معنی ابوسعید

معنی ابوسعید

5 بازدید
[ اَ سَ ] (اِخ) نام جزیره ای به افریقیّه در اُبُک به خلیج تاجورا.
[ اَ سَ ] (اِخ) صحابی است. و صاحب استیعاب گوید: فیه نظر.
[ اَ سَ ] (اِخ) تابعی است. او از ابن عمر و از او ابراهیم بن محمد روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) تابعی است. و از ابن عباس روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) او از خالدبن یزید و از او سعیدبن ابی هلال روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) حاکم خراسان از دست وشمگیر پس از عزل ابوعلی. رجوع به حبط ج ۱ ص ۳۲۶ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) (شیخ...) آنگاه که ابوعلی بن سینا شیخ الرئیس بهمدان بود چهل روز در خانهٔ او متواری گشت. رجوع به حبط ج ۱ ص ۳۵۶ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) (شیخ...) صاحب کشف الظنون این نام را بی شرحی آورده و کتابی بنام مناقب الامام الاعظم بفارسی بدو نسبت کرده است.
[ اَ سَ ] (اِخ) این نام را حاجی خلیفه بی معرّفی دیگر آورده و کتابی بنام منائح القرائح فی مختارالمراثی و المدائح به او منسوب داشته است.
[ اَ سَ ] (اِخ) کاتب چلبی این کنیت را بی قیدی آورده و رسالة فی زیارة القبور والدعاء را بدو منتسب ساخته است.
[ اَ سَ ] (اِخ) رجوع به حبط ج ۲ ص ۱۲۷ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) رجوع به حبط ج ۲ ص ۱۳۸ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) محدّث است و حیوه از او روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) (امیر شیخ...) یکی از امرای بابریه. او در اول سلطنت شاه محمود به هرات آمد و بجور و تعدّی از اهالی دیناری نه دینار مطالبه و جمع کرد و امیر شیر حاجی بر دفع شیخ ابوسعید برخاست و شیخ ابوسعید با برادر خود حسینعلی بطرف آب مرغاب گریخت و میان کوه مختار و طقوز رباط جنگی بین آنان درپیوست و شیخ ابوسعید کشته شد. رجوع به حبط ج ۲ ص ۲۲۷ و ۲۲۸ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) آقسنقر برسقی ملقب به سیف الدین قسیم الدوله صاحب موصل و رحبه و دیگر نواحی. او پس از سپهسالار مودود از طرف سلطان محمد ملکشاه سلجوقی امارت این صقع یافت و مودود در سال ۵۰۷ هـ . ق. بدست جماعتی از باطنیان کشته شد و آق سنُقر در این وقت شحنهٔ بغداد بود و این منصب را سلطان محمد در سال ۴۹۸ هـ . ق. یعنی پس از مرگ برادر خود برکیارق آنگاه که بسلطنت رسید به آق سنقر داد و در سال ۴۹۹ هـ . ق. سلطان محمد آق سنقر را به محاربهٔ کیقبادبن هزاراسب دیلمی منسوب به باطنیّه به محاصرهٔ تکریت مأمور کرد و او در رجب این سال به تکریت شد و آن شهر را تا محرم سنهٔ ۵۰۰ محصور داشت و آنگاه که تسخیر قلعهٔ تکریت نزدیک شد سیف الدوله صدقه بدانجا شد و او قلعه را تسلیم کرد و با اموال و ذخایر خویش بیرون شد و زمانی که به حلّه رسید بمرد و وقتی که خبر مرگ مودود اسپهسالار به سلطان محمّد رسید به آق سنقر امر کرد که تجهیز جیش کرده و به موصل برای قتال با مردم فرنگ به شام شود و آق سنقر به موصل شد و موصل را قبضه کرد و با مردم فرنگ جنگ و آنان را از حلب دفع کرد و سپس به موصل بازگشت و بدانجا بزیست تا در جمعهٔ نهم ذیقعدهٔ سال ۵۲۰ هـ . ق. به قول عماد جماعتی از باطنیان در زیّ صوفیه به جامعِ موصل درآمده و آنگاه که او از نماز بازمیگشت وی را به زخمها بکشتند و ابن جوزی گوید قتل او در مقصورهٔ جامع موصل در سال ۵۱۹ هـ . ق. بود و علّت کشتن او آن بود که او برای برکندن باطنیّه مساعی بسیار بکار برده بود و جمعی کثیر از آنان بکشته بود. و پس از او عزالدین مسعودبن آق سنقر به جای او نشست.
[ اَ سَ ] (اِخ) آق سنقربن عبداللََّه ملقب به قسیم الدوله و معروف به حاجب جدّ خاندان اتابکان موصل پدر عمادالدین زنگی بن آق سنقر مملوک سلطان ملک شاه بن الب ارسلان سلجوقی. آنگاه که تتش تاج الدولةبن الب ارسلان سلجوقی بر شهر حلب مستولی گشت آق سنقر را که مملوک برادر او بود در حلب نائب خویش کرد. و او پس از زمانی بر تتش طاغی گشت و تاج الدوله که در این وقت صاحب دمشق بود به قصد تنکیل آق سنقر در ۴۸۷ هـ . ق. لشکر به حلب برد و آق سنقر در جمادی الاولی همین سال در این جنگ کشته شد و او را به مدرسهٔ زجاجیّهٔ حلب به خاک سپردند و ابن خلکان گوید نبیرهٔ او نورالدین محمود بر مقبرهٔ جدّ خویش اوقاف بسیار کرد.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابان بن ابی عیّاش فیروز. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابان بن تغلب بن ریاح جریری بکری. رجوع به ابان... در این لغت نامه شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابان بن عثمان بن عفّان. تابعی است. رجوع به ابان... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابان بن عمر. تابعی است.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابراهیم بن طهمان هروی. محدّث است. رجوع به ابراهیم بن طهمان... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابراهیم بن عبدالرحمن بن عوف زهری. او راست: جزئی در حدیث.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن ابراهیم مغربی. او راست: مختصری در مفردات ادویه بنام فتح فی التّداوی من جمیع الأمراض و الشکاوی.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن ابی الخیر. او راست: کتاب مقامات امیر کلال.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن ابی السرور اسرائیلی سامری عسقلانی طبیب. او راست: خلاصةالقانون.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن ابی عصرون عبداللََّه بن محمد موصلی. رجوع به ابن ابی عصرون ابوسعید... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن ابی عمر[ و ] علی بن حمدون سیستانی. صاحب تاریخ سیستان آنجا که فضائل سیستان را برمیشمرد این ابوسعید را از مفاخر سیستان بشمار می آورد. رجوع به تاریخ سیستان چ طهران ص ۲۰ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن ابی فضالة الحارثی. صحابی است.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن ابی مسلم بن ابی الخیر. ملقب بغیاث الغیب. طبیب. او راست: کتاب الشامل فی الطب، و این کتاب را در ۷۳۶ هـ . ق. باتمام آورده است.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن اعرابی. احمدبن محمد بصری. وی مقیم مکّه و در پایان مائهٔ سیم و اوائل مائهٔ چهارم میزیست و او را شیخ الحرم میخواندند. او از مشاهیر اهل طریقت است و علوم ظاهر و باطن با هم گرد کرده و به صحبت بسیاری از مشایخ صوفیه رسیده است از جمله: شیخ جنید و عمروبن عثمان مکّی و ابوالحسین نوری و شیخ حسن مسوحی و شیخ ابوالفتح حمّال و جز آنان. و او را سخنان بلند است و از آن جمله است: لایکون قربٌ الا وثمة مسافة؛ نزدیکی آنجا گویند که هنوز مسافتی فاصله باشد. و لایکون الشّوق الا علی الغایب؛ شوق جز غایب را نبود. و التصوف ترک الفضول و المعرفة کلّها الاعتراف؛ تصوف دست بازداشتن از نابایست و شناسائی و خستو شدن بنادانی باشد. و نیز او گوید: علم با آداب آن بکمال رسد و علم بی آداب را سودی نیست. وی به سال ۳۴۰ هـ . ق. به مکّه رحلت کرد. و از تألیفات اوست: کتاب الوصایا. کتاب الجمع و التفریق در آداب طریقت و کتاب الفوائد مشتمل بر کلمات این طائفه.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن اوس الجزری. او راست: کتاب الابل.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن اولجایتو خدابنده ملقب به علاءالدین. آخرین ایلخانان ایران و نهمین پادشاه مغول. مولد او شب چهارشنبهٔ هشتم ذی القعدهٔ سال ۷۰۴ هـ . ق. به آذربایجان بود. و در هفت سالگی امیر سونج به اتابیکی او منسوب شد و در سال ۷۱۳ او را حکومت خراسان دادند و سه سال و کسری بدان مقام ببود. پدر ابوسعید اولجایتو در سلخ رمضان ۷۱۶ هـ . ق. درگذشت و در این وقت ابوسعید به مازندران بود چون خبر فوت پدر شنید امیر سونج را بخواست و او به ابوسعید پیوست و بجانب سلطانیّه عزیمت کرد و به چهارده سالگی در غرّهٔ صفر۷۱۷ هـ . ق. بر اریکهٔ سلطنت نشست و زمام امور به امیرچوپان سلدوز سپرد و وزارت به خواجه رشیدالدین و خواجه علیشاه داد و امیر ابرنجین را به امارت دیاربکر و تیمورتاش فرزند امیرچوپان را به امارت روم تعیین کرد. در آغاز امر گروهی از شاهزادگان اطراف در عراق و آذربایجان و خراسان فتنه ها انگیختند و امیر چوپان آن فتنه ها بنشاند و در این دوره جنگ با مصر خاتمه یافت و طوائف قفقاز و قسمت جنوبی روسیه سر به اطاعت درآوردند و تیمورتاش پسر امیرچوپان نفوذ این دولت را در آسیةالصّغری مستحکم ساخت. خواجه رشیدالدین مؤلف جامع التواریخ رشیدی که در فنون حکمت و طب و ادب ید طولی داشت و در زمان غازان و اولجایتو اوائل دولت سلطان بوسعید شغل وزارت میراند به سعایت خواجه علیشاه در رجب ۷۱۷ معزول شد و به زمستان آن سال سلطان ابوسعید به بغداد رفت و باوّل بهار بازگشت و بار دیگر امیرچوپان خواجه رشیدالدین را به وزارت خواند. لکن خواجه علیشاه او را به قتل سلطان محمد خدابنده متهم داشت و گفت فرزند خواجه رشید شربت دار سلطان بود و او سلطان را مسموم ساخت و در این تهمت چندان لجاج ورزید تا خواجه رشیدالدین را به سال ۷۱۸ هـ . ق. به قتل رسانیدند و یکی از سلاطین مغول موسوم به میسور که به ماوراءالنهر اقامت داشت به خراسان حمله برد. سلطان ابوسعید، امیر حسین گورکان را به مقابلهٔ او به خراسان فرستاد و میسور بگریخت و باز پادشاه ازبک دشت قبچاق به دربند هجوم برد و سلطان و امیرچوپان خود به مدافعهٔ او رفتند و امیرچوپان از آب کُر بگذشت و بر ازبکان تاخت و گروهی از آنان را بکشت و بقیةالسیف متواری شدند و سلطان ابوسعید به سلطانیه بازگشت. آنگاه امیرچوپان قصد گرجستان کرد. در آنجا امرائی که دشمن وی بودند بغتةً بر وی تاختند و مردم او را بپراکندند و با فرزند خود حسن بگریخت و بسلطان ملحق شده در ۷۲۱ هـ . ق. تیمورتاش فرزند امیرچوپان که ولایت روم با وی بود دعوی مهدویت و استقلال کرد و قصد حمله به آذربایجان نمود. امیرچوپان با نصایح پدرانه او را از این نیّت بازداشت و سلطان گناه او بخشید و ولایت روم همچنان بر وی مستقر کرد. در ۷۲۴ هـ . ق. خواجه علیشاه وزیر گذشته شد و منصب وزارت به رکن الدین صائن دادند. در ۷۲۵ سلطان ابوسعید را بدختر امیرچوپان تعلق خاطری پیدا آمد و این دختر را از سال ۷۲۳ امیر شیخ حسن بن امیرحسین بن آقبوقا بزنی داشت و این همان شیخ حسن ایلکانی معروف به امیر شیخ بزرگ است. سلطان ابوسعید از امیرچوپان درخواست تا دختر را از شوی بازگیرد و بسلطان تزویج کند و امیرچوپان بدین ذل و رسوائی تن درنداد و سامان مسافرت سلطان را به بغداد فراهم ساخت و بغدادخاتون را با شوهر به قراباغ فرستاد و در این وقت که سلطان از امیرچوپان دل خوشی نداشت وزیر صائن الدین فرصت غنیمت شمرده، بسعایت پرداخت. روزی امیرچوپان از سلطان علت حزن و اندوه وی پرسید سلطان از دمشق خواجه فرزند چوپان شکایت گونه ای کرد چوپان قصّه با پسر بازگفت. دمشق خواجه گفت صائن الدین وزیر به سعایت مشغول است و مزاج پادشاه بر تو بگردانیده است. امیرچوپان صلاح وقت در آن دید که چندی از دربار دور ماند و وزیر را از پادشاه جدا کند. به بهانهٔ تمشیت امور خراسان آهنگ آن ناحیت کرد و وزیر را با خود ببرد و دمشق خواجه در خدمت سلطان بازماند و ابوسعید به سلطانیه شد و دمشق خواجه در غیبت پدر در امور ملک مستقل بود و پادشاه را از آن خوش نمی آمد. در این وقت بعض از سعات بسلطان گفتند که دمشق خواجه با یکی از متعلقات تو مهر میورزد. اتفاقاً در آن اوقات چند سر از قطاع الطریق آورده بودند. سلطان آوازه انداخت که سر امیرچوپان و کسان او است. دمشق خواجه هراسان از قلعهٔ سلطانیه بگریخت و او را تعاقب کرده بکشتند و در ۷۲۷ هـ . ق. فرمان به قتل همهٔ چوپانیان صادر شد و ابوسعید بتن خویش از سلطانیه به قزوین رفت و بگرد کردن لشکر پرداخت و امیرچوپان ناگزیر دل بر حرب سلطان نهاد و وزیر صائن الدین را که منشأ این فتنه ها بود بکشت. آنگاه آهنگ عراق کرد و در سمنان بخدمت شیخ رکن الدین علاءالدولهٔ سمنانی رسید و او را به شفاعت نزد سلطان فرستاد سلطان شفاعت او نپذیرفت و علاءالدوله مأیوس بازگشت و جمعی از سپاهیان امیرچوپان به سلطان پیوستند. چوپان ناچار به خراسان بازگشت و در آخر بهرات نزد ملک غیاث الدین کرت پناهید و غیاث الدین در اول وی را به خوشی پذیرفت لکن او را با بعض فرزندان به امر ابوسعید بکشت در محرم ۷۲۴ هـ . ق. برحسب وصیّت چوپان سلطان جنازهٔ ویرا به مدینه فرستاد تا بخاک سپردند و بغدادخاتون را از شوهر او امیر شیخ حسن بطلاق جدا کرده بازدواج خویش درآورد و از آن پس ابوسعید زمام امور ملک در قبضهٔ اقتدار گرفت و تا ربیع الثانی ۷۳۶ هـ . ق. که تاریخ وفات اوست باستقلال فرمان راند. در عهد ابوسعید مذهب تشیع که به روزگار اولجایتو مذهب رسمی ملک بود بار دیگر به طریقت سنّت و جماعت بدل شد. پس از ابوسعید چون فرزند نداشت مملکت تجزیه شد و تا ظهور تیمور هرج و مرج در ملک و کشمکش میان امرای او دوام یافت. رجوع به حبط ج ۲ ص ۶۵، ۶۷، ۶۸، ۶۹، ۷۰، ۷۱، ۷۲، ۷۳، ۷۴، ۷۵، ۷۶، ۷۷، ۷۸، ۸۹، ۱۲۰، ۱۲۴ و ۴۲۱ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن داودبن متی بن ابوالمعین بن ابی فانه طبیب نصرانی. او با پدر چندی طبیب الظافر باللََّه فاطمی بود و سپس با ملک ماری بن ایوب پادشاه نصرانی از مصر به بیت المقدس شد و به طبابت خاص ملک نصاری اختصاص یافت و آنگاه که سلطان صلاح الدین ایّوبی بیت المقدس را تسخیر کرد ابوسعید با پدر و برادران بخدمت سلطان منصوب گشتند. رجوع بنامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۴۴۵ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن رافع. عم عبادبن ابی صالح. از روات است.
[ اَ سَ ] (اِخ) (شیخ) ابن شمس الدین برادرزادهٔ قطب الدین عبداللََّه یکی از فقهای دورهٔ شاهرخ. وفات بطاعون ۸۴۸ هـ . ق.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن عبدالعزیز کوفی. رجوع به ابوسعیدبن فخرالدین عبدالعزیز... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن عوف بزاز. محدث است و ابونعیم از او روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن فخرالدین عبدالعزیز کوفی. ملقّب به برهان الدین یکی از کبار علمای خراسان. او از دست سلطان شاه در ۵۸۱ هـ . ق. قضا و شیخ الاسلامی شادیاخ داشت و منگلی بیک آن عالم ربّانی را بکشت و چون سلطان شاه بار دیگر شادیاخ را مسخر کرد منگلی بیک را به فخرالدین پسر ابوسعید سپرد تا او وی را بقصاص پدر بقتل رسانید. رجوع به حبط ج ۱ ص ۴۲۲ و ۴۲۳ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن قره یوسف (؟) او از دست میرزا شاهرخ بهادر در ۸۳۳ هـ . ق. حکومت آذربایجان یافت. رجوع به حبط ج ۲ ص ۲۰۲ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن کثیر قاری. یکی از قرّاء سبعه. رجوع به ابن کثیر عبداللََّه... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن کوچکونچی بن ابی الخیر. یکی از سلاطین شیبانی. (۹۳۷ - ۹۴۰ هـ . ق.).
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن لب فرج بن قاسم غرناطی. رجوع به ابن لب ابوسعید... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن المبارک. رجوع به ابن المبارک در این لغت نامه شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن جلال الدین میرانشاه بن تیمور گورکانی. از تیموریان حکمران ماوراءالنهر و هرات و بلخ و دیگر نواحی خراسان. (۸۵۵ -۸۷۲ هـ . ق.) وفات او به سال ۸۷۳ هـ . ق. بود. و رجوع به ابوسعیدمیرزا شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) (سلطان ...) ابن محمد درویش. پدر او بزمان میرزا بایسنقر داروغهٔ هرات بود و چون در ۸۳۵ هـ . ق. درگذشت میرزا بایسنقر منصب پدر بدو داد سپس حاکم هرات گشت و آنگاه که جنگ میان میرزا علاءالدوله و بایسنقر درگرفت او عزم فرار کرد و دستگیر شد و او را بند کرده بقلعهٔ نیره تو فرستادند و او از قلعه بگریخت و در ۸۵۳ هـ . ق. میرزا ابوالقاسم بابر ویرا بمقابله و مقاتلهٔ هندوکه فرستاد و او در جنگ با هندوکه در حدود خبوشان کشته شد.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن محمودبن طاهر خزینه دار. رجوع بتاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۲۹ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن مسلم بن ابی الخیر. معروف به غیاث طبیب. او راست: کتاب المحیط در طب، بفارسی.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن المعلی. تابعی است. او از علی و از او سلمةبن وردان روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن المعلی بن لوذان الزرقی الأنصاری. صاحبی است. و نام او رافع یا حارث یا اوس است. وی دو حدیث از پیامبر صلوات اللََّه علیه آورده است. وفات او در سال ۷۴ هـ . ق. بود.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن منصوربن علی بندار دامغانی منجّم. او در نیمهٔ اول قرن ششم و اواخر قرن پنجم میزیست. او راست کتاب احکام و آنرا در ۵۰۷ هـ . ق. تألیف کرده است.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن مهدی بن ابی سعید سمنانی. او راست: کتاب شمس الأدب.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن ولیدبن کثیر. محدّث است و از ضحاک بن عثمان روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابن ولیدبن کثیر. محدّث است و از ضحاک بن عثمان روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) ابی الخیر. رجوع به ابوسعید فضل اللََّه... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) احمدبن ابراهیم خوارزمی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) احمدبن ابراهیم مصری. رجوع به ابوسعید مهرانی... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) احمدبن حسن طوسی معروف به خویشاوند. رجوع به احمد... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) احمدبن حمدون مروزی. محدّث است و از عبداللََّه بن عثمان بن جبله روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) احمدبن خالد الضریر بغدادی. رجوع به احمد...شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) احمدبن خالد الوهبی. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) احمدبن داود حداد. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) احمدبن علی ساوکانی خوارزمی. امام مشهور. او از شیوخ ابن السمعانی است.
[ اِ سَ ] (اِخ) احمدبن محمدبن زیاد غزی معروف به ابن اعرابی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) احمدبن محمدبن عراقی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) احمدبن محمد سمرقندی. شاعر. متخلص به منشوری. او مداح آل ناصر و خاصه مادح سلطان محمود غزنوی است. و نظامی عروضی سمرقندی نام او را در چهارمقاله آورده است و در تذکره ها قصیده ای و چند قطعه از قصائد وی مضبوط است.
[ اَ سَ ] (اِخ) احمدبن محمد سجزی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) احمدبن محمّدبن عبدالجلیل سجزی مهندس. از علمای ریاضی، معاصر ابوریحان بیرونی. ابوریحان در آثارالباقیه (چ زاخائو ص ۴۲) نام شهور سجستان را از گفتهٔ او آورده است. رجوع به ابوسعید سجزی اسطرلابی شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) احمدبن محمد. فخرالدین. رجوع به احمدبن محمد مکنی به ابوسعید و ملقب به فخرالدین شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) احمدبن محمد مالینی. رجوع به ابوسعید مالینی... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) احمدبن محمد منشوری سمرقندی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) ادریسی. او راست: تاریخ استرآباد.
[ اَ سَ ] (اِخ) اَدَمی. سهل بن زیاد. رجوع به سهل ... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) اسدبن موسی. معروف به اسدالسّنه. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) اسرائیل بن موسی النصرانی. رجوع به اسرائیل... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) اسلم المنقری. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) اسماعیل بن علی بن زنجویه رازی سمان. رجوع به اسماعیل... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) اَشَجّ. او راست: کتاب تفسیر بر قرآن. (ابن الندیم).
[ اَ سَ ] (اِخ) اشجع. عبداللََّه بن سعید. محدث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) اصطخری. رجوع به اصطخری ابوسعید... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) (شیخ...) اصفهانی. یکی از فقهای عصر شاه اسماعیل صفوی بود و در ۹۲۶ هـ . ق. از جانب شاه خلعت و فرمان برای امیر غیاث الدین محمد و حکم عزل نظام الدین احمد را بهرات نزد امیرخان بن امیرکلابی ترکمان، والی خراسان و للهٔ طهماسب پسر شاه اسماعیل به هرات برد. رجوع به حبط ج ۲ ص ۳۷۹ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) اصمعی. رجوع به اصمعی عبدالملک بن قریب مکنی به ابوسعید... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) اعسم اسدی. حجاج بن ارطاة از او روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) الملک المظفر تقی الدین عمر. رجوع به الملک... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) الملک المعظم مظفرالدین گوگبوری بن ابی الحسن علی بن بکتکین بن محمد صاحب اربل و شهرزور. رجوع به الملک... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) امین الدوله. رجوع به ابن موصلایا... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) انصاری یا ابوسعد انصاری. صحابی است و از پیغمبر آرد که: برّ و صلت و حسن جوار مایهٔ آبادی دیار و سبب زیادتی عمر است.
[ اَ سَ ] (اِخ) ایلخانی. رجوع به ابوسعیدبن اولجایتو... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) برغش شیرازی. از اصحاب شیخ شهاب الدین سهروردی و یکی از مشایخ سلسلهٔ برغشیّه است. او راست: ای دوست ز جمله نیک و بد بگذشتم کافر بودم کنون مسلمان گشتم هرچیز که آن خلاف رأی تو بود ور خود همه دین است از آن برگشتم.
[ اَ سَ ] (اِخ) برقوق. رجوع به برقوق... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) (امیر سلطان...) برلاس. رجوع به حبط ج ۱ ص ۲۴۳ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) بغلانی. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۱۰ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) البکری. ابان بن تغلب بن رباح الجریری الکوفی. مولی بنی جریر.
[ اَ سَ ] (اِخ) البندهی. رجوع به ابوسعید محمدبن ابی السعادات عبدالرحمن بن محمدبن مسعودبن احمدبن الحسین... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) بوبرانی یا بورانی یا نوبرانی شیخ جلال الدین. از علمای هرات بود بزمان سلطان بدیع الزمان میرزا. رجوع به ص ۲۷۷، ۲۹۶ حبط ج ۲ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) بوری بن ایّوب بن شادی بن مروان. ملقب بمجدالدین تاج الملوک. برادر سلطان صلاح الدین ایّوبی. رجوع به بوری... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) بوری بن طغتکین. ملقب به مجدالدین. دوّمین از اتابکان شام. رجوع به بوری... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) بوزجانی. برادر ابوعمرو مغازلی و عم ابی الوفا محمدبن محمدبن یحیی بن اسماعیل بن عباس بوزجانی نیشابوری. او راست: کتاب مطلع العلوم للمتعلمین در ششصد ورقه. (ابن الندیم).
[ اَ سَ ] (اِخ) بهادرخان بن اولجایتو. رجوع به ابوسعیدبن اولجایتو... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) بهادرخان بن میرزا الغ بیگ. رجوع به بهادرخان... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) بیان بن حبیب الرقاشی. محدث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) پنجدهی. محمدبن عبدالرحمن بن محمدبن مسعود. رجوع به ابوسعید محمدبن ابی السعادات... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) تتش بن الب ارسلان بن داودبن میکائیل. یکی از سلجوقیان شام. رجوع به تتش... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) تمار و به بعض اقوال مازنی. زیدبن اسلم از او روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) تمیم بن مسلم. او از شعبی و از او سهل بن حماد روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) ثمالی. او راست: شرح ثمرهٔ بطلمیوس قلوذی در احکام نجوم.
[ اَ سَ ] (اِخ) جان درمیان. او از سالاران ابوالغازی حسین بن غیاث الدین منصوربن بایقرابن عمر شیخ بن تیمور بود. در جنگ خیوه و چناران و در تسخیر هرات جلادتها کرد و وقتی از جانب ابوالغازی حسین داروغگی هرات داشت. رجوع به حبط ج ۱ ص ۲۴۸، ۲۴۹، ۲۵۱، ۲۵۵، ۲۵۷ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) جُبَیلی. از مردم جُبیل بساحل شام. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) جرجانی. خلف مسعودبن سعد جرجانیست. و از ترجمهٔ حیات او در تذکره ها بیش از این نیامده و فقط مختصری از اشعار او نقل شده است و از آن جمله قطعهٔ ذیل: آن قوم که ایشان ره احرار سپردند احوال جهان باطل و بازیچه شمردند محنت زدگان را بکرم دست گرفتند چون دست گرفتند بر آن پای فشردند ایشان همه رفتند و جهان جمله بمشتی زین ناکس و نامردم و نامرد سپردند.... هنگام طمع شوخ تر از گربه و گرگند در وقت کرم شوم تر از غرچه و کردند قومی همه نوکیسه و نوکاسه که از بخل نام کرم از نامهٔ هستی بستردند زان قوم که ما دیدیم امروز کسی نیست گوئی که بیکبار همه پاک بمردند وین نیز عجب تر که هم از بخت بد ما با خود همه خیری چو برفتند ببردند.
[ اَ سَ ] (اِخ) جرشی. او را مهدی خلیفهٔ عباسی به تنکیل حکیم بن عطاء مقنع به ماوراءالنهر فرستاد و ابوسعید وی را در قلعه ای به نواحی کش محصور کرد و مقنع خود و کسان خود را بکشت و سپس قلعه مسخر گشت. رجوع به حکیم بن عطاء... و رجوع به حبط ج ۱ ص ۲۷۵ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) جعفربن سلمةالورّاق البصری. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) جغری. رجوع به حسن بن ابی جعفر... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) جنابی. حسن دقّاق ملقب به سید از مردم گنافه قریه ای بر ساحل فارس و جنابه معرب آن است. در سال ۲۸۱ هـ . ق. یحیی بن ذکرویه یکی از پیشوایان قرامطه به قطیف رفت و مدعی شد که او را امام محمد مهدی به رسالت فرستاده و جمعی کثیر از مردم قطیف و بحرین بدو بگرویدند از آن جمله بود ابوسعید جنابی. حاکم بحرین چون از دعاوی آنان خبر یافت یحیی را بگرفت و تأدیب بلیغ کرد. در این وقت ابوسعید و یحیی از بحرین هجرت کردند. یحیی بمیان بنی کلاب شد و ابوسعید جمعی کثیر از قرامطه را با خود یار کرده و لشکر به قطیف کشید و آن دیار را بگرفت و بسیاری از مسلمانان را بکشت و در اوایل ربیع الاول ۲۸۷ هـ . ق. به نواحی بحرین تاخت و آن ناحیت را غارت کرد. سپس عزیمت بصره کرد. در این وقت معتضد خلیفه عباس بن عمرو الغنوی را با فوجی از سپاه بدفع او فرستاد. ابوسعید بر عباس ظفر یافت و عباس را با هفتصد تن اسیر کرد و جمله اسیران را جز عباس بکشت و بواسطهٔ عباس به معتضد پیغام کرد که زیستن من در بیابانهاست و به اندک چیزی قناعت ورزم و من از تو شهری نگرفته ام و در ملک تو نقصی پیدا نکرده ام و تو اگر جمیع سپاه خویش بحرب من فرستی بر همه غالب آیم چون لشکریان من به رنج و قناعت به کفاف خو دارند و سپاه تو در تنعّم زیسته اند و چون آنان را به جنگ من فرستی پس از قطع صحراها و بیابانها در نهایت ماندگی به من رسند و زود منهزم شوند و اکثر از من جان بدر نبرند و بر تقدیر منهزم نگشتن من از پیش ایشان بگریزم و فرصتها نگاه دارم و با شبیخون سلب استراحت آنان کنم تا آنگاه که از پای درآیند پس در منازعت من ترا سودی نباشد و زیان آن حتم و مقرّر است. عباس این پیغام به خلیفه برسانید. تا سال ۲۸۹ هـ . ق. که بخلیفه آگاهی آمد که عده ای کثیر از قرمطیان در سواد کوفه به گمراه کردن مردم میکوشند خلیفه سرهنگی را به حرب آنان فرستاد و او قرمطیان را بشکست و منهزم کرد و دو سال بعد از آن در سنهٔ ۳۰۱ هـ . ق. غلام صقلبی ابوسعید ویرا در حمام بکشت و از حمّام بیرون شده یک یک تا چهارتن از اکابر اصحاب او را بدروغ از جانب ابوسعید بحمّام خواند و هر چهار را به ابوسعید ملحق ساخت سپس قرمطیان از قتل ابوسعید آگاه شدند و غلام را گرفته بکشتند. و صاحب حدودالعالم گوید: ابوسعید دقّاق حسن از مردم گنافهٔ فارس، او دعوت کرد و بحرین بگرفت و سلمان بن حسن قرمطی پسر این بوسعید بود- انتهی. و برادرزادهٔ ابوسعید به سال ۳۶۰ هـ . ق. دمشق را مسخر کرد.
[ اَ سَ ] (اِخ) چقمق سلطان نصر. در کشف الظنون آمده است که محمودبن اسماعیل جیزری، کتاب الدرّةالغرّاء فی نصایح الملوک و الوزراء را به نام او کرد.
[ اَ سَ ] (اِخ) حرملةبن عبدالعزیزبن الربیع بن سیره. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) حسن بن ابی جعفر. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) حسن بن ابی الحسن. یسارمیسانی بصری تابعی. رجوع به حسن بصری... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) حسن بن احمدبن یزیدبن عیسی بن فضل فارسی اصطخری. یکی از ائمهٔ فقهای مذهب شافعی. مولد او به سال ۲۴۴ هـ . ق. او قضاء قم داشت و سپس حسبهٔ بغداد بوی مفوّض گشت و مقتدر خلیفه او را قضاوت سجستان داد و او بیشتر مناکحات مردم سیستان بی دستوری و اجازت اولیاء یافت و از این رو به ابطال تمامت آنها حکم کرد. اصطخری مردی متّقی و ورع و صاحب تألیفات است و از جملهٔ مؤلفات اوست: کتاب الأقضیه. وفات وی به سال ۳۲۸ هـ . ق. بوده است. و رجوع به حسن بن ابی الحسن... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) حسن بن اسحاق معری حنفی. رجوع به حسن... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) حسن بن حبیب بن ندبه. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) حسن بن حسین سبزواری معروف به شیعی. یکی از علما و محدّثین اهل تشیّع و صاحب تألیفات بسیار، از جمله: کتاب مصابیح القلوب و کتاب بهجةالمناهج ملخص کتاب مناهج قطب الدین کیدری شارح نهج البلاغه. و کتاب راحة الأرواح و مونس الأشباح فی طرائف احوال النبی (ص) و اهل بیته الطاهرین و این کتاب را بنام سلطان نظام الدین یحیی بن الصاحب الأعظم شمس الدین الخواجه کرانی کرده است و کتاب غایةالمرام فی فضائل علی و اولاده الکرام و کتاب ترجمهٔ کشف الغمه للأربلی.
[ اَ سَ ] (اِخ) حسن بن حسین بن عبیداللََّه عتکی سکری نحوی. رجوع به حسن... و رجوع به سکری... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) حسن بن عبداللََّه بن مرزبان سیرافی نحوی. رجوع به حسن... و رجوع به سیرافی... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) حسن بن عبید نهربانی، فقیه داودی. رجوع به نهربانی... و رجوع به حسن بن عبید... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) حسن بن عبید نهربانی، فقیه داودی. رجوع به نهربانی... و رجوع به حسن بن عبید... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) حسن بن علی واعظ. رجوع به حسن... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) حسن بن واصل تمیمی. محدّث است و دولابی در کتاب الکنی گوید: و هو الحسن بن دینار و دینار ربیبه.
[ اَ سَ ] (اِخ) حسن بصری. رجوع به حسن... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) حسین بن علی مطوعی... رجوع به حسین... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) حکم. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) حمادبن مسعده. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) حیان التیمی. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) خالدبن عمر القرشی. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) خُدری. سعدبن مالک بن سنان بن ثعلبهٔ انصاری خزرجی. صحابی است. و نسبت او به خُدره حیّ از انصار است. او از حفّاظ مکثرین و بجنگ احد سیزده ساله بود. وی را برسول صلوات اللََّه علیه عرض کردند و رسول برای صغر سن او را از ملازمت جیش منع فرمود و پدر او گفت یا رسول اللََّه وی سطبر استخوانست و پیامبر نظر در او افکند و به رد او امر کرد. لکن وی بپانزده سالگی در غزای بنی المصطلق در رکاب رسول جهاد کرد و در دیگر مشاهد نیز حضور یافت و به سال ۷۴ هـ .ق. درگذشت. و مشهور است که گور او باسلامبول در محلّهٔ ایوانسرای بحوالی جامع قعریه است لکن در تواریخ این شهرت بثبوت نپیوسته است. رجوع به حبط ج ۱ ص ۲۵۰ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) خرّاز. احمدبن عیسی بغدادی یکی از قدمای مشایخ صوفیه. عطار گوید او را لسان التصوف گفتند و این لقب از بهر آن دادند که در این امّت کس را زبان حقیقت چنان نبود که او را. در این علم او را چهارصد کتاب تصنیف است. و در تجرید و انقطاع بی همتا بود و اصل او از بغداد بود و ذوالنون مصری را دیده بود و با بشر و سری سقطی صحبت داشته بود- انتهی. و او پیر سلسلهٔ خرازیه است و وفات وی به سال ۲۸۵ هـ .ق. بود. صاحب حبیب السیر گوید: او نوبتی موزه میدوخت و باز میگشاد گفتند چرا این چنین می کنی؟ جواب داد که نفس خویش را مشغول می کنم پیش از آنکه مرا مشغول گرداند. و چون خرز در لغت درز مشک و موزه است به خرّاز ملقب گشت. برای بقیهٔ شرح حال و گفته های او رجوع به تذکرةالأولیاء و کشف المحجوب هجویری و ج ۱ حبیب السّیر ص ۲۹۸ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) خرگوشی. رجوع به عبدالملک بن ابی عثمان... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) خلف بن حبیب. تابعی است. او از انس بن مالک و از او یحیی بن سعید القطان روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) خلیل بن کیکلدی دمشقی شافعی. رجوع به خلیل... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) الخیر انماری عامربن سعد یا عمروبن سعد. صحابی است و بعضی کنیت او را ابوسعد گفته اند.
[ اَ سَ ] (اِخ) داود. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) داودبن هیثم بن اسحاق بن بهلول انباری تنوخی لغوی نحوی. رجوع به داود... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) دبیر. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۰ و ۸۱۷ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) دبیلی. نحوی لغوی. او علوم ادب از ابی بکربن محمدبن قاسم الأنباری فرا گرفت. (ابن الندیم ).
[ اَ سَ ] (اِخ) دَقّاق حسن. از مردم گنافهٔ پارس. رجوع به ابوسعید جنابی... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) دِهِستانی. او راست: تفسیر فاتحةالکتاب.
[ اَ سَ ] (اِخ) رباح المکّی. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) ربیع البصری. محدّث است و محمدبن سابق از او روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) رحا. پیشوای فرقه ای از مانویّه و او مانویان را در وصالات به رأی و طریقهٔ مهریّه بازگردانید. (ابن الندیم).
[ اَ سَ ] (اِخ) رستمی. شاعر مشهور اصفهانی معاصر صاحب بن عبّاد و او بعربی شعر می گفته است و قطعهٔ ذیل در توصیف پادشاهان ایران از اوست: بها لیل غر من ذوابة فارس اذا انتسبوا لامن عرینة او عکل هم راضةالدنیا و ساسة اهلها اذا افتخروا لاراضة الشاة والابل محلهم عال علی السبعةالعلی و عالمهم موف علی العالم الکلی اذا انت رتبت الملوک وجدتهم هم الاسم و الباقون من حیّزالفعل مسامیح عندالعسر والیسر لاتنی مراجلهم فی کل احوالهم تغلی و لم یغلقوا ابوابهم دون ضیفهم و لاشتموا خدّامهم ساعة الاکل و لاشدّدوا دون العفاة حجابهم و قالوا لباغی الخیر نحن علی شغل. رجوع به یتیمهٔ ثعالبی شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) الرعینی. جُعثُل بن عاهان قاضی افریقیّه. محدث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) رقّی. فقیه داودی. رجوع به رقّی ابوسعید... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) زرقی انصاری. صحابی است. و نام او سعدبن عمّاره یا عمّارةبن سعد است و بعضی کنیت او را ابوسعد گفته اند.
[ اَ سَ ] (اِخ) زیدبن ثابت بن الضحّاک. یکی از صحابهٔ کبار است و برخی کنیت او را ابوخارجه گفته اند.
[ اَ سَ ] (اِخ) سابق البربری. محدث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) سالم بن نوح. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) سحنون. عبدالسلام بن سعیدبن حبیب تنوخی. فقیه مالکی. رجوع به عبدالسلام.... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) سعدبن شعبه. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) سعدبن مالک خدری. رجوع به ابوسعید خدری... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) سعیدبن اوس خزرجی. و باز کنیت او را ابوزید گفته اند. رجوع به ابوزید سعید... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) سعیدبن عبدالملک بن واقد الحرّانی. محدث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) سفیان بن دینار. محدث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) سُکّری حسن بن حسین بن عبیداللََّه بن عبدالرحمن بن العلاء عتکی السکّری. رجوع به حسن... و رجوع به سکّری شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) سلیمان بن مغیرهٔ بصری. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) سمعانی. عبدالکریم بن محمد. رجوع به سمعانی... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) سنان بن ثابت بن قرهٔ حرّانی. رجوع به سنان و رجوع به ابوسعید... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) سهل بن زیاد ادمی. رجوع به سهل ... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) سهل بن محمدبن محمد الأهوازی. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) سیرافی. حسن بن عبداللََّه بن مرزبان المجوسی الفارسی النحوی. رجوع به حسن... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) شرف الملک کاتب. او به روزگار ملکشاه بن الب ارسلان و دورهٔ صدارت خواجه نظام الملک منصب کتابت داشت و آنگاه که ملکشاه خواجه را از وزارت معزول ساخت شرف الملک ابوسعید را نیز با جمعی دیگر از بزرگان ملک از خدمت منفصل داشت و شغل شرف الملک بمجدالملک ابوالفضل قمی محوّل کرد.
[ اَ سَ ] (اِخ) شرف الملک کاتب. او به روزگار ملکشاه بن الب ارسلان و دورهٔ صدارت خواجه نظام الملک منصب کتابت داشت و آنگاه که ملکشاه خواجه را از وزارت معزول ساخت شرف الملک ابوسعید را نیز با جمعی دیگر از بزرگان ملک از خدمت منفصل داشت و شغل شرف الملک بمجدالملک ابوالفضل قمی محوّل کرد.
[ اَ سَ ] (اِخ) شعبان بن محمدبن داود آثاری قرشی شافعی. رجوع به شعبان... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) شَنتَم یا ابوعاصم. صحابی است.
[ اَ سَ ] (اِخ) شهاب الدوله مسعودبن محمود غزنوی. رجوع به مسعود.. شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) شهربن حوشب اشعری بصری. محدث و ثقه است.
[ اَ سَ ] (اِخ) شیبانی. سیّمین امرای ازبک شیبانی بماوراءالنهر (۹۳۷ - ۹۴۰ هـ .ق.).
[ اَ سَ ] (اِخ) صاحب الفساطیط. مولی سهیل بن ذریح. او از سمرةبن جندب و از او وهب بن اسماعیل روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) صَدَفی. عبدالرحمن بن احمدبن یونس بن عبدالاعلی بن موسی بن میسرةبن حفص بن حبان صدفی مصری نبیرهٔ یونس بن عبدالاعلی صاحب امام شافعی. محدّث و مورّخ. وی را در تاریخ مصر دو کتاب است: یکی اکبر و آن مخصوص مصریان است و دیگری اصغر و آن در ذکر غرباء واردین به مصر باشد. و ابوالقاسم یحیی بن علی الحضرمی را بر این دو تاریخ ذیلی است. و ابوالحسن علی پسر ابوسعید گوید: مولد پدرم به سال ۲۸۱ هـ .ق. بود. و وفات ابی سعید بروز یکشنبهٔ بیست وپنجمین شب جمادی الآخر سنه ۳۴۷ هـ .ق. روی داد و ابوالقاسم بن حجّاج بر او نماز کرد و ابوعیسی عبدالرحمن بن اسماعیل بن عبداللََّه بن سلیمان الخولانی الخشاب النحوی العروضی وی را رثا گفت. و صَدَفی منسوب به صَدف بن سهل قبیله ای از حِمْیَر است که به مصر رحلت کرده و اقامت گزیده اند. رجوع به ابن یونس ابوالحسن علی... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) صنع اللََّه کوزه کنانی. او راست: کتاب طبقات المفسّرین. وفات او به سال ۹۰۸ هـ .ق. بوده است.
[ اَ سَ ] (اِخ) ضریر. احمدبن خالد. رجوع به احمد... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) طائی. یکی از سرکردگان سپاه یمین الدوله محمودبن سبکتکین غزنویست. آنگاه که ابوالفوارس بر برادر خود سلطان الدّوله ابوشجاع بن بهاءالدوله قیام کرد و در جنگ با سلطان الدوله مغلوب شد در غزنه بیمین الدوله محمود پناهید. سلطان محمود سپاهی بقیادت ابوسعید طائی مصحوب ابوالفوارس بجانب فارس و کرمان فرستاد. رجوع به حبط ج ۱ ص ۳۵۳ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبدالجلیل بن ابی الفتح مسعودبن عیسی رازی. رجوع به عبدالجلیل... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبدالحیّ بن ضحّاک بن محمود گردیزی. وی در نیمهٔ اول قرن پنجم میزیسته است. او راست: کتاب زین الأخبار و آنرا به سال ۴۴۰ هـ .ق. نوشته است و این کتاب یکی از شاهکارهای نثر فارسی است.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبدالرحمن بن احمد الاصفهانی. او راست: کتاب رسائل الابهری الاصفهانی (کذا). کتاب تهذیب الفصاحة. کتاب ادب الکاتب. کتاب الندیم. (ابن الندیم). و رجوع به عبدالرحمن... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبدالرحمن بن حسّان الفلسطینی. محدث است و محمدبن شعیب از او روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبدالرحمن بن سمرةبن جندب. صحابی است.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبدالرحمن بن عبداللََّه. مولی بنی هاشم. محدث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبدالرحمن بن المأمون. معروف به متولی نیشابوری. رجوع به ابوسعید متولی عبدالرحمن... و رجوع به عبدالرحمن بن المأمون... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبدالرحمن بن محمد خراسانی. معروف به ابن دوست. رجوع به ابن دوست ابوسعید... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبدالرحمن بن محمد ادریسی. رجوع به عبدالرحمن... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبدالرحمن بن مهدی. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبدالسّلام بن حبیب تنوخی ، فقیه مالکی، معروف به سحنون. رجوع به عبدالسلام... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبدالغفار، فاخربن شریف ملقب به حمید امیرالمؤمنین. او از چهارده سالگی بخدمت یمین الدوله محمودبن سبکتکین پیوست و به سال ۴۲۱ هـ .ق. بدیوان رسالت درآمد. و به روزگار شهاب الدوله مودودبن مسعود برسولی این پادشاه به بغداد شد. و بزمان عزالدوله امیر عبدالرشید بشغلی بخراسان رفت و عقد عهدی کرد. و بعهد جمال الدوله فرخ زاد ریاست بُست بدو مفوض گشت. ابوالفضل بیهقی آرد که ابوسعید در سنهٔ ۴۵۰ هـ .ق. یادداشتهای گرانبها برای تکمیل تاریخ بمن داد و او را بدین احسان میستاید.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبدالقاهربن طاهر تمیمی. او راست: کتاب ناسخ القرآن و منسوخه. وفاتش به سال ۴۲۹ هـ .ق. بود.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبدالقدّوس بن حبیب الدمشقی. محدّث و متروک الحدیث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبدالکریم بن مالک الجزری. محدث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبدالکریم بن محمد سمعانی. رجوع به سمعانی و رجوع به ابوسعد... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبداللََّه بن السری. محمدبن هبةاللََّه موصلی. فقیه شافعی. معروف به ابن ابی عصرون. رجوع به ابن ابی عصرون... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبداللََّه بن السری. محمدبن هبةاللََّه موصلی. فقیه شافعی. معروف به ابن ابی عصرون. رجوع به ابن ابی عصرون... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبداللََّه بن سعید کندی. رجوع به عبداللََّه... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبداللََّه بن شبیب ربعی بصری. رجوع به بن شبیب... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبداللََّه بن عبدالرحمن الجمحی. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبداللََّه بن عمر بیضاوی. رجوع به بیضاوی... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبداللََّه بن قیس رقاشی. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبداللََّه بن کثیر، مقری. از ابناء فارس یمن. یکی از قرّاء سبعه. رجوع به ابن کثیر عبداللََّه... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبداللََّه بن محمد. رجوع به عبداللََّه... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبداللََّه بن المغفّل. محدث است و بعضی کنیت او را ابوزیاد گفته اند.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبداللََّه بن مغفّل بن عبد نهم المزنی. صحابی است.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبدالملک بن ابی عثمان واعظ. رجوع به عبدالملک... و رجوع به خرگوشی... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبدالملک بن قریب باهلی. معروف به اصمعی لغوی. رجوع به اصمعی... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبدالملک بن قریب باهلی. معروف به اصمعی لغوی. رجوع به اصمعی... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبیدبن حناد الحلبی القاضی. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) عبیداللََّه بن عبدالرحمن الجمحی. او از زهری روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) عثمان. ششمین از بنوزیّان در الجزایر و او با مشارکت برادر خویش ابوثابت الزایم از سال ۷۴۹ تا ۷۵۳ هـ .ق. امارت داشت. و او را عثمان ثانی گویند، چه قبل از او عثمان نام دیگری در این خاندان هست که دومین امیر این سلسله است.
[ اَ سَ ] (اِخ) عثمان اول مرینی. او از سال ۶۱۴ تا ۶۳۷ هـ .ق. امارت داشت. رجوع به عثمان... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) عثمان ثانی مرینی. او از سال ۷۱۰ تا ۷۳۱ هـ .ق. حکم رانده است. رجوع به عثمان... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) عراقی (امیر شیخ) بلخی یکی از علمای معاصر میرزا بدیع الزمان و محمدخان شیبانی. رجوع به حبط ج ۲ ص ۲۹۲ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) عطاف بن محمدبن علی بن ابی سعید شاعر. رجوع به مؤیدبن محمدبن علی... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) عقیصی تمیمی. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) علاءبن حسین. رجوع به ابن موصلایا امین الدوله... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) علی بن محمد کاتب. رجوع به علی... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) عم ابی الوفاء البوزجانی. او راست: کتاب مطالع العلوم فی علوم الأوائل و الحساب، در ششصد ورقه.
[ اَ سَ ] (اِخ) عمرو. تابعی است. او از جابربن عبداللََّه و از او سعیدبن ابی هلال روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) عمروبن ابی حکیم الواسطی. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) عمروبن حریث المخزومی. صحابی است.
[ اَ سَ ] (اِخ) عنبری. رجوع به عبدالرحمن مهدی... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) العنقزی الأصم. عمروبن محمد. او از زمعةبن سالم روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) عیسی بن سالم. محدّث است و از ابی الملیح الرقّی روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) غرناطی. محمد. دهمین از ملوک بنی نصر غرناطه. رجوع به محمد سادس مکنی به ابی سعید... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) الغفاری. صحابی است.
[ اَ سَ ] (اِخ) فضل اللََّه بن ابی الخیر. یکی از اعاظم مشایخ صوفیه از مردم میهنه یا مهنه قریه ای بزرگ به خراسان از ناحیت خابران. مولد او غرّهٔ محرّم سال ۳۵۷ هـ .ق. در مهنه و وفات وی در چهارم شعبان ۴۴۰ هـ .ق. بود. پدر او بغزنه حرفت صیدنه داشت و شیخ فریدالدین عطار در تذکره گوید که پدرش دوستدار سلطان محمود غزنوی بود چنانکه سرائی ساخته بود و جمله دیوار آن را صورت محمود و لشکریان و فیلان او نگاشته، شیخ طفل بود گفت یا بابا از برای من خانه ای بازگیر، ابوسعید همهٔ آن خانه را اللََّه بنوشت پدرش گفت این چرا نویسی گفت تو نام سلطان خویش مینویسی و من نام سلطان خویش، پدرش را وقت خوش شد و از آنچه کرده بود پشیمان شد و آن نقش ها محو کرد و دل بر کار شیخ نهاد. و باز گوید ابوسعید ابوالخیر قدس اللََّه سرّه پادشاه عهد بود بر جملهٔ اکابر و مشایخ و از هیچکس چندان کرامت و ریاضت نقل نیست که از او. و چنین گویند که در ابتدا سی هزار بیت عربی خوانده بود و در علم تفسیر و احادیث و فقه و علم طریقت حظی وافر داشت و در عیوب نفس دیدن و مخالفت هوا کردن بأقصی الغایة بود و در فقر و فنا و ذل و تحمل شأنی عظیم داشت و در لطف و سازگاری آیتی بود خاصه در فقر از این جهت بود که گفته اند: هرجا که سخن ابوسعید رود همه دلها را وقت خوش شود. زیرا که از ابوسعید با وجود ابوسعید هیچ نمانده است. و او هرگز من و ما نگفت همیشه ایشان گفت. نقل است که شیخ گفت آن وقت که قرآن می آموختم پدر مرا به نماز آدینه برد در راه شیخ ابوالقاسم گرگانی که از مشایخ کبار بود پیش آمد پدرم را گفت که ما از دنیا نمی توانستیم رفت که ولایت خالی میدیدیم و درویشان ضایع می ماندند، اکنون این فرزند را دیدم ایمن گشتم که عالم را از این کودک نصیب خواهد بود... و یکبار دیگر شیخ مرا گفت که ای پسر خواهی که سخن خدا گوئی؟ گفتم خواهم. گفت در خلوت این میگوی. شعر: من بی تو دمی قرار نتوانم کرد احسان ترا شمار نتوانم کرد گر بر تن من زبان شود هر موئی یک شکر تو از هزار نتوانم کرد. و گفت شش سال در مرو پیش عبداللََّه حصیری تحصیل کردم چون وفات کرد پنج سال دیگر پیش امام قفال تحصیل کردم و گفت یک روز رفتم شیخ لقمان سرخسی را دیدم بر تلّ خاکستر نشسته و پاره ای پوستین کهنه می دوخت و چوبی و ابریشم چند بر او بسته که این رباب است و او از عقلای مجانین بود. چون چشم او بر من افتاد پاره ای نجاست بشورید و بر من انداخت من سینه پیش او داشتم و آنرا به خوشی قبول کرد. گفتم پاره ای رباب زن، پس گفت ای پسر بر این پوستینت دوزم گفتم حکم تراست بخیه ای چند بزد و گفت این جات دوختم پس برخاست و دست من بگرفت و می برد. در راه پیر ابوالفضل حسن که یگانهٔ عهد بود پیش آمد و گفت یا ابوسعید راه تو نه این است که میروی براه خویش رو پس شیخ لقمان دست من بدست او داد و گفت بگیر که از شماست پس بدو تعلّق کردم و باز گوید پیر ابوالفضل بمن گفت برخیز و خلوت طلب کن و به مهنه آمدم و سی سال در کنجی بنشستم و پنبه در گوش نهادم و میگفتم اللََّه اللََّه تا همه ذره های من بانگ درگرفت که اللََّه اللََّه. نقل است که پیر ابوالفضل ابوسعید را پیش عبدالرحمن سلمی فرستاد تا از دست او خرقه پوشید و نزدیک ابوالفضل بازآمد پیر گفت اکنون حال تمام شد با میهنه باید شد تا خلق را به خدای خوانی. نقل است که ابوسعید هفت سال دیگر در بیابان گشت و کلکن میخورد و با سباع میبود و در این مدت چنان بیخود بود که گرما و سرما در او اثر نمیکرد... چون شیخ به میهنه بازآمد خلق بسیار توبه کردند و همسایگان شیخ همه خمر بریختند تا کار بجائی رسید که گفت پوست خربزه ای که از ما بیفتادی به بیست دینار می خریدند. پس از آن ما را بماندند که آن نه ما بودیم... تا هرکه ما را قبول کرده بود دیگرباره به انکار پدید آمد تا کار بدانجا رسید که بقاضی رفتند و بکافری بر ما گواهی دادند و به هر زمین که ما درشدمانی گفتند به شومی این ، در این زمین گیاه نروید تا چنان شد که هرکه در همه شهر بود و یک کف خاکروبه داشتی صبر کردی تا ما آنجا رسیدیم بر سر ما ریختی و باز گویند که او درک صحبت شیخ ابوالحسن خرقانی و شیخ ابوالعباس قصّاب کرده است. نقل است که استاد ابوالقاسم سماع را معتقد نبود یک روز به در خانقاه شیخ میگذشت و در خانقاه سماعی بود بر خاطر استاد بگذشت که قوم چنین در شرع عدالت ایشان باطل بود و گواهی ایشان نشنوند. شیخ در حال کسی از پس استاد فرستاد که بگو ما را در صف گواهان کی دیدی که گواهی بشنوند یا نه. و گفت بعدد هر ذرّه راهی است بحق. نقل است که درویشی گفت او را کجا جوئیم گفت کجاش جستی که نیافتی. و او را پسری خواجه ابوطاهر نام بوده است معاصر با نظام الملک و او را با نظام الملک قصه ای که در کتب قوم مشهور است و یکی از اَحفاد او موسوم به محمدبن ابی المنوّر در شرح مقامات جدّ خویش ابوسعید کتابی کرده است بنام اسرارالتوحید فی مقامات شیخنا ابوسعید. و صاحب حبیب السیر وفات ابوسعید را در شب جمعهٔ چهارم شعبان ۴۴۵ هـ .ق. گفته است. و این رباعی را بدو نسبت کرده: چشمی دارم همه پر از صورت دوست با چشم مرا خوشست چون دوست در اوست از دیده چو دوست فرق کردن نه نکوست یا دوست بجای دیده یا دیده خود اوست.و یکی از احفاد او خواجه مؤید دیوانه است که بزمان سلطان ابوسعید میرزابن سلطان محمدبن میرزا میرانشاه بن امیر تیمور گورکان مسند ارشاد و داعیهٔ سلطنت داشت و ابوسعید میرزا او را بنهانی بکشت. و رباعیات ذیل را به ابوسعید نسبت کنند: راه تو بهر قدم که پویند خوش است وصل تو بهر سبب که جویند خوش است روی تو به هر دیده که بینند نکوست نام تو بهر زبان که گویند خوش است. *** دل جز ره عشق تو نپوید هرگز جز محنت و درد تو نجوید هرگز صحرای دلم عشق تو شورستان کرد تا مهر کسی در آن نروید هرگز. *** جسمم همه اشک گشت و چشمم بگریست در عشق تو بی جسم همی باید زیست از من اثری نمانده این عشق از چیست چو من همه معشوق شدم عاشق کیست. *** ای روی تو مهر عالم آرای همه وصل تو شب و روز تمنای همه گر با دگران به از منی وای بمن ور با همه کس همچو منی وای همه. *** بردارم دل گر از جهان فرمائی برهم زنم ار سود زیان [ کذا ] فرمائی بنشینم اگر بر سر آتش گوئی برخیزم اگر از سر جان فرمائی. *** غازی به ره شهادت اندر تک و پوست غافل که شهید عشق فاضلتر ازوست در روز قیامت این بدان کی ماند کاین کشتهٔ دشمن است و آن کشتهٔ دوست. *** پی در گاو است و گاو در کهسار است ماهی سریشمین به دریابار است بز در کمر است و توز در بلغار است زه کردن این کمان بسی دشوار است. *** سرتاسر دشت خاوران سنگی نیست کز خون دل و دیده بر آن رنگی نیست در هیچ زمین و هیچ فرسنگی نیست کز دست غمت نشسته دلتنگی نیست. *** لکن صاحب اسرارالتوحید گوید شیخ ما در مدت عمر جز این یک بیت نگفت: اندر همه شهر خاوران سنگی نیست کز خون دل و دیده بر آن رنگی نیست. و جمع بین شهرت نسبت رباعیات به ابی سعید با گفتهٔ حفید او بدین کرده اند که رباعیات منسوب به ابی سعید از شیخ ابوالقاسم بشر یاسین یکی از شیوخ ابوسعید است و شیخ به رباعیات او تمثل می جسته است.
[ اَ سَ ] (اِخ) قاینی. در حبیب السّیر آمده است که در ذیحجهٔ ۵۲۸ هـ .ق. بسعی ابوسعید قاینی و ابوالحسن قره مانی ، شمس تبریزی شهید شد.
[ اَ سَ ] (اِخ) قبیصةبن ذویب. محدث است و بعضی کنیت او را ابواسحاق گفته اند.
[ اَ سَ ] (اِخ) قراقوش بن عبداللََّه الأسدی. ملقّب به بهاءالدین. رجوع به قراقوش بن عبداللََّه... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) قرشی. سلیم بن مسلم. او از جابربن زید روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) القرشی. عطاف بن غزوان. او از ابی بکربن عیّاش روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) قرمطی. رجوع به ابوسعید جنابی... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) قسیم الدّوله. رجوع به ابوسعید آق سنقربن عبداللََّه... و آق سنقر برسقی... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) قیس بن عبداللََّه الرقاشی، مولی ابی اسید. محدث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) کثیر. محدث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) کیسان مَقْبُری مولی بنی لیث. صحابی است و پدر سعیدبن ابی سعید المقبری است. او در خلافت ولیدبن عبدالملک درگذشت.
[ اَ سَ ] (اِخ) گوگبوری بن علی بن بکتکین. رجوع به گوگبوری... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) مالینی. احمدبن محمدبن احمد. متوفی به سال ۴۱۲ هـ .ق. او راست: کتاب اربعین.
[ اَ سَ ] (اِخ) متولّی. عبدالرّحمن بن ابومحمد. و اسم ابومحمد مأمون بن علی و بروایتی ابراهیم. فقیهی شافعی از مردم نیشابور است. او علم و دین و حسن سیرت را با هم جمع داشت و در اصول و فقه و خلاف، صاحب ید طولی بود. پس از مرگ شیخ ابواسحاق شیرازی تدریس مدرسهٔ نظامیّهٔ بغداد بدو محوّل گشت و در اواخر سال ۴۷۶ هـ .ق. معزول شد و ابونصربن صبّاغ صاحب شامل بمنصب خود بازگشت و باز ابن الصبّاغ را به سال ۴۷۷ هـ .ق. عزل کردند و ابوسعید بمقام خویش عودت کرد و تا گاه مرگ بدان شغل ببود. ابوعبداللََّه محمدبن عبدالملک بن ابراهیم همدانی در ذیل خود بر طبقات شیخ ابی اسحاق شیرازی از احمدبن سلامهٔ محتسب روایت کند: بدان زمان که ابوسعید عبدالرحمن پس از مرگ ابواسحاق شیرازی، متولّی تدریس نظامیه شد در همانجای که عادتاً ابواسحاق می نشست، جای گرفت و در دل فُقهای شاگردان او از این کار انکاری راه یافت چه حسن ادب تقاضا میکرد که عبدالرحمن کمی زیرتر از مجلس ابواسحاق نشیند. ابوسعید این معنی را بفراست دریافت و بفقهای مزبور گفت جز دوبار در همه عمر مرا فرح دست نداد، بار اوّل آن بود که چون من از ماوراءالنهر بسرخس درآمدم جامه های خَلَق که بلباس اهل علم شباهت نداشت در بر داشتم و بمجلس ابی الحارث بن ابی الفضل سرخسی حاضر شدم و در صفّ نعال بنشستم. مسئله ای در میان بود من نیز در آن بحث درآمدم و سخنانی بگفتم و اعتراضاتی بکردم، ابوحارث فرمود تا نزدیکتر نشینم و بار دیگر امر کرد تا من در پهلوی او جا گرفتم و چون بمجلس داخل میشدم برای من قیام میکرد. این یکبار بود که سرور و فرح بر دل من مستولی گشت و بار دوّم در این بزرگترین نعمتهاست که اهلیّت آن یافته ام که بر جای شیخ ما ابواسحاق بنشینم و این بزرگترین نعمتها و وافی ترین قسمتهاست. ابوسعید به مرو از ابی القاسم عبدالرحمن فورانی و به مروالروذ از حسین بن محمد و به بخارا از ابی سهل احمدبن علی ابیوردی اخذ فقه و حدیث کرد و در فقه کتاب تتمّهٔ ابانه تصنیف عبدالرحمن فورانی را بنوشت لکن پیش از اکمال آن مرگ او را دریافت و این تکمله تاکتاب حدود رسیده بود و جماعتی از ائمّهٔ فقه از جمله ابوالفتوح اسعد العجلی و غیر او بتکمیل آن کتاب پرداختند لکن هیچیک بپایه و قدر او نرسید چه او در تکمله غرائبی از مسائل و وجوه عربیّت جمع کرده بود که در هیچ کتاب دیگر یافت نمیشد. و نیز او را مختصری است در فرائض و تصنیفی در اصول دین و کتابی در طریقهٔ خلاف و صاحب کشف الظنون نام این کتاب را طریقة فی الخلاف و الجَدَل گفته است و همهٔ تصانیف او سودمند است. ولادت او به سال ۴۲۶ یا ۴۲۷ هـ .ق. به نیشابور بود و در شب جمعهٔ هیجدهم شوال سال ۴۷۸ هـ .ق. به بغداد درگذشت و در گورستان باب اَبْرَز ویرا بخاک سپردند.
[ اَ سَ ] (اِخ) کرت. اسکندر کرت برادر او ویرا بکشت.
[ اَ سَ ] (اِخ) مثنّی القصیر. محدث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) مجدالدین شرف خوارزمی. رجوع به مجدالدین بغدادی... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) مجیرالدین ابق یا انز یا ارتق. ششمین و آخرین اتابکان دمشق (آل بوری) از سال ۵۳۴ تا ۵۴۹ هـ .ق. رجوع به ترجمهٔ محمودبن عمادالدین و تتش بن ارسلان در ابن خلکان شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن ابراهیم بن احمد بیهقی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن ابراهیم بن عبداللََّه. رجوع به محمد... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن ابی السعادات عبدالرحمن بن محمدبن مسعودبن احمدبن حسین بن محمد مسعودی. ملقب بتاج الدین خراسانی مروالروذی بندهی (پنجدهی). فقیه شافعی صوفی و ادیب فاضل و محدث لغوی. معلّم ملک الأفضل ابوالحسن علی بن السلطان صلاح الدین. مولد او پنجده از اعمال مروالروذ به سال ۵۲۲ هـ .ق. بود. او بخراسان از ابی شجاع بسطامی و جز او و هم به بغداد استماع حدیث کرد و خود بشام و دیاربکر حدیث گفت و املا کرد. و در اول به بغداد شد و از آنجا بشام رفت و نزد صلاح الدین ایّوبی مکانتی بسزا یافت و تعلیم و تربیهٔ ملک الأفضل علی پسر سلطان بدو مفوّض گشت و کتب بسیاری گرد کرد و چون در دمشق مقیم خانقاه سمیساطیّه بود آن کتب بدان خانقاه وقف کرد و بر مقامات حریری در پنج مجلد ضخم، شرحی بی نظیر نگاشت و این شرح را حافظ ابوالحسن مقدسی از او روایت کند. و ابوالبرکات هاشمی حلبی گوید: آنگاه که صلاح الدین بحلب آمد او با سلطان بود و من جماعتی از اصحاب او را دیدم و بمن اجازهٔ روایت داد. وفات او بدمشق در ربیع الآخر سنهٔ ۵۸۴ هـ .ق. است. و بعضی گفته اند کنیت او ابوعبداللََّه است.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن احمدبن حسین. رجوع به محمد... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن اسعد تغلبی. محدث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن اسماعیل یا محمد سادس، دهمین از ملوک بنی نصر غرناطه. رجوع به محمد... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن جبیربن مطعم. محدث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن جعفربن محمد غوری. رجوع به محمد... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن الحارث البصری. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن حسین بن عبدالرحیم. رجوع به محمد... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن داود شاذلی مصری. رجوع به محمد... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن سعیدبن حسّان. محدّث است. و علی بن عیاش از او روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن عبدالرحمن بن محمدبن مسعودبن احمدبن حسین بن محمد مسعودی بندهی. رجوع به ابوسعید محمدبن ابی السعادات عبدالرحمن... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن عبدالعزیز تیمی. محدث است و عثمان بن زفر از او روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه قاضی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن عبدالمؤمن یکی از شاهزادگان سلاطین موحّدی. پدر او عبدالمؤمن ویرا ولایت عهد خویش داد و حکومت بسیاری از بلاد مغرب افریقیه و هم اندلس را بدو مفوّض کرد لکن چون محمد به اِدمانِ خمر مولع بود عبدالمؤمن ویرا عزل و برادر او ابویعقوب را ولیعهد کرد. و به روزگار ابویعقوب محمد را حکومت غرناطه دادند. محمد چه در عهد پدر و چه بزمان سلطنت برادر همیشه نسبت بخاندان خویش وفیّ و صدیق ماند و به برآمدن مآرب پدر و برادر مساعدت های بسیار کرد چنانکه با دشمنان مسیحی خاندان خویش از جمله ادفونش سلطان قشتاله و ابن مردنیش بمحاربات سخت پرداخت و بسیاری از بلاد را از تصرف ترسایان بیرون کرد. وفات او به سال ۵۷۱ هـ .ق. بود.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن عبدالمؤمن یکی از شاهزادگان سلاطین موحّدی. پدر او عبدالمؤمن ویرا ولایت عهد خویش داد و حکومت بسیاری از بلاد مغرب افریقیه و هم اندلس را بدو مفوّض کرد لکن چون محمد به اِدمانِ خمر مولع بود عبدالمؤمن ویرا عزل و برادر او ابویعقوب را ولیعهد کرد. و به روزگار ابویعقوب محمد را حکومت غرناطه دادند. محمد چه در عهد پدر و چه بزمان سلطنت برادر همیشه نسبت بخاندان خویش وفیّ و صدیق ماند و به برآمدن مآرب پدر و برادر مساعدت های بسیار کرد چنانکه با دشمنان مسیحی خاندان خویش از جمله ادفونش سلطان قشتاله و ابن مردنیش بمحاربات سخت پرداخت و بسیاری از بلاد را از تصرف ترسایان بیرون کرد. وفات او به سال ۵۷۱ هـ .ق. بود.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن علی بن عمرالنقّاش. رجوع به محمد... و رجوع به حبط ج ۱ ص ۳۰۷ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن علی جاوی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن علی عراقی. رجوع به محمد ... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن علی عراقی. رجوع به محمد ... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن هبیرهٔ اسدی، ملقب به صعودا یا صعورا یکی از علماء نحو و لغت بمذهب کوفییّن. از جملهٔ کتب اوست: رسالة الی عبداللََّه بن المعتزّ فیما انکرته العرب علی ابی عبید القاسم بن سلام و وافقته فیه. و کتاب مختصر ما یستعمله الکاتب. و رسالة فی الخطّ و ما یستعمل فی البری و القط. (ابن الندیم).
[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن یحیی بن منصور نیشابوری. رجوع به محمد.. شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن یزید الواسطی. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) مخارق بن عبداللََّه. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) مخزومی. او را پنجاه ورقه شعر است. (ابن الندیم).
[ اَ سَ ] (اِخ) مخزومی. او را پنجاه ورقه شعر است. (ابن الندیم).
[ اَ سَ ] (اِخ) مرینی. بیست وششمین از ملوک بنی مرین مراکش (۸۱۱ -۸۱۹ هـ . ق.).
[ اَ سَ ] (اِخ) مسعودبن محمودبن سبکتکین غزنوی: شاه جهان بوسعیدبن یمین دول حافظ خلق خدای ناصر دین امم. منوچهری. ملک پیل دل پیل تن پیل نشین بوسعیدبن ابوالقاسم بِنْ ناصر دین. منوچهری. ملک بوسعید آفتاب سعادت جهاندار دین پرور دادگستر ملک زاده مسعود محمود غازی که بختش جوان باد و یزدانْش یاور به نیزه گذارندهٔ کوه آهن به حمله ربایندهٔ باد صرصر. فرخی. بخندد همی بر کرانهای راه به فصل زمستان گل کامکار به دیدار شاه جهان بوسعید عجب نیست گر گل بخندد ز خار.فرخی. شاهنشه زمانه ملکزاده بوسعید مسعود باسعادت و سلطان راستین.فرخی. برای شرح حال رجوع به مسعود... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) مسلم. تابعی است و از ابن مسعود روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) مسیّب بن شریک. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) المصیصی. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) المصیصی. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) مظفرالدین. رجوع به گوگبوری بن علی بن بکتکین شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) معلم. یکی از بزرگان اهل طریقت، وی بصحبت شیخ ابراهیم گیلی رسیده و شیخ الاسلام صحبت او را دریافته است و در مائهٔ چهارم میزیسته است.
[ اَ سَ ] (اِخ) معمّر. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) معمّربن ابی عمامه. رجوع به معمّر ... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) معمری گرگانی. رجوع به معمری... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) مغربی. او راست: طبقات الأمم.
[ اَ سَ ] (اِخ) مقبری. رجوع به ابوسعید کیسان... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) مقدادبن عمروبن ثعلبةبن مالک بن ربیعهٔ صحابی بدری. رجوع به مقداد... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) ملک. رجوع به ص ۱۹۰ حبط ج ۲ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) منصوربن حسین ایّوبی وزیر. رجوع به منصور... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) موسی بن اعین الحرّانی. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) مولی بنی امیه. تابعی است. او از ابی الدّرداء و از او عبداللََّه بن بحیر روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) مولی بنی تیم. ابن المبارک از او روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) مولی عبداللََّه بن عامربن کریز. تابعی است. او از ابی هریره و از او داودبن قیس و علاء روایت کنند.
[ اَ سَ ] (اِخ) مولی عبداللََّه بن مسعود. تابعی است. او از عبداللََّه و از او ابویعقوب روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) مؤمّل بن فضل بن عمیر حرّانی. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) مؤیّدبن عطاف بن محمدبن علی بن محمد آلوسی. رجوع به مؤیّد... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) مؤیّدبن محمدبن علی بن محمد آلوسی شاعر. رجوع به مؤیّد... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) مهرانی. احمدبن ابراهیم مصری. او راست: کتاب اربعین.
[ اَ سَ ] (اِخ) المهری. او از عبداللََّه بن عمرو(؟) و از او پسر وی روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) مهلب بن ابی صفره ظالم بن سراق. رجوع به مهلب... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) (سلطان...) میرزا بن محمدبن میرانشاه بن تیمور گورکانی آخرین پادشاه خاندان تیمور در ماوراءالنهر و هرات و بلخ و خراسان. او از ۸۵۴ تا ۸۷۳ هـ .ق. امارت داشته است. مولد وی به سال ۸۳۰ هـ . ق. بود. پدر او در مرض موت این پسر را به میرزا الغ بک شاهرخ که بعیادت او آمده بود سپرد و این امیر هیئت شناس معروف، بنا بر وصیّت محمد، بوسعید را در تحت رعایت و سرپرستی خویش تربیت کرد و بوسعید در کنف حمایت او بصفات حسنه و اخلاق پسندیده متّصف شد و طرفی کافی از علوم وقت بربست و شیخ ابوالفضل مورّخ صاحب آیین اکبری گوید: ابوسعید در قول و عمل، صدق و صراحت لهجه داشت و تقوی و پرهیزکاری قائد او بود و با ملامحی زیبا و ریشی پُر و انبوه از سایر مغلان تمایز داشت. در ۲۵ سالگی به سال ۸۵۳ هـ . ق. جنگی میان الغ بک و پسر او عبداللطیف درپیوست. ابوسعید فوت فرصت نکرده با قبیلهٔ ارغون ترکمان بصدد گرفتن سمرقند از عبدالعزیز برادرزادهٔ الغ بک افتاد و چون عبدالعزیز از پدر خویش استمداد کرد، ابوسعید ناگزیر به عقب نشینی شد. در سال بعد یعنی سنهٔ ۸۵۴ هـ .ق. عبداللطیف کشته شد و ابوسعید در بخارا بدعوی سلطنت برخاست و پس از جنگی با عبداللََّه یکی از بنی اعمام او که در فارس فرمانروائی داشت و بشکست ابوسعید منتهی گشت بجانب شمال هزیمت کرد و شهر بسی (ترکستان) را مستقر خویش ساخت و عبداللََّه آن شهر را محاصره کرد و تسخیر آن نتوانست. در سال ۸۵۵ هـ .ق. ابوسعید با استمداد از ابوالخیر پادشاه ازبک بماوراءالنهر حمله برد و از سال ۸۶۱ تا ۸۶۳ هـ .ق. بتدریج بر خراسان مستولی شد و شهر هرات را عاصمهٔ ملک ساخت و آنگاه بقصد تسخیر عراق برآمد لکن جنگهای ییسون بغاخان جغتائی مغلی با وی مانع از پیشرفت و انجام این قصد گشت و برای تسکین نائرهٔ حملات ییسون بغا، یونس برادر بزرگ او را که در شیراز ناشناخت میزیست بخواست و پیمانی با وی ببست و ریاست او را با شرط تابعیت ابوسعید بشناخت و روابط میان دو خاندان تیموری و چنگیزی با مساعی یونس بصلح و خویشاوندی مبدّل گشت و سه دختر خان را ابوسعید برای سه پسر خویش خطبه کرد. معهذا با مال و وسائل دیگر برای استخلاص از ییسون بغا یونس برادر او را تقویت کرد. ابوسعید از سنهٔ ۸۵۵ هـ . ق. سال استیلای او بسمرقند بتوسعهٔ متصرّفات خویش کوشید و بتدریج ماوراءالنهر و خراسان و بدخشان و کابل و قندهار تا حدود هندوستان بتصرف وی درآمد و بر بنی اعمام خویش یعنی احفاد شاهرخ غلبه و استیلا یافت و یکی از پادشاهان تیموری موسوم به حسین میرزا بایقرا با او به مقام ستیزه و جدال برآمد و عاقبت آنگاه که ابوسعید در کشمکش های تر کمانان مداخله میکرد کشته شد و تفصیل آن این است که: در سال ۸۷۱ هـ .ق. جهانشاه رئیس ترکمانان قره قویونلو کشته شد و پسر جهانشاه از ابوسعید بمطالبهٔ خون پدر استمداد کرد و ابوسعید بدو وعدهٔ مساعدت داد و در سال ۸۷۲ هـ .ق. به ایفای وعده به جانب قره باغ مقر تابستانی اوزون حسن متوجه گشت و اوزون حسن در این اثناء چندین بار خواهش صلح و مسالمت کرد ابوسعید نپذیرفت و به پیشرفت خویش ادامه داد تا در یکی از منازل که اوزون حسن اوضاع آن میدانست راه آذوقه بر ابوسعید و سپاه او ببست تا حدّی که سپاهیان ابوسعید از شدّت تنگی و عسرت مجبور بگریختن گشتند و ابوسعید را نیز مجال توقّف نماند و با عده ای از درباریان و ملتزمین خاصهٔ خویش بازگشت و پسران اوزون حسن از پی او برفتند و ویرا دستگیر کرده باردوی ترکمانان بردند و باصرار سرداران، اوزون حسن در بیست وپنجم رجب ۸۷۳ هـ .ق. به کشتن او فرمان داد و در این وقت سن بوسعید چهل سال بود. مولد او به سال ۸۳۱ و مدّت سلطنت او بیست سال است. و عُمَر شیخ پسر او پدر بابرشاه و الغ بک است و بابرشاه مؤسس سلسلهٔ بابری هندی میباشد. رجوع به مطلع السّعدین عبدالرزاق سمرقندی و تاریخ رشیدی میرزا حیدربن محمد تغلات و اکبرنامهٔ میرزا ابوالفضل و همایون نامهٔ گلبدن بیگم و حبیب السّیر ج ۲ ص ۲۵، ۱۱۱، ۱۱۲، ۱۱۳، ۲۲۳، ۲۲۴، ۲۲۶، ۲۲۷، ۲۲۹، ۲۳۰، ۲۳۱، ۲۳۲، ۲۳۳، ۲۳۴، ۲۳۵، ۲۳۶، ۲۳۷، ۲۳۸، ۲۳۹، ۲۴۰، ۲۴۱، ۲۴۲، ۲۴۳، ۲۴۴، ۲۴۵، ۲۴۶، ۲۴۷، ۲۴۸، ۲۴۹، ۲۵۰، ۲۵۱، ۲۵۲، ۲۵۵، ۲۵۷، ۲۵۸، ۲۶۰، ۲۶۱، ۲۶۳، ۲۶۸، ۲۷۹، ۲۸۵، ۳۰۱، ۳۰۲، ۳۰۳، ۳۱۲، ۳۲۹، ۳۳۰، ۳۶۱، ۳۹۰، ۴۲۲ شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) نافع بن سرجس. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) نحوی. او راست: کتاب ناسخ القرآن و منسوخه. (ابن الندیم).
[ اَ سَ ] (اِخ) نشوان بن سعیدبن نشوان. رجوع به نشوان.... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) نشوان بن سعیدبن نشوان. رجوع به نشوان.... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) نقاش. او راست: کتاب طبقات صوفیّه. و رجوع به محمدبن علی بن عمر و رجوع به نقاش ابوسعید محمد... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) نیشابوری. او راست: کتابی راجع به اسب.
[ اَ سَ ] (اِخ) واسطی ثقفی. موسوم به مستسلم یا مستلم. یکی از معاریف زهّاد است.
[ اَ سَ ] (اِخ) واسطی ثقفی. موسوم به مستسلم یا مستلم. یکی از معاریف زهّاد است.
[ اَ سَ ] (اِخ) ولیدبن کثیر. او از ضحاک بن عثمان روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) وهب بن ابراهیم بن طاراذ کاتب. ادیبی مترسّل و فاضل و خیراندیش و شیفتهٔ گرد کردن کتب نفیسه بود. و او راست: کتاب الزّیادات فی الکتاب الذی الّفه ابراهیم. کتاب جمع فیه اخبار خالد. و کتاب رسائل من بلاغته. (ابن الندیم).
[ اَ سَ ] (اِخ) هبةاللََّه بن حسن ماوردی. رجوع به هبةاللََّه شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) هارونی در حوادث سال ۵۳۶ هـ .ق. صاحب حبیب السیر گوید: و در همین سال قاضی شرق و غرب ابوسعید هارونی در همدان به دست محمد ورواری و عمر دامغانی به قتل رسید. (حبط ج ۱ ص ۳۶۵).
[ اَ سَ ] (اِخ) هزاراسپی. دوازدهمین از اتابکان هزاراسپی لرستان (۸۱۵ -۸۲۰ هـ .ق.).
[ اَ سَ ] (اِخ) الهمدانی. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) هیثم. محدّث است. و از ابن حکیم روایت کند.
[ اَ سَ ] (اِخ) یحیی بن زکریابن ابی زائده. محدّث است. و رجوع به یحیی... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) یحیی بن زکریابن ابی زائده. محدّث است. و رجوع به یحیی... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) یحیی بن سعید القطان. محدث است. و رجوع به یحیی... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) یحیی بن سلیمان الجعفی. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) یحیی بن یعمر العدوانی الوشقی النحوی البصری. رجوع به یحیی... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) یزیدبن ابراهیم التُستری. محدث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) یعقوب نصرانی قدسی. رجوع به یعقوب... شود.
[ اَ سَ ] (اِخ) یعلی بن شبیب. محدّث است.
[ اَ سَ ] (اِخ) یمنی یمامی. از اطبای فاضل و منجمین بارع روزگار بویهیان است و نزد آنان او را مکانتی سزاوار بود. منشأ او بصره و معاصر شیخ الرئیس ابوعلی سیناست. بزمان مستکفی یا مطیع خلیفه آنگاه که از بسیاری طبیبان بی علم و تجربت، حیات مردمان بغداد معرض خطرهای عظیمه بود، مقرّر گشت تا صنف عالم را از جاهل به آزمایش پیدا کنند و ابراهیم بن سنان را به امتحان اطبّا مأمور کردند و او از کثرت مدّعیان نادان بهراسید و با بهانه های لطیف و دلپذیر از میان بجست. برای انجام این امر مردی بکار بود که گذشته از تقدم در علم و عمل به مزیّت تقوی و شجاعت نیز آراسته باشد. در اصقاع ملک به تفحّص برخاستند و این قبا جز به قامت ابوسعید راست نمی آمد. عاقبت خلیفه او را از بصره بخواند و بیامد و دامن بر کمر زد و شش ماه رنج برد تا برخی از مدّعیان کاذب را به تهدید و جمعی را به نصح و اندرز از تصرف در دماء و جانهای مردمان منصرف یا منع کرد و از میانه هشتصدتن برگزید و بر هر صدتن یکی را که اعلم و افضل بود رئیس خواند و بر هر ده تن ناظر و دیده بانی گماشت و در بیماریهای صعب و ردیّ آنانرا بمشورت با رؤسا ملزم ساخت. و چون خدمت محول به پایان برد خلیفه او را هزار دینار به مشاهره مقرر فرمود و او از قبول آن امتناع کرد و تنها رخصت رجوع به بصره تمنی کرد و خلیفه اجازت انصراف داد و فرمود تا او در شرائط طبابت و آزمایش و بازشناختن مرد صناعت از مدّعی کاذب کتابی کند و او آن کتاب به ابلغ و افصح عبارات بنوشت و به خلیفه فرستاد و آن کتاب مشهور و مقبول قوم است. و جز این کتاب او را تصانیف دیگر است از جمله: شرح فصول ابقراط در دو مجلّد. شرح مسائل حنین. رساله ای در پیدایش طب. کتاب در معالجهٔ امراض خاصه و غیرخاصه موافق هر بلد و هر مزاج و هر سن. وفات وی به قول ابن قفطی به بصره میان ۴۲۱ تا ۴۳۶ هـ .ق. بوده است و گفته اند وفات او هفت سال پیش از مرگ ابوعلی حسین بن سینا است. و ابوالفرج یمامی طبیب پسر ابوسعید است.

کلمات هم‌قافیه با «ابوسعید»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ید» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید