معنی ابوشعیب
5 بازدید
[ اَ شُ عَ ] (ع اِ مرکب) دُرّاج. (مهذب الاسماء). کبک کبر. رنگین تاج. پور. جُرَب.[ اَ شُ عَ ] (اِخ) او از جدّ خویش و او از ابن مسعود روایت کند. (الکنی للبخاری).[ اَ شُ عَ ] (اِخ) او از عبدبن عمر حدیث کند. (الکنی للبخاری).[ اَ شُ عَ ] (اِخ) از حسن و قتاده روایت کند. (الکنی للبخاری).[ اَ شُ عَ ] (اِخ) او از طاوس روایت کند. (الکنی للبخاری).[ اَ شُ عَ ] (اِخ) صحابی است.[ اَ شُ عَ ] (اِخ) صحابی است.[ اَ شُ عَ ] (اِخ) بوری. رجوع به تاج الملوک ابوشعیب... شود.[ اَ شُ عَ ] (اِخ) حضرمی. او از ابی ایوب انصاری روایت کند.[ اَ شُ عَ ] (اِخ) حمادبن شعیب الحمانی. محدّث است.[ اَ شُ عَ ] (اِخ) ربیعه. او از واثله روایت کند.[ اَ شُ عَ ] (اِخ) رُستُبی صالح بن زیاد. محدّث است.[ اَ شُ عَ ] (اِخ) صاحب الطیالسه. تابعی است و شعبه از او روایت کند.[ اَ شُ عَ ] (اِخ) صالح بن محمدبن صالح. رجوع به صالح... شود.[ اَ شُ عَ ] (اِخ) المجنون الصلت بن دینار. محدّث و ضعیف است.[ اَ شُ عَ ] (اِخ) مقفع. نام او صالح و یکی از بزرگان زهاد و مشایخ است. وی بمائهٔ سوم از هجرت میزیست. و در مصر اقامت گزیده بود و با شیخ ابوسعید خرّاز معاصر بود. گویند او هفتاد حجّ پیاده بگذاشت و در حجّ پسین ببادیه اندر سگی دید که از بس تشنگی زبان از کام بیرون آویخته داشت و باستغاثه در حاجیان می نگریست ابوشعیب چون ضراعت سگ بدید فریاد برداشت که کیست تا هفتاد حجّ من بشربتی از آب خرد؟ یکی از مردم قافله کاسه ای بیش داشت و وی آن آب در پیش سگ نهاد و گفت آخر نه رسول ما فرمود صلوات اللََّه علیه که: فی کل ذات کبد حرّاء اجر؛ یعنی هر جگرسوخته ای را مزدی و ثوابیست.[ اَ شُ عَ ] (اِخ) موسی بن عبدالعزیز القنباری. محدّث است.[ اَ شُ عَ ] (اِخ) واصل بن حکیم التمار. محدّث است.[ اَ شُ عَ ] (اِخ) هروی. صالح بن محمّد. یکی از اعاظم شعرای روزگار سامانیان و چنانکه در تذکره ها آمده است وی آخر عهد رودکی را دریافته است و از سوء حظّ از اشعار او جز قطعه ای در تذاکر و ابیاتی چند در لغت نامه ها چیزی به جای نمانده است. و منوچهری آنجا که آرزو میکند تا شعرای پیشین زنده می بودند و فراز می آمدند و شعر استاد او عنصری را می شنیدند و از دیوان او روضهٔ غریزی میدیدند و نسترن طبیعی میچیدند نام بوشعیب را می آورد: کو جریر و کو فرزدق کو زهیر و کو لبید روبه عجاح و دیگ الجن و سیف ذوالیزن. از خراسان بوشعیب و بوذر آن ترک کشی و آن صبور پارسی و رودکی چنگ زن. منوچهری اینک ابیات بوشعیب در لغت نامه ها: شاکر نعمت نبودم یافتی تا زمانه زد مرا ناگاه کوست. گر زانکه به بیراستهٔ شهر درائی بیراسته آراسته گردد ز رخانت. اگر دیده بگردون برگمارد ز سهمش پاره پاره گردد آور.ای عاشق مهجور ز کام دل خود دور می نال و همی چاو که معذوری معذور. جهان شده فرتوت چو پاغندهٔ سرگین کنون گشت سیه موی و عروسی شد جماش. شگفت نیست اگر کیغ چشم من سرخ است بلی چو سرخ بود اشک سرخ باشد کیغ. دلمان چو آب بامی تنمان بهار بادی از بیم چشم حاسد کش کنده باد باهک . توئی آراسته بی آرایش چه به کرباس و چه به خز یکسون. افشرهٔ خون دل از چشم او ریخته پالاون مژگان فرو. و این بیت مثنوی است و شاید از کتابی: در کارها بتا ستهیدن گرفته ای گشتم ستوه از تو من از بسکه بستهی. و قطعه این است: دوزخی کیشی بهشتی روی و قد آهوچشمی حلقه زلفی لاله خد سلسله جعدی بنفشه عارضی کش فریدون افدر و پرویز جد لب چنان کز خامهٔ نقاش چین برزده برمشک از شنگرف مد گر ببخشد حسن خود بر زنگیان ترک را بی شک ز زنگ آید حسد بینی او تارکی ابریشمین مو چو از تاری بر ابریشم عقد از فروسو گنج از برسو بهشت سوزنی سیمین میان هردو حد. و رجوع به مجمع الفصحاء ج ۱ ص ۶۶ و لباب الالباب ج ۲ ص ۵ شود.[ اَ شُ عَ ] (اِخ) یوسف بن شعیب الخولانی. محدّث است و بلاذقیه میزیست. اوزاعی از او روایت کند.
کلمات همقافیه با «ابوشعیب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یب» برای سرودن شعر