معنی ابوسهل

معنی ابوسهل

5 بازدید
[ اَ سَ ] (ع اِ مرکب) کبوتر. ابوالهدیل. ابوعکرمه. (مهذب الاسماء). حمام. حمامه. ورقاء. کالوج. سماروک. || آفروشه. خبیص. خبیصه. حلوای سفید. حلوای خانگی. ابوطیب. ابوصالح.
[ اَ سَ ] (اِخ) صحابی است و صاحب استیعاب گوید: او را نشناختم.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابراهیم بن عبدالرحمن مولی موسی بن طلحه. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن بریدة الاسلمی. (قاضی...) وفات او به سال ۱۱۵ هـ . ق. بود.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن نوبخت. منجّم خبیر حاذق. فارسی الاصل پدر او نوبخت نیز منجمی فاضل و در خدمت منصور بود و چون پیری ویرا دریافت خلیفه گفت کار خویش به پسر واگذار و او پسر را نزد خلیفه برد. ابن قفطی آورده است که ابوسهل گفت چون با پدر به پیشگاه منصور بایستادیم پدرم گفت نام خویش بامیرالمؤمنین عرضه کن گفتم نام من خرشاذماه طیماذاه مابازاردباد خسروانهشاه منصور گفت این همه که گفتی نام تو است گفتم آری خلیفه متبسّم شد پس گفت پدر تو در این تسمیه کاری نه بوجه کرده است اینک یکی از دو امر از من بپذیر یا از همهٔ آنچه که گفتی به کلمهٔ طیماذ بسنده کن و یا من تو را کنیتی دهم که بجای نام تو باشد گفتم امر امیرالمؤمنین راست. گفت من ترا کنیت بوسهل دادم و از آن پس نام او باطل و کنیت وی جای نام او گرفت و ابن الندیم گوید: او فارسی است و در خدمت خزانةالحکمهٔ هارون الرشید بود و این مرد را نقلها است از فارسی بعربی و مستند او در علوم کتب فرس است. او راست: کتاب النهمطان. [شاید: یهبطان ]. کتاب الفال النجومی. کتاب الموالید مفرد. کتاب سنی الموالید. کتاب المدخل. کتاب التشبیه و التمثیل. کتاب المنتحل فی اقاویل المنجمین فی الاخبار و المسائل و الموالید و کتاب تحویل و غیرها. و ابن القفطی در شرح کتب ثابت بن قرهٔ صابی حرّانی یکی از کتابهای ثابت را بنام جواباته عن مسائل سئله عنها ابوسهل النوبختی، نام برده است و در ترجمهٔ ابن اللجلاج آورده است: بدانسال که منصور بحجّ شد و به راه وفات کرد از متطببین ابن لجلاج و از منجمین ابوسهل بن نوبخت با وی بودند. و در نامهٔ دانشوران عبارت عجیب ذیل هست: اگرچه سال وفاتش به دست نیامد ولی آنچه از ترجمهٔ وی مستفاد میگردد مقارن میگردد سال وفاتش با ۱۸۵ هـ . ق. ابن الندیم از کتاب النهمطان و ظاهراً از دیباچهٔ آن کتاب قسمتی را در الفهرست نقل کرده است که ترجمهٔ آن این است: صنوف علم و انواع کتب و اقسام مسائل و مآخذی که علم نجوم و مدلولات آن نیز قسمی از آن است بسیار شده است و علم نجوم دلالت میکند بر وقایع و حوادث امور، پیش از ظهور اسباب آن و قبل از معرفت مردمان بدانها، مطابق آنچه اهل بابل در کتب خود به وصف آن پرداخته و مصریان از آنان فرا گرفته و مردم هند پایهٔ عمل خویش بر آن نهاده اند بر مثال آنچه که مردم در اوائل خلقت پیش از ارتکاب معاصی و ورزیدن مساوی و افتادن در لجج جهالت بر او بودند. لکن بعلل مذکوره تخلیط در خرد آنان راه یافت و عقول، گمراهی گرفت و چنانکه کتب از امور و اعمال آنان حکایت میکند کارشان بدانجا کشید که خردها واله و عقول و حلوم حیاری و دین تباه گشت و مردمان سرگشتگان و حیرت زدگانی شدند که هیچ نمی شناختند و روزگاری دراز بر این حال بماندند تا آنگاه که اعقاب و ذراری آنان به روزگار جم بن اونجهان بتذکر امور پیشین و تفطن و معرفت بدان مؤیّد گشتند و بگذشتهٔ دنیا و سیاست اوّلیهٔ آن و تدبیرهای نوین اواسط و اواخر و حال سکّان جهان و جایگاه افلاک و درجات و دقائق و منازل آن از علوی و سفلی و مجاری و جهات آن آگاه شدند و چون دانشمندان این امور بیافتند در کتابت آوردند و مشتبهات آن روشن کردند و بوصف دنیا و جلالت آن و اسباب اوّلیه و تأسیس و اصول گیتی و حال عقاقیر و ادویه و رقی و آنچه بکار مردم آید بر طبق اهواء آنان از خیر و شر، پرداختند تا آنگاه که ضحاک بن قی بن قی در نوبت تسلّط و تأثیر و ولایت مشتری و سنین تدبیر او، در ارض سواد، شهری کرد و نام آن شهر از نام مشتری گرفت و علم و علما را بدانجا فراهم آورد و در آن شهر دوازده قصر کرد، بر عدد بروج آسمان و هر قصر را نام برجی از بروج داد و خزائن کتب گرد آورد و علما را بدان قصور جای داد و مردم بعلم آنان گردن نهادند و تدبیر امور خویش تفویض آن دانشمندان کردند چه فضل آنانرا در انواع علم و شناختن طرق سود و زیان بر خویشتن میدانستند تا آنکه پیامبری بر آنان مبعوث شد و مردم هنگام ظهور این پیامبر و آشنائی به مقاصد او علم را پس پشت افکندند و بسیاری از آراء آنان اختلاط و آشفتگی گرفت و کار بر ایشان پریشان شد و اهواء و جماعاتشان مختلف گشت و هر دانشمندی به شهری رفته اقامت گزید و پیشوای مردم آنجا شد و از جملهٔ آنان عالمی بود بنام هرمس که در عقل و علم و نظر بر دیگر علما برتری داشت و او به ملک مصر افتاد و به پادشاهی رسید و به عمران اراضی و اصلاح احوال بومیان و اظهار علم خویش پرداخت. و عمده و اکثر این علوم تا زمان اسکندر مقدونی بر جای ماند و چون اسکندر از خراج مستمر که تا بدان روز رومیان به بابل و مملکت فارس میپرداختند تن زد و جنگ میان ایران و روم درگرفت و دارا پسر دارا کشته شد اسکندر بر ملک او مستولی گشت و شهرها را منهدم و آن کوشکها را که دیوان و جبابرة برآورده بودند خراب کرد و انواع علومی که بر این ابنیه در سنگ و چوب نقش بود با هدم و آتش سوزی و پراکندن گردآمده ها تباه ساخت و از آنچه از این دواوین و خزائن به شهر استخر بود، نسخت برگرفت و به زبان رومی و قبطی درآورد و پس از فراغ از استنساخ، نخل اصل که به زبان فارسی و خط گشتج، بود پاک بسوخت و آنچه مورد احتیاج او بود از علم نجوم و طب و طبیعیات بگرفت و کتب مزبوره را با دیگر چیزها که بدان دسترس یافت از اموال و خزائن و علوم و علما به بلاد مصر فرستاد لکن مقداری از آن علوم و کتب در ناحیهٔ هندوچین بر جای ماند یعنی آنچه که ملوک فرس بزمان پیغمبر خود زرادشت و جاماسب عالم نسخه کرده و بدان مملکت ها محفوظ داشته بودند و این از آن کرده بودند که پیغمبر آنان زردشت و جاماسب حکیم از پیش غلبهٔ اسکندر را بر بلاد فرس و هم اعمال زشت او و تباه کردن کتب و علم و نقل آن به بلاد روم خبر داده بودند. از این پس علم در عراق مندرس گشت و متفرق و پریشان شد و دانشمندان کمی گرفتند و آن عدهٔ قلیل نیز مختلف العقیده گشتند و در نتیجه مردمان به دسته ها و عصبه ها منقسم گردیدند و هر دسته را پادشاهی پیدا آمد که مجموع آنان را ملوک الطّوائف نامند و لیکن برخلاف، ملوک روم که تا پیش از اسکندر متفرق و مختلط و همیشه با یکدیگر در جنگ بودند در زیر لوای یک پادشاه بهم پیوستند و سلطنت واحده در روم تأسیس شد و ملک بابل پراکنده و ضعیف و مقهور و مغلوب و عاجز از منع حریم خویش و دفع ظلم بود تا آنگاه که از نسل ساسان شاهنشاه اردشیربن بابک پدید آمد و اختلاف ملک را به ایتلاف و تفرقه را به جمعیت بدل کرد و دشمنان را مقهور ساخته و بر بلاد آنان مستولی گشت و عصبیت ها از میان بشد و وحدت جای عصبه های مختلف بگرفت و ملک استقامت یافت آنگاه کتبی را که به هندوچین محفوظ مانده بود بازآورد و از آنچه بدست روم افتاده بود نسخت کرد و از بقایای کمی که در عراق بر جای بود پژوهش کرد و پراکنده ها را گرد کرد و جداافتاده ها را بهم پیوست و پسر او شاپور نیز دنبال کار پدر گرفت تا جمله کتب را به فارسی نسخت کردند بر همان اساس که هرمس بابلی پادشاه مصر و دورسوس سریانی و قیدروس یونانی، از اهل اثینه (مدینةالحکما) و بطلمیوس اسکندرانی پایهٔ علوم بر آن نهاده بودند و آن علوم را شرح کردند و بر طبق آن اصول که از بابل گرفته بودند بمردم آموختند تا به روزگار کسری انوشروان پادشاه دانش دوست که بجمع و تألیف و عمل بدان علوم پرداخت. و مردم هر عصر را تجربه های نوین و علوم مجددی است بر قدر کواکب و بروجی که بامر خدای تعالی ولایت تدبیر زمان دارند. و باز ابن الندیم گوید: از ابوسهل ده پسر بر جای ماند و نام آنان در کتب و اخبار و اشعار آمده است. و ابن القفطی ابوسهل را مردی و فضل را مردی دیگر گمان برده و در فضل جدا و در ابوسهل جدا شرح حال نوشته است و کتب را به فضل نسبت کرده است. رجوع به ابن قفطی و طبقات قاضی صاعد و نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۶۰۷ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن یزدجردبن مهمندار کسروی. او راست کتابی در وصف بغداد، از کویها و برزنها و حمّامات و مساجد و جز آن.
[ اَ سَ ] (اِخ) احمدبن علی عارض لشکر بزمان مسعودبن محمود سبکتکین. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۰۷ شود. و شاید ممدوح فرّخی در دو قصیدهٔ ذیل، همین بوسهل باشد؟ عارض جیش و امیر لشکر میر آنکه او کرده گیتی را ز روی خویش چون خرّم بهار. فرخی. خواجه عمید عارض لشکر عمید ملک بوسهل سیّد همه سادات روزگار.فرّخی.
[ اَ سَ ] (اِخ) احمدبن محمّدبن عاصم حلوانی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) احمدبن محمّد زوزنی.
[ اَ سَ ] (اِخ) ارجانی طبیب. مولد او ارجان فارس. وی به شیراز مقیم بود و در خدمت ابوکالیجار عمادالدوله مرزبان بسر میبرد و جاه و مقامی رفیع داشت سپس زن ابوکالیجار که دختر عم وی بود او را به قصد مسموم کردن یکی از پردگیان پادشاه متهم کرد و سلطان، امر به حبس او داد و وی در سال ۴۱۶ هـ . ق. در زندان وفات یافت.
[ اَ سَ ] (اِخ) اسماعیل. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۶۸، ۴۶۹، ۴۷۰ و ۶۳۹ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) اسماعیل. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۶۸، ۴۶۹، ۴۷۰ و ۶۳۹ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) ایّوب بن محمد یمامی. محدّث است و لقب وی ابوالجمل است.
[ اَ سَ ] (اِخ) بریدةبن الحُصیب اسلمی. صحابی است.
[ اَ سَ ] (اِخ) بیژن... رجوع به ابوسهل ویجن... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) پرده دار. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۵۲ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) تمام بن بزیع. محدّث است و معلی بن اسد از او روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) جعفی. عروةبن عبداللََّه بن قشیر. رجوع به عروه... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) جنبذی. رجوع به ابوسهل خجندی شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) حربن مالک بن الخطاب العنبری. او از شعبه روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) حسام بن مصک البصری. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) حلوانی. احمدبن محمدبن غانم. رجوع به احمد... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) حمدوی. احمدبن حسن یکی از امراء دربار مسعودبن محمود غزنوی. و مسعود او را بضبط ولایات عراق منصوب کرد و میان علاءالدوله و ابوسهل محاربه روی داد علاءالدوله منهزم گشت و ابوسهل به اصفهان درآمد و در سال ۴۲۶ هـ .ق. که اهالی قم و ساوه به عصیان گرائیده بودند سپاهی بدانجا فرستاد و مردم آن نواحی را به فرمانبرداری و اطاعت داشت سپس آنگاه که علاءالدولةبن کاکویه نیز لوای طغیان برافراشت ابوسهل حمدوی را از ری براند و چنانکه از مدیحهٔ فرخی برمی آید او از خاندانهای قدیم ایران باستان بوده است: از خاندان خویش بزرگ آمد و شریف آموخته ز اصل و گهر گردی و گوی دیری است کاین بزرگی در خاندان اوست این مرتبت نیافت کنون خواجه از نوی در فضل گوهرش بتوان یافتن کنون مدح هزارساله به گفتار پهلوی. *** خواجهٔ سیّد ابوسهل رئیس الرؤسا احمدبن الحسن آن بار خدای هنری. *** بوسهل احمد حسن حمدوی که فضل همچون شرف بزرگ شد اندر کنار او فخرش بفضل و اصل بزرگ و فروتنی است و این هرسه چیز نیست برون از شمار او. و اینکه در بعض تواریخ در نسبت او حمدونی نوشته اند به دلیل قصیدهٔ ذیل غلط و حمدوی صحیح است چه اتخاذ این قافیه فقط برای این بوده است که نام او با نسبت توان آورد: استاد این سرای بآیین همی بود رأی رئیس سید ابوسهل حمدوی. نیز این مدیحهٔ ابوبکر علی بن حسن قهستانی دربارهٔ ابوسهل: یا ما لهذا القلب لایرعوی وقد دری ان قد هوی من هوی هوی ببست و به بلخ هوی ثان فما هذاالهوی الغزنوی و انّ تثلیث النصاری لمن دین بالاسلام لایستوی... فاحمد اللََّه و من بعده فاحمدبن الحسن الحمدوی... قد نشر اللََّه تعالی به ماکان من صحف المعالی طوی. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۵۶ شود و در تتمةالیتیمة پس از لختی اوصاف آمده است: وزارت بدو روی کرد و او بگوشهٔ چشم در وی میدید و این مقام را مهذب و مسدد ساخت و ترمیم کرد و زمام آن بدست گرفت و سپس رها کرد و کراهت نمود، چنانکه ابوالقاسم بن حریش گوید: وزارة ضاعت فشرفتها بالفضل و انآدت فثقفتها و لم تزل تصبر مظلومة حتی تصدیت و انصفتها فارتح لها تدرک طمأنینةً فانها تقلق مذ عفتها. و از خصایص او آنکه ولایت ری و سایر بلاد جبال دارد... و با این، در کف از زخارف دنیا شعر چنان گوید که اگر از زهد زهاد گفتی چیزی بر آن نیفرودی: الخمر عنوان الفساد و رتاج ابواب السداد ادمانها اصل الضلا- ل و حبها رأس العناد و العمر زورة طائف یأتیک مابین الرقاد قد زل من رکب الفسا- د عن الطریقة و الرشاد فاحذر اباسهل و تب من قبل میعاد المعاد و اقلب الی نورالهدی قلباً به اثر السداد من قبل عجزک باللسا- ن و قبل ضعفک بالفؤاد و کأننی بک راکباً اجیادهم بدل الجیاد کیف الجواب عن السؤا- ل متی ینادیک المناد لا ذخر لی بین الجمی ع من الحواضر و البواد الا شهادة واثق باللََّه عن صفو اعتقادی و مشفع عن السؤا- ل بعفو امته ینادی. و در صفت چراغی کم نور گوید: ظلمتک اللیل یا سراجی ظلمة لیل و یأس راجی. و ابوالفضل بیهقی در تاریخ خود گوید: بوسهل حمدوی آن مهترزادهٔ زیبا که پدرش خدمت کرده وزرای بزرگ را و امروز [ یعنی زمان ابوشجاع فرخ زادبن ناصر دین ] عزیزاً و مکرماً بر جای است سپس معزول گشت و بعد از آن شغل اشراف بدو محول گشت -انتهی. و در جای دیگر این تاریخ است از زبان مسعودبن محمود که گوید: او برکشیدهٔ ماست و شاگردی احمد حسن کرده است. الخ. و باز در موضع دیگر تاریخ مزبور، مسعود او را بکدخدائی و وزارت ری و جبال بجای طاهر دبیر برگزیده است و هم در جای دیگر گوید بوسهل حمدوی بجوانی روز، از پادشاهی چون سلطان محمود ساخت و نواخت دریافته است و صاحب دیوان حضرت غزنه و اطراف مملکت و هندوستان که بغزنین نزدیکست بوده و مدتی دراز شاگردی احمد حسن کرده و به روزگار امیر محمد که بر تخت ملک بنشست وزارت یافته و خلعت وزارت پوشیده. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۷، ۸۷، ۱۳۹، ۱۴۵، ۱۸۰، ۲۸۳، ۳۴۱، ۳۷۲، ۳۷۳، ۳۹۴، ۳۹۵، ۳۹۶، ۳۹۷، ۳۹۸، ۴۰۰، ۴۰۱، ۴۰۲، ۴۰۵،۴۴۴، ۴۵۲، ۵۳۰، ۵۴۰، ۵۴۵، ۵۵۲، ۵۵۶، ۵۵۷، ۵۵۹، ۶۰۳، ۶۱۸، ۶۲۳، ۶۲۴، ۶۲۶، ۶۴۰، ۶۷۳، ۶۷۴، ۶۷۸ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) خجندی. او در ابتدا کاتب سلطان محمود سبکتکین و سپس دبیر مسعودبن محمود بود و به روزگار ابراهیم بن مسعود به مقام وزارت ارتقا یافت و بعد از چندی مغضوب و معزول گشت و سلطان ابراهیم امر داد تا چشم او میل کشیدند و وزارت به عبدالحمیدبن احمدبن عبدالصمد داد. در تتمة الیتیمه نام ابوسهلی را با نسبت جنبذی [ گون آبادی ] (اِخ) آورده و گوید: از کتاب رسائل است در دیوان سلطان اعظم ولی النعم [ مسعود ] و در ادب و فضل چنان است که بدو مثل زنند و قطعهٔ ذیل از اوست: افدی فتاة حرّمت ظلما علیَّ جمالها ودّ الهلال بأن یکون لساقها خلخالها قد واعدتنی زورة تشفی الجوی فبدالها. و ظاهراً از این دو نام از یک کس است و یکی از دو کلمهٔ خجندی و جنبذی تصحیف دیگریست. واللََّه اعلم.
[ اَ سَ ] (اِخ) راشد. از روات حدیث است و از عبداللََّه بن قتیبه روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) سعیدبن عبدالعزیز. رجوع به سعید... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) صباح بن سهل. محدّث است و قواریری از او روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) صعلوکی. محمّدبن سلیمان بن هارون بن موسی بن ابراهیم بن بشر حنفی اصفهانی. اصل و مولّد او اصفهان و منشأ و مقام وی نیشابور است. او فقیهی متکلّم و ادیب و نحوی و شاعر و عروضی و کاتب است. ابن خلکان از حاکم ابوعبداللََّه آرد که او حبر زمان و فقیه اصحاب و اقران خویش بود. وی فقه از ابی اسحاق مروزی فراگرفت و در علوم دیگر متبّحر گشت سپس به عراق شد و به بصره رفت و سالها بدانجا تدریس کرد تا آنگاه که وی را به اصفهان خواندند و از بصره بدانجا نقل کرد و چندین سال دیگر در آن شهر بافادت پرداخت و چون به سال ۳۳۷ هـ .ق. از مرگ ابوالطیّب عمّ خویش که به نیشابور بود آگاه گردید نهانی از اصفهان به نیشابور هجرت کرد و سه روز بماتم عمّ نشست و بدان سه روز بزرگان شهر از جمله شیخ ابوبکربن اسحاق و همهٔ رؤسا و قضات و مفتیان از دو فرقه به تسلیت وی گرد آمدند و چون سه روز عزا بگذشت مجلس نظری منعقد داشتند و مخالف و موالفی نماند که در آن مجلس به فضل و تقدم وی اذعان نکرد و مشایخ نیشابور بتواتر از وی درخواستند که اصفهان را ترک گفته به نیشابور مقام کند و او بپذیرفت و در نیشابور به درس و فتوی آغاز کرد و فقهاء نیشابور از وی اخذ فقه کردند. صاحب بن عباد میگفت ما ابوسهل صعلوکی را مانندی ندیدیم و او نیز چون خودی را نبیند و از ابوالولید پرسیدند که ابی بکر قفال فاضل تر است یا صعلوکی، گفت که را یاراست به پایگاه صعلوکی رسیدن. مولد ابوسهل به سال ۲۹۶ هـ .ق. بود و در ۳۰۵ استماع حدیث کرد و در سنهٔ ۳۱۳ به اخذ فقه به مجلس ابوعلی ثقفی حضور یافت و در آخر ۳۶۹ هـ .ق. به نیشابور وفات کرد و جنازهٔ او را به میدان حسین حمل کردند و سلطان پسر خود ابوالطیب را به نماز جنازهٔ او فرستاد و در مسجدی که تدریس می کرد ویرا به خاک سپردند. و در رثای ابوسهل، ابوالنصربن عبدالجبار خطاب به ابوالطیب سهل بن محمّد گوید: من مبلغ شیخ اهل العلم قاطبةً عنی رسالة محزون و اوّاه اولی البرایا بحسن الصبر ممتحناً من کان فتیاه توقیعاً عن اللََّه. (نقل بمعنی از ابن خلکان) و ابوسهل را اقضی القضات خراسان می خواندند و او را به نام شمس المعالی قابوس تصانیفی و در مدح وی قصائدیست. و از اوست: علمت مصیرالدهر کیف سبیله فزایلته قبل الزوال باعوالی. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۶۴ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) عامربن لدین. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبادبن العوام. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبدالصمدبن عبدالوارث. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبدالعزیزبن الحصین بن الترجمان. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبداللََّه بن احمدبن لکشن. پیشکار و دستور امیریوسف، برادر محمودبن سبکتکین، معروف به بوسهل دبیر و فرخی راست در مدح ابوسهل: خواجه عبداللََّه بِنْ احمدبِنْ لکشن کاوست میر یوسف را همچون دل و دستور و ندیم. *** خواجه بوسهل دادپرور دین کدخدای برادر سلطان آن بزرگ آمده ز خانهٔ خویش وز بزرگی بدو دهند نشان دیده پیوسته در سرای پدر زائران را و شاعران بر خوان. کدخدای عضدالدوله سالار سپاه خواجهٔ سید بی همتا بوسهل دبیر. شمسهٔ مجلس خسرو عضدالدوله خواجه عبداللََّه بن احمدبن لکشن. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۵۴ شود و در آنجا ظاهراً به غلط بوسهل کنکش آمده است.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبداللََّه بن بریدة الأسلمی. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبدالمنعم بن علی تفلیسی. ابوریحان بیرونی کتاب ماللهند را بنام او کرده است. و ظاهراً او یکی از علمای بزرگ ریاضی است.
[ اَ سَ ] (اِخ) عثمان بن حکیم الاخلافی. محدّث است و ثوری از او روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) علی اصفهانی. رجوع به علی ابوسهل... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) عُمَر. ممدوح فرخی. او یکی از رجال دربار محمودبن سبکتکین است: کدخدای ملک هفت اقلیم خواجهٔ سید ابوسهل عمر. و شاید قصیدهٔ ذیل نیز در مدح همین ابوسهل عمر باشد: خواجهٔ سید وکیل سلطان بوسهل آنکه بدو سهل گشت کار بر احرار بارخدای بزرگوار که او بود فضل ادب را به طوع و طبع خریدار.فرخی.
[ اَ سَ ] (اِخ) عوف بن ابی جمیلهٔ بصری. محدّث قدری شیعی و ثقه است.
[ اَ سَ ] (اِخ) عیسی بن یحیی مسیحی. رجوع به عیسی... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) عیسی بن یحیی الفیلسوف. رجوع به عیسی... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) فضل بن نوبخت. ابن قفطی ترجمه ای بدین نام منعقد کرده و بعض از احوال ابوسهل بن نوبخت را بدو منسوب داشته و نیز ابوسهل بن نوبخت را جدا آورده است و ظاهراً خالی از خلط و اشتباهی نیست.
[ اَ سَ ] (اِخ) فیل بن عراره. از روات حدیث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) قرطبن حریث بصری. از روات حدیث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) القوسی. او راست مقاله ای بنام تزیین کتاب ارشمیدس فی المأخوذات.
[ اَ سَ ] (اِخ) قهستانی. عمیدالملک. عارض سپاه محمود سبکتکین: عارض جیش و عمید لشکر میر آنکه او کرده گیتی را ز روی خویش چون خرّم بهار. فرخی. خواجهٔ عمید عارض لشکر عمید ملک بوسهل سید همه سادات روزگار.فرخی. فرخی هندی غلامی از قهستانی بخواست سی غلام ترک دادش خوش لقا و خوش خرام. سوزنی.
[ اَ سَ ] (اِخ) کثیربن زیاد. او از حسن روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) کثیربن هشام. از روات حدیث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) کوهی. رجوع به ابوسهل ویجن و رجوع به ویجن... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن احمدبن عبداللََّه. رجوع به محمد... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن حسن زوزنی عارض سلطان مسعودبن محمودبن سبکتکین. او مسعود را بتوقیف صلات امیر محمدبن محمود داشت و نیز بسعایت او ابوعلی حسن بن محمّد میکالی را سلطان مسعود بکشت و آنگاه که بتضریب و سعایت وی سلطان در کشتن آلتونتاش خوارزمشاه ملطفه به قائد نوشت و آلتونتاش آن ملطفه بدست کرد و قائد را بکشت مسعود برای احتراز از فتنهٔ خوارزم و تلطیف خاطر آلتونتاش ابوسهل را با کسان وی بگرفت و اموال او را ضبط کرد و وی را بقهندز بند کردند. ابوالفضل بیهقی در تاریخ خود گوید: او یگانهٔ روزگار بود در ادب و لغت و شعر و از اشعار او آورده است در مدح مسعودبن محمود: السیف والرّمح و النشاب والوتر غنیت عنها و حاکی رأیک القدر ما ان نهضت لأمر عزّ مطلبه الاّ انثنیت و فی اظفارک الظفر من کان یصطاد فی رکض ثمانیة من الضراغم هانت عنده البشر اذا طلعت فلا شمس و لا قمر اذا سمحت فلا بحر و لا مطر- انتهی. و باز بزمان مسعود شغل عرض بوی مفوض شد. وهم ابوالفضل در موضعی دیگر از کتاب تاریخ آرد که: این بوسهل مردی امام زاده و محتشم و فاضل و ادیب بود اما شرارت و زعارت در طبع وی مؤکّد شده و لاتبدیل لخلق اللََّه و با آن شرارت دلسوزی نداشت و همیشه چشم نهاده بودی تا پادشاهی بزرگ و جبار بر چاکری خشم گرفتی و آن چاکر را لت زدی و فروگرفتی این مرد از کرانه بجستی و فرصتی جستی و تضریب کردی و المی بزرگ بدین چاکررسانیدی آنگاه لاف زدی که فلان را من فروگرفتم و اگر چنین کارها کرد کیفر کرده چشید و خردمندان دانستندی که نه چنان است و سری می جنبانیدندی و پوشیده خنده میزدندی که وی گزاف گوی است، جز استادم که ویرا فرو نتوانست برد با آنهمه حیلت که در باب وی ساخت. و در تتمةالیتیمه او را از اعیان دولت سلطان مسعود غزنوی شمرده و گوید: وی صدری بود که صدر را از جمال و کمال خویش پر می ساخت و از شعر و نثر او پاره ای بیاورده است و از جمله این دو بیت: عجبت من الاقلام لم تبد خضرةً و باشرن منه کفه و الاناملا لو ان الوری کانوا کلاما و احرفا لکان نعم منها و باقی الانام لا. و فرّخی را در مدح او قصائد است: عارض جیش و امیر لشکر میر آنکه او کرده گیتی را ز روی خویش چون خرّم بهار. و منوچهری راست: شاخ بنفشه بر سر زانو نهاده سر مانندهٔ مخالف بوسهل زوزنی. و رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب در صفحات ذیل شود: ۲۳، ۲۴، ۲۵، ۲۶، ۳۷، ۴۲، ۴۳، ۴۴، ۴۶، ۴۸، ۵۰، ۵۳، ۵۸، ۵۹، ۶۰، ۸۷، ۱۲۱، ۱۴۴، ۱۴۵، ۱۴۶، ۱۴۷، ۱۴۹، ۱۵۰، ۱۵۴، ۱۵۵، ۱۷۵، ۱۷۶، ۱۷۷، ۱۷۸، ۱۸۰، ۱۸۱، ۱۸۲، ۱۸۳، ۱۸۵، ۲۱۹،۲۲۰، ۲۲۲، ۲۴۰، ۲۴۱، ۲۵۸، ۲۶۰، ۲۶۱، ۲۶۷، ۲۸۷، ۳۱۹، ۳۲۰، ۳۲۱، ۳۲۲، ۳۲۳، ۳۲۴، ۳۲۵، ۳۲۶، ۳۲۹، ۳۳۰، ۳۳۱، ۳۳۳، ۳۳۶، ۳۳۸، ۳۴۱، ۳۹۴، ۳۹۵، ۴۴۲، ۴۸۹، ۵۰۰، ۵۱۹، ۵۲۰، ۵۸۹، ۶۰۴، ۶۱۰، ۶۱۳، ۶۱۴، ۶۱۹، ۶۲۱، ۶۲۸، ۶۲۹، ۶۳۵، ۶۳۸، ۶۴۰، ۶۴۲، ۶۸۵.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن سالم. از روات حدیث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن علی هروی. رجوع به محمّد... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمّدبن عمرو بصری انصاری. وکیع و عبدالرحمن بن مهدی از او روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمّدبن فروخ الساجی. از روات حدیث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) مسیحی. عیسی بن یحیی جرجانی مسیحی ایرانی. مولد او جرجان و منشأ وی بغداد است و در اقسام حکمت نظری به جودت ذهن معروف و در ادب و حسن خط مشهور است. مهذب الدین عبدالرحیم بن علی که از اجلّهٔ حکمای زمان خویش است گوید در میان اطبای متقدم و متأخر نصاری کسی در فصاحت و جودت بیان چون ابی سهل نیامده است و گویند شیخ الرئیس ابوعلی سینا شاگردی او کرده و بعض کتب خود را بنام او نوشته است و آنگاه که شهرت علم و عمل او به سمع ملک العادل خوارزمشاه ابوالعباس مأمون بن محمد پادشاه هنرپرور رسید او را به دربار خویش خواند و او دیری در خدمت وی بزیست و پاره ای از کتب خویش از جمله کتاب التعبیر را به نام وی کرد و نظامی عروضی سمرقندی در چهارمقاله آرد که: ابوالعباس مأمون خوارزمشاه وزیری داشت نام او ابوالحسین احمدبن محمد السهیلی، مردی حکیم طبع و کریم نفس و فاضل و خوارزمشاه هم چنین حکیم طبع و فاضل دوست بود و بسبب ایشان چندین حکیم و فاضل بر آن درگاه جمع شده بودند، چون ابوعلی سینا و ابوسهل مسیحی و ابوالخیر خمار و ابوریحان بیرونی و ابونصر عراق اما ابونصر عراق برادرزادهٔ خوارزم شاه بود و در علم ریاضی و انواع آن ثانی بطلمیوس و ابوالخیر خمار، در طبّ ثالث بقراط و جالینوس بود و ابوریحان در نجوم بجای ابومعشر و احمدبن عبدالجلیل بود و ابوعلی سینا و ابوسهل مسیحی خلف ارسطاطالیس بودند در حکمت که شامل است همهٔ علوم را. این طائفه در آن خدمت از دنیاوی بی نیازی داشتند و با یکدیگر انس در محاورت و عیش در مکاتبت میکردند. روزگار بنپسندید و فلک روا نداشت، آن عیش بر ایشان منغص شد و آن روزگار بر ایشان بزیان آمد. از نزدیک سلطان یمین الدوله محمود، معروفی رسید با نامه ای، مضمون نامه آنکه شنیدم که در مجلس خوارزمشاه چند کس اند از اهل فضل که عدیم النظیرند چون فلان و فلان، باید که ایشان را به مجلس ما فرستی تا ایشان شرف مجلس ما حاصل کنند و ما به علوم و کفایات ایشان مستظهر شویم و آن منّت از خوارزمشاه داریم و رسول وی خواجه حسین بن علی میکال بود که یکی از افاضل و اماثل عصر و اعجوبه ای بود از رجال زمانه و کار محمود در اوج دولت ملک او رونقی داشت و دولت او عُلُوّی و ملوک زمانه او را مراعات همی کردند و شب از او باندیشه همی خفتند. خوارزمشاه خواجه حسین میکال را به جای نیک فرود آورد و علفهٔ شگرف فرمود و پیش از آنکه او را بار داد، حکما را بخواند و این نامه بر ایشان عرضه کرد و گفت محمود قوی دست است و لشکر بسیار دارد و خراسان و هندوستان ضبط کرده است و طمع در عراق بسته من نتوانم که مثال او امتثال نکنم و فرمان او به نفاذ نپیوندم شما در این چه گوئید. ابوعلی و ابوسهل گفتند ما نرویم اما ابونصر و ابوالخیر و ابوریحان رغبت نمودند که اخبار صلات و هبات سلطان همی شنیدند. پس خوارزمشاه گفت شما دو تن را که رغبت نیست پیش از آنکه من این مرد را بار دهم سر خویش گیرید پس خواجه اسباب ابوعلی و ابوسهل بساخت و دلیلی همراه ایشان کرد و از راه گرگان روی به گرگان نهادند. روز دیگر خوارزمشاه حسین علی میکال را بار داد و نیکوئی ها پیوست و گفت نامه خواندم و بر مضمون نامه و فرمان پادشاه وقوف افتاد ابوعلی و ابوسهل برفته اند لیکن ابونصر و ابوریحان و ابوالخیر بسیج میکنند که پیش خدمت آیند و باندک روزگار برگ ایشان بساخت و با خواجه حسین میکال فرستاد و به بلخ به خدمت سلطان یمین الدّوله محمود آمدند و به حضرت او پیوستند و سلطان را مقصود از ایشان ابوعلی بوده بود و ابونصر عراق نقاش بود بفرمود تا صورت ابوعلی بر کاغذ نگاشت و نقاشان را بخواند تا بر آن مثال چهل صورت نگاشتند و با مناشیر به اطراف فرستادند و از اصحاب اطراف درخواست که مردی است بدین صورت و او را ابوعلی سینا گویند طلب کنند و او را به من فرستند. اما چون ابوعلی و ابوسهل با کس ابوالحسین السهلی از حضرت خوارزمشاه برفتند چنان کردند که بامداد را پانزده فرسنگ رفته بودند. بامداد بسر چاهساری فرودآمدند پس ابوعلی تقویم برگرفت و بنگریست تا بچه طالع بیرون آمده است چون بنگرید روی به ابوسهل کرد و گفت بدین طالع که ما بیرون آمده ایم راه گم کنیم و شدت بسیار بینیم بوسهل گفت رضینا بقضاءاللََّه من خود همی دانم که از این سفر جان نبرم که تسییر من در این دو روز به عیوق میرسد. و او قاطع است. مرا امیدی نمانده است و بعد از این میان ما ملاقات نفوس خواهد بود. پس براندند. ابوعلی حکایت کرد که روز چهارم بادی برخاست و گرد برانگیخت و جهان تاریک شد و ایشان راه گم کردند و باد طریق را محو کرد و چون باد بیارامید دلیل از ایشان گمراه تر شده بود در آن گرمای بیابان خوارزم از بی آبی و تشنگی بوسهل مسیحی به عالم بقا انتقال کرد و دلیل و ابوعلی با هزار شدت به باورد افتادند- انتهی. و چنانکه از نقل شهرزوری مستفاد میشود، ابوسهل با اینکه دین ترسائی داشت پای بند ظواهر آن نبود چنانکه هیچگاه به کنائس مسیحی حاضر نمی آمد. از کلمات ابوسهل است: نومة بالنهار بعد اکلة خیر من شربة الدواء النافع؛ یعنی بیماران را بروز خوابی کوتاه پس از طعام بهتر از داروئی سودمند است. معروفترین کتاب جرجانی کتاب المائة اوست در طب مشتمل بر صد مقاله و این کتاب در نوع خویش اولین کتاب جامع طب اسلامی است و میتوان گفت بیرنگ و طرحی است که ابوعلی بنای قانون بر آن نهاده است. ثلث نخست این کتاب در کلیات صناعت و ثلث دوم مخصوص امراض عامه و ثلث سیم مشتمل امراض خاصه است. و ابن التلمیذ امین الدوله موفق الدین را بر این کتاب تعلیقاتی است و گویند نعمان اسرائیلی طبیب مشهور بوصیّت استادان خود کتاب المائه را از بر کرد. و باز از کتب ابوسهل است: کتاب اظهار حکمةاللََّه فی خلق الانسان و کتاب الاختصار المجسطی و کتاب طب الکلی فی جزئین و کتاب الکلیات فی الطّب و کتاب فی علم الطبیعی و کتاب منتخب العلاج و مقالة فی الجدری و مقالة فی الطاعون و مقالة فی النبض و کتاب فی الطاعون و کتاب التعبیر و این دو کتاب اخیر را بنام ملک العادل ابوالعباس مأمون خوارزمشاه کرده است. وفات بوسهل به ۴۰۱ هـ . ق. در چهل سالگی به بیابان میان خوارزم و گرگان و مدفن او نیز بدانجا بود.
[ اَ سَ ] (اِخ) نضربن کثیر. از روات حدیث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) نیشابوری. در نزهةالارواح شهرزوری نام این طبیب آمده است و گوید شروحی بر مسائل حنین بن اسحاق دارد در چندین مجلد.
[ اَ سَ ] (اِخ) ویجن بن رستم کوهی طبری. ابن ندیم گوید کوهی منسوب بکوه، جبال طبرستان است و ابن قفطی در شرح حال او آورده است: ابوسهل کوهی منجم، فاضلی کامل و عالم به علم هیئت و صنعت آلات ارصاد بود و اشتهار او به روزگار دولت بویهیان و ایام امارت عضدالدوله و بعد از آن است و آنگاه که شرف الدوله به بغداد شد و برادرزادهٔ خویش صمصام الدولةبن عضدالدوله را از بغداد براند و بر وی مستولی گشت در سال ۳۷۸ هـ . ق. امر داد تا کواکب سبعه را در مسیر و تنقل و بروج آنان بدان مثال که به روزگار مأمون منجمین وقت کرده بودند رصد کنند و این کار بر عهدهٔ ویجن بن رستم کوهی گذاشت و این مرد به هندسه و هیئت معرفتی تمام داشت و در هر دو صناعت بمرتبهٔ قصوی و ذروهٔ علیا رسیده بود و ابوسهل در دارالمملکه بآخر بستان از آنروی باب الخطّابین مکانی اختیار کرد و خانه ای در آنجا پی افکند و برای اینکه اضطرابی در بنیان آن راه نیابد و نشست نکند اساس و قواعد آن خانه سخت محکم کرد و آلات رصدیه را که خود مخترع آن بود در آن خانه بر پا داشت و قطب الدین بن عزالدین لاری در کتاب حل و عقد نجوم بسیاری از کلیات نجوم را از ابوسهل نقل کرده و در دیگر کتب صناعت نیز نام وی بجلالت و عظمت برده شده است و باز، ابن قفطی گوید: بر صحت استخراجات او عدول از علمای ذیفن مکرر دعوت شده و محاضری ممضی و مسجل کرده اند و صورت دو محضر را ابن قفطی آورده است، یکی در ۲۸ صفر ۳۷۸ مطابق انیران روز خردادماه ۳۵۷ یزدگردی، راجع برصد شمس و تحویل آن به سرطان و محضر دیگر در سه شنبهٔ جمادی الآخر ۳۷۸ مطابق شهریور روز مهرماه ۳۵۷ یزدگردی برای تحویل بمیزان. این است ترجمهٔ شهادت نامهٔ نخست: بسم اللََّه الرحمن الرحیم. اجتماع کردند جماعتی که خطوط و شهادت آنان در پایان این محضر ثبت است از قضاة و وجوه اهل علم و کتّاب و منجمین و مهندسین در جایگاه فرخندهٔ رصد شرقی عظم اللََّه برکته و سعادته در بستان خانهٔ مولای ما الملک السید الاجل المنصور ولی النعم شاهنشاه شرف الدوله و زین الملّة اطال اللََّه بقاه و ادام عزه و تأییده و سلطانه و تمکینه در جانب شرقی مدینةالسلام بروز شنبه دو شب از صفر ۳۷۸ مانده و آنروز شانزدهم حزیران است از سال ۱۲۹۹ اسکندری و انیران روز است از خردادماه سال ۳۵۷ یزدگردی و از مشاهدات ایشان به وسیلهٔ آلت مخترعهٔ ابوسهل به ثبوت پیوست که آلت مزبوره دلالت کرد بر صحت دخول شمس به رأس السرطان بعد از گذشتن یکساعت معتدلهٔ مستویه از شب مذکور، یعنی شبی که صبح آن انیران روز مذکور فوق است و جملگی متفق گشتند بر تیقن باین امر و وثوق بدان و قاطبهٔ حضار از منجم و مهندس و کسانی که تعلق بصناعت و خبرت بدان داشتند تسلیم شدند تسلیمی که خلاف در میان آنان نبود، باینکه این آلت جلیلةالخطر بدیعةالمعنی محکمةالصنعة واضحةالدلالة بر جمیع آلات رصدی که تا امروز معروف و معهود بوده در تدقیق فزونی دارد و باز متفق شدند بر اینکه ابوسهل بوسیلهٔ این آلت به ابعد غایات در امر مرصود و غرض مقصود نائل آمده است. و نتیجهٔ رصد این شد که بعد سمت الرأس از مدار رأس السرطان ۷ درجه و ۵۰ دقیقه است و میل اعظم که غایت بعد منطقهٔ فلک البروج از دائرهٔ معدل النهار است ۲۳ درجه و ۵۱ دقیقه و ۱ ثانیه است و اینکه عرض آن موضعی که سابقاً گفتیم (آخر بستان دارالمملکه) و رصد در آن واقع شده فلان و فلان است و آن مساوی ارتفاع قطب معدل النهار است از افق موضع مزبور. و نسخهٔ شهادت نامهٔ دوم این است: بسم اللََّه الرحمن الرحیم و باز به روز سه شنبه سه شب از جمادی الآخر سال ۳۷۸ گذشته مطابق شهریور روز مهرماه سال ۳۵۷ یزدگردی و هیجدهمین روز ایلول سال ۱۲۹۹ اسکندری اجتماع کردند جماعتی که خطوط آنان در صدر این شهادتنامه هست از قضاة و شهود و منجمین و مهندسین و دانایان به هندسه و هیئت بدانجا که آلت سابق الذکر نصب بود برای رصد کردن دخول شمس به رأس المیزان بوسیلهٔ آلت مزبوره و این امر واقع شد در چهارساعت از روز مزبور گذشته و این روز سه شنبه است و از حضار تمنا میشود که هریک با خط خویش بدرستی آنچه را دیده اند و در آن حضور یافته اند در تاریخ مزبور بنویسند و حسبنا اللََّه و نعم الوکیل. و اسامی شهود حاضر در این مجلس که خطوط آنها در آخر هردو محضر مزبور هست ذیلاً ثبت میشود: القاضی ابوبکربن صبر، القاضی ابوالحسن الخوزی، ابواسحاق ابراهیم بن هلال، ابوسعد الفضل بن بولس النصرانی الشیرازی، ابوسهل ویجن بن رستم صاحب رصد، ابوالوفا محمدبن محمد حاسب، ابوحامد احمدبن محمد الصغانی صاحب اسطرلاب، ابوالحسن محمدبن محمد السامری، ابوالحسن المغربی. و از تصانیف ابی سهل ویجن بن رستم که در تمادی اعصار در بلاد و امصار متداول و سایر است کتب ذیل است: کتاب مراکز الاُکَر و این کتاب ناتمام مانده است. کتاب الاصول علی نحو کتاب اقلیدس و آن نیز ناقص است. کتاب البرکار التام در دو مقاله. کتاب صنعةالاسطرلاب بالبراهین در دو مقاله. کتاب احداث النقط علی الخطوط. کتاب علی المنطقتین فی توالی الحرکتین انتصاراً لثابت بن قرة. کتاب مراکزالدوائر علی الخطوط من طریق التحلیل دون الترکیب. کتاب الزیادات علی ارشمیدس فی المقالة الثانیة. رسالة فی استخراج الضلع المسبع فی الدائرة. کتاب اخراج الخطین علی نسبة. کتاب الدوائرالمتماسة من طریق التحلیل. و رجوع به ص ۷۵ س ۱۳ تاریخ الحکماء قفطی چ لیپزیک و ص ۷۹ س ۸ همان کتاب شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) همدانی دبیر. او را بزمان مسعودبن محمود سبکتکین، صاحب بریدی دادند نزد سپاه سالار علی بن عبداللََّه. رجوع به ص ۴۴۷ و ۵۵۷ تاریخ بیهقی چ ادیب شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) هیثم بن جمیل انطاکی. محدّث است.
[ ا سَ ] (اِخ) یحیی بن عثمان البصری. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) یزیدبن الحصیب. صحابی است.
[ اَ سَ ] (اِخ) یوسف بن عطیّه. محدّث است.

کلمات هم‌قافیه با «ابوسهل»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «هل» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید