معنی ابوسفیان

معنی ابوسفیان

4 بازدید
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) بنا بر افسانهٔ متداول عوام به زمان جاهلیت به شهر الباره در جبل الزاویه واقع به شمال ابامه و مغرب معرّةالنعمان شام، ملکی موسوم به ابوسفیان از قوم یهود بود. و به زمان او عبدالرحمن بن ابی بکربن ابی قحافه چندی در این شهر میزیست و با لهیعه دختر ابوسفیان عشق می ورزید. آنگاه که عبدالرحمن بدعوت پدر اسلام آورد لهیعه نیز به متابعت او دین مسلمانی گرفت و هر دو از الباره بگریختند و چون ابوسفیان از فرار آن دو آگاه گشت با لشکری به تعاقب ایشان شتافت و جنگ میان آنان درپیوست و عمر بدین معنی از غیب ملهم گشت و با خالد بیاری عبدالرحمن شد و عمر عبدالرحمن را بکشت و خطهٔ حکمرانی او در حیطهٔ تصرف مسلمانان درآمد. و چنانکه گفتیم این حکایت افسانه ای بیش نیست و بر هیچ اصلی تاریخی متکی نمی باشد. و امروز در شمال این شهر قلعه ای به نام قلعهٔ ابی سفیان هست و خرابه ها و آثار باستانی که از عظمت قدیم شهر حکایت می کند باقی است.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) تابعی است. او از علی علیه السلام و از او عمران بن سلیمان روایت کند.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) والد عبداللََّه بن ابی سفیان. بعضی او را صحابی گفته اند.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) او راست: کتاب المعرفة و التاریخ. (ابن الندیم).
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) ابن جابربن عتیک انصاری. او از پدرخویش و از او ابن یزید روایت کند.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) ابن جبیر. محدّث است.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) ابن حارث بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف. صحابی است. او پسر عم رسول و برادر رضاعی آن حضرت بود صلوات اللََّه و سلامه علیه از حلیمه و پیش از بعثت از اصدقاء پیغامبر صلی اللََّه علیه و آله بود و پس از آن در جرگهٔ دشمنان آن حضرت درآمد و به روز فتح مکّه ایمان آورد و به سال پانزدهم یا بیستم از هجرت درگذشت و در آن وقت که مشرک بود هجای رسول (ص) میگفت و حسّان او را به شعر پاسخ کرد و بعضی گفته اند که کنیت او نام او است و برخی نام او را مغیره گفته اند.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) ابن حارث بن قیس بن زید انصاری. صحابی است و روز احد یا خیبر به شهادت رسید.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) ابن حرب. رجوع به ابوسفیان صخر شود.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) ابن حویطب بن عبدالعزّی قرشی عامری. صحابی است. بروز فتح مسلمانی آورد و به جنگ جمل کشته شد.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن بن مطلب بن ابی وداعه سهمی. او از پدر و جدّ خویش و از او عبدربّه بن عطاء روایت کند.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) ابن العلاء. یحیی القطان از او روایت کند.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) ابن وکیع. او از اعمش روایت کند.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) اسماعیل بن عبیداللََّه. محدّث است.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) حبیب بن حسن بن شعبه. محدّث است و از او انس بن سیرین روایت کند.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) حرب بن سریج. محدّث است و زیدبن حباب از او روایت کند.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) حکیم بن منصور واسطی خزاعی. محدّث است و از یونس بن عبیده روایت کند.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) رازی. او راست: کتاب الاستحسان.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) الرعینی. تابعی است و از ابی امامه روایت کند.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) الرملی. سهیل بن میسره. او از عطاء خراسانی روایت کند.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) رواسی. رجوع به ابوسفیان وکیع بن جراح شود.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) زیاد المدنی. محدّث است.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) سراقةبن مالک بن جعشم. صحابی است.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) سعیدبن یحیی الحمیری الواسطی. محدّث است.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) شامی. او از بحیربن ریسان و از او بقیه روایت کند.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) صالح بن مهران. محدّث است و از او عمروبن علی روایت کند.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) صخربن حرب بن امیّةبن عبد شمس بن عبدمناف قرشی اموی پدر معاویه و یزید و عتبه و برادران دیگر. مولد وی ده سال پیش از عام الفیل بود. او یکی از اشراف قریش در جاهلیت است و عمال داشت که با مال خویش و اموال قریش بشام و دیگر اراضی عجم به تجارت میفرستاد و گاه بود که نیز خود به تجارت سفر میکرد و لوای رؤسا معروف به رایت عقاب، سپرده بدو بود. گویند به جاهلیت افضل قریش در تدبیر و رای سه تن بودند: عتبه و ابوجهل و ابوسفیان. در جاهلیت صدیق عباس عم رسول (ص) و ندیم او بود و بیوم الفتح یعنی فتح مکه، مسلمانی پذیرفت و رسول صلی اللََّه علیه و آله در جنگ حُنین صد اشتر و چهل اوقیه سیم از غنایم بدو عطا فرمود و در صدق نیت او در مسلمانی اختلاف است بعضی گویند او از دل مسلمانی گرفت چنانکه سعیدبن مسیب از پدر خود روایت کند که به روز یرموک ابوسفیان را دیدم که در زیر لوای پسر خود یزید جنگ میکرد و میگفت یا نصراللََّه اقترب؛ یعنی ای پیروزی خدا ما را دریاب و باز در روز یرموک بر هر طائفه از جیش مسلمین که می گذشت می ایستاد و می گفت: اللََّه اللََّه فانکم دارةالعرب و انصارالاسلام و انّهم دارةالروم و انصارالمشرکین اللهم هذا یوم من ایامک اللهّم انزل نصرک علی عبادک؛ میگفت خدای را بکوشید، چه شما حصار عرب و یاران اسلامید و اینان از دودهٔ روم و انصار مشرکین اند خدایا امروز روزی از روزهای تست نصرت خویش بر بندگان خود فروفرست. و برخی دیگر گویند که او بزمان جاهلیّت مانوی و پس از قبول مسلمانی ملجأ و کهف همهٔ منافقین بود. چنانکه در حدیث است که به یوم الفتح عباس عم رسول او را بر ترک خویش نشانید و نزد پیامبر صلی اللََّه علیه و آله شد و از حضرت او برای ابوسفیان امان طلبید. رسول صلّی اللََّه علیه و آله فرمود ای شگفت آیا گاه آن نیامد که تو دانی که خدائی جز خدا نیست ابوسفیان گفت پدر و مادرم فدای تو زهی بردبار و کریم و دوستار رحم که توئی چرا ندانم که اگر با اللََّه غیری بودی مرا درمی یافتی و باز فرمود ای عجب آیا وقت آن نشد که بدانی من فرستادهٔ اویم گفت پدر و مادرم فدای تو باد امّا هذه ففی النّفس منها شی ء؛ یعنی در این باب چندان بر یقین نیستم. عباس به او گفت وای بر تو شهادتین بگوی پیش از آنکه گردنت بزنند پس او تشهّد گفت و اسلام آورد پس از او عباس به پیامبر گفت ابوسفیان مردی جاه دوست است اجازت فرمای که هرکس بخانهٔ او درآید ایمن ماند و رسول بپذیرفت و فرمود هر که به خانهٔ ابوسفیان درآید ایمن است و هرکه داخل کعبه باشد ایمن است و هر که سلاح بیفکند ایمن است و هرکه در خانهٔ خویش ببندد ایمن است. و ابن زبیر گوید: او را در غزوهٔ یرموک دیدم هر نوبت که سپاه روم چیره می شدند ابوسفیان میگفت: ایه بنی الاصفر. و در هر کرّت که مسلمین بر آنها فائق میشدند، ابوسفیان می گفت: و بنوالاصفر الملوک ملوکُ الرْ- روم لم یبق منهم مذکور. و چون لشکر مسلمانان فاتح شد ابن زبیر قصّهٔ ابوسفیان با پدر حکایت کرد زبیر گفت خدا او را بکشد ابوسفیان از نفاق دست برنمیدارد آیا ما از رومیان برای او بهتر نیستیم و ابن مبارک از ابن ابجر روایت کند: آنگاه که مسلمانان با ابی بکر صدّیق بیعت کردند ابوسفیان نزد علی علیه السلام شد و گفت آیا پست ترین خاندان قریش بر شما غالب شد اگر اجازت کنی مدینه را از سواره و پیاده بینبارم. امیرالمؤمنین علی فرمود تو همیشه دشمن اسلام و مسلمانان بودی و از این دشمنانگی تو باسلام و اهل اسلام هیچ زیان نیامد ما ابابکر را اهل و صالح خلافت دیدیم و بگزیدیم. و از حسن روایت آمده است که ابوسفیان آنگاه که خلافت بر عثمان قرار گرفت نزد خلیفه شد گفت پس از تیم و عدی کار ترا شد (مراد از تیم ابوبکر و از عدی عمربن الخطاب است) آنرا چون گوئی بگردان و میخ های آن از بنی امیه کن، این کار سلطنت است و بهشت و دوزخ را ندانم چیست. عثمان بانگ بر وی زد و گفت بیرون شو خدای سزای تو در کنار تو نهد. و صاحب استیعاب گوید: از این گونه اخبار بسیار است و من همه را ذکر نکردم و در بعض آن اخبار اموری است که دلالت میکند بر آنکه اسلام ابوسفیان سالم نبوده است. و او را بمناسبت پسر او حنظله که در سپاه مشرکین در روز بدر کشته شد ابوحنظله نیز مینامیدند و ابوسفیان خود در غزوهٔ حُنین در سپاه مسلمین بود و یک چشم او در جنگ طائف بشد و تا جنگ یرموک اعور بماند و بدان جنگ سنگی بچشم دیگر او رسید و از آن چشم نیز نابینا گشت و در خلافت عثمان به سال ۳۳ درگذشت و بعضی سال ۳۱ و ۳۲ و ۳۴ هـ .ق. نیز گفته اند و پسر او معاویه و به بعض روایات عثمان بر وی نماز گذاشت و در بقیع جسد او بخاک سپردند و عمر او ۸۸ سال و بعضی نودواند گفته اند و او کوتاه بالا و بزرگ سر بود. آنچه تا اینجا نقل کردیم خلاصه ای از کتاب استیعاب حافظ ابی عمر یوسِف بن عبداللََّه معروف به ابن عبدالبر نمری قرطبی است. ابوسفیان دختری بنام امّ حبیبه داشت که در مکّه با شوی خود مسلمانی پذیرفتند و با شوهر خویش به حبشه مهاجرت کرد و پیغمبر امّ حبیبه را بعد از وفات شوهر تزویج کرد و آنگاه که ابوسفیان پس از نقض صلح برای اصلاح کار بمدینه شد، معروف است که امّ المؤمنین امّ حبیبه او را بخوشی نپذیرفت و از مطاوی و فحاوی اخبار و قصص میتوان گمان برد که قراری نهانی در این سفر میان او و رسول صلوات اللََّه علیه در تسلیم مکّه و عدم مقاومت ابوسفیان رفته است چه در یوم الفتح پیامبر خانهٔ او را مأمن مشرکین کرد. در جنگ بدر پسر دیگر ابوسفیان اسیر مسلمانان شد و سپس مسلمین او را بدل مردی انصاری آزاد کردند و جنگ احد را ابوسفیان سبب بود و غزوهٔ احزاب را نیز به سال پنجم هجرت علّت او بود و از این جنگ دانست که ستیز با مسلمانان سودی ندارد و آنگاه که صلح حدیبیّه نقض شد و آگاهی یافت که رسول صلّی اللََّه علیه و آله عزیمت جنگ مکّه فرموده است برای اصلاح بتن خویش بمدینه رفت و در جنگ فتح مکّه بنهانی از شهر بیرون شد و به سپاه مسلمین پیوست و مسلمانی آورد و سپس از دست پیامبر صلوات اللََّه علیه حکومت نجران و عاملی صدقات طائف یافت و بزمان خلافت ابوبکر نیز حکومت پاره ای از حجاز و نجران داشت. و رجوع به حبط ج ۱ ص ۱۱۹، ۱۲۶، ۱۲۸، ۱۲۹، ۱۳۰، ۱۳۳، ۱۳۴، ۱۳۵، ۱۳۶، ۱۵۲، ۱۷۱، ۱۸۷، ۲۳۸، ۲۳۹، ۲۹۸ شود.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) طریف بن شهاب السعدی. محدّث است.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) طلحةبن نافع. تابعی است و از جابر روایت کند.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) طلحةبن یحیی. محدّث است.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) عبدالرحمن بن عبداللََّه النسوی. قاضی نیشابور. محدّث است.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) عبدالرحیم بن مطرف السروجی. محدّث است.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) عبداللََّه بن سفیان بن عبیداللََّه بن رفاعة الفزاری. محدّث است.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) قطبةبن العلاءبن المنهال. محدّث است.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) محمدبن حمید المعمری. محدّث است.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) محمدبن زیاد الالهانی. محدّث است و از او اسماعیل بن عیاش و بقیه روایت کرده اند.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) محمدبن سفیان عنزی. محدّث است.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) محمّدبن عیسی بن القاسم بن سمیع. از اعمش و اوزاعی روایت کند.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) مدلوک. صحابی است و از آنروی بمدلوک ملقب است که رسول دست بر پیش سر او سود و به او دعا گفت و گویند پیش سر او سیاه ماند در حالتی که بقیّت موی سر او سپید گشت.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) مغیرةبن حارث بن عبدالمطلب. رجوع به ابوسفیان بن حارث شود.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) مقرنی یا مدنی یا مزنی. او از ابی هریره و از او واصل بن سیف روایت کند.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) مولی ابی احمدبن ابی احمد. تابعی است او از ابی هریرة و ابی سعید و از او داود روایت کند.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) نصربن موسی المروزی. محدّث است.
[ اَ سُ فْ ] (اِخ) وکیع بن جراح بن ملیح الرواسی. عباس دوری گوید که: احمدبن حنبل بمن گفت اگر وکیع را دیده بودی میدانستی که مثل او را ندیده ای و باز احمدبن حنبل گفت چشمان من مانند وی هرگز ندید، حدیث را نیکو به یاد میسپرد و گفتار او در فقه بسی خوب بود با ورع و اجتهاد. و غیبت کس نمی کرد و باز احمد حنبل گفت در علم و حفظ و حلم توأم با ورع و خشوع کسی را چون ابوسفیان نیافتم. یحیی بن اکثم گوید: در سفر و حضر با وی بودم او صائم الدهر بود و به هر شب یکبار ختم قرآن میکرد. گویند مردی بدو درشت و دشنام میگفت وکیع به خانه شد و روی در خاک مالید و بیرون آمد و گفت زیاده کن چه اگر وکیع گناه کار نبودی ترا بر وی نگماشتندی. وکیع از ائمهٔ اعلام مانند اسماعیل بن ابی خالد و هشام بن عروه و اعمش و ابن عون و ابن جریح و اوزاعی و شعبه و سفیان روایت کند و او در ۳۳ سالگی املاء حدیث کرد و پس از مرگ ثوری به جای وی نشست و تصانیف بسیار کرد. مولد او به سال ۱۲۹ و یا ۱۲۸ هـ .ق. بوده است و به سال ۱۹۶ زیارت خانه کرد و چون به فید بازگشت در محرم ۱۹۷ هـ .ق. به شصت وشش سالگی درگذشت و قبر او در خارج فید مشهور است. رجوع به صفةالصفوه ج ۳ و حبط ج ۱ ص ۲۸۶ شود.

کلمات هم‌قافیه با «ابوسفیان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید