معنی ابوعامر
6 بازدید
[ اَ مِ ] (ع اِ مرکب) سگ. || کفتار. (المرصع).[ اَ مِ ] (اِخ) از ابن شهاب روایت کند و معاویه از او حدیث کرده است.[ اَ مِ ] (اِخ) تابعی است. او از ابن عباس و ابراهیم بن زیاد از او روایت کند.[ اَ مِ ] (اِخ) ابن ابی الاخنس. شاعری است از عرب.[ اَ مِ ] (اِخ) ابن ابی جان [ ابی حیّان؟ ] یکی از علماء سیستان است و صاحب تاریخ سیستان در باب «مردم سیستان که از پس اسلام بزرگ گشتند و مردمان ایشان را بدانستند بفضل» نام او آورده است. رجوع به ص ۱۸ تاریخ سیستان چ طهران شود.[ اَ مِ ] (اِخ) ابن حرشنه. او راست: تصنیفی در تفضیل عجم بر عرب.[ اَ مِ ] (اِخ) ابن شهید. احمدبن ابی مروان، عبدالملک بن مروان بن ذی الوزارتین الاعلی احمدبن عبدالملک بن عمربن محمدبن عیسی بن شهید اشجعی اندلسی قرطبی. ولادت او به سال ۳۸۲ هـ . ق. او راست: کتاب کشف الدّک و ایضاح الشک، و آن کتابیست مشهور در علم حیل و شعبده. کتاب التوابع و الزوابع. کتاب حانوت عطار. او به سال ۴۲۶ هـ . ق. به قرطبه درگذشت. و رجوع به احمد... شود.[ اَ مِ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن سبکی. او راست: رسالة فی تفضیل العجم علی العرب. و ابوالطیب عبدالمنعم در حدیقة البلاغه و ابومروان در الاستدلال بالحق و ابوعبداللََّه العارف در خطف البارق و ابومحمد عبدالمنعم بن الفرس الغرناطی را بر کتاب وی ردودی است.[ اَ مِ ] (اِخ) ابن عیشون اندلسی. رجوع به ابن عیشون... شود.[ اَ مِ ] (اِخ) احمدبن عبدالملک احمدبن عیسی بن شهید. رجوع به ابوعامربن شهید و رجوع به احمد... شود.[ اَ مِ ] (اِخ) احمدبن عبدالملک اندلسی قرطبی. رجوع به احمد... شود.[ اَ مِ ] (اِخ) احمدبن عبدالملک بن عمر. رجوع به احمد... شود.[ اَ مِ ] (اِخ) اسماعیل بن محمدبن یزیدبن ربیعهٔ حمیری شاعر عرب. وفات او به بغداد در ۱۷۳ هـ . ق. بود و بعضی کنیت او را ابوهاشم گفته اند.[ اَ مِ ] (اِخ) الاشعری. برادر ابوموسی اشعری. صحابی است و در نام او خلاف است. وفات او بزمان خلافت عبدالملک بن مروان بود.[ اَ مِ ] (اِخ) الاشعری. عبدبن عمرو یا عبیدبن وهب یا عبیدبن سلیم. صحابی و عم ابوموسی اشعری است و در جنگ احد شهادت یافت.[ اَ مِ ] (اِخ) الالهانی. او از ابی امامه و ثوبان حدیث شنیده و ابن ارطاط و معاویةبن صالح از وی روایت کنند.[ اَ مِ ] (اِخ) امیربن هود. رجوع به امیر... شود.[ اَ مِ ] (اِخ) اوصابی. او از ابی امامه و از او زبیدی روایت کند.[ اَ مِ ] (اِخ) جرجانی. فضل بن اسماعیل. رجوع به فضل... شود.[ اَ مِ ] (اِخ) الحجری. او از ابی ریحانه و از او هیثم بن شفی روایت کند.[ اَ مِ ] (اِخ) خزرجی، نصرانی. راهب. او بانی مسجد ضرار بود و آنگاه که رسول صلوات اللََّه علیه از غزوهٔ تبوک بازگشت امر بتخریب آن مسجد فرمود. رجوع به ص ۱۳۹ حبط ج ۱ و ص ۴۱۷ حبط ج ۲ شود.[ اَ مِ ] (اِخ) زیدبن ارقم. صحابی است.[ اَ مِ ] (اِخ) سلیم. ثابت بن عجلان از او روایت کند.[ اَ مِ ] (اِخ) صالح بن رستم الخزاز. سعیدبن عامر از او روایت کند.[ اَ مِ ] (اِخ) عبداللََّه بن صدقة الانصاری. از روات حدیث است.[ اَ مِ ] (اِخ) عبداللََّه بن عامر الاسلمی. از روات حدیث است.[ اَ مِ ] (اِخ) عبداللََّه بن یحیی الهوزنی. از روات است.[ اَ مِ ] (اِخ) عبیدبن حسان. از روات است.[ اَ مِ ] (اِخ) فضل بن عامر جرجانی. رجوع بفضل... شود.[ اَ مِ ] (اِخ) الفندی. عبدالملک بن عامر. از روات است.[ اَ مِ ] (اِخ) قبیصةبن عقبه. رجوع به قبیصه... شود.[ اَ مِ ] (اِخ) الکاهلی. از روات حدیث است.[ اَ مِ ] (اِخ) محمدبن احمدبن عامر بلوی طرطوسی. رجوع به محمد... شود.[ اَ مِ ] (اِخ) معمربن معمر. از روات حدیث و از معاویةبن سلام روایت کند.[ اَ مِ ] (اِخ) موسی بن ابی الهیذام. از روات حدیث است.[ اَ مِ ] (اِخ) موسی بن عامر اللیثی. از روات حدیث است.
کلمات همقافیه با «ابوعامر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مر» برای سرودن شعر