معنی ابوطالب

معنی ابوطالب

5 بازدید
[ اَ لِ ] (ع اِ مرکب) اسپ. فرس. (المزهر).
[ اَ لِ ] (اِخ) تابعی است. او از ابی هریره و از او یحیی بن ابی کثیر روایت کند.
[ اَ لِ ] (اِخ) او از طالوت و از او نضربن اسماعیل روایت کند.
[ اَ لِ ] (اِخ) تابعی است. او از ابی ذر و وی از رسول صلوات اللََّه علیه روایت کرده است.
[ اَ لِ ] (اِخ) ابجر. عبیداللََّه یا محمدبن قاسم. مغنّی مشهور. او از غیر نژاد عرب بود و روئی خوش و آوازی دلکش داشت و در مکّه میزیست. به سالی که ولیدبن هشام خلیفهٔ اموی بزیارت خانه شد شیفتهٔ او گشت و ویرا با خود بدمشق برد.
[ اَ لِ ] (اِخ) ابن بقیّهٔ نحوی. رجوع به ابن بقیه ابوطالب احمد... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) ابن طاهر. کاتب سلطان محمود غزنوی است و شاید پسر طاهر مستوفی دیوان محمود که بزمان مودود پس از عزل احمدبن عبدالصمد دوماه وزارت رانده است: خواجهٔ سید ابوطالب طاهر که بدوست دل سلطان و دل خواجه و دلهای حشم... که نه بیهوده مر او را ملک روی زمین مملکت زیر نگین کرد و جهان زیر قلم رای و اندیشه بدو کرد و بدو داشت نگاه زانکه دانست که رأئیست مر او را محکم. فرخی.
[ اَ لِ ] (اِخ) ابن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف عم رسول صلوات اللََّه علیه پدر امجد امیرالمؤمنین علی علیه السلام. نام آن حضرت عمران و بقولی عبد مناف است و اوّلی مشهورتر است و از اینرو حضرت امیر مؤمنان را علی عمرانی خوانند. رسول صلوات اللََّه علیه پس از وفات جدّ در کفالت ابوطالب بود و کرتی با او بسفر شام شد و تا سه سال پیش از هجرت در مقابل مشرکین حامی و حارس آن حضرت او بود و اکثر روات عامّه گویند او اسلام نیاورد و بعضی از روات سنت و جماعت و قاطبهٔ محدّثین شیعه گویند قبول اسلام کرد لیکن ایمان خویش پوشیده میداشت تا بر حمایت و حفظ و مدافعت برادرزادهٔ بزرگوار خود نزد کفار قریش قادرتر باشد و به سال دهم از بعثت وفات کرد و ابن عباس گوید رسول اکرم در پیش جنازهٔ او بایستاد و فرمود ای عم صلهٔ رحم کردی و نیکوئیها به جای آوردی خداوند متعال ترا جزای خیر دهاد. و ابوطالب را چهار پسر بود، طالب و عقیل و جعفر و امیرالمؤمنین علی علیه السلام و دو دختر، ام هانی و جمّانه.
[ اَ لِ ] (اِخ) ابن غیلان بزاز. محدّث است.
[ اَ لِ ] (اِخ) احمدبن بکر عبدی. رجوع به احمد ... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) احمدبن الحسین بن علی بن احمدبن محمدبن عبدالملک الزیات. مصاحب و راوی کتب ابن وحشیّه از معزّمین بطریقهٔ محموده و معاصر ابن الندیم محمدبن اسحاق صاحب الفهرست بوده است. (از ابن الندیم).
[ اَ لِ ] (اِخ) اسماعیل بن حسین بن محمدبن حسین بن احمدبن محمد. رجوع به اسماعیل... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) تاج الدین فارسی شیرازی. او پس از عزل مؤیدالدین مرزبان بسعی اتابک بوزابه، به وزارت مسعودبن محمد سلجوقی (۵۲۷ -۵۴۷ هـ . ق.) رسید لکن چون عقل و کیاستی وافی نداشت پس از قتل بوزابه معزول و به شیراز بازگشت. رجوع به دستورالوزراء خوندمیر ص ۲۱۴ و حبط ج ۱ ص ۳۸۴ شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) تبانی. در تاریخ بیهقی (چ ادیب ص ۱۹۴) به اشتباه ابوطالب آمده و به نظر می رسد ابوطاهر صحیح است.
[ اَ لِ ] (اِخ) ثابت بن حسین بن شراعه. رجوع به ثابت... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) خلافی محمودبن علی بن ابی طالب بن عبداللََّه بن ابی الرجاء اصفهانی. (قاضی...). فقه نزد محمدبن یحیی شهید فرا گرفت. و درعلم خلاف مرتبتی بلند یافت و در آن صاحب طریقهٔ خاص گشت و تألیف او بنام التعلیقه شاهد فضل و تحقیق اوست. وفات او به سال ۵۸۵ هـ . ق. بوده است.
[ اَ لِ ] (اِخ) رستم بن علی ملقب بمجدالملّة و کهف الامة. رجوع به رستم... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) رکن الدین طغرل بیک برادر چغری بیک. رجوع به محمدبن میکائیل بن سلجوق... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) سبی. از مردم سبیّه دهی به رمَلَه. محدّث است.
[ اَ لِ ] (اِخ) سعدبن محمدبن علی ازدی معروف به وحید. رجوع بسعد... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) صوفی. خزرج بن علی بن العباس. یکی از مشاهیر اهل طریقت و از اصحاب جنید. او بشیراز بود سپس بجای دیگر شد و در رباطی منزل گرفت و درون و بیرون رباط بسیاهی کرد و گفت خانهٔ سوگواران چنین باید و بدانجا ببود تا درگذشت. و جمال الدین ابوالفرج بن جوزی در صفةالصفوه گوید که ابوطالب صوفی حدیث باسناد از احمدبن عبداللََّه الفرسی روایت کند.
[ اَ لِ ] (اِخ) الضبعی. تابعی است او از ابن عباس و از او قتاده روایت کند.
[ اَ لِ ] (اِخ) الضبعی. دینار حجام. تابعی است و قتاده از او روایت کند.
[ اَ لِ ] (اِخ) طغرل بیک، محمدبن میکائیل بن سلجوق بن دقاق ملقب به رکن الدین. رجوع به محمد... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) عبدالجباربن عاصم. از عبیدبن عمرو رقی روایت کند.
[ اَ لِ ] (اِخ) عبدالجبار معافری بن محمدبن علی بن محمد مغربی لغوی. رجوع به عبدالجبار... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) عبدالعزیزبن محمد السرخسی. رجوع به عبدالعزیز... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) عبیداللََّه بن احمدبن یعقوب انباری. مقیم واسط. از شیعه بابوشیَّه. او را صد و چهل کتاب و رساله است، از جمله: کتاب البیان عن حقیقة الانسان. کتاب الشافی فی علم الدین. کتاب الامامه. (از ابن الندیم).
[ اَ لِ ] (اِخ) علی بن انجب. رجوع به ابن ساعی تاج الدین ابوطالب علی... و رجوع به علی بن انجب... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) علی بن عبدالملک بن عباس قزوینی. رجوع به علی... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) علی بغدادی. او راست: عیون التواریخ. و حمداللََّه مستوفی از این کتاب نقل کرده است. رجوع به حبط ج ۱ ص ۳۵۸ شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) فریدالدین عطار. محمدبن ابی بکر ابراهیم نیشابوری. کنیت او بقول مشهور ابوحامد است. رجوع به فریدالدین... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) قاضی. او از عکرمه و از او اسباط و ابراهیم بن عیینه روایت کنند.
[ اَ لِ ] (اِخ) کرمانی. او راست: کتاب تفسیر.
[ اَ لِ ] (اِخ) کلیم. شاعر فارسی مولد و منشأ او شهر کاشان و بقولی همدان. او کرتی به سال ۱۰۲۸ هـ . ق. و بار دیگر پس از آن تاریخ سفر هندوستان کرده و از سال ۱۰۵۵ هـ . ق. سمت ملک الشعرائی شاه جهان شهاب الدین بابری پادشاه هند یافته و منظومه ای موسوم به ظفرنامه بنام او کرده است. گویند نور جهان بیگم دختر اعتمادالدوله و زن شاه جهان که زنی هنرمند و بذله گو و شاعر و شعرشناس بود گاهی اشعار کلیم را تعییر و انتقاد میکرد و گاهی نیز با مزاح های لطیف باستهزاء او میپرداخت از جمله وقتی این بیت کلیم را که گوید: ز شرم آب شدم آب را شکستی نیست بحیرتم که مرا روزگار چون بشکست. بشنید گفت جای حیرت نیست چه از بسیاری برودت خاطر و خُنُکی، طبع کلیم منجمد شده و یخ بسته بوده است و البته یخ قابل شکستن است. اشعار کلیم مثل گفتهٔ همه پیروان سبک هندی پر از اغلاقها و تعقیدها و تجشمهای مکروه و دور از ذوق سلیم است. و ابیات ذیل نسبةً از تکلفات سبک عاری است: چنان لطف خاصیش با هر تن است که هر بنده گوید خدای من است. ای گلبن تازه خار جورت اول بر پای باغبان رفت. وضع زمانه قابل دیدن دوبار نیست روپس نکرد هر که ازین خاکدان گذشت طبعی بهم رسان که بسازی بعالمی یا همتی که از سر عالم توان گذشت بدنامی حیات دو روزی نبود بیش آنهم کلیم با تو بگویم چسان گذشت یک روز صرف بستن دل شد به آن و این روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت.
[ اَ لِ ] (اِخ) مأمونی. شاعری معاصر نوح بن منصور سامانی و از او در تاریخ یمینی دو قطعه در مدح ابوالحسن عتبی وزیر نوح به عربی آمده است.
[ اَ لِ ] (اِخ) مبارک بن مبارک. رجوع به مبارک... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) مجدالدوله، رستم بن فخرالدوله. یکی از سلاطین آل بویه در ری و اصفهان از ۳۸۷ تا ۴۲۰ هـ . ق. و محمودبن سبکتکین او را خلع کرد. پس از فخرالدوله مجدالدوله با صغر سن بجای پدر نشست و مادرش سیّده به انتظام امور ملک پرداخت و آنگاه که مجدالدوله به حد مردان رسید با مادر آغاز مخالفت کرد و سیّده از پسر برنجید و ابتدا به قلعهٔ طبرک سپس به کردستان رفت و با بدربن حسنویه و فوجی از ابطال سپاه بصوب ری نهضت کرد و مجدالدوله را با وزیر او دستگیر کرد و پس از روزی چند از جریمهٔ پسر درگذشت و مجدالدوله بر مسند امارت مستقر گشت لکن به دستور پیشین مهام امور در قبضهٔ اقتدا رسیده بود و شمس الدوله برادر مجدالدوله را حکومت همدان داد و ابوجعفر کاکویه را به امارت اصفهان فرستاد و پس از فوت سیّده در اوائل سال ۴۲۰ هـ . ق. سلطان محمود غزنوی به عراق شتافت و مجدالدوله را با پسر او به غزنی فرستاد و مکتوبی به قادر خلیفه نوشت و مجدالدوله را به بدمذهبی و باطنی بودن متهم ساخت. مدت سلطنت مجدالدوله و مادر او سی وسه سال بوده است.
[ اَ لِ ] (اِخ) محمدبن حسن بن یوسف بن مطهر. فرزند علامه حلی ملقب به فخرالمحققین فقیه شیعی. او راست: کتاب ایضاح در شرح قواعد. شرح کتاب نهج المسترشدین. شرح مبادی الاصول. شرح تهذیب الاصول. مولد او به سال ۶۸۲ هـ . ق. و وفات ۷۷۱ هـ . ق. است.
[ اَ لِ ] (اِخ) محمّدبن علی مکی. رجوع به محمّد... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) محمّدبن علی بن عطیهٔ حارثی مکی. صاحب کشف الظنون گوید: العجمی ثم المکی. او از مشاهیر علماء مائهٔ چهارم و مشایخ عرفا است. نسبش به سهل بن عبداللََّه تستری میرسد و بیشتر در مکه میزیست و در اواخر عمر آهنگ بصره کرد و از آنجا به بغداد شد و در سال ۳۸۶ هـ . ق. بدان شهر درگذشت او راست: کتاب قوةالقلوب. و گویند کس در دقائق طریقت کتابی مانند آن نکرده است. و کتاب دیگر در ترجمهٔ طبقهٔ اول از مشاهیر این طائفه و کلمات ایشان.
[ اَ لِ ] (اِخ) محمّدبن محمّدبی ابراهیم بن غیلان. رجوع به محمّد... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) محمّدبن محمّدبن مکی. فرزند شهید اول. رجوع به محمّد شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) محمّدبن محمّدبن علقمی. رجوع به ابن علقمی شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) محمّدبن مسلمه، عمیدالدوله. بعد از عزل ابوطلحه وزارت یافت و لقب رئیس الرؤسا بدو دادند و میان او و بساسیری که از جملهٔ امرای دیالمه بود خلاف و مشاجرتی برخاست بساسیری با اتباع خویش از بغداد بیرون شد و دست غارت و تاراج برد. و از مستنصر علوی مصر استمداد کرد و او به وی مدد داد و جنگ میان سپاهیان بغداد و بساسیری درگرفت و ابوطالب کشته و سپاه خلیفه بغداد منهزم گشت بساسیری بر بغداد مستولی شد و طغرل بیک سلجوقی به بغداد رفت و فتنهٔ بساسیری را بنشاند.
[ اَ لِ ] (اِخ) محمدبن میکائیل بن سلجوق ملقب به رکن الدوله. رجوع به محمد... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) محمد انصاری. رجوع به محمّد ابوطالب انصاری شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) معافری. عبدالجبّاربن محمّدبن علی بن محمّد مغربی. ادیبی لغوی است. مولد او به مغرب بود و به بسیاری از ممالک سفر کرد و سپس به بغداد رفت و در آنجا به تدریس پرداخت و به سال ۵۵۱ هـ . ق. به مصر شد و در ۵۶۶ هـ . ق. آنگاه که از مصر عازم دیار مغرب بود براه درگذشت.
[ اَ لِ ] (اِخ) المفضل بن سلمةبن عاصم اللغوی. عالم بمذهب کوفیّین و ملیح الخط. او در آغاز از پیوستگان فتح بن خاقان بود و صحبت ابن الاعرابی و علماء دیگر درک کرد. و برکتاب العین خلیل استدراکات داشت و در آن کتابی کرد و از اوست: کتاب البارع در علم لغت و از آن کتاب تنها باب همزه و هاء و عین و حاء و غین و خاء مبیّضه شده است، کتاب الفاخر. کتاب العود و الملاهی. کتاب جلاء الشبه. کتاب الطیف. کتاب ضیاء القلوب فی معانی القرآن در بیست و چند جزو. کتاب معانی القرآن مفسر. کتاب الاشتقاق. کتاب الفاخر فیما یلحن فیه العامه. کتاب الزرع و النبات و النخل و انواع الشجر. کتاب خلق الانسان. کتاب مایحتاج الیه الکاتب. کتاب المقصور و الممدود. کتاب المطیب. کتاب المدخل الی علم النحو. کتاب الانواء و البوارح. کتاب الخط و القلم. کتاب جماهیرالقبائل و آن کتابی لطیف است و کتاب الرّد علی الخلیل و اصلاح ما فی کتاب العین من الغلط و المحال و التصحیف. و رجوع به مفضل... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) مکفوف نحوی. شاگرد کسائی است. او راست: کتابی در حدود حروف عوامل و افعال و اختلاف معانی آنها.
[ اَ لِ ] (اِخ) مکّی. محمدبن علی بن عطیه صوفی واعظ. او از مردم ایران بود از نواحی جبل و مجاورت مکّه اختیارکرد و از اینرو او را مکّی گویند. سپس به عراق شد و چندی به بصره و مدّتی به بغداد زیست و در هر دو جا موعظت میکرد لکن برای کلماتی درشت و مبُهَم که در سخنان داشت متهم گشت و مردم از وی بپراکندند و به سال ۳۸۶ هـ . ق. در بغداد فرمان یافت.
[ اَ لِ ] (اِخ) نعمه. (سید...) ابوطالب بن اسداللََّه بن نعمه(؟) علوی. یکی از رجال عهد سنجر و ملکشاه و ممدوح انوری است و ظاهراً در بلخ امارت داشته و کشته شده است و انوری را در اوصاف سخا و بذل او قصاید غرا و قطعات است و پانزده سال پس از مرگ او گوید: طاق بوطالب نعمه است که دارم ز برون وز درون پیرهن بوالحسن عمرانی.
[ اَ لِ ] (اِخ) هاشم الولید. از ابی بکربن عیاش روایت کند.
[ اَ لِ ] (اِخ) یحیی بن ابی الفرج. سعیدبن ابی القاسم هبةاللََّه بن علی کاتب واسطی. رجوع به یحیی... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) یحیی بن علی بن طیب دسکری. رجوع به دسکری... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) یحیی بن یعقوب بن مدرک بن سعد الانصاری القاضی. از روات حدیث و خال ابی یوسف است.
[ اَ لِ ] (اِخ) یزیدبن المهلب بن ابی صفره ازدی. رجوع به یزید... شود.

کلمات هم‌قافیه با «ابوطالب»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «لب» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید