معنی ابوسلمه
5 بازدید
[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) صحابی است و نسب او را ذکر نکرده اند.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) محدّث است و پدر او معاصر عمربن عبدالعزیز بود.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) ابن دینار. مولی ربیعةبن مالک. او راست: جزئی در حدیث.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) ابن سفیان. او از ابی امیةبن الاخنس و عبداللََّه بن السائب و از او محمّدبن عباد و عبدالملک بن عبداللََّه و یحیی بن صیفی و عبدالعزیزبن عبداللََّه و عمربن عبدالعزیز روایت کنند.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالاسد. مسمّی به عبداللََّه. صحابی است.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن بن عوف. تابعی و یکی از فقهای سبعه است که پیش از ظهور ائمهٔ اربعهٔ اهل سنّت مرجع فتاوی مسلمانان بودند. و بعضی بجای او ابوبکربن عبدالرحمن را نام برده اند. وفات ابوسلمه در هفتادودوسالگی بسنهٔ ۹۴ هـ . ق. بود.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن عبیداللََّه بن عمربن الخطاب. او از قاسم حدیث شنوده است.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) احمدبن ابی نافع الموصلی. محدّث است.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) باوردی. یکی از مشایخ طریقت صوفیّه در مائهٔ چهارم هـ . ق. خواجه عبداللََّه انصاری صحبت او دریافته و گوید: ابوسلمهٔ خطیب صوفی سیّاح از پیران من است و او پیری بود مشایخ بسیار دیده و به صحبت ایشان رسیده مانند ابوعبداللََّه رودباری و عبّاس شاعر و ابوعمر و نُجید و ابویعقوب نهرجوری. حکایت کنند که کسی از ابوسلمه وصیّتی خواست. او گفت ترک نفاق کن و اتّفاق از دست مده آنگاه توفیق، رهنمونی تو خواهد کرد. و او همواره می گفت : دریغ از آنکه زندگانی در دنیا کاری است آسان و ما بر خود مشکل می کنیم و فراموش کرده ایم که دنیا مزرعهٔ آخرت است.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) البری. محدّث است.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) بشیربن کریب. محدث است. او از ابی الزاهریّه و از او اسماعیل بن عیّاش روایت کند.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) بصری. یکی از مشایخ شیعه و راوی فقه از ائمهٔ اطهار سلام اللََّه علیهم. (ابن الندیم).[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) تمیم. مولی فاطمه. تابعی است.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) ثابت بن شرح الدوسی. تابعی است و ولیدبن مسلم از او روایت کند.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) جریربن یزید. محدث است.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) جعفر. محدث است. و از او حکم بن بلال روایت کند.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) جعفربن سلیمان الخلال. رجوع به ابوسلمه حفص بن سلیمان شود.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) جهنی. او از قاسم بن عبدالرحمن و از او فضیل بن مرزوق روایت کند.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) حفص بن سلیمان الخلال الهمدانی مولی السبیع یا بنی الحرث بن کعب از مردم ایران وزیر ابوالعباس سفّاح اول خلفاء عباسی و بعضی نام ابوسلمه را جعفر گفته اند و درست نیست. او نخستین کس است در مسلمانی که لقب وزیر یافت و پیش از او در دولت بنی امیّه و جز آن کس را این لقب نبود و برای خوش طبعی و نیکوسخنی و ادب و علم او به سیاست و تدبیر سفاح را با وی انسی بکمال بود. وی به کوفه میزیست و توانگر بود و اموال بسیار در کار دعوت بنی عبّاس و اقامه و تأسیس دولت آنان کرد. و بدین منظور به خراسان شد و ابومسلم خراسانی صاحب الدعوه در این قصد تابع او بود. مردم را به بیعت ابراهیم امام برادر سفّاح میخواند. آنگاه که مروان بن محمد آخر خلفاء اموی، ابراهیم را به حرّان بکشت و خراسانیان به نام سفّاح برادر ابراهیم دعوت آغاز کردند مشهور شد که ابوسلمه نهانی به خلافت اولاد علی علیه السلام گرائیده است و چون سفّاح بر مسند خلافت متمکّن گشت و ابوسلمه را وزارت داد در دل سفاح شک یا کینه ای از آن شهرت مانده بود از اینرو به ابومسلم که در آن زمان به خراسان بود پیکی فرستاد و از فساد نیت او ابومسلم را آگاه ساخت و او را به کشتن وی تحریض کرد و باز گفته اند که چون ابومسلم از مقصود ابوسلمه خبر یافت به سفّاح بنوشت و او را بقصد پیشین ابوسلمه دربارهٔ علویّین اخبار کرد و کشتن او در چشم خلیفه بیاراست لکن خلیفه بدین امر تن درنداد و گفت این مرد مال خویش در خدمت و صداقت ما نهاد و اگر بر او زلّت و لغزشی رفت ما بر او بخشیدیم. و چون ابومسلم امتناع خلیفه را از قتل ابوسلمه بدید جمعی را در کمین او بنشاند و به شبی که ابوسلمه از شب نشینی معتاد خویش از خدمت خلیفه، بازمی گشت آن جمع از مکمن ها بیرون جستند و با شمشیرهای آخته در وی افتادند و کار او بساختند. و این واقعه به شهر انبار چهارماه از خلافت سفّاح گذشته بود لکن این روایت دویم درست نمی نماید چه وقتی خبر هلاک بوسلمه را به خلیفه برداشتند او گفت: الی النّار فلیذهب و من کان مثله علی ایّ شی ء فاتنا منهُ نأسف. و سلیمان بن مهاجر بجلی شاعر نیز خوش آمد خلیفه را قطعهٔ ذیل انشاد کرد: انّ المسائة قد تسرّ و ربّما کان السرور بما کرهت جدیرا انّ الوزیر وزیر آل محمّدٍ اودی فمن یشناک کان وزیراً. و نسبت او بخلاّل از آن است که وی بکوفه در حارهٔ سرکه فروشان خانه داشت. و بنا بر بعض روایات در محرّم سال ۱۳۳ هـ . ق. آنگاه که حسن بن قحطبه پس از مرگ پدر خویش قحطبه سالار جیش ابومسلم در عراق با سی هزار مرد جنگی به کوفه رسید حامل نامه ای از ابومسلم به ابوسلمه بود و ابومسلم او را بدان نامه وزیر آل محمد خوانده بود. ابوسلمه مردم را به جامع کوفه بخواند و مکتوب ابومسلم را بر آنان قرائت کرد و عمّالی برگزید و به اطراف ولایات فرستاد. و چون ابراهیم امام را خلیفهٔ اموی بکشت سفّاح و ابوجعفر منصور بنا بر وصیت امام از حمیمه ناشناس بکوفه شدند و ابوسلمه هردو را در گوشه ای پنهان نگاه میداشت و آمدن آنانرا به امراء خراسان افشا نمی کرد چه میخواست یکی از اولاد علی علیه السلام را به خلافت بردارد ازینرو مکتوبی بخدمت جعفر صادق سلام اللََّه علیه و دو مکتوب دیگر یکی به عبداللََّه بن حسن بن علی و دیگری به عمربن علی بن حسین بن علی کرد و آنانرا بقبول خلافت خواند و پیش از رسیدن جواب مکاتیب سران خراسانی پی بمنزل سفّاح بردند و او را از آنجا بیرون کرده با وی بخلافت بیعت کردند و ابوسلمه نیز طوعاً ام کرهاً متابعت آنان کرد. و بنا بروایتی چون سفّاح بر مسند خلافت نشست از میلان خاطر ابوسلمه بخاندان علی علیه السلام و تعویقی را که در بیعت با سفّاح کرده بود رنجشی در خاطر بود و به قتل او مصمّم بود لکن این امر بی رضای ابومسلم میسر نبود از اینرو سفّاح ابوجعفر منصور را به خراسان فرستاد و چون ابوجعفر به حدود مرو رسید، ابومسلم به استقبال او شتافت و ابوجعفر پس از چند روز در خلوتی پیام خلیفه بگذاشت. ابومسلم جواب گفت من و بوسلمه دو غلام امیرالمؤمنین باشیم و هریک که پای از حدّ خویش بیرون نهیم قتل ما واجب شود و ابوجعفر بکوفه بازگشت و رسیدن او به کوفه همان و کشته شدن ابوسلمه همان بود و بعضی گفته اند که سفّاح پیش از مراجعت ابوجعفر ابوسلمه را بکشت در سال ۱۳۳ هـ . ق. و خوارزمی در مفاتیح العلوم گوید: ابوسلمهٔ خَلّال پیشوای صنف خلالیه از فرقهٔ عباسیه است. صاحب تجارب السّلف گوید: ابوسلمهٔ خَلّال اولین وزیر است از اولین خلیفهٔ عباسی نام و نسب او حفص بن سلیمان الکوفی است مولای بنی الحرث بن کعب و در تلقیب او به خَلّال سه وجه گفته اند: یکی آنکه سرای او در کوفه در محلهٔ سرکه فروشان بود و او با ایشان بسیار نشستی از اینرو او را خَلّال گفتندی همچنانکه امام غزالی را به جهت مجالست با غزالان غزالی گفتند، وجه دوم آنکه او را دکانها بود که در آن سرکه ساختندی از این جهت او را خَلّال گفتندی، وجه سوم آنکه او را نسبت کردند با خلل شمشیرها یعنی با نیامهای آن و ابوسلمه از توانگران کوفه بود و مال خویش بر دولت عبّاسیان صرف میکرد و در سبب اتصال ابوسلمه گویند که او داماد بکیربن ماهان بود. بکیر کتابت ابراهیم کردی و دعوت نامه ها نوشتی. چون وفات او نزدیک رسید به ابراهیم امام گفت مرا به کوفه دامادی است که او را ابوسلمهٔ خلال خوانند که عوض من در کار دعوت خلافت شما او باشد. ابراهیم قبول کرد و بکیر وفات یافت. ابراهیم به ابوسلمه نوشت و او را از این حال اعلام داد و بفرمود تا به دعوت مشغول باشد ابوسلمه در آن مصلحت مساعی مشکور نمود اما خاطر او بفاطمیان میلی عظیم داشت و در اثناء دعوت نامه ها نوشت به اولاد علی: جعفربن محمد الصادق و عبداللََّه بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب و عمر الاشرف بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب و بر دست یکی از یاران خویش این نامه ها بفرستاد و گفت اول بخدمت جعفر صادق شو اگر او قبول کند دو نامهٔ دیگر باطل کن و اگر قبول نکند عبداللََّه بن حسن را ملاقات کن اگر او قبول کند نامهٔ عمر را باطل کن و اگر نپذیرد آنگاه نزد عمر رو و نامه بوی ده. این رسول بموجب فرموده، نخست بخدمت جعفر صادق رفت و نامه بداد. جعفر گفت ابوسلمه از شیعهٔ کسان دیگر است ما را به او چه کار رسول گفت مطالعه فرمای نامه را، جعفر همچنان برابر رسول نامه را سربمهر در آتش انداخت تا تمام بسوخت و گفت جواب این است. رسول از او نومید شد و پیش عبداللََّه حسن رفت و نامه بداد او نامه را بخواند و مضمون آن قبول کرد و در حال سوار شد و پیش جعفر آمد و حال بنمود و گفت بعضی از شیعهٔ ما از خراسان این نامه آورده اند جعفر گفت اهل خراسان در کدام زمان شیعهٔ تو بوده اند آیا ابوسلمه را تو به خراسان فرستاده ای یا تو او را می شناسی و او ترا می شناسد؟ عبداللََّه گفت سخن تو مبنی بر غرضی است. جعفر گفت خدای تعالی میداند که من همهٔ مسلمانان را نصیحت کنم خاصه ترا از اینها درگذر و این اباطیل در نفس خود جای مده که این کار بتو نرسد و از عبّاسیان درنگذرد و مرا نیز مثل این نامه آمد اما نگشودم و هم مهرکرده بسوختم. عبداللََّه از پیش جعفر اندوهناک بیرون آمد و عمر اشرف پسر زین العابدین نامه را رد کرد و گفت من صاحب این نامه را نشناسم جواب چگونه نویسم. رسول بازگشت و حال با ابوسلمه بگفت و ابوسلمه از اولاد علی نومید شد و چون با سفّاح بیعت کردند ابوسلمه به خدمت او رفت و به خلافت بر او سلام کرد سفّاح از این حالت آگاه شده بود گفت مسلمانان به رغم انف تو با من بیعت کردند و او را دشنام گفت و با اینهمه وزارت او را داد و ابوسلمه را وزیر آل محمد نام نهادند تا آنگاه که سفاح عزم کشتن ابوسلمه کرد و می اندیشید از آن که این سخن به ابومسلم رسد و بدگمان شود به اونوشت و حال ابوسلمه و عزم او را بر نقل خلافت به اولاد علی تقریر کرد و گفت جرم ابوسلمه به تو بخشودم. امّا از مضمون نامه برمیخاست که مراد سفّاح کشتن ابوسلمه است و نامه را بدست برادرش ابوجعفر منصور به ابومسلم فرستاد. ابومسلم چون نامه را بخواند غرض سفّاح معلوم کرد و چند کس از اتباع خود بفرستاد تا ابوسلمه را بکشتند و یکی از شعرا گفت: انّ الوزیر وزیر آل محمّد اودی فمن یشناک کان وزیرا. و صورت کشتن او چنان بود که ابوسلمه هرشب پیش سفّاح بنشستی تا زمانی نیک طویل و به مسامرت مشغول شدندی. آن شب که کشته خواست شد او را بسیار بازداشت و چون از شب زمانی نیک بگذشت، ابوسلمه بیرون آمد و قتلهٔ او کمین کرده بودند چون ابوسلمه بکمین گاه برسید ایشان بیرون جستند و شمشیر در او نهادند و به آواز بلند گفتند لاحکم الا للََّه تا مردم را گمان افتد که کشندگان ابوسلمه خارجیان اند. بامداد در زبانها افتاد که خارجیان دوش ابوسلمه را بکشتند و ابواللّطایف شاعر در این معنی میگوید: حیلة الهاشمی اسرع لاشک ک نفوذاً من حیلة الخلال خاب من قد سعی ثلثین عاماً ینبغی حتف اَنفه غیرآل لم یزل ذاک دأب کفّیه حتی عضّه حدّ صارم فی القذال. و ابوسلمه چهارماه بیش وزارت نکرد و هارون بن سعید عجلی او را به این ابیات مرثیه گفت: الا قل لرهطالملک من آل هاشم مقالة من اضحی بماکان عالما اما فی الذی اسداه حفص الیکم ثواب فیعفی عنه ان کان ظالما و لو غیرکم أبلاه حفص بلائکم لجازوه خیراً او لأدّوه سالما فما هکذا فعل الأخایر منکم اذا ما کرام الناس عدّوا المکارما. و گویند که ابوسلمه سخی و مفضال و فصیح و شاعر و مفسّر و مباحث بود و بر امثله و بروات «آمنت باللََّه وحده» نوشتی. وقتی از دیوان خلافت براتی جهت ابواللطایف شاعر نوشته بودند به ده هزار درم و به توقیع ابوسلمه احتیاج بود و او به تأخیر میانداخت ابواللطائف این اشعار به او نوشت: قل للوزیر اراه ال فی الامر رشده الباذل النّصح طولا لآل احمد جهده اطلت حبس کتابی و حمله ثم ردّه یا اوحدالناس وقّع آمنت باللََّه وحده. گویند ابوسلمه با سفّاح عتابی میکرد به سبب چیزی که از سفّاح دیده بود نه بر مراد خویش گفت: یا امیرالمؤمنین امیّةبن الاشکر از پسر عمّ خویش کاری مستکره داشت این ابیات بگفت: نشدتک بالبیت الّذی طاف حوله رجال بنوه من لوی بن غالبی فانّک قد جرّبتنی هل وجدتنی اعینک فی الجلی و اکفیک جانبی و ان معشر دَبَّتْ الیک عداوة عقاربهم دَبَّت الیهم عقاربی. پسرعمّش گفت همچنین است و همیشه از تو حرکات نیکو دیده ام امیّه گفت پس موجب چیست که همیشه نالهٔ تو پنهان میشنوم پسرعمّش گفت بعد از این هیچ منکر نبینی. سفّاح با ابوسلمه گفت من نیز با تو هم چنینم و هرگز اندیشه نکرده ام که مکافات نیکوئیهای تو چگونه کنم الاّکه در این اندیشه مقصّر بوده ام. ابوسلمه گفت یا امیرالمؤمنین گمان من در تو همچنین است و به لطف تو امیدوارم و دست سفّاح ببوسید. گویند ابوسلمه بعد از این سخن بچند روز کشته شد تا محقق شود که لا وفاء للملوک. و بعد از ابوسلمه وزیر سفّاح بعضی گویند ابوالجهم بن عطیّه و بعضی گویند عبدالجبّاربن عبدالرحمن و بر قول صولی خالدبن برمک بود. و رجوع به حبط ج ۱ ص ۲۶۸، ۲۶۹، ۲۷۰، و دستورالوزراء ص ۲۵ و تجارب السّلف صص ۹۷ -۱۰۰ شود.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) حکم بن عبداللََّه بن سعد خطّاف. محدث و ضعیف است.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) حمّادبن سلمهٔ فقیه و ادیب تابعی. رجوع به حّمادبن سلمه... شود.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) حمّادبن معقل. محدّث است.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) حمصی. سلیمان بن سلیم. محدّث است و اسماعیل بن عیاش و بقیه از او روایت کنند.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) خَلّال. رجوع به ابوسلمه حفص بن سلیمان... شود.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) خیّاط. محدّث است و از عمربن قصیر روایت کند.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) راشد الفزاری. محدّث است.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) ربیع بن حبیب حنفی. محدّث است.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) زبیربن عربی. محدّث است و بعضی نام او را زبید گفته اند.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) سعیدبن بشر. محدث است و از قتاده روایت کند.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) سیاربن حاتم العنزی البصری. محدّث است.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) شامی. حریز از وی روایت کند.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) صاحب الطّعام. محدّث است و از جابربن یزید روایت کند.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) عبادبن منصور الباجی البصری. محدّث است.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) عبدالعزیزبن ابی سلمة الماجشون. تابعی است.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) عبداللََّه بن عبدالأسدبن عبدیالیل هلال بن عبداللََّه المخزومی، عمه زادهٔ رسول صلوات اللََّه علیه و نخستین شوی امّ المؤمنین امّ سلمه است. او در اوائل بعثت ایمان آورد و از مهاجرین به حبشه است و پیش از رسول بمدینه هجرت کرد و در غزوهٔ عشیره در غیبت رسول از مدینه بجای آن حضرت منصوب گشت و غزوهٔ بدر را دریافت و به غزوهٔ اُحدُ مجروح گشت و در جمادی سال سوّم هجرت در مدینه بدان خستگی درگذشت. و رسول صلوات اللََّه علیه به سال چهارم هجرت امّ سلمه را تزویج فرمود.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) عبداللََّه بن عبدالرحمن بن عوف. تابعی است.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) عبداللََّه بن مرافع الخضرمی البصری. محدّث است.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) عبیداللََّه بن عبدالرحمن بن عبید الحنفی. محدث است و از او عمروبن علی روایت کند.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) عثمان بن مسلّم الشحّام. محدّث است.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) عثمان بن مقسم البری الکندی البصری. محدّث است.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) فضل بن میمون بصری. محدّث است و از او جبان بن هلال روایت کند.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) کلاعی. او از ثوبان و از او احوص بن حکیم روایت کند.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) محمدبن محمد سمرقندی. رجوع به محمد... شود.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) محمدبن میسره داودبن ابی حفصه. محدّث است.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) المدنی. شاعری مُقِلّ است. (ابن الندیم).[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) مسعربن کدام بن ظهیر. رجوع به مسعر... شود.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) مغیرةبن مسلم الخراسانی القسمی. محدّث است و ابوداود طیالسی از او روایت کند.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) منصوربن سلمة الخزاعی. محدّث است.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) منهال بن بحر. محدّث است و عمروبن علی از او روایت کند.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) موسی بن اسماعیل المنقری. محدّث است.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) مولی آل ربیعه. او از ابوهریره دوسی روایت کند: لو کان الدّین عندالثریّا لتناوله رجالٌ من فارس.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) واسطی. از شعبی روایت کند.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) یحیی بن المغیرةبن عبدالرحمن المخزومی. او از ابی فدیک و ابن رافع روایت کند.[ اَ سَ لَ مَ ] (اِخ) یوسف بن یعقوب بن ابی سلمة الماجشون. تابعی است. رجوع به ماجشون یوسف و رجوع به یوسف... شود.
کلمات همقافیه با «ابوسلمه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مه» برای سرودن شعر