معنی ابوسلیمان
5 بازدید
[ اَ سُ لَ ] (ع اِ مرکب) خروه. (مهذب الاسماء). خروس. دیک. ابوالیقظان. ابوبرائل. ابوسلمان. گال.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) تابعی است و از ابی هریره روایت کند.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) او از زیدبن صوحان و از او سلام بن مسکین روایت کند.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) او از کعب و از او قتاده روایت کند.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) ابن جبیربن مطعم قریشی. یحیی بن قریش از او روایت کرده است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) ابن قریه. ایّوب بن زیدبن قیس. رجوع به ابن قریه ابوسلیمان... شود.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) احمدبن ابی الطیب. محدّث است و از مسکین بن میمون روایت کند.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) احمد یا حمدبن محمدبن ابراهیم بن خطاب البستی الخطابی. (امام...). او از مردم بست و از فقها و محدّثین و ادبای بارع زمان خویش بود و به بلخ میزیست. وفات وی به سال ۳۸۸ هـ .ق. روی داد. او راست: کتاب غریب الحدیث. کتاب معالم السّنن. کتاب اعلام السنن. کتاب الشّجاج. کتاب اصلاح غلطالمحدّثین. کتاب العزله. کتاب شأن الدعاء. و رجوع به حمدبن سلیمان خطابی و حمدبن محمد بستی و احمدبن محمدبن ابراهیم بن خطاب شود.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) ادریس بن سلیمان بن ابی حفصه. یکی از افراد خاندان بنی مروان بن ابی حفصه. شاعری است از عرب و دیوان او صد ورقه است. (ابن الندیم).[ اَ سُ لَ ] (اِخ) ازدی. وی از ابی یحیی حدیث شنیده است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) اسحاق بن عبداللََّه بن ابی فروه. محدّث است و ثقه نیست.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) اسماعیل الکحّال. محدّث است و ابوعبیده از او روایت کند.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) ایوب بن ابی الهند الحرانی. محدّث است و از او عبدالرحیم بن مطرف السروجی روایت کند.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) ایوب بن بشیر المعاوی. محدّث است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) ایوب بن تمیم القاری. محدّث است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) ایوب بن جمال. رجوع به ایوب... شود.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) بناکتی. رجوع به ابوسلیمان داودبن ابی الفضل شود.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) تیمی. از تیم اللََّه. محاربی از او روایت کند.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) جرجانی. او راست: کتاب الحیل.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) جعفربن سلیمان الضبعی. محدّث است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) جوزجانی. فقیه و محدّث.ابن البلخی از شاگردان اوست و بآخر عمر در بغداد میزیسته و کتب محمدبن الحسن را او روایت کرده است. (ابن الندیم).[ اَ سُ لَ ] (اِخ) چغری بیک. رجوع به چغری بیک داودبن میکائیل شود.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) حرّانی. از انس حدیث شنیده است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) حکم بن عمر الرعینی شامی. او از عمربن عبدالعزیز روایت کند.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) حمدبن محمدبن ابراهیم البستی الخطابی. رجوع به ابوسلیمان احمد یا محمد... شود.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) خالدبن عبدالرحمن بن خالدبن هشام المخزومی. محدّث است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) خالدبن ولیدبن المغیرةبن عبداللََّه بن عمروبن مخزوم صحابی. رجوع به خالد... شود.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) خطّابی (امام...). رجوع به ابوسلیمان احمدبن محمدبن ابراهیم... شود.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) خلیدبن جعفر بصری. محدّث و ثقه است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) خلید العصری. محدّث است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) خواص مغربی. یکی از پیشوایان تصوّف از مردم مغرب از اقران ابوالخیر است. او میگفت لذت عیش در برآوردن حاجات دوستان است و آسایش، در سختی شدن برای راحت ایشان. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۳۹۴ و نفحات الانس جامی شود.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) دارائی. عبدالرحمن بن احمدبن عطیّة العنسی الدارائی از مشاهیر مشایخ شام از طبقهٔ اولی. وی از اهل دَرِیّا بود. شیخ فریدالدین عطّار در تذکرةالاولیا گوید: او یگانهٔ وقت بود و از غایة لطف او را ریحان القلوب گفته اند و در ریاضت صعب و جوع مفرط شانی نیکو داشت چنانکه او را بندارالجائعین گفتندی که هیچکس از این امّت بر جوع آن صبر نتوانست کرد که وی. و در معرفت و حالات غیوب قلب و آفات عیوب نفس حظّی عظیم وافر داشت و احمد حواری دارائی از مریدان او بود. ابوسلیمان میگفت هرچیزی را زنگاری است و زنگار نور دل سیر خوردن است. و گفت هرکه سیر خورد شش چیز به وی درآید: عبادت را حلاوت نیابد و حفظ وی در یادداشت حکمت کم شود و از شفقت بر خلق محروم ماند که پندارد که همه جهانیان سیرند و عبادت بر وی گران شود و شهوات بر وی زیادت گردند و همه مؤمنان گرد مساجد گردند و او گرد مزابل گردد. و گفت چون آدمی سیر خورد جملهٔ اعضای او به شهوات گرسنه شود و چون گرسنه باشد جمله اعضاء از شهوات سیر گردد و گفت صدق با زبان صادقان بهم برفت و باقی ماند بر زبان کاذبان. و گفت حصن حصین نگاهداشت زبان است و مغز عبادت گرسنگی است و دوستی دنیا سر همهٔ خطاهاست و گفت بنده اگر به هیچ نگرید مگر بر آنکه ضایع کرده است از روزگار خویش تا این غایت، او را این اندوه تمام است تا به وقت مرگ. و گفت هرکه پند دهنده میخواهد، گو در اختلاف روز و شب نگرد. و گفت هرکه به صدق از شهوت بازایستد حق تعالی از آن کریم تر است که او را عذاب کند و آن شهوت را از دل او نبرد. و گفت بهترین سخاوت آن است که موافق حاجت بود و گفت اگر معرفت را صورت کنند بر جائی، هیچکس ننگرد بر وی الاّ که بمیرد از زیبائی و جمال او و از نیکوئی و از لطف او و تیره گردد همه روشنیها در جذب نور او. شیخ جنید رحمةاللََّه علیه گوید که احتیاط وی چنان بود که گفت بسیار بود که چیزی بر دلم آید از نکتهٔ این قوم، بچند روز، که آنرا نپذیرم الاّ بدو گواه عدل از کتاب و سنّت. نقل است که وی صاحب معاذ جبل بود و علم از وی گرفته بود چون وفاتش نزدیک آمد گفتند ما را بشارت ده که بحضرتی میروی که خداوند غفور و رحمن است، گفت چرا نمی گوئید که به حضرت خداوندی میروی که او به صغیره حساب کند و به کبیره عذاب سخت کند پس جان بداد. و ابوالفرج بن جوزی از احمدبن ابی الحواری آرد که نیمه شبی ابوسلیمان آمادگی نماز را برخاست و چون دست در آبدان کرد هم بدان حال بماند تا فجر طالع شد وقت اقامه برسید و من ترسیدم که نماز او فوت شود گفتم الصلوة یرحمک اللََّه. او گفت لاحول و لاقوّة الا باللََّه العلی العظیم. پس گفت ای احمد دست در آبدان کردم و از سرّ خویش آوازی شنیدم که گفت گرفتم که ظاهر خویش به آب پاکیزه کردی دل را به چه پاک کنی، از شنودن آواز متفکر بماندم تا آن وقت که گفتم دل را پاک کنم با اندهان و غمان. و باز احمدبن ابی الحواری گوید که ابوسلیمان گفت اگر جملهٔ خلائق گرد آیند تا مرا خوار کنند چنانکه خود پیش نفس خویش خوارم در آن درمانند. وقتی پیش او صفت مردی را یاد میکردند گفت بدینگونه که گوئید بدمردی نیست لکن از گذشتهٔ او مرا خبر دهید. گفتند او در پشمینه پرورش یافته و قرآن بیاموخته و علم دین به کمال رسانیده است گفت من دوست تر داشتم که او از پیش مزهٔ دنیا یافته بودی و سپس دنیا را ترک گفته بودی چه در این صورت دنیا نتوانستی ویرا فریفت لکن چنانکه گوئید او هنوز طعم دنیا نچشیده و من ایمن نیستم که پس از چشیدن لذت آن بر این حال بپاید. وفات ابوسلیمان به سال ۲۰۵ هـ .ق. و بروایت ابوعبدالرحمن ۲۱۵ هـ .ق. بود. و ابوالفرج جوزی گوید روایت اول اصحّ است. و یاقوت در معجم وفات ویرا در ۲۰۳ هـ .ق. گفته است. رجوع به صفةالصفوة ج ۴ ص ۱۹۷ و نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۳۴۶ و تذکرةالأولیاء ج ۱ ص ۱۹۲ شود. دَریّا و داریا قریه ای از اعمال دمشق است و نسبت بدان دارائی و دارانی می آید بغیر قیاس.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) داودبن ابراهیم. محدّث است و از او اسحاق بن سلیمان روایت کند.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) داودبن ابی الفضل بناکتی. ملقب به فخرالدین. شاعر و مورّخ. او راست: کتاب روضة اولی الألباب فی تواریخ الأکابر و الأنساب، و آن کتابی است در احوال ملوک خطا که به سال ۷۰۷ هـ .ق. به نام سلطان ابوسعید کرده. وفات او در سنهٔ ۷۳۱ هـ .ق. بوده است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) داودبن احمدبن یحیی بن خضر الداودی الضریر الملهمی بغدادی. رجوع به داود... شود.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) داودبن بوزید نیشابوری. از روات شیعه، مشهور به صدق لهجه، از اصحاب علی بن محمدبن علی رضی اللََّه عنهم و کتاب الهدی از اوست. (ابن الندیم).[ اَ سُ لَ ] (اِخ) داودبن حصین مولی عثمان بن عفّان. تابعی است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) داودبن خالد. او از سعید المقبری روایت کند.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) داودبن سلیمان الصائغ البصری. محدّث است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) داودبن شبیب. او از همام بن یحیی صاحب البصری روایت کند.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) داودبن صلاح الدین یوسف بن ایّوب. ملقب به ملک الزاهر مجیرالدین صاحب قلعهٔ بیرهٔ شاطی فرات. وی مردی دوستار علما و فضلا بود و دانشمندان بلاد از هر سو قصد او میکردند و او دوازدهمین از اولاد صلاح الدین است. آنگاه که صلاح الدین در شام بود وی در قاهره در ۲۳ ذی الحجة و به بعضی روایات ذی قعدهٔ سال ۵۷۳ هـ .ق. از مادر بزاد و او با الملک الظّاهر از یک مادر باشند. و قاضی فاضل نامه ای کرد صلاح الدین را و بشارت ولادت داود بداد و از جملهٔ آن نامه این است: این دوازدهمین پسر یا دوازدهمین ستارهٔ روشن است که خدای بر ستاره های یوسف علیه السلام بیفزود و سلطان ما یوسف آنانرا به بیداری بیند و یوسف علیه السلام بخواب دید، یوسف یازده ستاره را ساجد خود دید و مردمان ساجد این دوازده ستاره باشند و خدای تعالی توانا است که بر حظوظ و جدود مولای ما بیفزاید تا او این دوازده پسر را آباء و جدود بیند. و این اشاره به شعر بحتری است در مدح خلیفه متوکل آنگاه که معتز از مادر بزاد: و بقیت حتّی تستضی ء برأیه و تری الکهول الشیب من اولاده. و گویند که داود میگفت هرکه صلاح الدین را دیدن خواهد در من نگرد چه من ماننده ترین فرزندان او بدو باشم. وفات او در شب نهم صفر سال ۶۳۲ هـ .ق. در بیره بود و ابن خلّکان گوید من در این وقت در حلب بودم و خبر مرگ وی بدانجا شنیدم و الملک العزیز پسر ملک الظّاهر برادرزادهٔ او پس از وی به بیره شد و آنجا را تصرف کرد. رجوع به حبط ج ۱ ص ۴۰۸ شود.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) داودبن عبدالرحمن العطّار. محدّث است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) داودبن عطاء المدینی. محدّث است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) داودبن علی بن خلف اصفهانی امام مشهور، معروف بظاهری. مردی زاهد متقلّل و کثیرالورع بود و علم از اسحاق بن راهویه و ابی ثور فراگرفت و نسبت به امام شافعی تعصّبی تمام داشت و در فضائل و ثناء شافعی دو کتاب کرد و خود صاحب مذهبی مستقل است معروف به ظاهریّه و پیروان بسیار دارد و این مذهب عبارت است از اخذ به کتاب و سنّت و الغاء هرچه جز این دو باشد از رأی و قیاس و مانند آن. و پسر او ابوبکر محمّد بر مذهب پدر میرفت و ریاست علم به بغداد بدو منتهی شد. احمدبن حسین گوید از ابی عبداللََّه محاملی شنیدم. که گفت بروز فطر در جامع مدینه نماز عید بگذاشتم و چون بازگشتم گفتم به داودبن علی شوم و تهنیت عید گویم و او در قطیعةالربیع منزل داشت. بدانجا شدم در بکوفتم و رخصت ورود یافتم او را دیدم در طبقی برگ کاسنی و در سفالینه ای مقداری سبوس داشت و میخورد او را تهنیت گفتم و از حال او در شگفتی شدم و دیدم که همه دنیا در پیش او به چیزی نیست و از نزد او بیرون آمدم و پیش یکی از جوانمردان آن محلّت شدم معروف به جرجانی و او چون آمدن من بشنید سر و پای برهنه بیرون شد و گفت قاضی ایّده اللََّه تعالی را چه میباید؟ گفتم مهمّی مرا نزد تو آورد. گفت آن چیست؟ گفتم در همسایگی تو داودبن علی منزل دارد و تو مکانت او را در علم دانی و با کثرت برّ و رغبت خیری که تراست از وی غافل مانده ای و مشهود خویش بوی بگفتم گفت من غفلت نکرده ام لکن او خُلقی درشت دارد همین شب گذشته او را هزار درهم با دو غلام که خدمت وی کنند فرستادم و او رد کرد و بغلام گفت بمن بگوید که با کدام چشم مرا دیدی و که ترا به احتیاج و دست تنگی من آگاه کرد تا مرا مال فرستادی چون این بشنیدم متعجب شدم گفتم دراهم را بیار من بدو برم و او دراهم را حاضر آورد و بمن داد و بغلام خویش گفت کیسه ای دیگر هست آن نیز بیار و او بیاورد و هزار دیگر بسنجید. گفت آن هزار نخستین مرا و هزار دیگر احترام قدوم قاضی را. محاملی گوید: هر دو کیسه بگرفتم و بخانهٔ ابوسلیمان شدم و در بزدم از پشت در گفت قاضی را چه امری به بازگشتن داشت؟ گفتم حاجتی. در بگشود درآمدم و ساعتی بنشستم سپس هر دو کیسه پیش وی نهادم او در من تیز نگریست و گفت این سزای آنکس است که سرّ خویش با چون توئی در میان نهد من به امانت علم، ترا بخویش راه دادم بازگرد مرا بدانچه آورده ای نیاز نیست. محاملی گوید بیرون شدم و دنیا در چشم من حقیر گشت و نزد جرجانی رفتم و قصّه بازگفتم او گفت من این دراهم از مال خود بیرون کردم خدایرا و دیگر بار آن را بمال خود نیامیزم اگر قاضی بیند صرف آن را در اهل ستر و صیانت بر من منت نهد. گویند در مجلس او هر روز چهارصد ازرق پوش گرد می آمدند. داود گوید: ابویعقوب شریطی بصری روزی به مجلس من آمد و دو خرقه در بر داشت و بی آنکه او را بخوانند در صدر جای گرفت و بجانب من نشست و گفت هرچه خواهی بپرس و از رفتار و گفتهٔ او مرا خشم گونه ای دست داده بود. بسخره گفتم مرا از حجامت گوی، او بر کندهٔ زانو نشست و طریق حدیث افطر الحجّام و المحجوم و آنکه این حدیث را مرسل و آنکه آنرا مسند و آنکه آنرا موقوف روایت کرده بگفت و فقهائی که بر آن رفته اند نام برد و اختلاف طریق احتجام رسول صلوات اللََّه علیه و مزد دادن او به حجّام و اینکه اگر مزد حجامت حرام {P(۱) -اشاره بآیهٔ شریفهٔ {/Bإِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سََاجِدِینَ.۷-۱۸۱۲:۴/}(قرآن ۱۲/۴).P} بود رسول (ص) عطاء نمی فرمود بیان کرد. سپس طرقی را در باب احتجام رسول (ص) بشاخ بگفت و احادیث صحیحه را در امر حجامت ذکر کرد سپس احادیث متوسّطه بیاورد مانند مامررت بملأ من الملائکة، و مثل شفاء امّتی فی ثلاث و امثال آنرا ذکر کرد سپس احادیث ضعیفه را نقل کرد مانند قول او علیه السّلام لاتحتجموا یوم کذا و لاساعة کذا و باز مذاهب اهل طب را در هر زمان و آنچه را که در این باب گفته اند بشمرد و کلام خود بدینجا ختم کرد که گفت اوّل جائی که رسم حجّامی گرفتند مردم اصبهان بودند (و این توهینی بوده است ابوسلیمان داود را که از اهل اصفهان بود) من بدو گفتم قسم بخدای که نیز کسی را تحقیر نکنم. و ابوسلیمان میگفت بهترین گفتارها آن باشد که بی دستوری بگوش درآید. مولد او به کوفه در سال ۲۰۲ یا ۲۰۱ یا ۲۰۰ هـ .ق. بوده است و منشأ او بغداد است و هم بدانجا در ذی قعده یا رمضان ۲۷۰ هـ .ق. درگذشته و به شونیزیّه یا منزل خویش جسد او به خاک سپردند و اصل او از اصفهان است. (نقل به اختصار از ابن خلّکان). و از جملهٔ کتب اوست: کتاب الایضاح. کتاب الافصاح. کتاب الدعوی و البیّنات کبیر. کتاب الاصول. کتاب الحیض. محمدبن اسحاق گوید: در یک نوشتهٔ قدیمی که شاید در زمان داودبن علی نوشته شده بود نام نامه های ابوسلیمان داودبن علی را باین ترتیب خواندم که عیناً ذکر میکنم: کتاب الطهارة. کتاب الحیض. کتاب الاذان. کتاب الصلاة. کتاب القبله. کتاب المواقیت. کتاب السّهو (چهارصد ورقه). کتاب الاستسقاء. کتاب افتتاح الصلاة. کتاب ما یفسد به الصلاة. کتاب الجمعه. کتاب صلاةالخوف. کتاب صلاةالخسوف. کتاب صلاةالعیدین. کتاب الامامة. کتاب الحکم علی تارک الصلاة. کتاب الجنائز. کتاب غسل المیّت. کتاب الزکاة (سیصد ورقه). کتاب صدقة الفطر. کتاب صیام التطوع. کتاب صیام الفرض (ششصد ورق). کتاب الاعتکاف. کتاب المناسک. کتاب مختصرالحجّ. کتاب النکاح (هزار ورق). کتاب الصداق. کتاب الرّضاع. کتاب النّشوز. کتاب الخلع. کتاب البینة علی من یستحق البینة علیه. کتاب الاستبراء. کتاب الرجعة. مسئلة فی ء. کتاب الایلاء. کتاب الظهار. کتاب اللعان. کتاب المفقود. کتاب الطّلاق. کتاب طلاق السنّة. کتاب الایمان فی کتاب الطلاق قبل الملک. کتاب طلاق السکران والناشی. کتاب العدد. کتاب البیوع. کتاب الصرف. کتاب المأذون له فی التجاره. کتاب الشرکة. کتاب القراض. کتاب الودیعه. کتاب العاریة. کتاب الحوالة والضّمان. کتاب الرّهن. کتاب الاجارات. کتاب المزارعة. کتاب المساقاة. کتاب المحافرة و المعاقل. کتاب الشرب. کتاب الشفعة. کتاب الکفالة بالنفس. کتاب الوکالة. کتاب احکام الأباق. کتاب الحدود. کتاب السرقة. کتاب تحریم المسکر. کتاب الأشربه. کتاب الساحر. کتاب قتل الخطأ. کتاب قتل العمد. کتاب القسامة. کتاب الجنین. کتاب الایمان و الکفارات. کتاب النذور. کتاب العتاق. کتاب المکاتب. کتاب المدبر. کتاب ایجاب القرعة. کتاب الصید. کتاب ذبائح المسلمین. کتاب الاضاحی. کتاب العقیقه. کتاب الاطعمة. کتاب اللباس. کتاب الطبّ. کتاب الجهاد. کتاب السیر. کتاب قسم الفی ء. کتاب سهم ذوی لقربی. کتاب قسم الصدقات. کتاب الخراج. کتاب المعدن. کتاب الجزیة. کتاب القسمة. کتاب المحاربة. کتاب سیرالعادله. کتاب المرید. کتاب اللقطة والضوال. کتاب اللقیط. کتاب الفرائض. کتاب ذوی الارحام. کتاب الوصایا. کتاب الوصایا فی الحساب. کتاب الدّور. کتاب الولاء والخلف کتاب الخناث. کتاب الاوقات. کتاب الهبة و الصّدقة. کتاب القضاء. کتاب ادب القاضی. کتاب القضاء علی الغائب. کتاب المحاضر. کتاب الوثائق (سه هزار ورق). کتاب السّجلات. کتاب الحکم بین اهل الذّمة. کتاب الدعوی و البیّنات (هزار ورق). کتاب الاقرار. کتاب الرّجوع عن الشهادات. کتاب الحجر. کتاب التفلیس. کتاب الغصب. کتاب الصلح. کتاب النضال. کتاب مایجب من الاکتساب. کتاب الذب عن السنن و الاحکام و الاخبار (هزار ورق). کتاب الرّد علی اهل الافک. کتاب المشکل. کتاب الواضح و الفاضح للسّاعی. کتاب صفة اخلاق النبی صلی اللََّه علیه و سلم. کتاب اعلام النبی صلی اللََّه علیه و سلم. کتاب المعرفة. کتاب الدعاء. کتاب المستقبل و المستدبر. کتاب الاجماع. کتاب ابطال التقلید. کتاب ابطال القیاس. کتاب خبر الواحد. کتاب الخبر الموجب للعلم. کتاب الحّجة. کتاب الخصوص والعموم. کتاب المفسّر والمجمل. کتاب ترک الافکار. کتاب رسالة الربیع بن سلیمان. کتاب رسالة ابی الولید. کتاب رسالة القطان. کتاب رسالة هارون الشاری. کتاب نصاح (پانصد ورق). کتاب الایضاح (چهارهزار ورق). کتاب المتعه. محمدبن اسحاق گوید: این نامه ها را از روی یک جزء قدیمی استنساخ کرده ام. کاتب آن محمود مروزی نام داشته و چنین مینماید که پیرو مذهب داود بوده. گرچه مشهور نیست. و داود را رسائلی نیز هست در جواب اسئله ای که از اصقاع و نواحی از وی کرده اند و از جمله: کتاب المسائل البصریّات. کتاب المسائل الاصفهانیات. کتاب المسائل الخوارزمیات. کتاب الکافی فی مقالةالمطلبی یعنی الشافعی. کتاب مسئلتین و در هر دو مسئله مخالفت شافعی کرده است. و کتاب السّیر.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) داودبن عمر شاذلی. رجوع به داود... شود.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) داودبن عمرو. محدّث است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) داودبن عیسی. محدّث است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) داودبن قیس الفراء. محدّث است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) داودبن کوره. رجوع به ابن کوره... شود.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) داودبن متی بن ابوالمعین بن ابی فانه. از طبیبان مائهٔ پنجم معاصر خلفای علوی مصر. او بکیش نصاری و در علم نجوم و احکام نیز بارع بود. مولد وی بیت المقدس است و به تقاضای خلفای علوی به مصر رفت و به دربار علویان صاحب مکانت رفیع و جاه عریض گشت و او را پسران چند بود همگی در صناعت طب فائق و از آن جمله حکیم مهذب ابوسعید و ابوالخیر و ابونصر و ابوالفضل و ابوشاکر. و پس از انقراض دولت علویان اولاد و احفاد وی نزد آل ایّوب به طبابت خاص مخصوص گشته اند و بعضی مسلمانی گرفته اند. و آنگاه که ملک ماری بن ایّوب پادشاه نصاری به مصر شد و حذاقت ابوسلیمان در صناعت طب آگاهی یافت از خلیفهٔ علوی الظافر باللََّه درخواست تا برای معالجت و بهداشت خود بدو رجوع کند و سپس به اذن خلیفه با پنج فرزند خویش با ملک ماری به بیت المقدس رفت و در آنجا برای پادشاه نصاری تریاق فاروق ساخت و در کتب طب آمده است که وی چند دارو بر داروهای تریاق بیفزود و بدلی قرص افعی را کرد و آن بدل معمول به اطبای پس از او گردید. گویند ابوسلیمان در وقتی که به بیت المقدس بود بقواعد احکامی فتح بیت المقدس را بدست سلطان صلاح الدین ایّوبی با تعیین سال و ماه و روز و دخول لشکر سلطان از دروازه ای موسوم به باب الرحمه بدین شهر از پیش استخراج کرده و در رساله ای بنوشته بود و آنگاه که سلطان صلاح الدّین بمحاصرهٔ بیت المقدس پرداخت ابوسلیمان آن رساله بدست فرزند کهین خویش ابوالخیر بسلطان فرستاد و چون آثار حکم او همگی بصحت پیوست سلطان پس از تسخیر بیت المقدس او را بنواخت و او از صلاح الدّین درخواست تا فرزندان وی در سلک اطبای خاص سلطان درآیند و او بپذیرفت و بعض آنانرا بخدمت خویش و بعضی را به طبابت ملک العادل گماشت. وفات ابوسلیمان به روایت خزرجی به سال ۵۸۴ هـ .ق. بود. رجوع به ج ۲ ص ۴۴۴ نامهٔ دانشوران شود.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) داودبن المحبر. محدّث است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) داودبن محمدبن موسی بن هارون اودنی بخاری. رجوع به داود... شود.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) داودبن معاذ. ابن اخت مخلّدبن حسین. محدّث است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) داودبن مهران بغدادی. محدّث است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) داودبن نصر طائی. رجوع به داود... شود.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) داود ظاهری. رجوع به ابوسلیمان داودبن علی بن خلف اصفهانی شود.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) داود العطار. محدّث است و از او محمدبن عبید روایت کند.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) داود القرشی. محدّث است و از او ابوالحیوة روایت کند.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) رباح الرقاء البصری. محدّث است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) ربیع بن سلیمان. محدّث است و عمروبن عاصم الکلابی از او روایت کند.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) ربیع بن سلیمان مرادی مصری. رجوع به ربیع... شود.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) ربیع بن مسلم. محدّث است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) زیدبن وهب الجهنی الکوفی. رجوع به زید... شود.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) سجزی. رجوع به ابوسلیمان محمدبن طاهربن بهرام... شود.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) سیف بن سلیمان المکی. محدّث است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) شهاب الدّین احمدبن رمیسه. از شرفاء مکّه است و صاحب حبیب السیر از تحفه الملکّیه نقل کند که در ایام سلطان ابوسعید خدابنده. ابوسلیمان نزد سلطان ابوسعید آمد و منظور نظر عنایت گشته امارت قافلهٔ حاج بدو تفویض شد و محمل سلطان را پیش از محمل پادشاه مصر به عرفات برد و چون از آن سفر بازگشت سلطان زمام ایالت عرب را بوی عنایت کرد و آن سید عالی شان در اوقات حیات سلطان کماینبغی بدان امر اشتغال داشت و بعد از فوت ابوسعید به حلّه رفته و آن بلده را محکم گردانید و امیر شیخ حسن ایلکانی در زمانی که در بغداد بر مسند جهانبانی نشست به حیله ای که دانست. آنجناب را گرفته به عزّ شهادت رسانید و از او دو پسر ماند احمد و محمود و احمد عقب نداشت و محمود ولدی داشت محمد نام و محمد در سنهٔ ۸۰۸ هـ .ق. وفات یافت.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) عاصم بن ثابت بن قیس. صحابی است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) عبدالرحمن بن سلیمان بن الغسیل. محدّث است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) عبداللََّه بن سویدبن حیّان. محدّث است و از او ابن ابی مریم و از سوید پدر او عمربن الحارث روایت کند.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) عصری، کعب بن شبیب. محدّث است. او از عقبةبن صهبان و سعیدبن زید از او روایت کند.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) عمران بن نمران. محدّث است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) فخرالدین داود بناکتی. رجوع به ابوسلیمان داودبن ابی الفضل شود.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) فرات بن سائب الجزری. محدّث است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) قرةبن سلیمان البصری. محدّث است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) کیسان بن معرف نحوی هجیمی. رجوع به کیسان... شود.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) لیثی. تابعی است. عبداللََّه بن ولید از او و او از ابی سعید و او از پیامبر روایت کند.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) مالک بن حارث اللیثی. صحابی است و بعضی مالک بن الحویرث گفته اند.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) مالک بن الحویرث الانصاری. صحابی است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) محمدبن سلیمان بن ابی الدرداء. تابعی است و از سعیدبن عبدالعزیز روایت کند.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) محمدبن طاهربن بهرام سجستانی منطقی نزیل بغداد. او شاگرد متّی بن یونس و امثال او بود و سپس خود بتدریس علوم آموخته پرداخت و رؤسا و بزرگان از هر سوی قصد او کردند و خانهٔ او پناهگاه اهل علوم قدیمه بود و محمدبن عبدون جیلی و ابوحیّان توحیدی شاگردان اویند و او را اخبار و حکایات و سؤالات و اجوبه ای است در این معنی یعنی در علوم عقلیّه و عضدالدوله فناخسرو شهنشاه او را بزرگ داشتی و اکرام کردی. گویند ابوسلیمان اعور بود با اثری از برص بر تن، و از این روی از مردم منقطع میزیست و ملتزم خانه بود و جز آنان که مستفید و طالب علم بودند نزد او نمیرفتند. و باز آورده اند که او به اطلاع از اخبار دولت سخت حریص بود و از اینرو کسانی که به دربار راه داشتند از دوستان او خبرها بوی میبردند و از جمله ابوحیّان توحیدی بود که بخانهٔ رؤسا راه داشت و چون به وقایع و حوادث مطلع میشد به ابوسلیمان آگاهی میبرد و ابوحیّان کتاب الامتاع و المؤانسة را که محتوی وقایع مجلس ابی الفضل عبداللََّه بن عارض شیرازی وزیر صمصام الدولةبن عضدالدولة است بهمین قصد بنوشت. گویند از ابوسلیمان از نحو عربی و نحو یونانی پرسیدند گفت نحو عرب فطرت و نحو ما فطنت است و از این گفته چنین برمی آید که اطّلاع و بستگی او به زبان و علوم یونانی بیشتر از عربی بوده است و از ترجمهٔ ابوجعفر ملک سجستان پیداست که او چندی در خدمت ابوجعفر بوده و بنابراین مدتی از اوائل عمر خویش را به سیستان میزیسته است. او راست: رسالة فی مراتب قوی الانسان. رسائل الی عضدالدوله. شرح کتب ارسطوطالیس. شهرزوری ، کتابی بنام صوان الحکمة و کتابی به نام محرک اوّل، و صاحب الفهرست، کتابی دیگر به نام کتاب فی الانذارات النومیه، به ابوسلیمان منطقی منسوب کرده اند. و ظاهراً ابوسلیمان تا ۳۷۹ هـ .ق. حیات داشته و به بغداد میزیسته است. و شهرزوری گوید: روزی ابوسلیمان با گروهی از اصحاب از بغداد بتفرّج بیرون شدند، بدانجا کودکی به آواز خوش تغنی می کرد یکی از همراهان ابوسلیمان معروف به ابی زکریای صیمری گفت دریغا که این کودک استاد ندیده و الحان نیاموخته و گرنه در غنا آیتی شدی، ابوسلیمان گفت بگوئید که طبیعت را به صناعت چه احتیاج باشد ، اهل صناعت کوشند تا صنعت را مانندهٔ طبیعت کنند و هرچه صنعت به طبیعت ماننده تر عامل استادتر بود پس غایت صنعت تشبّه به طبیعت باشد و در این جا مشهود است که طبیعت که مخدوم صنعت است خادم صنعت و پست تر از وی شده است و نیاز بصنعت دارد. ابوزکریا گفت علت آن ندانم جز آنکه تو در بیان آن بر ما منت نهی. ابوسلیمان گفت علت آن است که صناعت مأخوذ از عقل و نفس باشد و این دو را بر طبیعت رفعت و برتریست و چون طبیعت قابل بود ابداعات عقل را بپذیرد و به مخترعات و ابداعات نفس ناطقه کمال و زینت گیرد. پس صنعت خادم طبیعت، لیکن مخدوم عقل و نفس است. (نقل بمعنی از نزهةالارواح). و ابوسلیمان سجزی نزدیک هشت قرن پیش از نیوتون قانون جاذبهٔ خورشید را کشف و اعلام کرده است، حیث قال: منزلةالکواکب من الشمس منزلةالحدید من حجر المغناطیس، اما تراهنّ اذا بعدن تجذبهنّ الیها. قول بعض الحاضرین و هذا القول فیه نظر فقال ابوسلیمان کل من لایعرف مایجب علیه فلایعرف. (مقابسات ابوحیان توحیدی).[ اَ سُ لَ ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه الحافظ. رجوع به محمد... شود.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) محمّدبن مسعود بستی معروف به مقدسی. رجوع به محمّد... شود.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) محمدبن نصر بستی مقدسی. رجوع به محمد... شود.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) مقدسی. گفته اند او یکی از مؤلفین رسائل اخوان الصّفاست.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) منطقی. رجوع به ابوسلیمان محمّدبن طاهربن بهرام سجستانی شود.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) نیلی. او در مائهٔ چهارم میزیست و از مریدان ابوالحسین قرافی بود و سخت تنگدست و فقیر بود چنانکه خشت بالین میکرد. وقتی نزد ابوالحسین شد و جامهٔ خَلَق در بر داشت و سر ابوالحسین ببوسید ابوالحسین گفت یا اباسلیمان جامه سخت خَلَق داری، لکن من میان دو ابروی تو امارهٔ امارت بینم. سپس ابوسلیمان بمغرب رفت و نزد یکی از امرای مغرب جاه و منزلتی بزرگ و حکومت بعض بلاد یافت.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) وافربن سلیمان کوفی. محدّث است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) همام المؤذن. محدّث است.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) یحیی بن یعمر الوشقی النحوی البصری العدوانی. رجوع به یحیی... شود.[ اَ سُ لَ ] (اِخ) یزید شیبانی. محدّث است.
کلمات همقافیه با «ابوسلیمان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر