معنی ابوسعد
10 بازدید
[ اَ سَ ] (ع اِ مرکب) هَرَم. (المزهر). پیری. کِبَر. ابوزید.[ اَ سَ ] (اِخ) گویند کنیت لقمان حکیم است.[ اَ سَ ] (اِخ) تابعی است و از زیدبن ارقم روایت کند.[ اَ سَ ] (اِخ) صحابی است و اسماعیل بن ابی خالد از وی روایت کند.[ اَ سَ ] (اِخ) محدّث است و سیف بن میسره از او روایت کند.[ اَ سَ ] (اِخ) آدم بن احمدبن اسد هروی.[ اَ سَ ] (اِخ) ابن ابی عصرون عبداللََّه بن محمد شافعی. او راست: تعلیقی بر مهذّب ابواسحاق شیرازی. و بعضی کنیت او را ابوسعید گفته اند. رجوع به ابن ابی عصرون... شود.[ اَ سَ ] (اِخ) ابن ابی فضالهٔ حارثی. صحابی است.[ اَ سَ ] (اِخ) ابن اخی العوفی. محدّث است.[ اَ سَ ] (اِخ) ابن حمدون. او راست: کتاب تذکره. ابن خلکان کنیت او را ابوالمعالی و ذهبی ابوسعد گفته و نیز ذهبی وفات او را در سال ۶۰۸ هـ . ق. آورده است. رجوع به ابن حمدون شود.[ اَ سَ ] (اِخ) ابن سَعد الانصاری. محدّث است.[ اَ سَ ] (اِخ) ابن وهب. از بنی قریظه یا بنی النضیر. صحابی است. صاحب استیعاب گوید حق این است که ابوسعد از بنی النضیر است.[ اَ سَ ] (اِخ) احمدبن میسر. رجوع به ابومحمدبن میسر الصاغانی... شود.[ اَ سَ ] (اِخ) ادریسی. رجوع به محمد ادریسی شود و بعضی کنیت او را ابوعبداللََّه گفته اند.[ اَ سَ ] (اِخ) ازدی. محدّث است. او از ابن عمرو و از او عمش روایت کند.[ اَ سَ ] (اِخ) ازدی. تابعی است. او از زیدبن ارقم و از او سدی و یزیدبن ابی زیاد روایت کنند.[ اَ سَ ] (اِخ) اسماعیل بن ابی صالح کرمانی. رجوع به اسماعیل... شود.[ اَ سَ ] (اِخ) اسماعیل بن علی سمان. محدّث معتزلی. خطیب صاحب تاریخ بغداد از او بسیار روایت کرده و وفات او به سال ۴۴۵ هـ . ق. بوده است. رجوع به اسماعیل... شود.[ اَ سَ ] (اِخ) اسماعیل بن علی مفتی. رجوع به اسماعیل... شود و در کشف الظنون بجای ابوسعد، ابن سعد آورده است.[ اَ سَ ] (اِخ) الأعمی. محدّث است و عطاء و ابن جریح از او روایت کنند.[ اَ سَ ] (اِخ) اعور، مولی حذیفه. محدث است. (الکنی للبخاری).[ اَ سَ ] (اِخ) امین الدوله علاءبن حسین. رجوع به ابن موصلایا امین الدوله... شود.[ اَ سَ ] (اِخ) تمیمی عقیقی. محّدث است.[ اَ سَ ] (اِخ) تمیمی عقیقی. محّدث است.[ اَ سَ ] (اِخ) حسن بن محمدبن حسن بن محمدبن حمدون. رجوع به حسن... شود.[ اَ سَ ] (اِخ) حسن بن محمد جشمی. رجوع به حسن... شود.[ اَ سَ ] (اِخ) خزاعی. او از ابن ابزی روایت کند.[ اَ سَ ] (اِخ) خیر انصاری. صحابی است و او را ابواسعد زرقی نیز گویند. و بعضی کنیت او را ابوسعید گفته اند.[ اَ سَ ] (اِخ) داودبن الهیثم. رجوع به داود... شود.[ اَ سَ ] (اِخ) راشد. تابعی است و منصوربن المعتمر از او روایت کند.[ اَ سَ ] (اِخ) روح بن جناح. محدّث است و از مجاهد روایت کند.[ اَ سَ ] (اِخ) زرقی انصاری. رجوع به ابوسعد خیر انصاری شود.[ اَ سَ ] (اِخ) سعیدبن ابی سعید المقبری. محدّث است.[ اَ سَ ] (اِخ) سعیدبن احمد میدانی. او پسر میدانی صاحب مجمع الامثال و السامی فی الأسامی است. و خود ابوسعد راست: کتاب الأسمی فی الأسماء. وفات وی به سال ۵۳۹ هـ . ق. بوده است.[ اَ سَ ] (اِخ) سعیدبن المرزبان. محدّث است.[ اَ سَ ] (اِخ) سمّان یا ابوسعید اسماعیل بن علی بن زنجویه الرازی السمان حافظ. صاحب کشف الظنون در ذیل الموافقه بین اهل البیت و الصحابه می نویسد: مؤلف او اسماعیل بن علی زنجویه رازی سمان حافظ است، مکنی به ابی سعید. وفات او به سال ۴۴۵ هـ . ق. بوده است و جاراللََّه محمودبن عمر زمخشری با حذف اسانید و تکرار این کتاب را مختصر کرده است و صاحب روضات ترجمه ای بنام اسماعیل بن علی بن الحسین سمان منعقد ساخته و گوید او حافظ ثقه ای و نیکو ثقه بود. او راست: کتاب البستان فی تفسیرالقرآن، در ده مجلد. کتاب الرشاد در فقه. المدخل در نحو. الریاض در احادیث. سفینةالنجاة در امامت و کتاب الصلوة و کتاب الحج و المصباح در عبادات و النور فی الوعظ. و گوید: سیدان مرتضی و مجتبی دو پسر داعی الحسینی الرازی از شیخ حافظ مفید ابی محمد عبدالرحمن بن احمد نیشابوری از اسماعیل این کتب را روایت کرده اند. (از فهرست شیخ منتجب الدین). رجوع به ابوسعد اسماعیل بن علی سمان شود.[ اَ سَ ] (اِخ) سمعانی. رجوع به ابوسعد عبدالکریم بن ابی بکر محمد... شود.[ اَ سَ ] (اِخ) شرحبیل بن سعد مدینی. محدث است.[ اَ سَ ] (اِخ) شرف الملک. رجوع به ابوسعد محمدبن منصور شرف الملک مستوفی خوارزمی شود.[ اَ سَ ] (اِخ) شمّاخ. شاعری است از عرب.[ اَ سَ ] (اِخ) عالی بن عثمان بن جنی ابوسعد بغدادی. رجوع به عالی... شود.[ اَ سَ ] (اِخ) عامربن مسعود الزرقی. محدث است.[ اَ سَ ] (اِخ) عبدالرحمن بن حسان الفلسطینی. محدّث است.[ اَ سَ ] (اِخ) عبدالکریم بن ابی بکر محمدبن ابی المظفر المنصوربن محمدبن عبدالجبار مروزی. مشهور به سمعانی و بعضی کنیت او را ابوسعید گفته اند. عزالدین ابی الحسن علی بن الأثیر الجزری در اوّل کتاب مختصر انساب ذکر او آورده و گوید: ابوسعد واسطةالعقد و دیدهٔ روشن و دستِ کاری خاندان سمعانی است. و ریاست این دوده بدو منتهی و سیادت ایشان بوی کمال یافت. او بشرق و غرب و شمال و جنوب بلاد بطلب علم و حدیث راهها پیمود و علماء بسیاری بدید و مُجالس گشت و از آنان فرا گرفت و روایت کرد. و بافعال جمیلهٔ ایشان اقتدا و به آثارشان اقتفا جست و شمارهٔ شیوخ او به بیش از چهارهزار تن رسید. او را تصانیف نیکوی پرسود است از جمله کتاب تذییل تاریخ حافظ ابوبکر خطیب و این ذیل پانزده مجلد است و کتاب تاریخ مرو و آن بیش از بیست مجلّد است و کتاب الأنساب در هشت مجلد و این کتاب را عزالدین بن اثیر جزری در سه جلد مختصر کرده است و کتاب انسابی که بدست مردمان است همین مختصر است و اصل او کم یاب و قلیل الوجود است. و خود ابوسعد آنجا که در کتاب الأنساب شرح حال پدر خویش آرد، گوید: پدرم به سال ۴۹۷ هـ . ق. بزیارت خانه شد و به بغداد بازگشت و از جماعتی از مشایخ آنجا استماع حدیث کرد و خود در مدرسه نظامیّه مجلس گفت و بر او قرائت احادیث کرده اند و کتبی بدست کرد و اقامت وی به بغداد در این شغلها دیر کشید سپس به اصفهان شد و در آنجا از جماعتی کثیره روایت شنید و پس به خراسان بازگشت و تا سال ۵۰۹ هـ . ق. به مرو مقیم ماند و باز به نیشابور رفت و مرا با برادرم همراه برد و هرسه در آنجا از ابی بکر عبدالغفاربن محمد شیرازی و دیگر مشایخ اخذ حدیث کردیم. آنگاه به مرو رجعت کرد و بدآنجا در جوانی به چهل وسه سالگی بدرود حیات گفت - انتهی. ولادت ابوسعد بروز دوشنبهٔ بیست ویک شعبان سال ۵۰۶ هـ . ق. به مرو و وفات او هم بدانجا بشب غرهٔ ربیع الأول ۵۶۲ هـ . ق. بود.[ اَ سَ ] (اِخ) عبداللََّه بن محمدبن ابی عصرون. بعضی کنیت او را ابوسعید گفته اند. رجوع شود به ابن ابی عصرون و رجوع به عبداللََّه بن محمد... شود.[ اَ سَ ] (اِخ) عبداللََّه بن محمد موصلی تمیمی شافعی. رجوع به عبداللََّه... شود.[ اَ سَ ] (اِخ) عبداللََّه مدینی. محدّث است.[ اَ سَ ] (اِخ) علاءبن حسین بن وهب بن الموصلایا الکاتب و باز کنیت او را ابوسعید گفته اند. رجوع به ابن موصلایا امین الدوله... و رجوع به علاء... شود.[ اَ سَ ] (اِخ) علی بن محمد. رجوع به ابوسعد نیرمانی علی... شود.[ اَ سَ ] (اِخ) علی بن مسعودبن محمود الحکیم الفرخان. او راست: کتاب المستوفی در نحو.[ اَ سَ ] (اِخ) علی بن مسعود فرغانی. رجوع به علی... شود.[ اَ سَ ] (اِخ) عمربن حفص بن عمربن ثابت بن الحارث الأنصاری. محدّث است.[ اَ سَ ] (اِخ) غفاری. تابعی است و از ابی هریره روایت کند.[ اَ سَ ] (اِخ) فضل بن بولس یا یونس نصرانی. شیرازی. از شهود صحت رصد ابوسهل کوهی. رجوع به ابوسهل ویجن... شود.[ اَ سَ ] (اِخ) الفلسطینی. رجوع به ابوسعد عبدالرحمن بن حسان... شود.[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن احمدبن محمد. رجوع به محمد... شود.[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن حسن بن محمدبن عبدالرحیم عمیدالدوله. رجوع به محمد... شود.[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن علی کرمانی. از ادبا و کتاب مشهور. وفات او به سال ۴۷۸ هـ . ق. به بغداد بوده است.[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن علی هروی بشکانی. قاضی و محدّث. حسین بن خسرو بلخی از او روایت کند. و بشکان قریه ای است به هرات.[ اَ سَ ] (اِخ) لقمان حکیم.[ اَ سَ ] (اِخ) محسن بن کرامه. رجوع به محسن... شود.[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن علی. رجوع به ابوسعد کرمانی شود.[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن منصور شرف الملک خوارزمی. مستوفی دیوان الب ارسلان و ملکشاه سلجوقی. قبهٔ قبر امام اعظم ابی حنیفه او کرد و مدرسهٔ جنب آن قبه هم او ساخت و شریف ابوجعفر مسعود معروف به بیاض شاعر او را به برآوردن این بنا مدح گفت و آن قبه و هم مدرسه با موقوفات آن هنوز بر جای است و امروز نزدیک سیصد طلبه موظفاً بدین مدرسه از آن اوقاف تحصیل علوم دینی کنند. و خوارزمی را مدرسهٔ دیگر است به مرو فقهای حنفیّه را و بجاهای دیگر نیز کاروانسراها و خانات و دیگر بناهای خیر دارد. او مردی کثیرالخیر بود و در پایان عمر ترک خدمت گفت و ملتزم خانه گشت لکن باز در امور دولت با او مشاوره میرفت و او به سال ۴۶۴ هـ . ق. به اصفهان درگذشت.[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن میسر یا احمدبن میسر. محدث است.[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن نصربن منصور الهروی القاضی المحدّث. او را وقتی از بغداد برسالت بملوک اطراف فرستادند. و در چند شهر قضا راند و بجامع همدان بشعبان سال ۵۱۸ هـ . ق. کشته شد.[ اَ سَ ] (اِخ) محمدبن یحیی بن ابی منصور نیشابوری. ملقب به محیی الدین. فقیه شافعی. مولد او به سال ۴۷۶ هـ . ق. بناحیهٔ طریثیث نیشابور بود. ابن خلکان در وصف او گوید: استاد متأخرین و یگانهٔ آنان در علم و زهد بود. فقه از حجةالأسلام ابی حامد غزالی و ابی المظفر احمدبن محمد خوافی فرا گرفت. و به سال ۴۹۶ هـ . ق. از ابی حامد احمدبن علی بن محمدبن عبدوس بقرائت امام ابی نصر عبدالرحیم بن ابی القاسم عبدالکریم القشیری او را مسموعات است. و در فقه براعت یافت و در آن علم و هم خلاف کتاب کرد و ریاست شافعیه به نیشابور بدو منتهی گشت و مردم از بلاد روی بدو آوردند و خلق بسیاری از او مستفید گشتند و بیشتر آنان بزرگان و صاحبان طریقه در خلاف گردیدند. و کتاب المحیط فی شرح الوسیط و کتاب الانتصاف فی مسائل الخلاف و دیگر کتب تألیف کرد. عبدالغافر فارسی در سیاق تاریخ نیشابور پس از آنکه ثنای او کند گوید ابوسعد را در تذکیر و استمداد از دیگر علوم بهره بود و به نظامیهٔ نشابور تدریس میکرد سپس بهرات باز بمدرسهٔ نظامیه درس گفت. و یکی از فضلای عصر آنگاه که بدرس او حضور یافت و فوائد سخن او بدانست و حسن القاء او بدید در مدح او گفت: رفات الدین و الاسلام یحیا بمحیی الدین مولانا ابن یحیا کأنّ اللََّه ربّ العرش یلقی علیه حین یلقی الدرس وحیا. و شهاب الدین ابوالفتح محمدبن محمودبن محمد طوسی فقیه نزیل مصر این قطعه از اشعار ابوسعد را از خود او روایت کند: و قالوا یصیرالشعر فی الماء حیّةً اذ الشمس لاقته فما خلته صدقا فلمّا التوی صدغاه فی ماء وجهه و قد لسعا قلبی تیقّنته حقّا. و به رمضان سال ۵۴۸ هـ . ق. ترکان غز به آن وقت که بر نیشابور مستولی شدند او را بگرفتند و دهان او بخاک بینباشتند و بداشتند تا بخبه بدرود حیات گفت. و جماعتی از علماء و از جمله ابوالحسن علی بن ابی القاسم بیهقی او را رثا گفتند. و بیهقی راست در این معنی: یا سافکاً دم عالم متبحرٍ قد طار فی اقصی الممالک صیته تاللََّه قل لی یا ظلوم و لاتخف من کان محیی الدین کیف تمیته. و افضل الدین ابراهیم بن علی خاقانی را در مرثیهٔ او سه قصیدهٔ غرّا و دو قطعه است و بعض آن این است: آن مصر مملکت که تو دیدی خراب شد و آن نیل مکرمت که شنیدی سراب شد سرو سعادت از تف خذلان زگال گشت و اکنون بر آن زگال جگرها کباب شد از سیل اشک بر سر طوفان حادثه خوناب قبّه قبّه بشکل حباب شد چل گز سرشک خون ز بر خاک برگذشت لا بل چهل قدم زبر ماهتاب شد هم پیکر سلامت و هم نقش عافیت از دیدهٔ نظارگیان در نقاب شد دل سرد کن ز دهر که همدست فتنه گشت اندیشه کن ز پیل که هم جفت خواب شد ایّام سست رای و قدر سخت گیر گشت اوهام کندپای و قدر تیزناب شد دفع قضا بآه شب کندرو کنید هرچند بارگیر قضا تیزتاب شد گر آتش درشت عذابیست بر نبات آن آب نرم بین که بر او چون عذاب شد عاقل کجا رود که جهان دار ظلم گشت نحل از کجا چرد که گیا زهر ناب شد ربع زمین بسان تب ربع برده پیر از لرزه و هزاهز در اضطراب شد کار جهان وبال جهان دان که بر خدنگ پرّ عقاب آفت جان عقاب شد افلاک را لباس مصیبت بساط گشت اجرام را وقایهٔ ظلمت حجاب شد ماتم سرای گشت سپهر چهارمین روح الامین بتعزیت آفتاب شد از بهر آنکه نامه بر تعزیت شوند شام و سحر دو پیک کبوتر شتاب شد در ترکتاز فتنه ز عکس خیال خون کیوان بشکل هندوی اطلس نقاب شد دوش آن زمان که طرهٔ شب شانه کرد چرخ موی سپید دهر بعنبر خضاب شد در دست ارغنون زن گردون برنگ و شکل شب موی گشت و مه چو کمانچه رباب شد دیدم صف ملائکهٔ چرخ نوحه گر چندانکه آن خطیب سحر در خطاب شد گفتم بگوش صبح که این چشم زخم چیست کاشکال و حال چرخ چنین ناصواب شد صبح آه آتشین ز جگر برکشید و گفت دردا که کارهای خراسان ز آب شد گردون سر محمد یحیی به باد داد محنت رقیب سنجر مالک رقاب شد از حبس این خدیو خلیفه دریغ خورد وز قتل آن امام پیمبر مصاب شد بدعت ز روی حادثه پشت هدی شکست شیطان خلاف قاعده رجم شهاب شد ای مشتری ردا بنه از سر که طیلسان در گردن محمد یحیی طناب شد ای عندلیب گلشن جان زار نال زار کز شاخ شرع طوطی حاضرجواب شد ای ذوالفقار دست هدی زنگ گیر زنگ کان بوتراب علم بزیر تراب شد آن کعبهٔ وفا که خراسانْش نام بود اکنون بپای پیل حوادث خراب شد. و نیز: میلی بهر بها بخر و در دو دیده کش باری نبینی این گهر بی بهای خاک خاصه که بر دریغ خراسان سیاه گشت خورشید زیر سایهٔ ظلمت فزای خاک گفتی پی محمد یحیی بماتم اند از قبّهٔ ثوابت تا منتهای خاک او کوه حلم بود که برخاست از جهان بی کوه کی قرار پذیرد بنای خاک از گنبد فلک ندی آمد بگوش او کای گنبد تو کعبهٔ حاجت روای خاک بر دست خاکیان خبه گشت آن فرشته خلق ای کاینات واحزنا از جفای خاک دید آسمان که در دهنش خاک میکنند و آگه نبد که نیست دهانش سزای خاک ای خاک بر سر فلک آخر چرا نگفت کاین چشمهٔ حیات مسازید جای خاک جبریل بر موافقت آن دهان پاک میگوید از دهان ملایک صلای خاک تب لرزه یافت پیکر خاک از فراق او هم مرقد مقدس او شد شفای خاک با عطرهای روضهٔ پاکش عجب مدار گر طوبی بهشت برآرد گیای خاک سوگند هم بخاک شریفش که خورده نیست زو به نواله ای دهن ناشتای خاک در ملت محمد مرسل نداشت کس فاضل تر از محمد یحیی فنای خاک آن کرد روز تهلکه دندان نثار سنگ وین کرد گاه فتنه دهان را فدای خاک کو فرّ او که بود ضیابخش آفتاب کو لطف این که بود کدورت زدای خاک زان حلم و فرّ اثیر و زمین بی نصیب ماند این گفت وای آتش و آن گفت وای خاک خاک درش خزاین ارواح رانِ چرخ قبض کفش معادن اجسادزای خاک سنجر بسعی دولت او بود دولتی باز از سیاستش شده مهرآزمای خاک بی فرّ او چه سنجد تعظیم سنجری بی پادشاه دین چه بود پادشای خاک. و نیز: هَر امان کان هرمان یافت بصد قرن کهن زین قران صاحب اقران بخراسان یابم چون به تازی و دری یاد افاضل گذرد نام خویش افسر دیوان بخراسان یابم ور مرا آینه در شانهٔ دست آید من نقش عنقای سخنران بخراسان یابم؟ چون ز من اهل خراسان همه عنقا بینند من سلیمان جهانبان بخراسان یابم محیی الدین که سلیمان صفت است و خدمش دیو و انس و ملک و جان به خراسان یابم شافعی بینم و در دست هر انگشتی از او مالک و احمد و نعمان به خراسان یابم هادی امّت و مهدی زمان کز قلمش قمع دجّال صفاهان به خراسان یابم. و نیز: خاقانیا بسوک خراسان سیاه پوش کاصحاب فتنه گرد سوادش سپاه برد عیسی بحکم رنگ رزی بر مصیبتش نزدیک آفتاب لباس سیاه برد دهر از سر محمد یحیی ردا فکند گردون ز فرق دولت سنجر کلاه برد. و نیز: های خاقانی ترا جای شکرریز است و شکر گر دهانت را به آب زهرناک آکنده اند محیی الدین کو دهان دین به ه دُر آکنده بود کافران غز دهانش را به خاک آکنده اند.[ اَ سَ ] (اِخ) محیی الدین. رجوع به ابوسعد محمدبن یحیی بن ابی منصور... شود.[ اَ سَ ] (اِخ) مدرک بن سعد. محدث است. و محمدبن المبارک الصوری از او روایت کند.[ اَ سَ ] (اِخ) مرثدبن عاد. یکی از وفد عاد.[ اَ سَ ] (اِخ) مروزی. رجوع به ابوسعد عبدالکریم بن ابی بکر محمد... شود.[ اَ سَ ] (اِخ) مستوفی. رجوع به ابوسعد محمدبن منصور شرف الملک خوارزمی... شود.[ اَ سَ ] (اِخ) مسعدی وکیل در مسعودبن محمود غزنوی. رجوع به ص ۸۴ و ۸۵ تاریخ بیهقی چ ادیب شود.[ اَ سَ ] (اِخ) مسعدی وکیل در مسعودبن محمود غزنوی. رجوع به ص ۸۴ و ۸۵ تاریخ بیهقی چ ادیب شود.[ اَ سَ ] (اِخ) معتق بن عمرو. محدث است.[ اَ سَ ] (اِخ) معمّربن قیس العطار. محدث است.[ اَ سَ ] (اِخ) مفضل بن محمد شعبی. رجوع به مفضل... شود.[ اَ سَ ] (اِخ) نصربن یعقوب دینوری. رجوع به نصر... شود.[ اَ سَ ] (اِخ) نوفل بن مساحق. محدّث است.[ اَ سَ ] (اِخ) نیرمانی. علی بن محمد ادیب. کاتب آل بویه. وی به بغداد میزیست. او راست کتاب منثور بهائی بنام بهاءالدوله بویهی و این کتاب در نثر از لحاظ بلاغت بمنزلت حماسهٔ ابی تَمّام است در شعر. وفات علی به سال ۴۱۴ هـ . ق. بوده است.[ اَ سَ ] (اِخ) نیشابوری. محمدبن یحیی بن ابی منصور... رجوع به ابوسعد محمد... شود.[ اَ سَ ] (اِخ) وزیر. او راست: کتاب النتف و الظرف. صاحب کشف الظنون این نام را آورده و کتاب نتف را نیز بدو نسبت کرده است و گوید در ابن خلکان آمده است و من ندانستم کدام بوسعد و کدام وزیر است.[ اَ سَ ] (اِخ) هروی. او راست: اشراف علی غوامض الحکومات.[ اَ سَ ] (اِخ) هشیم بن کلیب. وفات او به سال ۳۳۵ هـ . ق. رجوع به حبط ج ۱ ص ۳۰۵ شود.[ اَ سَ ] (اِخ) هشیم بن کلیب. وفات او به سال ۳۳۵ هـ . ق. رجوع به حبط ج ۱ ص ۳۰۵ شود.[ اَ سَ ] (اِخ) یحیی بن ابی سعید البصری، محدّث و زاهدی معروف و گویند بیست سال هرشب یک ختم قرآن کرد و چهل سال پیش از زوال به مسجد حضور یافت. وفات او به سال ۱۹۸ هـ . ق. بود. رجوع به حبط ج ۱ ص ۲۸۶ شود.[ اَ سَ ] (اِخ) یحیی بن علوی حلوانی. رجوع به یحیی... شود.
کلمات همقافیه با «ابوسعد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عد» برای سرودن شعر