معنی ابوطیب
5 بازدید
[ اَ ] (ع اِ مرکب) مشک زباد. مشک گربهٔ دشتی. شاخ. غالیه. (بوفن). || اذخر. کاه مکّه. (مؤیدالفضلا).[ اَ ] (ع اِ مرکب) مشک زباد. مشک گربهٔ دشتی. شاخ. غالیه. (بوفن). || اذخر. کاه مکّه. (مؤیدالفضلا).[ اَ طَیْ یِ ] (اِخ) او راست: کتاب طبقات اللغویین.[ اَ طَیْ یِ ] (اِخ) محدّث و از بناء است و در حربیه اقامت داشت.[ اَ طَیْ یِ ] (اِخ) ابراهیم بن محمود آقسرائی. رجوع به ابراهیم... شود.[ اَ طَیْ یِ ] (اِخ) ابن اشناس. او راست: کتاب القراءات. (ابن الندیم).[ اَ طَیْ یِ ] (اِخ) ابن الخلّال فقیه داودی. رجوع به ابن الخلاّل مکنی به ابوالطیب... شود.[ اَ طَیْ یِ ] (اِخ) ابن سلمه. یکی از فقهای شافعیه است. (ابن الندیم).[ اَ طَیْ یِ ] (اِخ) ابن عبدوس. رجوع به ابوطیب وراق... شود.[ اَ طَیْ یِ ] (اِخ) حمدان بن حمدویه الطرسوسی الحنفی. او راست: سباعیات فی الفروع.[ اَ طَیْ یِ ] (اِخ) سرخسی. از قدمای شعرای ایران و مرحوم هدایت گوید: از احوال او اطلاعی نیست. قطعهٔ ذیل از اوست: ای پادشاه روی زمین دور از آن تُست اندیشهٔ تقلّب دوران کن و زمان بیخی نشان که دولت باقیت بردهد کاین باغ عمر گاه بهار است و گه خزان چون کام جاودان متصور نمیشود خرم کسی که زنده کند نام جاودان.[ اَ طَیْ یِ ] (اِخ) سندبن علی یهودی. رجوع به سند... شود.[ اَ طَیْ یِ ] (اِخ) طاهربن عبداللََّه بن طاهربن حسین بن مصعب بن زریق بن ماهان. رجوع به طاهر... شود.[ اَ طَیْ یِ ] (اِخ) طاهربن علی جرجانی. در فهرست شیخ منتجب الدین آمده است: که وی از فقها و شیعی است و به سال ۵۷۵ هـ . ق. درگذشته است.[ اَ طَیْ یِ ] (اِخ) عبدالرحیم بن احمد حرانی. رجوع به عبدالرحیم... شود.[ اَ طَیْ یِ ] (اِخ) عبدالمنعم بن عبیداللََّه بن محمدبن غلبون. رجوع به عبدالمنعم... شود.[ اَ ؟ ] (اِخ) لغوی. رجوع به ابوالطیب عبدالواحد... شود.[ اَ طَیْ یِ ] (اِخ) محمدبن ابراهیم بستی. رجوع به محمد... شود.[ اَ طَیْ یِ ] (اِخ) محمّدبن احمدبن اسحاق. رجوع به محمد... شود.[ اَ طَیْ یِ ] (اِخ) محمّدبن احمدبن وشاء نحوی. رجوع به محمد... شود.[ اَ طَیْ یِ ] (اِخ) محمدبن طویس القصری. رجوع به محمد... شود.[ اَ طَیْ یِ ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه معروف به یوسفی کاتب. رجوع به محمد... شود.[ اَ طَیْ یِ ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه. رجوع به محمد... شود.[ اَ طَیْ یِ ] (اِخ) محمدبن علی بخاری. رجوع به محمد شود.[ اَ ] (اِخ) المقلی. فقیهی شافعی است. (ابن الندیم).[ اَ ] (اِخ) الملقی. او راست: کتاب عرائس.[ اَ طَیْ یِ ] (اِخ) موسی بن یسار. رجوع به ابوالطیب مدائنی... شود.[ اَ طَیْ یِ ] (اِخ) وراق. ابن عبدوس. او دیوان ابن الرومی را گرد کرده است. (ابن الندیم).
کلمات همقافیه با «ابوطیب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یب» برای سرودن شعر