعفر. از مردم براثا قریه یا محله ای از نهر ملک. زاهدی معروف و زوجهٔ او شاهزاده ای مسمّاة بجوهره یا جوهر که دنیا را ترک گفت و به ابوعبداللََّه پیوست و در آنوقت مردم آن نواحی هنوز زبانشان بعربی نگشته بود و به لغت پدران خویش بپارسی سخن می گفتند. ابن جوزی در صفةالصفوه گوید: عن ابی عبداللََّه البراثی قال کانت جوهره تنبهنی من اللیل و تقول یا ابا عبداللََّه (کاروان رفت) معناه قد صارت القافلة. و حکیم بن جعفر گوید: ابوعبداللََّه ساکن براثا بود و او را زنی متعبده موسومه بجوهره و ابوعبداللََّه بر بوریا پاره ای از خوص نشستی و زن او را نیز حصیرپاره ای بود که بر آن عبادت کردی روی به قبله در همان خانه. گوید: روزی به زیارت او شدیم و عبداللََّه را دیدیم که بوریا برگرفته و بر زمین خشک نشسته بود گفتیم بوریای ترا چه شد گفت دوش مرا بیدار کرد و گفت نه در حدیث آمده است که زمین فرزندان آدم را گوید امروز میان من و خود بساط حائل کنی و ترا فردا جای در شکم من باشد. گفت پس این حصیرپاره ها بیرون ریز چه ما را بدان نیازی نیست. رجوع به صفةالصفوه ج ۲ ص ۲۹۳ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) البراد. از او یزیدبن قسیط روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) برقی. یکی از مشایخ عرفا از مردم برقه و ابوعلی کاتب مصری درک صحبت او کرده و او در مائهٔ سیم میزیسته است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) البرکانی. محدث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) البرکانی. محدث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) بشربن آدم. محدّث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) بشربن بکر التنیسی. محدّث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) بشربن مسلم. محدث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) بصری. متکلم و فقیه حنفی. از کتب اوست در فقه: کتاب شرح مختصر ابی الحسن الکرخی. کتاب الأشربة و تحلیل نبیذالتمر. کتاب تحریم المتعه. کتاب جوازالصلوة بالفارسیة. و ابن الندیم گوید: قد مضی ذکره فی مقالة المتکلّمین. و در نسخهٔ موجوده نیافتیم. و رجوع به ابوعبداللََّه حسین بن علی بن ابراهیم المعروف بالکاغذی شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) بکربن عبد المزنی. محدث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) بکر الشرابی. او در اول در سلک خواص مهذب الدوله ابوالحسن علی بن نصر حکمران بطیحه بود و پس از مرگ ابومحمدبن عبداللََّه رایت استقلال بر افراشت و به سال ۴۱۰ هـ . ق. سلطان الدولهٔ دیلمی، صدقةبن فارس را با لشکری به بطیحه فرستاد تا شرابی را بگرفت و به زندان کرد و خود متکفّل ولایت آن ایالت گشت و او در محبس صدقه ببود تا در سال ۴۱۲ هـ . ق. که صدقه وفات کرد.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) البلخی. رجوع به محمدبن الفضل بن عباس... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) تُروغبذی محمدبن محمدبن حسین. از مردم تروغبد قریه ای به چهارفرسنگی طوس. یکی از شیوخ عرفان، معاصر متقی و مستکفی و مطیع و امیر نوح سامانی. وی درک صحبت ابوعثمان حیری کرده است و از سخنان اوست: طوبی لمن لم یکن له وسیلة غیره؛ خوش آنرا که وسیلتی جز او تعالی نیست. و ترک الدنیا للدنیا من جمیع الدنی؛ آنکه دنیا را برای دنیا واگذارد همهٔ دنیا را طلبکار است. و وفات تروغیدی به سال ۳۵۰ هـ . ق. بود. و شیخ فریدالدین عطار در تذکره ذکر او آورده است و گوید: او از جملهٔ مشایخ طوس و از کبار اصحاب و در ورع و تجرید کامل بود و او را کرامات و ریاضات شگرف است. صحبت ابوعثمان حیری یافته بود و بسی مشایخ دیده و ابتداء حال او چنان بود که در طوس قحطی افتاد که آدمی میخوردند و یک روز بخانه درآمد مگر دو من گندم یافت در خمره، آتش در او افتاد و گفت این شفقت بود بر مسلمانان که ایشان از گرسنگی میمیرند و تو گندم در خمره نهاده ای. شوری بدو درآمد و روی بصحرا نهاد و ریاضت و مجاهده پیش گرفت. یکبار با اصحاب خویش بسفره نشسته بود به نان خوردن منصور حلاّج از کشمیر می آمد قبائی سیاه پوشیده و دو سگ سیاه در دست. شیخ اصحاب را گفت جوانی بدین صفت می آید و باستقبال میباید رفت که کار او عظیم است. اصحاب برفتند و او را دیدند می آمد و دوسگ سیاه بردست همچنان روی بشیخ نهاد. شیخ چون او را بدید جای خویش بدو داد تا درآمد و سگان را با خود در سفره نشاند چون اصحاب دیدند که استقبال او فرمود و جای خویش بدو داد هیچ نتوانستند گفتن شیخ نظاره او میکرد تا او نان میخورد و بسگان میداد و اصحاب انکار میکردند پس چون نان بخورد و برفت شیخ بوداع او برخاست. چون باز گردید اصحاب گفتند شیخا این چه حالت بود که سگ را بر جای بنشانیدی و ما را باستقبال چنین کسی فرستادی که جملهٔ سفره از نماز ببرد. شیخ گفت این سگ نفس او بود از پی او میدوید از بیرون مانده و سگ ما در درون مانده است و ما از پی او میدویم پس فرق بود از کسی که متابع سگ بود تا کسی که سگ متابع وی بود. سگ او بظاهر میتوان دیدن و از شما پوشیده است، این بتر از آن هزار بار. پس گفت این ساعت در آفرینش پادشاه او خواهد بود اگر سگ دارد و اگر ندارد کار روی بدو خواهد داشت. نقل است که از او پرسیدند که صفت مرید چیست؟ گفت مرید در رنج است و لکن آن سُرورِ طلب است نه عناء و تعب. از او پرسیدند از صوفی و زاهد گفت صوفی به خداوند و زاهد به نفس. و گفت آلات مکشوف است و معانی مستور و گفت هر که دنیا را ترک کند از برای دنیا از غایت حبّ دنیا بود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) تمیمی حکیم. او راست: خواص القرآن.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ثقفی. او راست: کتاب تمائم.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ثمةبن لفافة العکی. از روات حدیث است و محمدبن یوسف الفریابی از او روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ثوبان. مولی رسول اللََّه صلی اللََّه علیه و سلم. صحابی است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) جابربن حیان بن عبداللََّه الخراسانی الکوفی معروف بصوفی. رجوع به جابر... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) جابربن عبداللََّه بن عمروبن حرام. صحابی است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) جابربن عبداللََّه انصاری. صحابی است. و رجوع به جابر شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) الجدلی. عبدالرحمن. تابعی است. و از معاویه روایت کند و درک صحبت علی علیه السلام و ابی بکر کرده و در فتنهٔ ابن الزبیر کشته شده است. و نیز نام او را عبدبن عبد جبلی گفته اند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) جدّ ملیح بن عبداللََّه الخطمی. صحابی است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) جرمی. احمدبن محمدبن اسحاق بن ابی حمیضة المکی. معروف به ابن ابی العلاء. رجوع به جرمی ابوعبداللََّه احمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) جریربن عبدالحمید الضبّی. محدث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) جریربن عبداللََّه البجلی. صحابی است و بعضی کنیت او را ابوعمر گفته اند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) الجسری الحمیری یا الخشنی. او از معقل بن یسار و جندب و از او جریری و مثنی بن عوف روایت کنند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) جعفربن ابیطالب. صحابی است و رجوع به جعفر... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) جعفربن برقان. محدّث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) جعفربن زیاد الاحمر. محدّث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) جعفربن سلیمان هاشمی. محدّث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) جعفربن عبداللََّه الاسدی. محدّث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) جعفربن علی بن الحسین بن علی علیهم السلام. رجوع به جعفر صادق... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) جعفربن محمد الرودکی البنجی یا پنجدهی. رجوع به رودکی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) جعفربن محمدبن فرات. رجوع به ابن فرات ابوعبداللََّه یا ابوالخطاب جعفر... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) جعفربن محمدبن احمد دوریستی. فقیه شیعی. رجوع به ابوعبداللََّه دوریستی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) جعفربن محمد السلیق. رجوع به ص ۳۸۱ حبط ج ۲ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) جعفر الصادق علیه السلام. رجوع به جعفر... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) جلیس. جعفربن ربیعه. از ابی برده روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) جنید الحجّام الکوفی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) جنید الفلسطینی. عکرمةبن عمار از او روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) جوهری. (الامام الواعظ...). او راست: کتاب التوبة والأسف و الحذر فی المؤتنف. و تاریخ نوشتن این کتاب به سال ۷۳۶ هـ . ق. بوده است. (کشف الظنون).
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) جیهانی. رجوع به ابوعبداللََّه محمدبن احمد جیهانی شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حارث بن اسد محاسبی. رجوع به حارث... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حارثةبن النعمان بن النقیع الانصاری. صحابی است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حافظ زینی بن واصل بن عبدالشکوربن زین. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حاکم نیشابوری. رجوع به حاکم... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) الحجام المکی. تابعی است. او از ابن عمر و از او عبداللََّه الیمامی روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حذیفةبن الیمان. صحابی است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حرملهٔ تجیبی. ابن یحیی بن عبداللََّه بن حرملةبن عمران بن قراد زمیلی مصری فقیه و محدّث صاحب امام شافعی. مولد او به سال ۱۶۶ هـ . ق. او راست: کتاب المبسوط و المختصر. و به سال ۲۴۳ هـ . ق. درگذشته است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسان بن ابی ساسان. محدّث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسان بن ثابت. صحابی است. و رجوع به حسان... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسن بن احمد زعفرانی. رجوع به زعفرانی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسن بن ایّوب حضرمی. محدّث است و عصام بن خالد از او روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسن بن شرف تبریزی. رجوع به بحسن... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسن بن صالح بن مسلم بن حی. محدّث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسن بن علی بن مقله. او نیز چون برادر خود از خوشنویسان و خطاطین مشهور است. مولد او به سال ۲۷۸ هـ . ق. و وفات به سال ۳۳۸ هـ . ق. بود. و رجوع به حسن... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسن بن عمران عسقلانی. محدّث است و شعبةبن الحجام از او روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسن بن جابر ازرمی. رجوع به حسن... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسنی. او را ست تاریخ قیروان. و رجوع به حسنی ابوعبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) الحسین. چهارمین از حمدانیان موصل. از سال ۳۷۱ تا۳۸۰ هـ . ق.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن احمدبن بطویه. رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن احمدبن حجاج. رجوع به ابن حجاج ابوعبداللََّه الحسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن احمدبن خالویه. رجوع به ابن خالویه ابوعبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن احمد الحجاج. رجوع به ابن الحجاج ابوعبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن احمدبن سعدان شیرازی. رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن احمد زوزنی (القاضی الامام...). او راست: شرح معلقات سبع. و کتاب المصادر و آن مصادر افعال عرب است مترجم بفارسی.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن احمد المادرائی. رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن احمدبن محمّد زکریا. رجوع به ابوعبداللََّه محتسب... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن اسماعیل محاملی. رجوع به محاملی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن جعفر مراغی. رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن جمال بن حسین قهستانی. رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن حسن. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن حسن بن محمدبن حلیم فقیه شافعی جرجانی. رجوع به حلیمی جرجانی... و رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن حسن دمیاطی. رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) (سید عزالدین...) حسین بن حیدربن قمر کرکی عاملی. از علمای دورهٔ صفویه ملقب بمفتی و مجتهد ساکن اصفهان. رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن زید کوفی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن عبدالسلام. معروف به جمل. شاعری مشهور مادح خلفاء و امراء. او بدمشق نزد احمدبن مدبّر که مقصد شعرای عصر بود شد و این احمد را رسم چنان رفته که بشعرهای مدیحهٔ خویش چون نیکو بودی صلات جزیله عطا کردی و اگر سخیف و ردی بودی او را با یکی از خدام خویش به مسجد جامع گسیل کردی و خادم تا شاعر صد رکعت نماز نگذاردی او را رها نکردی. ابوعبداللََّه حسین جمل اشاره به این رسم احمد قطعهٔ ذیل بگفت و بر وی بخواند و صلت یافت: اردنا فی ابی حسن مدیحا کما بالمدح تنتجع الولاة فقالوا کرم الثقلین طراً و من جدواه دجلة و الفرات و قالوا یقبل الشعراء لکن اجل صلات مادحه الصلوة فقلت لهم و ما یغنی عیالی صلاتی انما الشأن الزکاة فیأمر لی بکسر الصاد منها فتصبح لی الصلاة هی الصلات. مولد او پیش از سال ۱۷۰ هـ . ق. بود و عمری طویل یافت و به مصر مأمون را مدح گفت و نیز مدائحی در شأن امرای دیگر وقت دارد. وفات او بربیع الآخر سال ۲۵۸ هـ . ق. بوده است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن عبداللََّه بصری. رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن علی بن ابراهیم المعروف بالکاغذی منبوز به جعل از مردم بصره. شاگرد ابوالقاسم بن سهلویه ملقب به قشور از اصحاب ابی هاشم عبدالسلام بن محمدبن جبائی متکلم معتزلی. او فقیه و متکلمی نامدار و نبیه القدر عالم به مذهب خویش و مشهور در اصقاع و بلدان خاصه به خراسان بوده است و از ابی هاشم عبدالسلام متکلم معتزلی و ابی الحسن کرخی و ابی جعفر معروف به سهکلام صیمری عباداتی علم کلام و فقه و حدیث فراگرفته و صحابت ابوعلی بن خلاد داشته است. مولد او به سال ۳۰۸ هـ . ق. و به بغداد در ۳۹۹ هـ . ق. درگذشته است. و او راست: کتاب نقض کلام الروندی فی انّ الجسم لایجوز ان یکون مخترعاً لامن شی ء و نقضه لنقض الرازی لکلام البلخی علی الرازی. کتاب نقض کتاب الرازی فی انّه لایجوز ان یفعل اللََّه بعد ان کان غیر فاعل. کتاب الجواب عن مسئلتی الشیخ بن محمد رامهرمزی. کتاب الکلام فی ان اللََّه تعالی لم یزل موجوداً و لاشی ء سواه الی عن خلق الخلق. کتاب الایمان. کتاب الاقرار و کتاب المعرفة. (از ابن الندیم).
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن علی بن ابیطالب علیهم السلام. رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن علی بن حسین بن بابویه. برادر صدوق. رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن علی بن حسین طبری. رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن علی بن محمد. رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن علی بن موسی بن بابویه قمی. رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن علی الجعفی از روات حدیث. رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن علی صیمری. رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن علی نحوی. رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن علی نمری بصری لغوی. رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن محمدبن عبدالوهاب. معروف به بارع دباس. نحوی شاعر. رجوع به ابوعبداللََّه بارع و رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن محمد القطان الشافعی. او راست: کتاب المطارحات.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن محمدونی قهستانی فرضی. حاسب امام در فرائض. رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن موسی بن هبةاللََّه دینوری نحوی معروف به جلیس. رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن میکائیل. رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن ناصرالدوله. از ملوک بنی حمدان در موصل از سال ۳۷۱ تا ۳۸۰ هـ . ق. و رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن نصربن خمیس. رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن نصربن احمد. رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن نصربن محمد کعبی. رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن نظام الملک (خواجه...). یکی از وزرای سلجوقی است. و رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن هارون بن جعفر ضبی. رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن یحیی بن عیاش قطان. رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حسین بن یحیی متوی. رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حصری. از قدمای شیوخ طریقت و زهد معاصر هارون و مأمون عباسی. در اواخر مائه دویم و اوائل مائهٔ سیم. مولد و منشأ وی بصره و شاگرد فتح موصلی است. و درک صحبت بشر حافی کرده است. او گوید: که از فتح موصلی شنیدم که میگفت صحبت سی تن از شیوخ دریافتم که جملگی در شمار ابدال بودند و همگی بمن وصیت کردند که بپرهیز از همنشینی جوانان. و او میگفت صرف عمر در کاری کن که دنیا و آخرت هر دو بدست کنی پرسیدند آن کار کدام باشد؟ گفت کسب معرفت.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حضرمی. از مشاهیر عرفای اواخر مائهٔ سیم معاصر معتضد و مقتدر عباسی. و شیخ محمد مرتعش درک صحبت او کرده است و گوید: پس از آن که بیست سال با کس سخن نگفته بود از وی پرسیدم تصوف چیست باز برای اینکه سخن نگفته باشد این آیت از قرآن خواندن گرفت:{/B مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ رِجََالٌ صَدَقُوا مََا عََاهَدُوا اَللََّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی ََ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ مََا بَدَّلُوا تَبْدِیلاً. ۱-۲۰۳۳:۲۳/}(قرآن ۳۳/۲۳).
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حکم بن عبداللََّه بن سعد الایلی. محدّث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حکم بن عیینهٔ مولی الکنده. محدّث است و بعضی کنیت او را ابومحمد گفته اند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حکم بن معبد الاصفهانی. رجوع به حکم... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حمّاد خیاط. از تابعین است و احمدبن حنبل از او روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حمزةبن حسین اصفهانی. رجوع به حمزه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حموی بغدادی، یاقوت. رجوع به یاقوت... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حمید. او از سعدبن اوس و از او سهل بن حماد و ابوعتاب روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حمیدی. او راست: الفوائد المنتقات. (کشف الظنون). و ظاهراً این کتاب همان جمع بین الصحیحین است که در موضع دیگر بنام ابوعبداللََّه محمدبن نصر فتوح الحمیدی الاندلسی، متوفی به سال ۴۸۸ هـ . ق. آورده است. و رجوع به محمدبن ابی نصر فتوح بن عبداللََّه بن حمید اندلسی میورقی شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) حمیربن بشیر. محدّث است. او از معقل بن یسار و از او مثنی بن عوف روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) الحنشی. از اصحاب ابن اخشید ابوبکر احمدبن علی است. (ابن الندیم).
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) خاقان. یکی از مشایخ صوفیه معاصر المتوکل علی اللََّه عباسی. منشأ او بغداد است و به سال ۲۷۷ هـ . ق. به روزگار خلافت المعتضد باللََّه درگذشت و هم بدان شهر مدفون گشت. و شیخ جعفر حذأ و ابن قصاب رازی درک صحبت وی کرده اند. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۵۴ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) خالدبن معدان. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) خالدبن معدان الکلاعی. رجوع به خالد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) خالد الزیات. محدّث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) خباب بن الأرت بن جندله. صحابی است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) خُبیب جهنی. صحابی است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) خشنی قیروانی. او راست: ذیل صلهٔ ابن بشکوال.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) خطیب اسکافی. او راست: شرح حماسهٔ ابی تمام حبیب بن اوس. و وفات اسکافی در ۴۲۱ هـ . ق. بود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) خطیب ملقب به ولی الدین. او راست: مشکات المصابیح که در ۷۳۷ هـ . ق. از آن فراغت جسته و کتاب اسماء رجال المشکات.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) خطیب قلعة الفخریه. محمدبن عبداللََّه. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) خفیف. رجوع به ابوعبداللََّه بن اسفکسار... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) خویل. محدّث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) خولانی. رجوع به ابن مهرویه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) خیاط. از روات حدیث است. او از ابی رهم غفاری و از وی سعیدبن هلال روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) داستانی. محمدبن علی. از مشایخ صوفیه. منشأ او بسطام و معاصر با هجویری صاحب کشف المحجوب است. و خود او از اقران شیخ ابوالحسن خرقانی و نسبت خرقه به دو واسطه بشیخ عمی بسطامی برادرزاده بایزید دارد. و شیخ سهلکی درک صحبت او کرده است. وفات وی به بسطام به ماه رجب ۴۱۷ هـ . ق. بود. رجوع به کشف المحجوب هجویری و نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۷۳ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) دامغانی. قاضی القضات. یحیی بن عیسی بن جزله طبیب را پس از قبول مسلمانی برکشید و مکانت وی بدانجا رسانید که کتابت سجلات خویش بدو مفوض داشت. او راست: شرح کتاب الحیطان مرجی ثقفی. و رجوع به تاریخ الحکماء قفطی چ لیپزیک ص ۳۶۶ س ۴ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) دمشقی. محمد ابیطالب انصاری صوفی شیخ الربوه جغرافیائی. مولد او سال ۶۵۴ هـ . ق. و وفات ۷۲۷ هـ . ق. او راست: نخبةالدهر فی عجائب البر و البحر.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) دوری. از مردم دور، محله ای به نیشابور. او راست: کتاب فضائل القرآن. (از ابن الندیم).
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) دوریستی. جعفربن محمدبن عباس بن فاخر عبیسی وی از مردم دوریست قریه ای به دو فرسنگی ری است که امروز آنرا دَرَشت نامند. صاحب امل الآمل گوید: اوثقهٔ عین عظیم الشان و معاصر با شیخ ما طوسی است و شیخ او را در رجال خویش یاد و توثیق کرده است و او را کتبی است از جمله: کتاب الکفایة، کتاب الیوم و اللیلة، کتاب الأعتقادات، کتاب الرد علی الزیدیة و جز آن شیخ منتجب الدین قمّی در فهرست خویش گوید: او شاگرد مفید و مرتضی بود و ابن شهرآشوب نیز ذکر او آورده و در لؤلؤةالبحرین آمده است که او روایت از سیدرضی و سید مرتضی و از شیخ ابی عبداللََّه احمدبن محمدبن عبداللََّه بن الحسن الجوهری و نیز از پدر خود محمدبن محمد دوریستی دارد. و از علمائی که از وی روایت کرده اند شیخ محمدبن ادریس حلی و شاذان بن جبرئیل قمّی و ابوجعفر مهدی بن ابی حرب حسینی و شیخ حاکم ابومنصور علی بن ابراهیم زیادی و فضل اللََّه بن محمود فارسی و سید علی بن ابیطالب سلیقی و عبدالجبّاربن عبداللََّه المقری الرّازی و عدهٔ کثیر دیگر باشند و از فرزندان او جماعتی از علما بوده اند مانند پسر او موسی بن جعفر و حفید وی محمدبن موسی و فرزند محمد جعفربن محمد و پسر جعفر ابومحمد عبداللََّه بن جعفربن موسی. و خاندان دوریستی خود را از نسل حدیفهٔ یمانی میشمردند. و قاضی نوراللََّه شوشتری در مجالس المؤمنین او را مدعو بخواجه جعفر می خواند و از کتاب عبدالجلیل رازی نقل کرده است که خواجه جعفر در فنون علم مشهور بود و مصنف کتب و اخبار بسیار است و از بزرگان این طایفه (امامیه) و علمای ایشان است و در هر دو هفته نظام الملک از ری پیش او آمدی و از او استماع اخبار کردی. و خاندان او خاندان بزرگ است و خلفاً عن سلف بعلم و عزت و امانت آراسته بوده اند. و پس از آن از عبداللََّه بن جعفربن محمّد و خواجه حسن بن جعفر دوریستی ترجمه ای مختصر آورده است. رجوع به عبداللََّه... و رجوع به حسن... در این لغت نامه و رجوع به معجم البلدان ذیل کلمهٔ دوریست و رجوع به روضات الجنات ص ۱۴۴ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) دونی دینوری. یکی از شیوخ عرفان در اواخر مائهٔ چهارم و اوائل مائهٔ پنجم. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۶۷ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) دیبلی. یکی از شیوخ متصوفه. محمدبن منصور طوسی درک صحبت او کرده و حکایتی از او آورده است. رجوع به صفةالصفوة ج ۴ ص ۵۲ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) دینوری. محمدبن عبدالخالق. یکی از مشایخ عرفاست. وی بمائهٔ چهارم میزیست. مولد او دینور و زمانی در وادی القری اقامت گزیده است. رجوع بنامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۶۸ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ذهبی محمدبن احمد. رجوع به ذهبی... و رجوع به ابن قایماز... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) راعی. شمس الدین محمّدبن اسماعیل الاندلسی. مولد او به سال ۷۸۰ هـ . ق. در غرناطه بود و منشأ وی نیز همان شهر است. و یکی از علمای نحو و عربیت و فقه و حدیث است و شعر نیز نیکو میگفت. و علوم ادبیه از ابوجعفر احمدبن ادریس اندلسی فرا گرفت و از ابوبکر عبداللََّه بن محمّدبن محمد معافری معروف به ابن عام و خطیب ابوعبداللََّه محمدبن علی بن حفار استماع حدیث کرد و کتاب خلاصةالباحثین و جرومیه را برصاحب فهرست کبیر محمدبن عبدالملک بن علی قیسی قرائت کرد و اجازهٔ روایت از ابوالحسن علی بن عبداللََّه جذامی و قاسم بن سعید و محمدبن ابراهیم بن عبدالرحمن بن امام و ابوعبداللََّه محمدبن مرزوق تلمسانی گرفت و هم از ابوبکر مراغی محمد طبری و کمال الدین بن خیر کندری فوائد جمه اخذ کرد و ابواسحاق ابراهیم بن عفیف و برهان بقاعی و حافظبن فهد از او روایت آرند. و به سال ۸۲۵ هـ . ق. بزیارت خانه شد و از آنجا بقاهره رفت و بدانجا متوطن گشت و از شهاب متولی و ابن جزری و حافظبن حجر و جمعی دیگر استماع حدیث کرد. و در مؤیدیه امامت و مجلس درس داشت. سخاوی قطعاتی از اشعار او نقل کرده است و از تألیفات اوست: شرح القواعد. انتصارالفقیر السالک لمذهب الأمام الکبیر مالک. شرح جرومیه. شرح الفیه. کتاب النوازل النحویه و در آخر عمر مبتلا به عمی گردید و به ذی حجهٔ ۸۵۳ هـ . ق. درگذشت.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ربیع بن ابی راشد. رجوع به ربیع... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) رودباری احمدبن عطا. از مردم رودبار بغداد و منشأ وی شهر صور در مائهٔ چهارم هـ . ق. وی خواهرزاده شیخ ابوعلی رودباری و مادر او مسماة به فاطمه است او از قرّاآن معروف و نیز یکی از بزرگان اهل تصوف است و شیخ الاسلام در تاریخ عرفای خویش ذکر او آورده است و از او نقل کند که گفت: التصوف ترک التکلف و استعمال التظرف و حذف التشرف. یافعی وفات او را به سال ۳۶۹ هـ . ق. گفته است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) زبیدبن حارث الیامی. رجوع به زبید... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) زبیربن احمدبن سلیمان زبیری شافعی. رجوع به ابوعبداللََّه زبیری شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) زبیربن بکاربن عبداللََّه بن مصعب بن ثابت بن عبداللََّه بن الزبیربن العوام. رجوع به زبیر... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) زبیربن بکربن بکار قرشی. قاضی مکه. وفات او در هشتادوچهارسالگی در ۲۵۶ هـ . ق. بوده است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) زبیربن جعفر المعتزباللََّه. رجوع به زبیر شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) زبیربن العوام بن خویلدبن اسدبن عبدالعزی. یکی از کبار صحابهٔ رسول صلوات اللََّه علیه. رجوع به زبیر... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) زبیری. زبیربن احمدبن سلیمان. فقیه شافعی بصری. وی از نسل زبیربن عوام صحابی است. و امام شافعیان بصره بود. و وقتی به بغداد رفت و اهل حدیث از وی استماع روایت کردند. او را کتب بسیار در حدیث و فقه بود. و قبل از سال ۳۲۰ هـ . ق. درگذشت.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) زریق. محدّث است و ارطاةبن منذر از او روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) زعفرانی. او راست: کتاب الزکات. کتاب الضحایا. کتاب الصلاة و کتاب الحیض.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) زنفل بن عبداللََّه العرفی. محدّث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) زیدبن مبارک الصنعانی الخراز. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) زینی بن واصل بن عبدالشکوربن زین. محدّث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سالم بن سبلان. محدّث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سالم بن عبداللََّه بن عمربن الخطاب. تابعی است و بعضی کنیت او را ابوعمر گفته اند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سالم البراد. محدّث است و اسماعیل بن ابی خالد از او روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سالم مولی شداد. محدّث است و بکیربن اشجع از او روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سالمی احمدبن محمدبن سالم. یکی از شیوخ طریقت در مائهٔ سیم. شاگرد سهل بن عبداللََّه تستری. مولد و منشأ او شهر بصره است. و ظاهراً در حدود ۲۸۰ هـ . ق. وفات یافته است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سامری حلبی. او راست: المستوعبه.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سجزی. یکی از مشایخ تصوف در مائهٔ سوم. از شاگردان ابوحفص حداد. و شیخ ابوحفص میگفت ابوعبداللََّه شیخ و پیر معنوی ماست. او سفر شام و طرابلس کرده است. و از سخنان اوست: علامةالأولیاء ثلث: تواضع عن رفعة و زهد عن قدرة و انصاف عن قوة؛ نشانهٔ دوستان خدای سه باشد فروتنی با وجود بلندی پایگاه و پرهیز با وجود توانائی و داد دادن از خویش با قدرت ترک آن. او را گفتند چرا جامهٔ صوفیان نپوشی گفت جامهٔ جوانمردان در بر کردن بی فتوت، نشان دوروئی باشد. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۵۷ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سعدبن خیثمةبن الحارث. صحابی انصاری است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سعدی. حسین بن عبداللََّه. از محدثین امامیه است و او را از غلات شیعه شمرده اند و نجاشی گوید: احادیث کتب او صحیح است و مصنفات بسیار دارد در حدیث. رجوع به فهرست نجاشی و نیز نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۶۳۳ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سعدی. ضیاءالدین محمدبن عبدالواحد. مولد او دمشق در ۵۶۹ هـ . ق. او در طلب حدیث مسافرت مصر و بغداد و اصفهان و همدان و مرو و امکنهٔ دیگر کرد و به دمشق بازگشت و به تدریس و تصنیف اشتغال جست. او مؤسس دارالحدیثی است در دمشق که کتب بسیار بر آن وقف کرده است و خود او را نیز تألیفاتی است. وفات وی به ۶۴۳ هـ . ق. بوده است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سعیدبن جبیر تابعی. رجوع به سعید... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سعیدبن الحکم بن ابی مریم نسابهٔ اخباری. رجوع به ابن ابی مریم شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سعیدبن صبیر سکسکی. محدّث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سعیدبن عبدالرحمن مدنی. قاضی بغداد. یکی از علما و صالحین. وفات او به سال ۱۷۶ هـ . ق. بوده است. رجوع به حبط ج ۱ ص ۲۷۹ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سعیدبن یزید. یکی از بزرگان اهل طریقت متصوفه در مائهٔ سیم. از اقران ذوالنون مصری. و احمدبن ابی الحواری از اصحاب اوست و بدان مباهات میکند. و اصلش از قریهٔ بناج بصره است. ابوعبداللََّه مدتی در عراق و گاهی در شام اقامت داشت و از سخنان اوست: الادب حلیة الاحرار و نیز او گفته است: لکل شی ء خادم و خادم الدین الادب. و باز گفت چشم بر او دار که هیچ نشانی روشنتر از او نیست. و او تا حدود ۲۶۰ هـ . ق. حیات داشت.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سفیان بن سعیدبن مسروق بن حبیب ثوری کوفی تابعی. صاحب تذکرة الاولیاء گوید: او را امیرالمؤمنین گفتندی هرگز خلافت ناکرده. نقل است که گفت ای اصحاب حدیث زکوة حدیث بدهید. گفتند حدیث را زکوة چیست؟ گفت آنکه از ۲۰۰ حدیث به پنج حدیث کار کنید. روزی با یکی به در سرای محتشمی میگذشت آن کس برآن ایوان نگریست او را نهی کرد. بدو گفت اگر شما آنجا [ نظر ] نمیکردتی ایشان چندین اسراف نکردندی پس چون شما نظر میکنید شریک باشید در مظلمت این اسراف. و او را همسایه ای وفات کرد بنماز جنازهٔ او شد بعد از آن شنید که مردمان میگفتند که او مردی نیکوبود سفیان گفت اگر دانستمی که خلق از او خشنودند بنماز جنازهٔ او نرفتمی زیرا که تا مرد منافق نشود خلق از او خشنود نگردند. نقل است که جوانی را حج فوت شده بود آهی کرد، سفیان گفت چهل حج کرده ام بتو دادم تو این آه بمن دادی؟ گفت دادم آن شب بخواب دید که او را گفتند سودی کردی که اگر بهمهٔ اهل عرفات قسمت کنی توانگر شوند. روزی اصحاب را گفت خوش و ناخوش طعام بیش از آن نیست که از لب به حلق رسید این قدر اگر خوش است و اگر ناخوش صبر کنید تا خوش و ناخوش به نزدیک شما یکی شود و گفت اگر خلق بسیار جائی نشسته باشند و کسی منادی کند که هر کی میداند که امروز تا شب خواهد زیست برخیزد، یکتن برنخیزد و عجب آنکه اگر همه خلق را گویند با چنان کاری که در پیش است هرکه مرگ را ساخته آید برخیزد، یکتن برنخیزد. و گفت زهد در دنیا نه پلاس پوشیدن است و نه نان جوین خوردن و لکن دل در دنیا نابستن است و امل کوتاه کردن. و گفت هیچ نمیدانم اهل این روزگار را با سلامت تر از خواب. و گفت بهترین سلطانان آن است که با اهل علم نشیند و از ایشان علم آموزد و بدترین علما آنکه با سلاطین نشیند و گفت دنیا را بگیر از برای تن را و آخرت را بگیر از برای دل را و گفت هرکه از حرام صدقه دهد و خیری کند چون کسی بود که جامهٔ پلید بخون بشوید یا به بول که آن جامه پلیدتر شود. گفت اگر کسی ترا گوید نعم الرجل انت و این ترا خوشتر آید از آنکه گوید بئس الرجل انت بدان که تو هنوز مردی بدی. پرسیدند که سید صلی اللََّه علیه وآله و سلّم گفت خدای دشمن دارد اهل خانه ای را که در وی گوشت بسیار خورند. گفت اهل غیبت را گفته است که گوشت مسلمان را خورند. نقل است که گاه مرگ دست در زیر کشید و همیانی هزار دینار بیرون آورد و گفت صدقه کنید، گفتند سبحان اللََّه سفیان پیوسته گفتی دنیا را نباید گرفت و چندین زر داشت. سفیان گفت این پاسبان دین من بود و دین خود را بدین توانستم داشت که ابلیس بدین بر من دست نبرد که اگر گفتی امروز چه خوری و چه پوشی گفتمی اینک زر اگر گفتی کفن نداری گفتمی اینک زر و وسواس او از خود دفع کردمی هرچند مرا بدین حاجت نبود. و در وجه انتساب او به ثور شیخ فریدالدین عطار در تذکره دو روایت ذیل آورده است: یکروز به غفلت پای چپ در مسجد نهاد آوازی شنید که یا ثور، ثوری از آن سبب گفتند. چون آن آواز شنید هوش از وی برفت چون به هوش بازآمد محاسن خود بگرفت و طپانچه بر روی خود میزد و میگفت چون پای بأدب در مسجد ننهادی نامت از جریدهٔ انسان محو کردند هوش دار تا قدم چگونه می نهی. نقل است که پای در کشت زاری نهاد آواز آمد که یا ثور. و ابن خلکان گوید: این نسبت به ثوربن عبد منات است و سلسلهٔ نسب او را بدین گونه آورده است: سفیان بن سعیدبن مسروق بن حبیب بن رافع بن عبداللََّه بن موهبةبن ابیّ بن عبداللََّه بن منقدبن نصربن الحکم بن الحارث بن ثلبةبن ملکان بن ثوربن عبد منات. لکن این انتساب نهایت غریب مینماید چه عادتاً عرب و غیر آنان کس را از مردم عادی بنام جدّ پانزدهم که او نیز صاحب شهرتی خاص نیست نخوانده اند واللََّه اعلم. و صاحب تلخیص الآثار نسبت او را به ثور اطحل نام کوهی بمدینه کند. و این همان کوه است که ثوربن عبد منات نیز بدان منسوب است. و در هر حال مولد و منشأ او چنانکه ابن خلکان و دیگران آورده اند. به سال ۹۵ یا ۹۶ یا ۹۷ هـ . ق. بکوفه و وفات او آنگاه که متواری و مختفی میزیست در سال ۱۶۱ یا ۱۶۲ هـ . ق. به بصره بود. و او را به شب دفن کرده اند. و علت تواری و اختفاء وی چنانکه مسعودی در مروج الذهب از قعقاع بن حکیم روایت کرده این است: قعقاع گوید نزد مهدی خلیفه بودم، سفیان ثوری را درآوردند و چون داخل شد سلام گفت، سلام عادی و معمول نه تسلیم به خلافت چنانکه رسم سلام بر خلفا بود و ربیع در پشت سر خلیفه ایستاده بود بر شمشیر خویش تکیه کرده و چشم بر فرمان دوخته. مهدی با روئی گشاده متوجه سفیان شد و گفت از ما گریزی و بدینجا و بدآنجا پنهان شوی و گمان بری که اگر ما را نسبت بتو سوءقصد باشد بر تو دست نیابیم. اینک بنگر که بر تو دست یافتیم. آیا نترسی که در بارهٔ تو بهوای خویش حکم رانیم. سفیان گفت اگر برمن حکم توانی راندن آن پادشاه قادر نیز که حق و باطل را از هم جدا کند حکم خویش تواند راند. ربیع گفت یا امیرالمؤمنین آیا رسد این نادان را با تو چنین سخن گفتن دستوری ده تا گردن وی بزنم مهدی گفت خاموش که امثال این مرد خواهند که ما آنانرا کشیم تا ما در سلک اشقیا و آنان در زمرهٔ سعدا درآیند او را فرمان قضای کوفه نویسید و هیچکس را بر وی حق تعرض نباشد. عهد بنوشتند و با سفیان دادند و او بیرون شد و فرمان در دجله افکند و خود بگریخت و متواری گشت چنانچه هرگز ویرا نیافتند. سفیان بن عیینه گفت هیچکس را به حلال و حرام داناتر از سفیان ندیدم و عبداللََّه بن مبارک می گفت بر روی زمین اعلم از سفیان ثوری نشناسم. و گفته اند که عمربن خطاب به روزگار خویش سر و پیشوای خلق بود و پس از وی عبداللََّه بن عباس در زمان خویش این مقام داشت و بعد ازو شعبی در عهد خود دارای این رتبت بود و بدنبال او سفیان در عصر خود این مکانت یافت. و باز ابن خلکان گوید: او یکی از ائمهٔ مجتهدین است و ابوالقاسم جنید بروایتی (در فقه) برمذهب او میرفت و سفیان از ابی اسحاق سبیعی و اعمش و کسان این طبقه حدیث شنید و اوزاعی و ابن جریح و محمدبن اسحاق و مالک و طبقهٔ آنان از سفیان حدیث شنیدند. و ابوصالح شعیب بن حرب مداینی، یکی از بزرگان ائمهٔ کبار در حفظ و دین، می گفت گمان برم که برستاخیز سفیان ثوری را چون حجتی از خدا در مقابل خلق دارند و گویند راست است که کس از شمایان درک زمان رسول صلوات اللََّه علیه نکرد لکن سفیان ثوری را همگی دیدید چرا از اقتدا کردن به وی تن زدید. و باز آورده اند که آنگاه که وی حکم قضای کوفه به دجله غرق کرد قضای کوفه شریک بن عبداللََّه نخعی را دادند و چون بپذیرفت شاعر گفت: تحرّز سفیان و فاز بدینه و امسی شریک مرصداً للدراهم. دمیری گوید سفیان را از عثمان و علی پرسیدند گفت: بصریان عثمان را بر علی تفضیل نهند و مردم کوفه به رجحان علی بر عثمان قائلند. گفتند تو چه گوئی. گفت من مردی کوفیم. با اینهمه محدثین امامیه او را از رجال روایت خود نشمرند چنانکه علامه در خلاصه و ابن داود در کتاب رجال خویش تصریح کنند که وی از روات شیعه نباشد و نجاشی حتی از وی نام نبرد و در مجموعه ورام آمده است که وی به بصره صحبت رابعهٔ عدویه درک کرده است و ابن حجر در تقریب گوید: سفیان ثقه، عابد، امام و حجت و یکی از سران طبقه هفتم است و گاه نیز در روایت تدلیس کرده است و آورده اند که او به خدمت حضرت صادق علیه السلام رسید و گفت یابن رسول اللََّه مرا وصیتی فرمای آن حضرت فرمود یا سفیان لامروة لکذوب و لا اخ لملول و لا راحة لحسود و لاسودد لسیی ءالخلق. قلت یابن رسول اللََّه زدنی فقال لی یا سفیان ثق باللََّه ان کنت مؤمنا و ارض بما قسم اللََّه لک تکن غنیا و احسن مجاورة من جاورک تکن مسلما و لاتصحب الفابر فیعلمک من فجوره و شاور فی امرک الذین یخشون اللََّه عزوجل فقلت یابن رسول اللََّه زدنی فقال یا سفیان من اراد عزا بلاعشیرة و غنی بلامال و هیبة بلا سلطان فلینقل من ذل معصیة اللََّه الی عز طاعته فقلت زدنی یابن رسول اللََّه فقال لی یا سفیان امرنی والدی بثلاث و نهانی عن ثلاث و کان فیما قال لی: یا بنی من یصحب صاحب السوء لایسلم و من یدخل مداخل السوء یتهم و من لایملک لسانه یأثم. ثم انشدنی: عود لسانک قول الحق تحظ به ان اللسان لما عودت معتاد موکل بتقاضی ما سننت له فی الخیر و الشر فانظر کیف تعتاد. و باز گوید که در یکی از سالها که بمکه شده بودم بزیارت حضرت صادق جعفربن محمد رفتم و مکان وی پرسیدم و مرا راه نمودند برفتم و در بکوفتم گفت کیست گفتم صاحب تو سفیان. در گشود... و فرمود مرحبا یا سفیان از سوی شمال آئی گفتم آری یابن رسول اللََّه چگونه است که از مردم کناره جسته ای فرمود: ای سفیان فسد الزمان و تغیر الاخوان و تقلبت الاعیان فرأیت الانفراد اسکن للفؤاد. معک شی ء تکتب فیه قلت نعم فقال اکتب: ذهب الوفاء ذهاب امس الذاهب والناس بین مخاتل و موارب یفشون بینهم المودة والصفا و قلوبهم محشوة بعقارب. قلت زدنی یابن رسول اللََّه. قال اکتب: لاتجزعن لوحدة و تفرد و من التفرد فی زمانک فازدد ذهب الاخاء فلیس ثمّ اخوّة الا التملق باللسان و بالید فاذا نظرت جمیع ما بقلوبهم ابصرت ثم نقیع سم الاسود. ... فقلت زدنی. قال: اذا تظاهرت علیک الهموم فقل لاحول و لاقوة الا باللََّه و اذا استبطأت الرزاق فعلیک بالاستغفار و علیک بالتقوی و لزوم الصبر و کن علی حذر فی امر دینک و آخرتک. فقمت و انصرفت. مولد او به سال ۶۵ یا ۹۵ هـ . ق. و وفات در شعبان ۱۶۳. و رجوع به ص ۲۷۶ و ۲۷۹ حبط ج ۱ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سفیان بن سعیدبن مسروق بن حبیب ثوری کوفی تابعی. صاحب تذکرة الاولیاء گوید: او را امیرالمؤمنین گفتندی هرگز خلافت ناکرده. نقل است که گفت ای اصحاب حدیث زکوة حدیث بدهید. گفتند حدیث را زکوة چیست؟ گفت آنکه از ۲۰۰ حدیث به پنج حدیث کار کنید. روزی با یکی به در سرای محتشمی میگذشت آن کس برآن ایوان نگریست او را نهی کرد. بدو گفت اگر شما آنجا [ نظر ] نمیکردتی ایشان چندین اسراف نکردندی پس چون شما نظر میکنید شریک باشید در مظلمت این اسراف. و او را همسایه ای وفات کرد بنماز جنازهٔ او شد بعد از آن شنید که مردمان میگفتند که او مردی نیکوبود سفیان گفت اگر دانستمی که خلق از او خشنودند بنماز جنازهٔ او نرفتمی زیرا که تا مرد منافق نشود خلق از او خشنود نگردند. نقل است که جوانی را حج فوت شده بود آهی کرد، سفیان گفت چهل حج کرده ام بتو دادم تو این آه بمن دادی؟ گفت دادم آن شب بخواب دید که او را گفتند سودی کردی که اگر بهمهٔ اهل عرفات قسمت کنی توانگر شوند. روزی اصحاب را گفت خوش و ناخوش طعام بیش از آن نیست که از لب به حلق رسید این قدر اگر خوش است و اگر ناخوش صبر کنید تا خوش و ناخوش به نزدیک شما یکی شود و گفت اگر خلق بسیار جائی نشسته باشند و کسی منادی کند که هر کی میداند که امروز تا شب خواهد زیست برخیزد، یکتن برنخیزد و عجب آنکه اگر همه خلق را گویند با چنان کاری که در پیش است هرکه مرگ را ساخته آید برخیزد، یکتن برنخیزد. و گفت زهد در دنیا نه پلاس پوشیدن است و نه نان جوین خوردن و لکن دل در دنیا نابستن است و امل کوتاه کردن. و گفت هیچ نمیدانم اهل این روزگار را با سلامت تر از خواب. و گفت بهترین سلطانان آن است که با اهل علم نشیند و از ایشان علم آموزد و بدترین علما آنکه با سلاطین نشیند و گفت دنیا را بگیر از برای تن را و آخرت را بگیر از برای دل را و گفت هرکه از حرام صدقه دهد و خیری کند چون کسی بود که جامهٔ پلید بخون بشوید یا به بول که آن جامه پلیدتر شود. گفت اگر کسی ترا گوید نعم الرجل انت و این ترا خوشتر آید از آنکه گوید بئس الرجل انت بدان که تو هنوز مردی بدی. پرسیدند که سید صلی اللََّه علیه وآله و سلّم گفت خدای دشمن دارد اهل خانه ای را که در وی گوشت بسیار خورند. گفت اهل غیبت را گفته است که گوشت مسلمان را خورند. نقل است که گاه مرگ دست در زیر کشید و همیانی هزار دینار بیرون آورد و گفت صدقه کنید، گفتند سبحان اللََّه سفیان پیوسته گفتی دنیا را نباید گرفت و چندین زر داشت. سفیان گفت این پاسبان دین من بود و دین خود را بدین توانستم داشت که ابلیس بدین بر من دست نبرد که اگر گفتی امروز چه خوری و چه پوشی گفتمی اینک زر اگر گفتی کفن نداری گفتمی اینک زر و وسواس او از خود دفع کردمی هرچند مرا بدین حاجت نبود. و در وجه انتساب او به ثور شیخ فریدالدین عطار در تذکره دو روایت ذیل آورده است: یکروز به غفلت پای چپ در مسجد نهاد آوازی شنید که یا ثور، ثوری از آن سبب گفتند. چون آن آواز شنید هوش از وی برفت چون به هوش بازآمد محاسن خود بگرفت و طپانچه بر روی خود میزد و میگفت چون پای بأدب در مسجد ننهادی نامت از جریدهٔ انسان محو کردند هوش دار تا قدم چگونه می نهی. نقل است که پای در کشت زاری نهاد آواز آمد که یا ثور. و ابن خلکان گوید: این نسبت به ثوربن عبد منات است و سلسلهٔ نسب او را بدین گونه آورده است: سفیان بن سعیدبن مسروق بن حبیب بن رافع بن عبداللََّه بن موهبةبن ابیّ بن عبداللََّه بن منقدبن نصربن الحکم بن الحارث بن ثلبةبن ملکان بن ثوربن عبد منات. لکن این انتساب نهایت غریب مینماید چه عادتاً عرب و غیر آنان کس را از مردم عادی بنام جدّ پانزدهم که او نیز صاحب شهرتی خاص نیست نخوانده اند واللََّه اعلم. و صاحب تلخیص الآثار نسبت او را به ثور اطحل نام کوهی بمدینه کند. و این همان کوه است که ثوربن عبد منات نیز بدان منسوب است. و در هر حال مولد و منشأ او چنانکه ابن خلکان و دیگران آورده اند. به سال ۹۵ یا ۹۶ یا ۹۷ هـ . ق. بکوفه و وفات او آنگاه که متواری و مختفی میزیست در سال ۱۶۱ یا ۱۶۲ هـ . ق. به بصره بود. و او را به شب دفن کرده اند. و علت تواری و اختفاء وی چنانکه مسعودی در مروج الذهب از قعقاع بن حکیم روایت کرده این است: قعقاع گوید نزد مهدی خلیفه بودم، سفیان ثوری را درآوردند و چون داخل شد سلام گفت، سلام عادی و معمول نه تسلیم به خلافت چنانکه رسم سلام بر خلفا بود و ربیع در پشت سر خلیفه ایستاده بود بر شمشیر خویش تکیه کرده و چشم بر فرمان دوخته. مهدی با روئی گشاده متوجه سفیان شد و گفت از ما گریزی و بدینجا و بدآنجا پنهان شوی و گمان بری که اگر ما را نسبت بتو سوءقصد باشد بر تو دست نیابیم. اینک بنگر که بر تو دست یافتیم. آیا نترسی که در بارهٔ تو بهوای خویش حکم رانیم. سفیان گفت اگر برمن حکم توانی راندن آن پادشاه قادر نیز که حق و باطل را از هم جدا کند حکم خویش تواند راند. ربیع گفت یا امیرالمؤمنین آیا رسد این نادان را با تو چنین سخن گفتن دستوری ده تا گردن وی بزنم مهدی گفت خاموش که امثال این مرد خواهند که ما آنانرا کشیم تا ما در سلک اشقیا و آنان در زمرهٔ سعدا درآیند او را فرمان قضای کوفه نویسید و هیچکس را بر وی حق تعرض نباشد. عهد بنوشتند و با سفیان دادند و او بیرون شد و فرمان در دجله افکند و خود بگریخت و متواری گشت چنانچه هرگز ویرا نیافتند. سفیان بن عیینه گفت هیچکس را به حلال و حرام داناتر از سفیان ندیدم و عبداللََّه بن مبارک می گفت بر روی زمین اعلم از سفیان ثوری نشناسم. و گفته اند که عمربن خطاب به روزگار خویش سر و پیشوای خلق بود و پس از وی عبداللََّه بن عباس در زمان خویش این مقام داشت و بعد ازو شعبی در عهد خود دارای این رتبت بود و بدنبال او سفیان در عصر خود این مکانت یافت. و باز ابن خلکان گوید: او یکی از ائمهٔ مجتهدین است و ابوالقاسم جنید بروایتی (در فقه) برمذهب او میرفت و سفیان از ابی اسحاق سبیعی و اعمش و کسان این طبقه حدیث شنید و اوزاعی و ابن جریح و محمدبن اسحاق و مالک و طبقهٔ آنان از سفیان حدیث شنیدند. و ابوصالح شعیب بن حرب مداینی، یکی از بزرگان ائمهٔ کبار در حفظ و دین، می گفت گمان برم که برستاخیز سفیان ثوری را چون حجتی از خدا در مقابل خلق دارند و گویند راست است که کس از شمایان درک زمان رسول صلوات اللََّه علیه نکرد لکن سفیان ثوری را همگی دیدید چرا از اقتدا کردن به وی تن زدید. و باز آورده اند که آنگاه که وی حکم قضای کوفه به دجله غرق کرد قضای کوفه شریک بن عبداللََّه نخعی را دادند و چون بپذیرفت شاعر گفت: تحرّز سفیان و فاز بدینه و امسی شریک مرصداً للدراهم. دمیری گوید سفیان را از عثمان و علی پرسیدند گفت: بصریان عثمان را بر علی تفضیل نهند و مردم کوفه به رجحان علی بر عثمان قائلند. گفتند تو چه گوئی. گفت من مردی کوفیم. با اینهمه محدثین امامیه او را از رجال روایت خود نشمرند چنانکه علامه در خلاصه و ابن داود در کتاب رجال خویش تصریح کنند که وی از روات شیعه نباشد و نجاشی حتی از وی نام نبرد و در مجموعه ورام آمده است که وی به بصره صحبت رابعهٔ عدویه درک کرده است و ابن حجر در تقریب گوید: سفیان ثقه، عابد، امام و حجت و یکی از سران طبقه هفتم است و گاه نیز در روایت تدلیس کرده است و آورده اند که او به خدمت حضرت صادق علیه السلام رسید و گفت یابن رسول اللََّه مرا وصیتی فرمای آن حضرت فرمود یا سفیان لامروة لکذوب و لا اخ لملول و لا راحة لحسود و لاسودد لسیی ءالخلق. قلت یابن رسول اللََّه زدنی فقال لی یا سفیان ثق باللََّه ان کنت مؤمنا و ارض بما قسم اللََّه لک تکن غنیا و احسن مجاورة من جاورک تکن مسلما و لاتصحب الفابر فیعلمک من فجوره و شاور فی امرک الذین یخشون اللََّه عزوجل فقلت یابن رسول اللََّه زدنی فقال یا سفیان من اراد عزا بلاعشیرة و غنی بلامال و هیبة بلا سلطان فلینقل من ذل معصیة اللََّه الی عز طاعته فقلت زدنی یابن رسول اللََّه فقال لی یا سفیان امرنی والدی بثلاث و نهانی عن ثلاث و کان فیما قال لی: یا بنی من یصحب صاحب السوء لایسلم و من یدخل مداخل السوء یتهم و من لایملک لسانه یأثم. ثم انشدنی: عود لسانک قول الحق تحظ به ان اللسان لما عودت معتاد موکل بتقاضی ما سننت له فی الخیر و الشر فانظر کیف تعتاد. و باز گوید که در یکی از سالها که بمکه شده بودم بزیارت حضرت صادق جعفربن محمد رفتم و مکان وی پرسیدم و مرا راه نمودند برفتم و در بکوفتم گفت کیست گفتم صاحب تو سفیان. در گشود... و فرمود مرحبا یا سفیان از سوی شمال آئی گفتم آری یابن رسول اللََّه چگونه است که از مردم کناره جسته ای فرمود: ای سفیان فسد الزمان و تغیر الاخوان و تقلبت الاعیان فرأیت الانفراد اسکن للفؤاد. معک شی ء تکتب فیه قلت نعم فقال اکتب: ذهب الوفاء ذهاب امس الذاهب والناس بین مخاتل و موارب یفشون بینهم المودة والصفا و قلوبهم محشوة بعقارب. قلت زدنی یابن رسول اللََّه. قال اکتب: لاتجزعن لوحدة و تفرد و من التفرد فی زمانک فازدد ذهب الاخاء فلیس ثمّ اخوّة الا التملق باللسان و بالید فاذا نظرت جمیع ما بقلوبهم ابصرت ثم نقیع سم الاسود. ... فقلت زدنی. قال: اذا تظاهرت علیک الهموم فقل لاحول و لاقوة الا باللََّه و اذا استبطأت الرزاق فعلیک بالاستغفار و علیک بالتقوی و لزوم الصبر و کن علی حذر فی امر دینک و آخرتک. فقمت و انصرفت. مولد او به سال ۶۵ یا ۹۵ هـ . ق. و وفات در شعبان ۱۶۳. و رجوع به ص ۲۷۶ و ۲۷۹ حبط ج ۱ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سفیان بن عبدالملک. صاحب بن المبارک. محدّث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سلام بن عبداللََّه. رجوع به سلام... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سلمان. او درک صحبت ابن الزبیر کرده است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سلمان بن عبداللََّه حلوانی. رجوع به سلمان... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سلمان بن عبداللََّه نحوی. رجوع به سلمان... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سلمان فارسی. رجوع به سلمان... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سلمان فارسی. رجوع به سلمان... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سلمان مولی جهینه. رجوع به سلمان... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سلمةبن ثمام الشقری. شعبه؟ محدّث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سلمةبن فضل الرازی. محدّث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سلیمان بن حسن صهرشتی فقیه شیعی. رجوع به حسن... شود و بعضی کنیت او را ابوالحسن گفته اند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سلیمان بن عبداللََّه بن علی بن ماحوزی بحرانی. عالم شیعی. وفات او در ۴۴ سالگی به سال ۱۱۲۱ هـ . ق. بود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سلیمان بن عبداللََّه حلوانی. رجوع به سلیمان... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سلیمان بن عبداللََّه رازی. رجوع به سلیمان... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سلیمان الأغر. محدّث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سلیمان مدنی یا مدینی. محدّث است. او از عبداللََّه بن دینار و از او معتمربن سلیمان روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سلیم بن اخیمر. محدّث است و از ابن عون روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سنجری. او راست: الفوائدالحدیبیه. (کشف الظنون).
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) سهل بن یوسف. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) شافعی خیاطی. او راست: فتاوی الخیاطی.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) شافعی. محمدبن ادریس. امام شافعیان. رجوع به شافعی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) الشامی. جعفربن سلیمان از او روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) الشحام. محدّث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) شرحبیل بن حسنه. صحابی است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) شرحبیل بن حسنه. صحابی است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) شریک بن عبداللََّه بن ابی شریک نخعی بخاری قاضی کوفه به روزگار مهدی خلیفه. رجوع به شریک... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) شعیب بن راشد. محدّث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) شمس الدین محمدبن احمدبن عثمان بساطی طائی. عالم متفنن در اواخر مائهٔ هشتم و اوائل مائهٔ نهم. او راست: حواشی و شروح برکتب بسیار مانند مطول و شرح مطالع و مواقف و جز آن. و به سال ۸۴۲ هـ . ق. به مصر درگذشته است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) شمس الدین محمدبن اسماعیل اندلسی غرناطی معروف به ابوعبداللََّه راعی. رجوع به ابوعبداللََّه راعی شمس الدین محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) شقی. آخرین امیر خاندان بنی نصر به اسپانیا. رجوع به ابوعبداللََّه محمدبن علی ابوالحسن... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) شمیطبن عجلان. رجوع به شمیط... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) شیبانی. از روات امامیه و عاصم احول از او روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) شیرازی شیخ الکبیر محمدبن الخفیف. رجوع به ابوعبداللََّه بن اسفکسار... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) شیعی. رجوع به ابوعبداللََّه محتسب. و رجوع به ابن حجاج شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) صالح بن عمربن ابی بکر بریهی سکسکی. رجوع به صالح... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) صفوان بن سلیم الزهری. مولی حمیدبن عبدالرحمن بن عوف. رجوع به صفوان... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) صفوانی. محمدبن احمدبن عبداللََّه بن قضاعه. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) الصنابجی. از کبارتابعین. رجوع به عبدالرحمن بن عسیله... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) صوفی. در حبیب السیر بنقل از یافعی آمده است که ابوالقاسم محمدبن عبداللََّه بن ملقب بمهدی اسماعیلی در ذی حجهٔ ۲۹۹ هـ . ق. بمعاونت ابوعبداللََّه صوفی از ولایت افریقیه خروج کرد و در ۳۳۳ هـ . ق. در قلعهٔ مهدیه وفات یافت. رجوع به ص ۳۵۸ حبط ج ۱ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) صوفی همدانی. عارفی از مردم چاوپاره محلی از ثغورروم، در اواخر مائهٔ سیم و اوائل مائهٔ چهارم معاصر معتضد و مکتفی و مقتدرعباسی. شیخ الاسلام انصاری و هجویری ذکر او آورده اند و او درک صحبت ابوبکر زقاق مصری کرده و مدتی به بغداد بوده است. رجوع به کشف المحجوب هجویری و نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۶۳ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) صومعی گیلانی. یکی از شیوخ متصوفه به مائهٔ چهارم و او جدّ مادری محیی الدین عبدالقادر گیلانی است و دختر او مادر عبدالقادر مسماة به ام الخیر بوده است. و نسبت او ظاهراً به صومعه سرا، موضعی به گیلان است که هم امروز بدین نام مشهور است. رجوع به نفحات جامی و نیز ج ۳ نامهٔ دانشوران ص ۷۳ و حبط ج ۱ ص ۳۱۳ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) طائی. زعیم عرب یکی از امرای جیش محمودبن سبکتکین. رجوع شود بترجمهٔ تاریخ یمینی چ طهران ص ۲۵۶ و ۲۹۶ و ۲۹۸.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) طارق بن شهاب البجلی. صحابی است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ضمرةبن ربیعة الرملی. محدّث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) طاقی. رجوع به ابوعبداللََّه محمدبن فضل بن محمد سیستانی طاقی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) طاهربن محمد حدادی مروزی. رجوع به طاهر... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) طبری شافعی. او راست: کتاب الکفایه فی الفروق.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) طلحةبن عبداللََّه. محّدث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) طلحةبن مصرف الأیامی، از اهل همدان. رجوع به طلحه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) طلحةبن مصرف بن عمروبن کعب. رجوع بطلحه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) طوال نحوی لغوی. رجوع به طوال... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عارف. او راست: کتاب خطف البارق در تفضیل عرب بر عجم.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) العاضد لدین اللََّه... رجوع به عاضد لدین اللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عبّادانی. وی بمائهٔ سیم در عبادان میزیست و شاگرد سهل بن عبداللََّه تستریست و درک صحبت شبلی کرده است. و او گفت کار دانش راست اگر بعمل پیوسته باشد. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۵۹ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عبدالرحمن بن ثابت بن ثوبان. محدّث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عبدالرحمن بن عائذ الازدی الحمصی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عبدالرحمن بن عسیلة الصنابجی. از روات حدیث است. و رجوع به عبدالرحمن بن عسیله شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عبدالرحمن بن علی. رجوع به ابن دیبع وجیه الدین ابوعبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عبدالرحمن بن قاسم مالکی. رجوع به عبدالرحمن... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عبدالرحمن بن محمد. رجوع به عطاردی عبدالرحمن... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عبدالرحمن الاعمی. از روات حدیث است و ابن جابر از او روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عبدالعزیزبن عبداللََّه بن ابی سلمة الماجشون. محدّث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عبداللََّه بن علی سنجاری. رجوع به عبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عبداللََّه بن محمدبن جعفربن حیان. رجوع به عبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) العبسی. سلیمان بن ابی المغیرة. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عبیداللََّه بن عبداللََّه بن عتبةبن مسعود. تابعی است. وفات وی به سال ۹۷ یا ۹۸ هـ . ق. بوده است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عبیداللََّه بن محمدبن بطة. رجوع به ابوعبداللََّه عبیداللََّه بن محمد عکبری شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عبیداللََّه بن محمد عکبری معروف به ابن بطه. یکی از محدّثین اهل سنت. مولد او به سال ۳۰۴ هـ . ق. بود و برای استماع حدیث به بلاد بعیده سفر کرد و از ابوالقاسم بغوی و یحیی بن صاعد و ابوبکر نیشابوری و جمعی دیگر استملای حدیث کرد و از او ابوالفتح بن ابی الفوارس وازجی و برمکی و جز آنان روایت آرند و ابن جوزی گوید: آنگاه که ابوعبداللََّه بن بطه از اسفار خود بازگشت چهل سال در خانهٔ خویش منزوی بماند که او را جز در روز عید اضحی و فطر در کوی و برزن ندیدند و گوید شیخی مستجاب الدعوة بود و احمدبن علی محدّث گوید: لم ار فی شیوخ اصحاب الحدیث و لا فی غیرهم احسن هیئةً من ابن بطة. و دارقطنی از قول ابوذر عبدالرحمن بن احمد هروی در روایت ابن بطه کتاب سنن را از رجاءبن مرجی جرح کرده و ابن جوزی گوید: جرح او معتبر نیست چه ابوذر اشعری است و ابن بطه حنبلی و حنبلیان اشاعره را کافر دانند و این جرح از روی خصومت و عداوت میان دو مذهب بوده است. وفات او در عکبرا به محرم سال ۳۸۷ هـ . ق. بود. و رجوع به ابن بطة شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عبیدة الحذاء. محدّث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عتبةبن غزوان بن جابربن وهب. صحابی است و بعضی کنیت او را ابوعبدالرحمن گفته اند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عتقی. عبدالرحمن بن قاسم بن خالدبن جنادة فقیه مالکی. رجوع به ابن قاسم عتقی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عثمان بن ابی العاص الثقفی. صحابی است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عثمان بن سعید المری. او از مسعر روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عثمان بن عفان. خلیفهٔ سوم و کنیت دیگر او ابوعمرو است. رجوع به عثمان... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عثمان بن معاویه. از روات حدیث است و از ثابت و ثابت از انس روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عروةبن زبیربن العوام قرشی اسدی تابعی. یکی از فقهای سبعهٔ مدینه است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عکرمةبن ابراهیم ازدی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عکرمةبن عبداللََّه بربری مولی عبداللََّه بن عباس از تابعین و محدّث و فقیه است. وفات او۱۰۷ یا ۱۱۵ هـ . ق. و عمر او هشتاد یا هشتادوچهار سال بوده است. و رجوع به عکرمه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عکرمة مولی بن عباس. رجوع به ابوعبداللََّه عکرمةبن عبداللََّه بربری شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عماد کاتب. محمدبن محمدبن حامد. رجوع به عماد کاتب اصفهانی شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عمار. مولی بنی هاشم. تابعی است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عمروبن ایوب البزاز. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عمروبن سفیان السلمی. رجوع به عمرو... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عمروبن العاص السهمی. صحابی است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عمروبن العاص السهمی. صحابی است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عمروبن مرة الحملی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عمروبن میمون الاودی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عمروبن میمون بن مهران. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عیاش بن ابی ربیعه. صحابی است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) عیاش جشمی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) غر. محمدبن منصوربن جمیل. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) غندر، محمدبن جعفر. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) فدائی. یکی از پیروان اسمعیلیه. او در جمادی الاولی ۵۲۸ هـ . ق. رئیس اصفهانی سید دولتشاه علوی را بکشت.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) الفراء. او از سالم و از او دراوردی روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) فرات القزاز. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) فرالاوی. محمدبن موسی. از اجلهٔ شعرای دورهٔ سامانیان. معاصر شهید و رودکی. او عمری طویل یافته و ویرا جز دیوان غزل و قصیده، مثنوی به بحر خفیف بوده و با علو مقام ادبی ثروت و بضاعتی چنانکه باید نداشته است. رودکی دربارهٔ او ظاهراً در مقام مدح گوید: شاعر شهید و شهره فرالاوی وین دیگران بجمله همه راوی. از اشعار او جز چند بیت ذیل که در لغت نامه ها مثال آمده چیزی در دست نیست: لاد را بر بنای محکم نه که نگهدار لادبن لاد است. کفشگر دید مرد داور تفت لیف در کون او نهاد و برفت. چون نباشد بنای خانه درست بی گمانم که زیر رشت آید. هوشم ز ذوق لطف سخنهای جانفزاش از حجرهٔ دلم سوی تابوک گوش شد.من رهی پیر و سست پای شدم نتوان کرد راه بی پالاد. صحرای سنگ روی و که سنگلاخ را از سُمّ آهوان و گوزنان شیار کرد. ز چشم مست تو عالم خراب است به بند زلف تو دلها گرفتار. نه همچون رخ خوبت گل بهار نه چون تو بنکوئی بت بهار. آن کن که بدین وقت همی کردی هرسال خز پوش و بکاشانه شو از صفه و فروار. نوعاشقم و از همه خوبان زمانه دخشم بتو است ارجو کم خوب بوَد فال. هم آهوفغند است و هم تیزتک هم آزاده خوی است و هم تیزگام. چه شغل باشد واجب تر از زیارت آنک اگرچه نیک بکوشم بخدمتش نرسم اگر شفیع نیابم از او بعذر گناه کریم طبعی او نزد او شفیع بسم. چون مورد سبز بود گهی موی من همه دردا که برنشست بر آن مورد سبز بشم. ماده گاوان گله ات هریک شاه پرور بود چو برمایون. میغ چون ترکی آشفته که تیر اندازد برق تیر است مر او را مگر و رخش کمان. فزون زانکه بخشی به زایر تو زر نه ساده نه رسته برآید ز کان. ز ناگه بار پیری بر من افتاد چو بر خفته فتد ناگه کرنجو. آب گلفهشنگ گشته از فسردن ای شگفت همچنان چون شیشهٔ سیمین نگون آویخته. اگر با من دگر کاوی خوری ناگه بسر بر تیغ و بر پهلوی شنگینه. روا نبود که با این فضل و دانش بود شربم همی دائم ز منده. تو شب آئی، نهان بوی همه روز همچنانی یقین که شب یازه. جودیّ چنان رفیع ارکان عمان چنان شگرف مایه از گریه و آه آتشینم گاهی پره است و گاه پایه [ کذا ]. من ز آغالشت نترسم هیچ ور به من شیر را برآغالی. و رجوع به فرالاوی شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) فزاری محمدبن ابراهیم بن حبیب. رجوع به فزاری... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) فضل بن موسی السینانی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) فیریابی کبیر. محمدبن یوسف بن واقد. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) فیومی. رجوع به فیومی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) قاسم بن فضل بن احمد ثقفی. رجوع به قاسم... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) قاسم بن فضل اصفهانی. رجوع به ثقفی شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) قاسم بن معن مسعودی. رجوع به قاسم... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) قاسم بن نافع بن ابی بزة. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) قدامةبن عبداللََّه. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) القراظ، دینار مدنی. تابعی است و از ابی هریره روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) القردوسی ازدی. رجوع به هشام بن حسان ابوعبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) قرشی. محمدبن احمدبن ابراهیم الهاشمی الاندلسی. یکی از زهاد معروف. از مردم جزیرة الخضراء بأندلس در مائهٔ ششم. وی در بلاد مغرب به صحبت ششصد شیخ رسیده و از آنان چهارتن را برای اقتدای خویش گزیده است و آن چهارشیخ ابوالربیع و شیخ ابوالحسن بن طریف و شیخ ابوزید قرطبی و شیخ ابوالعباس جوزی بودند و جمعی کثیر بدو اقتدا کرده اند از قبیل شیخ ابوالعباس قسطلانی و غیره و ابوالعباس گفته های او را در جزوی گرد کرده است. ابوعبداللََّه سپس از اندلس به مصر و از آنجا به قدس رفته و تا آخر عمر به بیت المقدس اقامت داشته و ابن خلکان گوید: جماعتی از مردم مصر را دیدم که از او خوارقی حکایت میکردند و گویند که او بهر یک اصحاب خویش وعدهٔ ولایت یا منصبی عالی کرد و همه آن شد که او نوید کرده بود و در آخر عمر به علت جذام نابینا گشت و با نابینائی از چیزها که اخبار از آن رؤیت و مشاهدت خواهد آگاهی میداد از وی پرسیدند او چگونه بمرئیات آگاهی دارد؟ گفت همه تن من چشمهاست و با هر عضو که اراده کنم توانم دید و نقل است که گفت: سیروا الی اللََّه عُرجا مکاسیرفأن انتظار الصحة بطالة. و نیز گفت: من لم یدخل فی الأمور بلطف الأدب لم یدرک مطلوبه منها. و باز از او آورده اند که: من لم یراع حقوق الاخوان بترک حقوقه حرم برکة الصحبة. مدت زندگانی او ۵۵ سال بوده و بیت المقدس بذی الحجهٔ ۵۹۹ هـ . ق. درگذشت و در مسجد اقصی بر وی نماز کرده و بخاک سپردند و قبر او مزار است. رجوع به نفح الطیب و نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۷۳۲ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) قرطبی. او راست: ارجوزه ای در اسماء نبی صلی اللََّه علیه و آله.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) قصار. او راست: تاریخ شیراز.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) القضاعی (قاضی...). رجوع به تاریخ الحکماء قفطی چ لیپزیک ص ۴۴۰ س ۱۲ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) قلانسی. یکی از شیوخ عرفان در قرن سوم هـ . ق. رجوع به ج ۳ نامهٔ دانشوران ص ۵۳ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) قیس بن ابی حازم. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) قیس بن سعد. از عطاء روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) قیس بن عباد. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) قینی مصری. صحابی است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) کاتب. او راست: ملح النوادر.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) کاتب مهدی عباسی. یکی از بلغای زبان عرب. (ابن الندیم).
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) کدخدای بکتغدی. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۲۰ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) کسائی. بهمن بن فیروز. رجوع به کسائی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) کعب بن عبداللََّه. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) کعب بن مالک. صحابی است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) کلثومی. محمدبن عبدالملک. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) کهمس بن الحسن القیسی. رجوع به کهمس... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) اللاَّنی معلّم الامراء. وی از ابی القاسم بغوی روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مالک بن احمدبن علی بن ابراهیم. رجوع به ایناسی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مالک بن انس بن مالک بن ابی عامر اصبحی یمانی. امام مالکیان. یکی از ائمهٔ اربعهٔ اهل سنت و جماعت. رجوع به مالک... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مالک بن مغول الکوفی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مالینی، احمدبن عبدالرحمن بن نصر، یکی از مشایخ متصوفه از مردم مالان قریه ای بدو فرسنگی هرات و او جامع علوم ظاهر و باطن بود و با شیخ عمو بزیارت خانه شده است. و در اواخر مائهٔ چهارم و اوائل مائهٔ پنجم به هرات میزیسته است. و شیخ الاسلام انصاری هروی معاصر او بوده در تاریخ عرفای خود ذکر او آورده و در حیات وی بدیدار او میرفته و پس از وفات به زیارت قبر او تبرک میجسته است و مولانا جامی گوید: قبر وی اکنون در مالین هرات معروف است. رجوع به نفحات جامی و نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۷۵ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ماهانی. محمدبن عیسی. عالم ریاضی مهندس. او راست: رساله ای در عروض کواکب و رساله ای در نسبت. و کتابی در ۲۶ شکل از مقالهٔ اولی اقلیدس.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) المثنی بن صباح. از عمروبن شعیب روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محاسبی. حارث بن اسد بصری متکلم زاهد صوفی. او را کتبی است در اصول و زهد از آنجمله: کتاب الرعایه. وفات وی به سال ۲۴۳ هـ . ق. است. رجوع به ابن خلکان ج ۱ ص ۱۳۷ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محاملی. حسین بن اسماعیل بن محمّد الضبی. رجوع به محاملی... شود.
[ اَ عَ دِ ل ل ] (اِخ) محتسب. حسین بن احمدبن محمدبن زکریا. معروف به شیعی. یکی ا ز دهات رجال ازمردم صنعای یمن. و او به بصره یا شهری دیگر از عراق محتسب بود. و سپس طریقت اسماعیلیان گرفت و از دعاة آنان گشت. و در سفری به مکّه با مردم بربر آشنا شد و با ایشان به مغرب رفت و در قبیلهٔ کتامه به دعوت آغازید و قبیله را بر بنی الاغلب بشورانید و آنگاه که عبیداللََّه مهدی جدّ ملوک مصر در سلجماسه گرفتار و محبوس شد ابوعبداللََّه چندین کرت با اغالبه جنگ کرد و عاقبت بر آنان فائق آمد و رقاده کرسی بنی اغلب را به سال ۲۹۶ آمتصرف گشت و سپس شهر تا هرت و سلجاسه را مسخر کرد لکن پس از توطید امارت مهدی، برادر بزرگتر ابوعبداللََّه محتسب که ابوالعباس احمد نام داشت هماره او را نکوهش کردی و گفتی ملکی را که با سر شمشیر خویش گرفتی به رایگان به مهدی سپردی تا آنکه ابوعبداللََّه بر کرده پشیمان شد و مخالفت مهدی در دل گرفت و مهدی این معنی دریافت و در ۲۹۸ هـ . ق. هردو برادر را در شهر رقاده به حیله بکشت.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمد. یکی از وزرای مأمون خلیفه بود. رجوع بدستورالوزرای خوندمیر شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمد. یکی از وزرای مأمون خلیفه بود. رجوع بدستورالوزرای خوندمیر شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابراهیم بن ثابت. رجوع به ابن الکیزانی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابراهیم بن جعفر. معروف به نعمانی. محدّث شیعی. از مردم نعمانیه، موضعی میان بغداد و واسط. ذکر او در فهرست نجاشی آمده است. وفات او بمائهٔ چهارم در شام بود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابراهیم بن جماعه. رجوع به ابن جماعه بدرالدین ابوعبداللََّه.... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابراهیم بن حبیب فزاری. رجوع به بفزاری... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابراهیم بن خلف. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابراهیم بن دینار. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابراهیم بن سلامی شافعی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابراهیم بن شق اللیل. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابراهیم بن عبداللََّه بن مالک. معروف به ابن عباد زندی. رجوع به ابن عباد ابوعبداللََّه محمد... در این لغت نامه و رجوع به ج ۲ ص ۳۷۲ نامهٔ دانشوران شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابراهیم بن قریش. رجوع به حکیمی ۰ ابوعبداللََّه محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابراهیم بن محمد بیانی خزرجی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابراهیم بن نحاس حلبی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابراهیم سلمی مناوی شافعی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابراهیم فوشنجی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابی بکربن جماعه. رجوع به ابن جماعه ابوعبداللََّه محمدبن ابی بکر... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابی بکربن رشید بغدادی شافعی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابی بکربن قیم الجوزیه. رجوع به ابن قیم الجوزیه...شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابی بکر المقدمی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابی الحسن اسماعیل بن ابراهیم بن المغیره الاحنف یزدبه (امام بخاری...) صاحب الجامع لصحیح و التاریخ. رجوع به محمدبن ابی الحسن بخاری و رجوع به بخاری.... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابی حفص بخاری. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابی حفص بخاری. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابی شریف الحسنی التلمسانی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابی طالب انصاری صوفی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابی العتاهیه. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابی الفضل غانم الأنصاری معروف برصاع. رجوع به رصاع... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابی الفضل قاسم. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابی القاسم اندلسی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابی القاسم انصاری. رجوع به رضاع... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابی القاسم الخضربن علی بن عبداللََّه. رجوع به ابن تیمیه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابی محمدبن ظفر الصقلی. منعوت بحجةالدین. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابی محمد عبداللََّه از خاندان ابوزیان بتلمسان. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابی المعالی سعیدبن ابی طالب. رجوع به ابن الدبیثی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ابی نصر فتوح بن عبداللََّه بن حمید اندلسی میورقی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن ابراهیم بن قریش. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن ابراهیم بن مجیز. رجوع به ابن مجیز در این لغت نامه شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن ابراهیم قرشی هاشمی اندلسی. معروف به ابوعبداللََّه قرشی. رجوع به ابوعبداللََّه قرشی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن ابی بکربن فرج. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن ادریس. فقیه شیعی. رجوع به ابن ادریس ابوعبداللََّه محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن ثوابه. کاتب معتضد خلیفه. او مترسلی بلیغ بود. او راست: کتاب رسائل. (ابن الندیم). و رجوع به بنی ثوابه شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن خوبی. رجوع به ابن خوبی قاضی شهاب الدین محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن سلیمان. رجوع به احمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن علی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن قایماز. رجوع به ابن قایماز...شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن زهیر ابوخیثمةبن حرب. وی بطریقت پدر میرفت و یکی از فقهای حنابله است. او راست: کتاب الزکوة و ابواب الاموال بعلله من الحدیث، کتاب التاریخ و آن کتاب یا بتمامه مدون نشده و یا از اصل ناتمام مانده است. (از ابن الندیم).
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن لبان. رجوع به ابن لبان شمس الدین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن خلف سعدی عبادی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن سلیمان. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن شاکر قطان بصری. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن عبداللََّه بصری مشهور به مفجع ادیب و شاعر شیعی. او استاد ابن خالویه نحوی است. او راست: کتاب ترجمان در معانی شعر.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن عبداللََّه صفوانی. فقیه و محدّث شیعی از پیوستگان ملوک آل حمدان.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن عبیداللََّه بن سهیل. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن عثمان بساطی. رجوع به ابوعبداللََّه شمس الدین محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن عطاربکری. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن علی. رجوع به ابن الزکی در این لغت نامه شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن علی بن جابر اندلسی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن عمر سالمی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن مجیر یمنی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن محمدبن کمال. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن محمد حسنی سبتی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن محمدبن سلیمان بخاری. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن محمدبن عراق ملقب به شهید. آخرین حکمران از آل عراق. رجوع به محمد... و رجوع به آل عراق شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن مرزوق تلمسانی. رجوع به ابوعبداللََّه بن مرزوق شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمدبن هشام لخمی سبتی اندلسی. ادیب نحوی و یکی از معروفین به کنیت ابن هشام. رجوع به ابن هشام محمدبن احمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمد ادیب. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمد اقلیدی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمد انصاری قرطبی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمد بجائی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمد جیهانی وزیر نصربن احمد صاحب خراسان. ابوبکر محمدبن جعفر النرشخی صاحب تاریخ بخارا گوید: چون امیر سعید ابوالحسن نصربن احمدبن اسماعیل السامانی در هشت سالگی بجای پدر نشست ابوعبداللََّه محمدبن احمد الجیهانی وزارت او گرفت و باز می نویسد چون امیر رشید ابوالقاسم نوح بن منصوربن نصربن احمدبن اسماعیل السامی بملک نشست... ابوعبداللََّه محمدبن احمد الجیهانی وزیر شد و باز بسبب پیری عذر خواست و ابن الندیم گوید: الجیهانی ابوعبداللََّه احمدبن محمد نصر وزیر صاحب خراسان و له من الکتب: کتاب المسالک و الممالک و کتاب العهود للخلفاء و الامراء و کتاب الزیادات فی کتاب آئین فی المقالات و کتاب رسائل. و در ذیل ترجمهٔ ابوزید بلخی از قول ابوزید گوید: و کان لابی علی الجیهانی وزیر نصربن احمد جواری یدرها علیّ فلما املیت کتابی القرابین و الذبائح حرمنیها.... و کان الجیهانی ثنویاً. و میرخواند در دستورالوزراء گوید: ابوعبداللََّه محمدبن احمد در اوقات سلطنت امیر احمدبن اسماعیل به تنظیم امور مملکت اقدام میفرمود و چون امیر احمد از عالم پرمحنت به جنت مخلد انتقال نمود اهالی بخارا ولدش امیر نصر را که در صغرسن بود بپادشاهی موسوم گردانیدند اما سایر سکان ماوراءالنهر به سلطنت عم پدرش اسحاق سامانی که حکومت سمرقند تعلق به وی میداشت رغبت نمودند و از امیر نصر چندان حسابی برنداشتند اما ابوعبداللََّه متکفل مهام ملک شده در باب ضبط و ربط مملکت و استمالت سپاهی و رعیت به نوعی قیام و اقدام فرمود که به تأییدات سبحانی امیر اسحاق مغلوب گشت و سایر مخالفان امیر نصر سر به حلقهٔ اطاعت درآورده رتبه او از مراتب آبا و اجداد درگذشت -انتهی. اگر دو جیهانی در تاریخ بخارای نرشخی که در صدر ترجمه نقل کردیم یک کس باشند فاصلهٔ مابین دو وزارت در حدود شصت سال میشود و معهذا بعید نیست چه استعفای او از وزارت بار دوم بعذر پیری بود و کلمهٔ ابوعلی در ترجمه ابوزید بلخی در فهرست ابن الندیم ظاهراً مصحف ابوعبداللََّه باشد و همچنین لفظ ابوعبداللََّه احمدبن محمد نصر وزیر در ترجمهٔ جیهانی در الفهرست محتمل است مصحف محمدبن احمد وزیر نصر باشد واللََّه اعلم. و رجوع به ص ۳۲۴ حبط ج ۱ و رجوع به ج ۶ معجم الادباء ص ۲۹۳ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمد الخضری المروزی. فقیه شافعی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمد ذهبی. رجوع به ابن قایماز... و رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمد ذهبی. رجوع به ابن قایماز... و رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمد معروف به شعله موصلی. رجوع به شعلهٔ موصلی شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمد عجیسی تلمسانی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمد فارسی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمد قرشی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمد مروزی مسعودی. رجوع به مسعودی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمد مقدسی حنفی جغرافیائی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمد الموصلی ذوالتصانیف. وفات به سال ۶۵۶ هـ . ق. رجوع به ص ۳۱۷ حبط ج ۱ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن احمد وانوغی. رجوع به محمدبن احمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ادریس بن عباس بن عثمان بن شافع. یکی از ائمهٔ اربعهٔ اهل سنت معروف به شافعی. رجوع به شافعی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن اسحاق بن عباس مکی فاکهی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن اسحاق بن مندهٔ اصفهانی. رجوع به ابن منده شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن اسحاق بن مندهٔ اصفهانی. رجوع به ابن منده شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن اسحاق شابشتی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن اسماعیل بن ابراهیم حنفی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن اسماعیل بن ابراهیم بن المغیرةبن احنف یزذبه البخاری الجعفی بالولاء. رجوع به بخاری... و رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن اسماعیل بن صالح بن یحیی الکاتب. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن اسماعیل اندلسی غرناطی. رجوع به ابوعبداللََّه شمس الدین محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن اسماعیل زبخی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن اسماعیل مغربی. وفات به سال ۲۹۸ هـ . ق. رجوع به ص ۳۰۰ حبط ج ۱ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن اسماعیل نحوی حکیم قرطبی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن اعرابی. رجوع به ابن اعرابی ابوعبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن الیاس حموی نحوی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن بختیاربن عبداللََّه. رجوع به ابله بغدادی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن برکات بن هلال. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن البشاری معروف به مقدسی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن بشر الکوفی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن بکار. از روات حدیث است و از خالد واسطی روایت کند. (الکنی للدولابی).
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن بکاربن بلال دمشقی. از روات حدیث است. (الکنی للدولابی).
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن تومرت مهدی رئیس موحدین. رجوع به ابن تومرت... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ثابت البصری. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن جابربن سنان الرقی الحرانی الصابی البتانی حاسب و منجم مشهور. رجوع به بتانی... و رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن جابر الیمامی. از روات حدیث و ضعیف است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن جعفربن احمدبن خلف بن حمید مرسی اندلسی نحوی. شاگرد ابن ابی الرکب و استاد ابن حوط اللََّه. مولد او به ۵۱۳ هـ . ق. و وفات در ۵۸۶ هـ . ق. بوده است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن جعفر قزاز. رجوع به ابن قزاز شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن جعفر انصاری. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن جعفر انصاری بلنسی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن جعفر انصاری بلنسی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن جعفر قزاز. رجوع به ابن قزاز... و رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن جماعة الکنانی. رجوع به ابن جماعة... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن جمال الدین مکی معروف به شهید اول. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن جهضم صاحب القصار. از روات حدیث است و از شریک روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن جهم بن هارون. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن حرب الخولانی الحمصی الابرش. از روات حدیث است و از زبیدی روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن الحرب المکی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن حسان بسری. یکی از شیوخ تصوف در مائهٔ سوم هجری. درک صحبت ابوتراب نخشبی کرده است و شیخ ابوعبداللََّه بن جلاء خدمت او دریافته است و او از سعیدبن منصور خراسانی و عبدالغفاربن نجیح و آدم بن ابی ایاس و ابوصفوان قاسم بن یزید و از ابن نافع ارسوفی و عمروبن عبداللََّه بن صفوان روایت کند و از او ابراهیم بن عبدالرحمن بن عبدالملک بن مروان دمشقی و محمدبن عثمان اذرعی و ابوبکر محمدبن عمار اسدی و ابوزرعة عبدالرحمن بن واصل و دیگران روایت کنند و بسر قریه ای است از اعمال حوران دمشق و مولد او آن قریه بود و سپس بدمشق شد و تا گاه مرگ بدانجا ببود و هم بدانجا مدفون است. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۵۵ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن حسان ضبّی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن الحسن بن ابراهیم الاسترآبادی یا جرجانی معروف به ختن فقیه شافعی. از مبرزین علماء نظر وجدل. در ۳۳۷ هـ . ق. به نیشابور رفت و دو سال بدانجا اقامت گزید. سپس باصفهان شد و مسند ابی داود را از عبداللََّه بن جعفر استماع کرد و پس از آن به عراق سفر کرد. شرح کتاب تلخیص ابی العباس بن قاص از اوست. و در سال ۳۸۶ هـ . ق. به هفتادوپنجسالگی بجرجان درگذشت. و چون داماد ابی بکر اسمعیلی فقیه بود او را ختن می گفتند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن حسن بن اخی هشام الشطوی. منجم و مهندس. او راست: کتاب عمل الرخامة المطبله و صنعةالبنادق و عمل الأرتفاع و السموت. (ابن الندیم).
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن حسن بن فرقد فقیه حنفی دمشقی حرستائی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن حسن بن محمد فاسی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن حسن بن مخلوف. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن حسن اخمیمی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن حسن استرآبادی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن حسن اسدی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن حسن العنزی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن حسن مذحجی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن حسن معروفی بلخی. از شعرای قرن چهارم است. مولد او به بلخ بود. و مداحی ابوالفوارس عبدالملک بن نوح بن نصربن احمد سامانی و امیر بواحمد خلف بن احمد سجزی صفاری می کرد و صحبت رودکی دریافته و او معروفی را بگرویدن به آل فاطمه وصیت کرده است و از سوء قضا از اشعار او چنانکه از دیگر شعرای آنزمان جز یکی دو قطعه در تذکره ها و فردهایی چند در لغت نامه ها چیزی نمانده چنانکه از شرح حال او نیز جز حکایتی که در ذیل می آید ذکری نیست. و از همین ابیات معدود مشهود است که شاعر در اقسام قصیده و غزل و مثنوی از اوصاف و مدیح وهجا و جزآن ماهر و استاد است وسادگی و بساطت قدمت نیز لطف و عذوبتی دیگر برآن افزوده است. نسخهٔ کهن خطی از احیاء العلوم امام غزالی در کتابه خانهٔ من موجود است که بر هامش گاهی قصص و حکایاتی غیر متناسب با موضوعات متن با سبکی قدیم از انشاء نوشته اند و حکایت ذیل در بارهٔ معروفی از آن جمله است. گویند روزی امیر خلف السجزی بشکار رفته بود برشکل ترکان کلاه کج نهاده و سلاح بربسته، ناگاه از حشم جدا افتاد. مردی را دید دراعه ای بسته و برخری سیاه نشسته. امیر بر وی سلام کرد آن مرد جواب داد. امیر پرسید از کجائی؟ گفت از بلخ. گفت کجا روی؟ گفت بسیستان بنزد امیر خلف که شنیده ام که او مردی کریم است ومن مردی شاعرم و نام من معروفی است شعری گفته ام چون در بارگاه او برخوانم از انعام او نصیب یابم. گفت آن قصیده برخوان تا بشنوم. چون برخواند گفت بدین شعر چه طمع میداری؟ گفت هزار دینار. گفت اگر ندهد؟ گفت پانصد دینار. گفت اگر ندهد؟ گفت صد دینار. گفت اگر ندهد؟ گفت... [ در اینجا عبارتی سخت مستهجن هست از دست و پای خرک سیاه مرکوب خود ] امیر بخندید و برفت و چون به سیستان معروفی به خدمت او آمد و شعر ادا کرد. امیر را بدید و بشناخت امّا هیچ نگفت و چون قصیده تمام بخواند امیر پرسید که از این قصیده چه طمع میداری از من؟ گفت هزار دینار. گفت بسیار باشد گفت پانصد دینار. امیر همچنین مدافعت می کرد تا بصد برسید امیر گفت بسیار باشد. گفت یا امیر خرک سیاه بر در است. امیر خلف بخندید و او را انعامی نیکو بداد و این گفته مثل شد که «خرک سیاه بر در است». اینک اشعار او: از نقش و از نگار همه جوی و جویبار بسته حریر دارد وشی معمدا. *** بمکد دانم خواجه بمکد باللََّه ... تو... ش چون کپه مکد گرّا. *** ای آنکه عاشقی بغم اندر غمی شده دامن بیا به دامن من در فکن غلج. *** این دل مسکین من اسیر هوا شد پیش هزاران هزار گونه بلا شد جادوکی بند کرد و حیلت بر ما بندش بر ما برفت و حیله روا شد حکم قضا بود وین قضا به دلم بر محکم از آن شد که یار یار قضا شد هرچه بگویم ز من نگر که نگیری عقل جدا شد ز من که یار جدا شد.*** خون سپید بارم بر دو رخان زردم آری سپید باشد خون دلم مصعد. *** آری چو سخنهای جفای تو شنودم در گوش نگیرم سخن یافه و ترفند. *** بار خدا بعبدلی را چه بود کز پس پیران سر دیوانه شد. *** ایستاده میان گرمابه همچو آسغده در میان تنور. *** همی ز آرزوی... خواجه را گه نان بجز زونج نباشد خورش بخوانش بر. *** آواز تو خوش تر به همه روی نزدیک من ای نگار فرخار زآواز نماز بامدادین در گوش غمین مرد بیمار.*** بیک پای لنگ و بیک دست اشل بیک چشم کور و بیک چشم کاژ. *** یاد آور پدرت را که مدام گه تبنکش چِدیّ و گه خنجک. *** چون کلاژه همه دزدند و رباینده چو خاد همه چون بوم بدآغال و چو دمنه محتال.*** وزان پس که بد کرد بگذاشتم بدو بر سپاسه نه برداشتم [ کذا ]. *** من شست بدریا فروفکندم ماهی برمید و ببرد شستم. *** دوست با قامت چون سرو بمن بر بگذشت تازه گشتم چو گل و تازه شد آن مهر قدیم باده بر ساعدش از ساتکنی سایه فکند گفتی از لاله پشیزه ستی بر ماهی شیم وز سرانگشت سیه کرد بحنّی گفتی غالیه دارد شوریده بماسورهٔ سیم و آن دو زلفین بر آن عارض او گوئی راست بگل سوری بر، غالیه بفشاند نسیم گشت برگشته سیه جعد تو عین اندر عین گشت پرتاب سیه زلف تو جیم اندر جیم. *** سیه چشم معشوق و آن ابروان ببردند جان و دلم هردوان. *** ز گنجه چون بسعادت نهاد روی براه فلک سپرد بدو گنج ملک و افسر و گاه. *** همه کبر ولائی بدست تهی بنان کسان زنده ای سال و ماه بدیدم من آن خانهٔ محتشم نه نخ دیدم آنجا و نه پیشگاه یکی زیغ دیدم فکنده در او نمدپارهٔ ترکمانی، سیاه. *** بیاستو نبود خلق را مگر بدهان ترا بکون بود ای کون بسان دروازه. *** ای ترک به حرمت مسلمانی کم بیش به وعده ها نپخسانی. *** از رودکی شنیدم استاد شاعران کز مردمان به کس مگرو جز به فاطمی. *** نگر ز سنگ چه مایه به است گوهر سرخ ز خستوانه چه مایه به است شوشتری. *** به بالا فزون است ریشش رشی تنیده در او خانه صد دیوپای. *** همیشه کفش و پلش را کفیده بینم من به جای کفش و پلش دل کفیده بایستی. *** در جهان دیده ای از این عجبی (؟) کده ای بر مثال خرطومی. و ابومنصور ثعالبی در ترجمهٔ ابوالحسن احمدبن مؤمّل کاتب ابی الحسن فائق الخاصه دو بیت ذیل را از ابن مؤمّل آورده و گوید ترجمهٔ دو بیت معروفی است: اذا لم تکن لی من لدنک مبرّة و زال رجائی عن نوالک فی نفسی فانت اذاً مثلی انیس مصور فلم اعبد الشی ء المصور من جنسی. و اما مثنویهای او به وزن خفیف: حاکم آمد یکی بغیض و شبشت ریشکی گنده و پلیدک و زشت آن نگارین پریرخ زیبان خوب گفتار و مهتر خوبان دستفالی که جود او کرده گرد از بحر و کان برآورده. و به وزن هزج: ز تو یارستن این کار دور است نه اندک دور بل بسیار دور است ز پااورنجن آن سرو آزاد بگل درمانده پای سرو، آزاد.آن رفتن و آمدن کجا شد کاری بنوا چه بینوا شد. و به وزن متقارب: وزان پس که بد کرد بگذاشتم بر او بر سپاسه نه برداشتم [ کذا ]. و نیز این بیت اگر مطلع قصیده ای نیست: سیه چشم معشوق و آن ابروان ببردند جان و دلم هردوان.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن حسن واسطی، مولی بنی شیبان. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن حسین یمنی نحوی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن حمدان طرائفی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن حمران البصری. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن خالد البرقی القمی. رجوع به برقی ابوعبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن خفیف شیرازی. رجوع به ابوعبداللََّه اسفکسار و محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن خلف مرابط. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن خلف بن المرزبان. رجوع به ابن المرزبان ابوعبداللََّه محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن خلف وشنانی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن خمیس. رجوع به ابن خمیس ابوعبداللََّه محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن دانیال ادیب. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن ربیعهٔ کوفی... رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن زکریابن دینار الغلابی. رجوع به غلابی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن زیاد. معروف به ابن الأعرابی. رجوع به ابن اعرابی ابوعبداللََّه محمد.. و رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن زید واسطی. رجوع به محمد... و رجوع به واسطی ابوعبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن زین الدین. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن سالم بن نصراللََّه بن واصل. رجوع به ابن واصل جمال الدین... و رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن سعد زهری. رجوع به ابن سعد ابوعبداللََّه محمد... و رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن سعید دبیثی. رجوع به ابن دبیثی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن سعیدبن عمربن سعد صنهاجی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن سعید المهدی المراکشی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ)محمدبن سعیدبن یحیی الواسطی مورخ و فقیه. رجوع به ابن دبیثی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن سعید خفاجی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن سعید دولاصی بوصیری. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن سعید واسطی. رجوع به ابن دبیثی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن سفیان قیروانی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن سلام بن عبداللََّه. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن سلام بیکندی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن سلام جمحی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن سلامه جعفر قضاعی فقیه شافعی مغربی. او راست: کتاب شهاب و آن حاوی کلمات حکمی رسول صلوات اللََّه علیه باشد و جمعی از علماء مانند شیخ ابوالفتوح رازی و قطب راوندی آنرا شرح کرده اند. و رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن سلمهٔ حرّانی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن سلیمان بن ابی بکر. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن سلیمان بن ابی داود الحرانی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن سلیمان بن سعدبن مسعود رومی کافجی. استاد سیوطی. منشأ وی ایران و هم بدانجا تحصیل نحو و سایر علوم ادبیه و عقلیه کرد و سپس به مصر رفت و در آنجا شهرت و اعتباری تمام یافت. و وفات وی در ۸۷۹هـ . ق. بود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن سلیمان معروف به ابن النقیب. رجوع به ابن نقیب جمال الدین... شود.
[ اَ عَ دِ ل ل ] (اِخ) محمدبن سلیمان شاطبی. معروف به ابن ابی الربیع معافری. نزیل اسکندریه. یکی از شیوخ عرفان. جامع علوم ظاهر و باطن در مائهٔ هفتم. از مردم شاطبهٔ اندلس. او مردی ورع و زاهد و منقطع بود و در مسقطالرأس خویش قرآن با قراآت سبع نزد ابوعبداللََّه بن سعادهٔ شاطبی و دیگر مقریان درست کرد و در دمشق از واسطی و شاطبی تلمیذ راسی و ابوالقاسم بن مصری و ابوالمعالی بن خضر و ابوالوفاءبن عبدالحق استماع حدیث کرد و از دمشق بمدینةالرسول شد و در محضر ابویوسف یعقوب به سال ۶۱۷ هـ . ق. باستملای حدیث پرداخت و سپس باسکندریه هجرت کرد و بر تربت ابوالعباس راسی معتکف شد و تا آخر عمر یعنی رمضان سال ۶۷۰ هـ . ق. بدانجا به عبادت اشتغال ورزید. او را تآلیف بسیار است و از جمله: کتاب مسلک القریب فی ترتیب الغریب و کتاب اللغةالجامعه فی العلوم النافعه فی تفسیر القرآن العزیز. کتاب شرف المراتب و المنازل فی معرفةالعالی فی القراآت و النازل. کتاب مباحث السنیة فی شرح الحصریه، کتاب الحرقة فی لباس الخرقة، کتاب المنهج المفید فیما یلزم الشیخ و المرید. کتاب النبذالجلیّه فی الفاظ اصطلح علیها الصوفیه. کتاب زهرالعریش فی تحریم الحشیش. کتاب زهرالمنصبی فی مناقب الشاطبی و کتاب الأربعین المضیئة فی الاحادیث النبویه. رجوع به نفح الطیب شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن سلیمان مالقی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن سلیمان مقدسی بکری شافعی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن سماعهٔ تمیمی. رجوع به ابن سماعه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن سمرة الشافعی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن سید الناس. وی در اوائل مائهٔ هشتم از دست موحدین امیر بجایه بود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن شجاع ثلجی. ملقب بفقیه العراقین. رجوع به ابن الثلجی... و رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن شرف کلائی فرضی شافعی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن شریح بن احمد رعینی اشبیلی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن الشهاب احمدبن عبدالرحیم مرینی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن صالح بن النطاح. رجوع به ابن النطاح... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن صالح نوایحی. شاعر. رجوع به محمد... و رجوع به نوایحی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن طریف بن عبداللََّه بن الشخیر. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن طلحه. از روات حدیث است و از ابی سهل بن مالک روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عائذ الدمشقی. از روات حدیث است و رجوع به محمدبن عائذ قرشی دمشقی شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن العباس بن ابی محمد یحیی بن المبارک العدوی الیزیدی. از یزیدیین. نحوی لغوی و عالم بعربیّت. و از کتب او است: کتاب مختصر نحو، کتاب الخیل، کتاب مناقب بنی العباس، کتاب اخبارالیزیدیین. و او در پایان عمر معلّمی فرزندان مقتدر عباسی داشت و مدتی در این خدمت ببود و به سال ۳۱۰هـ . ق. درگذشت. (ابن الندیم). و رجوع به یزیدیین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبدان بن اللبودی. رجوع به ابن اللبودی شمس الدین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبدالحق بن سلیمان التلمسانی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبدالخالق. رجوع به محمد... و رجوع به ابوعبداللََّه دینوری... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبدالدائم بن بنت المیلق. ملقب به ناصرالدین. از خاندان میلق. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبدالدائم بن موسی البرماوی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبدالرحمن بن ابی حاتم. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبدالرحمن دمشقی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبدالرحمن ضریر مراکشی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبدالرحمن نمری. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبدالرحیم بن سلیمان الغرناطی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبدالسلام بن اسحاق تونسی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبدالعزیز واسطی رملی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبدالکثیربن شعیب. از روات حدیث است و از حبحاب روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه بن بکر خزاعی. از روات حدیث است و از حمادبن سلمه روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه بن تومرت. منعوت به مهدی هرغی. رجوع به ابن تومرت... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه بن خطیب ملقب بذی الوزارتین... و رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه بن عبدالجلیل. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه بن محمدبن ابی الفضل المرسی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه بن محمدبن حمویه نیشابوری. رجوع به ابن البیع... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه بن محمدبن موسی الکرمانی. از علمای نحو و لغت. او صحیح النقل و خوشنویس بوده و شغل وراقی داشته است و از کتب اوست: کتاب ما اغفله الخلیل فی کتاب العین و ما ذکر انه مهمل و هو مستعمل و ما هو مستعمل و قد اهمل و کتاب الجامع فی اللغة و کتاب النحو و کتاب الموجز فی النحو. (ابن الندیم).
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه بن مسعودبن احمد المسعودی الفقیه. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه بن ناصرالدین دمشقی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه بن یعقوب بن داود یعقوبی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه اموی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه جنیدی. رجوع به جنیدی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه حاکم نیشابوری. رجوع به ابن بیع... و رجوع به حاکم نیشابوری... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه خطیب اسکافی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه الرقاشی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه شیبانی یمنی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه الضریر. رجوع به محمدبن عبداللََّه الضریر مکنی به ابی الخیر... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه مرسی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه نحوی. رجوع به ابن مالک... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبدالملک الانصاری. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبدالملک الانصاری. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبدالمؤمن، ملک مراکش. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبدالواحد مقدسی دمشقی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبدالهادی مقدسی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبدوس. رجوع به جهشیاری... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبیدبن حسان بصری. از روات حدیث است و از حمادبن زید روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عبید الطنافسی. برادر یعلی بن عبید. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عتیبه. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عثمان بن بلبل. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عثمان رمّانی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عزالدین ابی بکر. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن علی. او راست: رساله ای در استخراج مصحّف و معمّی. (ابن الندیم).
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن علی بن ابراهیم. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن علی بن احمد. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن علی بن احمد سودی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن علی بن احمد. معروف به ابن حمیده یکی از علمای نحو. شاگرد ابن خشاب. مولد او به سال ۴۶۸هـ . ق. و وفات ۵۰۵ هـ . ق. بوده است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن علی بن حسن بن بشر المؤذن. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن علی بن الحسین الترمذی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن علی بن حمیدهٔ حلبی نحوی. رجوع به ابوعبداللََّه محمدبن علی بن احمد معروف به ابن حمیده... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن علی بن عبداللََّه بن عباس بن عبدالمطلب هاشمی پدر سفّاح و منصور. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن علی بن عمر فقیه مالکی تمیمی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن علی بن محمدبن حسن. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن علی بن محمدبن حسن. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن علی بن الحسن. یکی از ملوک بنی نصر اندلس. وی آخرین پادشاه مسلم شبه جزیرهٔ اندلس است و او را محمد یازدهم خوانند به سال ۸۸۷ هـ . ق. پدر را خلع کرد و بجای او نشست لکن مدت سلطنت او کوتاه بود چه مسیحیان شبه جزیره که آنوقت بر غالب اصقاع اسپانیا مسلط شده بودند با وی جنگ کردند و او شکست خورد و دستگیر و محبوس گردید و در زندان به تابعیت آنان تن درداد و با این شرط از حبس خلاصی یافت و بمقر ملک خویش بازگشت و عم خود ابوعبداللََّه را از غرناطه براند لکن مسلمین از قبول تابعیت او کراهت می نمودند و تمکین وی نمیکردند ناچار او از قبول تابعیت سرباز زد و ملکهٔ قشتاله از وی مطالبهٔ ایفای وعد میکرد وکار بجنگ انجامید و مسیحیان، غرناطه را محاصره و تسخیر کردند و وی به سال ۸۹۷ هـ . ق. بافریقا گریخت و سلطنت مسلمین در اسپانیا منقرض شد و ابوعبداللََّه به سال ۹۴۰ هـ . ق. بفارس درگذشت و مسلمین بوی ملک اصغر نام دادند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن علی ترمدی. رجوع به ترمدی (حکیم...) شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن علی جلاء. رجوع به جلاء... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن علی عظیمی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن علی مازندرانی. ابن شهرآشوب. رجوع به ابن شهرآشوب شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن علی مافوری. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن علی مؤیدالدین معروف به ابن قصاب. رجوع به ابن قصاب... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عمر معروف به واقدی مورخ مشهور. رجوع به واقدی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عمربن حسین بن علی تمیمی طبرستانی رازی معروف به امام فخر رازی. رجوع به محمدبن عمربن حسین و رجوع به فخرالدین رازی (امام...) شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عمربن رشید فهری. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عمر واقدی. رجوع به واقدی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عمران بن موسی بن سعیدبن عبیداللََّه الکاتب المرزبانی الخراسانی. ولادت او به سال ۲۹۷ هـ . ق. بود. وی صاحب تصانیف مشهوره است و دیوان یزیدبن معاویةبن ابی سفیان اموی را گرد کرده است. وفات او به سال ۳۸۴ هـ . ق. بود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عیسی بن ابی موسی. رجوع به ابن ابی موسی شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عنبسه بوزجانی خال ابوالوفای بوزجانی. و ابوالوفا عددیات و حساب را از وی فراگرفته است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن عیسی الضریر. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن غالب الرفاء الاندلسی الرصافی شاعر. رجوع به محمدبن غالب ... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن فتوح بن عبداللََّه. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن فرج بن عبداللََّه بن ابی نصر حمیدی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن فرج مالکی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن فضل. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن فضل بن احمدبن محمدبن احمدبن ابی العباس صاعدی فراوی نیشابوری. رجوع به بمحمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن فضل بلخی سمرقندی. وفات او بسمرقند به سال ۳۱۹ هـ . ق. بود. رجوع به ص ۳۰۲ حبط ج ۱ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن فضل شهرستانی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن فضل بن محمد سیستانی طاقی. یکی از شیوخ تصوف در مائهٔ چهارم از مردم طاق، شهری کوچک به سیستان و منشأ وی هرات است و از شاگردان موسی بن عمران جیرفتی است و وفات او در غرهٔ صفر ۴۱۶ هـ . ق. بوده است. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۷۴ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن فلیح بن سلیمان. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن قاسم. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن قاسم بن حسین معیة حلی دیباجی نسابه استاد شهید اول و احمدبن علی بن حسین بن عتبه صاحب کتاب عمدةالطالب و شاگرد علامه فخرالدین پسر علامه و لقب او سید تاج الدین است و بوسعت علم در تاریخ و انساب و کثرت اساتید و مشایخ مشهور است. از تصانیف اوست: کتابی در معرفت رجال در دو مجلد. نهایةالطالب. فی نسب آل ابیطالب. کتاب الثمرةالظاهرة من شجرة الطاهرة کتاب الفلک المشحون فی انساب القبائل و البطون اخبار الامم. (ناتمام). سبک الذهب فی شبک النسب. کتاب تذییل الاعقاب. کتاب کشف الالباس فی نسب بنی العباس. رسالة الابتهاج فی الحساب. کتاب منهاج العمال فی ضبط الاعمال و غیر آن.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن قاسم غزی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن قرقاس حنفی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن قفال شاطبی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن قیم الجوزیة. رجوع به ابن قیم الجوزیه و رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن کثیر بصری. از روات حدیث و برادر سلیمان بن کثیر است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن الکرام. رئیس فرقهٔ کرامیه. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن مبارکشاه بن محمد هروی. رجوع بمحمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن مبارک صوری. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن محبوب. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن محرزبن محمد وهرانی ملقب به رکن الدین. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن محمدبن احمد الحسنی السبتی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن محمدبن جعفر بستی. رجوع به ابن حبان محمدبن احمد شود. و صاحب کشف الظنون نام پدر او را محمد آورده است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن محمدبن حامد. کاتب و وزیر. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن محمدبن سراقه. رجوع به ابن سراقه شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن محمدبن عباد مقری نحوی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن محمدبن عرفه و رقمی تونسی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن محمدبن علی القرشی النحوی معروف به ابن ظفر مکی. رجوع به ابن ظفر حجةالدین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن محمدبن عمر صالحی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن محمدبن محمدبن وفاء شاذلی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن محمدبن محمد حمیری. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن محمدبن نعمان بغدادی عالم شیعی مشهور به شیخ مفید. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن محمدبن یعقوب کرخی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن محمد ادریسی. رجوع به محمد... شود و بعضی کنیت او را ابوسعد گفته اند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن محمد بلبانی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن محمد زوزنی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن محمد مالکی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن محمود. رجوع به ابن نجار حافظ... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن مخلدبن حفص العطار. محدّثی ثقه است. مولد او به سال ۲۳۳ هـ . ق. و وفات در ۳۳۰ هـ . ق. او راست: کتاب السنن در فقه و کتاب الاداب و کتاب المسند الکبیر. (ابن الندیم).
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن مرزوق تلمسانی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن مستظهر ملقب به المقتفی. رجوع به مقتفی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن مسعود. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن مصعب قرقسانی. تابعی است. وفات او به سال ۸۲ هـ . ق. بوده است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن معاویهٔ نیشابوری. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن معمر فاخر قرشی اصفهانی. محدّث است. او راست: کتاب مسند و کتاب جامع العلوم.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن معن بن فضله. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن مفلح حنبلی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن الملاح الشاذلی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن مناذر. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن منصوربن حمامه مغراوی سلجماسی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن المنکدربن عبداللََّه بن الهدیربن محرزبن عبدالعزی. از روات حدیث است و وفات وی به سال ۱۳۲ یا ۱۳۰ هـ . ق. بود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن موسی. رجوع به ابوعبداللََّه فرالاوی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن موسی بن شاکر. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن موسی بن نعمان مراکشی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن موسی الخوارزمی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن موسی الدوالی الفقیه اللغوی. وفات وی به سال ۷۹۰ هـ . ق. بود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن موسی الروانی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن موقع احمد... رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن نامور خونجی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن نجاشم تمیمی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن نصربن صغیر. رجوع به ابن القیسرانی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن نصر المروروذی الفقیه. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن واسع. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن واسع بن جابر. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن یحیی بن احمد تمیمی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن یحیی بن سعاده. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن یحیی بن منده. رجوع به محمد... و رجوع به بنی منده شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن یحیی بن مهدی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن یحیی اصفهانی. رجوع به بنی منده شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن یحیی جرجانی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن یحیی الزبیدی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن یحیی عدنی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن یحیی فقیه رئیس. از فقهای خراسان از آل مهلب. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن یزدادبن سوید. وزیر مأمون خلیفه. رجوع به ابن یزداد ابوعبداللََّه محمد... و رجوع به تجارب السلف ص ۱۷۲ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن یزیدبن ماجة القزوینی. رجوع به ابن ماجه ابوعبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن یوسف بن الیاس قونوی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن یوسف بن عمربن علی المنیرة الکفرطابی النحوی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن یوسف بن محمدبن قائد، ملقب به موفق الدین اربلی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن یوسف بن محمد کبخی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن یوسف بن مطر فربری. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن یوسف بن معدان اصفهانی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن یوسف البناء. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن یوسف دمشقی صالحی. نزیل برقوقیه. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن یوسف شرف الدین ایلاقی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن یوسف غرناطی. معروف بالواق. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن یوسف الفریابی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن یوسف کفرطابی. ابن المنیره. رجوع به محمد و رجوع به ابن المنیره در این لغت نامه شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمدبن یوسف کبخی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمد ابوعبداللََّه... رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمد الاسدی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمد اطعانی حلبی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمد اغلبی یا محمد ثانی. هشتمین از امرای بنی اغلب افریقا. رجوع به ابوالغرانیق... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمد امین بن هارون الرشید. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمد بنی نصری. یا محمد حادی عشر از ملوک بنی نصر غرناطه. رجوع به محمد حادی عشر مکنی به ابی عبداللََّه... و رجوع به ابوعبداللََّه شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمد حفصی بن حسن مسعود. معروف بمحمد خامس. بیست ویکمین از ملوک بنی حفص از ۸۹۹ تا ۹۳۲ هـ . ق.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمد حفصی. یا محمد ثانی بن یحیی. ششمین از ملوک بنی حفص از ۶۹۴ تا ۷۰۹. و رجوع به محمدبن یحیی حفصی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمد حفصی. ملقب به مستنصربن یحیی. دومین سلطان بنی حفص تونس از ۶۴۷ تا ۶۷۵ هـ . ق.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمد دیباجی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمد مالکی لقانی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمد مستنصر. و رجوع به ابوعبداللََّه محمد حفصی یا محمد ثانی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمد معتز. رجوع به محمد... و رجوع به معتز... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمد مقتفی. رجوع به مقتفی... و رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمد. مؤیدالدین القصاب. رجوع به ابن القصاب... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمد مهتدی. رجوع به مهتدی... و رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمد. مهدی بن منصور. سومین خلیفهٔ عباسی. رجوع به مهدی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمد میانجی. متخلص به عطار. رجوع به عطار... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمد. ناصر. چهارمین سلطان موحّدی بمغرب. رجوع به ناصر... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمد یسار. ابن اسحاق. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمودبن عمر نجاتی نیشابوری. رجوع به محمود... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محمودبن محمدبن ابی اسحاق. فقیه حنفی. رجوع به محمود... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) محیی الدین بن عربی. صوفی مشهور. رجوع به ابن عربی. و کنیت مشهور محیی الدین ابوبکر است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مختاربن محمدبن احمد هروی. رجوع به مختار... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) المداینی. از روات حدیث است و عمروبن هرم از او روایت کرده است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مراکشی. او راست: کتاب تاریخ. (کشف الظنون).
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مرحوم بن عبدالعزیز عطار. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مرزبانی خراسانی. محمدبن عمران بن موسی بن سعیدبن عبداللََّه. مولد او به سال ۲۹۷ هـ . ق. و وفات در سنهٔ ۳۷۸ هـ . ق. یکی از بزرگترین مورخین و اخباریین، با علمی واسع و لهجه ای صادق. و کتب ذیل از اوست: کتاب اخبار ابی مسلم صاحب الدعوة و کتاب اخبار برامکه من ابتداء امرهم الی انتهائه مشروحاً نزدیک پانصد ورقه و کتاب الأوائل فی اخبارالفرس القدماء در هزار ورقه و کتاب اخبار ابی حنیفة النعمان بن ثابت در پانصد ورقه و علاوه بر این، کتب بسیاری در اشعار و شعراء و تاریخ داشته است بعض از آنها در ده هزار و پنج هزار ورقه رجوع به ابن الندیم شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مرزوق الشامی الحمصی. از روات حدیث است و از ابی اسماء الرحبی روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) المزنی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مسعودبن احمد. رجوع به مسعود... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مسلم بن ابی عمران البطین. یا مسلم بن مخراق. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مسلم بن ابی مریم. محدّث است و اسامةبن زید از او روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مسلم بن کعب. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مسلم بن کیسان ملائی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مسلم بن یسار. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مسلم بن یسار، مولی طلحه... رجوع به مسلم... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مسلمة الرازی. از روات حدیث است و از او داودبن عبدالرحمن روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مصعب بن ثابت بن عبداللََّه بن الزبیر. رجوع به مصعب... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مصعب بن عبداللََّه بن مصعب بن ثابت بن عبداللََّه بن الزبیربن العوام. رجوع به مصعب بن عبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مصعب بن المقدام. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مطرف بن عبداللََّه بن شخیر. رجوع به مطرف... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مطیع. والد عبداللََّه بن مطیع. صحابی است و نام او بجاهلیت عاص بود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) معاذبن هشام بن عبداللََّه الجهنی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) معافری. محمدبن احمد. فقیه و ادیب اندلسی. مولد او به سال ۵۹۱ هـ . ق. بشهر بلنسیه. و او را چند منظومه در علوم مختلفه است. وفات وی باسکندریه بود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) معافری. محمدبن سلیمان بن ربیع اندلسی. مولد او در ۵۸۵ هـ . ق. بشاطبه. وی از موطن خویش برای کسب علوم بمشرق شد و سپس در اسکندریه اقامت گزید و تا گاه وفات در سال ۶۷۲ هـ . ق. بدانجا ببود. او را تألیفی در تصوف و حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) المعتز. زبیربن جعفر. رجوع به معتز شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) معصومی اصفهانی محمدبن عبداللََّه بن احمد. فقیه و حکیم، شاگرد شیخ الرئیس ابوعلی حسین بن سینا. مولد و منشأ او اصفهان است و در جوانی به تحصیل ادب و فقه و علوم عقلیه پرداخت و آنگاه که شیخ الرئیس به اصفهان بود معصومی بخدمت او پیوست و به اکمال حکمت و فلسفه پرداخت و شیخ را برای جودت فکر ابوعبداللََّه با وی نظر خاص بود چنانکه وقتی گفت معصومی را بامن آن نسبت است که ارسطو را به افلاطون. و بوعلی رسالهٔ عشق را بنام او کرده است. و ابوعبداللََّه را کتابی است در اثبات مفارقات و تعدد عقول و افلاک و ترتیب مبدعات. و نیز جواب مسائل ابوریحان بیرونی را شیخ بدو محول کرد و این جواب درجهٔ فضل مرد را مقیاسی نیکوست. و مرحوم حاج میرزا ابوالفضل ساوجی آن مسائل و نیز اجوبهٔ آنرا به بهترین اسلوبی ترجمه کرد و در نامهٔ دانشوران ج ۲ از ص ۵۸۵ تا ۶۰۴ آورده است. وفات معصومی در اواخر مائهٔ چهارم بوده است و گفته اند محمود غزنوی وی را بکشت. لکن این گفته بر اساسی نیست.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) معلی بن سلام دمشقی. از روات حدیث است و احمدبن معلی بن یزید از او روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) معمربن سلیمان الرقی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مغربی. ابن احمدبن اسماعیل. یکی از بزرگان مشایخ صوفیه. ابراهیم شیبانی و ابراهیم خواص از شاگردان وی بودند. و شیخ فریدالدین عطار گوید: این دو ابراهیم که از او خاسته اند خود شرح دهندهٔ کمال او بسند، یکی ابراهیم شیبان و دوم ابراهیم خواص رحمهمااللََّه و او پیر این هردو بوده است و او را کلماتی رفیع است و عمر او صدوبیست سال بود. کارهای او عجیب بود. هیچ چیزی که دست آدمی بدان رسیده بودی نخوردی مگر بیخ گیاه... و هرگز جامهٔ او شوخگن نشدی و موی او نبالیدی. نقل است که گفت سرائی از مادر میراث یافتم به پنجاه دینار بفروختم و بر میان بستم و روی ببادیه نهادم عربی بمن رسید گفت چه داری؟ گفتم پنجاه دینار. گفت بیار. بوی دادم بگشاد و بدید و بمن بازداد پس شتر بخوابانید و مرا گفت برنشین. گفتم ترا چه رسیده است؟ گفت مرا از راستی تو دل پر از مهر شده با من بحج آمد و مدتی در صحبت من بود و از اولیاء حق شد. نقل است که او چهار پسر داشت هریکی را پیشه ای آموخت، گفتند این چه لایق حال ایشان است گفت کسبی درآموزم تا بعد از وفات من بسبب آنکه من پسر فلانم جگر صدیقان نخورند و در وقت حاجت کسبی کنند. و گفت فاضل ترین اعمال عمارت اوقات است بمراقبات. و گفت هرکه دعوی بندگی کند و اورا هنوز مرادی مانده باشد دروغزن است و گفت خوارترین مردمان درویش بود که با توانگران مداهنت کند. و عزیزترین آنکه با درویشان تواضع کند. و گفت: مارأیت انصف من الدنیا ان خدمتها خدمتک و ان ترکتها ترکتک؛ هرگز منصف تر از دنیا ندیدم که تا او را خدمت کنی ترا خدمت کند و چون ترک گیری او نیز ترک تو گیرد. وفات او بطور سینا بود و هم آنجا دفن کردند. و ابن جوزی گوید وفات او به سال ۲۹۹ یا ۲۷۹ هـ . ق. بود و ویرا بجبل طور نزد گور استاد او علی بن رزین بخاک سپردند و ابوعبداللََّه مغربی باسناد از عمروبن ابی غیلان روایت کند. رجوع به کشف المحجوب هجویری و صفةالصفوه ج ۴ ص ۳۰۵ و تذکرة الأولیا ج ۲ ص ۹۴ چ طهران شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مغربی. محمدبن ابی حنیفه نعمان مغربی. فقیه شیعی. مولد او بمغرب در ۳۴۰ هـ . ق. بود و با پدر خویش ابی حنیفه در موکب معز خلیفهٔ فاطمی به مصر شد و پس از پدر خود ابوحنیفه و برادر خویش ابوالحسن به روزگار عزیز و حاکم، منصب قاضی القضاتی داشت با عز و جاهی تمام. و در ۳۸۹ به مصر درگذشت.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مغربی نحوی. او راست: الفریدةالبارزیه فی حلّ قصیدةالشاطبیه.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) المغیرةبن شعبه. صحابی است و بعضی کنیت او را ابوعیسی گفته اند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مفجع. محمدبن عبداللََّه الکاتب البصری. او شاگرد ثعلب و شاعری شیعی است و میان او و ابوبکربن درید مهاجاتی است و او را قصیده ای است در مدیح امیرالمؤمنین علی علیه السلام. و دیوان او نزدیک صد ورقه است و او راست: کتاب الترجمان فی معانی الشعر و آن محتوی کتب ذیل است: کتاب حدّ الاعراب. کتاب حدّالمدیح. کتاب حدّالبخل. کتاب الحلم و الرای. کتاب الهجاء. کتاب المطانا [ المطایا؟ ]. کتاب الشجر والنبات. کتاب الاعراب ز کتاب اللغز. و نیز از اوست: کتاب المنقذ فی الایمان. کتاب اشعار الحراب (و این کتاب ناتمام مانده است)، کتاب عرائس المجالس، کتاب غریب شعر زیدالخیل. (از ابن الندیم).
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) المقتفی. لأمراللََّه محمدبن احمد المستظهر باللََّه. رجوع به مقتفی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مقدادبن عبداللََّه بن محمدبن حسین سیوری اسدی حلّی. فقیه شیعی، معروف بفاضل مقداد. شاگرد شهید. او راست: کنزالعرفان، تنقیح و شرح باب حادی عشر، شرح مبادی الاصول و ارشادالطالبین. و شرح نهج المسترشدین علاّمه در کلام. وی تا سال ۸۲۲ هـ . ق. حیات داشته است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مقری. محمدبن احمدبن مقری. یکی از شیوخ تصوف است در مائهٔ چهارم هـ . ق. او درک صحبت شیخ یوسف بن الحسین و عبداللََّه خراز رازی و مظفر کرمانشاهی و ابومحمد رویم و ابومحمد جریری و ابوالعباس ابن عطا کرده است. گویند ویرا پنجاه هزار دینار از پدر میراث ماند بیرون ضیاع و عقار و او آنجمله در کار درویشان و مستحقان کرد. نقل است که گفت: درویش راستین آن است که وی را همه چیز بود و هیچ چیز نبود. و گفت آنکه در خدمت اخوان تقصیر ورزید خدای تعالی او را آن خواری دهد که هرگز رستگاری در آن نباشد. و گفت آنکه از من چیزی پذیرفت منتی بر من نهاد که هیچ گاه از عهدهٔ شکر آن برنیایم. وقتی از او معنی فتوت پرسیدند، گفت فتوت نیک اندیشی بجای دشمنان و بذل مال و حسن عشرت با مکروهان طبع است. وفات او را یافعی به سال ۳۶۶ هـ . ق. گفته است. رجوع به تاریخ یافعی و نفحات جامی و نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۶۷ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مکحول بن ابی مسلم شهراب بن شادل بن سندبن سروان بن بردیک و جد او شادل از اهل هرات بوده و دختر یکی از پادشاهان کابل را بزنی کرده و شهراب آنگاه که زنش بار داشت بمرد و آن زن بکابل بازگشت و مکحول را بزاد و چون او به سن بلوغ رسید در جنگی اسیر گشت و سعیدبن عاص او را بزنی بخشید و زن او را آزاد کرد. و او به علوم وقت پرداخت و بدان جایگاه از دانش رسید که زهری گوید: علماء چهارند سعیدبن مسیب به مدینه، شعبی به کوفه و حسن به بصره و مکحول به شام. و در تاریخ یافعی آمده است که وی هرگاه فتوائی دادن میخواست، می گفت لاحول و لاقوه الاّ باللََّه هذا رأئی و رائی یخطی و یصیب. و مکحول استاد اوزاعی است. و در دمشق مقیم گشت و شعر به عربی نیکو می گفت و به سال ۱۱۸ هـ . ق. درگذشت. و صاحب حبیب السیر وفات او را به سال ۱۱۳ هـ . ق. گفته است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) منصوربن دینار. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مِنیّ. یکی از علمای لغت است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) موسی بن داود. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) موسی بن عبدالرحمن یا عبداللََّه الجهنی. مولی جهینه. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مولی ابی موسی. او از سعیدبن ابی الحسن و از او عبد ربه بن سعید روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مولی الجندعیین. تابعی است. او از ابی هریره و از او سلیمان بن یسار روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مولی هروی. یکی از شیوخ متصوفه است در مائهٔ چهارم هجری و اوائل مائهٔ پنجم. مولد و منشأ او هرات است. گویند روزی در جامع هرات مردمانرا توحید میگفت چون سخن وی به پایان رسید گفت اگر شما را توحید محض در کار است اینک توحید و اگر علم کفج و کدو می باید فردا ابوسعید بیاید و شما را بگوید. و مراد او از ابوسعید پیر ابوسعید است که معاصر وی بوده و به همان جامع مجلس می گفته است. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۶۶ شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مؤیدالدین محمدبن علی. رجوع به ابن قصاب... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مهتدی باللََّه محمدبن واثق. رجوع به مهتدی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مهدی بن منصور عباسی. محمدبن عبداللََّه بن محمدبن علی بن عبداللََّه بن عباس. رجوع به مهدی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) مهدی بن هلال. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) میمون. از روات حدیث است وعوف اعرابی از او روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) میمون اقرن. رجوع به میمون... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) میمون خراسانی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) میمون القصار. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) میمون مدنی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) میمون الناجی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ناتلی. از حکمای ریاضی. نام این حکیم در شرح حال ابوعلی بن سینا آمده است. آنگاه که ابوعبداللََّه ناتلی به بخارا آمد پدر ابوعلی وی را به خانهٔ خویش برد و ابوعلی را به وی سپرد و او منطق و مقداری هندسه و مجسطی به شیخ آموخت. او راست: رساله ای در وجود و رساله ای در کیمیا. (شهر زوری). و در بعض کتب دیگر آمده است که شیخ منطق و کتاب الأرکان یا اسطقسات اقلیدس و هم مجسطی را از وی فرا گرفته است. رجوع به ص ۳۰۵ حبط ج ۱ و ص ۴۱۳ و ۴۱۴ تاریخ الحکماء قفطی چ لیپزیک شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ناشری یمنی شافعی. او راست: شرح حاوی صغیر عبدالغفار قزوینی.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ناصح المحلمی. از روات حدیث است او از سماک بن حرب و از او اسماعیل بن ابان وراق روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ناعم. مولی ام سلمه. تابعی است و یزیدبن ابی حبیب از او روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) نافع. تابعی دیلمی. رجوع به نافع دیلمی... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) نافع. مولی عبداللََّه بن عمر. تابعی است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) نباجی. سعیدبن یزید. رجوع به ابوعبداللََّه سعید... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) نجّار. حسین بن محمدبن عبداللََّه. از متکلمین مجبّره. رجوع به نجّار... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) نجرانی. او از قاسم بن ابی قرّه و از او سویدبن عبدالعزیز روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) نصربن علی بن محمد شیرازی. رجوع به نصر... و رجوع به ابن ابی مریم شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) نعمان بن بشیر. صحابی است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) نعیم المجمر. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) نفطویه. ابراهیم بن محمد عرفه. رجوع به نفطویه... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) النمری. نحوی و لغوی است. (ابن الندیم).
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) النمیری. رجوع به نمیری...شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) نیشابوری. رجوع به محمدبن رافع بن ابی یزید القشیری شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) واقد. از روات حدیث است. و زائده و عبداللََّه بن امیّه والد یعلی بن عبید از او روایت کنند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) واهب. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) وبربن ابی دلیله. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) وروری. یکی از علمای نحو. معاصر ابی تمام است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) ولی الدین. رجوع به ابوعبداللََّه خطیب ملقب به ولی الدین... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) وهب بن منبه الیمانی الصنعانی، تابعی، از ابناء فارس. رجوع به وهب... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) وهرانی. محمدبن محرزبن محمد. ملقب به رکن الدین. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) هارون بن علی بن هارون بن علی بن یحیی بن ابی منصور ابان. رجوع به هارون... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) هارون بن علی بن یحیی بن منصور منجم و جد پدر او ابومنصور منجم ابوجعفر المنصور عباسی. او ایرانی و مجوسی بود و پسر او یحیی ا ز پیوستگان ذوالرّیاستین فضل بن سهل بود و فضل در احکام نجوم برأی او عمل میکرد. و پس از فضل، یحیی منجم و ندیم مأمون عباسی گشت و مأمون او را بقبول اسلام ترغیب کرد و او بپذیرفت و یحیی آنگاه که مأمون به طرسوس میرفت در حلب وفات کرد و قبر او تا زمان ابن خلکان معروف بوده است. و ابوعبداللََّه هارون بن علی ادیبی حافظ و راوی اشعار و نیکو معاشرت بود و کتاب بارع او در اخبار شعراء مولدین معروف است و آن کتاب را بشرح حال و منتخب اشعار بشاربن برد ایرانی شروع و بمحمدبن عبدالملک بن صالح ختم کرده است. و این کتاب اصل و کتاب الخریده و کتاب خطیری و باخرزی و ثعالبی فروع این اصل است و مؤلفین این کتب همه از ابوعبداللََّه هارون سرمشق گرفته و پیروی او کرده اند. و نیز از کتب اوست: کتاب النساء. وفات ابوعبداللََّه به سال ۲۸۸ هـ . ق. بوده و در جوانی درگذشته است. و از این خاندان جماعتی از فضلاء و ادباء و شعراء و ندماء برخاسته اند. و رجوع به ابن منجم شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) هارون الأعور القاری. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) هذلی فقیه. عبیداللََّه بن عبداللََّه بن عتبةبن مسعود. تابعی و یکی از فقهای سبعهٔ مدینه است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) هذیل بن مسعر الانصاری. تابعی است و آدم بن ابی ایاس از او روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) هروی. مختاربن محمدبن احمد. یکی از مشایخ تصوف در مائهٔ سیم معاصر طاهریان و صفاریان و ابایزید بسطامی و ابراهیم ستنبه. وی علوم ظاهر و باطن با هم جمع داشت و او را سیّد امام خواندندی. و بهرات میزیست. و از مریدان او ابوعثمان مرغزی فقیه ملقب به شوق سوخته و ابویعلی بن مختار حسینی باشند. نقل است که روزی محمدبن طاهر آخرین ملوک طاهریان بر وی میگذشت ویرا بر خاک نشسته دید، بصورت انکار گفت از ماننده کردن خویش ببزرگان بزرگ شدن خواهی؟ گفت این را تشبّه نگویند و نعوذباللََّه اگر ما خود را چون آنان دانیم این تأسّی است و در تأسّی امید نجات است محمد با خویش آمد و از گفته پشیمان گشت، پس فرمان کرد تا بدره ای زر نزد وی نهادند گفت این بدره خود انفاق کن تا اگر آنرا مزدی است خود برده باشی گفت پس از من چیزی خواه گفت آن خواهم که با زیردستان برأفت باشی و خدایرا فراموش نکنی محمد را از آنروز حال دیگرگون شد و عطوفت وی بمردمان فزون تر از پیش گشت. نقل است که گفت طعام چنان خور که تو او را خورده باشی نه او ترا. و هم گفت چنان زی که چون عزرائیل ترا دریابد ترا بکار دیگر نباید شد مدفن او شهر هرات است و تاریخ لوح گور وی ۲۷۷ هـ . ق. است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) هشام بن حسان. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) هشام بن الغاز. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) هشام بن معاویة الضریر الکوفی النحوی. از اصحاب کسائی. رجوع به هشام... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) یاقوت حموی. ابن عبداللََّه رومی ملقب به شهاب الدین. رجوع به یاقوت... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) یزید. تابعی است و اعمش از او روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) یزید. از روات است و عوف اعرابی از او روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) یزیدبن ابی زیاد الکوفی. مولی عبداللََّه بن الحارث. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) یزید الشیبانی. ابونعیم از او روایت کند.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) یزیدی. محمدبن عباس بن محمد ادیب نحوی. وی در آخر عمر معلّم اولاد مقتدر خلیفه بود. او راست: کتاب الخیل و کتاب مناقب بنی العباس. وفات وی به هشتادودوسالگی در ۳۱۰ هـ . ق. بوده است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) یعقوب بن داودبن عمربن عثمان بن السلمی بالولاء خراسانی. وزیر مهدی خلیفه عباسی. پدر یعقوب داودبن طهمان دبیر نصر سیار و از معتقدان یحیی بن زید علوی بود. پس از قتل یحیی داود از نصر بگسست و به ابی مسلم صاحب الدعوه پیوست. آنگاه که محمد و ابراهیم پسران عبداللََّه علوی حسن در مکّه خروج کردند یعقوب با آنان بود و پس از آنکه آندو کشته شدند منصور دوانیقی یعقوب را دستگیر و محبوس ساخت و وی تا روزگار مهدی به زندان بود و در زمان مهدی خلاص یافت و با شهرت صلاح و نیکمردی که داشت مورد توجه خلیفه گشت. تا آنجا که به سال ۱۶۳ هـ . ق. منصب وزارت یافت لکن پس از سه سال (۱۶۶ هـ . ق.) به علت اینکه ادمان سکر را بر خلیفه انکار میکرد و نیز علوی بی گناه را از مرگ خلاصی بخشیده بود. خلیفه بر وی خشمگین گشت و او را معزول و بار دیگر به زندان کرد و چشمان وی در این حبس بشد و به زمان هارون بخواهشگری یحیی به رمکی، نابه ینا از زندان رهائی یافت و بمکّه شد و بدانجا ببود تا درگذشت.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) یعیش بن ابراهیم اموی. رجوع به یعیش... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) یموت بن مزرع بن موسی بن سیار. رجوع به یموت... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) یوسف بن عمربن محمدبن الحکم الثقفی. پسر عم حجاج بن یوسف. رجوع به یوسف... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) یوسف بن یعقوب. رجوع به یوسف... شود.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) یونس بن عبید. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِلْ لاه ] (اِخ) یونس بن عبید. مولی عبدالقیس. رجوع به یونس... شود.

کلمات هم‌قافیه با «ابوعبداللََّه»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «َه» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید