معنی ابوسلامه
7 بازدید
[ اَ سَ مَ ] (ع اِ مرکب) گاو دریائی. اَطوم. بقرةالماء. زالخه. مَلِصَه.[ اَ سَ مَ ] (اِخ) تابعی است و از عمربن الخطاب روایت کند.[ اَ سَ مَ ] (اِخ) ثقفی. صحابی است و نام او عروه است.[ اَ سَ مَ ] (اِخ) حبیبی. صاحب استیعاب گوید: او ابوسلامهٔ سلامی است. رجوع به ابوسلامهٔ سلامی شود.[ اَ سَ مَ ] (اِخ) خداش. رجوع به ابوسلامهٔ سلامی شود.[ اَ سَ مَ ] (اِخ) خداش. رجوع به ابوسلامهٔ سلامی شود.[ اَ سَ مَ ] (اِخ) سلامی. نام او خداش. صحابی است و صاحب استیعاب گوید ابوسلامهٔ حبیبی همین ابوسلامه است. و بعضی کنیت خداش را ابوالنضر گفته اند. و او را حدیثی است از رسول صلوات اللََّه علیه که مردی را دربارهٔ پدر یکبار نصیحت فرمود و در حق مادر سه بار.[ اَ سَ مَ ] (اِخ) سلمی. صحابی است.
کلمات همقافیه با «ابوسلامه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مه» برای سرودن شعر