معنی ابوعبدالرحمن

معنی ابوعبدالرحمن

5 بازدید
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) تابعی است و از ابی بکر روایت کرده است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) از روات است و از شعبی روایت کند.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) تابعی است. او از ابی هریره و از او صالح روایت کند.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) یکی از علمای مذهب شافعی. او راست: کتاب الاجماع و الاختلاف. کتاب المقالات فی اصول الفقه. (ابن الندیم).
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) از ابی عبداللََّه یا از ابی روایت کند. (الکنی للبخاری ص ۵۱ س ۵).
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) ابن ابی اللیث بخاری. او راست: ذکر الصالحین. [ کذا ] و لعله ذکری الصالحین.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) ابن شنبویه. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن حفص بن عاصم العمری. وفات او به سال ۱۷۳ هـ . ق. بود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) ابن عمر یعقوب مغربی. رجوع به ابن عمر ابوعبدالرحمن... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) ابن لهیعه عبداللََّه. رجوع به ابن لهیعه... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) ابن مسعود عبداللََّه مروزی. رجوع به ابن مبارک ابوعبدالرحمن... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) ابن مسعود عبداللََّه صحابی. رجوع به ابن مبارک ابوعبدالرحمن... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) ابن مسلمه عبداللََّه. رجوع به ابن مسلمه ابوعبدالرحمن... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) ابن موسی بن نصیرالاعرج.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) ابوبکربن عبدالرحمن بن الحارث بن هشام. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) ابوالزناد عبداللََّه. رجوع به ابوالزناد عبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) ابوعدنان عبدالاعلی وردبن حکیم. رجوع به ابوعدنان... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) احمدبن شعیب النسائی مصنف یکی از صحاح ستّه رجوع به احمد... و رجوع به نسائی... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) اسحاق بن بشر. مولی عبداللََّه بن سیّد الخراسانی. لیث بن سعد و حیوةبن شریح از او روایت کنند.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) اسحاق بن بشر. مولی عبداللََّه بن عمر. تابعی است و ابوعوانه از او روایت کند.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) اسحاق بن عطاء خراسانی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) اُمّی. تابعی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) انصاری. صحابی است و او غزوهٔ بدر و احد را دریافته است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) بسربن ارطاة. صحابی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) بشربن غیاث بن ابی کریمةالمریسی. فقیه و متکلم حنفی از موالی زیدبن الخطاب. او فقه از قاضی ابویوسف حنفی فرا گرفت. لکن بعلم کلام مشغول گشت و بخلق قرآن قائل بود و در این باب از وی اقوال شنیعه حکایت کنند و او مذهب مرجئه داشت و طایفهٔ مریسیّه از مرجئه بدو منسوبند. و میگفت نماز بردن به آفتاب و ماه کفر نیست لکن نشانهٔ کفر است. و او را با امام شافعی مناظراتی بود. و نحو نمیدانست و در گفتار لحنهای فاحش و گزاف می آورد و روایت حدیث از حمادبن سلمه و سفین بن عینیه و ابی یوسف قاضی و جز آنان میکرد. و گویند پدر او یهودی بود و به کوفه رنگرزی میکرد. و به ذی حجهٔ سال ۲۱۸ یا ۲۱۹هـ . ق به بغداد درگذشت و درب مریسی به بغداد بدو منسوب است. رجوع به ابن خلکان چ طهران ج ۱ ص ۹۷ و نامهٔ دانشوران ج ۴ ص ۱۳۷ و معجم البلدان کلمهٔ مریسه شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) بقی بن مخلدبن یزید قرطبی اندلسی. یکی از اعلام و صاحب تفسیر و مسند. او از یحیی بن یحیی اللیثی و محمدبن عیسی الاعشی اخذ حدیث و علم کرد. سپس بمشرق شد و صحبت اکابر فقه و حدیث دریافت و در حجاز از مصعب زهری و ابراهیم بن منذر و دیگر افراد آن طبقه و در مصر از یحیی بن بکیر و زهیربن عباد و طائفهٔ او به دمشق از ابراهیم بن هشام غسانی و صفوان بن صالح و هشام بن عمار و جماعتی دیگر و نیز از احمدبن حنبل و طبقهٔ او و به کوفه از یحیی بن عبدالحمید یمانی و محمدبن عبداللََّه بن نمیر و ابابکربن ابی شیبه و طائفهٔ آنان و در بصره از اصحاب حمادبن زید روایت شنید. و در امر حدیث آن عنایت و بذل جهد کرد که مزیدی بر آن میسر نیست و شیوخ او دویست و سی و چهارتن باشند. و ابوعبدالرحمن زاهدی کثیرالصوم و صدوق و کثیرةالتهجد و مجاب الدعوة و اندک نظیر و مجتهد بود او از هیچکس تقلید نکرد و خود برطبق اخبار فتوی میکرد. مولد او رمضان ۲۰۱ هـ . ق. وفات به جمادی الاخرة سال ۲۷۶ هـ . ق. بود و صاحب نفخ الطیب گوید ابن حزم گفته است در مسلمانی مانند تفسیر قرآن او تفسیری نیست حتی تفسیر محمدبن جریر طبری. و گویند او با مصنف بن ابی شیبه بأندلس بازگشت و بتدریس و روایت آن پرداخت و گروهی از اهل رای بر مسائل خلافیهٔ آن کتاب انکار آوردند و عوام بر آن بشوریدند و مطلب بزرگ شد تا خبر بسمع محمدبن عبدالرحیم اموی صاحب اندلس رسید پس بقی بن مخلد و اصحاب رای را بخواند و جزء جزء کتاب را تا پایان پژوهش کرد آنگاه بخازن کتب خانهٔ خویش داد و گفت خزانهٔ کتب ما از مانند چنین کتاب بی نیاز نبود بگوی تا از آن نسخت برگیرند و در کتب خانهٔ شاهی محفوظ دارند و بقی بن مخلد را گفت علوم خویش بطالبان آن بیاموز و مرویات محفوظهٔ خود روایت کن و اصحاب رای را از تعرض به بقی نهی کرد. و او را کتاب مسندیست که در آن از هزاروسیصد تن محدث صاحب تصنیف روایت کند و نیز کتابی در فتاوی صحابه و تابعین و آن از مصنف بن ابی شیبه و مصنف عبدالرزاق و مصنف سعیدبن منصور جامع تر و سودمندتر است و ابن حزم گوید: تصانیف این امام فاضل پایه های کاخ مسلمانی و بی مانند است و بقی در عداد بخاری و مسلم و نسائی بشمار است. رجوع به نفح الطیب و نامهٔ دانشوران ج ۴ ص ۱۰۱ و معجم الادباء یاقوت و رجوع به بقی... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) بلال بن حارث المزنی صحابی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) بلال. مؤذن رسول صلوات اللََّه علیه. صحابی است و بعضی کنیت او را ابوعبدالکریم گفته اند. رجوع به بلال مؤذن.... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) تقی بن مخلد اندلسی. مصحف بقی بن مخلد است. رجوع به ابوعبدالرحمن بقی... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) ثوبان بن بجدد مولی رسول اللََّه صلوات اللََّه علیه. صحابی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) جابربن عبداللََّه انصاری. به بعض اقوال کنیت جابر ابوعبدالرحمن است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) الجبلانی. ابوعبدالرحمن المرادی از او روایت کند.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) جبلی، عبداللََّه بن یزید مصری. رجوع به عبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) الجراح بن ملیح البحرانی، تابعی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) الجهنی. صحابی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) حاتم بن عنوان البلخی معروف به اصم. رجوع به حاتم اصم... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) حاضن عائشه. صحابی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) حسّان بن ثابت صحابی است. رجوع به حسّان... شود و بعضی کنیت او را ابوعبداللََّه و برخی ابوحسام و جمعی ابوالولید گفته اند.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) حسین بن محمد سلمی نیشابوری. رجوع به حسین... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) حکام بن سلم الرازی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) حمراوی. موسم به ینّه. رجوع به ینّه... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) حنظلة التمیمی. از روات حدیث است و از او ابونعیم و ابواحمد زبیری روایت کنند.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) خالدبن هشام اموی. رجوع به خالد... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) خالدبن هشام اموی. رجوع به خالد... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) خالدبن زیاد الازدی. تابعی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) خالدبن یزید. از روات است و از او عبدالوهاب بن بخت روایت کند.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) خلف بن تمیم. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) خلیل بن احمد فراهیدی یا فرهودی رجوع به خلیل شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) ربیع بن ابی راشد. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) زبید. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) زبیدبن الحارث الیامی. رجوع به زبید... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) زرعة. تابعی است. او از ابن عباس و از او مالک بن مغول روایت کند.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) زرعة الوحاظی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) زهیربن نعیم البانی یا البابی. رجوع به زهیر... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) زیادبن جدیر. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) زیادبن حدیدَر الاسدی. رجوع به زیاد... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) زیادبن سعد. از روایت حدیث است. و از زهری روایت کند.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) زیدبن خالد. صحابی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) زیدبن الخطاب. برادر عمربن الخطاب خلیفهٔ دویم. رجوع به زید... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) سعودبن عبدالرحمن الازدی. او از ابن عائذ و از او معاویةبن صالح روایت کند.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) سعیدبن بشیر. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) سعیدبن قبس. از روات است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) سفینه. مولی ام سلمه. صحابی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) سلمی عاصم بن بهدله. شاگرد یکی از قراء سبعه است. (ابن الندیم).
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) السلمی. عبداللََّه بن حبیب. تابعی و یکی از روات حدیث و زاهدی معروف است و باسناد از عمر و عثمان و علی و ابن مسعود و ابی الدرداء و غیر آنان روایت کند. مدت چهل سال بمسجد کوفه از خلافت عثمان تا روزگار امارت حجاج قرآن خواندی و در حیات حذیفه بمداین شد و به سال ۱۰۵ هـ . ق. در نود سالگی درگذشت. و او استاد عاصم بن ابی النجود ازدی فقیه است که در ۱۲۸هـ . ق. وفات کرده است. رجوع به صفة الصفوه ج ۳ حبط ج ۱ ص ۳۰ و ۲۶۶ شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) سلمی. نیشابوری. محمدبن حسین بن محمدبن موسی. نبیرهٔ دختری ابوعمروبن نجید. محدث صوفی. او در سایر فنون ادب صاحب مهارت بود. و در تاریخ یافعی و هم در فتوحات مکی بباب شصت و یکم ذکر او آمده است. مولد و منشأ او در نیمهٔ دویم مائهٔ چهارم به نیشابور بود وی در طریقت شاگرد ابوالقاسم نصرآبادی و ابوالقاسم مرید شبلی است. و نیز درک صحبت جدّ خویش ابوعمرو و اصمّ کرده است و علاوه بر تفسیر نزدیک صد تألیف دارد. و ابوسعید ابوالخیر پس از وفات پیر ابوالفضل سرخسی به خدمت سلمی پیوست و خرقه از دست او پوشید. و از جملهٔ کتب اوست: کتاب طبقات الصوفیه موسوم به تاریخ اهل الصفوه. در این کتاب ذکر بیش از ۵۵۰ تن از مشایخ تصوف را آورده است. کتاب سنن الصوفیة در احوال شیوخ متصوفه. کتاب حقایق در تفسیر و آن مختصر است. کتاب آداب الصوفیه. کتاب آداب التعازی. کتابی در امثال قرآن. و جزئی در حدیث. وفات وی به نیشابور در سنهٔ ۴۱۲ هـ . ق. بود. و هم بدان شهر مدفون است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) سمرةبن جندب. صحابی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) شاذان الأسودبن عامر. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) شامی. خالدبن زید. تابعی است و معتمربن سلیمان از او روایت کند.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) شامی. عبداللََّه بن سعد. از روات حدیث و تابعی است و بزمان ولیدبن عبدالملک درگذشت وی در جنگ صفین در رکاب امیرالمؤمنین علی علیه السلام بود سپس به طریقهٔ عثمانیان رفت و برعلی علیه السلام خرده میگرفت. (الکنی للدولابی).
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) شرحبیل الجعفی. صحابی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) طاوس بن کیسان یمانی یکی از ابناء فارس و اعیان تابعین است و فتاوی او در فقه مذکور و مشهور است. او درک صحبت ابن عباس و ابی هریره کرده و از آن دو حدیث شنیده است و به سال ۱۰۶ هـ . ق. در مکّه درگذشته است. و رجوع به طاوس... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) الطفاوی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عاصم بن سلیمان الاحول. رجوع به عاصم... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عبدالا علی بن سلیمان. از روات حدیث است و از هشام دستوائی روایت کند.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عبداللََّه بن حبیب رجوع به عبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عبداللََّه بن حمران. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عبداللََّه بن داود الخریبی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عبداللََّه بن ذکوان ابوالزناد. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) ابن السائب. صحابی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عبداللََّه بن سلمه. تابعی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عبداللََّه بن شقیق البصری. تابعی است و از امّ المؤمنین عائشه و عمر و ابوهریره روایت کند و گویند مستجاب الدعوه بوده است. رجوع بصفةالصفوه ج ۳ ص ۱۳۶ شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عبداللََّه بن شوذب. تابعی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عبداللََّه بن عبدالعزیز العمری. رجوع به عبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عبداللََّه بن عمربن الخطاب. صحابی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عبداللََّه بن عمر العمری. تابعی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عبداللََّه بن کعب. رجوع به عبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عبداللََّه بن لهیعةبن عقبةبن لهیعه. رجوع به عبداللََّه... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عبداللََّه بن المبارک بن الواضح الحنظلی بالولاء المروزی. مولد او چنانکه ابن جوزی در صفةالصفوة آورده است در ۱۱۸ یا ۱۱۹هـ . ق. به مرو بود. و ویرا بدان شهر خانه ای بزرگ بود صحن آن پنجاه ذراع در پنجاه ذراع. احمدبن الخلیل از حسن روایت کند که همهٔ عابدان و جوانمردان و صاحب قدران مرو هر روز بخانهٔ او گرد آمدندی و چون بیرون شدی در موکب او بشدندی. لکن آنگاه که بکوفه هجرت کرد در خانهٔ حقیر فرود آمد و جز هنگام نماز بدانجا منزوی و معتکف بودی و کس نزد او نرفتی. وقتی او را گفتم با آن همه معاشرین تو به مرو بدین خانه دلت نگیرد؟ گفت: من از مرو نگریختم بلکه از وضعی که مرا بدانجای بود دوری جستم. در آنجا به هر کاری بمن بازگشتندی و در هر مسئله گفتندی این از پسر مبارک پرسیم و امروز از این رهگذر آسوده و در عافیتم. و باز احمد گوید: روزی براه عبداللََّه را تشنگی دریافت و به آبدانی فروشد تا آب آشامد، مردمان بر وی انبوهی کردند و وی تشنه بازگشت و گفت زندگانی چنین باید یعنی بدانجا باید زیستن که کسان ترا نشناسند و توقیر نکنند. روزی کتابی بر وی میخواندند در مناسک و به حدیثی رسیدند که مؤلف آورده بود این قول عبداللََّه بن مبارک است و ما نیز برآنیم. عبداللََّه گفت این کتاب که کرده است؟ نام مصنف بگفتند کتاب برداشت و نام خویش از آنجا ستردن گرفت تا تمام حک شد پس گفت من کیستم که قول من در کتاب آرند. شقیق بن ابراهیم حکایت کرده است که عبداللََّه را گفتند چون است که پس از نماز در مسجد با ما ننشینی گفت به خانه روم و همنشین صحابه و تابعین باشم. گفتند این چگونه تواند بود، گفت چون به خلوت شوم و از دانسته های خویش اعمال و اقوال آنان بیاد آرم چنان است که با ایشان صحبت میدارم. از معاشرت ما با یکدیگر چه خیزد جز غیبت مسلمانان. آنگاه که خلیفه هارون به رقّه بود روزی عبداللََّه بن مبارک به رقّه درمی آمد مردمان یکجا برکندند و غلبه و انبوهی چنان شد که از اصوات نعال و هلالوش مردمان گوشها کر و از غبار برانگیخته چشمها کور می نمود. زوجهٔ هارون از برج قصر خشبه سر برکرد و گفت این چه رستاخیز است. گفتند عالمی از مردم خراسان است موسوم به ابن المبارک که به شهر درمی آید گفت سوگند بخدای که پادشاه این است نه هارون که به زخم چوب شرُطگان و عوانان مردمان را بر او گرد می آرند. نعیم بن حماد می گفت: آنگاه که ابن المبارک بخواندن کتاب الرقاق می آغازید، از بسیاری گریه گفتی گاوی سر بریده است وهیچکس در این وقت گستاخی نیارستی بوی نزدیک شدن یا از وی چیزی پرسیدن. سلیمان بن داود گوید: از وی پرسیدم مردمان که باشند گفت دانشمندان. گفتم پادشاهان کیانند گفت زهاد. گفتم غوغایان چه طائفه اند گفت خزیمه و اصحاب او. گفتم سفله کیستند گفت آنان که معاش از دین خود کنند. او را گفتند اسماعیل بن علیّه متولی صدقات گشت. بدو نوشت: یا جاعل العلم له بازیا یصطاد اموال المساکین احتلت للدنیا و لذّاتها بحیلة تذهب بالدین فصرت مجنوناً بها بعدما کنت دواء للمجانین این روایاتک فی سردها عن ابن عون و ابن سیرین این روایاتک و القول فی لزوم ابواب السلاطین ان قلت اکرهت فماذا کذا زلّ حمار العلم فی الطین. و چون اسماعیل این ابیات بخواند گریه بر او افتاد و از شغل پذیرفته استعفا جست. محمدبن علی بن حسن بن شقیق از پدر خویش آرد که: چون موسم حج رسیدی مردم مرو بر وی گردآمدندی و گفتندی در صحابت تو بزیارت خانه شویم. او گفتی بیارید تا چه دارید و هرکس نفقهٔ راه خویش بوی می سپردی و وی در صندوقی مقفّل بنهادی و آنانرا راحله کری کردی و از مرو به بغداد بردی و در راه خوشترین اطعمه و لذیذترین حلواها بدیشان خورانیدی پس از آن از بغداد با نیکوترین زیّ و تمامترین جوانمردی آنان را به مدینةالرسول صلی اللََّه علیه و سلم رسانیدی و چون به مدینة درآمدندی از هر یک پرسیدی که عیال تو از طرف مدینة چه ارمغانی خواهش کرده است و آنان بگفتندی و وی بجمله بخریدی و همچنین در مکه این پرسش مکرّر کردی و چنانکه در مدینة از امتعهٔ مکّه فراهم ساختی و آنان را به مرو بازگردانیدی و سه روز آنان را ولیمه نهادی و خانه های آنان در این سه روز بگچ کردی پس صندوق مقفّل بگشادی و کیسهٔ هریک از آنان را که از پیش نام او بر وی نوشته بودی بدیشان باز گردانیدی و بفضیل بن ایاز گفتی اگر تو و اصحاب تو نبودندی من تن فرا بازرگانی ندادمی و هرسال صدهزاردرم بفقرا بخشیدی. وقتی که به رقّه بود جوانی با وی مراوده داشت و کارهای او میکرد و از وی حدیث میشنود کرّتی به رقّه شد و جوان را نیافت و از وی بپرسید گفتند او را ده هزار درم وام گرد آمده و وامخواهان ویرا بزندان سلطان درافکنده اند او وامخواهان را شبانه بدید و ده هزار درهم وام را بر آنان بشمرد و آنان را سوگند داد که تا او زنده است این معنی فاش نکنند صباح، جوان از زندان رهائی یافت و عبداللََّه از رقّه بیرون شده بود و وی بشنید که ابن المبارک برقّه بوده واینک به مرو بازمیگردد از اثر وی بشد و بدو منزلی رقّه بوی رسید عبداللََّه گفت ای جوان ترا برقّه ندیدم گفت بعلت وامی در حبس بودم گفت چگونه رهائی یافتی گفت مردی قضاء دین من کرده و خلاصی من بخواسته است عبداللََّه گفت شکر خدایرا که ترا به ادای دین توفیق داد. سلمةبن سلیمان گوید: مردی نزد عبداللََّه بن مبارک رفت و گفت بر من هفتصد درهم وامست و او بوکیل خویش نوشت که هفت هزار دینار به وی ده وکیل از مرد پرسید که تو از وی چه درخواستی گفت هفتصد درهم ادای دین را وکیل گمان کرد که در حواله سهوالقلمی رفته است به عبداللََّه نوشت که دین این مرد هفتصد درهم است و غلاّت در کار بآخر رسیدنست در جواب او نوشت ویرا چارده هزار درهم ده اگر غلّه بآخر شد عمر ما نیز نزدیک بآخر شدنست. عبداللََّه بن حبیق گوید: به ابن المبارک گفتم مرا وصیتی فرمای گفت: قدر خویش بدان. سعیدبن یعقوب طالقانی گوید: بعبداللََّه بن مبارک گفتم آیا از ناصحین کسی مانده است گفت چرا از نصیحت پذیران نپرسی و مراد او این بود که اگر ناصحی بر جای نیست گوش شنوا نیز بنمانده است. شریح بن مسلمه گوید: که از عبداللََّه بن مبارک شنیدم که میگفت: ادب دو بهره ای از دین است و باز میگفت: علم را برای دنیا آموختیم و او ما را ترک دنیا آموخت. جماعتی از تابعین درک صحبت وی کرده اند و از آن جمله است هشام بن عروة و اسماعیل بن ابی خالد و اعمش و سلیمان تیمی و حمید طویل و عبداللََّه بن عون و خالد حذّا و یحیی بن سعید انصاری و موسی بن عقبه. و وی از کبار ائمه مانند ثوری و شعبه و اوزاعی و حمّادین و نظراء آنان روایت کرده است و آنگاه که از غزا بازمیگشت به هیت سیزدهم رمضان سال صدوهشتادویک به شصت وسه سالگی درگذشت. عبیدبن جناد گوید: عطاءبن مسلم به من گفت: عبداللََّه بن المبارک را دیدی گفتم: آری گفت مانند او را ندیده ای و کس نخواهد دیدن و عبدالرحمن بن مهدی گفت: دو چشم من کسی چون سفیان ندید و هیچکس را بر عبداللََّه بن المبارک نتوانم تفضیل داد. عبدالرحمن بن عبیداللََّه گفت: نزد فضیل بودم و خبر مرگ عبداللََّه بیاوردند فضیل گفت: خدای او را بیامرزاد هیچ کس پس از وی چون او نیاید و سفیان میگفت: آرزو کندم که در تمام عمر یک سال چون عبداللََّه بن مبارک باشم لکن سه روز نیز نتوانم مانند او بودن. مردی نزد سفیان ثوری آمد و مسئلتی کرد، سفیان گفت: از مردم کجائی؟ گفت از اهل مشرق، گفت آیا داناترین مردم مشرق نزد شما نیست؟ پرسید او کیست؟ گفت عبداللََّه بن مبارک. گفت: آیا او داناترین مردم مشرقست؟ گفت: بلی، و داناترین مردم مغرب نیز. از وی پرسیدند: فروتنی چیست؟ گفت: برتنی با توانگران. شیخ فریدالدین عطار گوید: او را شهنشاه علماء گفته اند، در علم و شجاعت خود نظیر نداشت و از محتشمان اصحاب طریقت بود و از محترمان ارباب شریعت و در فنون علوم احوالی پسندیده داشت و مشایخ بزرگ را دیده بود و با همه صحبت داشته و او را تصانیف مشهور است و کرامات مذکور. روزی می آمد سفیان ثوری گفت: تعال یا رجل المشرق، فضیل حاضر بود، گفت: و المغرب و مابینهما. و کسی را که فضیل فضل نهد ستایش او چون توان کرد، آنگاه از مرو رحلت کرد، و در بغداد مدتی در صحبت مشایخ میبود پس به مکّه رفت و مدتی مجاور شد باز به مرو آمد اهل مرو بدو تولا کردند و درس و مجالس نهادند و در آنوقت یک نیمه از خلایق متابع حدیث بودند و یک نیمه به علم فقه مشغول بودند همچنانکه امروز. او را رضی الفریقین گویند بحکم موافقتش با هریکی از ایشان، و هر دو فریق در وی دعوی کردندی. و او آنجا دو رباط کرد یکی بجهت اهل حدیث و یکی برای اهل فقه، پس به حجاز رفت و مجاور شد. نقل است که یکسال حج کردی و یک سال غزو کردی و یک سال تجارت کردی و منفعت خویش بر اصحاب تفرقه کردی و درویشان را خرما دادی و استخوان خرما بشمردی و هرکه بیشتر خوردی بهر استخوانی درمی بدادی. نقل است وقتی با بدخویی همراه شد چون از وی جدا شد عبداللََّه بگریست گفتند چرا میگریی گفت آن بیچاره برفت و آن خوی بد همچنان با وی برفت و از ما جدا شد و خوی بد از وی جدا نشد. نقل است که عبداللََّه در حرم بود یکسال، از حج فارغ شده بود ساعتی در خواب شد بخواب دید که دو فرشته از آسمان فرود آمدند یکی از دیگری پرسید که امسال چند خلق آمده اند گفت ششصدهزار، گفت: حج چند کس قبول کردند؟ گفت: از آن هیچکس قبول نکردند، عبداللََّه گفت: چون این شنیدم، اضطرابی در من پدید آمد، گفتم اینهمه خلایق که از اطراف و اکناف جهان با چندین رنج و تعب من کل فجّ عمیق از راههای دور آمده و بیابانها قطع کرده این همه ضایع گردد. پس آن فرشته گفت: در دمشق کفشگری نام او علی بن موفق است او بحج نیامده است امّا حجّ او قبول است و همه را بدو ببخشیدند و این جمله در کار او کردند چون این بشنیدم از خواب درآمدم و گفتم به دمشق باید شد و آن شهر را زیارت باید کرد پس به دمشق شدم و خانهٔ آن شخص را طلب کردم و آواز دادم. شخصی بیرون آمد گفتم نام تو چیست؟ گفت علی بن موفق، گفتم مرا با تو سخنی است، گفت: بگوی، گفتم: تو چه کار کنی؟ گفت: پاره دوزی میکنم. پس آن واقعه با او بگفتم، گفت: نام تو چیست گفتم عبداللََّه مبارک نعره ای بزد و بیفتاد و از هوش بشد چون به هوش آمد گفتم مرا از کار خود خبر ده گفت سی سال بود تا مرا آرزوی حج بود و از پاره دوزی سیصد و پنجاه درم جمع کردم امسال قصد حج کردم تا بروم روزی سرپوشیده ای که در خانه است حامله بود مگر از همسایه بوی طعامی می آمد مرا گفت: برو و پاره ای بیار از آن طعام، من رفتم به در خانهٔ آن همسایه آن حال خبر دادم همسایه گریستن گرفت، گفت: بدانکه سه شبانروز بود که اطفال من هیچ نخورده بودند امروز خری مرده دیدم بار از وی جدا کردم و طعام ساختم بر شما حلال نباشد چون این بشنیدم آتش در جان من افتاد آن سیصدوپنجاه درم برداشتم و بدو دادم گفتم نفقهٔ اطفال کن که حج ما این است صَدَق الملَک فی الرؤیا و صدَق المِلِک فی الحکم والقضاء. نقل است که زمستانی سرد در بازار نیشابور میرفت غلامی دید با پیراهن تنها، که از سرما می لرزید گفت: چرا با خواجه نگوئی که از برای تو جبه ای سازد، گفت: چه گویم، او خود می داند و می بیند، عبداللََّه را وقت خوش شد نعره ای بزد و بیهوش بیفتاد پس گفت: طریقت را از این غلام آموزید. نقل است که عبداللََّه را وقتی مصیبتی رسید خلقی به تعزیت او رفتند، گبری نیز برفت و با عبداللََّه گفت: خردمند آن بود که چون مصیبتی بوی رسد روز نخست آن کند که بعد از سه روز خواهد کرد، عبداللََّه گفت: این سخن بنویسید که حکمت است. نقل ا ست که از او پرسیدند که کدام خصلت در آدمی نافعتر؟ گفت: عقلی وافر گفتند: اگر نبود، گفت: حسن ادب گفتند: اگر نبود، گفت: برادری مشفق که با او مشورتی کند، گفتند: اگر نبود، گفت: خاموشی دائم. گفتند اگر نبود، گفت: مرگ در حال، و گفت: دل دوستان حق هرگز ساکن نشود یعنی، دائماً طالب بود که هرکه بایستاد مقام خود پدید کرد و گفت: ما باندکی ادب محتاج تریم از بسیاری علم و گفت: مردمان سخن بسیار گفته اند در ادب و نزدیک من شناختن نفس است و گفت: سخاوت در چشم پوشیدن از آنچه در دست مردمان است فاضل تر از بذل کردن از آنچه در دست تست، و گفت: هر که یکدرم بخداوند باز دهد دوست تر دارم از آنکه صدهزار درم صدقه کند. و گفت: مروت خرسندی به از مروت دادن. و گفت: کسی که او را عیال و فرزندان بود ایشان را در صلاح بدارد و بشب از خواب بیدار شود کودکان را برهنه بیند، جامه برایشان افکند آن عمل او از غزو فاضل تر بود و گفت: تواضع آن بود که هرکه در دنیا بالای تست بر وی تکبر کنی و با آنکه فروتر است تواضع کنی. نقل است که روزی جوانی بیامد و در پای عبداللََّه افتاد و زار بگریست و گفت گناهی کرده ام از شرم نمی توانم: گفت، بگوی تا چه کرده ای گفت: زنا کرده ام گفت: ترسیدم که مگر غیبت کرده ای. نقل است که در وقت مرگ چشم ها باز کرد و می خندید و میگفت: لمثل هذا فلیعمل العاملون، رحمةاللََّه علیه.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عبداللََّه بن مسعود. صحابی است. رجوع به ابن مسعود... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عبداللََّه بن مسلمةبن قعنب الحارثی. تابعی است. رجوع به قعنبی... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عبداللََّه بن المغیره. تابعی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عبداللََّه بن همام السلولی. رجوع به عبداللََّه شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عبداللََّه بن یزید الجیلی. تابعی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عبیدبن اسحاق عطار کوفی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عبیدبن شوذب. تابعی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عبیداللََّه بن عبدالرحمن الاشجعی. از روات حدیث و صاحب سفیان ثوری است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عبیداللََّه بن محمدبن عمر. تابعی است و از این رو که مادر او عائشه نام داشت به عبیداللََّه بن عائشه معروف است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عبیدةبن حمید الحذاء. تابعی است و کنیت او را ابوعبیداللََّه نیز گفته اند.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عتبی. شاعر. محمدبن عبیداللََّه بن عمربن معاویةبن عمربن عتبةبن ابی سفیان صخربن امیّهٔ قرشی اموی. رجوع به عتبی ... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عثمان بن جبله. تابعی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عثمان بن حصین بن علان. تابعی است. حکم بن موسی از ثور و ثور از او روایت کند.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عثمان بن عبدالرحمن الطرائفی الحرّانی. تابعی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عطوی کاتب و شاعر. دیوان او صد ورقه است. (ابن الندیم). و رجوع به عطوی... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عقبةبن علقمة البیروتی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) علی بن حسن شقیق خراسانی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عماره. تابعی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) عوف بن مالک الاشجعی. صحابی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) غیاث بن ابراهیم الکوفی. از روات و متروک الحدیث است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) الفضل. تابعی است و خالد واسطی از او روایت کند.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) فهری قرشی. عبد یا یزیدبن انیس یا کرزبن ثعلبه. صحابی است و غزوهٔ حنین را دریافته است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) فیروز دیلمی. صحابی است. رجوع به فیروز... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) قاسم بن عبدالرحمن. مولی عبدالرحمن بن یزیدبن معاویةبن ابی سفیان. تابعی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) قاسم بن ولید. تابعی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) قیس الاعمی. تابعی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) کعب بن مالک. صحابی است و بعضی کنیت او را ابوعبداللََّه گفته اند.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) کندی. وی در شمار شامیان است و از کثیربن مره حدیث شنیده است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) محمدبن حسین سلمی نیشابوری. رجوع به ابوعبدالرحمن سلمی نیشابوری... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) محمدبن عبدالرحمن بن ابی لیلی الأنصاری محدث و فقیه. او سی وسه سال در کوفه قضا راند و به سال ۱۴۸ هـ . ق. درگذشت. رجوع به ابن ابی لیلی... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) محمدبن عبدالرحمن بن المغیرةبن ابی ذئب. از فقهای محدّثین. و به سال ۱۵۹هـ . ق. درگذشت. او راست: کتاب السنن، محتوی کتب فقهیّه مانند نماز، طهارت، صیام،مناسک و جز آن. رجوع به ابن ابی ذئب... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه بن محمد عتقی. رجوعَ به محمد... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه الاموی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) محمدبن عبیداللََّه العرزمی. محدث و متروک الحدیث است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) محمدبن فضیل از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) محمدبن فضیل بن غزوان ضبّی بالولاء رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) محمدبن فضیل بن هلال بن سباق. محدث است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) محمدبن منذر حافظ هروی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) محمدبن النضر الحارثی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) مدینی، شعبه. محدث است و نافع بن یزید از او روایت کند.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) المرادی. او از ابی عبدالرحمن الحبلی استماع حدیث کرده است. (الکنی للبخاری).
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) مسرور. محدّث است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) مسکین بن بکیر الحذاء. محدث است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) مسلمه، از روات حدیث است و از صالح بن درهم روایت کند.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) مسوربن مخرمةبن نوفل. صحابی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) مطر. تابعی است و قتیبةبن سعید از او روایت کند.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) مطرف بن طریف. تابعی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) معاذبن جبل بن عمروبن اوس. صحابی است. رجوع به معاذ... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) معاویةبن ابی سفیان. رجوع به معاویه... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) معاویةبن عبدالکریم. تابعی است و قتیبةبن سعید از او روایت کند.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) معبد. تابعی است و موسی بن داود از او روایت کند.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) مفضل. تابعی است و صدقةبن سابق از او روایت کند.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) مفضل بن محمد الضبّی. و بعضی کنیت او را ابوالعباس گفته اند. رجوع به مفضل... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) مفضل بن محمدبن یعلی. رجوع به مفضل... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) مفضل بن مهلهل. از روات است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) مکاتب عائشه. صحابی است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) موسی بن علی بن رباع مصری. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) موسی بن نصیر اللخمی بالولاء تابعی صاحب فتح اندلس. رجوع به موسی بن نصیر... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) موصلی. او از ابن عمر، و از ابراهیم و از او موسی بن ابی عائشه روایت کند.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) مولی ام مشکم. تابعی است و از ابی هریره روایت کند.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) مولی یزیدبن موهب الاملوکی. تابعی است و محمدبن صالح الحمصی از او روایت کند.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) مؤمّل بن اسماعیل الثقفی. از ثوری و شعبه روایت کند.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) مؤمّل بن اهاب. از روات است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) نسائی. احمدبن شعیب بن بحر، صاحب کتاب سنن. رجوع به نسائی... و رجوع به احمد... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) نضربن منصور العنزی. از روات است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) الهمدانی، عبیداللََّه بن زیاد. یحیی بن معین از او روایت کند.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) هیثم بن عدی بن عبدالرحمن. رجوعَ به هیثم... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) یحیی بن حمزة الحضرمی القاضی الدمشقی از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) یزیدی. او راست: کتاب غریب القرآن. (ابن الندیم).
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) یسرةبن صفوان بن جمیل الدمشقی. از روات حدیث است.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) یونس بن حبیب جبلی نحوی. رجوع به یونس... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) یونس بن حبیب الضبی. رجوع به یونس... شود.
[ اَ عَ دِرْ رَ ما ] (اِخ) یونس بن عبیداللََّه. از روات است.

کلمات هم‌قافیه با «ابوعبدالرحمن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «من» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید