معنی ابوصالح

معنی ابوصالح

6 بازدید
[ اَ لِ ] (ع اِ مرکب) آفروشه. (مهذّب الاسماء). افروشه. ابوسهل. ابوطیب. خبیص. خبیصه. رجوع به آفروشه شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) کنیت چند تن از محدّثین است.
[ اَ لِ ] (اِخ) ابن یزداد. رجوع به عبداللََّه بن محمدبن یزداد شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) احمدبن عبدالملک بن علی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) احمسی از مرالمؤذّن. عثمان بن الزبیر از او روایت کند.
[ اَ لِ ] (اِخ) اشعری شامی. او از ابی ریحانه روایت کند.
[ اَ لِ ] (اِخ) اشعری. مولی عثمان محدّث است.
[ اَ لِ ] (اِخ) انصاری صحابی است.
[ اَ لِ ] (اِخ) باذان. یا باذام، مولی امّ هانی تابعی است.
[ اَ لِ ] (اِخ) بزّاز ابوالبختری از وی روایت کند.
[ اَ لِ ] (اِخ) بشربن سعیدبن عبید. مولی السفّاح. محدّث است.
[ اَ لِ ] (اِخ) تبانی (امام...). او به روزگار سامانیان امام حنفیان غزنه است در ۳۸۵ و ابوسلیمان داودبن یونس و برادر او قاضی زکی محمود از شاگردان ابوصالح باشند. وفات ابوصالح به سال ۴۰۰ در غزنه بود. رجوع به آل تبّان و رجوع به تبانیان و رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب طاب ثراه ص ۱۹۵ و ۲۰۵ شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) ترکان. مولی عثمان بن عفان. تابعی است.
[ اَ لِ ] (اِخ) جعفربن صبیح.، محدّث است.
[ اَ لِ ] (اِخ) حارث. مولی عثمان بن عفّان. تابعی است.
[ اَ لِ ] (اِخ) الحارثی. از نعمان بن بشیر روایت کند.
[ اَ لِ ] (اِخ) الحارثی. ابوقلابه از او روایت کند.
[ اَ لِ ] (اِخ) حکم بن مبارک بلخی. محدّث است.
[ اَ لِ ] (اِخ) حکم بن موسی. از روات حدیث است و از یحیی بن حمزه روایت کند.
[ اَ لِ ] (اِخ) حمّاد. از محمدبن سیربن روایت کند.
[ اَ لِ ] (اِخ) حمدون بن احمدبن عمارةالقصار. یکی از اکابر مشایخ صوفیه. پیشوای فرقهٔ قصاریه که آنانرا حمدونیه و ملامتیّه نیز نامند. هجویری گوید: وی از علماء بزرگ و از سادات این طریقت است و طریق وی اظهار و نشر ملامت بوده است واندر فنون معاملت او راکلام عالی است. وی گفتی باید که تا علم حق تعالی بتو نیکوتر از آن باشد که علم خلق. یعنی باید که اندر خلأ باحق تعالی معاملت نیکوتر از آن کنی که اندر ملأ با خلق که حجاب اعظم از حق دل تُست با خلق. و از نوادر حکایات وی یکی آن است که گوید روزی اندر جویبار حیرهٔ نیشابور میرفتم، نوح نام عیّاری بود بفتوت معروف و جملهٔ عیّاران نیشابور در فرمان وی بودندی. ویرا اندر راه بدیدم گفتم یا نوح جوانمردی چه چیز است. گفت جوانمردی من خواهی یا از آنِ تو. گفتم هردو بگوی. گفت جوانمردی من آن است که این قبا بیرون کنم و مرقعه بپوشم و معاملت مرقع پیش گیرم تا صوفی شوم و از شرم خلق اندر آن جامه از معصیت بپرهیزم و جوانمردی تو آنکه مرقعه بیرون کنی تا تو بخلق و خلق بتو فتنه نگردند. پس جوانمردی من حفظ شریعت بود بر اظهار و از آنِ تو حفظ حقیقت بود بر اسرار. و این اصلی قویست - انتهی. وفات حمدون قصار در ۲۷۱ هـ . ق. بوده است.
[ اَ لِ ] (اِخ) حمزةبن عمرو الأسلمی. صحابی است.
[ اَ لِ ] (اِخ) خولانی. تابعی است. او از ابی هریره و از او عامر الأحولِ روایت کند.
[ اَ لِ ] (اِخ) دریج. محدّث است. و مردم فلسطین از او روایت کنند.
[ اَ لِ ] (اِخ) ذکوان. مولی جویریه بنت حارث الغطفانی. تابعی است.
[ اَ لِ ] (اِخ) ذکوان السّمان. از روات حدیث است.
[ اَ لِ ] (اِخ) السعدی. تابعی است. او از ابی هریره و کعب و از او هاشم و ابن ابی نمر روایت کنند.
[ اَ لِ ] (اِخ) سعیدبن عبدالرحمن محدّث است.
[ اَ لِ ] (اِخ) سعیدبن عبدالرحمن الغفاری محدّث است.
[ اَ لِ ] (اِخ) السّمان. رجوع به ابوصالح ذکوان السمان شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) سمویه. صاحب فتوح خراسان. از روات است.
[ اَ لِ ] (اِخ) سمیع. راوی حدیث است.
[ اَ لِ ] (اِخ) شعیب بن حرب مدائنی. او بمدائن عزلت داشت و سپس بمکّه شد و تا گاه مرگ بدانجا ببود. و از زهاد معروف است او می گفت: با دوکس می نشین، یکی آنکه بتو نیکی آموزد و تو از او بپذیری دیگری آنکه تو بوی نیکی آموزی و از تو قبول کند و از جز این دو بگریز. او از شعبه و سفیان ثوری و زهیربن معاویه روایت کند. وفات او بمکّه به سال ۱۹۷ هـ . ق. بود.
[ اَ لِ ] (اِخ) شعب بن الحبحاب البصری. از روات حدیث است.
[ اَ لِ ] (اِخ) شعیب بن سلیمان شرغی. از مردم شرغ قریه ای به بخارا. رجوع به شعیب... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) الطائی. یکی از فصحای عرب است. (ابن الندیم).
[ اَ لِ ] (اِخ) عبدالحمیدبن صالح. او از ابی بکربن عیاش روایت کند.
[ اَ لِ ] (اِخ) عبدالرحمن بن قیس حنفی کوفی. رجوع به عبدالرحمن... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) عبدالرحمن بن قیس. برادر طلیق بن قیس محدّث است.
[ اَ لِ ] (اِخ) عبدالغفاربن داود الحرانی. محدّث است.
[ اَ لِ ] (اِخ) عبداللََّه بن صالح جهنی. او کاتب لیث است.
[ اَ لِ ] (اِخ) عبداللََّه بن محمدبن یزدادبن سوید کاتب. رجوع به عبداللََّه... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) عبید. مولی السفاح المدنی. رجوع به عبید... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) عطار. او از معاویه و یزیدبن ابی صالح از او روایت کند.
[ اَ لِ ] (اِخ) غالب بن سلیمان. سلیمان بن حرب از او روایت کند.
[ اَ لِ ] (اِخ) غفاری. سعیدبن عبدالرحمن مصری. رجوع به سعید... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) قیلویه. رجوع به قیلویه ابوصالح... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) کبوس بن برسان. رجوع به کبوس... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) کبوس بن برسان. رجوع به کبوس... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) محبوب بن موسی. از روات حدیث است.
[ اَ لِ ] (اِخ) محمدبن عبدالوهاب. از روات حدیث است.
[ اَ لِ ] (اِخ) محمدبن یحیی بن سعید القطان. از روات است.
[ اَ لِ ] (اِخ) مسیب بن دارم. از روات است.
[ اَ لِ ] (اِخ) مغیرةبن حبیب. محدّث است.
[ اَ لِ ] (اِخ) منصوربن ابی صالح بن ابی جعفر سجستانی. رجوع به منصور... شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) منصوربن اسحاق بن احمدبن اسد سامانی. صاحب حبیب السیر گوید: او برادر زادهٔ امیر اسماعیل سامانیست. امیراسماعیل حکومت ری بوی داد و او مدت شش سال در ری فرمان راند. و محمدبن زکریای رازی کتاب منصوری بنام وی کرد - انتهی. وابن خلکان در ترجمهٔ محمد زکریای رازی گوید نسخه ای از کتاب منصوری دیدم و بر پشت آن نوشته که امیر منصوری که این کتاب را رازی بنام وی کرد منصوربن اسحاق بن احمدبن نوح از اولاد بهرام گور است. و این منصور امیر کرمان و خراسان و کنیتش ابوصالح بوده و صاحب طبقات سلاطین اسلام او را حاکم سیستان میخواند. و در تاریخ سیستان آمده است که احمدبن اسماعیل در سال ۲۹۹ هـ . ق. عمل سیستان بوصالح منصوربن اسحاق را داد پسر عم خویش را و اندر آمد بوصالح روز پنجشنبه دوازده روز گذشته از ربیع الاول سنهٔ تسع و تسعین و مأتین. و باز گوید: اما حدیث بوصالح منصوربن اسحاق، او چون بسیستان در آمد مردمان را بسیار نیکوئی گفت و وعده های نیکو کرد و آنرا وفا نکرد و بلشکر جای قرار نکرد اندر حلفاباد. اندر شهر آمد و بخانها منزل کرد و مال سیستان بر عهد قدیم هزارهزار درم بیش نبود او زیادت خواست پس مردمان سیستان گفتند بهیچ وجه ما استخفاف احتمال نکنیم و از آل یعقوب و عمرو هیچکس نمانده بود مگر ابوحفص عمروبن یعقوب بن محمدبن عمروبن اللیث و کودک بود هنوز، ده ساله. برآن بنهادند که او را بنشانیم و خود اندر پیش او کار همی کنیم و این سپاه خراسان را برافکنیم و محمدبن هرمز المولی که مولی سندلی گفتندی از موالی محمدبن عمرو بود، مردی جلد بود. اندر مظالم شد و گفت بسیستان رسم نیست که مال زیادت خواهند و لشکری به لشکر جای باشد که مردمان را زنان و دختران باشد مردم بیگانه بمنزل و سرای آزادمردان واجب نکند. منصوربن اسحاق را برادرزاده ای بود و تیزگونه گفت ما سرای و جماع از خراسان نیاورده ایم و مال کم از آن نستانیم که بیستگانی ما باشد، مولی سندلی گفت بگویم ترا و برخاست و برفت. منصوربن اسحاق آن برنا را گفت این نبایست گفت اما این مردک ما را نیز وعید کرد بجستند او را باز نیافتند، رفته بود. پس سندلی نزدیک عیاران شد و او خود از کمر زهیر بود و بهر شهری شد و ده مرد و بیست مرد جمع کرد. مردی پانصد از پیش زره و شب شنبه سیزده روز باقی از جمادی الاولی سنهٔ تسع و تسعین و مأتین بدر کرکوی آمد و آنجا گروهی بودند از یاران منصوربن اسحاق با ایشان حرب کرد و گروهی بکشت و دیگر بهزیمت بشهر اندر آمدند و بانک بشهر اندر افتاد و نحوح جمع شد و هر که لشکری دید بخانه و کوی و بازار همی کشت تا بدر زندان شدند و در زندان بشکستند و محبوسان بیرون آمدند و با ایشان یکی شدند و محمدبن عباس کولکی مردی مرد بود بیامد و هر دو فریق اندر نبودن آن سپاه یکی شدند و بر بام ستورگاه قصر یعقوبی برشدند و از سپاه او بسیار مردم کشته و گرفته شد و منصوربن اسحاق بهزیمت از شهر بیرون شد و آن برنا برادرزادهٔ او گرفته شد بسر کوی زنان که آنجا در بند بود. سندلی او را حنابست و دیگر روز بدست ستوربانان داد تا فضیحت کردند، آن سخن را که گفته بود. و منصوربن اسحاق بکدهٔ محمدبن لیث فرود آمده بود روز دیگر خواست که حرب کند چه دانست که به ذوجند بیامد و گرفتار شد و اسیر کردند و مال و بنه وستوران او همه غارت کردند... و کورکی منصوربن اسحاق را به ارک فرستاد و ز انجا بازگشت... و شب دوشنبهٔ چهاردهم شوال سنهٔ ثلثمائه صلح کردند و منصور اسحاق را از ارک فرود آوردند و کورکی و زنگالود و دیگر از عیاران همه به نزدیک حسین علی آمدند همه را نیکوئی گفت و خلعت داد و بحصار باز فرستاد مگر منصور اسحاق را. روز دوشنبه هشت روز باقی از شوال منصور اسحاق برفت سوی خراسان و گفت من امروز از دوزخ رستم و به بهشت رسیدم مرا بیش سیستان نباید. رجوع به تاریخ کامل ابن اثیر صص ۶۵-۶۶ و رجوع به حبط ج ۱ ص ۳۲۳ شود. آقای قزوینی در تعلیقات بر چهارمقاله تحقیق ذیل را دارند که اینک بحرف نقل میشود: کتاب منصوری یا «کتاب الطّب المنصوری» کتابی است در علم طب محتوی بر ده مقاله و نسخ متعدّده از آن موجود است. محمّدبن زکریّای رازی آنرا بنام حاکم ریّ منصوربن اسحاق بن احمدبن اسد تألیف نموده است. منصور مذکور در سنهٔ ۲۹۰ هـ . ق. از جانب پسر عمّ خود احمدبن اسماعیل بن احمدبن اسد دوّمین پادشاه سامانیان بحکومت ریّ منصوب گردید و تا شش سال در آن عمل بماند و ظاهراً در همین مدت حکومت او در ریّ یعنی مابین سنهٔ ۲۹۰ -۲۹۶ هـ . ق. بود که محمّدبن زکریّا که در ریّ اقامت داشت کتاب منصوری را بنام او تألیف نمود و منصور مذکور هموست که در سنهٔ ۳۰۲ هـ . ق. بر نصربن احمد سومین پادشاه سامانیان خروج نمود. این است قول صحیح در خصوص «منصور» که کتاب منصوری بدو منسوب است و هیچکس جز یاقوت علی التحقیق ندانسته که این منصور که بوده و سایر مورّخین همه در این فقره بسهو و خطا افتاده اند، از جمله ابن خلکان در ترجمهٔ محمّدبن زکریّای رازی دو قول ذکر میکند یکی آنکه کتاب منصوری بنام منصوربن نوح بن نصر ششمین پادشاه سامانی است و نظامی عروضی نیز بهمین عقیده است و در صفحهٔ ۷۴ تصریح بدان می کند و این قول بکلّی فاسد است چه وفات محمّدبن زکریّای رازی باختلاف اقوال در سنهٔ ۳۱۱ یا ۳۲۰ هـ . ق. است و سلطنت منصوربن نوح از سنهٔ ۳۵۰ -۳۶۶ هـ . ق. میباشد و عذر ابن خلّکان که تألیف کتاب منصوری در حال طفولیت منصور بوده است بارد و غیر مسموع است، قول دیگر ابن خلّکان آن است که کتاب منصوری بنام ابوصالح منصوربن اسحاق بن احمدبن نوح است واین قول صحیح است بشرط آنکه «نوح را در سلسلهٔ نسب او مبدل «باسد» نمائیم. محمدّبن اسحاق الندیم در کتاب الفهرست ص ۲۹۹ -۳۰۰ و قفطی در تاریخ الحکماء ص ۲۷۲ س ۲۱ -۲۲ و ابن ابی اصیبعة درعیون الانباء فی طبقات الأطباء ج ۱ ص ۳۱۰ س ۲۹ کتاب منصوری را منسوب بمنصوربن اسماعیل می دانند و چنین کسی در تاریخ معروف نیست، ابن ابی اصیبعه در موضعی دیگر ج ۱ ص ۳۱۳ س ۲۰ نام او را منصوربن اسماعیل بن خاقان ( صاحب خراسان و ماوراءالنهر) مینویسد و چنین شخصی نیز در تاریخ بهیچوجه معروف نیست، و همو در موضعی دیگر از عیون الانباء ج ۱ ص ۳۱۷ س ۱۷ -۱۸ او را منصوربن اسحاق بن اسماعیل بن احمد نوشته است، اگر نام «اسماعیل از سلسلهٔ نسب او بیندازند همان شخص میشود که یاقوت گفته است» واللََّه الموفق للصواب.
[ اَ لِ ] (اِخ) منصوربن نوح بن نصربن احمدبن اسماعیل بن احمدبن اسدبن سامان. یکی از ملوک سامانی متوفی به ۳۶۵ هـ . ق. رجوع بمنصور شود.
[ اَ لِ ] (اِخ) مولی البراءبن عبید؟ (الکنی للبخاری).
[ اَ لِ ] (اِخ) مولی ضباعه بنت الزبیر بن عبدالمطلب. تابعی است.
[ اَ لِ ] (اِخ) مولی عمربن الخطاب. تابعی است.
[ اَ لِ ] (اِخ) میزان بصری. از روات است.
[ اَ لِ ] (اِخ) میزان. از او خالد حذّاء روایت کند.
[ اَ لِ ] (اِخ) میسره. تابعی است. از اصحاب امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام.
[ اَ لِ ] (اِخ) میسره. تابعی است و از سویدبن غفله روایت کند.
[ اَ لِ ] (اِخ) میسره. تابعی است. او از علی بن ابیطالب علیه السلام و از او عطاءبن السائب روایت کند.
[ اَ لِ ] (اِخ) میناء. از او کامل بن العلاء روایت کند.
[ اَ لِ ] (اِخ) نعمان بن شمر. از او محمّدبن مهاجر روایت کند.
[ اَ لِ ] (اِخ) یحیی بن واقدبن محمّدبن عدی بن حذیم. رجوع به یحیی... شود.

کلمات هم‌قافیه با «ابوصالح»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «لح» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید